_ کشتی یه لامسب ! ماشین نیس که !

" من و کامیر خندیدیم ! انقدر نصرت خوشحال بود که انگار داشت پرواز می کرد !
چند تا خیابون رو که ردّ کردیم و جلو دانشگاه نگاه داشت و پیاده شد و گفت "
_
الان میام بچه ها !
"
حرکت کرد که بره اما انگار پشیمون شد و برگشت و گفت "
_
نذارین برین آا !!
کامیار _ برو مرد حسابی ! کجا بذاریم بریم !؟ برو خیالت راحت باشه .
"
یه خنده ای از ته دلش کرد و رفت . از دور داشتیم نگاهش می کردیم . کنار در دانشگاه واستاده بود و یه قیافه ای گرفته بود که نگو !
کامیار _ چرا اینجوریه ؟
_
کی ؟ نصرت !
کامیار _ این روزگار ! یکی مثل ما میشه ، یکی مثل اون ! یکی اینقدر ثروت داره ، یکی اینقدر بیچاره س ! اینا که مرتب گندش در میاد که میلیارد میلیارد دزدی کردن ، باید یه روز دست شونو گرفت و برد پیش امثال نصرت ! باید بفهمن این پول با ثروت رو به چه قیمتی به دست آوردن ! چند تا مثل نصرت باید نابود بشن تا اونا پول رو پول شون بیاد ؟!
_
اونا اینقدر بی شرفن که این چیزا براشون مهم نیس ! فکر می کنی خودشون خبر ندارن !
کامیار _ چرا ! خبر دارن ! از خیلی چیزا خبر دارن !فقط تا گردنشون رفته تو لجه ! دارن دست و پا میزنن تا بقیه شم بره ! اومدن !
"
برگشتم طرف خیابون. نصرت دست یه دختر رو گرفته بود و داشت با خودش می آورد طرف ماشین . یه دختره هم قید خودش بود . ظریف و ترکهای . یه مانتوی قشنگ کوتاه با یه شلوار جین پوشیده بود و یه مقنعه سرش بود . از دور نمیتونستم صورتش رو ببینم . اما هر چی نزدیکتر می شد ، صورتش واضحتر می شد. کم کم جا خوردم ! چقدر صورتش به نظرم آشنا بود ! یه صورت خوش فرم و قشنگ با چشمای کشیده و ابروهای پر !
کامیار زود از پیاده شد و مام پشت سرش و تا رسیدن بهمون کامیار از این ور ماشین رفت اون طرف و گفت "
_
خانم سلام عرض کردم . خسته نباشین . حال شما چطوره ؟
حکمت _ سلام ، خیلی ممنون .
نصرت _ ایشون کامیار خان هستن . از دوستان و شرکأ .
حکمت _ از آشنایی تون خوشحالم .
"
بعد برگشت طرف من و سر تکون داد . اصلاً حواسم بهش نبود و تو افکار خودم بودم ! راسته باور نمی کردم که نصرت یه همچن خواهر قشنگ و خانم و با وقاری داشته باشه ! اونم دانشجوی پزشکی دانشگاه .....!
نصرت _ ایشونم سامان خان هستن . سامان جون چرا اونجا واستادی ؟
کمیار _ مواظب جوب آبه !
"
زدیم زیر خنده و تازه حواسم جمع شد و اومدم این طرف ماشین و سلام کردم . حکمتم با خنده سلام کرد که کامیار گفت "
_
خام بفرمایین خواهش می کنم .
"
بعد در جلو رو براش واکرد و حکمت م با خنده رفت سوار شد . من و کامیارم رفتیم عقب ماشین و نصرتم نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد که دو تا از دوستای حکمت اومدن جلو و یکی شون در حالی که سوت می زد گفت "
_
به به ! فکر کنم برادرت گنج پیدا کرده حکمت !
حکمت _ کجا میرین شما ؟
"
دوستاش خندیدن و گفتن "
_
مثل همیشه ! یه ساندویچ سق می زنیم و میریم خونه !
حکمت _ داداش میشه بچه ها رو هم برسونیم ؟
"
نصرت یه مرتبه هل شد و برگشت طرف کامیار که کامیارم گفت "
_
نصرت جون عجله که ندارین ! خب برسونیم شون !
"
دوباره ذوق نشست تو چشای نصرت ! فقط چیزی که بود ماشین جا نداشت !
زید من و کامیار پیاده شدیم و حکمتم پیاده شد و جاهامونو عوض کردیم .کامیار رفت جلو بغل دنده و منم دم در نشستم و حکمت و دو تا دوستاشم نشستن عقب و یکی شون گفت "
_
ببخشین ! باعث زحمت شدیم .
"
نصرت حرکت کرد و همونجور گفت "
_
اختیار دارین چه زحمتی ؟ ماشین که جا داره ، خب با هم میریم دیگه !
حکمت _ آخه جای ماها راحته اما جای دوستات بده !
کامیار _ جای دوست خوبه ! جای دشمن بده !
"
همگی زدیم زیر خنده که حکمت گفت "
_
من میبینم شما ناراحتین !
کامیار _ نه ، اصلاً فقط دنده چهارش یه جای بد آدم می خوره !
"
همگی زدیم زیر خنده ."
کامیار _ نصرت جون توام وقت گیر آوردی و هی با چهار میری ؟ بزن سه واموندهٔ رو !! چه چهار پر قدرت نفوذ پذیری م داره ! غفلت کنی سر از چه جاها که در نمیاره !
"
همه زدیم زیر خنده که نصرت گفت "
_
خب ، منزل کجاس ؟
"
یکی از دوستای حکمت گفت "
_
فعلا خونه نمیریم ! اول میریم یه ساندویچ فروشی ، بعد میریم خونه !
کامیار _ ساندویچ چیه ؟! دانشجوئی که داره درس میخونه نباید ساندویچ بخوره که ! بریم نصرت جون ! بنداز تو پار وی تا بهت بگم !
حکمت _ آخه دیگه زحمت زیادی میشه!
"
دخترام همگی گفتن آره ! دیگه مزاحم میشیم اما کمیار گفت "
_
یه جایی رو میشناسم که استیک قارچ داره این هوا !
"
با دستش یه چیزی اندازه یه سینی رو نشون داد که حکمت و دوستاش همگی با هم گفتن " وای ! چه عالی !" و شروع کردن برای کامیار کف زدن !
نصرت آروم برگشت به کامیار نگاه کرد ! انگار پول به اندازه کافی همراهش نبود که کامیار گفت "
_
نصرت جون اون ناهاری رو که بهت باختم ، میخوام الان بدم !چطوره ؟
"
دخترا براش کف زدن و نصرتم خندید و پیچید طرف پاک وی و یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو رستوران ..... و ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم . تا رفتیم تو و مدیر رستوران که می شناختمون ، اومد جلو و خیلی با احترام بردمون سر یه میز خوب . شیش تایی نشستیم و همگی استیک سفارش دادیم که کامیار به حکمت گفت "
_
ببخشین شما الان چقدر از دوا درمون سر در میآرین ؟
"
حکمت اینا زدن زیر خنده !"
حکمت _ ما الان داریم سال آخر رو تموم می کنیم .
کامیار _ یعنی الان حتی آمپول م میتونین بزنین ؟!
"
یه مرتبه ما زدیم زیر خنده که یکی از دختر خانما گفت"
_
آمپول زدن که کاری نداره !
کامیار _ چرا بابا ! خیلی سخته ! ببینم شماها کی دکتر میشین ؟
حکمت _ یه چند سال دیگه ! یعنی تا چند وقت دیگه ، پزشکی عمومی مون رو میگیریم و بعدش نوبت دوره تخصصی مونه !
کامیار _ این شا الله تخصص تون رو که گرفتین ، من میام پیش تون معالجه !
حکمت _ خواهش می کنم ! قدم تون رو چشم !
کامیار _ حالا چه تخصصی میگیرین ؟
حکمت _ زنان و زایمان !
"
ماها زدیم زیر خنده !"
_
کامیار _ دست شما درد نکنه حکمت خانم !
حکمت _ شمام دوره دانشگاه رو گذروندین ؟
کامیار _ نخیر دانشگاه دوره ما رو گذرونده !
"
دوباره همه خندیدن که حکمت به کامیار گفت "
_
جدأ در چه رشته ای فارغ التحصیل شدین ؟
کامیار _ چه فرقی می کنه ؟ حالا که فعلا دلال ماشینیم ! اما دوره لیسانس رو گذروندیم !
حکمت _ مثل داداش نصرت ! لیسانس شیمی داره ، شده دلال ماشین ! به خدا تا اسم دلال میاد اینقدر ناراحت میشم !
"
نصرت سرشو انداخت پایین که کامیار زود گفت "
_
تقصیر ما نیس ! یه کاری کردن که ارزش علم با دانش اومده پایین ! ایشاالله درست میشه ! خب پزشکی چه جوریه ؟ باید خیلی سخت باشه ؟!
حکمت _ هم سخت ، هم طولانی ! گاهی وقتا واقعا کلافه میشیم !
کامیار _ اونم بالاخره تموم میشه و به امید خدا ، چشم بهم بزنین شدین پزشک !
حکمت _ تازه بعدش اول مکافاته مونه ! باید بریم دنبال مطب بگردیم و هزار تا درسر دیگه !
کامیار _ مطب میخواین چیکار ؟
حکمت _ پس چیکار کنیم ؟!
کامیار _ یه آگاهی بدین تو روزنامه ، معالجه خصوصی در منزل !
"
همگی با هم گفتن "
_
واا ! دیگه چی ؟!
_
مگه میشه ؟!
کامیار _ کار نشد نداره ! حالا که سرقفلی آ و آپرتمانا اینقدر گرون شده ، جای اینکه مریض بیاد مطب ، شما برین بالا سر مریض !
حکمت _ من اگر به امید خدا تخصصم رو گرفتم میرم تو یه ده و اونجا به مردم خدمت می کنم !
کامیار _ شمام الان شعار میدین ! دکتر که شدین ، میرین دنبال پول در آوردن !
حکمت _ نه به خدا کامیار خان ! من یکی که معنی و مفهوم درد رو میدونم چی ! امکان نداره به مردم پشت کنم !
"
کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت "
_
خدا شما رو به برادرتون ببخشه ! ایشاالله که اینطوره !
"
تو همین موقع غذا مونو آوردن و شروع کردیم به خوردن . واقعا غذا خوردن این دخترا تماشائی بود ! با یه اشتها و لذتی میخوردن که آدم کیف می کرد !
وسط غذام کامیار هی شوخی می کرد و ماهام می خندیدیم . غذا که تموم شد ، کامیار حساب میز رو داد و با تشکّر نصرت و دخترا بلند شدیم و از رستوران اومدیم بیرون که من آروم به کامیار گفتم "
_
بریم یه جا بستنی ای چیزی م بخوریم .
"
کامیارم از خدا خواسته گفت باشه و همگی سوار شدیم و راه افتادیم و کامیار آدرس یه بستنی فروشی رو تو یه کوچه دنج و خلوت به نصرت داد .
دیگه تو راه چقدر خندیدیم بماند ! بیست دقیقه ، نیم ساعت بعد رسیدیم به بستنی فروشی و پیاده شدیم و شیش تا بستنی گرفتیم و اومدیم دم ماشین و شروع کردیم به خوردن . همونجا که واستاده بودیم ، یه وانت هندونه فروش واستاده بود و یه بلند وگو دستی م دستش گرفته بود و هی توش داد میزد " آی هندونه ، هندونه شیرین دارم ، ببر و ببر ! آی قند عسل آوردم . ببر و ببر !" شکر خدا یه نفرم از تو خونه سرشو در نمی آورد که بپرسه هندونه کیلو چند ! کامیارم داشت برامون یه جریانی رو تعریف می کرد و وسطش یارو هی داد میزد آی هندونه آی هندونه ! کامیارم یه جمله می گفت و ساکت می شد تا یارو یه داد بزنه و دوباره یه جمله می گفت "
کامیار _آره ، خلاصه ما رو تو خیابون با این بچه ها گرفتن !
وانتی _آای هندونه ! آی هندونه !
کامیار _ این بچهها از ترس داشتن زهره ترک می شدن ! اگه می بردن مون و اولین کاری که می کردن ، زنگ میزدن به پدر مادراشون و گند کار در می اومد !
وأتی _ هندونه آوردم بابا ! عسل آوردم بابا !
کامیار _ پسره اومد جلو و گفت " برادر بیا پایین ببینم !" تا اینو گفت یکی از اونا که با ما بودن زد زیر گریه ! پسره درجا فهمید جریان چیه ! یه خندهای کرد و گفت " بیا پایین که چپقت چاقه !"
وانتی _ ببر ببر ! هندونه به شرط چاقو آوردم !
کامیار _ کارت ماشین رو ورداشتم و ده تا هزاری تا کرده گذاشتم زیرش و پیاده شدم .
وانتی _ هندونه ضمانتی آوردم ! با گارانتی هندونه میدم !
کامیار _ تا پیاده شدم و کارت ماشین و هزاری آ رو گذاشتم .....
وانتی _ هندونه شیرین ! بدو بابا جون تموم شد ! بدو ته باره ! دیر برسی تمومه ها !
"
کامیار برگشت یه نگاه به هندونه فروشه کرد و گفت "
_
راست میگه ، ته باره ! همه ش دو تن هندونه تهش مونده !
"
ماهام زدیم زیر خنده ! وانت بیچاره پر بود از هندوونه ! یه دونشم نفروخته بود !"
کامیار _ مرد حسابی چرا اینقدر داد میزنی ؟ سرمون رفت آخه !
"
یارو یه خنده ای کرد و گفت "
_
چیکار کنیم و الله ! زن و بچه خرج دارن دیگه !
کامیار _ تو که یه هندونه م نفروختی !
"
هندونه فروشه یه خرده اومد جلو تر و گفت "
_
سر شما سلامت ! با این ماشین و دم و دستگاهی که شما دارین ، دیگه غمی ندارین که ! بالاخره ، خدای مام بزرگه !

خنده از رو لبای ما رفت ! کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_ هندونه رو اینطوری نمی فروشن ! بده به من اون بلندگو رو ببینم !
" رفت جلو و بلند وگو دستی رو ازش گرفت ! تا اومدم برم طرفش ، روشنش کرد و گفت "
_ خانما و آقایون توجه ! توجه ! یه روز یه دختر و پسر جوون داشتن با همدیگه تو خیابون راه می رفتن ! یه مرتبه دختره به پسره میگه " عزیزم ! میخوای جایی رو که آمپول زدم ببینی ؟!" پسره یه مرتبه نیشش تا بناگوشش وامیشه و بخوشحالی میگه " آره عزیزم ! آره !" دختره بالای یه داروخونه رو نشون میده و میگه " اونجا عزیزم ! تو اون تزریقاتی !"
" یه مرتبه صدای خنده از این ور و اون ور خیابون و دم بستنی فروشی بلند شد ! این دخترا و نصرت که دل شونو گرفته بودن و نشسته بودن رو زمین ! اومدم برم بلند وگو رو از دستش بگیرم که به یارو هندونه فروشه گفت "
_ جلو اینو بگیر وگرنه این هندونه ها تا شب رو دستت باد می کنه !
"یاروم معطل نکرد و اومد واستاد جلو من ! یه هیکلی م داشت که نگو !
کامیار _ به یه یارو میگن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی ؟ یارو یه فکری می کنه و میگه "بش تومان میگیرم خالیش می کنم !"
" دوباره مردم هر و هر زدن زیر خنده و جمع شدن دور ما ! یکی یکی پنجره خونه هام وامی شد و سرا از توش می اومد بیرون !"
کامیار _ یه همشهری دیگه مون سوار اتوبوس میشه ، یه خرده که می گذره مردم میبینن یه بوی خیلی بدی داره از ته اتوبوس میاد ! نگاه می کنن می بینن این همشهری داره ته اتوبوس از اون کارا می کنه و بو گند همه جا رو ورداشته ! راننده ترمز دستی رو می کشه و میاد عقب و بهش میگه " مرتیکه کثافت این چه کاری یه کردی ؟!" یارو با همون لهجهٔ میگه " به ! حالا بیا و خوبی کن ! مگه خودت یه ساعت داد نمیزدی برین عقب ! برین عقب !؟ خب منم حرف تورو گوش کردم دیگه ."
"دیگه این ملت داشتن از خنده می افتادن رو زمین ! خودمم اشک از چشمام می اومد اما زود خودمو کشیدم وسط جمعیت که کسی نفهمه این کامیار با منه !"
کامیار _ یه روز تو ژاپن یه موش رو بعد از سی سال آزمایش و تمرین و بدبختی ، با سوادش کرده بودن و بهش یادداده بودن چیز بنویسه و آورده بودنش تو میدون شهر که همه مردم این موفقیت رو با چشم خودشون ببینن ! خلاصه موشه رو گذاشته بودن وسط میدون و ده بیست هزار نفر با فاصله ازش واستاده بودن و نگاه می کردن . اتفاقا تو همون روز یه هموطن مام رفته بود ژاپن برای کار . وقتی این جمعیت رو میبینه ، آروم آروم خودشو از لاشون می کشه جلو که ببینه چه خبره ، تا موشه رو وسط میدون میبینه میدویه طرفش و تا میان بگیرنش با پاش موشه رو لهٔ میکنه و دستاشو میزنه به کمرش و با افتخار به مردم میگه " یه دانه موشم اینقد ترس داره که شلوخش کردین ؟؟! آ....ا.....!تمام شد !"
" مردم شروع کردن براش کف زدن که گفت "
_ خب حالا ! بعد از شنیدن این لطیفه ها ، وقت خرید هندونه س ! زود بیاین جلو و بخرین واگر نه اگه لوس بازی در بیارین از جوک مک خبری نیس !
" هفت هشت نفر با خنده اومدن جلو و هر کدوم یکی دو تا هندونه خریدن که کامیار گفت "
_ یه روز یه یارو خواب میبینه که مرده و بردنش یه جای خوب ، یه خرده که میره جلو میبینه چند تا دختر خوشگل مثل پری یه نفر رو گرفتن و دارن با مته و دریل ، کتفها شو سوراخ میکنن و اونم هی داد و فریاد می کنه !
این یارو خیلی ناراحت می شه و میگه ببینم این آدم بدی بوده که این کار رو باهاش می کنین ؟ دخترا ، میگن نه ! اصلاً ! دارین کتف ها شو سوراخ میک نیم که براش یه جفت بال قشنگ بذارین ! این یارو هیچی نمیگه و یه خرده بین درختا و گلها و زمزمه روز و نغمه پرنده ها میره جلو و داشته لذت می برده که میبینه بازم صدای داد و فریاد میاد ! میره جلو تر و میبینه که بازم یه عده دختر خوشگل یه نفر رو گرفتن و دارن با مته ، پیشونی ش رو سوراخ می کنن ! این دفعه دیگه خیلی ناراحت میشه و میگه ! این دیگه حتما گناهکاره ! پریا میگن ، نه ! اصلاً ! ما داریم پیشونی ش رو سوراخ می کنیم که یه تاج خیلی قشنگ بذاریم سرش ! تا اینو میگن یارو شروع می کنه به دوئیدن و فرار کردن ! پریا بهش میگن کجا ؟! میگه میرم اون طرف مخالف ! میگن اونجا چوب تو .... می کنن آا ! میگه باشه حداقل سوراخش حاضره و دیگه احتیاج به دریل و مته نیس !
" صدای خنده مردم تموم خیابون رو ورداشته بود ! در یکی یکی خونه ها وامی شد و زن و مرد ازش می اومدن بیرون و دور ما جمع می شدن !"
کامیار _یه روز تو اتریش یه کنسرت پیانوی بزرگ بوده ! نوازنده های بزرگ پیانو می اومدن رو صحنه و می شستن پشت پیانو و آهنگ اجرا می کردن و بعدش بلند می شدن و جلو تماشاچی ها که حدود دو سه هزار نفر بودن تعظیم می کردن و می رفتن ، خلاصه نوبت یکی از نوازنده ها میشه و میاد و پشت پیانو می شینه و یه قطعه رو اجرا می کنه و وقتی تموم میشه و میاد جلو تماشاچی ها و تعظیم می کنه ، در بین مردم که داشتن تشویقش می کردن یکی شروع می کنه داد زدن و همونجور که کف و سوت میزده ، هی میگه یاشاسین افندی ! آذربایجان زنده با د ! چوخ یاخچی همشهری !
نوازنده هه دو تا تعظیم می کنه و از رو صحنه میره پایین و یواش اون یارو رو صدا می کنه . وقتی یارو میاد جلو ، بهش مگه " ببینم تو یکی از کجا فهمیدی من همشهری تم ؟!!" یارو یه خنده ای می کنه و میگه " خواهش الیرم ! کاری نداشت که ! من حواسم به همه نوازنده ها بود ! اونا وقتی مینشستن پشت پیانو صندلی شونو می کشیدن جلو اما شما که نشستی ، پیانو به اون گندگی رو کشیدی طرف خودت !
"مردم زدن زیر خنده !"
کامیار _ به یه همشهری مون میگن با لوبیا یه جمله بساز ! میگه کوچولو بیا ! میگن خوب حالا با شمشیر یه جمله بساز ! میگه فدات شم شیر داری ؟!
" این جوک می گفت و مردم می خندیدن و هندونه می خریدن ! یه ربع نگذشته بود که نصف بیشتر وانت یارو خالی شد ! به نصرت گفتم بپر سوار شو و بچه ها رو هم سوار کن و ماشین رو روشن کن ! اینو اگه ول کنی تا سه تا وانت هندونه برای این یارو نفروشه نمیاد این ور !
نصرت با خنده سوار شد و گفت حکمت و دوستاشم سوار شن و منم آروم از لای مردم رفتم طرف کامیار و تا رسیدم ، آروم بهش گفتم "
_ ما داریم میریم ! نیای جا میمونی آا!
کامیار _ یکی دیگه بگم و بریم !
_زودباش آبرومونو بردی !
کامیار _ یه روز یه همشهری دیگه مون دست زن و بچه ها شو می گیره و میبره پیکنیک خارج از شهر . یه جای خوش آب و هوا میرسن و می بینن مردم کنار رودخونه ، فرش انداختن و نشستن . همشهری مام به زن و بچه ش میگه همینجا خوبه . خلاصه بساط شونو از تو ماشین در میارن بیرون و همشهری مون میره درست وسط جادّه فرشش تو پهن میکنه ! زنش بهش میگه مرد اینجا که نمیشه خطرناکه ! میگه شما کاریت نباشه ! من دیگه عقلم به این چیزا میرسه ! خلاصه فرش پهن میکنه وسط جادّه و سماور و هندونه و پتو و بالش و همه رو میذاره همونجا ! اتفاقا تو همین موقع یه کامیون از دور با سرعت پیداش میشه ! رانندهه که اینا رو وسط جادّه میبینه ، شروع میکنه به بوق زدن و دیگه نمیتونه کامیون رو کنترل کنه و میگیره به بغل جادّه و ده بیست نفر رو زیر میگیره و می کشه و می افته تو رودخونه ! همشهری ما که اینو می بینه ، خیلی خونسرد روش رو می کنه به زنش و میگه " دیدی حالا چه عقلی دارم ؟ الان اگه اونجا نشسته بودیم لهٔ مون کرده بود !"
" مردم زدن زیر خنده ! بلند وگو رو از دستش گرفتم و به زور کشیدمش طرف ماشین که یه مرتبه چند تا دختر داد زدن " کجا ؟ واستا هندونه هاتو بفروش ! ما تازه اومدیم ازت بخریم !"
کامیار _ هندونه ها که مال من نیس ! جوک آ مال من بودن ! هندونه میخواین از اون یارو بخرین ، جوک میخواین بیاین اینجا پیش من !
" همه داد زدن "
_ جوک می خوایم ، جوک می خوایم !
" به زور رسوندمش دم ماشین که گفت "
_ جون من بذار یه دونه دیگه بگم و بریم !
"مجبوری ولش کردم که گفت "
_ ساکت باشین که صدام برسه . بلند گو دیگه ندارم ! یه روز یه همشهری دیگه مون میگه " والله آی دُختُر ( دکتر ) خلاف ادبه اما چند وقته که تو این دلم گاز جمع میشه اما وقتی میدمش بیرون ، نه صدا داره ، نه بو !" دکتره میگه " خب همین الان جلو من یه بار گاز معده تونو خالی کنین ببینم ."همشهری ما معطل نمی کنه و بالافاصله دستور پزشک رو اجرا می کنه و یه بادی از خودش خارج می کنه که دکتره شروع میکنه به نسخه شو نوشتن و میگه " یه قطره نوشتم واسه دماغتون که گرفتگی ش برطرف بشه و یه سمعک هم واسه گوش تون که شنوایی ش رو دوباره به دست بیارید ! وقتی م که رفتی بیرون ، اون در رو وابذار که خفه شدیم از بو گند !"
" مردم دل شونو گرفته بودن و فقط میخندیدن ! به صور سوار ماشینش کردم و نصرت خواست حرکت کنه اما مگه این دخترا میذاشتن ! جمع شده بودن جلوی ماشین و می گفتن تا یه جوک دیگه نگه نمیذاریم برین !
بالاخره با هر جون کندنی بود از دست شون خلاص شدیم و حرکت کردیم که بهش گفتم "
_ تو واقعا خجالت نمیکشی این کارا رو می کنی ؟!!
کامیار _ تازه جوک آا داره یادم میاد ! یه همشهری مون شده بود شهردار شهر ، اتفاقا یه روز میره کلنگ یه بیمارستان رو بزنه و مثلا ساختن بنای بیمارستان رو افتتاح کنه . خلاصه ظهر میشه خانمش می بینه نیومده خونه ! سعی شب میشه ، خانمش میبینه نیومده خونه ! بالاخره آخر شب یارو بر میگرده خونه و خانمش با عصبانیت میگه یا حالا کدوم گوری بودی ؟" یارو خاک کت و شلوارش رو میتکونه و میگه " والله رفتیم کلنگ افتتاح رو بزنیم که دست مون گرم شد و دو طبقه بردیمش بالا !"
" دیگه نفس این نصرت و دخترا از خنده بالا نمیاومد ! خودمم می خندیدم اما از دستش حرصم می خوردم !"
_ تو فکر نکردی اگه یه نفر ماها رو اونجا ببینه و بشناسه چی میشه ؟!
کامیار _ هیچی !! میگیم دوربین مخفی بوده !
" بعد برگشت طرف حکمت و گفت "
_ تورو خدا کار بدی کردم ؟!!
" حکمت که داشت اشکها شو پاک میکرد گفت "
_ نه ! واقع جالب بود ! من یکی که اولش شوکه شدم ! واقع با استعداد و خیلی خیلی بانمک و هنرمندین !
"کامیار برگشت طرف من و گفت "
_ بیا ! دیدی حالا ! واقعا که چه استعداد هاییم به خاطر این بکن نکن تو به هدر رفته !
" دوباره شروع کرد سر به سر دخترا گذاشتن تا رسیدیم دم خونه دخترا و اونا رو پیاده کردیم و رفتیم که حکمت رو برسونیم .
وقتی رسیدیم ، پیاده شدیم و من و نصرت ازش خداحافظی کردیم . نوبت کامیار که شد به حکمت گفت "
_ تورو خدا ببخشین آا ! فقط میخواستم بهتون خوش بگذره !
حکمت _ واقعا عالی بود کامیار خان ! هیچوقت امروز رو فراموش نمی کنم ! تو تمام زندگیم اینقدر بهم خوش نگذشته بود ! ازتون واقعا ممنونم !
کامیار _ منم امروز رو فراموش نمی کنم !
" دیدم داره ناجور میشه ! آروم با آرنج تو پهلوی کامیار زدم که یه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و ماهام پشت سرش سوار شدیم و یه دستی برای حکمت تکون دادیم و نصرت راه افتاد .
چند تا خیابونو که ردّ کردیم ، یه گوشهٔ واستاد و گفت "
_ خب . کجا بریم حالا ؟
کامیار _ دوست داری بریم یه جا یه چایی ای چیزی بخوریم ؟
نصرت _ چرا دوست ندارم ؟ با شما تا پزشک قانونی م میام ! دیگه اسیرتونم !
کامیار _ آقا نصرت دیگه شرمنده مون نکن !
نصرت _ دشمنت شرمنده باشه که نتونه سرشو بلند کنه ! سرفراز تر از شماها دیگه کی میتوئه باشه ؟
کامیار _ پس بریم همون کافی شاپ که بودیم .
نصرت _اگه کاری نداری ، بریم تئاتر ....
کامیار _ مگه تعطیل نیس ؟!
چرا اما مدیرش قراره بیاد ، یه حسابی با همدیگه داریم قراره پول بهم بده .
" حرکت کردیم طرف تئاتر که نصرت گفت "
_ چقدر خوشحال بود !
کامیار _ کی ؟
نصرت _ حکمت ! تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش ! دست تون درد نکنه ! روسفیدم کردین !
_ نصرت خان چرا این واموندهٔ رو نمیذاری کنار ؟!
نصرت _ سخته سامان خان ، سخته ! جرأت میخواد !
_ ترک کردنش جرأت میخواد ؟
نصرت _ نه ، برگشتن به زندگی ! من جرأت ترک کردنش رو دارم اما جرأت برگشتن به زندگی رو ندارم ! تا وقتی که اونو دارم ، کاری به کار زندگی ندارم ! وقتی اونو میذارم کنار ، اون وقته که زندگی رو میبینم ! دیدن زندگی سخته ! یعنی با این صورتش که الان هس ، سخته !
_ یعنی وقتی تو اعتیادت غرق هستی ، زندگی رو نمی بینی ؟
نصرت _ ببین ، اعتیاد صد تا مرحله داره ! آدم عملی دوره دوره میره جلو ! هر دوره ش یه جوره !
_ یعنی دوره خوبم داره ؟
نصرت _ نه ! هر دوره ش کثافت تر از دوره قبله! اولین احساسش کثافت بودنه ! آدم همه ش احساس می کنه که کثیف و لجنه ! این تازه بهترین احساس شه!
آدم عملی بی غیرت میشه، بی ناموس میشه ، خود فروش میشه . آشغال میشه ! خلاصه شو براتون بگم ! آدم عملی ، اصلاً آدم نیس ! حیوونم نیس ، چون حیوونام واسه خودشون یه غریزه و مرامی دارن ! آدم عملی هیچی نداره ! بعد از چند بار مصرف ، فقط میره طرف مردن ! اونم چه مردنی ! کثافتترین نوع مردن ! اول شم با همین حشیش واموندهٔ شروع میشه ! یاد تون باشه ! هر جوونی رو دیدی که داره حشیش می کشه ، اسم شو بنویسین تو لیست انتظار عملی آا !
همیشه ، همینطوره بوده ! هر جوونی م که عملی شده ، اگه باهاش حرف بزنی میبینی که یه راه رو رفته ! حالا فقط کوچه پس کوچه ش با همدیگه فرق داشته !
یه جوون وقتی میخواد حشیش رو شروع کنه ، همیشه با خودش میگه هر وقت بخوام میذارمش کنار ! همه شونم فکر می کنن که مواد اسیر اوناس ! خبر ندارن وقتی یه بار رفتی سراغ این واموندهٔ ، دیگه تو اسیرشی !
ببین ، اعتیاد خودش فقط یه اسمه اما صد هزار تا بدبختی بغلش خوابیده که اولش معلوم نیس ! بعدا ، کم کم خودشونو نشون میدن !
قیافه منو نگاه کنین ! داره دیگه خودشو تو من نشون میده ! از وقت م که نشون داده دیگه همه چی برای آدم تمومه ! فیل باشی میخوابونتت ! رستم دستان باشی ، میشیٔ مگس ! همه ش التماس ! همه ش .... مالی ! همه ش تملّق ! همه ش نوکرتم ! کوچیکتم ! آقای منی ! سرور منی ! همه ش قربون صدقه ! پدر سگ غرور و حیثیت و شخصیت و آدمیت رو تو آدم می کشه !
واموندهٔ مثل سیگار میمونه ! فقط اول دومی شه که یه خرده سر آدم گیج میره و آدم خوشش میاد ! سیگارای بقیه رو اصلاً یادت نمیاد که کی خاموش کردی !
_ چه جوریه این هرویین ؟! یعنی چه حالی داره ؟
نصرت _ ببین ، الان که اسمشو آوردی باید حتما بکشم ! یعنی اینطوری اسرشم ! پدر سگ امتحان نداره ! امتحانش همانا و عملی شدن همانا ! اولش هرویین فروش دنبالته ! یه بار که بوش به دماغت خورد ، دیگه تو دنبال اونی ! هر چقدرم پول پاش بذاری ، بازم کمه !
_ چه جوری جوونا رو معتاد می کنن ؟
نصرت _ خیلی راحت ! اول رفیق عملی ! یه نفر آدم که عملی میشه ، صد نفر رو عملی می کنه ! بعدشم خودشون آدم دارن ! اگه ببینی شون باورت نمیشه ! شیک ! خوش تیپ ! شیٔ پوش ! ادکلن زده !
اینا کارشون اینه که بیفتن تو جوونا و معتادشون کنن !
_ آخه برای چی ؟
نصرت _ واسه اینکه فکر نکنان ! حرف نزنن ! نفهمند ! ندونن ! نشنون ! نبینن ! یه آدم عملی اصلاً براش فرقی نمی کنه که کجا باشه و کی بالا سرش باشه ! همینکه جنسش جور باشه ، براش کافیه !
یه آدم عملی اصلاً از دور و ورش خبر نداره ! اگه بغلش صد نفر رو بکشی ، این حالیش نیس !
_ خب اگه همه جوونا معتاد بشن ، کی چرخ این مملکت رو میچرخونه !
نصرت _ اونایی که تا حالا چرخوندن ! نفت که داریم فعلا ! معدن که داریم فعلا ! همینا کافیه ! دیگه نیرون انسانی میخوان چیکار ! اونم این همه ! ببین ! تقریبا از هر ده کیلو تریاک یه کیلو هریین عمل میاد ! حالا با آت و آشغالش بگو دو کیلو ! اون وقت بیاین قیمت تریاک رو ببینین و قیمت هرویین رو ! واموندهٔ مفته اصلاً ! یه بسته میخری چند ؟ صد تومن ! صد و پنجاه تومن ! فوق فوقش دویست تومن ! اولشم یه آدم با یه بسته ، یه هفته می سازه ! بادشه که کارش میرسه به روزی ده پانزده تا بسته ! توش آشغال داره ، طرف رو نمی سازه ، میره سراغ قرص!
کامیار _ تو الان چی میزنی ؟
نصرت _ دوا.
کامیار _ خیلی وقته ؟
نصرت _ نه ، شیش ماه یه سال میشه .
" رسیده بودیم طرف میدون .... که گفت "
_ میخواین یه چیزی بهتون نشون بدم ؟
کامیار _ چی ؟
" پیچید طرف پایین و یه خرده جلویت ماشین رو پارک کرد و گفت "
_ پیاده شین بیاین .
" پیاده شدیم و رفتیم طرف میدون و که گفت "
_ اون پسره رو میبینی ؟ اون روزی سه چهار نفر رو میاره تو دور !
تا اینجا واستادیم ، برین از جلوش ردّ بشین ببینین چی در گوش تون میگه !
" آروم با کامیار راه افتادیم طرف پسره که قد بلندی داشت و خیلی م خوش تیپ بود ! تا از کنارش ردّ شدیم که آروم گفت "
_ نوار ، پاشور ، آبجو ، ویسکی !
" کامیار یه نگاه بهش کرد و گفت "
_دنبال این چیزا نیستیم .
" پسره یه قدم اومد جلو مونو گفت "
_ دنبال هر چی که باشی ، پیش منه !
" بغل پسره ، دو تا جوون دیگه ، کنار پیاده رو بساط کرده بودن و یکی شون یه جعبه گذاشته بود جلوش و باطری می فروخت و اون یکی م ساعت ."
کامیار _ چیزی که ما دنبال سهیم پیش تو پیدا نمیشه !
" پسره که ول کن نبود گفت "
_ خب بگین چی میخواین !
کامیار _ کتاب ! یه کتاب دانشگاهی !
" تا کامیار اینو گفت ، پسره که داشت باطری می فروخت گفت "
_بیا اینجا آقا ! اونی که میخوای پیش منه !
" پسره دیگه چیزی نگفت و کامیار یه نگاه به اونکه باطری می فروخت انداخت و گفت "
_ تو کتاب دانشگاهی میدونی چیه ؟
" پسره از پای بساطش بلند شد و گفت"
_یه سری خودم دارم که مال دوران تحصیل خودم بوده و یه سری م دوستان دارن ! مال چه رشته ای رو میخوای ؟
" من و کامیارم رفتیم جلو و کامیار با تعجب گفت "
_ تحصیلات دانشگاهی داری شما ؟!
" پسره گفت "
_ آره مدیریت ! شما چی میخواین ؟
کامیار _ مثلا اگه زیست بخوایم چی ؟
" پسره دستش رو گرفت جلو کامیار که مثلا صبر کنه و دوستش رو اون ور پیاده رو صدا کرد و گفت "
_سینا ! سینا ! یه دقیقه بیا .
" سینا که داشت با یه مشتری حرف میزد و بهش جوراب زنونه میفروخت گفت "
_ چیکار داری ؟ مشتری دارم !
" پسره با فریاد گفت "
_ کتاباتو می فروشی ! اینا دنبال کتاب میگردن !
" سینا یه لحظه فکر کرد و گفت "
_نه بابا ! بذار باشن !حداقل برای یادگاری خوبن !
" اینو گفت و دوباره شروع کرد با مشتریش حرف زدن که همون پسره گفت "
_کتاب دیگه نمیخواین ؟
" کامیار سرشو انداخت پایین و برگشت طرف نصرت که پنجاه متر اون طرف تر واستاده بود و می خندید ! منم رفتم دنبالش و تا رسیدم گفتم "
_امثال این پسره رو نمیگیرن ؟!
" نصرت خندید و گفت "
_ بیاین بریم بابا !
کامیار _ اونای دیگه سالمن ! دارن کاسبی شونو می کنن ! طفلی آ همه شونم مدرک دانشگاهی دارن !
نصرت _بیاین یه چیز دیگه نشون تن بدم ! بریم اون طرف میدون .
" سه تایی رفتیم اون طرف میدون که نصرت گفت "
_یه دو قدم اینجا راه برین !
کامیار _ ول کن نصرت جون تو رو خدا !
نصرت _ شما برین ، منظور دارم !
" من و کامیار راه افتادیم و تا ده متر راه رفتیم که یه دختر بیست ساله آروم بهمون گفت "
_ ده تومن !
" کامیار برگشت چپ چپ نگاهش کرد که دختره یه نگاهی کرد و سرشو انداخت پایین و رفت اون طرف تر !
_ هشت تومن !
" کامیار زود دست منو گرفت و گفت "
_ برگردیم !
_ چرا ؟!
کامیار _ میترسم دو قدم دیگه بریم برسیم به یه تومن ! همینجوری دارن نرخ رو میشکونن ! منم که الان صد و خرده ای هزار تومن پول تو جیبمه اون وقت باید یه حرمسرا تشکیل بدیم !
" برگشتیم طرف نصرت که گفت "
_ دیدین ؟! حالا بریم یه جای دیگه رو بهتون نشون بدم !
کامیار _ نه ، قربونت ! ما اذعان و اعتراف می کنید که شهر واقعا زیبا و قشنگی بنا کردین ! دیگه بهتره بریم به کار خودمون برسیم !
" رفتیم طرف ماشین و سوار شدیم و حرکت کردیم طرف پایین که نصرت گفت "
_آره برادرای من ! حقیقت همینه که دیدین !
_ باید چیکار کرد ؟ چه جوری میشه جلو این چیزا رو گرفت ؟!
نصرت _ با یه عقل سالم ! ببین ، الان وقتی زمان کنکور میشه ، چند صد هزار نفر شرکت می کنن ؟ همه شونم به این امید میرن دانشگاه که مدرک شونو بگیرن و بتونن یه شغل پیدا کنن و زندگی شونو بگذرونن ! خب باید برنامه ریزی درست بشه ! کسایی م که این برنامه ریزی رو می کنن باید دوراندیش باشه نه اینکه فقط نوک دماغ شونوو ببینن !
چند وقت پیش صاحاب تئاتر یه آگاهی داده بود برای استخدام یه نظافت چی ! باور میک نین از سیصد چهار صد نفری که اومده بودن چند تا شون مدرک لیسانس و فوق لیسانس داشتن ؟! شاید بیشتر از نصف شون ! اینو دیگه خودم شاهد بودم که یارو فوق لیسانس داشت و اومده بود و التماس می کرد که استخدامش کنه ! حقوق درخواستی شم زده بود شصت هزار تومن ! این یعنی چی ؟ یعنی سقوط ! یعنی نابودی !
این همه جوونا زحمت میکشن و درس میخونن آخرش میشه این !
_ همه شونم که اینطوری نمیشن ! من خیلی ها رو می شناسم که بعد از چند سال رفتن سر یه کار خوب !
نصرت _آره ، اما اگه بتونن اون چند سال رو تحمل کنن و فاسد نشان یا خودکشی نکنن ! شما آمار خودکشی رو دارین ؟! بابا این همه هزینه یه جوون میشه تا تحصیلش تموم بشه ، اون وقت از ناچاری میذاره میره آمریکا و اروپا و اونا از سواد و دانشش استفاده می کنن !