گندم قسمت18
_ تو تولد دیگه ای نداری !
گندم_ چرا دارم !می خوام یه دفعه دیگه حتی لحظه ها رو هم از دست نادم ! من یه بار دیگه زندگی کردم ! پاک ، سربزیر! محجوب ! ساکت ! بعدش چی شد ؟! همه چی یه دفعه بهم ریخت !
باختم سامان ! باختم !
_ تو هیچی رو نباختی !
گندم _ چرا ! باختم . من دیگه تو قالب اون گندم جایی ندارم سامان ، بفهم ! من دیگه تو اون باغ جایی ندارم سامان ، بفهم ! من دیگه تو اون فامیل جایی ندارم سامان ، بفهم ! من نمیتونم هر لحظه یه نگاه تحقیر آمیز یا ترحم آمیز کسی رو تحمل کنم ! تا حالا اگه خوب بودم به خاطر امید بود اما حالا دیگه اون امید و آرزو مرده ! من یه سر راهی م ! میفهمی ؟
_ نه ! اینطوری نیس !
گندم _ چرا هس .
_ تو با داد زدن و پشت تلفن این چیزا رو گفتن نمیتونی به من بقبولونی که بیست و خرده ای سال خاطره ، همه باطل شده !
گندم _ توام با این داد زدن نمیتونی به من بقبولونی که باطل نشده !
" یه مرتبه کامیار دستش رو گذاشت رو شونه م و بهم اشاره کرد که آروم باشم ! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "
_ باشه ، گندم . من آروم حرف میزنم ! فقط بگو من چیکار باید بکنم که توام آروم باشی و بیای یه جا با همدیگه بشینیم و حرف بزنیم ؟
گندم _ چه حرفی بزنیم ؟ میخوای رو در رو نصیحتم کنی ؟ میخوای جلوی دستت باشم که اگه با منطق پیروز نشدی از زور استفاده کنی ؟
_ نه ، اصلا !
گندم _ پس همین پشت تلفن بگو .
_ یعنی بعد از بیست سال که پسر دائیت بودم یه خواهشم رو قبول نمی کنی ؟!
گندم _ نه ! اگه چیزی داری بهم بگی ، یا خودت پیدام کن یا از پشت تلفن بهم بگو !
_اگه بخوام ازت خواستگاری کنم ، قبول می کنی ؟
" یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
_ نگاه ترحم آمیز !
_ نه اینطور نیس !
گندم _ چرا هس سامان !
_ خب پس من هر چی بگم تو میذاری به حساب ترحم !
گندم _ این حقیقته سامان !
_ پس من باید چیکار کنم که تو باور کنی ؟
گندم _ پیدام کن !
_ کجا ؟! اخه کجا ؟!
گندم _
کوچه ها
باریکن
دکنا بستن !
خونه ها
تاریکن
طاقا شکسته س !
از صدا
افتاده
تار و کمونچه !
مرده میبرن
کوچه
به کوچه !
من نمیخوام کوچه باریک و دوکون بسته و خونه تاریک و طاق شکسته باشم سامان ! دیگه نمیخوام !
من نمی خوام یه تار و کمونچه از صدا افتاده باشم !
من نمیخوام مثل یه مرده باشم که رو دوش کسای دیگه ، هر جایی که میخوان ببرنش ، برم ! من میخوام زنده باشم و زندگی کنم ! میخوام زنده باشم و خودم راه برم ! میخوام تموم اون کارایی رو که یه عمر ازش منعم می کردن ، بکنم ! من میخوام برم طرف اون چیزایی که همیشه ازش م یترسوندنم !
من دیگه از حرف نزدن خسته شدم سامان ! میخوام دیگه حرف بزنم ، اونم با صدای بلند که مرد غریبه صدامو بشنوه ! دیگه از سیاه و قهوه ای و دودی بودن خسته شدم ! میخوام یه رنگ تازه باشم ! قرمز ، آبی ، صورتی ! میخوام برم ! میخوم برم و زمین ممنوع رو ببینم ! میفهمی چی میگم ؟!
_ خب بیا با هم میریم می بینیم !
گندم _ با تو ؟!! با تو آدم ترسو ؟! با تویی که جرأت و شهامت رو توت کشتن ! با تویی که سالها طول می کشه تا حرف از تو دلت بیاد رو زبونت ؟! چند سال باید صبر کنم تا تو چیزی رو که دلت میخواد ، با زبونت بگی ؟!
_ حالا که گفتم !
گندم _ اینطوری دیگه برام قشنگ نیس !
_ پس من باید چیکار کنم ؟!
گندم _ یه وقتی دنیای من همون باغ بود و آدماش همون آدمای تو باغ ! یه وقتی از میون این همه مرد ، تنها تورو دیدم و تو مرد من بودی ! یه وقتی فکر می کردم فقط تویی که میتونی منو خوشبخت کنی ! یه وقتی خوشبختی رو تنها همین میدونستم اما حالا نه ! حالا فهمیدم که خوشبختی ، یه جور دیگه شم هس !
_ تو مطمئنی که اون خوشبختی یه ؟!
گندم _ نه ! اما امتحانش میکنم ! این همه سال اون چیزایی رو که بهم گفتن چشم بسته قبول کردم ، حالا میخوام با چشم باز چیزای دیگه رو هم امتحان کنم ! دنیا همون باغ نیس سامان ! تو خودت حتما میدونی ! چون دنیای بیرون از باغم دیدی !
_ هیچ جا امنیت این باغ رو نداره !
گندم _ اینم باید خودم امتحان کنم !
_و منم اصلاً مهم نیستم !
گندم _ تو باید نشون بدی که مهمی ! باید یه کار سخت بکنی تا معلوم بشه مهمی ! من دیگه نمیخوام میون یه مشت مرده زندگی کنم ! بین شما تنها کسی که زنده س کامیاره ! نمیترسه ! وحشت نمی کنه ! مثل آب رودخونه س ، نه مثل آب تو آب انبار !
سامان ! ماها میتونیم غیر از دزدکی نگاه کردن همدیگه ، کار دیگه ای هم بکنیم ! زندگی فقط دزدکی همدیگه رو دیدن نیس ! زندگی اصلاً دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم ! زندگی اسارت نیس سامان ! زندگی به آزادی رسیدنه !
_ چه آزادی ای ؟!
_الو ! گندم ! الو !
" تلفن رو قطع کرده بود ! یه لحظه همونجور سرجام موندم ! یادم رفته بود که تنها نیستم ! خجالت کشیدم که تلفن رو از دم گوشم بیارم پایین ! شاید گندم راست می گفت ! زندگی دزدی نیس که ازش شرم داشته باشیم ! دوست داشتنم دزدی نیس که ازش خجالت بکشیم ! اگرم به کسی گفتیم که دوستش داریم ، دزدی نکردیم که جرأت نکنیم بعدش سرمونو بلند کنیم ! پس چرا الان جرأت اینکه
تلفن رو از گوشم جدا کنم و دستمو بیارم پایین ندارم ؟!
دستم رو آوردم پایین و سرمو بلند کردم ! تموم نگاه ها به من بود ! شاید همون نگاه هایی که نصرت ازش حرف می زد !
تنها نگاه کامیار محکم و تایید کننده بود ! پس یعنی فقط این کامیار بود که زنده بود ؟!
آروم از جام بلند شدم . کامیارم بلند شد . رفتم طرف در سالن . کامیارم دنبالم اومد . در رو واکردم و رفتم بیرون که شنیدم یکی گفت " واقعا شرم آوره !"
خنده ام گرفت ! شرم به خاطر چی ؟ داشتم دوباره حرفای گندم رو می آوردم تو ذهنم که کامیار برگشت طرف بقیه و گفت "
_ من از طرف این آدم هرزه و وقیح بی آبرو از تموم شماها آدمای نجیب آبرودار و با حیا عذرخواهی می کنم ! اما اگه هر کسی یه کلمه دیگه حرف بزنه ، همه پرونده ها تونو همین الان و همین جا رو می کنم ! شب بخیر خانم ها و آقایون پارسا و پاکدامن !
"اینو گفت و در رو بست و اومد بیرون "
_ کی بود ؟
کامیار _ یکی یه گًه زیادی خورد پولشم زود داد ! بیا بریم ! بده به من اون بازوی سالمت رو !
" بزوی منو گرفت و با همدیگه رفتیم طرف ته باغ نزدیک خونه کامیار اینا . تو راه هیچی نگفتم ، اونم هیچی نگفت . وقتی رسیدیم ته باغ ، رو یه نیمکت تو یه جای تاریک نشستیم و کامیار دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت "
_ چی می گفت ؟
_شعر میخوند ، از شاملو .
کامیار _ حرفایی که میزد چی بود ؟
" یه پک به سیگار زدم و آروم آروم براش اونایی رو که یادم بود گفتم ، یه خرده فکر کرد و گفت "
_ راستی راستی کدوم درسته ؟ این زندگی یا اون زندگی ؟ اصلاً کدوم شون اسمش زندگیه ؟
اگه ما یه سری محدودیت ها رو ایجاد میکنیم آیا نباید براش جایگزین هم پیدا کنیم ؟! همه ش که نبایدها نیس ! هر نبایدی یه بایدم داره !
_ شاید گندم راست میگه !
کامیار _ چی رو ؟
_اینکه من ترسوام !
کامیار _ غلط کرده گندم ! اون الان عصبانیه ، یه چیزی میگه ! خبر نداره که تو چه دل گنده ای داری !
_دلداریم میدی ؟
کامیار _ نه ! راست شو میگم ! من بودم امشب تو تئاتر جلو آدما که یقه نصرت رو گرفته بودن واستادم ؟ من بودم که وقتی الاغه رو داشتن می کشتن میخواستم برم جلوشونو بگیرم ؟!
_ اینا یعنی شجاعت ؟!
کامیار_ شجاعت یعنی اینکه آدم همونکه هس نشون بده !
" دوتایی ، بدون حرف سیگار مون رو کشیدیم که کامیار گفت "
_ میدونی ساعت چنده ؟
_ بازم بریم سراغ نصرت ؟
کامیار _ دوست داری بریم ؟
_آره .
کامیار _ پس میریم . دیدی حالا چقدر شجاعی ؟! اگه تو دنبال کار گندم نباشی ، منم ول می کنم !
_یعنی میگی گندم میخواد چیکار کنه ؟
کامیار _ دوباره یه بارکی ش کنه دیگه !
_این یعنی چی ؟
کامیار _ زیاد این حرفا رو جدی نگیر ! دختر تو این سنّ و سال و با شرایط گندم زیاد از این تهدیدها می کنه اما انجامش نمیده ! حالا پاشو بریم بخوابیم که حداقل فردا جون بلند شدن رو داشته باشیم ! بیا بریم شب خونه ما !
_ نه میرم خونه خودمون .
" دو تایی از جامون بلند شدیم که دیدیم یه سایه از وسط درختا داره میاد طرف ما ! کاملیا بود . صبر کردیم تا بیاد جلو . وقتی رسید یه خنده ای به من کرد و گفت "
_ خیلی خوشم اومد که حرف دلت رو بهش زدی !
" بهش خندیدم که گفت "
_ آدم باید حرف دلش رو بزنه ! حداقل براش عقده نمیشه !
کامیار _آدم غلط می کنه ! شما انگار خوابت گرفته که هذیون میگی !
کاملیا _ داداش ، جدا باید حرف زد یا ساکت بود ؟
کامیار _ بعضی چیزا رو آدم با حرف زدن میگه و بعضی چیزا رو با سکوت !
کاملیا _ فرقشون چیه ؟ از کجا باید فرق شونو فهمید ؟
کامیار _ اینو دیگه خود آدم باید بفهمه ! چیزی نیس که کسی به آدم یاد بده !
کاملیا _ اگه من یه روزی حرف بزنم شما ناراحت میشیٔ ؟
کامیار_ برو بخواب دیر وقته !
" کاملیا خندید و رفت طرف خونه شون که کامیار گفت "
_ آدمیزاد زنده س که حرف بزنه دیگه ! اگه قرار بود آدما حرف نزنن که خدا لال می افریدشون !
" کاملیا برگشت و خندید ."
" فردا صبحش تا ساعت ۱۰ خواب بودم . ساعت دهم به زور از خواب بلند شدم . رفتم تو آشپزخونه و همراه غر غر مادرم ، یه لیوان شیر خوردم و یه تلفن به کامیار زدم که گفت کار داره و خودش میاد سراغم .
یه نوار گذاشتم و دراز کشیدم رو تختم و رفتم تو فکر . کجا باید دنبال گندم می گشتم ؟! یعنی کجا رفته بود و با کی بود ؟! گندم یه همچین خلق و خوئی نداشت که ! اگه یه وقت به راه های بد کشیده میشد چی ؟! اصلاً چرا باید عمه اینا یه همچین کاری بکنن ؟! حالام که اینکار رو کردن ، جاش بود که تو همون بچگی ، وقتی مثلا هفت هشت سالش بود ، آروم آروم ، یه جوری بهش می گفتن که تو این سه ، یه همچین شوخی بهش وارد نشه!
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ زد . فکر کردم گندمه ! زود جواب دادم که صدای یه دختر غریبه بود ! اصلاً تو ذهنم نبود که ممکنه میترا باشه !"
_ الو ! سامان خان .
_ بفرمایین !
میترا _ منم ، میترا !
_ حال شما چطوره ؟ با زحمتای ما !؟
میترا _ این حرفا چیه ؟! چه زحمتی ؟! بعدشم دیگه اون اتاق و اون خونه و اون پذیرایی دیگه این حرفا رو نداره که !
_ در هر صورت ممنون .
میترا_ کامیار خان چطورن ؟ دیشب خیلی ناراحت شدن !
_اونم خوبه .
میترا_ مزاحمتون که نشدم ؟
_ نه اصلاً اتفاقا خیلی دلم می خواست به یکی صحبت کنم ! یعنی با یه دختر خانم صحبت کنم .
" یه خنده ای کرد و گفت "
_ اگه منو به اون چیزی که گفتین قبول داشته باشین ، سراپا گوشم و خوشحال میشم !
_ اختیار دارین !
" یه لحظه ساکت شدم که گفت "
_ خب ؟!
_راستش نمیدونم چه جوری شروع کنم . میخوام روحیه دخترا رو بیشتر و بهتر بشناسم !
میترا_ عاشق شدین ؟
" موندم چی جوابشو بدم !"
میترا_ اگه شدین ، خجالت نکشین ! بگین !
" یاد حرف گندم افتادم !"
_ نمیدونم ، شاید شده باشم .
" خندید !"
_ شما عاشق شدین ؟
میترا_ عاشق شدم که این زندگیمه دیگه !
_ یعنی عشق اینه ؟ یعنی هر کی عاشق شد باید تباه بشه ؟
میترا_ بستگی داره که آدم چه شناختی از عشق داشته باشه !
_ شما چه شناختی داشتید ؟
میترا_ شناخت اشتباه !
_ متوجه نمیشم !
میترا_ عشق یه چیز کور نیس ! عشق باید روشن باشه ! عشق اصلاً تو روشنایی جوونه میزنه ! عشق از سر ناچاری نیس ! عشق باید خودش یه چاره باشه ! عشق میدون عمل وسعی رو لازم داره ! عشق زمان لازم داره !
اونی که تو یه جای کوچیک و یه زمان کوتاه به وجود میاد عشق نیست ! اون کسی که میره تا عاشق بشه ، به عشق نمیرسه ! عشق باید خودش بیاد ! اون پسر یا دختری که منتظره تا مثلا عصری از خونه بره بیرون تا یکی رو ببینه یا یکی بیاد طرفش و عاشق بشه و بعدش بشینه تو اتاقش و نوار بذاره و گریه کنه ، دنبال عشق نمی گرده ! میخواد بازی کنه ! میخواد بگه که من مثلا بزرگ شدم !
_ فکر می کردم ساده تر از اینا باشه !
میترا_ نه اینطوری نیس ! باید خیلی چیزا آماده بشه تا یه عشق پا بگیره !
_ اینایی که گفتین ، معنیش چیه ؟
میترا_ کدوما ؟
_ همین که عشق میدون وسیعی رو لازم داره و این چیزا .
میترا_ ببینین ، شما وقتی مثلا یه مهمونی دعوت شودین و لباس مناسبی ندارین چیکار می کنین ؟
_ خب میرم می خوارم !
میترا_ همین مهمه ! شما میرین و چند تا مغازه رو می بینین و از بین چند دست لباس ، یکی رو انتخاب می کنین و می خرین ! چرا ؟ چون در هر صورت باید بخرین ! چون بهش احتیاج دارین تا بپوشینش و برین مهمونی ! اما یه وقتی هس که شما هیچ مهمونیای دعوت نشدین و به لباس هم احتیاجی ندارین ، اون وقت مثلا یه روز که دارین تو خیابون راه میرین ، چشم تون تو یه ویترین مغازه ، می افته به یه لباس که ازش خیلی خوش تون میاد !
مثلم همون موقع نمیرین بخرینش . راه تون رو میگیرین و میرین اما این لباس قشنگ تو ذهن شما نشسته و مرتب بهش فکر می کنین !
حتما بازم میرین سراغش ! دوباره نگاهش می کنین ! دلیلی برای خریدنش ندارین ! یعنی جایی نمیخواین برین که بهش احتیاج داشته باشین اما نمیتونین م از فکرش بیاین بیرون ! این موقع س که دنبال محسناتش میگردین ! قیمت مناسب ش ! جنس خوبش ! دوخت خوبش ! و خیلی چیزای دیگه !
بالاخره تو همین مدت ، یه روز میرین و میپوشینش ! اگه اندازه تونم باشه دیگه تمومه ! حتما میخرینش ! چرا ؟ چون شاید بعد از شما یکی دیگه اونو دیده باشه و مثل شما نظرش رو گرفته باشه و بیاد سراغش و بخردش ! اون وقت دیگه نمیتونه مال شما باشه !
اینایی رو که گفتم فقط از یه بعده ! از بعد دید شما بین شما و یه جسم بی جان !
همین تجربه ساده میتونه بین شما و نفر دیگه باشه ! متقابلا اونم تو شما جستجوش رو شروع میکنه ! اگه دلایلی رو که شما بهش رسیدین ،، اونم بهش برسه ، یه عشق شروع شده ! برای همین هم میگم که عشق از سر ناچاری نیس ! یعنی شما نباید به چیزی احتیاج داشته باشین و به دستش بیارین ! یعنی ناچاراً عاشق چیزی نشین ! میدان عمل باید وسیع باشه تا شما بتونین چند بار برین و بیاین و اون لباس یا شخص یا هر چیز دیگه رو ببینین و ارزیابی کنین ! یعنی باید فرصت دیدن و اندیشیدن ، برخورد کردن ، ارزیابی کردن رو داشته باشین ! در غیر این صورت احتمال اینکه به عشق برسین کمه !
شما باید بدونین چیکار دارین می کنین ! بدون آگاهی نمیشه !
_ و شما این میدان عمل رو نداشتین .
" خندید و گفت "
_ سامان خان ، پدر من چند سال پیش یه روز یه ضبط صوت خیلی خیلی گرون قیمت خرید و آورد خونه ! اون زمان که هنوز CD رو کمتر کسی میشناخت ، این ثبت صوت سه تا CD توش میخورد !
اون موقع که شاید تو تهران فقط چند نفر VCD میدونستن چیه ، این ضبط داشت ! پنج هزار وات قدرتش بود ! یعنی اینطوری روش نوشته شده بود ! دو تا مرد به کول شون گرفتنش تا آوردنش تو خونه ! یه چیز عجیبی بود !
اون وقت پدرم فقط روزای جمعه باهاش صبح جمعه با شما رو گوش می کرد ! فقط از رادیوش استفاده میکرد ! خیلی خیلی که همّت کرد یه شب یه نوار افتخاری رو گرفت و گذاشت توش ! کاشکی میذاشت همونم درست گوش کنیم ! اینقدر صدا شو کم کرده بود که باید میرفتیم جلوش و گوش مونو میچسبوندیم به باندش تا یه زمزمه بشنویم ! تازه شم می گفت کمش کنین صدا نره بیرون !
خب اینکارو میتونستیم با یه رادیو ضبط دستی م انجام بدیم ! دیگه یه همچین ضبط صوت خریدن نداشت که !
_پدرتون چیکاره بودن ؟
میترا _ یه خشکه بازار یه پولدار !
تو خونه مون یه تلوزیون SONY داشتیم یه متر در یه متر ! صفحه تخت و استریو و چی و چی و چی ! دو تا ویدیو داشتیم ! عوضش چهار تا نوار ویدیو داشتیم که میتونستیم نگاه شون کنیم ! پلنگ صورتی ، تام و جری ، سیندرلا و زیبای خفته !
حالا خودتون میدان عمل منو تو خونه محاسبه کنین !
_ تنها فرزند خونواده بودین ؟
میترا _ نه ، آخریش بودم . غیر از من دو تا پسر و دو تا دخترم بودن ! برادر بزرگمو ۱۸ سالگی زن دادن و برادر کوچیکترم رو ۱۹ سالگی !
خواهر بزرگمو ۱۶ سالگی شوهر دادن و وسطی رو ۱۷ سالگی و به من که رسید ، جدول زمانی پدرم بهم خورد !
_یعنی چی ؟!
میترا _ یعنی من از خونه فرار کردم !
_اگه میموندین بهتر نبود ؟
میترا _ نمیدونم !
_اونای دیگه خوشبختن ؟
میترا _ نه بابا بدبختا ! خواهرام که یه چشم شون اشکه و یه چشم شون خون ! هر کدوم یکی دو تا هوو دارن ! تو خونواده و فامیل ما رسم اینه که دختر با لباس سفید بره خونه شوهر و با کفن سفید بیاد بیرون ! طلاق بی طلاق ! اسم شم باعث می شه که گوینده اش به شدیدترین تنبیهات دچار بشه ! خوهرای بدبختم باید میسوختن و میساختن ! اگه طلاق می گرفتن پدرم می کشت شون ، اگه زندگی م بکنن که آخرش همون کفن سفیده !
_ یعنی طلاق چیز خوبیه ؟
میترا _ اولاً اگه بد بود که نمیذاشتنش ! اما چیز خوبی م نیس ! مساله سر طلاق نیس که ! مساله سر ازدواجه ! این ازدواج ها از بنیان غلط بوده !
_ برادراتون چی ؟
میترا_ اونام شاید همونجور اما چون مرد بودن ، آزادی عمل داشتن ! زن دوم و صیغه و این چیزا !
حالا اینا رو ول کنین ! شما چی میخواستین در مورد دخترا بدونین ؟
_ میخواستم بیشتر روحیات شونو بشناسم !
میترا _ از چه نظر ؟
_ میخواستم بدونم یه دختر وقتی از خونه گذاشت و رفت ، کجاها می ره و چیکارا میکنه.
" یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
_ کسی از خونه شما فرار کرده ؟
" ساکت شدم که گفت "
_ اگه فرار کرده بگین شاید بتونم کمی بکنم !
_ دختر عمه م ، یعنی به اون صورت فرار نکرده !
میترا _ پس به چه صورت فرار کرده ؟
_ اونش مهم نیس ! مهم اینه که باید هر چه زودتر پیداش کنیم !
" یه فکری کرد و گفت "
_ من چند جا رو میشناسم که معمولاً دخترای فراری اونجاها پاتوق می کنن ! چند سالشه ؟
_هم سنّ و سال شماس ، دانشجوئه !
میترا _ کسی رو دوست داشته ؟ یعنی اگه کسی رو دوست داشته باشه ، حتما میره پیش اون !
_ نه این دلیل رفتنش نبوده .
میترا _ به خاطر محدودیت زیاد فرار کرده ؟
_ نه .
میترا _ ببین سامان خان ، اینا که می پرسم مهمه ! میخوام بدونم که کجا باید دنبالش گشت !
_متوجه م !
میترا _ پول با خودش داره ؟
_زیاد !
میترا _ خب . پس تو فشار مادّی نیس ! این خیلی خوبه !
_ یعنی چی ؟
میترا _ یعنی اینکه مجبور نیس برای پول ناهار و شامش ، دست به هر کاری بزنه ! میفهمین که چی میگم !؟
_ بله متوجه م .
میترا _ اگه بخواین میتونیم عصری ، چند جا رو سر بزنیم شاید اونجاها پیداش کردیم .
_ مگه شما تئاتر نمیرین ؟
میترا _ تئاتر تعطیله . امروز و فردا و پس فردا تعطیله ، مگه شما تقویم رو نگاه نمی کنین ؟ تو عزا داریا ، تئاتر تعطیله .
_ حواسم نبود .
میترا _ پس میخواین جایی با هم قرار بذاریم ؟
_ باعث زحمت شما نمیشه؟
میترا _اصلا ! خیلی م خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم .
_ممنون .
میترا_کجا قرار بذاریم ؟
_ هر جا که شما بگین .
" آدرس یه جا رو بهم داد و قرار شد ساعت شش بعد از ظهر اونجا باشم ، یه کافی شاپ بالای شهر بود .
ازش خداحافظی کردم و موبایل رو قطع کردم . تا دوباره رو تختم دراز کشیدم که کامیار اومد پشت پنجره اتاقم ."
کامیار _ خوابیدی ؟
" بلند شدم و رفتم جلو پنجره ."
_ نه ، کجا بودی ؟
کامیار _ بپر اینور تا بهت بگم .
" از پنجره پریدم تو باغ و با همدیگه رفتیم یه خرده جلوتر و رو یه نیمکت نشستیم که گفت "
_ میدونی چی شده ؟
_ نه !
کامیار _ میگم اما پیش خودت بمونه ! کاملیا یه پسره رو دوست داره ، قرار شده بیاد خواستگاری اما بابا مامانم مخالفن !
_ چرا ؟
کامیار _ بابا بهت گفتم که ! پسره دستش خالیه ! گویا تازه مدرکش رو گرفته ! خونواده شم وضع آنچنانی ندارن !
_ چه جور بچه ای هس ؟
کامیر _ کاملیا ازش خیلی تعریف می کنه !
_ خب اگه پسر خوبیه ، چه اشکالی داره ؟ شماها که به پول و این چیزا احتیاجی ندارین !
کامیار _ چه میدونم و الله !
_عمو چی میگه آخه ؟ یعنی دنبال چه جور شوهری برای کاملیا میگرده ؟
کامیار _ چه جورش رو نمیدونم اما انگار میخواد طرف حداقل یه شغل آبرومند داشته باشه !
_ خب مگه این پسره چیکاره س؟
کامیار _ گویا دبیره ! یعنی قراره دبیر بشه .
_ خب اینکه خوبه !
کامیار _ نه ، بابام میخواد دامادش رئیس بانک جهانی پول باشه که هر وقت دلش خواست سکه ضرب کنه ! حالا پاشو یه سر بریم پیش آقا بزرگه که برام پیغام فرستاده .
" دو تایی بلند شدیم و راه افتادیم طرف خونه آقا بزرگه و تا رسیدیم ، کامیار خیلی با ادب و نزاکت در زد ! مونده بودم که چقدر با تربیت شده که صدای آقا بزرگه از تو خونه اومد ."
_ کیه ؟
کامیار _ منم حاج ممصادق خان ! اذن دخول داریم ؟
" اینو گفت و در رو واکرد و رفتیم تو که آقا بزرگه یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_ تو امروز چه با تربیت شدی ؟!!
" کامیار همونجور که چکمه ها شو در می آورد گفت "
_ ادب مرد به ز دولت اوست ! سلام آقا بزرگ جون جون جونم !
" آقا بزرگه خندید و جواب سلام مونو داد و دو تایی رفتیم بغلش نشستیم و کامیار زود سه تا چایی ریخت که آقا بزرگه گفت "
_ اندوخته ت تموم شده ، هان ؟
کامیار _ پس فکر کردین برای چی دیشب جلو اون همه آدم دست تونو ماچ کردم ؟ پولم تموم شده دیگه ! این گندم ورپریده ، کارت عابر بانکمو ورداشته و زده به چاک !
" یه خرده از چایی ش خورد و گفت "
_ کفگیر به ته دیگ خورده و برای ادامه جستجو و تفحص احتیاج به نقدینگی هس !
" آقا بزرگه خندید و به من گفت "
_ چی می گفت بهت دیشب ؟
" حرفای دیشب گندم رو براش گفتم که رفت تو فکر و گفت "
_ نکنه یه خریتی بکنه این دختره ؟!
کامیار _ میخواین به پلیس خبر بدیم ؟
آقا بزرگه _ نه ، درست نیس ! آبروریزی میشه تو فامیل و در و همسایه ! دوستاش هیچ خبری ازش نداشتن ؟
کامیار _ حتما دارن اما نمیگن !
آقا بزرگه _ از کجا میدونی ؟
کامیار _ تا ما رفتیم در خونه شون و گندم با خبر شد !
آقا بزرگه _ پس چیکار کنیم ؟
کامیار _ من یه برنامه جور کردم که از زیر زبون یکی از دوستاش حرف بکشم !
_ منم قرار شده امروز عصری با یه نفر برم چند جا سراغش ! شاید پیداش کنم !
آقا بزرگه _ پس پاشین راه بیفتین و فکر چاره کنین ! هر روز که بگذره بدتر میشه !
" اینو گفت و از زیر تشکی که روش نشسته بود یه دسته چک در آورد و یه مبلغی توش نوشت و امضا کرد و داد دست کامیار و گفت "
_ این مال جفتت تونه ، برین .
کامیار _ این خیلی زیاده ، حاج ممصادق خان !
آقا بزرگه _ برین ، برین !
کامیار _ دست شما درد نکنه ، الهی همین الان که از خونه پا مونو میذاریم بیرون ، یه دختر خوب و خوشگل به پست من بخوره و عقدش کنم واسه شما !
آقا بزرگه _ لا الاه الی الله ! برو به کارت برس پسر !
کامیار _ آخه هنوز کارتون دارم !
آقا بزرگه _ چی شده دیگه ؟!
" کامیار جریان خواستگار کاملیا رو گفت و آقا بزرگه یه خرده فکر کرد و گفت "
_ نشونی و مشخصاتش رو بنویس بده به من ، بفرستم در موردش تحقیق کنن . خودتم یه قراری باهاش بذار و یه محکش بزن ببین چه جور جوونی یه ! شاید قسمت همین بود ! خبرشو بیار بده به من !
" کامیار یه چشمی گفت و بلند شد و منم بلند شدم و از آقا بزرگه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و راه افتادیم طرف خونه کامیار اینا که تو راه بهم گفت "
_ تو با کی قراره عصری بری چند جا رو سر بزنی؟
_ با میترا . قبل از اینکه تو بیای ، بهم زنگ زد .
کامیار _ خب ؟!!
_ ساعت ۶ جلو کافی شاپ...... قرار گذاشتیم .
کامیار _ رفتم اونجا ! راست میگه ! اونج پاتوق یه همچین دخترایی یه !
_ گندم از اوناش نیس !
کامیار _ پس برای چی داری میری اونجا ؟
_ خودمم نمیدونم ! شاید برای اینکه یه کاری کرده باشم !
کامیار _ میخوای تنها بری ؟
_ توام بیا دیگه !
کامیار _ بذار اول برنامه کاملیا رو براش جور کنم ، بعد .
" رسیدیم دم خونه شون و از همونجا کاملیا رو صدا کرد و یه خرده بعد اومد بیرون چشماش گریه ای بود ! تا منو دید سلام کرد و سرشو انداخت پایین که کامیار گفت "
_ باز گریه کردی ؟!! گریه ت دیگه واسه چیه ؟
" یه مرتبه خودشو انداخت تو بغل کامیار و دوباره زد زیر گریه !"
کامیار _ اه ....! ول کن دیگه ! مگه کار رو نسپردی دست من ؟!
" بعد از تو جیبش یه دستمال در آورد و اشکها شو پاک کرد و بعد دستمال رو گرفت جلو دماغش و گفت "
_ یه فین کن ببینم !
" من و کاملیا زدیم زیر خنده که کامیار گفت "
_ بچه م که بود همینجوری بود ! تا یه خرده مشقش زیاد میشد زر زرش هوا بود !
" موبایلش رو در آورد داد که کاملیا و گفت "
_ یه زنگ بزن به این پسره و بگو زود بیاد اینجا میخوام باهاش حرف بزنم .
کاملیا _ اینجا داداش ؟!
کامیار _ اینجای اینجا که نه ! ته باغ .
کاملیا _ ته باغ برای چی ؟!!
کامیار _ خب اگه بخوایم تا میخوره بزنیمش ، باید یه جایی ببریمش که سر و صداشو کسی نشنفه دیگه ! همونجا شل و پلش می کنیم که دیگه فکر زن گرفتن از کله ش بره بیرون !
" کاملیا خندید و گفت "
_ اون با این چیزا از ازدواج با من منصرف نمیشه !
کامیار _ یعنی میگی اینقدر خره ؟!!
" من و کاملیا زدیم زیر خنده "
کامیار _ خب تو این دنیا همه جور الاغی پیدا میشه ! نمونه ش همین سامان جون خودمون ! یا عاشق دخترای فراری میشه یا شیدای دخترای فریب خورده !
_دیوونه ! ازدواج یه امر مقدسه !
کامیار _ ازدواج همون خریته که اسمشو عوض کردن ! یه واژه عربی شیک معادل براش انتخاب کردن که به پسرا برنخوره ! حالا یه زنگ بهش بزن که زودتر بیاد و بعدشم برسم به حماقت سامان جون ! خودتم تلفن زدی ، بپر دو تا چایی لیوانی برامون بیار که جون داشته باشیم قالبت کنیم به این پسره طفل معصوم الاغ !