رمان یک شنبه ی غم انگیز3
- اوی چه خبرته ؟ سلام علیک مدل جدیده ؟
- سلام . گوشیتو یه دقیقه بده لازم دارم.
- مگه خودت گوشی نداری؟
- نه ندارم . یه زنگ کوچولو میزنم بهت میدم .
- موبایل خودت رو چی کار کردی ؟
- سارا جون کارت اف بی آیت رو نخواستم که این قدر سین جیم می کنی . میدیش یا نه ؟
سارا همون طوری که گوشی موبایلش رو از کیفش بیرون می کشه زیر لب غرغر میکنه .
- چیه حالا اینقدر آتیشی شدی ؟ دوباره مورچه گازت گرفته ؟
گوشی رو از دستش می قاپم و یه قدم ازش دور میشم . سارا پشت سرم میاد .
- کجا به سلامتی دنبال من راه افتادی ؟
- گوشیم دستته ها !
- نمی خورمش که . دیرت میشه ها .
- فعلا که استاد نیومده .
- استاد رو چه کار دارم . مگه نمیری پیش سامان ؟
- سامان واسه چی ؟
- ااا بهت نگفتم ؟ دنبالت میگشت . می خواست جزوه های هفته ی پیش رو ازت بگیره . خوب دلش رو بردی ها کلک . اول جزوه ,بعد راهنمایی ,بعد شماره تلفن و دیگه دیگه .
- کدوم طرف بود ؟
- سمت سلف .
میدونم سارا از سامان خوشش میاد . همه جوره پایه است تا دور وبرش بپلکه بلکه فرجی بشه .سارا رو که می پیچونم با خیال راحت شماره ی آرشام رو می گیرم . چند تا بوق می خوره تا برداره . زیر لب می گم "زود باش جواب بده دیگه ."
- الو ؟ آرشام؟ سلام .
- به سلام خانم کم پیدا . کجایی ؟ این دو روزه هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی .
- نمی تونستم جوابت رو بدم . گوشیم توقیف بود.
- دوباره شیطونی کردی ؟
- این دفعه یکی دیگه شیطنت کرده .
- چی شده ؟
توی راهرو قدم میزنم و همه چیز رو برای آرشام تعریف می کنم . پای پله ها که چشمم به قیافه ی درهم سارا میفته می فهمم دیگه وقت چندانی ندارم .
- حالا چی کار کنم آرشام ؟
- با من باشی تا تهش هستم . تو نمی خواد کاری بکنی . من خودم حرف آخر رو با خانواده ام میزنم .قبلا سربسته یه چیزایی بهشون گفتم . فقط منتظر باش زنگ خونتون رو بزنم . با من هستی دیگه ؟
توی صداش تردید نیست . بیشتر خواهشه . احساس می کنم اگر تا الان شک داشتم حالا دیگه مطمئنم . می دونم می خوام برای خوشبخت شدن بجنگم . نمی خوام منتظر بمونم . می خوام خودم اون چیزی رو که می خوام بسازم .
- آره . هستم . اما الان دیگه باید برم .
- می بینمت .
همین که سارا بهم میرسه گوشی رو قطع میکنم و می گیرم به طرفش .
- سامان رو ندیدم . بچه ها می گفتن اصلا امروز ندیدنش . تو کی دیدیش ؟
حوصله ی جواب دادن ندارم . راهم رو می گیرم و میرم سر کلاس یه گوشه میشینم . تا سارا یه جا نزدیک من پیدا کنه استاد هم از راه میرسه و نمی تونه دیگه چیزی بپرسه . پیش خودم فکر می کنم حالا دیگه قراره تا ته این جریان جلو برم اما تهش کجاست ؟
***********
همه ی وجودم شده گوش و همه ی توانم رو دارم به کار می بندم بلکه از پشت در بسته ی اتاقم حرف های بابا و آرشام رو بفهمم . وقتی نیم ساعت پیش آرشام تنها , با یه سبد گل و یه جعبه شیرینی زنگ خونه رو زد فهمیدم اون هم برای متقاعد کردن خانواده اش به دردسر افتاده . حالا هم طبق روال این چند روزه توی اتاقم حبس شدم . هر چقدر تلاش میکنم فایده ای نداره . فقط صدای پچ پچ به گوش میرسه .به ساعت نکشیده صدای در ورودی بلند میشه . بلافاصله خودم رو از توی اتاق بیرون میندازم . یک راست میرم توی آشپزخونه پیش مامان .
- چی شد ؟
مامان یه نگاه سرزنش آمیز بهم میندازه و بعد رو برمیگردونه .
- مگه قرار بود چی بشه ؟
- منظورم اینه که دیدینش؟ نظرتون چی بود؟
- همونی که به خودت هم گفتیم . فکر میکردم اون قدر عاقل هستی که خودت بهش بگی که پا نشه بیاد اینجا .
- آخه چرا ؟
صدای بابا از پشت سر غافلگیرم می کنه .
- چرا چی ؟ اینجا اروپا نیست . هر چیزی رسم ورسوم و قانون خودش رو داره . زیادی آزاد گذاشمتت که هر کاری دلت میخواد می کنی .
یه کم از رو میرم اما نمی خوام به همین راحتی کوتاه بیام .
- بابا شما که همیشه طرفدار منطق بودین . رسم و رسوم مااز قانون اسلام که بالاتر نیست . اسلام میگه وقتی کسی مسلمون شد دیگه مسلمون محسوب میشه کاری هم به قبلش نداریم .
- تو کاری نداری . اونا که دارن . وقتی پدر مادرش باهاش نیومدن یعنی اونا هم مخالفن .
- اونا هم مثل شما . بعدش هم آرشام باید مسلمون بشه هیج جا نگفته خانوادش هم باید تغییر مذهب بدن .
- آدم از خانوادش جدا نیست . اگه با این پسر ازدواج کنی باید بری تو خانواده ی اون زندگی کنی .
دنبالش میرم و روی مبل کناریش میشینم . نه میخوام نه می تونم پر رو باشم اما نمی تونم هم که راحت بی خیال این جریان بشم .می خوام از یه راه دیگه وارد بشم .
- بابا اگه کمکش کنیم مسلمون بشه میدونین چقدر ثواب داره .
- من نه ثوابش رو خواستم نه عذابش رو . میخواد مسلمون بشه بسم ا... .اگه این کار رو بکنه برای خودش خوبه .
- اومدیم و مسلمون شد بالاخره ازدواج که باید بکنه . اگه همه حرف شما رو بزنن اون چه کار کنه ؟
- بره سراغ یکی مثل خودش .
- یکی مثل خودش از کجا گیر بیاره ؟ حالا اصلا پیدا شد . مهم نیست که همدیگه رو بفهمن و دوست داشته باشن ؟
- همینه دیگه عشق این پسره کورت کرده .
- عاشق نشدم که کور بشم . فقط دارم میگم آدم خوب و قابل اعتمادیه . کلی ویژگی مثبت داره حالا چون مسیحی بوده که نمیشه همه ی اینا رو ندیده گرفت . یه کدوم از این پسرای دور و بر به پای اون نمیرسن .
- آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه ایراد هاش رو نمی بینه .
- شما که دیدینش بگین ایراد کارش کجاست ؟
- با یک ساعت که نمیشه راجع به کسی قضاوت کرد .
- خوب بیشتر بشناسینش بعد .
بابا انگار توی مخمصه گیر افتاده باشه برمیگرده سر پله ی اول .
- اصلا این آقا بی ایراد . تو که اینقدراسلام اسلام میکنی لابد میدونی ازدواج دختر بدون اجازه ی پدر درست نیست . من هم بهت گفتم دختر به این پسره نمیدم تمام .
اون قدر بابا رو می شناسم که بدونم این یعنی هیچی برام مهم نیست . نمی خوام رضایت بدم هر کاری هم که بکنی و هر چی که بگی .فکر می کنم چرا؟ توی قانون و عرف ما یه دختر هیچ وقت حق مستقل فکر و عمل کردن نداره. تا وقتی مجرده همیشه برای هر کاری به اجازه ی پدرش احتیاج داره و وقتی هم ازدواج کرد اجازه ی همسرش.
***************
بعد از اون روز دیگه دانشگاه رفتن هم ممنوع شد . مامان یه لحظه هم چشم از من برنمیداره . امروز هم من رو با خودش آورده روضه ی خونه ی عمه افسانه مبادا در نبودش کاری بکنم .مدام هم نگرانه که عمه فروغم چی پشت سرم گفته . هر چی بهش میگم مگه دختر خودش با دوست پسرش نامزد نکرده گوش نمیده . میگه اونا گفتن برادر دوستش بوده . میگم ما که می دونم اصل قضیه رو اما برای اون هم مثل بقیه ظاهر مهمتره . بین این همه مهمون مدام این پا و اون پا می کنم . تو یه فرصت که مامان مشغول کمک کردن به عمه میشه میرم سراغ سمیرا .
- سمی یه دقیقه موبایلت رو میدی؟
- نه نمیشه . می خوای اس ام اس هام رو بخونی ؟
- خودت رو لوس نکن.
موبایل رو از تو جیب کتش درمیاره و میزاره کف دستم . توی جمعیت دنبال مامان میگردم . می بینش که کنار در آشپزخونه ایستاده و با یه خانمی صحبت می کنه . یه چشمش به اون خانومه و یه چشمش به من . بلند میشم و طرف دیگه ی سالن که مامان دید کمتری بهش داره میشینم . وسط این جمع , اون هم زیر نگاه مامان نمی تونم به آرشام زنگ بزنم . شروع می کنم به نوشتن متن اس ام اس. " سلام . چطوری؟کجایی؟چی کار میکنی؟" سریع جوابم رو میده " شما؟ " خودم رو معرفی می کنم با اون پیام ده سوال دیگه هم می پرسم . اینکه اون روز چی شده؟ حالا می خواد چی کار کنه ؟ ...
" این همه سوال رو که نمی تونم این جوری جواب بدم . نمیشه بهت زنگ بزنم ؟"
"چرا اگر دوست داری تا فردا صبح سرزنش بشنوم ."
کار به اس ام اس بازی میکشه . این وسط میفهمم که بابا سفت و سخت بهش جواب رد داده و آرشام از هر دری که وارد شده آخرش بحث راضی نبودن خانواده ی اون وسط اومده . اما آرشام نمی خواد به همین راحتی کوتاه بیاد . می پرسم "حالا چی ؟"
و جوابم رو میده " هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد . یه کم طول میکشه اما دفعه ی بعد با خانواده ام میام ."
مامان میاد طرفم و دیگه نمی تونم ادامه بدم . حافظه ی موبایل سمیرا رو پاک می کنم و میزارمش یه کناری . فکر می کنم این یه کم واقعا چقدر طول میکشه ؟
***********
از صبح توی خونه بر و بیای عجیبیه . دلشوره گرفتم . نزدیک عصر مامان سرک میکشه توی اتاقم . وقتی میبینه روی تخت نشستم و بی هدف یه مجله ی قدیمی رو ورق میزنم به زور میفرستتم حموم . از حموم که برمیگردم مامان کت و شلوار کرم رنگم رو از کمد درمیاره و به دستم میده .
- کت و شلوار واسه چی ؟ مگه قراره بریم جایی؟
- نه قراره برامون مهمون بیاد .
- من حوصله ندارم . بیرون نمیام
- نمیشه زشته . بچه که دیگه نیستی .
- کی مگه میخواد بیاد؟
- خانواده ی آقای کاویان.
- دوست بابا؟ اونا که هیچ وقت خونه ی ما نمی اومدن ؟
- میان تو رو ببینن . البته خودش که تو رو دیده . خانمش هم تو رو توی روضه ی عمه ات دیده و هر دو تاشون حسابی پسندیدنت .
اخم هام میره تو هم .
- میان خواستگاری؟
- آره .شانست گفته . همسایه ی عمتن . خانواده ی محترم و سرشناسین . پسرشون هم مهندس ساختمونه .
- ظاهرا شما هم حسابی پسندیدنشون.
- ایرادی داره؟
- نه فقط گمونم من قراره ازدواج کنم .
- خانواده ی به این خوبی .
- مامان جان من قرار نیست زن خانوادش بشم ها .
- امشب میاد میبینیمش دیگه . زود باش حاضر شو .
- ولی مامان من اصلا ...
- گفتم حاضر شو . دیگه کم کم میرسن . بحث رو بزار برای بعد .
علت دلشوره ی امروزم مشخص شد . میدونم که به همین راحتی نمی تونم از این یکی خلاص شم . همون جوری که آماده میشم توی ذهنم هزار تا نقشه میکشم بلکه این خواستگاری به جایی نرسه . میزنه به سرم خودم رو عجیب و غریب درست کنم . بعد می بینم خیلی ضایع است .آخر سر فکر می کنم اینا من رو توی روضه اونم وقتی حوصله ی آرایش نداشتم دیدن .وقتی خودشون برای پسرشون عروس می پسندن یعنی هنوز سنتی فکر می کنن .می رم جلو آینه وحسابی از خجالت خودم در میام . مداد سبز اکلیلیم رو که همون بار اول مامان نظر داد من رو شبیه هنرپیشه های این چنینی و دخترای آنچنانی میکنه زیر چشمم می کشم و بعد یه خط چشم پهن هم پشت پلکم نقاشی میکنم . یه کم سایه ی سفید کناره های بینیم میزنم که پهن تر از اونچه هست نشونش بده .اون قدر مشغول افکار وکارای خودمم که نمی فهمم مهمونها کی از راه میرسن .مامان در اتاق رو باز میکنه و با اخم بهم میگه .
- پس کجا موندی ؟ دو دفعه تا حالا صدات کردم . آبروریزی راه نندازی ها .
پشت به درم و قیافه ی من رو نمیبینه که غر غر کنه .با قدم های نا مطمئن وارد سالن میشم . به همه خوش آمد میگم و احوالپرسی میکنم . خانم و آقای کاویان رو میشناسم . یه دختر جوون همراهشون هست با پسری که مسلما قراره داماد بشه. از فکر این که عروسش من باشم لبخند زورکی که روی لبهام نشوندم محو میشه .یه گوشه نشستم وچشم دوختم به گل های مصنوعی کنار سالن .نه می خوام به خانواده ی اون ها توجهی بکنم نه به چشم غره های مامان نگاه بندازم .دل توی دلم نیست . نمی فهمم بحث چه طور به حرف زدن من و پسر آقای کاویان که فقط اسمش رو فهمیدم میرسه . من و حمید میریم توی اتاق من که حسابی هم بهم ریخته است!!! تازه با دقت نگاهش می کنم . همه چیزش به نظرم معمولی میرسه . قد و چهره ی معمولی با یه قیافه ی خیلی جدی . نگاهش سرد و سنگیه . نمی دونم شاید هم به نظر من این طور میرسه . به زور لباس هام رو از روی صندلی میزم کنار میزنه تا جای نشستن پیدا کنه .یه مدت تو سکوت همدیگه رو برانداز می کنیم تا بالاخره اون به حرف میاد .
- گفتنی ها رو که از پدرم شنیدین . حالا اگه شرطی , حرفی چیزی هست میشنوم .
فکر می کنم عجب اعتماد به نفسی ! فکر کرده قبولش کردم و حالا فقط مونده شرط و شروط .توی دلم میگم اگه قراره کاری بکنم الان وقتشه . نمی دونم اما یه حسی بهم میگه به این آدم نمیشه اونقدر اعتماد کرد که راست و پوست کنده حقیقت رو بهش گفت .سعی می کنم لحنم مثل خودش باشه . مطمئن و سرد .
- من درسم رو ادامه میدم . دنبال کار هم میگردم . اگر روزی درآمدی داشته باشم مسلما ترجیح میدم برای روز مبادای خودم پس اندازش کنم . زیاد اهل رفت و آمد و مهمونی رفتن و اومدن نیستم . معتقدم به همون ضرب المثل دوری و دوستی .شما که مشکلی ندارین؟
- نه مشکلی نیست .
- همیشه آرزو داشتم توی یه کشور اروپایی ادامه تحصیل بدم . خیلی هم دوندگی کردم . دارم به یه نتایجی هم میرسم . دوست ندارم ازدواج مانعی سر راهم باشه . شما که با این مسئله مخالفتی ندارین؟
- نه قبوله .
تو دلم میگم این دیگه کیه؟ چی باید بهش بگم که بزاره بره ؟
- من تا حالا فقط سرم به درس و دانشگاهم گرم بوده . زیاد از خونه داری سررشته ندارم . کلا از زن هایی هم که فکر می کنن خونه داری وظیفشونه و مقدم به هر کار دیگه ای خوشم نمیاد . به نظرم میشه روزگار رو راحتتر هم گذروند به جاش در سطح اجتماع موفق تر عمل کرد . شما هم موافقین ؟
- موافقم.
مثل اینکه این آدم فقط تصمیم داره باهام موافقت کنه . به تنها چیزی که به ذهنم میرسه متوسل میشم .
- فقط میمونه مسئله ی مهریه . توی خانواده ی ما الان سکه به تعداد سال تولد عروس مرسومه . میدونین که دلخوشی عروس فقط به میزان مهریه اشه توی فامیل .
- اجازه بدین با خانواده ام مشورت کنم .
بالاخره یه نفس راحت میکشم . لبخند دوباره به لبهام برمیگرده . یه روزنه امید پیدا شده .یه روزنه ی امید!!!
*****************
- مامان , هر چی فرجه برای غیبت کردن داشتم تموم شد . ترم آخری مشروط میشم ها !
- دیر نمیشه . بعدا ادامه میدی.
بی توجه به من میره سراغ کمد لباسها و شروع می کنه به زیر و رو کردن محتویاتش.
- دنبال چی میگردی؟ من دیگه چیزی ندارم بخوای ببخشی به این و اون.
- چی کار به این و اون دارم؟ اون کت و دامن یاسی ات کو؟
- کت و دامن عزیز من رو می خوای چه کار؟
- می خوام امشب بپوشی . خانواده ی کاویان میان برای بله برون و بقیه صحبت ها.
قلبم توی سینه فرو میریزه . با صدای خفه ای می پرسم.
- من کی جواب مثبت دادم خودم نفهمیدم.
- لگد به بخت خودت نزن.
- چه بختی ؟ من و این پسره فقط یه بار همدیگه رو دیدم .
- خانواده ی دیده و شناخته شده این . پسره رو هم که دیدی یه پارچه آقا.
- من از این یه پارچه آقای شما خوشم نیومد . این عصا قورت داده ی نچسب جز "مشکلی نیست" گفتن کار دیگه بلد نیست بکنه ظاهرا.
- بی خودی عیب روش نذار . مثل این پسره ارمنی بود خوب بود؟
- چه عیبی ؟ من باید یه تمایلی به این آدم داشته باشم یا نه ؟ حرف یه عمره ها.
- به خاطر همین میگم تو خامی . تو مملکت ما دو تا خانواده با هم ازدواج میکنن نه دو تا آدم . ماها که با هم کنار اومدیم تو هم به قول خودت یه بار دیدیش . بیشتر که شناختیش تمایل هم پیدا می کنی.
- بعد از ازدواج لابد دیگه. من راضی نیستم . زیر بار این ازدواج نمی رم.
- دیوونه بازی درنیار . ما صلاحت رو میخوایم. تا حالا بدت رو خواستیم مگه ؟
- آخه دارین بهم زور میگین اونم سر مسئله ی به این مهمی .
- چه زوری ؟ تو یه ایراد تو این پسر و خانوادش پیدا کن تا ما ردش کنیم.
- شما یه ایراد توی آرشام پیدا کنین.
- از قدیم هم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز . شما دو تا به هم نمی خورین.
- مامان چرا به من گوش نمیدی ؟ چرا نمیذاری حرف بزنم .تو اگه بخوای بلدی بابا رو راضی کنی .بالاخره زنها لم شوهراشون بهتر دستشونه .بابا مگه چیز زیادی میخوام .من می خوام با آدمی زندگی کنم که بتونیم پا به پای هم آیندمون رو بسازیم . هم قد باشیم و هم فکر .
- فکر می کنی من این چیزا سرم نمیشه ؟ اما یه چیزی رو برای بار اول و آخر بهت میگم . اگه با اون پسر ازدواج کنی خانوادش هیچ وقت تو رو قبول نمی کنن. تنها می مونید .کم کم که زندگی سخت بشه این عشق کور هم ته می کشه . اون وقت تو رو مقصر یه سری از مشکلات می بینه . یه زن فرق نمی کنه تو چه قرنی زندگی میکنه . ته تهش دنبال یکیه که تکیه گاهش باشه اون وقته که پا به پا و شونه به شونه دیگه کسی رو نمی خواد .پشت میخواد .حالا هم حرف گوش کن .لباس بپوش و حاضر شو.
- من نمی آم .
- می خوای آبروی بابات رو ببری؟ بعد این همه سال کار و دوندگی و زحمتی که برات کشیده ؟ جواب زحمت ها و محبتهاش رو با بی اعتبار کردنش میدی؟
- می خواین من رو بزارین لای منگنه؟
- تو هر جور دوست داری فکر کن.
من رو با کت و دامنی که با عصبانیت توی دستهام پرت میکنه تنها میذاره. عمرا این کت و دامن رو امشب من بپوشم.
************
میدونم دیگه حتی دیوونه بازی هم فایده ای نداره . توی مجلس بله برون هم هر کاری کردم نه به چشم خانواده ی کاویان اومد نه نظر بابا و مامان رو تغییر داد .نمی دونم باید چه کار کنم .میرم سراغ دیوان حافظ بلکه اون یه راهی جلو پام بزاره .کتاب رو تو دستم گرفتم اما اصلا نمی دونم باید چه نیتی بکنم . بعد از چند دقیقه همین جوری شروع میکنم به ورق زدن کتاب . لای دیوان چشمم می افته به تراولایی که اون جا گذاشتم . همه ی دار و ندارو پسندازم از تخفیف های کلاس زبان و ... .یه لحظه به سرم میزنه . فکر می کنم شاید فالم همین باشه .پول زیادی نیست داشتم پولام رو جمع میکردم که یه گوشی درجه یک بخرم .حالا دیگه گوشی میخوام چه کار؟ توی یه تصمیم آنی پولا و شناسنامه ام رو می چپونم توی یه کیف دستی و سریع لباس عوض میکنم که تا مهدی از مدرسه برنگشته بزنم بیرون .مامان هم که میدونم رفته خونه ی مامان بزرگ که مریضه و احتمالا تاعصری نمیاد .در خونه که قفله کلید هم که دیگه ندارم اما خدا کنه مریم خانم امروز خونه باشه . از توی تراس صداش میزنم .
- مریم خانم .مریم خانم
پردشون که تکون میخوره نفس راحتی میکشم .خدا رو شکر که یه امروز خونه مونده .سرش رو از پنجره بیرون میاره و با تعجب نگاهم میکنه
- سلام مژده جون
- سلام مریم خانم .خوبید؟
- ممنون .تو خوبی؟ مامانت خوبه؟
- مرسی .راستش بازم میخوام مزاحمتون بشم .مامانم رفته خونه ی مادرش یه سر بزنه . صبح که خبر دادن مریضه این قدر هول شد یادش رفت من هفته ی پیش کلیدام رو گم کردم . در خونه ی ما رو هم که میدونید چه جوریه .فینگر تاچه یه دست بزنی باز میشه اینه که همیشه قفلش میکنیم .امروزم من یه کلاس مهم دارم موندم خونه با در بسته .اشکال نداره بیام تو تراس شما و بعد از خونه ی شما برم بیرون ؟
قبلا یکی دو باری چنین کاری کرده بودم منتها بر عکس . کلیدام رو که جا میزاشتم از توی تراس خونه ی اونها میومدم توی تراس خودمون . به خاطر همین مریم خانم خیلی تعجب نکرد .
- نه عزیزم . چه اشکالی؟ فقط حواست باشه نیفتی .
با یه لبخند نیم بند دستم رو میگیرم به نرده های تراس و پاهام رو از بالای نرده ها رد میکنم بعد از لبه ی باریک بین دو تا تراس با احتیاط و لرزون قدم برمیدارم . سعی می کنم مثل قبل به پایین نگاه نکنم که سر گیجه بگیرم . بالاخره میرسم به تراس اونها و خودم رو پرت میکنم توی اتاقشون . آهی از سر آسودگی میکشم و با یه تشکر سریع از خونشون میزنم بیرون .تا سر خیابون رو تقریبا میدوم مبادا چشمم به کسی بخوره .نمی دونم اصلا میخوام چه کار کنم .به کاری که دارم میکنم فکر نکرده بودم . تازه شروع کردم به فکر کردن . سوار مترو میشم اما نمی دونم کجا میخوام برم .بی هدف فقط دو باری از اول خط تا آخر خط رو میرم وبرمیگردم . زل میزنم به چهره ی آدمای توی قطار و فکر میکنم .به خودم ،به زندگیم، به اون ها ،به زندگی هاشون .خسته از قطار بازی!پیاده میشم و میرم سمت تاکسی های بیرون ایستگاه . می خوام برم خونه ی عمه افسانه . هر چی نباشه خواهر باباست و خوب میشناسدش . قلق بابا دستشه . فکر میکنم یه چند روزی میمونم شاید عمه تونست نظر بابا رو عوض کنه .دم خونشون چشمم که می افته به ماکسیمای شوهرش از رفتن پشیمون میشم . یاد برخورد خشک و از خود راضیش که می افتم تو دلم میگم برم اونجا چه طور می خوام رفتارش رو تحمل کنم ؟ تازه میدونم خود عمه هم از سر ناچاری باهاش کنار میاد وگرنه دل خوشی از کاراش نداره . برمیگردم . نمی خوام یه بهانه بدم دست شوهر عمه ی عزیزم تا بیشتر از این بهش سر کوفت بزنه . تو دلم میگم " بیخیال . دائی احمدت که نمرده " اما بعد به حرف خودم می خندم . " سالی یه بار مگه بیشتر همدیگه رو میبینیم . بعدم نیست خیلی با بابا رابطه اش خوبه !!!" شروع میکنم بی هدف توی خیابون ها چرخیدن . بیخودی زل میزنم به ویترین مغازه ها اما هیچی نمی بینم .
نمی دونم کجا برم . هتل که یه دختر تنها رو راه نمی دن . یکی نیست بگه دختر اگه توی خیابونها ویلون باشه براش بهتره یا اگه توی هتل باشه . مسافرخونه هم که اگه قابل اعتماد باشه مثل هتل نمیزارن جای امنی باشه اگه هم نباشه که هیچ . تازه مگه من چقدر پول دارم ؟
بالاخره پشت ویترین یکی از مغازه ها انگار تازه چشمام باز میشه . نگاهم روی یه گردنبند با مدالی که روش ون یکاد حک شده قفل میشه . بیخیال همه چیز میشم و میرم تو . بیشتر پولم رو بابت مدال نقره میدم و میام بیرون .به جعبه ی توی دستم نگاهی میندازم و پوزخندی میزنم . "آخه دختره ی کم عقل توی این هیر و ویری مدال خریدنت چی بود دیگه " توی دلم جواب میدم "شاید این بتونه تو رو از بلایی که معلوم نیست چیه و سر راه منتظرته حفظ کنه " کلمه ای که از صبح توی سرم چرخ میخوره و مدام پسش میزنم خودش رو دوباره به رخم میکشه . " دختر فراری"!!!
من که این جوری نبودم . بیرون زدم که چی بشه ؟ از خونه بریدم که به کی پناه ببرم ؟ همیشه از این آدمایی که زود جا میزدن بدم می اومد . ناخودآگاه مسیرم رو به طرف بیمارستان کج میکنم . دلم برای آرشام تنگ شده .میرم پیش اون حالا تا بعد ببینم اون چی میگه . اصلا اون این چند وقت از وضعیت من خبر نداره .توی بیمارستان سراغ آرشام رو که میگیرم می فهمم سر یه عمله . منتظر می مونم و رفت و آمد مریض ها رو نگاه می کنم . فکر میکنم حالا آرشام هم اومد می خواد چه کار کنه ؟ چه کار میتونه بکنه ؟ امشب رو کجا می خوام برم ؟ اگه اتفاقی بیفته اول از همه بابا میاد سراغ آرشام و اونم توی دردسر میفته. اصلا این یک دو روز رو یه جایی سر کردم بعدش چی؟ میخوام برم دادگاه مثلا و از بابام شکایت کنم که چرا نمیزاره با آرشام ازدواج کنم ؟هه! مسخره است . دلم از گرسنگی ضعف میره . قبل از ظهر از خونه اومدم بیرون و الان دیگه ساعت نزدیک پنجه . هم گرسنگی هم اضطراب بهم فشار میاره . بلند میشم میرم طرف بوفه ی بیمارستان . سر راه کنار اورژانس صدای گریه و ناله ی دختری باعث میشه مسیرم رو به طرفش کج کنم . یه دختر بیست و دو سه ساله است که ظاهر آشفته ای داره .معلومه با عجله لباس پوشیده . همراه یه خانم نسبتا مسنه که دکترا دورش رو گرفتن و دارن ماساژ قلبی بهش میدن . دختر دستش رو به دیوار میگیره و روی زمین ولو میشه . میرم کنارش . زیر بغلش رو میگیرم و میبرمش سمت نیمکت گوشه ی راهرو . اشکی از چشماش پائین نمیاد اما هنوز داره هق هق میکنه . دست میندازم دور شونه اش و سرش رو به شونه ی خودم تکیه میدم .
- مادرته؟
- آره . تو رو خدا دعا کن واسش . یه بار قبلا سکته کرده .
- ان شاءا... خوب میشه . توکلت به خدا
- همش تقصیر این سمیه ی ورپریده است . چند دفعه بهش گفتم نکن . گوش نکرد . حالا بیاد تحویل بگیره دسته گلش رو .
- خواهرته ؟
- آره . دیشب توی پارتی با یه پسر گرفتنش . بابام کارد بزنی خونش درنمیاد . تا ظهر نزاشتیم مامانم بفهمه ولی ...
- خدا بزرگه . غصه نخور باید قوی باشی که بتونی به مادرت کمک کنی .
یه مرد حدودا شصت ساله از ته سالن میاد . دختر میدوه جلوش
- چی شد؟
- بردنش سی سی یو . همین جا بشین تا بیام
دختر بر میگرده و خودش رو روی نیمکت پهن میکنه . یاد مامان میفتم . حتما تا حالا دیگه همه متوجه نبود من شدن . مامان با اون فشارش تو چه وضع و حالیه الان؟ نکنه اون طوریش بشه ؟ تو دلم میگم " خدایا غلط کردم . خودت کمکم کن " بلند میشم و میام از بیمارستان بیرون بزنم که وقتی از کنار بوفه میگذرم عقب گرد میکنم . یه رانی میخرم و برمیگردم دوباره توی اورژانس . میرم سمت اون دختر . رانی رو میزارم روی نیمکت کنار دستش .
- بخور . رنگت پریده . حتما فشارت افتاده .
تا میاد تشکر کنه از کنارش رد میشم و میرم طرف بخش . صدای آقای یوسفی نگهبان درمیاد .
- دختر تو که دوباره برگشتی . کجا میخوای بری باز؟
- خواهش میکنم یه دقیقه فقط . زود برمیگردم .
یه نگاهی به گردن کج من میندازه و روش رو میکنه اون طرف که یعنی من نمیبینمت . سریع میرم سمت ایستگاه پرستاری . پرستارا یه نگاه شوخی بهم میندازن که به روی خودم نمیارم . میدونم چی راجع بهم فکر میکنن .
- دکتر هنوز نیومده .احتمالا تا نیم ساعت دیگه عملش تموم میشه .
- من دیگه نمی تونم بمونم . لطف میکنین وقتی اومد این رو بهش بدین .
جعبه ی مدال ون یکاد رو میزارم روی پیشخون . راهم رو میکشم و میرم . فکر میکنم من و اون نداریم . شاید تا این جاش رو هم همین گردنبند من رو حفظ کرده بزار حالا دیگه دست آرشام باشه .
تا میرسم به خونه ساعت هفت شده . پشت در یه چند دقیقه ای وای میستم . دل توی دلم نیست .اما بالاخره زنگ خونه رو میزنم که مهدی می پره و در رو باز میکنه . من رو که می بینه یواش میگه .
- بدو تو که وضعیت قرمزه اونم از نوع آتشینش .
سرم رو میندازم پائین و میرم تو .سلام آهسته ای میدم که جوابی براش نیست . بابا کلافه وسط سالن ایستاده . چشمش که به من میفته سریع میاد طرفم . دست بلند میکنه که بهم سیلی بزنه اما وسط راه پشیمون میشه و دستش رو مشت میکنه . زیر لب استغفر ا... میگه و از خونه میزنه بیرون . مامان هم من رو که میبینه سری تکون میده و بی حرف میره توی اتاقش و در رو محکم میبنده . فکر میکنم کجای کار امروز اشتباه بزرگتری بود . رفتنم یا این طوری برگشتنم ؟
از ورودی تالار بیرون میایم و من هنوز درگیر کنار اومدن با خودمم که توی جمعیت جلوی تالار نگاهم توی یه جنگل بارون زده گیر میافته . کی باور میکرد چشمای همیشه شیطون آرشام یه روز این طوری خیس بشه .نمی تونم چشم ازش بردارم . صورتم که یخ می بنده می فهمم اشک های سردم چیک چیک دارن پایین میریزن . اما نمی تونم چشمام رو ببندم . نمی تونم پلک بزنم بلکه چشمام شسته بشن . می ترسم پلک بزنم و تصویرش مثل چند تا قطره آب وسط کویر دل من بخار شه و بره هوا و من همین چند ثانیه باقی مونده رو هم از دست بدم .حمید دستش رو دور بازوم حلقه می کنه و من رو دنبال خودش میکشه . ذهنم پر میشه از شعری که گمانم برای من گفتن.
موهام روي شانه ي توفان غم رهاست
امشب شب عروسي من يا شب عزاست؟!
دارند از مقابل چشمان عاشقت
با زور ميبرند مرا رو به راه راست!
دارم عروس ميشوم ، اين آخرين شب است
اين انتهاي قصه ي تلخ من و شماست
حتي طنين زلزله ويران نميكند
ديوار هاي فاصله اي را كه بين ماست
آن سيب كال ترش كه بر روي شاخه بود
اين روزها رسيده ترين ميوه ي خداست
اما به جاي باغ تو در ظرف ميوه است
اما به جاي دست تو در سردخانه هاست
آيينه شمع دان و لباس سفيد و... آه
اين پيرزن چقدر به چشمانم آشناست
كل ميكشند يا؟... نه! ، به شيون نشسته اند!
امشب شب عروسي من يا شب عزاست؟
اشک هاش که چکید روی صورتش ,چشمای روشنش که تار شد , فهمیدم همه ی دردی که من از یه ازدواج اجباری , یه مصلحت نا مفهموم و یه مبارزه ی شکست خورده میکشم در برابر سنگینی شونه های اون هیچه . دلم نمی خواد بهش فکر کنم . دلم می خواد اما اجازه اش رو دیگه ندارم . فقط توی دلم توی سکوت ماشین عروس مدام تکرار میکنم " یادم باشه جعبه ی یادگاری ها و هدیه هاش رو بدم سارا براش پس بفرسته ." بعد یواش خیلی یواش توی دلم میگم " من نمی خواستم این قدر نامرد باشم باور کن. "
با یه تن خسته و روح خسته تر بعد از یه اضافه کاری طولانی و اجباری بالاخره به خونه میرسم . اول از همه میرم سراغ یخچال و شیشه آب رو همون جوری سر می کشم . با همون لباس بیرون ولو میشم روی مبل .فکر می کنم اگه بعد از مدت کارآموزیم خر نشده بودم و توی همون شرکت میموندم و کار میکردم شاید الان وضعیتم این نبود .فکر میکردم کاری که سارا با پارتی برام جور کنه حتما بهتره .بلند بلند به خودم میگم :" حالا که طمع کردی بکش مژده خانم بکش حقته".بعد توی دلم میگم من که دارم از همه میکشم این یکی هم روش!
. هنوز یه نفس راحت نکشیدم که صدای زنگ در به زور از جا بلندم می کنه . بدون نگاه کردن از چشمی در رو باز می کنم .با دیدن مردی که مستاجر طبقه ی پائینه بدتر وا میرم . مردک سی و خورده ای سالشه اما موهاش رو شبیه پسر بچه ها به هم ریخته . لباس هاشم که به درد تین ایجرها میخوره .یه ظرف جوجه کباب دستشه که میگیره طرف من .
- سلام . خسته نباشید.
- سلام ممنون .
- دیدم دیر اومدید فکر کردم لابد وقت نمی کنید شام درست کنید .جوجه ی من حرف نداره
- ممنون شام درست کردم . منتظر همسرمم.
با یه پوزخند مسخره میگه :
- بخواید منتظر بشید که گرسنه می مونید . دیر وقته . همسایه بالاخره باید به یه دردی بخوره . هر کی دستپخت من رو امتحان کرده مشتری شده .
موقع گفتن این حرف یه لبخند مضحک میزنه که دلم میخواد دندون هاش رو توی دهنش خورد کنم . همه ی حرصم رو میریزم توی صدام .
- دست شما درد نکنه . لازم نیست . خداحافظ .
قبل از این که بخواد دوباره دهن باز کنه در رو می بندم .بعد از کلی چشم چرونی وقت و بی وقت و کنترل رفت و آمد من , چشمم به این محبت بی خودی روشن ! فکر می کنم این قدرتی اصلا به این که مستاجرش چه جور آدمیه فکر کرده ؟
*******
بالاخره میره بیرون و در رو اونقدر محکم میبنده که تمام پنجره ها می لرزه . میشینم وسط خونه و به آشفته بازاری که درست شده نگاه میکنم . همه ی وسائل خونه شکسته و خودم از همه چیز شکسته ترم . فکرش رو هم نمی کردم که وقتی بهش بگم دیشب دیگه بهانه ای برای نبودنش نتراشیدم و به پدرش گفتم که چند روزیه ازش خبری ندارم این قدر دیوونه بشه . بیچاره خبر نداره همه طوری برخورد کردن انگار نصف بیشتر این جریان تقصیر منه .فکر کردم حالا که ملاطفتم تاثیری نداشته شاید تهدیدم روش اثر بزاره . اثر گذاشت اما یه اثر مخرب . برای بار اول روم دست بلند کرد . روی من , روی دختری که با وجود تمام اختلافات حتی یه بار هم از پدرش سیلی نخورده بود . بعد از یه کتک مفصل هنوزم برای خورد کردن وسائل خونه انرژی داشت . به مجسمه های آفریقایی گوشه ی پذیرایی نگاه می کنم که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده . چقدر دوستشون داشتم .حالا احتمالا خودم هم همرنگ اونا شدم . کسی به در میزنه . تمام بدنم درد میکنه . به سختی از جا بلند میشم و لبم رو به دندون میگیرم که صدای آه و ناله ام بلند نشه . از چشمی بیرون رو نگاه می کنم . بازم مستاجر هیز طبقه ی پائینه . چادری سرم می کنم و زنجیر پشت در رو هم میندازم . لای در رو باز می کنم .
- بله ؟
- سلام . میشه در رو باز کنید ؟
سرم رو پایین تر میندازم که صورت درهم و چشمای خیسم پیدا نباشه .
- امرتون ؟
- گفتم شاید کمک لازم داشته باشین .
- نه ممنوم .
می خوام در رو ببندم که پاشو میزاره لای در .
- آدم همیشه به یکی احتیاج داره که براش درددل کنه . بیام تو حداقل سنگ صبورت باشم.
چقدر از این مردک پررو بدم میاد . توی این وضع و حال فقط وقاحت این یکی رو کم دارم .
- یه لحظه صبر کنید .
میرم پشت در و منتظر می شم . به خیال اینکه می خوام در روباز کنم پاشو بر میداره و یه کم عقب میکشه . منم بلافاصله در رو محکم توی صورتش میبندم .پشت در ولو میشم . اما دیگه چشمام خیس نیست ، حالا دیگه صورتم خیسه . نای بلند شدن ندارم . خودم رو روی زانوهام میکشونم سمت اتاق . از زیر تخت جعبه ی خاطراتم رو درمیارم و گردنبند ون یکاد رو از لا به لای وسائل بیرون میکشم . مدال رو می بوسم و روی سینه ام توی مشت میگیرمش . خدایا چقدر دیگه باید صدات کنم تا جوابم رو بدی ؟
می خوام به خودم بقبولونم که گریه و ضعفم از سر ناچاری نیست فقط از روی درده . درد...درد...آره درد اما چه دردی؟؟؟
********
خسته ام خیلی خسته ام . تمام راه رو تا خونه پیاده میرم و فکر می کنم . توی دنیای خودم غرق شدم اونقدر که فقط وقتی صدای داد و بی داد میشنوم می فهمم دوباره به کسی تنه زدم . حتی نمی تونم برگردم و عذر خواهی کنم . فکر می کنم اگر تو خیابون به کسی تنه بزنی باید عذر خواهی کنی اما اگه تو زندگی به کسی تنه زدی ایرادی نداره . زرنگ بودی و از موقعیت خوب استفاده کردی . دوباره سعی میکنم دنبال راه حل بگردم . از کی کمک بگیرم ؟از حمید که حتی جواب سلام منو نمی ده ؟ از بابام که هنوز هم به من مشکوکه ؟ یا برای مامان درد و دل کنم که همیشه ی خدا دلش شور میزنه وبابت همه چی نگرانه با اون احوال ناخوشی که داره ؟ میرسم خونه . میرم توی راهرو . چشمم که به پله ها میفته حس می کنم اونقدر خسته ام که نای بالا رفتن تا دم آپارتمان رو ندارم . همون جا روی اولین پله میشینم . چه کار کنم ؟ استعفا بدم ؟ این جوری با نفوذی که این آقای رئیس داره حالا حالا ها باید قید کار پیدا کردن رو بزنم .ندم؟ بمونم همون جا با این وضعیت ؟ دیگه کشش مجادله با این یکی رو ندارم . هر چند اون آدرس و تلفن و تمام مشخصاتم رو از توی پرونده ام داره . وقتی اونقدر وقیحه که میگه " شوهری که هیچ وقت نیست لولو سر خرمنه . با من باش .هم بهت خوش می گذره هم از مزایاش استفاده می کنی " پس هیچ کاری ازش بعید نیست . چقدر توی این خونه , توی این تنهایی امنیت دارم ؟
به زور بلند میشم و از پله ها خودم رو بالا می کشم . صدای نفس هاش رو از پشت در خونه اش توی طبقه ی اول می شنوم . سنگینی نگاه هرزه اش رو حتی از پشت چشمی در احساس می کنم . میام برم بالا که لای در رو باز می کنه .سرعتم رو زیاد می کنم که باهاش رو به رو نشم .به طبقه ی بالا که میرسم زنگ در خونه ی نماینده ی ساختمون رو میزنم . آوا کوچولو در رو باز میکنه .مثل همیشه سلامش رو میخوره .
- سلام آوا خانوم . بابا خونه است ؟
خود آقای حسنی جواب میده و بعد میاد جلوی در.
- سلام خانوم
- سلام . آقای حسنی با آقای قدرتی صحبت کردین ؟
- بله . پریروز زنگ زدم بهش گفتم .
- خوب نتیجه ؟
- چی بگم خانوم کاویان ؟قبول نمی کنه .
تو دلم میگم تو میگی خانوم کاویان ، این مردک طبقه ی پائین میگه صدرائی!!!!
- یعنی چی قبول نمی کنه ؟ مگه مستاجر قحطه ؟ خوب یکی دیگه رو بیاره . وقتی به مرد مجرد خونه میده بدون این که بدونه طرف چه جور آدمیه باید مسئولیتش رو هم قبول کنه .
- وا... چی بگم . می گه چهار دیواری اختیاری .
حرصی که از صبح تا حالا توی خودم ریختم دوباره هجوم میاره توی مغزم .جوش میارم و همه ی عصبانیتم رو سر اون خالی می کنم و با صدای بلند می گم .
- اختیار چهار دیواری خودشو داره اما اختیار ساختمون رو که نداره . دیگران هم توی این ساختمون زندگی می کنن .شما برات مهم نیست زن وبچت با یه همچین مردی توی یه ساختمونن ؟ شما هم که همیشه صبح تا شب نیستین مراقبشون باشین ؟ لابد مهم نیست دیگه .
راهم رو می کشم میرم سمت آپارتمان خودمون . از پشت سر صدام می کنه . بدون اینکه برگردم می گم
- اگه می خواستین کاری بکنین تا الان کرده بودین .
میرم توی خونه و در رو محکم پشت سرم می بندم . همون پشت در روی زمین ولو می شم . از شدت عصبانیت می لرزم .فکر می کنم اون بدبخت چه تقصیری داشت ؟ من چه تقصیری دارم ؟
***********
روز دومه که سر کار نرفتم . حالا تنها تر از تنها شدم . برای بار دهم کانال های تلویزیون رو عوض می کنم که زنگ تلفن کنترل بیچاره رو از دست من نجات میده .
- بله .
- فکر کردی سر کار نیای چی میشه ؟
صدای رئیس شرکت رو زود تشخیص میدم .
- میخوام استعفا بدم
- اگه استعفاتو قبول نکنم چی ؟
- در هر حال دیگه نمیام .
- فکر میکردم عاقلتر از این حرفا باشی . میدونی که می تونم مجبورت کنم . اما دوست دارم خودت بیای پیشم پیشی کوچولو .
- ترجیح میدم آرامش داشته باشم تا کار.
- آرامــــــش . آرامشت توی راه اومدن با منه . وگرنه خیلی زود از دست میدیش . بهتره بیشتر فکر کنی . من اصلا دلم نمی خواد اتفاقی برات بیفته .
گوشی رو محکم سر جاش میکوبم . اونم فهمیده که خیلی راحت می تونه من رو تهدید کنه . فکر سفته هایی که بابت تضمین پیشش دارم پشتم رو می لرزونه . اما هر چی فکر میکنم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد . بی خبر نرفتم و میدونم این کفری ترش کرده .توی دلم به خودم دلداری میدم . " بابا مملکت اون قدرا هم خر تو خر نیست که .بخواد سفته ها رو بزاره اجرا باید دلیل درست حسابی داشته باشه " اما یه صدای مزاحم توی ذهنم میگه اجرا گذاشتن سفته ها بدترین کاری نیست که می تونه باهات بکنه .
به دیوار کنار میز تلفن تکیه میدم . به عادت وقتایی که مضطربم شروع میکنم به کندن گوشه ی ناخن هام . صدای زنگ در از جا بلندم میکنه . باز هم این پسره همسایه پائینیه .
- بله
- سلام
- علیک سلام
- گفتم یکی دو روزه سر کار نمی ری لابد مریض شدی اومدم حالی بپرسم .
- ممنون حالم خوبه .
- مشکلی پیش اومده بگو . بالاخره تنها که از پسش بر نمیای .
لبخند مسخرش دلم رو آشوب می کنه .توی دلم می گم مشکل از تو بزرگتر ؟
- نخیر . خداحافظ
مهلت ادامه دادن بهش نمیدم .در رو محکم میبندم . تو این چند وقت فهمیدم که بد شانسم اما دو تا مزاحم بدپیله و وقیح همزمان دیگه واقعا غیر قابل تحمله . خصوصا حالا که حتی نمی تونم مشکلم رو به کسی بگم . خدایا چی کار کنم؟
*********
بعد از دو سه هفته دیگه فهمیدم دنبال کار گشتن تو این شرایط صبر ایوب می خواد . پیدا کردنش یا یه پارتی درست حسابی لازم داره یا خلاصی از شر اون صابری رئیس اسبق نامرد رو . دیروز آخر وقت شرکت دومی هم که تا پای قرداد جلو رفته بودم وقرار بود امروز استخدام شم زنگ زد و عذر خواهی کرد . فکر نمی کردم اون صابری عوضی این قدر نفوذ داشته باشه .میدونستم زد وبند زیادی داره و دستش یه جاهایی بنده اما نه تا این حد.تنهایی تو اون خونه دیوونه میشم باید فکری بکنم . بعد از ثبت نام از کلاس آموزش زبان فرانسه که بیرون میام زنگ میزنم به سمیرا .
- سلام سمی جون
- سلام خانوم . چه عجب سراغی از ما گرفتی .شوهر کردی سایه سر داشته باشی یا سایه ی خودت سنگین شه؟
- ای بابا . تو یه سر بیا خونه ی ما نمیمیری که.
- از کلاسم کم میشه.
- اتفاقا زنگ زدم آدرس کلاستو بگیرم .
- شماها رو راه نمیدن جونم .
- جدی میگم آدرس کلاس رقصتو می خوام .
- همه قبل عروسی می رن دنبال این کار تو تازه یادت افتاده ؟
- دیگه دیگه .
- باشه برات مسجیش می کنم .
- دمت گرم .
- چی کنیم یه دختر دایی بی مرام که بیشتر نداریم .
بعد از خداحافظی چشم میدوزم به صفحه ی موبایلم . بالاخره پیامش میرسه . اوه آدرسش مال اون سره تهرانه . جهنم و ضرر . هر چند خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت دنبال یاد گرفتن این یه کار نرفتم . بهتر از حالا دیگه وقتی پیدا نمی شه .
*******
بعد از یک ساعت و نیم این ور انور پریدن بالاخره کلاس تموم شد .روی صندلی کنار سالن می شینم و پاهام رو که از درد ذوق ذوق می کنن می مالم. دختری روی صندلی کناریم میشینه . و سر صحبت رو باز می کنه .
- کارت خوب بود
- خوب بود ؟ شوخی می کنی . به جای رقصیدن تمام مدت ورجه وورجه می کردم .
- جلسه دومت بود دیگه . منو اگه میدی توی جلسه های اول چه جوری شلنگ تخته مینداختم الان کلی به خودت تبریک می گفتی .
- جدا ؟ پس جای امیدواری دارم
- آره بابا. انوش جون از چوب رقاص میتراشه تو که دیگه هیچی معلومه تو خونته . خوب من روشنکم .
دست کشیده اش رو که با ناخن های کاشت و فرنچ شده زیبا شده به سمتم دراز میکنه .به چهره اش دقیق میشم چشمای میشی براقش توی اون صورت گرد سبزه صمیمانه به نظر میرسه . اما تو این شرایط به خودم هم اطمینانی ندارم . با این وضعیت دلم نمی خواد کسی از زندگیم سر در بیاره . آمادگی دست و پنجه نرم کردن با یه مشکل جدید رو ندارم . دستش رو توی دستم میگیرم و فکر میکنم بهتره یه کم دور بایستم از همه .
- منم رها م.
پیش خودم فکر می کنم کاش واقعا از این همه مشکل رها بشم . پیش خودم به مسخره میگم اعتراف کن سر کار نرفتنت هر عیبی داشت لا اقل تو دو تا رمان خوندی که ازشون این اسم رها رو کش بری . روشنک بلند میشه اما هنوز روش به سمت منه .
- بعد کلاس کجا میری ؟
- جای خاصی نمی رم .
تو دلم خدا خدا میکنم نخواد چتر باز کنه روی زندگی نه چندان خوب من .
- بریم یه کافی شاپ . بعد این همه تقلا یه نوشیدنی میچسبه .
تردیدم رو که می بینه بلافاصله می پرسه :
- چیه آقا بالاسر داری ؟ باید کسب اجازه کنی ؟
- نه . ندارم . دارم فکر می کنم کلی کالری سوزوندم باید جبران شه . قهوه و کیک خوبه .
- آره خصوصا برای تو . تو کمبود کالری هم داری این جوری پیش بری آب میشی . می شی زن نامرئی .
از برخورد گرمش خوشم میاد . فکر می کنم چند وقته با کسی بیرون نرفتم ؟ بیرون رفتن خوبه . خیلی هم خوبه . البته تا وقتی تو هم بیرون زندگی نکبتی من بمونی .
*******
روشنک دنده عوض می کنه و بعد از بین دو تا ماشین لائی می کشه .
- بابا دست فرمون ! یه ذره تند تر برو.
- اینم تند تر دیگه چی . یهووو!
صدای ضبط رو بلند تر میکنم . آسوده تکیه میدم و از پنجره ی ماشین به بیرون خیره میشم .
- حالا چرا اینقدر ساکتی .
- یه زمانی سواری تو سکوت رو خیلی دوست داشتم .
- یه زمانـــــی . حالا چرا ساکتی .
فکر میکنم " آره یه زمانی . اما الان اینقدر توی زندگیم سکوت دارم که فقط به دنبال فریادم ."
- کلا امروز حالت گرفته است ها .
- آره . ترم کلاس فرانسه ام تموم شده از بیکاری پکرم . مرده شور اون صابری رو ببرن که هر چی میکشم از اونه .
- صابری؟
- رئیس سابقم رو میگم . عادت به بیکاری ندارم . این روزا این قدر سماق مکیدم شستم شده هفتاد هشتاد .
- خب برا چی باهاش راه نمیای
یه چشم غره ی وحشتناک بهش میرم که سریع دست و پاش رو جمع میکنه
- جون رها در حال رانندگی اگه منو بکشی خودت هم جون سالم به در نمی بری . شوخی کردم دیوونه
- شوخیش هم خوب نیست
- خوب خره بیا برو یه boy friend تاپ پیدا کن . هم خودت حالش رو می بری هم طرف حساب کار میاد دستش که همچین بی صاحاب هم نیستی . می خوای یه نفر رو بهت معرفی کنم ؟
تو دلم میگم چه دل خوشی داره روشنک !! صابری میدونه شوهر دارم و کوتاه نمیاد از دست boy friend چه کاری بر میاد ؟ هر چند در عین شوهرداری بی صاحابم . همینم میشه جذابیتی که دارم وگرنه چنان افسونگری هم نیستم .
- نه روشنک جون . بی خیال .
- من نمی دونم اصلا تو که می خواستی مثل دختر خوب مامان و بابا زندگی کنی چرا خونه ی جدا گرفتی ؟
- الان درد من دوست پسر نیست . من دنبال کار میگردم روشن . دوست پسر درست حسابی هم پیدا کنم خودش کار و زندگی داره .این روزای کوفتی من رو که کامل پر نمیکنه .
- بهت که حرف میزنم که گوش نمیدی . پاشو با من بیا مهمونی هم حوصلت سر جاش میاد هم یه سر می برمت بنگاه کاریابی .
- من آدم این جور مهمونیا نیستم .
- چته ؟ خوشگل نیستی ؟ خوش تیپ نیستی ؟ تنهایی نپوسیدی تو خونه ؟
- چون خیلی خوشگل و خوش تیپم میترسم رو دست ببرنم .
- هر چی میکشی حقته . اینقدر بشین گوشه خونه تا فسیل شی .
بازم سکوت . فکر میکنم " حقمه ؟ این همه تنهایی برای چی ؟ این همه تلاش برای کی ؟"
- بی خیال روشن . منو می رسونی؟
- صد دفعه گفتم روشن نه و روشنک . باز خوبه من روشنم تو که تو اون خونه شدی موش کور .
- بیچاره روشنک یعنی روشن کوچک. من کلی منت سرت گذاشتم بهت میگم روشن .
سر کوچه پیاده ام می کنه . سلانه سلانه جلو میرم وقتی میدونم هیچ کس منتظرم نیست .میام برم تو که کسی از پشت صدام می کنه .
- خانوم صدرائی ؟
- بله . شما ؟
- این مال شماست .
یه بسته به اضافه ی یه سبد گل رو میگیره طرفم . متعجب نگاهش می کنم . یه مرد میانسال کوتاه قد معمولیه که یادم نمیاد تا به حال دیده باشمش .
- از طرف کی ؟
- بگیرید متوجه میشید .
- آخه به چه مناسبتی ؟
- گفتم که من فقط باید اینو برسونم دستتون .
بسته و سبد گل رو میذاره توی بغلم . سوار یه بنز شیک میشه و میره . هنوز مات و متحیر به بسته توی بغلم نگاه می کنم که در آپارتمان باز میشه و این پسرک مستاجر , سهند میاد بیرون . یه نگاهی به من میندازه و باپوزخند میگه :
- مبارک باشه . ظاهرا فقط با ما سرسازگاری نداری . منم تو انتخاب هدیه خوش سلیقه ام ها .
از حرص دندونام رو هم فشار میدم و از لابه لاشون با صدای خفه ای میگم .
- خفه شو !
می خوام برم تو که صداش رو میشنوم .
- با ما به از این باش .
هنوز درست در رو باز نکردم که خودم رو میندازم تو خونه و با پا در رو میبندم . روی اولین مبل میشینم و بسته رو باز میکنم .توش یه سینه ریز طلاست با یه کارت که روش فقط نوشته " رضا صابری " .دستام رو میذارم روی میز و پنجه هام رو لای موهام فرو می برم .پلکهام رو محکم روی هم فشار میدم بلکه همه ی اینا خواب باشه و من هنوز توی خونه ی خودمون با خیال راحت تا لنگ ظهر خوابیده باشم . اما وقتی بازشون می کنم هنوز همون جام و بسته رو به رومه . عجب گیری افتادم خدایا !
********
سلانه سلانه میرم طرف خونه . فکر می کنم چی شد اون همه دوست و رفیق ؟ سمن که بعد از دانشگاه با مادرش رفت شهرستان پیش خاله اش. بقیه هم رفتن سراغ زندگی خودشون و اصلا یادشون نمیاد یه زمانی با هم چه دوران خوشی رو میگذروندیم . بازم خوبه هنوز سارا هست که یه وقتایی همدیگه رو ببینیم . کلید میندازم که برم تو اما متوجه میشم در خونه بازه !! خوب یادمه که قبل از رفتن قفلش کردم . یعنی حمید این دفعه اینقدر زود برگشته ؟ میرم تو و همه جا سرک میکشم اثری از حمید نیست فقط یه جعبه ی بزرگ روی میز وسط سالن بد جوری توی چشم میاد . از سر کنجکاوی در جعبه رو باز میکنم اما بلافاصله روی زمین میندازمش تا دستامو بگیرم جلوی دهنم که صدای جیغم ساختمون رو تکون نداده . با انزجار به جعبه نگاه میکنم که یه گربه ی آش و لاش توش غرق خونه . هنوز حالم سر جاش نیومده که تلفن زنگ میزنه .
- الو
- هدیه ام به دستت رسید ؟
صدای صابری منقلبم می کنه . با یه خنده ی چندش آور ادامه میده .
- ظاهرا رسیده .اون دفعه که کادوم رو پس فرستادی. این دفعه سلیقه ام چطور بود ؟
- به درد آشغالی مثل خودت میخورد
- همینه که از توخوشم میاد دیگه
با حرص گوشی رو قطع میکنم . یه دقیقه بعد دوباره زنگ میزنه .
- مواظب باش این دفعه خودت نری توی جعبه .
صدای خنده اش حالم رو به هم میزنه . دوباره گوشی رو قطع میکنم . اما انگار از رو نمیره . باز زنگ میزنه . این دفعه من پیش دستی میکنم .
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی
- من اصلا تو زندگیم کار غلط نمی کنم جان تو .
- روشن تویی
- فعلا که خاموش خاموشم . بگو سر کی داد میزدی بلکه روشن شم .
- اون صابری احمق . ولش کن . چطوری ؟ خبری نمی گیری از ما . کلاسم که دیگه نمیای .
- من که مثل تو استعداد ندارم همین قدر که یاد گرفتم بسمه . یه چیزی بهت میگم جون روشنک نه نیار .
- چیه ؟
- نگی نه ها .
- خیلی خوب بگو دیگه .
- امشب یه مهمونی توپ هست بیا بریم .
- روشن تو خسته نشدی این قدر اینو به من گفتی ؟
- رها تو خسته نشدی اینقدر نه آوردی ؟ بیا بهت قول میدم همین امشب یه کار خوب برات پیدا کنم . تو این مهمونیا آدمای کله گنده زیاد پیدا میشن . یه کارای ازشون بر میاد که فکرشم نمی کنی . بخوای می تونی از تو همین ها یه محافظ هم برای خودت پیدا کنی یه وقتی لازمت میشه . زرنگ باشی شاید شوهرم گیرت اومد.
- لازم نکرده .لااقل نصفشون فکر می کنن هر دختری که می بینن باید عروسکشون باشه .این مهمونی هام که لابد سلف سرویسه یه ناخنکی می خوان به هر چی بزنن .
- خودت باید زرنگ باشی جونم . ازشون استفاده کن و نذار ازت استفاده کنن .
- منظورت سو استفاده است دیگه .
- حالــــا . یه دفعه هم این جوریشو امتحان کن. بیام دنبالت ؟
دلم نیست که برم . دلم نمی خواد شمع این جور محفلا باشم البته اگر اصلا باشم . به جعبه ی روی میز نگاه میکنم .
- نه روشنک جون . ممنون .
- خود دانی . خداحافظ.
تلفن رو قطع میکنم . دوباره چشمم میفته به جعبه ی روی میز . برش میدارم و از خونه میرم بیرون . پائین پله ها از پشت شیشه رفلکس در ساختمون ماشین صابری رو اون طرف خیابون می بینم . حتی ازاین فاصله و با وجودی تاریکی هوا هم می تونم لبخند کریه صابری رو که روی صندلی عقب نشسته تشخیص بدم . از بیرون رفتن پشیمون میشم و برمیگردم بالا .باید فردا یه کلیدساز بیارم .هرچند وقتی این بار تونسته بیاد تو بازم میتونه . تمام چراغهای خونه رو روشن می کنم .توی سکوت خونه وهم برم میداره .اگه همین الان بیاد بالا چی ؟ دکمه ی ضبط رو فشار می دم . میشینم یه گوشه و به صدای گرم خواننده گوش میدم .
هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
دوباره به جعبه نگاه می کنم .حالا باید با این چی کار کنم ؟
خانوم صدرائی؟
برمیگردم سمت مردی که من رو صدا میزنه . نمیشناسمش . چشمام رو بیشتر باز میکنم شاید یادم بیاد جائی دیدمش . از صبح با روشنک رفته بودم دوردور و خیابون گردی و حالا خسته و کوفته برگشته بودم که روشن به قرارش برسه .
- خانوم صدرائی ؟
با سوال مجددش تازه حواسم جمع میشه .
- بله .
- مژده صدرائی؟
- خودمم
توی دلم میگم الان دیگه خودمم . تا یه دقیقه ی پیش می خواستم رها باشم و بودم اما حالا اجبارا بازم خودمم .از توی جلد رهای بی خیالِ بی قید در میام و میشم همون مژده ی بدبخت .
مرد یه پاکت میگیره سمتم و دفترش رو رو به روم باز میکنه .
- احضاریه دارین . اینجا رو امضا کنین .
گیج و منگ نگاهش میکنم و بی اینکه بفهمم چه کار میکنم امضایی زیر دفترش میزنم .مرد میره و من با احضاریه ی توی دستم جلوی در خونه میمونم . نمی دونم چقدر میگذره که بالاخره به خودم میام . برگه ی احضاریه رو که باز میکنم دنیا آوار میشه روی سرم . صابری سفته هام رو اجرا گذاشته و ازم به خاطر خیانت در امانت شکایت کرده . توی دلم شروع میکنم به بد و بیراه گفتن . ای خدا بکشتت مژده با این کار پیدا کردنت .حالا میخوای چه خاکی بریزی توی سرت !!! ای خدا خفت کنه صابری .با این همه دختر عوضی ای که دورت رو گرفتن و بخاطر یه قرون دوزار دنبالت موس موس میکنن چرا دست از سر من بد بخت بر نمیداری؟
نمی تونم برم خونه . بیرونم و احساس خفگی میکنم . وای به حال اینکه برم توی یه دخمه ی نکبتی . بی هدف شروع میکنم به راه رفتن . از درد پام که عاجز میشم می فهمم خیلی وقته دارم راه میرم . می ایستم و خودم رو روبه روی بیمارستان میبینم . نمی فهمم پاهام چطوری من رو اینجا کشونده . تو دلم میگم حالا که تا اینجا اومدم برم تو . بی اختیار میرم جلو . به خودم که میام دارم از اطلاعات سراغ آرشام رو میگیرم .
توی دلم هر چی فحش بلدم نثار خودم میکنم . حالا که چی بشه ؟ مثلا الان بیاد و ببینیش چی میخوای بهش بگی؟ تو دوزار عقل تو سرت نیست ؟ نکنه خودت هم باورت شده جدی جدی رهایی و شناسنامت هم سفید سفیده .
صدای پرستاری که جوابم رو میده نگاهم رو از پشت میز اطلاعات میگیره و حواسم رو دوباره جمع میکنه .
- دکتر آوانسیان دیگه اینجا نیستن.
- نیستن ؟ کی میان؟
- مثل اینکه متوجه نشدین . دورشون اینجا تموم شد .
وا میرم و زل میزنم به دهنش . انگار نه انگار که تا الان داشتم از فکر دیدنش میمردم . حالا از ندیدنش یخ بستم .
- نمی دونین الان تو کدوم بیمارستان مشغولن؟
- نه متاسفانه .
زیر لب تشکری میکنم که خودم هم نمی تونم بشنوم چه برسه به اون بیچاره . حس میکنم ته دلم بد جوری خالی شده .میزنم بیرون و باز هم راه میرم . راه میرم و این دفعه حتی یه مقصد نا خودآگاهم ندارم .
*********
بر خلاف هر دفعه این بار حمید زود برگشته خونه . هر چند مثل همیشه خودشو توی اتاقش حبس کرده . برای آشپزی نه وقت دارم نه حوصله . خودم هم از گرسنگی در حال تلف شدنم .زنگ میزنم به رستوران و غذای مورد علاقه اشو سفارش میدم . فکر می کنم هر چقدر هم که اختلاف داشته باشیم توی این یه مورد دیگه غیرت نداشتش به جوش میاد . بازم بر خلاف همیشه زود میاد بیرون . هنوز حتی غذاها رو نیاوردن .
- حمید میشه دو دقیقه به حرف من گوش کنی ؟
- نه . حوصله ی تو و حرفای تکراریتو ندارم.
- این دفعه تکراری نیست . یه مشکلی پیش اومده .
- برای کی ؟
- رئیس سابقم تهدیدم کرده اونم فقط برای اینکه نمی خوام باهاش رابطه داشته باشم .
- خوب داشته باش .
دهنم از تعجب باز می مونه . یادم میره دیگه چی می خواستم بگم . همین طوری نگاهش میکنم . یعنی این آدم حتی حس مالکیت نداره . مالکیت که هیچ, اصلا آدم هست ؟
- قبلا فکر می کردم فقط زشت و کسل کننده ای اما ظاهرا نفهم هم هستی چون هنوزم نفهمیدی که مشکل تو , مشکل توه . به من ربطی نداره . این چیزیه که خودت انتخاب کردی .
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم کیفش رو برمیداره و از خونه میزنه بیرون . هنوز وسط سالن وایستادم که صدای زنگ خونه و تلفنم با هم بلند میشه. در رو باز میکنم . غذاها رو آوردن . تمام میل و اشتهام رو از دست دادم . حتی میلم رو برای مبارزه و زندگی کردن .تلفنم رو جواب میدم .
- سلام بر بانوی چله نشین .
- سلام چطوری روشن جون .
- خوبم .زنگ زدم برای فردا یه قراری بزاریم .
- چرا فردا ؟ همین امشب پاشو بیا اینجا .
- نه بابا امشب که می خوام برم مهمونی .
- بیا اینجا . شام مهمون من بعدش هم با هم میریم مهمونی .
******
بالاخره پای من هم به مهمونی های آنچنانی روشنک باز شد .مانتوم روکه در میارم یه بار دیگه به لباسی که روشنک برام انتخاب کرده نگاه می کنم . توی این پیراهن شب دکلته و بلند مشکی وسط این همه چشم بدجوری معذبم . موهای بلندم رو در عوض روی شونه های برهنه ام پخش می کنم .دلم نمی خواست خیلی به خودم برسم اما از پس روشنک دیگه برنیومدم .دندون قروچه ای میکنم و توی دلم میگم " خدایا خودت مجبورم کردی وگرنه من رو چه به این جاها" .ظاهرا برای دوام آوردن وسط این جنگل راهی جز زندگی کردن با قانون جنگل وجود نداره . ناخودآگاه دست روشنک رو که داره از کنارم رد میشه می گیرم .
- چته دختر ؟ نمی خورنت که .
دستم رو می گیره با خودش میبره وسط جمعیت . چه جمعیتی ! وسط سالن بزرگ خونه رو به پیست رقص تبدیل کردن. خونه که چه عرض کنم . بیشتر شبیه به کاخه .گوشه و کنار گروه های چند نفری ایستاده یا نشسته گرم صحبت و نوشیدنن . همون طور که روشنک من رو دنبال خودش میکشه از لای در باز یکی از اتاقها سرک میکشم . همه دور یه میز مشغول بازی اند.
- روشنک منو آوری پارتی یا لاس وگاس ؟
با چند نفر احوالپرسی میکنه و من رو بهشون معرفی می کنه بعد جوابم رو میده .
- دست کم گرفتی ها ! وگاسم این جوری نیست .بعضی وقتها یه رقم هایی اینجا این ور اون ور میشه که نمی تونی صفرهاشو بشماری دختر.
برمیگردم چیزی بگم که صدای قهقهه ی مستانه ای حواسم رو پرت میکنه . تمام مدت سعی میکنم لبخند رو روی صورتم نگه دارم . با دیگران دست میدم و خوش وبش میکنم . دست توی دست هر کس که میذارم آتیش میگیرم . اما به روی خودم نمیارم .نمی فهمم زمان چطور میگذره . به ساعتم که نگاه می کنم تازه می فهمم که دو ساعتی از اومدنم گذشته .اون قدر با آدم های جدید همکلام شدم که سرگیجه گرفتم .آدم هایی که از قیافه هاشون معلومه همه از اون مرفهین بی درد پر از دردن!!!
با چشم دنبال روشنک می گردم و میرم سمتش .تا من رو می بینه ابرویی بالا میندازه و یه لبخند شیطون میزنه .
- نه به اون ناز کردنت نه به حالا که دست همه رو از پشت بستی .
- چه کنیم دیگه شاگرد شمائیم
- شاگرد جان بیا بریم سراغ اصل کاری
با سر به طرف مرد میانسالی که یه کم اون طرفتر ایستاده اشاره می کنه . میریم به طرفش .روشنک یه لبخند دلبرانه میاره روی صورتش و با ناز سری براش تکون میده .
- سلام مهندس . پارسال دوست امسال آشنا
- روشنک جون ما که همیشه هستیم . تو تحویل نمی گیری .
- جلوی دوستم یه کم آبروداری کن . آخ یادم رفت معرفی کنم . رها جون دوستم , مهندس فرهان فرهت .
به تقلید از روشن یه لبخند لوند میزنم .چشمای فرهان که از اول روی من زوم کرده بودن با دیدن لبخندم برق میزنن .
- از آشنائیتون خوشحالم
- منم همچنین .
پیش خودم میگم "البته امیدوارم خوشحالم کنی ". روشنک به بهانه ی دیدن یکی از مهمونا تنهامون میذاره . بعد از کلی گپ زدن از این ور و اون ور میرسیم به بحث شیرین کار .
- روشنک گفت مهندس اما نگفت مهندس چی هستید .
- عمران .
- ساختمون سازی هم که این روزا بازارش داغه .
- ای یه لقمه نون در میاد . شما چطور ؟
توی دلم میخندم و میگم یه لقمه نون ؟؟؟ مگه شما نون رو از کجا میخرید که اینقدر گرون حساب میکنن ؟؟ خوبه روشنک آمارتو از قبل بهم داده .
- من مهندسی آی تی خوندم اما متاسفانه فعلا بیکارم . زیاد با رئیس قبلیم سازگاری نداشتم .
- چرا متاسفانه ؟
- بحث درآمد نیست . بحث کلاسشه . این که بگم مهندس بیکار و اینا زیاد جالب نیست . دنبال یه کار خوب هستم .
انگار زیاد از این بحث خوشش نمیاد . میزنه یه کانال دیگه .
- تنهایی یا متاهلی ، پارتنری چیزی...؟
- نه تنهام . تنهای تنها.
پیش خودم فکر می کنم واقعا تنهام . چه مژده باشم چه رها !!!
- افتخار یه دور رقص روبه من میدی رها ؟
- خوشحال میشم .
میریم وسط سالن و سعی میکنم همه ی هنری رو که یاد گرفتم به کار ببندم . هر چند از نزدیکی بیش از حد بهش کلافه و درهمم .بر عکس من بعد از رقص انگار سرحالتر میشه . دو تا گیلاس از توی سینی خدمتکاری که رد میشه بر میداره و یکیش رو به دست من میده .
- اعتراف میکنم کم آوردم . کارت خیلی خوب بود .
- من غیر از مهندسی هنر زیاد دارم .
چشمکی بهم میزنه که دلم می خواد با مشت بکوبم توی دهنش . اما به جاش سری تکون میدم که موهام رو همراه تصویر اون با این حرکت از جلوی صورتم کنار بزنم .
- راستی برادر زنم یه شرکت نرم افزاری داره . فراسازان . کارتم رو داشته باش شاید یه کاری تونستم برات بکنم .
فراسازان! از این بهتر نمیشه . بالاخره این فلاکت نتیجه داد .کلی تلاش میکنم تا عادی به نظر بیام .
- ممنون . نشه هم همینکه با تو آشنا شدم خودش مایه ی خوشحالیه .
کنار هم میشینیم . نگاهی به گیلاس توی دستم میندازم . من اهل این یکی نیستم . حواسم شش دنگ جمعه و هنوز نمی تونم با چنگ و دندون هم مواظب خودم باشم مست باشم که دیگه هیچ . توی یه لحظه گیلاسم رو با گیلاس خالی روی میزکه مال خانومیه که کنارم نشسته عوض میکنم . بعد از چند دقیقه از زیر چشم میبینمش . اونقدر سرش گرمه که نمی فهمه چطور گیلاس خالیش دوباره پر شده . با دیدن روشنک فکر میکنم دیگه اینجا کاری ندارم . با یه خداحافظی از فرهان جدا میشم .
- شیری یا روباه ؟
- الان که با این همه دلبری ای که کردم احساس میکنم حسابی شبیه روباه شدم .
- وقتی به زبون خوش نمیشه کاری پیش برد مجبوری یه خورده سرشون کلاه بزاری . فقط تا تو رو یادش نرفته یقشو بچسب .
**********
دلم برای روشنک تنگ شده . توی این دو هفته ای که مشغول کار شدم وقت نکردم ببینمش . عجب آدم بی معرفتیم . این کار رو از روشن دارم و البته بعد از یه قرار مزخرف با فرهان .شماره ی روشن رو که میگیرم کلی طول میکشه تا جواب بده .
- روشن جون اشتباهی رفتی در رو باز کنی که این قدر طولش دادی ؟
- اولا سلام دوما زهر مار و روشن
- سلام . چرا اینقدر صدات گرفته ؟
- آنفولانزا گرفتم .
- ای بابا چرا ؟ اون همه پسر مامانی خوش تیپ جواب ندادن این دفعه رفتی جای اونا آنفولانزا رو گرفتی .
- حالا تو ما رو گرفتی ؟
- دکتر رفتی ؟
- آره . یه بغل آنتی بیوتیک بهم داده که دیگه نفسم رو بریدن .
- باید مایعات زیاد بخوری
- این دو روزه این قدر از این سوپای آماده ی ژان وارژانی خوردم که حالم داره بهم میخوره
- میخوای بیام برات سوپ مامان پز خونگی درست کنم ؟
- نه بابا نمی خواد زحمت بکشی
- بمیرم الهی چه ویروس نجیبی هم گرفتی . تعارفی شدی . یه ساعت دیگه اونجام
- دستت درد نکنه . منتظرم .
لباس عوض می کنم می زنم بیرون . توی میوه فروشی وقتی دارم پرتقال ها رو سوا می کنم چشمم میفته به ماشین صابری که اونطرف خیابون وایستاده . راننده اش از ماشین پیاده میشه و میاد طرفم .
- آقا میگن بفرمائید سوار شین . میرسونیمتون .
- برو آقاتون رو برسون جهنم .
پول میوه ها رو حساب می کنم و همونجا کنار خیابون یه تاکسی دربست می گیرم . روشنک در خونه رو که به روم باز میکنه از قیافه اش میفهمم که حالش خیلی خرابه . دیگه از اون صورت همیشه آرایش کرده اش خبری نیست .
- سلام روشن جون . ببخشید خاموش جون .
- بیا تو خودتم لوس نکن که اصلا حوصله ندارم
میرم تو . توی آشپزخونه شلوغ و در هم بر هم روشنک سریع یه سوپ خوشمزه درست میکنم . یه کم به اوضاع اونجا سر و سامون میدم و بعد آب میوه ها رو میگیرم و میبرم برای روشنک .
- بخور تا سوپ هم حاضر شه برات بیارم
- تو شدی فرشته ی نجات من
- تو این وضعیت چرا تنهایی ؟
- چه کار کنم ؟
- چه میدونم میرفتی خونه یا لااقل یکی میومد ازت پرستاری میکرد مادری خواهری چیزی.
- دلت خوشه ها کدوم خونه ؟ کدوم خانواده ؟
- اصلا تو چرا تنها زندگی می کنی ؟ خره خونه مجردی رو باید پسرا داشته باشن که بشه اونجا پلاس شد . نه تو که .
- تو خودت چرا تنها زندگی می کنی ؟ مگه نه اینکه با بابات مشکل داشتی ؟ نگفتی می خوای بی آقا بالا سر مسقل زندگی کنی ؟ منم مثل تو .
- من اگه رو به موت بیفتم میرم پیش مامانم . زندان که نمیرم فقط همدیگه رو نمی فهمیم
- خوش به حالت . من رو تقریبا از خونه انداختن بیرون . بابا و مامانم تا با هم بودن که مدام دعوا داشتن . هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم دعوا سر چیه از هم جدا شدن . گمانم از سر بی دردی به پر و پای همدیگه میپیچیدن .مامانم رفت کانادا پیش خالم زندگی کنه بابام هم از خدا خواسته ازدواج کرد با دختری که همش دو سال از من بزرگتر بود . از مزایای خر پولیه دیگه !!همچین که هیجده سالم هم شد بابا جونمون برام خونه خرید که دیگه سرخرشون نباشم . بعدم هِری.
- برادری خواهری؟
- یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره . یعنی از زن بابام هم بزرگتره . جالبه نه ؟ همون اول که دید با زن بابام آبش توی یه جوب نمیره یه خونه گرفت رفت دنبال زندگی خودش . مهر مادری مامانم که خلاصه میشه توی تلفنهای شب عید و کادوهای روز تولدم . راستین ، داداش جان من هم کارش یه جوریه که همش سفره . هر از گاهی یه زنگی میزنه .بیچاره اون هم خیری از بابا ننه ندید .
- تو نمی خوای بری پیش مامانت زندگی کنی ؟
- نیست یکی دو باری که رفتم پیشش خیلی تحویلم گرفت . با اون دوست پسر سیاه پوستشم نمی تونم بسازم .
پیش خودم فکر می کنم بیخود نیست از صدقه سر باباش هر روز با رو یکی و هر شب رو توی یه مهمونی سر میکنه . انگار توی این دنیا همه یه جورایی تنهان . روشنک تلویزیون رو روشن میکنه قبل از این که کانال رو عوض کنه صدای خواننده توی روحم رسوب میکنه .
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
*******
خسته از یه روز پر کار بر میگردم خونه . خونه ی تاریک و همیشه سوت و کور خودم . خونه ی بی نور خودم .مانتوم رو در میارم و میندازم یه گوشه . روی کاناپه ولو میشم و به آپارتمان نقلی ای که توشم نگاهی میندازم . برای یه آدم تنها بزرگ هم هست . روی میز وسط سالن خاک نشسته .فکر میکنم خونه یه گردگیری اساسی لازم داره . دل من هم پر از خاکه . خودم رو جمع و جور میکنم تابلند شم که نگاهم میفته به میز تلفن کوچیک کنار دستم . شیشه ی روی میز برق میزنه . یادم نمیاد اما لابد دستی روش کشیدم و خاکش رو گرفتم . چراغ پیغام گیر تلفن چشمک میزنه . کلید پخش پیغام رو میزنم و لباسهام رو جمع می کنم تا ببرم توی اتاق . اول از همه یه پیغام از مامان هست . مثل همیشه فقط خواسته حالم رو بپرسه و مهمونی جمعه شب رو یاد آوری کنه. اما با شنیدن پیغام بعدی خون توی رگهام می بنده . یک دفعه برمیگردم و کنار تلفن میایستم . صدای چندش آور صابری داره پخش میشه .
- خانم کوچولو کار جدید مبارک . انگار این یکی بهت مهلت نمیده حتی یه سر به خانواده ات بزنی . آخی صدای مامانت چقدر دل تنگ بود . مهمونی جمعه شب خوش بگذره اما یادت باشه بعدش خونه ی من دعوتی .
کنار میز روی زمین وا میرم . پیامش رو گرفتم . می خواد تهدید رو به خانواده ام بکشه . اینطوری نمیشه باید یه فکر اساسی براش بکنم .گوشی تلفن رو بر میدارم و شماره ی روشنک رو میگیرم .
************
هنوز هم وسط این جمع الکی خوش معذبم . نگاهی به لباسم میندازم تا از مرتب بودن همه چیز مطمئن بشم .یه نفس عمیق میکشم و فکر می کنم برای دوام آوردن توی جامعه گرگ ها باید مثل خودشون درنده باشی . بعد از یکی دو دور رقص میرم سمت جمعی که یه گوشه ی سالن ایستادن . نگاه خیره ی مردی رو روی خودم حس می کنم . برمیگردم و نگاهی بهش میندازم . یه مرد پنجاه , پنجاه و پنج ساله ی خیلی خوش تیپ که زل زده به من . تا نگاه من رو متوجه خودش میبینه سری برام تکون میده و من هم در جواب یه لبخند گل و گشاد تحویلش میدم . مرد جلو میاد .
- اگه یه کم جوون تر بودم حتما بهتون پیشنهاد رقص میدادم .
- شما که جوونین . نکنه من همرقص خوبی نیستم ؟
یه خنده ی بی قواره تحویلم میده و دستش رو به طرفم دراز میکنه . بعد از یه دور رقص همچنان اون لبخند مسخره روی لباش هست .
- افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم.
- من رها هستم .
میریم یه گوشه ی سالن و از هر دری حرف میزنیم . تا میرسیم به بحث کار . مرد که خودش رو محمودی معرفی کرد بهم پیشنهاد کار میده .
- من یه شرکت تجاری بزرگ رو اداره می کنم مدتیه دنبال یه مدیر داخلی خوب میگردم . اگر دوست داشته باشی با ما کار کنی خوشحال میشم .
توی دلم میگم واقعا هم که تو فقط به فکر کاری!!!
- از پیشنهادت ممنون اما نه .
- چرا ؟
- قبلا هم توی یه شرکت مشابه کار می کردم . شرکت پیام. شنیدین که . اصلا از روند کارشون خوشم نمی اومد . با اون همه زد و بند و زیر آبی رفتن و کلی مشکلات قانونی . یه کار بی دردسر رو ترجیح میدم .
- زد و بند ؟ کار ما معمولا ضوابط قانونی سخت گیرانه ای داره .
- آره اما راه فرار های زیادی هم داره . میدونین ...
چونه ام گرم میشه و از زیر وبم و ترفند های کار شرکت قبلی تعریف می کنم . حتی جایی رو که میشه مدارکی علیه شرکت پیدا کرد . محمودی هم با دقت و اشتیاق گوش میده . بعضی جاها می خوام حرف رو کوتاه کنم اما اون با ذوق وادارم میکنه که ادامه بدم .بعد از نیم ساعت وقتی نگاه روشنک رو که گوشه ی دیگه ای سرگرمه روی خودم می بینم با یه عذر خواهی سر و ته حرفام رو به هم می رسونم و میرم پیش روشن .
- کارا چه طور پیش میره ؟
- عالی .
- محمودی که بدجوری جذب سخنرانیت شده بود .
- باید بودی میدی . دل نمی کند .
- بد جوری پنبه ی این رئیس اسبق رو زدی ها !
- طوری زیر آبش رو زدم که نفهمه از کجا خورده . با چیزایی که از محمودی فهمیدم محاله چنین فرصت خوبی رو برای کله پا کردن صابری از دست بده . اونقدر براش دردسر و مشغله درست میکنه که دیگه نتونه به من فکر کنه .
- حالا هی بگم بیا مهمونی واسم ناز کن .ولی خودمونیم نقشه ی خوبی بود .
- من رو دست کم گرفتی ها !کم مونده بود اطلاعات محرمانه شرکت رو همین جا هک کنم و یه کپی براش بفرستم .
- ولی من هنوزم فکر میکنم بهتر بود روی مخ اون وکیله کار میکردی .
- کار صابری قانونی نیست که بتونم با یه وکیل هر چند از نوع دم کلفتش کاری پیش ببرم . همین که فرهان چک هام رو پس بگیره بسه این محمودی هم تا فردا شب قانونی و غیر قانونی حسابش رو میرسه . از برق چشماش تابلو بود داره نقشه های جذابی براش میکشه .
رو برمیگردونم و به محمودی نگاه میکنم که هنوز توی خودشه اما مشخصه از چیزایی که فکر میکنه خودش کشفشون کرده ذوق زده است . بیچاره نمیدونه اون انتخاب شده تا فقط شر صابری رو از سر من کم کنه .لبخندی از سر آسودگی میزنم و فکر می کنم هیچ وقت نمیشه از روی ظاهر افراد به توانائی هاشون پی برد . فیل با اون ابهتش از یه موش موذی می ترسه.
****************