گندم قسمت23
_دختر عمه م هستن !
" مدیر آژانس یه اشاره به کارمندش کرد و اونم رفت که بلیط و پاسپورت رو بیاره و منم تو همین مدت به مدیر گفتم "
_ میشه یه خواهشی دیگه م ازتون بکنم ؟
مدیر _ خواهش میکنم ! امر بفرمایین !
_اگه ممکنه تلفنی الان با این شماره تماس بگیرین . میخوام منم گوش بدم ببینم خودشون جواب میدن یا همینجوری آدرس رو داده !
" نمیدونم مدیره با کامیار چه سرو سری داشت که بیچاره بهم نه نگفت ! زود تلفن رو ورداشت و شماره رو گرفت و به منم گفت که اون یکی تلفن رو وردارم ! منم زود گوشی رو ورداشتم که صدای یه دختر اومد ! فکر کنم شقایق بود ! مدیر سلام و علیک کرد و خواست با گندم حرف بزنه ! یه خرده بعد گندم اومد پای تلفن و تا گفت الو ، به مدیر اشاره کردم خودشه ! اونم بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفت که تا نیم ساعت دیگه بلیطی و پاسپورتش رو براش میفرسته در خونه ! بعدشم خداحافظی کرد و تلفن رو گذاشت سر جاش ! اینقدر ذوق زده شده بودم که بعد از تشکر زیاد خداحافظی کردم و یادم رفت که بلیط و پاسپورت رو وردارم و کارمند بیچاره دنبالم دوید و تو خیابون اونا رو بهم داد ! سریع از همونجا یه ماشین گرفتم و رفتم طرف خونه شقایق اینا . بیست دقیقه بعد رسیدم و پیاده شدم و حساب تاکسی رو کردم و گذاشتم بره . سیگار دراوردم و روشن کردم یه خرده صبر کردم تا کمی آروم بشم . بعدش زنگ در رو زدم . شقایق جواب داد و منم بهش گفتم که از طرف آژانس اومدم و باید بلیط و پاسپورت رو تحویل خود گندم بدم . اونم زود در رو زد و گفت الان خودش میاد ! دیگه چه حالی داشتم بماند ! فقط این یکی دو دقیقه که طول کشید تا گندم در رو واکنه ، انگار برام یکی دو سال شد ! اما بالاخره در واشد و گندم اومد بیرون ! قیافه اون تماشائی بود ! تا چشمش به من افتاد فقط تکیه ش رو داد به در که نخوره زمین!
دو سه دقیقه فقط همدیگه رو نگاه کردیم که بهش گفتم "
_من کار خودمو کردم ! به دیرِ دیرم نرسیدم !
_گندم _ بیا تو .
_نه ! همینجا خوبه .
گندم _ چه جوری تونستی ؟!
_ بگم تو نمیفهمی ! فرقی نداره ! فقط اینو بدون ! خواستم و پیدات کردم !
گندم _ حالا میخوای به زور برم گردونی خونه ؟
_نه .
" بلیط و پاسپورت رو گرفتم طرفش و گفتم "
_ هیچ زور و اجباری در کار نیس ! بگیر !
" دستش رو دراز کرد و پاکت رو ازم گرفت ."
_ من دیگه میرم .
" اومدم راه بیفتم که صدام کرد و با تعجب گفت "
_ کجا ؟!
_ خونه .
گندم _ دیگه دنبالم نیستی ؟!
_ وقتی پیدات کردم ، دیگه دنبال چی باشم ؟!
گندم _ حالا میخوای بری ؟
_ این بازی دیگه تموم شد ! مثل بازیای بچه گی ، وقتی برای ناهار یا شام صدامون می کردن ! یا مثل وقتی که تو باغ قایم موشک بازی می کردیم و اونی که چشم میذاشت ، همه رو پیدا می کرد !
منم تورو پیدا کردم بازی دیگه تموم شده !
گندم _ و من باختم !
_نه ! تو بردی چون منو دنبال خودت کشوندی !
گندم _ یعنی تو باختی ؟
_ نه منم بردم ! چون تورو پیدا کردم ! حالا دیگه هر کاری که دلت می خواد بکن . خودت میدونی .
گندم _ من دیگه تو اون خونه نمیام !
" یه نگاه بهش کردم و برگشتم طرفش و گفتم "
_جاشه الان یه سیلی بهت بزنم ! به خاطر خودم ! به خاطر اون کامیار طفل معصوم که چقدر دنبالت گشته ! به خاطر اون آقا بزرگ بیچاره که چقدر داره غصه میخوره ! و به خاطر اون پدر و مادرت که یه چشم شون اشک و یه چشم شون خون ! اما اینکار رو نمی کنم ! چون .....
" دیگه بقیه ش رو نگفتم که زود گفت "
_ چون چی ؟!
_ چون ازت بدم میاد ! چون ضعیفی !
" اینو گفتم و راه افتادم . تا چند قدم رفتم ، یه مرتبه دوید دنبالم با دستمو گرفت و نگاه داشت و گفت "
_ کمکم کن سامان !
_ من نمیتونم کاری برات بکنم ! تنها کسی که میتونه کمکت کنه خودتی !
"رفت تکّیه ش رو داد به دیوار پیاده رو و گفت "
_ خودم نمیدونم باید چیکار کنم !
" سرش داد زدم و گفتم "
_ واقعیت رو قبول کن !
" اونم داد زد و گفت "
_ واقعیت اینه که من خونواده ای ندارم !
_داری ! همون مرد و زنی که شب و روز دارن برات گریه می کنن !
گندم_ اونا پدر و مادر من نیستن !
_ چرا هستن ! پدر و مادر تو همونان !
گندم _ اگه قراره کسی پدر و مادر من باشه ، چرا نرم دنبال پدر و مادر واقعی م بگردم ؟!
_تو میدونی پدر و مادر واقعی ت کیا بودن ؟! اصلا میدونی اگه پیش اونا میموندی چه سرنوشتی داشتی ؟!
گندم _ هر چی بودن . حداقل واقعی بودن !
_آره ،راست میگی ! اما بدون ، بدبختی یه واقعیته ! بیچاره گی یه واقعیته ! نداری واقعیته ! گشنگی یه واقعیته ! اینا همه واقعیت هایی که تو حتی یه کدومشونم نمیتونی تحمل کنی !
_ اونا عشق و محبت پدر و مادرم رو آزم گرفتن !
" این مرتبه دیگه سرش فریاد زدم و گفتم "
_ اگه پیش پدر و مادر واقعیت بودی ، هیچ عشق و محبتی رو پیدا نمی کردی ! اصلا مهر و محبتی در کار نبوده ! فقط بدبختی و بیچاره گی بوده ! فقط حسرت ! حسرت یه غذای خوب ! اما حالا تمام اینا رو که داری هیچی ، خیلی بیشتر از ظرفیتتم بهت عشق و محبت دارن ! اما تو دنبال یه رویایی ! مثل این فیلما !
گندم _ مگه تو پیداشون کرد ؟
_ گشتم دنبال شون و فهمیدم که از زور نداری تورو فروختن ! میفهمی یعنی چی ؟! یعنی تورو به عمه اینا فروختن که شاید یه سال خرج زندگی شونو در بیارن !
" فقط نگاهم کرد ! رفتم جلو و بازوهاشو گرفتم و با هر جمله از حرفم یه تکون محکم به بدنش دادم و گفتم "
_می فهمی ؟! تورو فروختن ! میدونی کامیار اسمشونو چی گذاشته ؟! گربه ! گربه ای که وقتی چند تا بچه میزاد یکی شونو میخوره ! میفهمی ؟!
" دیگه اصلا دست خودم نبود ! اینقدر عصبانی بودم که نیم فهمیدم دارم چیکار میکنم ! یه وقت به خودم اومدم که نزدیک بود بازوش رو بشکونم ! یه مرتبه دیدم شقایق به حالت دویدن از خونه اومد بیرون و تا منو دید ، جا خورد و همونجا خشکش زد ! گندمم زد زیر گریه و نشست رو زمین ! از خودم بدم اومد که چرا اینکار رو کردم ! یه سیگار از تو جیبم در آوردم و روشن کردم و رفتم جلوتر و تکیه م رو دادم به یه درخت و پشتم رو کردم بهشون .
شقایقم رفت طرف گندم و کنارش نشست . یه چند دقیقه ای هر سه تامون ساکت شدیم . وقتی سیگارم تموم شد رفتم طرفش و بهش گفتم "
_ پدر و مادر رو همونایی هستن که بزرگت کردن و بهت عشق ورزیدن ! همونایی که حرف از دهنت درنیومده ، هر چی خواستی برات حاضر کردن ! همونایی که تو پر قو بزرگت کردن ! به خاطر هیچی م حاضر نیستن تورو بفروشن ! حالا اگه خدا براشون نخواسته و بچه دار نشدن ، دلیل بر این نمیشه که نتونستن پدر و مادر خوبی باشن ! پدر و مادر بودن و خوبشم بودن ! اگه تورو از پدر و مادرت واقعیت گرفتن ، مطمئن باش که خیلی بیشتر از اونا دوستت داشتن و ازت نگهداری کردن ! واقعیت اینه !
" اینا رو گفتم و راه افتادم طرف خیابون ! تو دلم خدا خدا می کردم که دنبالم بیاد اما نیومد ! یه آن به خودم گفتم که برگردم اما دیدم بی فایده س ! باید خودش تصمیم بگیره !
سرمو انداختم پایین و راهم رو رفتم . آخرای خیابون بودم که صدای دویدنش رو شنیدم اما برنگشتم نگاهش کنم که یه مرتبه از دور صدام کرد !"
_سامان ! سامان !
" واستادم و برگشتم . داشت میدووید ! تا رسید بغلم کرد و گفت "
_ کمکم کن ! من نمیدونم چی خوبه و چی بده ! کمکم کن !
" آروم موهاشو ناز کردم و با خودم بردم سر خیابون جلو یه ماشین رو گرفتم و سوار شدیم و بهش آدرس خونه رو دادم ."
" تقریباً بیست دقیقه بعد رسیدیم دم خونه ا حساب ماشین رو کردم و در رو با کلید واکردم و رفتم تو که مش صفر از تو پنجره خونه شون ما رو دید و دویید بیرون و تا رسید به ما ، زد زیر گریه و نشست و زمین رو ماچ کرد و بلند شد !
مش صفر_ کجایی خانم جون ؟! به خدا این جیگرم تیکه تیکه شد ! آخه یه دختر خانم فهمیده مثل شما از این کارا می کنه ؟!
" گندم بهش سلام کرد و یه لبخند زد که مش صفر اشک هاشو پاک کرد و اومد جلو و سر گندم رو ماچ کرد و گفت "
_ الهی صد هزار مرتبه به درگاهت شکر ! به خدا نظر کرده بودم که اگه پیدات کنن ، یه شقه گوشت بگیرم و بدم به فقیر !
" یه مرتبه زن مش صفرم در حالی که نصفه نیمه چادرش رو سرش کرده بود از خونه دویید بیرون و گریه کنون خودشو رسوند به ما و تا رسید خودشو انداخت تو بغل گندم ! حالا اون گریه بکن و گندم گریه بکن !
به مش صفر اشاره کردم که زنش رو صدا کنه و بعدش دست گندم رو گرفتم و بردم طرف خونه آقا بزرگه و همونجور که می رفتیم گفتم "
_ عشق یعنی این ! محبت یعنی این ! اینا که دیگه تورو ندزدیدن ! پس چرا اینقدر دوستت دارن ؟!
" یه مرتبه واستاد و دور و بارش رو نگاه کرد و گفت "
_ چقدر دلم برای این باغ تنگ شده بود !
_ چرا ؟! مگه تو این باغ رو درست کردی که دوستش داری و دلت براش تنگ میشه؟! مگه تو این درختا رو کاشتی که اگه چند روز نبینی شون دلت براشون تنگ میشه
" یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت و دوباره دستش رو گرفتم و بردم طرف خونه . وقتی دستش تو دستم بود یه حال عجیبی بهم دست داد و بی اختیار دستش رو محکم تو دستم فشار دادم که برگشت و تو چشمام نگاه کرد و بهم خندید !
خلاصه تا رسیدیم دم خونه آقا بزرگه که دیدم انگار از پشت شیشه ماها رو دیده و اومده بیرون ! زود دست گندم رو ول کردم که آقا بزرگه از پله ها اومد پایین و گندم پرید تو بغلش ! فهمیدم که خیلی دلش برای آقا بزرگ و این باغ و خلاصه همه تنگ شده ! شایدم تو این مدت میخواسته که ماها بریم و دنبالش بگردیم و پیداش کنیم که حداقل این احساس رو داشته باشه که میخواهیمش و دوستش داریم !
وقتی یه چند دقیقه دو تایی گریه کردن ، آقا بزرگه یه نگاهی به من کرد و گفت "
_کامیار کو ؟
_ اونم رفته جای دیگه رو بگرده .
آقا بزرگه _ زنگ بزن بهش زودتر بیاد .
_چشم .
آقا بزرگه _ خودتم برو به عمه ت خبر بده که گندم برگشته ، فقط آروم آروم بهش بگو ! یه دفعه نگی آ حالش بد میشه !
_ چشم .
" اینو گفت و یه دستی به موهای گمدم کشید و با خودش بردش تو . لحظه آخر گندم برگشت طرف من و نگاهم کرد ! اصلا دیگه دلم نمی خواست یه ثانیه م ازش جدا بشم ! اما مجبوری رفتم طرف خونه خودمون و تا رسیدم ، دوباره مأمن و بابام شروع کردن باهام دعوا کردن ! یکی این می گفت ، یکی اون می گفت ! منم فقط واستاد بودم و نگاهشون می کردم که مامانم پرید به بابام و گفت "
_ تو چرا داد میزنی سرش ؟!
بابام _ خودتم داد میزنی که !
مامانم _ من مادرشم !
بابام _ خب منم باباشم دیگه !
مامانم _ ولش کن حالا خسته س !
بابام _ آخه من نباید بدونم این پسره کجاس ؟!
" رفتم جلو و صورت هر دو شونو ماچ کردم و جریان رو بهشون گفتم که مامانم یه جیغ کشید و زد زیر گریه ! بابام مراتب خدا رو شکر می کرد که بهشون گفتم میرم به عمه اینا خبر بدم .
راه افتادم طرف خونه عمه م و تا رسیدم ، یاد روزی افتادم که یواشکی داشتم گندم رو نگاه می کردم و برای اولین بار احساس کردم که دوستش دارم !
این چند وقته خونه شون شده بود عین خون اموات ! همه چراغاش خاموش بود و صدا از توش در نمی اومد ! بیچاره ها چه کشیده بودن ! فقط از ترس آقا بزرگه بود که پلیس خبر نکرده بودن وگرنه تا حالا عکس گندم رفته بود صفحه اول روزنامه ها !
یه نگاه به خونه کردم ، گفتم شاید نباشن ! آروم چند تا تقه زدم به در و صبر کردم که یه مرتبه در واشد و آقای منوچهری اومد بیرون و تا منو دید زد زیر گریه و گفت "
_عمو چه خبر ؟!
" بیچاره صورتش همچین لاغر شده بود که انگار شیش ماهه که رژیم گرفته !"
_ سلام آقای منوچهری ، حالتون چطوره ؟
" یه سری تکون داد و گفت "
_ خبری ازش نداری ؟
_ چرا ، بی خبر بی خبرم ازش نیستم .
" هول شد و گفت "
_ تلفن کرده ؟! فهمیدی کجاس ؟!
_ الان خدماتتون عرض میکنم ! عمه کجان ؟
_ تو اتاقش . حالش خوب نیس ! کی تلفن کرد ؟!
_اگه اجازه بدین یه سری م به عمه بزنم .
" تازه فهمید که جلو درواستاده ! زود رفت کنار و گفت "
_ بیا تو عزیزم ! ببخشین ! ببخشین ! شدم درست عین گاو !
_اختیار دارین ! بلا نسبت شما !
" دوتایی رفتیم تو خونه . تمام چراغا خاموش بود . اینقدر دلم گرفت که نگو ! آقای منوچهری چراغا رو روشن کرد و گفت "_ عمه ت نمیذاره تو خونه چراغ روشن کنم ! حقم داره ، و الله ! انگار بمب گذاشتن تو خونه و زندگی مون ! نمیدونم کدوم چشم ناپاکی ، نظرمون کرد !
_ به امید خدا همه چی درست میشه ! خودتونو ناراحت نکنین !
" از صدای من ، عمه از تو اتاقش ، تو طبقه بالا اومد بیرون و تا رسید دم پله ها . دیدم بالای پله ها واستاده و داره منو نگاه ایم کنه ! رنگش شده بود عین گچ دیوأ ! لاغر ، ضعیف ، بی جون ! دلم باراش آتیش گرفت !"
_ سلام عمه جون .
"اصلا صداش در نمیاومد ! آروم یه چیزی مثل جواب سلام بهم داد که زود رفتم بالا و با خودم آروم آروم آوردمش پایین ! بیچاره رو پاش بند نبود !
بردمش طرف اتاق پذیرایی و نشوندمش رو یه مبل که یه نگاه به من کرد و آروم گفت "
_ خبری ازش نشد عمه ؟ بعد از مردن من میخوای پیداش کنی ؟
" اینو گفت و زد زیر گریه اما صدای گریه ش دیگه مثل صدای سرفه شده بود !"
_عمه جون بی خبرم نیستم ازش ! خیلی آرومتر شده !
" تا اینو گفتم چشماش واشد !"
_ داره نرم تر میشه عمه جون ! ممکنه تو همین چند روزه جاش رو پیدا کنم !
" به خدا با چشم خودم دیدم که انگار جون تازه رفت تو تن عمه م و شوهر عمه م !
عمه م _ کجاس عمه ؟! چی بهت گفته ؟! کی باهاش حرف زدی ؟
_آروم باشین عمه جون ! همین یه خرده بیش باهاش حرف زدم !
_ چی گفت عمه جون ؟! چطور بود حالش ؟! با کی بود ؟!
_آروم باشین تورو خدا ! حالش خوب خوبه .
عمه م _ منوچهری روشن کن چراغا رو ببینم !
"آقای منوچهری م که یه تکونی خورده بود ، زود تموم چراغا رو روشن کرد که گفتم "
_ ببخشین اگه زحمتی نیس یه لیوان آب ....
" حرفم تموم نشده بود که عمه م مثل فنر از جاش پرید و آقای منوچهری جلوتر دوید طرف آشپزخونه ! منظورم این بود که کم کم بهشون بگم ، چون با حال و روزی که داشتن ، اگه یه ضرب می گفتم گندم برگشته ، هر دو ، جا به جا سکته می کردن ! تا برام آب آوردن ، یه خرده خوردم و گفتم "
_ انگار میخواد برگرده ! ما باهاش خیلی حرف زدیم !
عمه م _ الهی پیش مرگت بشم عمه ! الهی خیر از جوونی ت ببینی ! کی برمیگرده عمه جون ؟! کی ؟!
_ فردا پس فردا انگار میخواد برگرده خونه !
" یه مرتبه آقای منوچهری که گریه ش گرفته بود ، دولّا شد و سجده کرد و گفت "
_ای قاضی الحاجات شکرت !ای رحمان الرّحیم شکرت !ای ....
" عمه م فقط سرش رو گذاشت رو شونه من که بغلش رو مبل نشسته بودم و یه صداهایی از تو گلوش در می آورد که یه خرده شبیه گریه بود ! خودمم گریه م گرفته بود اما چیکار میتونستم بکنم ؟! باید کم کم بهشون می گفتم ! یاد کارای کامیار افتادم که این وقتا چیکار میکرد !"
_ ببخشین ، یه میوه ای چیزی ندارین تو خونه ؟
_آقای منوچهری دوید طرف آشپزخونه و یه خرده بعدش برگشت و یه سیب چروکیده با خودش آورد و گفت"
_ ببخشین عمو جون اما فقط همینوو داریم ! آخه این چند وقته ....
" نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم "
_ ولهشرمنده م اما من مخصوصا اینطوری می کنم که شماها یه خرده آروم بشین و بتونم حرف بزنم !
" بعدش شروع کردم به خندیدن که کم کم بفهمن براشون یه خبر خوش دارم ! دو تایی فقط تو دهن منو نگاه می کردن که گفتم "
_ یه خبر خوش دیگه م براتون دارم !
" عمه م فقط دستمو گرفت و فشار داد که گفتم "
_ فقط باید آروم باشین ! باشه ؟!
عمه م _ تورو جون بابات بهم زودتر بگو ! تورو جون مادرت زودتر بهمون بگو !
_ باید آروم باشین عمه جون ! هیجان برای شما خوب نیس !
عمه م _ باشه ! باشه ! من آروم آرومم ! فقط بگو خبر خوشت چیه ؟
_گندم الان اینجاس ! تو خونه آقا بزرگه !
" تا اینو گفتم که عمه م منو هل داد یه طرف و از جاش بلند شد و پابرهنه از خونه دوید بیرون و پشت سرش آقای منوچهری دوید ! موندم من تک و تنها تو خونه ! اینقدر سریع حرکت کردن که باورم نمی شد ! از خودم خنده م گرفت و بلند شدم و دنبال شون دوییدم ! پامو که از خونه گذاشتم بیرون دیدم که عمه م اینا اصلا نیستن !!
دویدم طرف خونه آقا بزرگ و از دور دیدم که عمه بیچاره چهار دست و پا از پله های خونه آقا بزرگ داره میره بالا ! همچین این خبر شارژ شون کرده بود که من به گردشونم نمیرسیدم .
تند خودمو رسوندم به خونه آقا بزرگه که دیدم مامانم و بابام اونجان ! عمه م افتاده بود روی گندم و در واقع داشت از فرق سر تا نوک پاش رو ماچ میکرد ! آقای منوچهری که همون کنار غش کرده بود و بابام داشت بادش میزد ! مامانمم داشت به زور عمه م رو از گندم جدا میکرد ! گندمم چسبیده بود و عمه م و ولش نمی کرد ! واقعا صحنه دیدنی و قشنگی بود ! صدای گریه گندم از همه بلند تر بود !
گریه می کرد و جیغ می کشید ! برگشتم آقا بزرگه رو نگاه کردم که داشت گریه می کرد ! اونم یه نگاهی به من کرد و خندید ! یه نیم ساعت سه ربعی این برنامه ادامه داشت تا اون التهاب اول فروکش کرد .
از پله های خونه آقا بزرگه اومدم پایین و رفتم طرف در باغ و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به کشیدن . می خواستم زودتر کامیار برگرده تا جریان رو خودم بهش بگم .موبایلمو در آوردم و یه زنگ بهش زدم که جواب نداد . رفتم رو یه نیمکت نشستم . اینقدر امروز این ور و اون ور رفته بودم که پاهام درد گرفته بود.
یه ساعتی که گذشت صدای بوق ماشین کامیار رو شنیدم و دویدم طرف گاراژ و تا مش صفر بخواد بیاد بیرون در رو واکردم و کامیار با ماشین اومد تو و تا پیاده شد جریان رو بهش گفتم . اونم خیلی خوشحال شد و دوتایی دویدیم طرف خونه آقا بزرگه و از پله ها رفتیم بالا ! بابای کامیار و مامانش و کاملیا و کتایون و آفرین و دلارام و عمه و عباس آقام جمع شده بودن اونجا ! مش صفر همه شونو خبر کرده بود ! همه ساکت نشسته بودن و فقط گندم بود که گریه می کرد ! تا کامیار رسید و چشمش به فامیل افتاد گفت "
_ چشم شما روشن ! چشم همه مون روشن ! مبارکا باشه ! انشاالله همیشه خنده و شادی و خوشی باشه ! انشأالله .....
" اینا رو می گفت و رو زمین رو نگاه می کرد ! بعد دولّا شد و یه لنگه کفش ورداشت و رفت طرف گندم و گفت "
_ من این پدر و اون پدرتو می سوزونم ، پدر سوخته ورپریده آتیش به جون گرفته ! زندگی واسه من نذاشتی این چند وقته ! پدرمو درووردی ! اینا به تو بد کردن موبایل و عابر بانک من چه گناهی کرده بودن ؟!
" اینا رو می گفت و با لنگه کفش می رفت طرف گندم که گریه گندم شدیدتر شد !"
کامیار _ خیلی خب ! کولی بازی در نیار ! از سر تقصیراتت گذاشتم ! بس کن دیگه ! نمیزنمت ! فقط زود اون موبایلو بده که از غصه دوریش سه کیلو آب شدم !
" همه زدن زیر خنده و گندم از تو جیبش موبایل و کارت عابر بانک کامیار رو دراورد و داد بهش و خندید ! کامیارم هر دو رو از دستش کشید بیرون و گفت "
_ مرده شور اون دست کجت رو ببرن ! حالا بلند شو هر جا میخوای بری برو ! خوش اومدی ! سارق بی حیا !
" بعد همونجور که موبایل و کارت عابر بانک رو میذاشت تو جیبش برگشت طرف آفرین و دلارام و با خنده گفت "
_ حال شماها چطوره دخترا ؟! این چند وقته نرسیدم یه دستی سر و گوش شماها بکشم ! یعنی یه حالی ازتون بپرسم !
" همه زدن زیر خنده که آفرین گفت "
_ تو دو تا موبایل میخوای چیکار آخه ؟!!
کامیار _ موبایلای من ، زنونه مردونه س ! شماره یکی شونو میدم به خواهرا ، شماره یکی شو میدم به برادرا که نکنه خدای نکرده خط رو خط بیفته و یکی این وسط حرفای بی ناموسی بزنه !
" دوباره همه زدن زیر خنده ! برگشتم به گندم نگاه کردم که دیدم اونم داره منو نگاهای کنه ! یه مرتبه دوباره همون حالی که اون روز جمعه نسبت بهش پیدا کرده بودم ، بهم دست داد !
داشتم نگاهش می کردم و بهش می خندیدم که کامیار زد تو پهلوم و گفت "
_ تا تو نگاه میکنی ، کار من اه کردن است
ای به فدای چشم تو ، این چه نگاه کردن است ؟
" برگشتم طرفش که با چشماش دلارام رو بهم نشون داد ! تا چشمم به دلارام افتاد تنم لرزید ! همچین داشت به من و گندم نگاه می کرد که اگه دستش میرسید ، هردو مونو می کشت !
سرمو انداختم پایین و تا همه داشتن با همدیگه حرف میزدن ، از خونه آقا بزرگه اومدم بیرون و رو پله ها نشستم که یه دقیقه بعد کامیارم اومد پیشم نشست و گفت "
_ حالا میخوای چیکار کنی ؟
_ چی رو ؟
کامیار _ گندم رو دیگه ؟
_ هیچی ! همون کاری که قبلا می کردم !
کامیار _ یعنی میخوای فقط دزدکی نگاهش کنی ؟! خاک بر سرت کنن ! این همه زحمت کشیدیم تا پیداش کردیم ! حالا فقط میخوای نیگاش کنی ؟!! والله تو خوب صبر و تحمل داری !
_ گم شو کامیار ! منظورم این نبود که !
کامیار _ پس منظورت از اینکه گفتی همون کاری که قبلا می کردم چی بود ؟ آهان ! داستان ما جایی تموم شد که می خواستیم رو درخت قلب بکشیم ! یعنی تو میخوای بری از اونجا ادامه بدی ؟!!
_اه ....! لوس نشو !
کامیار _ پس میخوای چه غلطی بکنی ؟!
_ فعلا میخوام برم بگیرم بخوابم که از خستگی رو پام بند نیستم ! توام خسته ای ، برو بگیر بخواب !
کامیار - نمیخوای بدونی جریان من و حکمت چی شد ؟!
_ فردا برام بگو .
کامیار _ من طاقت ندارم تا فردا خودمو نیگه دارم !
_آخه من الان دیگه مغزم کار نمی کنه !
کامیار _ مغزت رو میخوای چیکار کنی ؟! همون دو تا گوش ت در اختیارم باشه ، کافیه !
_ خب بذار فردا سر فرصت همه رو برام بگو !
کامیار _ تا فردا دیرِ میشه !
_ مگه قراره من کاری برات بکنم که تا فردا دیرِ میشه ؟!
کامیار _ هر چیزی همون موقع که گرمه جالبه ! ازش بگذره دیگه فایده نداره !
_ خب بابا ! بگو ببینم چیکار کردین ؟
کامیار _ ببخشین سامان جون ! مسایل خانوادگی رو نمیشه برای هر کسی گفت !
_زهرمار ! تو چه جون و حوصله ای داری !
کامیار _ اصرار نکن که نمیتونم بگم !
_ به درک !
کامیار _خب حالا که خیلی مشتاقی بدونی ، بهت میگم . شام بردمش بیرون بهش جیگر دادم خورد .
_جیگر ؟!! دختره رو بردی بهش جیگر دادی خورده ؟!!
کامیار _آره ، خیلی م خوشش اومد !
_دروغ میگی ! تو از این آدما نیستی !
کامیار _ میگم به جون تو !
_ دختره رو بردی جیگرکی ؟!! حتما بردیش میدون انقلاب !
کامیار _نه خره ! بردمش رستوران ..... بهش جیگر لاک پشت دادم خورد ! میدونی پرسی چنده ؟!
_ خب ؟!
کامیار _ خیلی دختر خوب و خانمی یه ! خیلی از رفتارش خوشم اومد !
_ خب ، به سلامتی مبارکه انشأ الله !
کامیار _ اما یه خرده هم با هم اختلاف سلیقه داریم .
_ خب اول زندگی طبیعیه ! بعدأ حل میشه !
کامیار _فکر نکنم .
_ برای چی ؟!
کامیار _ ببین . مثلا من دوست دارم ازدواج که کردم ، زنم بشینه تو خونه و کهنه بشوره ، رخت بشوره . جورابای منو وصله کنه ، آشپزی کنه . بچه داری کنه ! اون میخواد دکتر بشه و مریضا رو معالجه کنه ! من هست تا بچه میخوام اون یه دونه ! من اهل رفت و آمدم . اون نیس ! من شلوغم ، اون ساکت !
_ برو گم شو حوصله ندارم ! راست بگو ببینم چی شد ؟
کامیار _ هیچی ، وقتی داشتم شام مونو میخوردیم و من یه خرده باهاش صحبت کردم ، بهم گفت البته با خجالت زیاد باهام حرف میزد ! یعنی خیلی طفل معصوم محجوبه ! مثل این گندم اینا گرگ نیس !
_ خب بگو حالا !
کامیار _ هیچی ، بهم گفت ببخشین آقا کامیار کسی تو زندگی شما هس ؟
_ خب تو چی گفتی ؟
کامیار _ گفتم بله ! بابام هس ، ننه م هس ، خواهرام هستن ! عموم هس ، زن عموم هس ،.....
_ اه ....! میرم آا !
" کامیار_ خندید و گفت ` منظورم نامزدی چیزیه !` گفتم اصلا تو اولین و آخرین کسی هستی که تو زندگی من میای !
_ راست میگی ؟!!
کامیار_ خب آره !
_ اونم باور کرد ؟
کامیار _ نمیدونم !
_ چه جوری تونستی این حرف رو بزنی ؟!
کامیار _ خیلی راحت ! مثل تو باشم خوبه ؟!
_ خب آدم باید حقیقت رو بگه !
کامیار _ به این دخترا فقط کافیه بگی مثلا یه پیرزنه بود که وقتی من سه سالم بود . منو ماچ کرده ! دیگه خر رو بیار و باقالی رو بار کن ! از اون به بعد اگه ننجون تم یه روز بهت تلفن بزنه ، وامصیبتا !
_ خب بعدش چی شد ؟
کامیار _ هیچی ، گفت ` چطور به فکر ازدواج افتادی ` منم گفتم چون من در تمام طول عمرم یه پسر سر به زیر نجیب بودم . پدرم تصمیم گرفت که بهم زن بده که نکنه خدای نکرده از راه بدر بشم !
_ اونم باور کرد ؟!
کامیار_ نمیدونم ولی خیلی خوشش اومد !
_ خب بعدش چی شد ؟!
کامیار _ دیدی حالا جریان شام خوردن ما چقدر با نمک و هیجان انگیزه ؟!
_ خب بگو ببینم !
کامیار _ بهم گفت " شما برای بعد از ازدواج چه برنامه ای دارین ؟" منم گفتم همون برنامه ای که قبل از ازدواج داشتم !
" مرده بودم از خنده !"
_ خب !
کامیار _ گفت " شما کلا با چه تیپ آدمایی دوست هستین و میگردین ؟" منم گفتم من تا یادم میاد ، یا سرم تو درس و مشق یا تحصیلم بوده ، یا کار و حرفه و پیشه ! تنها دوستی م که داشتم سامان بوده ! گفت " سامان خان چه جور جوونی هستن ؟" گفتم یه جوون برازنده یُبس مادرزاد ! گفت " از چشماشون معلوم بود !" گفتم حکمت خانم باور کنین اگه این سامان رو تو یه فوج دختر ول کنن از این ور نجیب میره تو و از اون ور نجیب تر میاد بیرون !
" داشت از خنده اشک از چشمام میاومد پایین !"
_ باور کرد ؟!
کامیار _آره دیگه ! تورو هر کسی با این قیافه باور می کنه ازت بخار بلند نمیشه !
_زهرمار !
کامیار _ نجابت ترو باور کرد اما انگار تو پاکی من شک کرده !
_ چطور ؟!
کامیار_ هیچی ، آخرای شام مون بود که گفت " خیلی عجیبه که پسری با مشخصات شما هیچ تفریح و سرگرمی نداشته باشه !" منم گفتم من تفریح و سرگرمی داشتم ! سینما میرفتم ، روزنامه می خوندم ! کتاب می خوندم ، حتّی چند بارم لوناپارک رفتم !
_ خب چی گفت ؟!
کامیار _ زد زیر خنده ! منم دیدم دیگه داره گندش در میاد صحبت رو کشاندم به مسایل پزشکی و دانشگاه و این چیزا !
_ خب ، پس به خیر گذشت ؟!!
کامیار _ نه بابا ، چی به خیر گذشت ؟! داشت راجبِ پرستاری و این چیزا صحبت می کرد که من یه مرتبه تحت تاثیر قرار گرفتم و از دهانم پرید و گفتم الهی من بمیرم واسه این دوران شیرین ! قدما میگفتن توبه گرگ مرگه ها ! من باور نمی کردم
_ توبه گرگ مرگه ! واسه تو فکر نکنم مرگم باعث توبه بشه !
کامیار _ دیگه اونجوری هام نیس که تو میگی !
_ چرا ! برای تو هس !
کامیار _ یعنی میگی اگه من بمیرم ، هنوزم این اخلاقام رو دارم ؟!!
_ حتما داری !
کامیار _ یعنی تو میگی من میتونم به اون دنیام امیدوار باشم ؟
_ بلند شو برو دنبال کارت ! من رفتم بخوابم !
کامیار _ نمیخوای بقیه ش رو گوش کنی ؟
_ مگه بقیه م داره ؟
کامیار _ اصل کاریش مونده ! فقط بیا بریم وسط درختا یه سیگار بکشیم ! اینجا تو دید آقا بزرگه هستیم !
" راه افتادیم دوتایی رفتیم وسط درختا و رو یه نیمکت نشستیم ."
_ زود بگو که خوابم گرفته !
" دو تا سیگار روشن کرد و یکی شو داد به من و گفت "
_ هیچی دیگه ، تا اینو گفتم مات به من نگاه کرد ! دیدمای دل غافل ، چه چرت و پرتی گفتم ! این بود که زود گفتم ما یه فامیلی داشتیم که پرستار بود ، هر شب که از سرکار برمیگشت خونه ، اینقدر اتفاقات شیرینی برای ما تعریف می کرد !! مثلا می گفت یه مریض داشته میمرده که به موقع رسیده و نجاتش داده ! یا مثلا یه مریض دیگه داشته میرفته تو کما که این گرفته و کشیدتش بیرون ! اینقدر ما لذت میبردیم که این مریضا رو نجات می دادن !
_ باور کرد ؟!
کامیار _ نمیدونم والله ! حالا من گفتم ، انشأالله باور می کنه ! به دلت بد نیار ! خلاصه شام که تموم شد ، دسر سفارش دادیم و تا دسر رو بیرن ، یه چیزی گفت که پاک نامید شدم !
_ چی گفت مگه ؟
کامیار _" گفت من همیشه دلم می خواسته با مردی آشنا بشم که سربزیر و نجیب و ساکت و اهل خونه زندگی باشه !"راستش هر چی گشتم یه کدوم از این مشخصات رو تو خودم پیدا نکردم ! حالا تو میگی چیکار کنم ؟
_ خب یه خرده اخلاقت رو درست کن !
کامیار _ تو میگی مثلا چیکار کنم که نجیب بشم؟ اصلا تو چه جوری سر به زیر و نجیبی ؟
_ ببین ، اول بگو این حکمت رو دوست داری ؟
کامیار _ انگار آره !
_ خب باید به خاطرش خودتو اصلاح کنی !
کامیار _ میکنم !
_ خب آفرین . قدم اول اینه که این دو تا سیم کارت موبایلت رو بفروشی و یه دونه نو بخری !
کامیار _ نجابت چه ربطی به مخابرات داره ؟!
_ ربطش اینه که اگه این موبایلات نباشن شماره تو دست کسی نیس و تو یه خرده درست میشیٔ !
" یه فکری کرد و گفت "
_ اون شماره هایی رو که تو ذهنم هس و حفظم چیکار کنم ؟