_ ببخشین رفقا !

کامیار _ تا اونجا گفتی که خدا بیامرز خواهرت اونجوری شد !
"
یه خرده دیگه با استکانش بازی کرد و دوباره یه سیگار روشن کرد و پاکت ش رو گذاشت جلوی ما و یه زانوش رو گرفت تو بغلش و شروع کرد به سیگار کشیدن !چشماشو بسته بود و سیگارش رو می کشید !
آخرای سیگارش بود که چشماشو واکرد و گفت "
_
آدم یه وقتی از یه نفر دلخوره میخواد ازش انتقام بگیره ! میره و یه بلایی سرش میاره . حالا هر جوری که باشه ! اما آدم یه وقتی از تموم مردمش و خاکش و همه چیزش دلخوره ! اون وقت دیگه حریف شون نمیشه و نمیتونه ازشون انتقام بگیره ! اون وقته که میره یه کاری می کنه و بعدش میفهمه که چه کرده !
منم همین کار رو کردم ! هروئینی شدم و ازشون انتقام گرفتم !
کامیار _ تو از خودت انتقام گرفتی !
نصرت _ نه اشتباه می کنی ! من از کشورم انتقام گرفتم ! کشورم منو از دست داد ! منو که شاید میتونستم خیلی کارا بکنم ! منو که شاید میتونستم خیلی چیزا کشف یا اختراع کنم ! مگه همین آدما و جوونای تحصیلکرده ای مثل ما نیستم که میرن اروپا و آمریکا واسه خودشون کسی میشن ؟! مگه همین جوونایی مثل ما نیستن که خبرش میرسه که اونجا فلان چیز و فلان چیز رو اختراع کردن ؟!
اونایی که از اینجا میذارن و میرن و هوش و علم و دانش خودشونو ورمیدارن و با خودشون می برن ، مگه انتقام از این کشور و مردمش نمیگیرن ؟! حالا اونا یه جور انتقام میگیرن و ماها که معتاد و عملی میشیم یه جور ! ولی آخرش یه چیزه ! این مردم و مملکت که قدر ماها رو ندونست ، ما رو از دست داد ! اگرم همینجور چرخ بچرخه ، کی میخواد این چرخ فلک رو بچرخونه ؟!
"
سیگارش رو خاموش کرد و گفت "
_
برو تو اون چمدون رو نگاه کن و ببین چند تا طرح توش داره خاک میخوره ! شامپویی که همین پارسال یکی اختراع کرد که باعث میشه آدم مو در بیاره ! صابونی که به همه پوستی می سازه ! پودر لباس شویی ای که فلان می کنه و خیلی چیزای دیگه ! همه چون اونجا تلنبار شدن و کسی که قرار بود یه روزی اونا رو به ثبت برسونه و بسازدشون ، اینجا جلو روتون نشسته و یه وقت خماره و یه وقت نشئه ! این همه بدبختی کشیدم و مدرکم رو گرفتم که بشم یه عملی و دیوثی کنم !
"
دو مرتبه شروع کرد به داد کشیدن ! روش رو کرده بود طرف پنجره و داد می کشید !"
_
آهای معلم کلاس اول م کجایی که ببینی ؟! با بدبختی مداد رو دادی دستم و یادم دادی جای اینکه سیگار لای انگشتم بگیرم ،مداد دستم بگیرم ! حالا کجایی که ببینی شاگردت چی شده ؟! آهای آقا مدیرا که ده تا آزمون و امتحان برگزار می کردین تا بذارین بیام تو مدرسه تون درس بخونم ! بیاین نیگاه کنین شاگرد اول مدرسه تون شغلش چیه ! ای روزنامه ای که عکس منو انداختی و زیرش نوشتی نفر .... کنکور سال ....! بیا الان یه عکس ازم چاپ بکن و زیرش بنویس نفر اول دیوثی در رشته ....!
"
یه دفعه از جاش بلند شد و رفت طرف پنجره و واستاد و داد کشید و گفت "
_
بیاین افتخار تونو ببینین ! کجایی آقای دبیر که هر وقت شلوار کهنه و پاره م رو می دیدی ، می زدی رو شونه هامو می گفتی تو فقط درست رو بخون که همه اینا جبران میشه ! مگه تموم نمره هامو ازت بیست نگرفتم ؟! پس کو اون وعده هایی که بهم دادی ؟! اون بیست و نوزده ها یه قرون ارزش نداشت !
"
یه مرتبه شروع کرد سرش رو کوبیدن به دیوار ! یه جمله می گفت و یه بار سرشو می کوبید به دیوار !"
_
ریاضی بیست ! فیزیک بیست ! شیمی بیست ! ریاضی بیست ! فیزیک بیست ! شیمی ....
"
کامیار و من دویدیم طرفش و از پشت گرفتیمش ! گریه میکرد و میخواست سرشو بکوبه به دیوار ! کامیار بغلش کرد و گفت"
_
نصرت جون چرا همچین می کنی آخه !؟
نصرت _ آخه تو نمیدونی من چی میکشم ! من قرار بود نابغه شیمی بشم ! همه بهم می گفتن تو آخرش یه چیزی میشیٔ ! خودمم میدونستم بالاخره یه چیزی واسه خودم میشم اما نمیدونستم این میشم ! نمیدونستم کارم به اینجاها میکشه ! کجایی آقا ناظم که ببینی شاگردت دخترای مردم رو واسه ...... میفرسته دوبی !
کامیار _ اگه بخوای اینکارا رو بکنی میذاریم میریم آ ! داریم با هم حرف میزنیم دیگه ! چرا خودتو داغون می کنی ؟!
"
آروم بردیمش و سر جاش نشوندیمش و کامیار سه تا سیگار روشن کرد و یکی داد به نصرت و یکیم به من و دیگه یه کلمه م هیچکدوم حرف نزدیم !
سیگار که تموم شد ، سرشو بلند کرد و گفت "
_
خواهره که مرد ، پول نداشتیم جنازه ش رو بلند کنیم ! این دفعه م دیگه همسایه ها بهمون رو نشون ندادن ! یعنی بیچاره هام دست شون خالی بود !
من و بابام و حکمت نشسته بودیم بالای سر جنازه و زانوی غم بغل گرفته بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم ! نمیدونم این وسط کدوم شیر پاک خورده ای به همون یارو که ازش عرق می گرفتم خبر داد . یه وقت دیدم در واشد و اومد تو و تا چشمش به ما و جنازه افتاد ، زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون . بلند شدم رفتم پیشش که بهم سرسلامتی داد و دست کرد جیبش و یه مشت اسکناس دراورد و گذاشت تو جیبم و گفت اگه کمه ، بهم بگو !
خدا عوضش بده . همسایه ها که دیدن پول اومد تو جیب من ، یکی یکی پیداشون شد و جنازه رو حرکت دادیم ! وقتی رسوندیمش تو مرده شور خونه رفتم یه گوشه نشستم ! نه گریه کردم با چیزی ! فقط نگاه کردم ! همسایه ها دور و ور بابامو گرفته بودن و مثلا داشتن آرومش می کردن .
یه وقت دیدم این حکمت جلوی غسالخونه واستاده و گریه می کنه و این ور و اون ور رو نگاه می کنه ! دویدم طرفش و بغلش کردم که دیدم به هق هق افتاد ! خواستم آرومش کنم اما مگه می شد ! هق هق می کرد و هی می گفت " داداش چرا حشمت رو اینجوری میشورن ؟!" فهمیدم رفته تو مرده شور خونه و از پشت شیشه این چیزا رو دیده ! دعواش کردم که چرا رفتی اونجا و بعدش گرفتمش تو بغلم و نازش کردم و اینقدر باهاش حرف زدم تا یه خرده آروم شد .
همونجور که داشتم با حکمت حرف میزدم ، یه خانمی اومد دم در مرده شور خونه و داد کشید و فامیلی ما رو صدا کرد ! دوییدم طرفش که گفت " تو فامیل حشمت ... هستی ؟"
گفتم اره ، گفت " کیش هستی ؟" گفتم داداش شم .گفت " اسمت چیه ؟" گفتم نصرت . یه نگاه به من کرد و بعد یه پاکت رو داد به من و گفت این لای لباساش بود . بگیر ! واسه تو نوشته !
پاکت رو ازش گرفتم و رفتم یه گوشه نشستم . حکمتم اومد بغلم نشست و گوشه بلیزم رو گرفت تو دستش ! طفل معصوم می ترسید !
پاکر رو واکردم که دیدم توش یه نامه س . درش آوردم و شروع کردم به خوندن !
"
بلند شد و آروم رفت سر یه صندوق چوبی و از توش یه چمدون دراورد و توش رو یه خرده گشت و با یه پاکت برگشت و پاکت رو گرفت طرف کامیار .
کامیار پاکت رو گرفت و واکرد و از توش یه نامه دراورد . سرمو بردم جلو و شروع کردم به خوندن !"
"
سلام داداش نصرت . میدونم الان که داری این نامه رو میخونی ، من دیگه تو این دنیا نیستم .
داداش نصرت ، دستت رو ماچ می کنم ، پاتو ماچ می کنم . الهی من پیش مرگ تو داداش خوب و مهربون و باغیرت بشم که میدونم دارم میشم . راضی راضی م هستم . همیشه از خدا همینو خواستم که اگه قراره تو طوری بشی ، من جات بشم . داداش نصرت من میدونم تو چقدر زحمت کشیدی . از وقتی کوچیک بودی کار کردی تا ماها یه خرده راحت تر زندگی کنیم . اما میدونم که تو خودت همین الان شم بچه ای . اما با همین سنّ کم ت ، اندازه یه مرد بزرگ کار کردی و زحمت کشیدی .
داداش نصرت ، من خیلی وقته که درد دارم . اما نگفتم چون میدونستم که کسی نمیتونه هیچ کاری برام بکنه . هر چی خدا بخواد همون میشه . فقط ازت یه چیزی میخوام . اولاً وقتی من مردم برام گریه و زاری نکنی و غصّه نخوری . نذار حکمت غصّه بخوره. الان دیگه نه مامان هس نه من . خرج مون کم شده دیگه . فقط بذار حکمت هر چقدر می خواد درس بخونه . خودتم درست رو ول نکن . اگه منو دوست داری که میدونم داری یه کاری کن که هر دوتا تون برین دانشگاه . آرزوی من فقط همینه . میدونم که مرده اگاهه و همه چیز رو میفهمه . تا هر وقت که شماها درس بخونین ، منم اون دنیا خوشحال میشم . مامانم خوشحال میشه . فقط بهم قول بده که درس بخونین .
صد هزار دفعه روی تو و حکمت رو ماچ می کنم و ازتون خداحافظی می کنم . انشأالله , انشأالله صد و بیست سال با خوبی و خوشی زنده باشین . از بابام خداحافظی کن . یادت نره که من ازت قول گرفتم .
داداش جون واسه مردن من ناراحت نباش . من دارم خیلی درد میکشم . همین الانم که دارم این نامه رو برات مینویسم ، اینقدر پهلو هام درد می کنه که میخوام فریاد بکشم اما جلو خودمو میگیرم. بعد از من غصّه نخور که من راحت میشم . الهی قربون تو داداش باغیرت برم . الهی قربون اون خواهر خوشگلم برم . نمیخوام ازت کارای سخت بخوام اما وقتی به امید خدا به امید خدا مدرک تونو گرفتین و هر کدوم دکتر مهندس شدیم ، برین سراغ عزت و پیداش کنین. شاید وضعش خوب نباشه .
داداش نمیخوام این دم آخری دلت رو بسوزونم اما همیشه دلم می خواست یه چیزی ازت بپرسم . اونم اینه که چرا باید وضع ما اینطوری باشه که آرزوی یه موز خوردن به دل مون بمونه ، آرزوی یه شیکم سیر غذا به دل مون بمونه .
داداش نصرت ، حکمت رو به تو با تو رو به خدا می سپرم . اون دنیا با مامان برات پیش خدا دعا می کنیم . یادت نره بهم قول دادی . سپردمتون به خدا . دستت رو ماچ می کنم . پاتو ماچ می کنم . خیلی خیلی خیلی خیلی دوست تون دارم . خداحافظ تون باشه داداش جون . خداحافظ تون باشه داداش جون .
پیش مرگت حشمت
"
نامه که تموم شد ، کامیار دستش رو گرفت جلو چشماش و همونجوری نشست !
نامه رو از دستش گرفتم و دوباره خوندمش ! دفعه اول که خوندم بغض گلومو گرفت ! این دفعه عرق شرم نشست رو تنم !
نامه رو گرفتم طرف نصرت . خجالت می کشیدم تو چشماش نگاه کنم !
نامه رو ازم گرفت و ماچ کرد و گذاشت تو پاکتش و گفت "
_
نور به قبرت بباره خواهر قشنگم ! من به قولم وفا کردم . هم خودم درسم رو تموم کردم و هم گذاشتم حکمت درسش رو بخونه و بره دانشگاه ! انشأالله تا چند وقت دیگه م یه دکتر کامل از اونجا میاد بیرون اما حشمت جون درس و مشق واسه من اومد نداشت !
"
یه سیگار روشن کرد و گفت "
_
نکته اصلی ، متن زندگی یه نفر نیس ! نکته اصلی ، لحظات تغییر و تحول تو زندگی یه ! لحظاتی که باعث میشه زندگی یه نفر از این رو به اون رو بشه ! برای من این تغییر و تحول این جوری شد !
یه وقتی شرف داشتم اما پول نداشتم خواهرم رو ببرم دکتر ! یه وقتی شرف داشتم اما پول نداشتم یه کیلو پرتقال بخرم بدم خواهرام بخورن ! یه وقتی شرف داشتم اما نمیتونستم چهار سیر گوشت بخرم ببرم خونه و بپزم و بدم خواهرام بخورن که جون بگیرن ! حالا شرف ندارم اما خواهرم تو یه خونه خوب زندگی می کنه ! حالا غیرت ندارم اما رخت و لباس خواهرم خوبه ! حالا آبرو ندارم اما کتاب و دفتر خواهرم جوره ! حالا ناموس ندارم اما شهریه دانشگاه و کلاس تضمینی و رفت و آمد و خورده و خوراک خواهرم به موقع س !
یه وقتی برای تموم اینا که داشتم ، یکی حاضر نبود یه قرون کف دستم بذاره ! واسه اینم که بی ناموسی با بی شرفی و بی غیرتی از یادم بره ، هرویین میکشم !

_ اون وقت یادت میره ؟
نصرت _ نه ! آدم وقتی بی آبرو شد ، هیچوقت یادش نمیره !
"
دو تا پک دیگه به سیگارش زد و گفت "
_
یه وقتی بیست سالم بود ، دلم میخواست با یه دختر دوست بشم ، با هم حرف بزنیم ، رفت و آمد بکنیم ، درد دل بکنیم ! کشش عجیبی به جنس مخالف خودم داشتم ! اون وقت نه پولش رو داشتم نه امکانش رو . حالا امکاناتش فراهمه برام ! این همه دختر که همه شونم این کاره اون ، تو دست و بالم ریخته اما دیگه اون میل با کشش توم کشته شده !
یه جوون دنیایی واسه خودش داره ! صبح دست میذاره تو این دنیا و تا آخر شب مثل بهشت واسه خودش می سازدش و فقط کافیه که وقتی داره با همکلاسی ش تو خیابون قدم میزنه بگیرنش ! تموم اون دنیا براش میشه آشغال !
من چیز زیادی از این زندگی نمیخواستم آقا سامان ! یه شیکم سیر غذا برای خودم و خونوادم ! یه چهار دیواری معمولی که سرمونو بکنیم توش ! یه درس و مشق و مدرسه برای همه مون ! اینا چیز زیادیه ؟! نه بخدا !!
الان دیگه تو این دوره زمونه حق ماس که یه خرده راحت تر و آزاد تر زندگی کنیم ! هزار سال پیش که نیس دیگه الان ! این همه اختراع ! این همه تکنولوژی ! این همه پیشرفت ! یه وقتی اگه میخواستی یه خبری از یه فامیلت تو یه شهر دیگه بگیری ، یه سال طول میکشید ! حالا از اون ور دنیا ، تو یه دقیقه با خبر میشیٔ ! خب وقتی همه تو این مملکت دارن از این تکنولوژی استفاده میکنن ، یه چیزایی م تو حاشیه ش هس دیگه ! مثلا کسی که سوار ماشین میشه و میخواد صد کیلو متر رو جای چند روز تو یه ساعت طی کنه باید خطر تصادف شم قبول کنه دیگه !
گاهی وقتا فکر میکنم که قدیمیای ماها چه زندگی راحتی داشتن ! پدر بزرگا و یکی دو پشت قبل از ما ! نه هوای آلوده ! نه این همه پدر سوختگی ! الان تکون میخوری یه چاه جلو پات وامی شه که یه مرتبه هزار تا جوون رو میکشه تو خودش !
وقتی به یه نفر مزه یه چیز رو چشوندی و بهش نشونه دادی دیگه نمیتونی ازش منعش کنی ! قدیمیا خیلی از این چیزایی رو که ماها دیدم ندیدن ! تنقلات شون گندم شاه دونه بوده و ماما جیم جیم ! خیلی که می خواستن به بچه هاشون برسن ، براشون سقز می خریدن ! حالا تو هر سوراخی که سر می کنی تو ویترینش هزار جور شکلات و آدامس و پفک و چی و چی و چی گذاشتن ! باید ده تا مشت بزنی تو شیکمت و بهش بگی که از این چیزا نخواد !
تلویزیون سریال درست میکنه که دختر و پسره عاشق هم میشن و میرن با همدیگه بیرون و حرف میزنن و حالا یا با همدیگه عروسی میکنن یا نمیکنن ! اون وقت تا میخوای به یه دختر سلام کنی ، چپقت رو برات چاق می کنن ! اون چیه ؟ این چیه ؟!!
منم این واموندهٔ رو شروع کردم که چی ؟ وقتی میکشمش یا تو رگم تزریقش می کنم ، برای خودم یه کشور می سازم که توش یه نفر گشنه نباشه ! یه بچه به خاطر نداری از درس و مدرسه نیفته ! یا بخاطر اینکه مدادش رو زود به زود میتراشه باباش کتکش نزنه !
برای خودم یه ایرانی می سازم که همه توش خونه و زندگی و رخت و لباس داشته باشن ! اما وقتی این واموندهٔ رو مصرف می کنی ، فقط بدبختیا میاد جلو چشمات !
"
کتری رو ورداشت و استکانا مونو پر کرد و گفت "
_
شعر سعدی و حافظ و بقیه رو باید یه باره دیگه معنی کرد و یه طور دیگه ! باید براش معنی ای پیدا کرد که با وضع الان ما جور باشه! اصلا میخوم بدونم که اینا این شعرا رو برای کیا گفتن ؟ برای پیرمردا و پیرزنا ؟ یا برای ما جوونا ! یا اصلا برای دل خودشون ! شماها میگین اگه حافظ همین الان زنده بود و قرار بود دوباره شعر بگه ، چه جور شعرایی می گفت ؟
"
کامیار سرشو بلند کرد و گفت "
_
شاید اصلا شعر نمیگفت و می افتاد تو کار بساز بفروشی !
نصرت _ کامیار جون به نظر تو سقراط کار درستی کرد یا گالیله ؟ بهتر نبود که اونم توبه میکرد و کشته نمی شد ؟
کامیار _ به نظر من از همه اینا عاقل تر بهلول بود که خودشو زده بود به دیوونگی که حداقل به خاطر حرفایی که می زد نکشنش !
نصرت _ اونام دنبال آزادی بودن و هر کدوم آزادی رو به یه شکلی شناختن و پیداش کردن ! حالا باید ببینی آزادی اصلا چیه و چه شکلی داره ؟!
کامیار _ آزادی م یه چهار چون کلیشه ای که ماها خودمون برای خودمون درستش می کنیم و قبولش داریم و هر کی پاشو از خط هاش این ور تر بذاره زندانی ش می کنیم !
پس آزادی م یه چیزی یه که میشه تغییرش داد !
نصرت _ پس همه این آدما دنبال یه چیزی هستن که خودشون اندازه ها شو درست کردن و بازم به اندازه هاش نرسیدن ؟!
"
چایی ش رو ورداشت و شروع کرد به خوردن ! یه خرده بعدش گفت "
_
حشمت رو که خاک کردیم و برگشتیم خونه ، همسایه ها رفتن و موندیم من و حکمت و بابام ! خونه عجیب خالی شده بود ! سه نفر از یه خونه رفته بودن ! دیگه دست و دلم به هیچی نمیرفت . خونه ساکت ، سرد و خالی !
اما روزگار همیشه کار خودش رو کرده و میکنه ! برای ماهام کرد ! روزا و شبا اومدن و رفتن و از مادرم و عزت و حشمت فقط یه خاطره برامون مونده ! اما فکر نکنین یه خاطره خوب ا ! نه ! یه خاطره بد ! خاطره ضعف و ناتوانی ! یه مهر قرمز تو کارنامه زندگی !
سه چهار سال گذشته بود . حکمت حدودا یازده دوازده سالش شده بود و منم دیپلمم رو گرفته بودم . یه روز که از بیرون برگشتم خونه ، دیدم حکمت نیس ! از بابام پرسیدم حکمت کجاس ؟ گفت " بیا بشین کارت دارم " گفتم اول شما بگو حکمت کجاس ، بعدأ ! گفت " خونه همسایه هاس ." گفتم برای چی ؟! گفت " میخوام همینو بهت بگم دیگه ! بیا بشین ." رفته بغلش نشستم که گفت " ببین بچه جون ، تو خودت هنوز بچه ای ! کار و بار درست و حسابی م که نداری ! خیال کار کردنم که تو کله ت نیس ! منم که دیگه جون و قوه فعلگی رو ندارم ! امروز بیفتم خونه یا فردا ! این چند وقته خیلی فکر کردم ! دیدم بهترین کار اینه که یه فکری برای حکمت بکنیم ! هم یه ثواب بزرگ کردیم و هم یه خاکی تو سر خودمون ریختیم " گفتم چه فکری ؟ گفت " این ممد آقا شاطر حکمت رو میخواد ! چند وقته که برای من پیغوم پسغوم می فرسته ! منم یکی دوبار با حکمت حرف زدم ! خودش راضی یه ! یعنی میبینه که بالاخره یه سر و سامونی میگیره ! چه فایده داره که سوی چشمش رو از بین ببره و هی بره مدرسه و کاغذ سیاه کنه ؟! بالاخره ش چی ؟ دختر باید شوهر کنه یا نه ؟ اولش خودشم حالیش نبود اما یه خرده که باهاش حرف زدم ، فهمید ! الانم رفته خونه ممد آقا اینا و مادر ممد آقا داره باهاش حرف میزنه ! توام حرف بفهم ! اینجوری برای توام بهتره ! بذار اون طفل معصومم یه چیزی از زندگیش بفهمه !"
یه نگاه بهش کردم و گفتم آخه بابا جون شما میفهمین دارین چیکار میکنین؟! گفت " آره ! من دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم ! اینطوری دست و بال توام وامیشه و میتونی یه فکری واسه زندگی خودت بکنی !" گفتم اگه پیرهن پاره کردن که من از روزی که خودمو شناختم پیرهن پاره تنم بوده ! آدم اگه پیرهن شم پاره میشه ، خوب که یه خرده عقل و تجربه پیدا کنه ! این بچه هنوز دوازده سالش نشده ! شما میخواین بدینش به یه مرد چهل و خرده ای ساله ؟!! این عقله ؟!!
گفت " اگه من باباشم و اختیارش دست منه که میگم باید زن ممد آقا بشه !" گفتم شما باباش هستی اما اختیارش دست شما نیس ! گفت " داری .... زیاد تر از دهنت میخوری ا !" گفتم شمام احترامت دست خودت باشه ! نذار چیزایی رو که یه عمر تو دلم سنگینی کرده بهت بگم ا ! گفت " بگو ببینم !" گفتم مرد حسابی خدا بهت چند تا بچه داد اما چه جوری امانت داری کردی ؟! یکی شونو که فروختی ! اون یکی شونم که از نداری ، درد کشید و صداش در نیومد تا مرد ! حالا نوبت این یکی شده ؟! اصلا خبر داری که بچه هات چه هوشی برای درس خوندن دارن ؟!! مردم آرزوشونه که یه همچین بچه هایی داشته باشن اون وقت وقتی خدا بهت چند تا از این بچه ها داده ، یکی یکی شونو داری پخش و پلا می کنی ؟! گفت " اگه من بزرگ شماهام حتما عقلم به این چیزا میرسه ! تو برام بزرگتری نکن !" گفتم شما بزرگ ما هستی اما فقط از نظر سنّ و سال ! اگه فقط یه کوره سواد داشتی میتونستی بشینی و با انگشتات، حساب بدبختی هامونو بکنی

اینو گفتم با از جام بلند شدم که اونم بلند شد و گفت " کجا ؟!" گفتم میرم حکمت رو بیارم . گفت : اگه پات رو از تو اتاق گذاشتی بیرون دیگه منو بذار کنار !" بهش گفتم آخه من چی بهت بگم ؟! مگه الان که کنار نیستی چیکار برامون می کنی ؟!یه روز سر کاری ، سه روز تو خونه ! اگه من نباشم اجاره این اتاقم نمیتونی بدی ! گفت " مرده شور تو و اون پولت رو ببرن که دم به ساعت تو سر ما نزنی ش !" گفتم من دارم جون می کنم و کار می کنم و درس میخونم که حکمت واسه خودش یه چیزی بشه ! اون وقت تو داری از سر خودت وازش می کنی ؟! دارم بهت میگم ، اگه حکمت از این خونه بره ، منم رفتم ! اون وقت خودت میمونی با یه هفته کار و سه هفته خونه نشینی !
اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم اون طرف حیاط که اتاق ممد آقا شاطر بود و با مادرش زندگی می کرد . از پشت شیشه درشون نگاه کردم و دیدم حکمت یه گوشه نشسته و داره گریه می کنه و مادر ممد آقا داره باهاش حرف میزنه و ممد آقام یه خرده اون طرف تر نشسته و یه کمربند هم گذاشته جلوش ! دیگه حال خودمو نفهمیدم و یه فشار به در دادم و رفتم تو که ممد آقا از جاش پرید و تا منو دید خندید و گفت " خوش آمدی عمو ..." که معطلش نکردم و زدم تخت سینه ش که چسبید به دیوار و رفتم جلو که حکمت پرید تو بغلم !
دستش رو گرفتم و اومدم با خودم بیارمش بیرون که ممد آقا جلوم شاخ شد و گفت " کجا ؟!!" گفتم مرد بلانسبت حسابی ، خجالت نمیکشی ؟! این جای بچه تویه ! گفت " خیال بد که ندارم ! میخوام زن بگیرم !" گفتم این شوهر بکن نیس ! گفت " بده میخوام خوشبخت بشه ؟!" گفتم با کمربند ؟!
تا اومد که جریان کمربند رو رفع و رجوع کنه که از تو اتاقش اومدیم بیرون و رفتیم طرف اتاق خودمون و تا رسیدیم حکمت زارزار شروع به گریه کرد ! نازش کردم و بهش گفتم چیزی نیس داداش ، تموم شد به خدا ! دیگه م تا به من نگفتی کاری نکن . گفت " آخه بابا گفته که من سربار توام !" برگشتم یه نگاه به بابام کردم و گفتم بابا بیخود گفته ! دیگه م از این چیزا نمیگه ! بعد برگشتم طرف بابامو بهش گفتم بابا جون یادت نره چی بهت گفتم ! حکمت باید دکتر بشه ! به ارواح خاک مادرم ! به ارواح خاک حشمت ، اگه بخوای نقشه ای برای حکمت بکشی دیگه احترام اون یه خرده بابایی و فرزندی رو میذارم کنار و هر چی از دستم بیاد انجام میدم ! یادت نره !
داشتم اینا رو می گفتم که مادر ممد آقا شاطر اومد پشت در اتاق مون و در زد و اومد تو و یه پشت چشم برای من نازک کرد و به بابام گفت " ممد آقا گفته یا اون امانتی رو بده یا پول رو برگردون !"
تازه شستم خبردار شد که جریان چی بوده ! برگشتم و یه نگاهی به بابام کردم که اونم از تو جیبش یه پاکت دراورد و داد به مادر ممد آقا و اونم گرفت و رفت ! تا پاشو از اتاق گذاشت بیرون به بابام گفتم این یکی رو میخواستی چند بفروشی ؟! هیچی نگفت و از اتاق رفت بیرون که گریه حکمت زیادتر شد ! بغلش کردم و نازش کردم که گفت " داداش من سربار توام ؟!" گفتم تو رو سر من جا داری ! گفت " آخه واسه تو سخته !" گفتم اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی ، دیگه داداشت نیستم !
شک هاشو پاک کردم و بهش گفتم اگه میخوای همیشه دوستت داشته باشم ، اولاً درست رو خوب بخون و بعدشم همیشه هر اتفاقی که میافته به داداش بگو!
طفل معصوم چه ذوقی کرد ! خندید و پرید بغلم و ماچم کرد ! دیگه م اون کجا ، حالا کجا ؟! همیشه درسش رو عالی خونده و همیشه م همه چیز رو به من گفته !
"
یه سیگار دیگه روشن کرد و دو تا پک زد و گفت "
_
یه ، دو سه سال گذشت . من دانشگاه بودم و حکمت رفته بود دبیرستان که یه روز برامون خبر آوردن که بیاین جنازه بابا تونو جمع و جور کنین ! اصلا باور مون نمیشد ! با یکی دو تا از همسایه ها دویدیم و رفتیم سر ساختمونی که داشت کار می کرد و دیدیم که یه گوشه ، جنازه ش رو خوابوندن و یه تیکه پارچه م کشیدن روش و چند تا مامورم اونجان و دارن گزارش مینویسن ! رفتم جلو و بغل جنازه ش نشستم و روش رو زدم کنار ! خودش بود ! صورت درب و داغون و خسته و رنج کشیده !
از بابام دل خوشی نداشتم اما هر چی بود بابام بود ! یه آدم بی سواد که زنده بودن رو با نفس کشیدن اشتباه کرفته بود !
پرسیدم چی شده ؟! گفتن از بالا ساختمون افتاده پایین ! گفتم چرا ؟! یعنی از عمله ها گفت صبح که اومد دو تا دونه حبه انداخت بالا و شروع کرد به کار کردن ! اون بالا سرش گیج رفت و افتاد پایین !
فهمیدم جریان چی بوده ! این آخری ا ، هم تریاک می خورد و هم قرص ! هر وقت تریاک آشغال گیرش می افتاد ، قرصم می خورد که کمی نشئه گی ش رو جبران کنه !
خلاصه با پول صاحب کارش جنازه ش رو ورداشتیم و خاک کردیم و یارو حقوق یه ماه شم اضافه بهمون داد و پرونده بزرگ خاندان ما بسته شد ! به همین راحتی !
_
حق بیمای ، چیزی ؟!
نصرت _ کدوم بیم برادر ؟! بابام اگه تو هفته میتونست دو روز کار کنه ، کلاهش رو می انداخت هوا !
_
سریع بردین و خاکش کردین ؟! شکایتی چیزی ؟!
نصرت _ به کی شکایت کنیم ؟ بعدشم همه شاهد بودن که بابام تریاکی و قرصی بوده !
خلاصه موندیم من و حکمت ! اون موقع دور و ور بیست سالم بود ! تو بیست سال چهار نفر از خونواده م رو از دست داده بودم ! سه بار جنازه رو دستم مونده بود ! پرونده درخشانی یه ها !
"
اومد بقیه حرفش رو بزنه که از بیرون سر و صدا اومد ! یکی جیغ می کشید و التماس می کرد ! من و کامیار بلند شدیم و رفتیم پشت پنجره که دیدیم سه تا مرد ، دست پسر بچه یازده دوازده ساله رو گرفتن دارن به زور می برنش تو یه اتاق و پسره م هی زور میزنه و می خواد فرار کنه ! برگشتم به نصرت گفتم "
_
چی شده ؟! این کیه ؟!
نصرت _ چیزی نیس ! بیاین این طرف !
"
دوباره یه نگاه تو حیاط کردم که صدای پسره مثل ضجه پیرزنا شده بود ! دوباره به نصرت گفتم "
_
نصرت خان جریان چیه ؟!
نصرت _ بگم ناراحت میشین !
_
این پسر بچه رو آوردن اینجا چیکار ؟!
نصرت _ آوردن بیسیرتش کنن دیگه !
"
اینو که گفت برگشتم یه نگاه به کامیار کردم و دوتایی یه مرتبه پریدیم و کفشامونو پامون کردیم و دویدیم بیرون طرف همون اتاقی که پسره رو برده بودن !
عوضی رفتیم تو یه اتاق دیگه و برگشتیم بیرون و رفتیم تو همون اتاق که چی دیدیم !! داشت حالم بهم می خورد !
دو تا از اون مردا داشتن لباس پسره رو به زور از تنش در می آوردن و یکی دیگه شونم دهن پسره رو گرفته بود که جیغ نزنه ! یه مرتبه خون جلو چشمم

رو گرفت و پریدم طرف شون و با مشت زدم تو صورت یکی شون و کامیارم یکی شونو گرفت و پرت کرد یه طرف و پسره رو بلند کرد و گرفت پشت خودش ! مردا جا خورده بودن که یکی شون از تو جیبش چاقو دراورد و کامیارم یه صندلی چوبی رو ورداشت و بلند کرد رو هوا و آماده بود که بزنه تو سرش که پرده رفت کنار و نصرت اومد تو اتاق و با تشر به یارو گفت "
_ بذار تو جیبت اون گزلیک رو !
" یارو یه نگاه به ما کرد و یه نگاه به نصرت و چاقو رو گذاشت تو جیبش و من و کامیارم دست پسره رو گرفتیم و آوردیمش بیرون و بردیمش دم در و تو کوچه که رسیدیم به پسره گفتم "
_ خونه تون کجاس ؟
" همونجور که گریه می کرد و دماغش آویزون بود گفت "
_ چند تا کوچه بالاتر !
" یه مرتبه نصرت همچین زد تو گوشش که خون از دماغش فواره زد بیرون و کامیارم یه چک دیگه از اون ور بهش زد و نصرت بهش گفت "
_ اگه یه بار دیگه این طرفا ببینمت ، خودم سر تو گوش تا گوش می برم ! بدو گم شو خونه تون !
" پسره مثل برق دویید و فرار کرد و پشت سرش نگاه نکرد که نصرت گفت "
_ هر چند وقت به چند وقت یه پسر بچه رو گول میزنن و میکشونن اینجا و بلا ملا سرش میآرن و میندازنش تو کار !
کامیار _ برای توام دردسر درست کردیم !!
نصرت _ نه اتفاقا برعکس ! احساس کردم که هنوز یه خرده آدمیت توم مونده !
_ به خدا شما خیلی آدم تر از خیلی هایی که ادعاشون میشه هستی نصرت خان !
" یه نگاهی بهم کرد و خندید ."
کامیار _ این یاروها رو چیکار می کنی ؟
نصرت _ اینا که لاشخورای خودمونن ! فقط یه خرده پررو شدن !
کامیار _ میخوای با همدیگه برگردیم تو ؟
نصرت _ برای چی ؟
کامیار _ که تنها نباشی .
نصرت _ اینا کارشون پیش من گیره ! خیالتون راحت باشه .
کامیار _ پس فعلا ما میریم ، کاری چیزی نداری ؟
نصرت _ ا.، به امان خدا . بهم زنگ بزنین .
کامیار _ میزنیم .
نصرت _ راستی اون فامیل تون چی شد ؟
_ پیداش کردین !
نصرت _ خب به سلامتی ! کجا بود ؟!
_ خونه یکی از دوستاش . میترا خانم حدس زد و بهمون گفت !
" دوباره خندید ."
_ یه تشکر بزرگ بهش بدهکاریم !
نصرت _ همونکه پیداش کردین برای میترا مثل صد تا تشکره !
کامیار _ خب فعلا خداحافظ .
" دوتایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین که یه پسر بچه دور و ورش میپلکید . نصرت خندید و گفت "
_ مواظب ماشین تون بوده !
" کامیارم یه دستی به سرش کشید و یه هزار تومانی داد بهش که چشماش برق زد و دویید رفت !
دوتایی سوار شدیم و یه دستی برای نصرت تکون دادیم و با مکافات از تو اون کوچه باریک اومدیم بیرون . همونجور که داشتیم می رفتیم کامیار گفت "
_ای بر پدر و مادر اصلی و فرعی گندم لعنت ! ببین به چه روزی ما رو انداختن ! چه چیزا باید با چشما مون ببینیم !
_ اما چه حرف قشنگی زد نصرت ! باید شعرای حافظ و سعدی و بقیه رو دوباره معنی کرد !
کامیار _ شایدم باید شعرای جدیدی گفت !
" یه ساعت بعد رسیدیم دم خونه و ماشین رو زدیم رو و پیاده شدیم و از همدیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه . مامانم اینا خوابیده بودن . منم رفتم تو آشپزخونه و ناهارم رو که برام گذاشته بودن رو گاز ورداشتم و یه خرده خوردم و رفتم گرفتم خوابیدم .
ساعت تقریبا نزدیک
۷ بود که بیدار شدم . هوا داشت تاریک می شد . یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم و از خونه رفتم بیرون .
مامانم و عمه یه خرده جلو تر داشتن با همدیگه حرف میزدن . تا عمه م منو دید دویید جلو و بغلم کرد و تند تند ماچم کرد ! هی منو ماچ می کرد و گریه می کرد و تشکر !
بعدش که یه خرده آروم شد گفت که گندم تقریبا وضعیتش رو قبول کرده ! خیلی خوشحال شدم . ازشون خداحافظی کردم و رفتم سراغ کامیار . نزدیک خونه که رسیدم ، دیدم صدای گیتارش میآد ! هر وقتی خیلی خوشحال بود یا خیلی ناراحت گیتار میزد . هم خوب میزد و هم خوب میخوند ! صدای بم و قشنگی داشت !
آروم رفتم بغل پنجره اتاقش واستادم و بدون صدا یه سیگار روشن کردم و گوش دادم "

یه دیواره ، یه دیواره ، یه دیواره
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
تا که دیوار رو پوشیدن سیاه آبرون
نمی آد دیگه خورشید از توشون بیرون

" یه آهنگ از فرامرز اصلانی رو داشت ، میزد و میخوند ! شاید بگم از خودشم قشنگ تر میخوند !"

یه پرنده س ، یه پرنده س ، یه پرنده س
یه پرنده س که از پرواز خود خسته س
گل بالش رو بستن دست دیروزا
نمی آد دیگه حتی به یادش فردا


" تکّیه م رو دادم به دیوار که گفت "
_ میدونی ، امروز خیلی از خودم خجالت کشیدم !
" موندم داره با کی حرف میزنه !"

یه روزی خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های مرا دید !

" یه خرده وسطش آهنگ زد و دوباره گفت "
_ فکر می کنی چند تا جوون باید فنا بشن تا چند تا جوون مثل من پولدار باشن و خوش بگذرونن ؟!
" فکر کردم حتما یکی تو اتاقشه !"

یه آوازه ، یه آوازه ، یه آوازه
یه آوازه که تو سینه م شده انبار
یه اشکی که میچکه ، رو گیتار
به اینها عاقبت کی گیرد این کار

یه مردابه ، یه مردابه ، یه مردابه
یه مردابه توی تن از فراموشی
یه چراغی که میره رو به خاموشی
نگرداد شعله ور بیهوده می کوشی

" یه خورده دیگه آهنگ زد و بعدش گفت "
_ امروز خیلی ازت خوشم اومد وقتی یارو رو زدی !
" تازه فهمیدم با منه ! رفتم جلو پنجره و گفتم "
_ از کجا فهمیدی من اینجام ؟!
کامیار _ حداقل اون ادکلن خوشبوت رو نزن که بوش همه جا رو ور نداره !
_ یه خرده دیگه بزن کامیار !
کامیار _ چی دوست داری برات بزنم ؟
_ هر چی ! فقط بزن و بخون .
" پردی نشست لب پنجره و شروع کرد به زدن ! آهنگ فرهاد خدا بیامرز رو زد ! قسمت اولش رو به قدری قشنگ اجرا کرد که فقط به پنجه هاش نگاه می کردم و لذت می بردم !"
_گنجشکک آاشی مشی _ لب بوم ما نشین _ بارون میآد تو خیس میشیٔ !
برف میآد گولهٔ میشیٔ _ می افتی تو حوض نقاشی _
خیس میشیٔ _ گولهٔ میشیٔ _ می افتی تو حوض نقاشی
" اینقدر قشنگ میخوند و قشنگ می زد که اصلا متوجه نشدم یکی پشت سرم واستاده !"