" رسیدیم نزدیک تئاتر و ماشین رو یه جا پارک کردیم و رفتیم تو . مدیر تئاتر هنوز نیومده بود ، رفتیم اتاق پشت صحنه و نصرت به نظافتچی گفت برامون چایی بیاره .
یه خرده گذشت یه پسر جوون با یه سینی چای اومد تو . نصرت بلند شد سینی رو ازش گرفت و تشکر کرد و تا پسره رفت ، نصرت بهمون گفت "
_
این فوق دیپلم داره ! با فوق دیپلم شده نظافت چی !
"
بعد خندید و گفت "
_
سطح دانش تو این مملکت خیلی بالاس ! نظافتچی ش تحصیلکرده س !اگه آدمایی که تو تئاتر کار می کنن یه همّت کنن ، اینجا رو میتونیم بکنیم یه دبیرستان نمونه ! نظافتچی ، فوق دیپلم ! کاکا سیاش که خودم باشم ، لیسانس شیمی ! اون پسره که نقش جوون رو بازی میکنه لیسانس ! اون که ارگ میزنه ،لیسانس !
کامیار _ خب یه تخته سیاه و یه گچ و یه تخته پاکن هم بگیرین ، وسط نمایش تو آنتراکت یه خرده با این بچه ها که میان نمایش رو ببینن ریاضی میازی کار کنین ! هم ثواب داره ، هم میتونین بلیت رو یه خرده گرون ترش کنین !
نصرت _ آخه اینا برای چیه؟ این همه پدر بچه ها رو تو دبستان و دبیرستان و راهنمایی و پیش دانشگاهی در میارن که آخرش بشن من ؟!!
_
همه که اینطوری نمیشن !
نصرت _اره راست میگی ! یکیش خود شماها ! میدونین چرا ؟ چون خونواده پولدار دارین ! ولی فکر می کنی اگه پول نداشتین الان چیکاره بودیم ؟ اصلاً بذارین من یه خرده براتون از خودم بگم تا سرتون بیاد تو حساب ! زندگی مو جلو شما میذارم وسط ، خودتون بگین من کجاش رو اشتباه رفتم ! خوبه ؟
"
اومد بغل ما و یه صندلی کشید جلو و از روش رخت و لباس نمایش رو ورداشت و نشست و گفت "
_
چایی تون یخ کرد !
"
بعدش خودش چایی ش رو ورداشت و تو یه نفس خورد و گذاشت زمین و یه سیگار دراورد و روشن کرد و پاکتش رو گذاشت جلو ما وگفت "
_
من ، پنج ، شیش سالم بود کهٔ انقلاب شد . من پنج شیش سالم بود و حشمت سه چهار سالش بود . بابام تو یه کارخونه ، کار میکرد . وضع مونم بد نبود . یعنی تا اونجا که من یادم میاد همیشه یه ناهار و شامی داشتیم که بخوریم ! یه اتاق اجاره ای هم بود که توش سر کنیم !
صاحاب کارخونه م که تا قبل از انقلاب اینجا بود ، آدم بدی نبود به کارگراش می رسید ! مثلا یادمه که گویا یه بار تو کارخونه ، بابام یه کاری رو باید می کرده اما نکرده بود و صاحاب کارخونه میزنه تو گوشش ! بعدش که بابام اومد خونه ، عین برج زهرمار بود ! انگار از کارخونه بیرونشم کرده بود . ماهام وقتی حال و روز بابا مو دیدم ، کز کردیم یه گوشهٔ اتاق !
یادم میاد که همه ش بابام یه چیزی می گفت و ننه م باهاش دعوا می کرد ! همش بهش می گفت تو تنبلی و کارت رو درست انجام نمیدی که بیرونت کردن ! بابای بدبختم هی اشک تو چشماش جمع میشد و هی جلوی خودش رو می گرفت ! من و حشمتم یه گوشهٔ نشسته بودیم و غصه میخوردیم !
طرفای ساعت ۹/۵ _ ۱۰ شب بود که تو حیاط خونه ای که بودیم سر و صدا شد و بعدش همسایه ها شروع کردن بابامو صدا کردن ! بابامم در اتاق رو واکرد و رفت بیرون که یه مرتبه دیدیم برگشت تو و به مادرم گفت " زن ! زود باش اتاق رو مرتب کن ! آقا تشریف آوردن ! بدو !" یه مرتبه در واشد و یه مرد کت و شلواری که یه کراوات قشنگم زده بود با رانندش اومد تو ! ماهم از جامون بلند شدیم که بابامون داد زد سرمون و گفت " بدوین دست آقا رو ماچ کنین !" تا ما رفتیم طرف یارو ، بیچاره دولا شد و صورت ما رو ماچ کرد و نشست یه گوشهٔ . مادرم زود چایی دم کرد که یارو گفت " تورو خدا خانم زحمت نکشین " بعدش به بابام گفت " حسن آقا حلال مون کن ! امروز حال درستی نداشتم ، یه کاری کردم ! شما حلال کن !" اینو که گفت بابام معطل نکرد و گفت " آقا ما ضعیفیم ! خدا ما رو کرده زیر دست شما ! این من ، اینم زن و بچه هام ! شما اختیار دارین که سرشونم بذارین لب باغچه ببرین ! اصلاً این بچه ها رو بردار قربونی زن و بچه ت کن !"
اینا رو که بابام گفت یه مرتبه خودم دیدم که دو تا قطره اشک از چشمای یارو اومد پایین ! طوری بغض گلوش رو گرفته بود که نتونست یه کلمه دیگه م حرف بزنه ! فقط دست کرد جیبش و یه اسکناس در آورد و گذاشت بغلش و از جاش بلند شد و رفت بیرون ! راننده شم پشت سرش رفت که یه خرده بعد برگشت و گفت " حسن آقا فردا یادت نره بیای سر کار ! آقا منتظرته !"
بابام اصلا نرسید که صاحاب کارخونه رو بدرقه کنه ! تا رفت بیرون ، یارو با راننده ش رفته بود !
وقتی بابام برگشت و پول رو شمرد ، اندازه دو ماه حقوقش بود ! تازه فرداشم که رفت کارخونه ، یارو بهش پول داده بود که پنج تا گوسفند بخره و بکشه و بده اهل خونه بخورن ! بابامم گوسفندا رو خرید بود و با خودش آورد خونه !
تموم همسایه ها تا یه هفته شب و روز گوشت می خوردن !
یعنی میگم تا اون موقع وضع مون بد نبود ! اصلاً از همینجا براتون تعریف میکنم ! از وقتی انقلاب شد .
نزدیک انقلاب ، صاحاب کارخونه گذاشت و رفت و بعدشم که انقلاب شد و کارخونه افتاد دست کارگرا و بعدشم مصادره شد و چند وقتیم کار کرد و ضرر داد و بعدش تعطیل شد . کارگرا پخش و پلا شدن ، یکی شونم بابای خودم ! تا اون موقع حداقل بابام یه کار ثابتی داشت اما بعدش یه سال اینجا کار کرد ، شیش ماه اونجا کار کرد ، دو ماه بیکار بود ! خلاصه اوضاع و احوال خوبی نداشتیم دیگه !
یادمه کلاس دوم بودم ، یعنی دوم رو تموم کرده بودم و تابستونش بود که بابام از ناچاری منو گذاشت سر یه کار ، شدم شاگر مکانیک . اون موقع نه سالم بود . خب یه بچه نه ، ده ساله اونم پسر بچه ، تو این سنّ و سال حق داره یه خرده م شیطونی بکنه دیگه ! اونم تو سه ماه تعطیلی ! آقایی که شما باشین هم کار می کردم و هم یه خرده شیطونی ! شیطونی اما فکر می کنین چی بود ؟! هیچی ! مثلا کاربراتور رو ، اوستام می داد با نفت بشورم ، منم می بیردمش جلو مغازه ، دم در و جمونجور که اونو آروم آروم می شستم ، بازی بچه ها رو هم تماشا می کردم .همین ! شستن کاربراتور یه خرده بیشتر طول می کشید ! یا مثلا استام منو می فرستاد که از قهوه خونه ، دیزی بگیرم برای ناهار ، سر راه یخورده جلو مغازه ها وایمیستادم و مغازه ها رو نگاه می کردم .
شیطونیم در همین حد بود . بچگیم در همین حد بود ! اون وقت میدونین اوستام باهام چیکار می کرد که دیگه از این کارا نکنم ؟ میدونین چه تنبیهی برام در نظر گرفت ؟!
یه روز به دو تا از شاگر مکانیکا گفت دست و پامو نگیرن ، تا اومدم تکون بخورم که یکی شون منو خوابوند رو زمین و نشست روم ! اون یکیم یه پیچ گوشتی انداخت تو دهنم و دهنم رو واکرد و اوستام با شیلنگ کمپرسور ، همونکه باهاش لاستیک ماشین رو باد می کنن اومد سراغم ! یه فینتیل گذاشت سر شیلنگ و گذاشتنش تو دهن من !
به جون هر سه تامون ، به جون یه دونه خواهرم که هیچوقت یادم نمیره ! یه حالی پیدا کردم که مرگ رو جلوی چشمم دیدم ! این ریه هام می خواست بترکه ! مثل بادکنک داشتم باد میشدم ! خودم احساس می کردم که شیکمم اندازه یه هندونه شد ! فقط اون لحظه چیزی که نجاتم داد و خدا برام خواست این بود که لوله شیلنگ با د گره خورد و تا شد و بعدش قطع شد ! تو این گوشام همچین فشار اومد که نزدیک بود پرده گوشم پاره بشه ! چی بگم براتون که بفهمین چی به سرم اومد اون لحظه ؟! داشتن عین بادکنک بادم می کردن ! دیگه چشمام سیاهی رفت و یه وقت به خودم اومدم که یکی یه پارچ آب ریخت رو صورتم ! وقتی بلند شدم ، جون گریه کردن نداشتم ! فقط اوستام که خودشم بفهمی نفهمی ، یه خرده ترسیده بود ، اومد جلوم و گفت :" این واسه تنبلی ت ! تا تو باشی که فرز کار کنی !"
خب ، حالا این خاطره رو با یکی از خاطرات خودتون مقایسه کنین ! چقدر با هم فرق داره ؟ خاطره های شما رو من میدونم چیه دیگه ! تلخترین شون اینه که مثلا با توپ زدین شیشه خونه رو شیکستین و نهایتا پدرتون یه داد سرتون کشیده ! درسته یا نه ؟!!
"
من و کامیار هیچی نگفتیم که گفت "
_
یا یکی دیگه رو براتون بگم . اوستامون ظهرا یه دیزی ای چیزی واسه ما می گرفت و خودش می شست بغل مون و دو تا لقمه میذاشت دهانش که ته دلش رو بگیره و حداقل یه استفاده ای هم از ناهاری که واسه ما خریده برده باشه ! بعدش خودش ناهار می رفت خونه و یه ساعت بعد برمیگشت . اوستا که میرفت ، اگه بادی انچری چیزی می اومد مغازه ، این دو تا شاگرداش به اوستا نمی گفتن و پول شو هاپولی می کردن ! یه روز یکی شون اذیتم کرد ، بهش گفتم جریان رو به اوستا میگم ! این دو تا نامردم معطل نکردن و دستای منو بستن به زنجیری که باهاش موتور رو می کشیدن بالا و منو آویزون کردن ! نیم ساعت سه ربع تموم من آویزون بودم ! این دستام داشت از کتفم جدا می شد .
اینا خاطرات برجسته اون تابستون بود . چک و لگد و آچار پرت کردن طرفم دیگه جزو مشغولیات روزمره اوستا و شاگرداش بود !
اون تابشتون تموم شد و اول مهر رسید و ما رفتیم مدرسه . بابام گشت که برم یه کار نیمه وقت پیدا کنه . اینقدر ترسیده بودم که به بابام التماس کردم که فقط یه هفته بهم مهلت بده که خودم یه کاری واسه خودم پیدا کنم . اونم چیزی نگفت و من شروع کردم به کار کردن . بادبادک درست می کردم می فروختم . تخمه شادونه بسته بسته می کردم و توش دوزاری جایزه میذاشتم و می فروختم ! ترقه و نارنجک درست می کردم و می فروختم ! از مدرسه ، گچ هایی رو که پودر می شد و پای تخته می ریخت جمع می کردم و می آوردم خونه و خیس می کردم و دوباره ازش گچ درست می کردم و می بردم به فراش مدرسه ، ارزون می فروختم و اونم گرون تر پای مدرسه حساب می کرد ! از این تیر کمون مگسی ا درست می کردم و می فروختم ! دیگه براتون بگم چی که نمی فروختم ! هر چی م پول در می آوردم می بردم می دادم به بابام ! بابام ازم میگ رفت و اولش می شمرد شون و با اینکه دو برابر موقعی بود که تو مکانیکی کار میکردم . یه قیافه ای واسم می گرفت و با نک و نال قبول می کرد ! همیشه م منتظر بود که ببینه چه وقت یه خرده نمره م میاد پایین تا دیگه نذاره برم مدرسه ! منم که اینو میدونستم ، همچین درس می خوندم که بهانه دستش ندم ! همه نمره هام نوزده و بیست بود ! همیشه شاگر اول بودم !
شاید از همون موقع یه خرده کشیده شدم طرف کارای خلاف ! نه از اون خلافاها ! مثلا وقتی می خواستم تیرکمون مگسی درست کنم ، میرفتم بالا پشت بوم و یه شورت از رو بند بلند می کردم و یواشکی میومدم پایین ! کشش رو قیچی می کردم و پارچه ش رو می بردم بیرون ، می انداختم دور ! دیدین که ! از این کش پهنا که توش کشای نازکه ! یا مثلا چون شاگرد زرنگ بودم . اکثراً منو می کردن مبصر کلاس ، منم بچه هایی رو که دست شون به دهن شون می رسید و می شناختم ، هی اسم شونو می نوشتم و یقرون دوزار ، پنج زار ازشون میگرفتم تا پاکش کنم ! همه شم واسه چی بود ؟ واسه اینکه بابام نبره بذارتم شاگردی که برای یه اشتباه کوچیک ، یا بادم کنن یا آویزون !
هر دفعه م که این کارا رو می کردم ، شبش موقع خواب ، سرمو میذاشتم زمین و هی می گفتم خدا جون گًه خوردم ,گًه خوردم ,گًه خوردم ! دیگه از این کارا نمی کنم ! اما باز صبحش ، اگه پا می داد می کردم ! دلیلشم خیلی ساده بود ! ترس ! نداری ! فقر !
کامیار _ عزت رو کی فروختین ؟ اسمش عزت بود دیگه ؟
نصرت _آره ، همون اول انقلاب ! وقتی بابام فروختش دو سالش بود .
_
چرا ؟ مگه نگفتی که وضع تون بد نبود ؟!
نصرت _ خوب خورده بودیم به انقلاب و همه ش اعتصاب بود و این چیزا دیگه ! بابام که پول نقد تو بانک نداشت ! ملک و املاکم که نداشتیم ! هر چی حقوق می گرفت ، میخوردیم ! از چند وقت قبل از انقلاب ، یارو گذاشت فرار کرد .کارخونه م یا تعطیل می شد و اعتصاب بود یا اگرم میرفتن سر کار یه ساعت بعدش میرفتن تظاهرات ! دیگه تولیدی نبود که ! انقلابم که شد دیگه تا چند وقت کارخونه بلاتکلیف بود و بابام بیکار !
کامیار _ واسه همین عزت تو فروختین و خوردینش !
"
سه تایی مون زدیم زیر خنده که کامیار گفت "
_
زندگی شمام عین زندگی گربه ها میمونه والله ! شنیدین وقتی گربه چند تا بچه می زاد ، یکی شونو می خوره ! شما هام همین کارو کردین !
"
نصرت که می خندید گفت "
_
راست میگی به خدا ! میگن میمون رو با بچه ش گذاشتن تو قفس و زیر قفس رو داغ کردن ! میمونه اول بچه ش رو گرفت بغلش ! بعدش که کف قفس خیلی داغ شد ، بچه ش رو گذاشت زیرش و نشست روش ! بابا و ننه منم همین کار رو کردن !
_
فکر می کنم پدرت بلوف می زده !
نصرت _ در مورد چی ؟
_
اینکه از مدرسه بیرتت بیرون . شاگرد اول کلاس رو که از مدرسه بیرونش نمیرن !
نصرت _ کسی که بچه شو بفروشه و خرج زندگیش کنه . حرفاش بلوف نیس ! آدم که لاعلاج شد ، دست به هر کاری میزنه !
کامیار _ خب ، میگفتی !
نصرت _ آره ، آقایی که شما باشین ، ما کار می کردیم و درس می خوندیم . زد و مادرم حامله شد و این حکمت رو به دنیا آورد . دیگه غم عالم ریخت تو دلمون ! خونه شد عزا خونه !
کامیار _ برای چی ؟!!
نصرت _ خب یه نون خور بهمون اضافه میشد دیگه !
کامیار _ مگه حکمت به طور ناگهانی و یه مرتبه و اتفاقی به دنیا اومد ؟! یعنی سورپرایز تون کرد ؟!
"
من و نصرت خندیدیم و نصرت گفت "
_
نه ، اما تا وقتی تو شیکم مادرم بود ، بابام می گفت روزیش رو خدا میرسونه ! مگه چقدر شیکم داره ؟ رخت و لباسم که نمیخواد ! یه کهنه بپیچ دورش !
اما وقتی به دنیا اومد ، خرج بیمارستان و دختر با نفت و بخاری و شیر و این چیزا به مخارج مون اضافه شد ! خب نمیشد که بچه رو تو سرما خوابوند ! آخه وقتی خودمون بودیم ، موقع خواب بخاری رو خاموش می کردیم اما وقتی یه بچه شر خوره تو اتاقه که نمیشه بخاری رو خاموش کرد ! یا مثلا مادرم چون شیر می داد باید حداقل روزی یه لیوانم شیر می خورد دیگه ! بالاخره وقتی یه نفس به نفسای دیگه اضافه میشه ، خرجم میره بالاتر دیگه ! خلاصه این بود که بابام ماتم گرفت ! میدونستم که بازم تو این فکر که این یکی م اگه مشتری

واسش پیدا شد ، بفروشه ! اما من با خودم عهد کردم که دیگه نذارم اینکارو بکنه !
" یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت "
_ هنوزم که هنوزه چشمم دنباله عزته که الان کجاس و چیکار می کنه !
" یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
_ خلاصه ما بزرگ شدیم ! اما با چه بدبختی ! هر روز بابام که از راه می رسید ، صد دفعه این یه لقمه نون و پنیر رو میزد تو سرمون ! هر کلمه حرفی که میزد ، یه تهدید برای درس خوندن ماها بود ! مخصوصا من که بچه بزرگ خونه بودم ! منم به خدا قسم ، مثل خر کار می کردم و مثل الاغ درس می خوندم ! درس رو بلد بودم اا اما دوباره می خوندم ! سه باره می خوندم ! فکر می کردم هر چی بیشتر درس بخونم بهتره ! فکر می کردم که مثلا نمره بیستی که می گرفتم به چشم بابام میاد !
دیگه رفته بودم راهنمایی و نمی شد مثلا گندم شاه دونه ببرم به بچه ها بفروشم . کسی م دیگه تیرکمون مگسی و این چیزا نمی خرید . مجبور بودم یه فکر دیگه واسه پول دراوردن بکنم ! شروع کردم خصوصی به بچه ها درس دادن . باهاشون ریاضی کار می کردم و پول می گرفتم . علوم کار می کردم و پول می گرفتم . براشون انشائ می نوشتم و پول می گرفتم . باهاشون قرار میذاشتم و سر امتحان بهشون تقلب میرسوندم و پول ازشون می گرفتم ! نامردا ، اونام فهمیده بودن که من به پول احتیاج دارم ، برم ناز می کردن و طاقچه بالا میذاشتن و منم مجبور میشدم حق آلتدریس م رو بیارم پایین ! اما هر جوری بود می ساختم !
فکر می کنم سوم راهنمایی بودم که حکمت رو گذاشتیم کلاس اول . حشمت م دبستانش تموم شد . می رفت راهنمایی که بابام نذاشت ! یعنی یه شب گفت که دیگه لازم نیس حشمت بره مدرسه ! می گفت دختر همین که یه کوره سواد پیدا کرد براش کافیه ! می گفت زیاد که بره مدرسه و درس بخونه ، چشم و گوشهٔ وا میشه و دیگه نمیشه جلوش رو گرفت ! طفلک حشمت اینقدر گریه کرد که داشت کور می شد ! رفتم به بابام گفتم ، بابا جون برای چی نمیذاری حشمت درس بخونه ! مگه تا حالا از ما عمل بدی دیدی ؟ گفت نه ! اما دیگه وسعم نمیرسه خرج دفتر کتاب این یکی رو بدم ! بهش گفتم خرج درس خوندن حشمت با من ! قبوله ؟! یه فکری کرد و گفت تا ببینم !
از همون شب ، یعنی از فرداش مجبور شدم بیشتر کار کنم ! اما کو کار ؟ هر جا می رفتم ، شاگر نیمه وقت نمیخواستن ، اوجاهایی م که می خواستن ، اینقدر کم پول می دادن که خودم اگه واسه خودم کار می کردم ، خیلی بیشتر در می اوردم !
دیگه مونده بودم چیکار کنم ! مجبور شدم که برم سراغ خلاف ! یعنی یه خرده خلاف ! یه یارو تو محل مون بود که خونش عرق میانداخت ، مسلمون نبود . کسایی که عرق میخواستن ، شبا یواشکی می اومدن در خونه ش و ازش می خریدن .
زاغش رو چوب زدم و یکی دوبار موقعی که داشت می فروخت ، خودمو بهش نشون دادم ! چند وقت بعدش رفتم سراغش و بهش گفتم به منم بفروش . اولش زد زیرش و حاشا کرد ، یه خرده ترسوندمش که میرم خبر میدم و این چیزا که قبول کرد که براش مشتری جور کنم و اون به من ارزون تر بده و یه چیزی م من روش بکشم ! دیگه افتادم تو این کار . آدمایی رو که تو محل می شناختم و میدونستم عرق خور نشون میک ردم و میرفتم سراغشون و یواشکی براشون می بردم . درامدش بد نبود . دیگه خیالم از خرج درس و مدرسه حشمت داشت راحت می شد که بابام یه ساز دیگه برام کوک کرد ! می گفت خرج لباس و خورد و خوراکشم باید تو بدی ! انگار اگه مدرسه نمیرفت ، چیزی م نمی خورد ! اما مگه می شد از این چیزا به بابام بگم ! هر روزم مگه چند بطری میتونستم عرق بفروشم ؟! این بود که شروع کردم به بچه مچه ها عرق فروختن ! بچه های مدرسه ، جوونا ، محله های اونور تر ! خلاصه یه جور برنامه م رو جور کردم . این جریان بود و بود تا مادرم سرطان گرفت ! یعنی بعد از به دنیا اومدن حکمت ، دل درد مادرم شروع شد . هر دفعه که به بابام می گفت دل درد دارم ، بابام بهش می گفت پرخوری کرد ! حالا جالب این بود که تو خونه ما اینقدر غذا نمی اومد که سیرمون کنه ها ! اون وقت بابام به مادرم می گفت پرخوری کردی !
خلاصه یه دفعه میگفت پرخوری کردی ، یه دفعه می گفت سردیت کرده یه دفعه می گفت معدت نفخ کرده و با یه لیوان آب قند سر و ته قضیه رو هم می آورد ! یعنی پول دکتر و این چیزا نداشت بده بدبخت !
بالاخره اینقدر دل دردای مادرم ادامه پیدا کرد که مجبوری بردش دکتر . دکتر عکس و آزمایش و چی و چی و چی بهش داد که همهش نوشته شد رو چند تا نسخه ، موندن سر طاقچه خونه ! به پول اون موقع دو سه هزار تومن خرجش میشد که بابام دو سه هزار ریال شم نداشت بده چه برسه به دو سه هزار تومنش ! مادر بیچاره اما تحمل می کرد و به روش نمی آورد تا اینکه درد شدت گرفت و از تحملش خارج شد . خدا پدرشو بیامرزه ، یعنی البته دیگه فرقیم نمی کرد ! اما خوب بالاخره یه کاری بود دیگه !
یه همسایه داشتیم که تو شهرداری سوپور بود . اون دفترچه ش رو داد به ما و ماهام مادرمونو بردیم دکتر و دکتره آزمایش و این چیزا رو تو دفترچه بیمه اون نوشت .
بعد از همه اینا تازه معلوم شد که مادرم سرطان داره ! هیچ کاری م دیگه نمی شد کرد !
یه روز که از مدرسه برگشتم خونه . دیدم که رختخواب مادرمونو جمع کردن و خودشم نیس ! یکی یکی همسایه ها اومدن و بهمون سرسلامتی دادن و معلوم شد مادرمون مرده و نعششم فعلا بردن گذاشتن مسجد تا تکلیفش معلوم بشه !یعنی تکلیف خودش که معلوم بود ! تکلیف ما معلوم بشه ! بابام یه قرون واسه خرج کفن و دفن مادرم نداشت ! گاهی وقتا اینقدر از دست بابام عصبانی میشم که دلم میخواد هر چی از دهنم در میاد بشمرم واسه روح مرده و زنده ش ! اما چیکار کنم کا هر چی بود ، بابام بود !
سر تونو درد نیارم ! همسایه ها جمع شدن و ده تومن پونزده تومن بیست تومن جمع کردن و نعش مادرم رو بلند کردیم و بردیمش چالش کردیم و یکی دیگه از همسایه ها یه حلوایی درست کرد و یکی دیگه م دو تا بسته خرما و مردن مادرم رسمیت پیدا کرد !
" تو همین موقع آتیش ته سیگارش دست شو سوزوند و انداختش زمین و انگشتش رو کرد تو دهانش و یه نگاهی به من و کامیار کرد و خندید و گفت "
_ اینا واقعیت نداره ها ! همه ش یه رویای ساده س ! مال این مملکتم نیس اا ! مال یه کشور دیگه س ! مال انگولاس ! مال زامبیاس !
" بعد ساعتش رو نگاه کرد و گفت "
_ چطوری این مدیره نیومده تا حالا ؟
" بعدش یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
_ حالا شماها یه خاطره از دوران بچگی تون بگین !
کامیار _ اتفاقا دوران بچگی ماهام ، نقاط مشترکی با دوران بچگی تو داره !
نصرت _ شوخی میکنی ؟
کامیار _ نه به جان تو ! من یادمه هفت هشت سالم بود و با همون تیرکمون مگسی که تو گفتی ، یه دونه زدم به پای یه دختره و اونم مادرشو فرستاد در خونه مون شکایت ! بابا بزرگم دوام کرد و بابام یه دوچرخه برام خرید و از دلم دراورد و منم با دختره دوست شدم و از دل اون دراوردم ! نقطه مشترکش همون تیرکمون مگسی بود !
" نصرت زهرخندی زد و یه آهی کشید و گفت "
_ تا مادرم زنده بود ، خونه هه یه سر و سامونی داشت ! مادره که مورد خیلی چیزا تو زندگی ما عوض شد ! نه دیگه یه نون تازه ای تو خونه بود ، نه یه دست نوازشی ، نه یه نگاه مهربونی ! هیچی ، هیچی! حداقل وقتی مادرم زنده بود وقتی خسته از مدرسه بر می گشتیم خونه ، یه نون بربری یا نون سنگک تازه بود که بزنیم تو یه بادیهٔ اشکنه و به خوریم ! حداقل یه دستی بود که شبا وقتی رومونو باد میدادیم یه پتو بکشه رومون یا مثلا اگه اتاق خیلی سرد می شد ، بخاری رو روشن کنه ! حداقل یکی بود که صبح دو تا پر چایی دم نکنه و با دو تا حبه قند بذاره جلومون ! یا مثلا یکی بود که به بابامون غر بزنه و به زور بفرستتش سر کار !
مادرم که مورد تموم شد ! اینا تموم شد ! بابام تا لنگ ظهر می خوابید ! یه روز سرکار می رفت و یه روز نمی رفت ! نه بوی نون تازه ، تو اتاق مون می اومد ، نه بوی یه اشکنه ! غر غر و دعوا مرافعه و اوقات تلخی شم زیادتر شده بود . تو خونه م کمتر بند می شد و هی میزد بیرون و باید تو قهوه خونه ها پیداش می کردیم و می آوردیمش خونه . یعنی من باید دنبالش می گشتم و می آوردمش خونه !
نه خیلی تو زندگی موفق بود و بعد از چندین سال دوندگی ، تموم وسایل آسایش و آرامش و امینیت ما رو فراهم کرده بود ! حالا دوران کهن سالگی ش رو می خواست یه خرده تفریح کنه ! آقا تریاکی م شده بود ! دیگه باید پول منقل و وافورشم من براش جور می کردم ! منم مگه چقدر پول در می آوردم ؟ از همه چی می زد و می رفت یه نخود تریاک می خرید و می کشید . با اون پولم بهش جنس بد می دادن و اونم دادش رو سر من می زد که چرا کم پول در میاری !
آخرش یه روز دیگه زدم به سیم آخر و واستادم تو روش ! بهش گفتم مرد حسابی تو از بابایی فقط یه اسمش رو داری ! چیکار واسه ما کردی ؟ مگه مجبور بودی بچه پس بندازی که توش بمونی ؟ بلند شد اومد طرفم و با هم گلاویز شدیم ! دید که زورش بهم نمیرسه ، ول کرد و گفت از خونه برو بیرون ! گفتم من برم بیرون ؟ تو برو بیرون ! تموم خرج و مخارج این خونه و این بچه ها رو من دارم میدم ! تو برو بیرون !
خلاصه باز نزدیک بود که کتک کاری مون بشه ! یعنی شد ! یکی دو تا چک زد تو صورتم که جوابشو ندادم و همسایه ها اومدن و سوامون کردن . انگار بعد از این جریان یه خرده به خودش اومد و رفت سر کار ! درسته که دیگه با من حرف نزد اما حداقل یه باری از دوش من ورداشته شد ! یه خرده کمک حالم شد!
یکی دو روز رفت دنبال کار و بالاخره م شد عمله ! تازه همون شم شانس آورده بود چون اینقدر افغانی ریخته بود تو مملکت که عملگی م نمی شد بکنی !
خلاصه با هر بدبختی بود ، تو یه ساختمون مشغول عملگی شد و یه خرده فشار رو من رو کم کرد . یه چند ماهی گذشت ، زندگی مون یه خرده بهتر شد ، یعنی حقوق بابام و اونی که من کار می کردم ، رو همدیگه می شد یه رخت و لباس و یه خورد و خوراک خیلی ابتدایی و مختصر واسه ما ! ما راضی بودیم . یعنی همه مون راضی بودیم ! حشمت و حکمت درس می خوندن و یه ابگوشتی چیزی م درست می کردن. بابامم که سر ساختمون کار می کرد و منم که به کار و کاسبی خودم می رسیدم . داشتیم یه نفس راحت می کشیدیم که بازم بدبختی و بیچاره گی در خونه مونو زد !
یه چند وقت بود که می دیدم حشمت حال و روز درستی نداره ، اما هر بار که بهش می گفتم ، می خندید و می گفت چیزی نیس داداش . درس ا یه خرده سنگین و زیاد شده ، اینه که کمی خسته میشم .
رنگ و روش زرد شده بود ، فهمیدم که خورد و خوراکش خوب نیس . خوب آخه یه دختر تو سنّ و سال اون که نباید غذاش نون خالی با اشکنه باشه ! حداقل باید یه دونه سیب یا یه میوه دیگه بخوره یا نه ؟!
شروع کردم بیشتر سگ دو زدن و مشتری پیدا کردن ! دیگه اگه بچه ده دوازده سالم ازم عرق می خواست ، بهش می فروختم ! هر بطر عرق م که از یارو می گرفتم یه خرده از سرش خالی می کردم تو یه شیشه و جاش آب توش می بستم ! اینطوری از چند تا بطری ، یه بطری واسه خودم جور میکردم و میفروختمش !
یه کمی درامدم بیشتر شد و تونستم یه میوه ای چیزی بیارم تو خونه اما این طفل معصوما ، هی تعارف می کردن و ملاحظه همدیگه رو می کردن و نمی خوردن ! به جون هر سه تا مون اگه دروغ بگم ! یعنی اینا گفتن نداره ! وظیفه مو انجام دادم اما میخوام بگم که شماها بدونین ! شبا وقتی دور هم جمع می شدیم و مثلا من داشتم درس می خوندم ، یه پرتقال پوست می کندم و پر پر می کردم ، یه پر به حشمت می دادم و یه پر به حکمت و مثلا یه پرم خودم میذاشتم دهنم ! اونام مواظب بودن ببینن من خودمم می خورم یا نه ! منم مثل این شعبده بازا ، یه جوری نشون می دادم که مثلا دارم پرتقال می خورم ! قیافه مم یه طوری می کردم که یعنی پرتقاله ترشه ! اون وقت همه ش رو میدادم به اون دو تا که یه خرده بهشون ویتامین برسه !
" یه مرتبه همونجور که داشت با یه لبخند به من و کامیار نگاه می کرد ، اشک از چشماش اومد پایین ! من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که گفت "
_ یه روز صبح حشمت دیگه از جاش بلند نشد . هر چی صبح صداش کردم که بلند شو مدرسه ت دیر میشه ، فقط تو همون رختخواب بهم می خندید ! اومدم بالا سرش و گفتم حشمت جون مگه نمی خوای بری مدرسه ؟ گفت چرا داداش ! اما نمیتونم از جام بلند بشم ! گفتم حشمت جون یعنی چی نمیتونم بلند شم ؟! گفت حالم خوب نیس داداش ! گفتم مگه چته ؟!! بازم خندید و آروم گفت انگار دارم میمیرم داداش ! بغض گلوم رو گرفت و گفتم این حرفا چیه میزنی عزیزم ؟! الان می برمت دکتر ! پاشو بریم !
لحاف رو از روش کنار زدم و دیدم که دستا و پاهاش فقط استخونه ! اصلاً گوشت بهش نیس ! نه همیشه لباسای آستین بلند و شلوار می پوشید ، این بود که تا اون موقع متوجه نشده بودم !
یه پتو انداختم روش و بغلش کردم و رسوندمش به یه بیمارستان . اونجا یه یارو که تو پذیرش بود گفت باید پونصد تومن بریزین به صندوق . بهش گفتم من دویست تومن بیشتر همراهم نیس . شما کارای خواهرمو بکنین ، من بقیه ش رو میارم . یارو گفت نمیشه ! شروع کردم باهاش یه به دو کردن که یه دکتره رسید و گفت چه خبره ؟! جریان رو بهش گفتم که نگهبان رو صدا کرد و گفت اینارو بندازین بیرون ! تا نگهبان اومد که بیاد جلو ، یه مرتبه یه دکتر جوون تر اومد جلو و گفت چقدر کم داری ؟ گفتم سیصد تومن ، دست کرد جیبش و سیصد تومن دراورد و داد به من و خودش گذاشت رفت ! بالاخره خواهرممو خوابوندن و آزمایش و عکس و معاینه و این چیزا شروع شد . تا شب اونجا بودیم که آخرش یه دکتره اومد و منو از پیش خواهرم صدا کرد اون طرف تر و دویست تومانی رو که داده بودم به صندوق گذاشت کف دستم و گفت وردار خواهرت رو ببر خونه . گفتم پس دوادرمونش چی میشه ؟ گفت پدری مادری کسی رو نداری ؟ گفتم نه ! گفت ورش دار ببرش خونه ! دیگه نمیشه براش کاری کرد ! نه کلیه براش مونده نه کبد نه خون نه چیزی !
فقط بهش نگاه می کردم که یه نگاهی به خواهرم کرد و بعد آروم به من گفت این اصلاً نمی گفت دردی چیزی داره ؟!! گفتم نه ! گفت ناله ای چیزی تو خونه نمی کرد ؟ گفتم نه ! گفت اصلاً !! بعد دوباره یه نگاهی به حشمت کرد و گفت طفل معصوم چه جوری تحمل میکرده ؟!!
اصلاً باورم نمی شد ! یعنی داشت بهم راست می گفت ؟! یا داشت دست به سرم می کرد ؟ گفتم گور پدرشون ! فردا می برمش یه دکتره دیگه .
پتو رو پیچیدم دور حشمت که یه پرستار اومد و گفت یه آمبولانس دم در واستاده . خواهرت رو با اون ببر خونه . دیگه شک افتاد تو دلم ! نکنه راست می گفتن ؟! نکنه حشمت طوریش بشه ؟! خلاصه کمک کردن و حشمت رو با یه صندلی گذاشتنش تو آمبولانس و منم نشستم بغلش و حرکت کردیم . دم خونه که رسیدیم رانندهه اومد کمک کرد و با همدیگه حشمت رو بردیمش تو و خوابوندیمش سر جاش . وقتی رانندهه خواست بره ، دم در دو تا پاکت داد دستم و گفت اینا رو بچه های بیمارستان دادن . بپز بده بخوره . میوه م هس . آب شو بگیر بده بهش !
اینو گفت و سوار آمبولانس شد و رفت . راستش خیلی جا خورده بودم ! تو دلم خالی شده بود ! یه خرده همونجا واستادم و فکر کردم . عقلم به هیچی نمیرسید ! یعنی باید چیکار می کردم ؟!!
داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بابام اومد پیشم و گفت " حالش خیلی بده ! دکتره چی گفت ؟" گفتم فردا میبرمش یه دکتره دیگه . فعلا بذار یه غذایی چیزی براش درست کنم که گشنه س !"
تو پاکت ها رو نگاه کردم . یه مرغ بود با پرتقال و نارنگی . زود رفتم و مرغ رو بار گذاشتم و آب چند تا پرتقال رو گرفتم و آروم حشمت رو نشوندم و کم کم بهش دادم بخوره . هر یه قلپ که می خورد ، می گفت به حکمت م بده ! خودتم بخور ! به بابام بده ! طفل معصوم تنهایی از گلوش پایین نمی رفت !
خلاصه تا مرغ پخت و زود آبش رو ریختم تو یه لیوان و دوباره بلندش کردم با دادم بهش . شاید بعد از یه سال ، یه سال و نیم بود که مزه مرغ و آب مرغ رو می چشید ! اما چه فایده ؟! هنوز دو تا لقمه بهش از گوشت مرغ نداده بودم که همه ش رو برگردوند ! طفل معصوم با اون حالش ، میخواست از جاش بلند بشه که رختخوابش رو تمیز کنه اما جون به تنش نمونده بود !
به زور خوابوندمش و با حکمت کمک کردیم و رختخوابش رو تمیز کردیم . دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم ! همونجا بغل رختخوابش نشستم و زانوهامو گرفتم تو بغلم . همه ش خدا خدا میکردم زودتر صبح بشه و ورش دارم و ببرمش یه بیمارستان دیگه !
ساعت حدود سه، سه و نیم بود . حکمت و بابام خوابیده بودن . حشمت م خوابش برده بود . منم همونجوری نشسته بودم و فکر می کردم که یه مرتبه چشماشو واکرد و تا منو دید گفت " داداش می ترسم ." گفتم نترس قربونت برم . داداش اینجاس ! گفت " سردمه " زود یه پتو انداختم روش که یه خرده بهم نگاه کرد و گفت " خواب مامان رو دیدم ." گفتم خیره انشأالله ! حتما زود خوب میشی ! گفت " اومده بود و میخواست منو با خودش ببره !" گفتم مرده رو تو خواب دیدن خوبه ، یه خورده ساکت شد و بعد گفت " داداش از من که ناراضی نیستی ؟" گفتم نه عزیزم ! چرا ناراضی باشم ؟ گفت " من همیشه درسامو خوب خوندم که زحمتای تو هدر نره !" گفتم میدونم قربونت برم ، تو خوانومی انشاالله زودتر خوب میشیٔ بازم میری مدرسه و به درس و مشق ت میرسی و واسه خودت یه خانوم دکتر خوشگل میشی ! دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت " داداش یه چیزی ازت بپرسم ناراحت نمیشیٔ ؟" گفتم نه عزیزم ، بپرس . گفت " موز چه مزه ای داره ؟"
" اینو که گفت یه مرتبه صدای هق هق اومد ! برگشتم طرف کامیار که دیدم داره گریه می کنه ! خودم بغض تو گلومو گرفته بود اما انتظار نداشتم که کامیار با اون روحیه ش اول شروع کنه !"
نصرت یه نگاهی به کامیار کرد و همونجور که خودشم گریه میکرد گفت "
_فهمیدی چی ازم پرسید ؟! فهمیدی چه حالی داشتم؟! کاشکی حداقل اون موقع خودم مزه ش رو میدونستم چیه که بهش راستش رو می گفتم اما خودمم تا اون موقع موز نخورده بودم ! الکی بهش گفتم یه مزه ای عین پرتقال داره یه کم شیرین تره !.گفت " پس اونجور که دوستام می گفتن خوشمزه ، خوشمزه نیس ؟!" گفتم نه حشمت جون ! اونطوری ام نیس ! یه نگاهی بهم کرد وگفت " داداش بلندم کن " گفتم چیکار داری ؟ گفت " میخوام حکمت رو ببینم " آروم بلندش کردم و یه نگاهی به حکمت کرد و یه نگاهی به بابام و گفت " یه وقت داداش نکنه بذاری حکمت درسش رو ول کنه ها !" گفتم هیچکدوم درس تونو ول نمی کنین !حالا بخواب تا چند ساعت دیگه که صبح بشه می برمت یه بیمارستان دیگه که چهار تا آمپول بهت بزنن ، خوب خوب بشی !
یه خرده سرشو انداخت پایین و بعد یه مرتبه دست انداخت دور گردنم و بغلم کرد ! منم بغلش کردم . دیدم ولم نمیکنه ! گفتم ترسیده داره گریه میکنه ! تکون نخوردم تا یه خورده آروم تربشه . یه مرتبه با دستاش یه فشار محکم به گردنم داد و یه نفس خیلی خیلی بلند کشید و دستاش شل شد ! تند دستاشو آوردم پایین و نگاهش کردم ! دیدم رنگ و روش جا اومده ! فکر کردم شفا پیدا کرده اما دیدم تنش سنگین و شل و لخته ! دو تا تکونش دادم و داد زدم حشمت ! حشمت ! اما انگار نه انگار ! طفل معصوم تو همون بغلم تموم کرده بود ! اون فشاری که با دستاش به گردنم داد ، جون بود که از تنش اومد بیرون !
" منم شروع کردم به گریه کردن ! یه نگاهی به دوتایی مون کرد و گفت "
_اگه بدونین چه دردی داره که خواهر ده دوازده ساله آدم تو بغلش جون بده ؟!
" کامیار اشک ها شو پاک کرد و سه تا سیگار روشن کرد و یکی یه دونه داد بهمون و دیگه بی صدا و بی حرف شروع کردیم به کشیدن .
سیگارمون که تموم شد گفت "
_ شماها مگه با میترا قرارندارین ؟
" سرمو تکون دادم که گفت "
_ پس پاشین برین . منم حساب کتابامو که بکنم میام اون طرفا .
" دو تایی بلند شدیم و ازش خداحافظی کردیم و از تئاتر اومدیم بیرون که دنبال مون دوید و سوویچ رو داد به کامیار و گفت "
_ دستتون درد نکنه . برادری کردیم ! ایول الله !
" کامیار یه لبخند زد و سویچ رو ازش گرفت و دوتایی راه افتادیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم طرف بالا .
تا اون کافی شاپی که با میترا قرار گذاشته بودیم یه نیم ساعتی راه بود . همونجوری که می رفتیم کامیار یه مرتبه گفت "

_ اهل طاعونی أین قبیله شرقی م !
تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ !
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ !
رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ !
بوی گندم مال من . هر چی که دارم مال تو .
" یه نگاهی بهش کردم و گفتم "
_ از تو مرفه بی درد ، این شعرا عجیبه !

کامیار _ دست خودم نبوده که مرفه بی درد به دنیا اومدم ! اما اینقدر هس که درد رو می شناسم . اگر چه مال همسایه باشه ! و همین مهمه !
_ نه! مهم پوله !
کامیار _ آره ! مهم پوله ! الان فقط پوله که مهمه و تموم این پدر سوختگی هام برای پوله !
_ خب ماهام جز پولدراییم دیگه !
کامیار _ اینم آره اما تا اونجایی که من حواسم هس ، این پولا ، پول دزدی نیس ! ازش بوی خون نمیاد ! اگرم یه لحظه بوی خون به مشامم بخوره ، دیگه یه دقیقه شم تحمل نمی کنم ! تو اخلاق منومی دونی چیه ! من رو خون مردم معامله نمی کنم !
" هیچی نگفتم که یه خرده بعد گفت "