_ اونا رو هم باید به مرور زمان فراموش کنی !

کامیار _ خب قدم دوم چیه ؟
_ قدم دوم اینک که از فردا صبح ، مثل آدم بلند بشی و با بابات بری کارخونه و بذاری منم برم کارخونه . صبح بریم و عصر برگردیم . اینجوری دیگه صبح تا عصر وقت نمیکنی بری دنبال کارای دیگه !
کامیار _ عصر به بعد رو چیکار کنم ؟
_عصر به بعدم با همیم دیگه !
کامیار _ یعنی اگه با همدیگه بریم ، نجیبی مون خراب نمیشه ؟
_ نخیر ! منظورم اینه که اگه با همدیگه باشین ، جاهای ناجور نمیریم !
کامیار _ پس این همه جا رفتیم ، من با کی رفتم ؟! با تو رفتم دیگه !
_ اه ....! اون مال قدیم بود ! میگم از حالا به بعد !
کامیار _ یعنی از الان به بعد دیگه میشینیم نجابت مونو می کنیم !
_آفرین !
کامیار _ کاری م با کار هیچکس نداریم ؟
_آفرین !
کامیار _ یعنی یه کوچولو ، اندازه یه ارزان م کار بد نمیکنیم ؟
_آره ، آفرین !
کامیار _ اما اینجوری نجابت کردنم سخته ها !
_ خب بله ! آدمی که بخواد نجیب باشه ، باید یه چیزایی م تحمل کنه !
کامیار _ عوضش هر جا پاتو بذاری میگن این نجیبه !
_ بله ! بله !
کامیار _ مدرک نجابتم به آدم میدن ؟! یعنی یه چیزی میدن به آدم که بشه همه جا نشونش داد ؟
_ مسخره میکنی ؟!
کامیار _ نه به جون تو ! دارم میپرسم !
_آخه نجابت مدرک داره ؟!!
کامیار _ خب اگه این همه سختی رو تحمل کردیم و کسی نفهمید چی ؟!
_ حتما همه میفهمن ! یعنی مردم میدونن کی نجیبه و کی نیس دیگه !
کامیار _ زکی ! اگه قراره از این گواهی های شفاهی باشه که من همین الانشم جز نجبا محسوب میشم ! میگی نه ، برو از هر کدوم از این کاسبا و مغازه دارا بپرس !
_ اونا که قبول نیس !
کامیار _ پس چی قبوله ؟
_آدمای دیگه !
کامیار _ مثلا کدوم آدما اگه بگن یه نفر نجیبه ، حرف شون قابل قبوله ؟
_ بابا همین مردیم دیگه !
کامیار _ خب همین مردم دارن میگن من همین الانم نجیبم دیگه !
_ول کن بابا ! اصلا لازم نکرده تو نجیب بشی ! نجابت تو خون تو نیس !
کامیار _ اون وقت تو خون تو هس ؟
_ای ! تقریبا !
کامیار _ یعنی تو تقریبا نجیبی ؟!
_آره دیگه !
" یه فکری کرد و گفت "
_ نجابت تقریبی چه جوریه ؟ یعنی یه نفر میره جلو ، میره جلو ، تا لب کثافتکاری م میرسه اما از همونجا بر میگرده ! اون وقت بهش میگن نجابت تقریبی داره ؟!
" اومدم یه چیزی بهش بگم که سر و کله آفرین پیدا شد و از لای درختا اومد جلو و تا رسید به ما گفت "
_ نشستین اینجا تو تاریکی چیکار می کنین ؟
کامیار _ داریم تقریبا نجابت می کنیم !
آفرین _ چیکار می کنین ؟!!
_از خونه آقا بزرگ اومدی ؟
آفرین _آره .
_ گندم داشت چیکار می کرد ؟
آفرین _ نشسته بود با خاله و آقای منوچهری و آقا بزرگ ، آروم حرف میزد .
_ حالش خوب بود ؟
آفرین _ بد نبود .
" بعد برگشت طرف کامیار و گفت "
_ راستی کارت داشتم کامیار !
کامیار _ چی شده ؟
آفرین _ فردا شب یه مهمونی دعوت دارم . اگه بیای با همدیگه میریم .
کامیار _ مهمونی چی هس ؟
آفرین _ یکی از دوستام داره میره خارج ، همه بچه ها رو دعوت کرده !
" کامیار برگشت طرف من و گفت "
_ نجابت ما چند تا چنده ؟
_ چی ؟!
کامیار _ یعنی از چه ساعتی تا چه ساعتی یه ؟
۹ شب تموم میشه ما بریم به کارمون برسیم ؟
آفرین _ دارین شماها چی میگین ؟ نجابت چند تا چنده یعنی چی ؟!!
کامیار _ تو از این چیزا سر در نمیآری ! بیخودی م سوال نکن ! اینا مربوط میشه به تزکیه نفس و عرفان و فلسفه و این چیزا !
آفرین _ آهان ! از این جلسات عرفانی و این چیزا س ؟
کامیار _آره ، اما ساعتش رو نمیدونم چند تا چنده !
آفرین _ بالاخره میای یا نه ؟
کامیار _ ببین ! ما دیگه اون آدمای سابق نیستیم ! ما یه تصمیماتی برای خودمون گرفتیم ! یه برنامه ای که میخوایم دوتایی اجراش کنیم !
آفرین _ چه برنامه ای ؟
کامیار _ یه چیزی شبیه رژیم غذایی ! مثلا از یه ساعت تا یه ساعت هیچ کاری نمی کنیم ! میریم کارخونه و بر می گردیم و بعدشم دوتایی با همیم !
آفرین - خب دوتایی بیاین ! تمام دوستام میآن اونجا !
"کامیار یه نگاه به آفرین کرد و گفت "
_ ابلیس کی گذاشت ما بندگی کنیم ؟ این مهمونی تون از چه ساعتی شروع میشه؟
آفرین _ از شیش هفت بعد از ظهر .
کامیار _ نه ! نه ! اصلا ما تا ساعت هشت نه شب تو رژیمیم ! نه به بعد خواستی میآییم !
" بعد برگشت طرف من و گفت "
_ خوبه دیگه ؟! از صبح تا ساعت
۹ شب نجابت ، ۹ شب به بعد استراحت ! اینطوری تقریبا نجیبم . فوقش تا ساعت ۱۲ شب ! سه ساعت تو بیست و چهار ساعت اصلا حساب نمیشه !
" داشتم چپ چپ نگاهش می کردم که موبایلش زنگ زد و زود از جیبش دراورد و یه نگاه به ساعتش کرد و گفت "
_ الان نزدیک ساعت یازده س ! یه ساعت و روبه دیگه از استراحتم مونده !
" اینو گفت و تلفن رو جواب داد و تا گفت الو و بلند شد و رفت اون طرف تر و شروع کرد به حرف زدن با تلفن .
آفرین یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_ اصلا سیر مونی نداره !
" بعد نشست رو نیمکت و گفت "
_ خیلی زحمت کشدین تا تونستین پیداش کنین؟
ای . چند تا از دوستام کمک کردن .
آفرین _ کجا رفته بود حالا ؟
_ بالاخره یه جایی بود دیگه ، دلارام چطوره ؟ این چند وقته ندیده بودمش .
آفرین _ حالا که گندم برگشته ، خیال ازدواج باهاش رو داری ؟
_ نمیدونم . صحبتی در این مورد نکردیم .
" یه چند دقیقه ای ساکت شد و بعد گفت "
_ تصمیم خودت چیه ؟
_ فعلا هیچی !
آفرین - واقعا ؟!!
_ واقعا .
آفرین _ پس کامیار چی به من گفت ؟!
_ اون از طرف خودش حرف زده .
آفرین _ یعنی تو عاشق گندم نیستی ؟
" یاد حرف میترا افتادم و گفتم "
_ عشق که به این شلی آ نیس !
" یه خرده دیگه صبر کرد و بعد گفت "
_ تو از دلارام بدت میاد ؟
_ نه ! برای چی ؟!
آفرین _ بخاطر کاری که کرده .
_ اون مال گذشته س . گذشته رو هم باید فراموش کرد !
" خندید و تا اومد حرف بزنه که از دور کاملیا پیداش شد و تا ما رو دید اومد طرف ما که من زود به آفرین گفتم "
_ ببین آفرین ، ازت میخوام خواهش کنم که دیگه صحبت ازدواج و این چیزا رو نکنی ! من فعلا یه همچین تصمیمی ندارم !
" دوباره خندید و گفت "
_ باشه .
" کاملیا اومد و باهاش سلام و احوالپرسی کردم و یه دقیقه که گذشت کامیارم تلفنش تموم شد و اومد که آفرین گفت "
_ بالاخره چیکار می کنی ؟ میای یا نه ؟
کامیار _ میام بابا ! یعنی فردا بهت خبر میدم .
آفرین _ پس یادت نره !
" اینو گفت و خداحافظی کرد و رفت که کاملیا گفت "
_داداش چیکار کردی برام ؟
کامیار _اصلا غصه نخور ! به آقا بزرگ گفتم . خودش با بابا صحبت کنه . خیالت راحت باشه .
" کاملیا خندید و بلند شد و کامیار رو ماچ کرد و رفت و دوتایی تنها شدیم که کامیار گفت "
_ قاشق اول رو که گذاشت دهنش گفت ....
_ قاشق چیه ؟!
کامیار _ قاشق اول دسر دیگه !
_ چی ؟!
کامیار _ دارم بقیه جریان رو تعریف می کنم ! حواست کجاس ؟!
_آهان بگو .
کامیار _ قاشق اول دسر رو که گذاشت دهنش گفت " واقعا خوشمزه س !" گفتم نوش جان ، قاشق دوم رو که خورد گفت " واقعا عالیه " گفتم گوارای وجود و قاشق سوم رو که ورداشت و برد طرف دهنش ، یه مکثی کرد و بعدش گذاشت تو دهنش و گفت " چقدر خوش طعمه !" گفتم گوشت بشه به جون تون . قاشق چهارم رو که ....
_ برو گم شو حوصله داری !
کامیار _ نه به جون تو ! سر همین قاشق چهارم بود که دیگه نذاشت دهنش و گفت " میدونین کامیار خان " گفتم خیر نمیدونم ! اونم قاشق چهارم رو گذاشت دهنش !
_ پا میشم میرم آا !
کامیار _ د.... گوش کن دیگه ! دستش رفت واسه قاشق پنجم که گفت " من تو خونواده فقیر .....
دیگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم من همه اینا رو میدونم ! اونم یه نگاهی به من کرد و دیگه هیچی نگفت و دوتایی شروع کردیم قاشق قاشق دسر مونو خوردن ! اینم از این جریان ! بهت گفته باشم که دسرشم واقعا خوشمزه بود !
" از جام بلند شدم و گفتم "
_ واقعا بی مزه ای کامیار !
کامیار _ کجا ؟!
_ میرم بخوابم ! اگرم جلومو بگیری ، همینجا میخوابم !
کامیار _ خیلی خوب برو اما میگم کاشکی قبل از خواب میرفتی یه بار دزدکی گندم رو نگاه می کردی که شب راحت تر بخوابی !
_ لوس نشو ! اینقدرم تو دهان همه ننداز که من و گندم قراره با هم عروسی کنیم ! شب بخیر !
" راه افتادم طرف خونه و از جلوی خونه آقا بزرگ ردّ شدم . از کفشای دم در معلوم بود که عمه رفتن خونه شون و فقط گندم و عمه و آقای منوچهری اونجان . رفتم طرف خونه خودمون اما دیگه مثل شبای قبل ناراحت نبودم .
تا رسیدم دیدم مادرم برام شام نگاه داشته اما اینقدر خسته بودم که یه تیکه نون ورداشتم و رفتم طرف اتاق خودم و لباسامو عوض کردم و رفتم تو رختخوابم و همونجا یه تیکه نون رو خوردم و زود خوابیدم .
هنوز چشمام گرم نشده بود که دیدم یه چیزی رو شیکمم وول وول میکنه ! پتو رو پرت کردم کنار و چراغ رو روشن کردم که دیدم یه قورباغه س !
پاش رو گرفتم و انداختمش از اتاق بیرون و از پنجره سرمو کردم بیرون که دیدم کامیار زیر پنجره نشسته !"
_ نمیذاری یه ساعت بخوابیم ؟!
کامیار _ آخه من امشب خوابم نمیاد !
_خوب من چیکار کنم ؟ !
کامیار _ بیا یه خرده با همدیگه هر بزنیم شاید خوابم بگیره !
_میام اما فقط نیم ساعت ا !
کامیار _ باشه ، نیم ساعت .
" پتو رو پیچیدم به خودم و از پنجره پریدم بیرون و با کامیار رفتم وسط باغ و رو یه نیمکت نشستم که دو تا سیگار روشن کرد و گفت "
_ چه هوایی ! چه آسمونی ! چه درختایی ! آدم همینجوری احساس عشق می کنه چه برسه به اینکه از یه دخترم خوشش اومده باشه !
_ پس انگار خیلی دوستش داری ؟!!
کامیار _ نمیدونم ! یعنی یه احساس بخصوصی بهش دارم ! شاید به خاطر اینه که میدونم خواهر گندمه ! یعنی باهاش احساس غریبه گیر نمیکنم ! راستش میخوام یه کاری برای نصرت بکنم ! میخوام ببرم بخوابونمش بیمارستان و ترکش بدم و یه کار درست و حسابی م براش جور کنم ، به نظر تو چطوره ؟
_ خیلی عالیه !
کامیار _ میای فردا بریم یه سری پیشش ؟
_کارخونه رو چیکار کنیم ؟! این چند وقته اگه بهمون چیزی نگفتن به خاطر گندم بود ! حالا که دیگه پیداش کردیم به چه بهانه ای از زیر کار در بریم ؟
کامیار - خب دوباره می بریمش یه جا گم و گورش می کنیم و بعد دوباره میگردیم دنبالش تا پیداش کنیم !
_حالا کجا میخوای بری که باهاش حرف بزنی ؟ تو همون خونه ؟
کامیار _ فردا یه زنگ بهش میزنم !
" بعدش دوباره آسمون رو نگاه کرد و گفت "
_ عجب دنیای یه ها ! بعد از این همه سال دوباره برادرش رو پیدا کردیم !
" بعد یه نگاهی به من کرد و گفت "
_ وقتی با حکمت داشتیم شام می خوردیم خیلی دلم برات تنگ شده بود !
_ راست میگی ؟!
کامیار _ آره به جون تو ! اصلا وقتی تو نیستی ا ، انگار یه چیزی مو گم کردم ! راستش اومدم الان اینو بهت بگم !
" نگاهش کردم و بهش خندیدم و گفتم "
_ میخوای امشب بیای خونه ما ؟
" یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت "
_ هر کی زودتر رسید تخت مال اون !
" بعدش دویید طرف اتاق من و منم دنبالش دوییدم ."
" تقریبا ساعت یازده صبح بود که رسیدیم دم خونه نصرت اینا . کامیار قبلش بهش زنگ زده بود و باهاش قرار گذاشته بود . وقتی ماشین رو جلوی در پارک کردیم ، به کامیار گفتم "
_ برگردیم صاحاب ماشین نیستیم ا !
"کامیار دزدگیرش رو زد و گفت بیا بریم تو . به نصرت میگم با ماشین اومدیم یه کاریش می کنه . دوتایی در رو واکردیم و پرده رو کنار زدیم و رفتیم تو . خونه پر بود از بچه های قد و نیم قد ! یه نگاهی به بچه ها کردم و به کامیار گفتم "
_امروز مگه تعطیلی ای چیزیه ؟!
کامیار _ واسه بچه ها میگی ؟
_آره !
کامیار _ فکر کنم اینا اصلا مدرسه نمیرن !
" یه نگاه دیگه به حیاط کردم و گفتم "
_ واقعا جای مزخرفی یه اونجا ! دارم خفه میشم !
کامیار _ نصرت میخواست جای دیگه قرار بذاره اما من مخصوصا بهش گفتم میایم اینجا !
_ چرا ؟!! دیوونه ای ؟!!
کامیار _ نه ، دلم می خواست بازم اینجا رو ببینم . بیا بریم تو .
_ این بوی گند چیه میاد ؟!
کامیار _ فکر کنم دارن سوخته های تریاک رو میجوشونن !
" راست میگفت ! جلو هر اتاق رو نگاه می کردی ، یه چراغ نفتی یا گاز پیکنیکی بود و روش یه قابلمه سیاه و دودزده ! و بغل بعضی هاشونم یا یه پیرزن نشسته بود یا یه پیرمرد یا یه بچه ! بوی گند تریاک سوخته و آشغال و توالت داشت خفه م می کرد ! درست کنار حوض به ارتفاع یه متر آشغال جمع شده بود ! دوتایی راه افتادیم طرف اتاق نصرت که وسط حیاط یه جوونی از اتاقش اومد بیرون و صدامون کرد و گفت "
_آقایون محترم یه دقه تشریف بیارین اینجا !
" دو تایی واستادیم و خودش کفشاشو که پاشنه هاش خوابیده بود ، پاش کرد و کت ش رو هول هولکی انداخت رو شونه ش و به حالت دوییدن اومد طرف ما و تا رسید گفت "
_ سلام عرض کردم ، خیلی خوش اومدین ، صافا آوردین . با آقا نصرت کار دارین ؟
" داشت تلو تلو میخورد ! اصلا رو پاش بند نبود !"
کامیار _ خیلی ممنون بله ، با آقا نصرت کار داریم .
" یارو یه نگاهی طرف اتاق نصرت کرد و آروم گفت "
_ داداش اگه جنس میخواین ، عوضی رفتین ا ! آقا نصرت تو یه خط دیگه حال میکنه ! جنس خوب و آعلا میخواین ، خودم نوکرتونم !
کامیار _ نه آقا جون ، دنبال این جور جنسا نیستیم !
" یارو همین جوری چشماش رفت رو هم ! تا اومدیم بریم که بازوی کامیار رو گرفت و گفت "
_ هر جورشو که بخواین موجوده ! قاطی پاتی م نداره ! صاف صاف ! فقط بگو چی طالبین ؟
کامیار _ مگه تعارف با شما دارین ؟میگم نمیخوام دیگه !
یارو _ شما یه بار از ما جنس ببر ، پولشم نده ! اگه خوب بود بازم بیا سراغ مون !
کامیار _ بابا جون من خودم فروشندم ! فقط خورده پا نیستم ! حالا خیالت راحت شد ؟!
یارو _ آا....! چه جور معامله میکنی ؟ شرطی ؟
" تو همین موقع نصرت از اتاقش اومد بیرون و از همونجا داد زد و گفت "
_آقا جهانگیر ول شون کن ! اینا اینکاره نیستن !
" یارو که اسمش جهانگیر بود ، برگشت طرف نصرت و یه مکثی کرد و گفت "
_سلام آقا نصرت ، چشم ، تو تخم چشمام ! امرتون مطاع !
" بعد نصرت اومد طرف مون و با همدیگه سلام و علیک کردیم که کامیار گفت "
_نصرت خان با ماشین اومدیم ! دم در پارکش کردیم .
نصرت _ ا ....! اینجا ناجوره که !
" بعدش رفت طرف در و تا یه خود آزمون دور شد ، جهانگیر که حالش خیلی خراب بود اومد جلو و یه مرتبه دولا شد و دست کامیار رو ماچ کرد و گفت "
_ جون مادرت یه آقایی بکن و یه چیزی به من بده ! خیلی داغونم !
" کامیار دستش رو کشید کنار و گفت "
_ اگه برای چیز دیگه میخواستی ، بهت پول میدادم اما برای این واموندهٔ نه !
جهانگیر _ کار من از این حرفا گذشته دیگه ! جون هر کی دوست داری ، تا آقا نصرت برنگشته کارمو راه بنداز ! غلام تونم ! کوچیک تونم ! حالم خرابه ! نرسه بهم میمیرم !
" یه نگاه بهش کردم و گفت "
_ اگه بهت برسه ، چند وقت دیگه میمیری ! الانم با مرده فرقی نداری !
جهانگیر _ رات میگی شما ! کفاره مرده ها تونو بهم بدین ! خیر و خیرات اموات تونو بدین ! صدقه سری خواهر مادر تونو بهم بدین ! به علی قسم دیشب تا حالا تنم سیم کشی میره ! بذار پا تو ماچ کنم !
" اینو گفت و خودشو انداخت رو پای کامیار ! کامیار دولا شد که بلندش کنه اما مگه بلند میشد ! همونجوری خودشو می کشید رو خاک و خلٔ و یه دقیقه پای منو می گرفت و تا دستش رو در می آوردم . پای کامیار رو می گرفت ! داشت زارزار گریه می کرد ! حالم دوباره بد شد ! کامیار بهش گفت "
_ بلند شو پسر ! خجالت بکش ! آخه ناسلامتی مردی ! بلند شو میگم !
" سرشو بلند کرد و همونجور که گریه میکرد گفت "
_ به همون خدایی که می پرستین ، منم یه روزی مثل شماها بودم ! مادر و پدر داشتم ! خواهر برادر داشتم ! ماشین زیر پام بود اونم چه ماشینی ! پول تو جیبم بود ! واسه خودم آدم بودم ! به جون مادرم از شماهام خوش تیپ تر بودم ! وقتی از جلوی دخترا ردّ می شدم ، همه شون برمی گشتن نگام می کردن ! به مرتضی علی دروغ نمیگم ! صبر کنین! صبر کنین !
" اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش و یه خرده بعد و یه جفت چکمه برگشت بیرون و اومد جلو مون و چکمه ها رو نشونمن داد و گفت "
" ببین ! دروغ ندارم بگم ! یه روز سر و وضعم این بود ! این چکمه ها رو می پوشیدم و می رفتم تو خیابونا ! ادکلن می زدم که تو خوابم کسی نمی دید ! شلوار برام از خارج می فرستادن !بولیز برام از خارج می اومد ! راه می رفتم مادرم قربون صدقه م می رفت ! د...... نیگا کنین دیگه ! مگه نمیبینی این چکمه ها رو !
" یه مرتبه خودشو راست کرد و اون حالت خمیدگی پشتش رفت و گفت "
_ قد منو ببین ! من این بودم ! به حالام نگاه نکنین ! به قرآن مثل شما بودم ! زنجیر طلا گردنم بود ، این هوا !
" با دستش ، یه چیز گرد رو نشون داد !"
_ روزی یه دست لباس عوض می کردم که نکنه بود عرق بدم ! به بو گند حالام نیگا نکنین ! به این آشغال دونی نیگا نکنین ! شب تا صبح سه چهار بار پدر و مادرم بهم سر میزدن نکنه پتو از روم رفته باشه کنار ! به الانم نیگا نکنین ! به الانم نیگا نکنین ! فکر نکنین براتون خالی می بندم ! بیا ! ببین !
" دولّا شد و شروع کرد یه لنگه از چکمه ش رو پاش کردن ! چکمه های چرم قهوه ای شیک ! درست م اندازه پاش بود !
وقتی بلند شد دوباره داشت گریه می کرد ! یه خرده به لنگه چکمه ای که پاش بود نگاه کرد و بعد دولا شد و اون یکی شم پاش کرد و بعد دوباره خودشو راست نگاه داشت و گفت "
_ از شماهام بلند ترم ! چقدرم بهم میاد ! هان ؟
" من و کامیار یه نگاه به چکمه هاش کردیم و کامیار گفت "
_ چرا اینارو نمیفروشی و کارت رو راه نمیندازی ؟ " یه نگاه به چکمه هاش کرد و یه نگاه به ماها و گفت "
_ دلم نمیاد به خدا ! اینو مادرم از خارج برام آورد ! تا حالا صد بار رفتم که پولش کنم اما دلم نیومده !
" بعد آروم گفت "
_ اینو سر آخرین جشن تولدی که برام گرفتن بهم داد ! اینو با یه کاپیشن چرم سر خودش ! کاپیشن رو فروختم ، اینو دلم نیومد !
" بعد آروم دست کرد تو جیبش و یه عکس دراورد و دستش رو گذاشت رو نصف عکس که معلوم نباشه و گرفت جلوی ما و گفت "
_ این منم ! نیگا کنین !
" من و کامیار نگاه کردیم ! یه نگاه به عکس و یه نگاه به خودش . راست می گفت ! خودش بود ! یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه !
کامیار _ اون یکی کیه تو عکس که نشون مون نمیدیش ؟
" عکس رو کشید کنار و یه نگاه یواشکی بهش کرد و گذاشت جیبش و گفت "
_ خواهرمه ! نمیخوام چشم کسی بهش بیفته !
" کامیار یه سری تکون داد و گفت "
_ رو عکسش خوب تعصب داری ، رو خودش چی ؟ چند وقته ندیدیش ؟ از از عکسش خوب مواظبت کردی ، از خودش چی ؟
" یه نگاه به کامیار کرد و چشماش رفت رو همدیگه و گفت "
_ چشمت چکمه ها ر اگرفته چند میدی بالاش ؟
کامیار _ اگه چشمم عکس رو گرفته باشه چی ؟ اون چنده ؟
" تا کامیار اینو گفت ، پرید و یقه ش رو گرفت که کامیارم یه دونه زد تو سینه ش و اونم محکم خورده زمین !
دست کامیار رو گرفتم و کشیدم طرف اتاق نصرت که جهانگیر همونجور که افتاده بود رو زمین ، سرشو بلند کرد و گفت "
_ شماهام چند وقته دیگه عین من میشین ! به همدیگه میرسیم آقایون ! هر کی یه بار پاشو بذاره اینجا دیگه تمومه ! اون دفعه که اومدین خوابوندن تون بدبختا ! خودتون خبر ندارین ! چند وقته دیگه به دیوثی می افتین ! برین مادر ....
" تا اینو گفت کامیار برگشت طرفش که بقیه ش رو نگفت ! زود بازوی کامیار رو کرفتم که کتکش نزنه و گفتم "
_ کامیار ! دست به این بزنی مرده ها !
جهانگیر ! بذار دست بزنه ! بذار کتکم بزنه ! بذار بکشه منو ! بذار راحتم کنه ! خودم که عرضه شو ندارم بذار حداقل این پفیوز بکنه !
"کامیار یه نگاهی به من کرد و بعد آروم رفت طرفش که جهانگیر دستاشو گرفت تو صورتش که مثلا کامیار با لگد نزنه تو صورتش ! دستاش همونجوری به حالت ترس جلو صورتش بود که کامیار نشست بغلش و آروم موهاشو ناز کرد !
می دونستم دلش طاقت نمیاره ! نگاهش کردم و دیدم دو تا قطره اشک از رو صورتش سر خرد و افتاد پایین !
یه مرتبه جهانگیر دستاشو از جلو صورتش برد عقب و به کامیار نگاه کرد و بعد سرشو گذاشت رو پای کامیار و شروع کرد به گریه کردن !
خودم هم حالم بد بود و هم بغض گلومو گرفته بود ! به خودم لعنت فرستادم اگه یه بار دیگه بیام اینجا ! دلم می خواست فقط گریه کنم !
یه خرده که گذشت ، کامیار سر جهانگیر رو از رو پاهاش بلند کرد و از تو جیبش بسته سیگارش رو دراورد و یه دونه روشن کرد و داد بهش و از تو جیبش ، کیف پولش رو دراورد و پنج تا هزار تومنی دراورد و گرفت جلو جهانگیر و گفت "
_ بگیر اما بالاخره چی ؟ باید خودت یه تکونی بخوری !
" اینو گفت و خواست بلند بشه که جهانگیر زد زیر گریه و دست کامیار رو گرفت و با التماس گفت "
_ ترو خدا از اینجا برین و دیگه هم برنگردین ! تا زوده همین الان از اینجا برین ! منم اگه پام اینجا وا نمی شد الان اینجوری نبودم ! شماها حیف این ! جون هر کی که دوستش دارین از اینجا برین ! اینجا بلاس ! اینجا به خاک سیاتون میشونن ! برین از اینجا !
"کامیار دوباره نازش کرد و گفت "
_ خیالت راحت باشه . ما برای کار دیگه اومدیم اینجا ! اهل این فرقه هام نیستیم !
" بعد بلند شد که نصرت از پشت سرمون گفت "
_ ماشین رو سپردم .
" بعد رفت طرف جهانگیر و زیر بغلش رو گرفت و بلندش کرد و لباسش رو تکوند و آروم بهش گفت "
_ برو تو اتاقت آقا جهانگیر !
" جهانگیر با حالت دلواپسی برگشت و یه نگاه دیگه به کامیار کرد که نصرت بهش گفت "
_ خیالت راحت باشه ! اینا کار دیگه ای اینجا دارن . برو تو اتاقت .
" جهانگیر با آستینش اشک هاشو پاک کرد و برگشت طرف اتاقش !
از پشت که نگاهش کردم ، دلم لرزید ! یه جوون قد بلند و خوش قیافه که هرویین داغونش کرده بود !
چکمه های چرم قشنگش هنوز پاش بود و آروم آروم ، پاهاشو رو زمین می کشید و می رفت طرف اتاقش !
تا از پله های اتاقش بره بالا ، هر سه تایی واستاده بودیم و نگاهش می کردیم ! وقتی رفت تو و پرده اتاق افتاد نصرت برگشت طرف من و کامیار و گفت "
_ سربزیری یه جوون قیمت داره که باید براش بدیم ! نجابت یه دخترم قیمت داره که باید براش بدیم ! سالم موندن جوونی که قراره مملکت رو بچرخونه م قیمتی داره که باید براش بدیم ! حالا این قیمت رو کی باید بده ؟!
" من و کامیار نگاهش کردیم که گفت"
_ میدونین کی باید بده ؟ من باید بدم ! امثال من باید بدن ! امثال میتراها باید بدن ! ماها باید بدیم تا یه عده جوون دیگه سالم و سربزیر و نجیب بمونن !
_آقا نصرت ببخشین ا ، اما آدم باید یه خرده اراده ش قوی باشه !
" یه مرتبه داد کشید و گفت "
_ مگه تو مملکت به این بزرگی جا برای یه عده آدم ضعیف نیس ؟!! مگه این همه آدم که واسه مون تصمیم می گیرن و میگن باید چیکار کنیم و چیکار نکنین نمیتونن مواظب آدمای ضعیف باشن ؟! مگه اینجا قرار نبود از ضعفا مواظبت کنن ؟! پس چی شد ؟! اره بابا جون ما ضعیفیم ! من ضعیفم ! میترا ضعیفه ! اما چون ضعیفیم باید این بلاها سرمون بیاد ؟! مگه اینجا جنگله که هر کی قوی تره ، پدر ضعیف ترها رو در بیاره ؟!
" صداش که رفت بالا ، پرده چند تا اتاق رفت بالا و از تو هر کدوم چند تا کله اومد بیرون که نصرت دوباره داد زد و گفت "
_ برین تو لاشخورا ! هنوز خبری نیس ! هنوز کسی اینجا تموم نکرده که بدویین سر جنازه ش و لختش کنین !
" داد رو که کشید ، کله ها دوباره رفتن تو ! بعد دویید طرف من و زود صورتم رو ماچ کرد و گفت "
_ سامان جون به خدا من مخلص تو و این آقا کامیارم هستم ا ! فکر نکنی سر تو داد زدم ا ! بدبختی مو داد کشیدم ! بیچاره گیر مو داد کشیدم ! ضعیفی مو داد کشیدم ! داد کشیدم شاید حداقل صدام به گوش خودم برسه ! کسای دیگه که این صداها رو نمیشنون !
" بعد برگشت و یه نگاهی طرف اتاق جهانگیر کرد و گفت "
_ گاه گداری خواهرش با یه ماشین شیک ، یواشکی میاد اینجا و یه سری بهش میزنه و یه پولی بهش میده و میره !الان یه دو ماهی هس که پیداش نشده و کفگیر این ، ته دیگ خورده !
" بعد زیر بازوی من و کامیار رو گرفت و گفت "
_ بریم تو بابا ! لجن رو هرچی بیشتر هم بزنی بوی گندش بیشتر بلند میشه !
" راه افتادیم طرف اتاقش که همونجور گفت "
_ از خونواده پولداری یه ! یعنی این هریین واموندهٔ ، پولدار و گدا سرش نمیشه ! همه رو به یه اندازه بدبخت میکنه منتها اونی که پولداره دیرتر به فلاکت می افته !
" رسیدیم تو اتاق و کفشامونو دروردیم و رفتیم بغل گاز پیک نیکی نشستیم و دستامونو گرفتیم روش ."
نصرت _ سردتونه ؟
کامیار _ نه ، اما میچسبه !
" شروع کرد چایی دم کردن و گفت "
_ میترسم آقا کامیار !
کامیار _ از چی ؟
نصرت _ از این برنامه !
کامیار _ کدوم برنامه ؟!
نصرت _ همینکه شروع کردی .
" کامیار هیچی نگفت که نصرت کتری رو گذاشت رو گاز و زیرش رو کم کرد و برگشت طرف ما و گفت "
_ میترسم دو هوایه بشه حکمت !
کامیار _ برای چی ؟
نصرت _ ماشین آخرین مدل و رستوران درجه یک و خوراک جیگر لاک پشت !
کامیار _ جیگر گوسفند بود جای جیگر لاک پشت بهمون دادن !
نصرت _ اگه اشتباه کرده باشم باید واسه جبرانش جیگر خودمو بدم آ !
کامیار _ نه اشتباه نکردی .
" نصرت پاکت سیگارش رو گرفت جلومون و یکی یه دونه ورداشتیم و روشن کردیم که گفت "
_اما خیلی خوشحال بود ! تا حالا اینجوری ندیده بودمش !
کامیار _ همه رو بهت گفته ؟
نصرت _ اره همیشه میگه .
کامیار _آفرین ، باریک الله.
" یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
_ تو چیکاره ای ؟
کامیار _ یه بچه پولدار !
نصرت _اره اما خلق و خوت به اونا نمیخوره ! یه جوری هستی ! از همون شب نمایش شناختمت ! خیلی محکمی ! حالا کجا بار اومدی ، خدا میدونه !
کامیار _ دیشب می خواست از گذشته ش برام بگه ، نذاشتم گفتم نصرت همه رو برام گفته .
نصرت _ خوب کردی ! بهم گفت ! هر وقت حرف گذشته میشه ، تا چند وقت ناراحته و نمیتونه درست به درسش برسه !
کامیار _راستش میخواستم ازتون بیشتر بدونم .
" دوباره بهمون نگاه کرد و بعد به کامیار گفت "
_ از خودت مطمئنی ؟
کامیار _ فکر کنم اره !
نصرت _اگه شک داری همینجا تمومش کن ! بری جلو تر دیگه نمیشه ها !
کامیار _ شک از خودم ندارم ! فقط میترسم اون نتونه منو قبول کنه ! اون وقت همه ش احساس کمبود می کنه !
" نصرت یه سری تکون داد و گفت "
خوب میفهمی والله !
کامیار _ حالا بیشتر برام بگو !
" سیگارش رو خاموش کرد و دو تا چایی که هنوز درست دم نکشیده بود برای ما ریخت و گذاشت جلومون و گفت "
_ تا شماها بخورین ، من برم بیرون و برگردم .
" تا خواست بلند بشه که کامیار دستش رو گرفت و گفت "
_ اگه نری چی میشه ؟
" دوباره نشست و یه فکری کرد و گفت "
_ شماها تا حالا یه معتاد رو که بهش مواد نرسیده دیدین ؟
کامیار _ فقط تو فیلما .
نصرت _ پس بهتره همون جلو چشم تون باشه که فقط فیلمه ! اگه الان تا نیم ساعت یه ساعت دیگه دوا به من نرسه ، این زمین رو گاز میگیرم ! یه ساعت بعدشم حاضرم هر کاری بکنم که یه سانت دوا بره رو رگم ! برامم دیگه هیچی مهم نیس !
" بعدش بلند شد و از اتاق رفت بیرون . من و کامیارم فقط همدیق رو نگاه کردیم !
ده دقیقه نکشید که برگشت نشست و یه چایی برای خودش ریخت و همونجور که تو استکانش رو نگاه می کرد گفت ."