موهای کوتاهش که همینجوری شونه شده بود ، پر از چین و تاب قشنگ و طبیعی بود . دماغ کوچک و ظریفی داشت . قدشم چند سانتیمتر از من کوتاهتر بود که می شد گفت بین دخترا بلند قده . برعکس لحظه اول که تو روپوش دیده بودمش ، چاق که نبود ، هیچی خیلی اندام متناسبی هم داشت !

میترا _ حواست به من نیس ؟!
_
چرا ، چرا ! یه خرده کامران ناراحت شد
.
میترا _ چرا ؟

_
وقتی فهمید اون دخترا رو فروختین به عربا ، ناراحت شد .
"
تا اینو گفتم ، سرشو انداخت پایین و یه لحظه بعد گفت
"
_
قراره منم همین کار رو بکنم
.
"
فقط نگاهش کردم که کامیار از اون ور حیاط صدام کرد و منم راه افتادم طرفش که میترا گفت
"
_
چه جوری میخواین برین ؟

_
نمیدونام ، یه کاریش می کنیم دیگه !
"
تا رسیدیم به کامیار ، میترا گفت
"
_
کامیار خان ، این وقت شب صلاح نیس همینجوری پیاده برین
!
کامیار _ یعنی چی ؟ یعنی میدزدن مون و میفروشن مون به عربا؟
!!
میترا _ اجازه بدین این همسایه روبرویی مونو صدا کنم ! تاکسی داره
.
"
کامیار هیچی نگفت و سه تایی از خونه رفتیم تو کوچه و میترا رفت اون ور کوچه و در یه خونه رو زد و منتظر شد تا یکی در رو واکنه که من به کامیار گفتم
"
_
دختر قشنگی یه ها
!
کامیار _ کی؟ میترا ؟ ببینم
!
"
یه نگاهی به میترا کرد و بعد برگشت طرف من و گفت
"
_
زیادم قشنگ نیس
!
_
چرا بد نیس
!
کامیار _ اا....!؟ ببینم
!
"
دوباره برگشت طرف میترا و یه نگاه دیگه بهش کرد و گفت
"
_
همچین خوشگل خوشگلم نیس
!
_
چرا ، خوشگله ! حواست بهش نبوده
!
کامیار _ اآ....!؟ ببینم
!
"
دوباره یه نگاه به میترا که جلو در واستاده بود کرد و گفت
"
_
خوشگله اما خوشگل معمولی
!
_
آخه به خودش نرسیده ! ساده ساده س
!
کامیار _ آاا ....؟! ببینم
!
"
دوباره یه نگاه کرد و گفت
"
_
خب آره ، اما خوش تیپ نیس
!
_
خب با این لباس معلومه که یه دختر خوش تیپ نمیشه ! اگه یه لباس حسابی و شیک تنش کنه ، خوش تیپم میشه
!
کامیار _ اآ ... ! ببینم
!
"
دوباره یه نگاه کرد و گفت
"
_
خب راست میگی اما کلا یه جوریه
!
_
برای اینه که اینجا و اینطوری دیدیش ! اگه مثلا تو جردن دیده بودیش این حرفو نمیزدی
!
کامیار _ اآ ....؟! ببینم
!
"
دوباره یه نگاه به میترا کرد و گفت "

راست میگی آ ! چه دید باز و وسیعی تو پیدا کردی !
_ من تو صورتش نگاه کردم ! دختر قشنگیه !
کامیار _ ....! ببینم !
_اه ......!زهرمار و ببینم ! مگه کوری ؟!
کامیار _ نه بابا ، حالم سر جاش نیس !
_ گفت قراره که اونم بفروشن به اون ور آب !
کامیار _ اه ...! نمیشه هی یادم نندازی ؟!
" تو همین موقع یه مرد اومد دم در و میترا باهاش حرف زد و یارو از خونه اومد بیرون و رفت سوار یه تاکسی که اون طرف تر بود شد و روشنش کرد و دنده عقب اومد طرف ما ، میترام اومد طرف ما و گفت "
_ با یدالله خان برین مطمئنه !
"کامیار یه نگاه بهش کرد و سوار ماشین شد و نشست بغل راننده و منم یه نگاه بهش کردم و گفتم "
_ ممنون .
میترا _ کاری نکردم !
_ همین که به فکر ما بودی ، خیلی یه ! لطف کردی !
میترا _ بازم میآین تئاتر یا اینجا ؟
_ نمیدونم ، شاید ، فعلا خداحافظ .
" تا اومدم سوار ماشین بشم ، بازوم رو گرفت و گفت "
_ بهت زنگ بزنم ؟
" دوباره تو صورتش نگاه کردم . تنها عیبی که تو صورتش بود ، پوست تیره ش بود ! هم پوست صورتش و هم لبش !"
_ بزن .
" وقتی اینو بهش گفتم یه مرتبه یه برق نشست تو چشماش !
" در ماشین رو واکردم و سوار شدم که سرشوز پنجره کامیار کمی آورد تو و به راننده گفت "
_ید الله خان این دو تا رو دست شما سپردم اآ ! سالم برسونین شون !
" ید الله خان یه سری تکون داد و حرکت کرد . وقتی رسید سر کوچه ، برگشتم و عقب رو نگاه کردم . هنوز میترا همونجا واستاده بود و ما رو نگاه می کرد !
وقتی یه خرده از اونجا دور شدیم به کامیار گفتم "
_ اینجا دیگه چه جور جایی یه ؟!
کامیار _ دیگه حرفشم نزن ! دیدنیا رو دیدیم ! شنیدنی ها رو شنیدیم و گفتنی آ رو هم گفتیم ! دیگه هیچی نگو !
" خیلی ناراحت بود ! منم هیچی نگفتم که یدالله خان یه خنده ای کرد و گفت "
_ بچه های بالای شهرین ؟ هان ؟
کامیار _ نخیر یدالله خان ! بچه سوسول های بالای شهریم ! حواستو بده داداش به رانندگیت !
" خنده از رو لب ید الله خان رفت و دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم جلو باغ و پیاده شدیم و کامیارخواست پول تاکسی رو حساب کنه که ید الله خان گفت "
_ قبلا حساب شده !
کامیار _ ببینم ، ما حواسمون پرت بود ، جیب مونو زدی و خودت کرایه رو حساب کردی ؟
ید الله خان _ دست شما درد نکنه !
کامیار _ آخه ما که حساب نکردیم کرایه رو که !
ید الله خان _ میترا خانم خودش حساب می کنه !
کامیار _ ما از این حسابا با کسی نداریم برادر ! در ثانی اون بدبخت از کجا آورده که پول کرایه ما رو هم بده !؟
ید الله خان _ نقد نمیده ، خورده خورده بهم میده ! خیلی لوطیه !
" کامیار برگشت یه نگاهی به من کرد و بعد دست کرد جیبش و سه هزار تومان دراورد گذاشت رو داشبرد ماشین و گفت "
_ بفرمایین ید الله خان ، اگرم تو راه بدخلاقی کردم حلال کن که عصبانی بودم !
ید الله خان _ آخه میترا خانم از ما دلخور میشه.
کامیار _ دیدمش بهش میگم که ما به زور به شما پول دادیم ! به سلامت !
" اینو گفت و در ماشین رو بست و یدالله خان م گاز داد و رفت . وقتی تنها شدیم بهش گفتم "
_ عجب دختر عجیبی یه ها !
کامیار _ بریم تو .
_ صبر کن ببینم ! بذار یه زنگ بزنم به گندم .
کامیار _ اگه اسمشو الان بیاری ، یه چیزی دری وری م به تو میگم آ ! ول کن بابا پدر مونو دراورد !
_ما تموم این کارا رو برای برگرداندن گندم کردیم ، حالا ولش کنم ؟ ! تو چرا اینطوری شدی ؟
_ خودمم نمیدونم ! بزن ! یه زنگ بهش بزن اما جریان نصرت رو بهش نگی آ !
_ فکر نمیکنی بگم بهتر باشه ؟
کامیار _ چی میخوای بهش بگی ؟ بگی داداشش رو پیدا کردی ؟ بعد با شوق ازت می پرسه " خب برادر عزیزم کجاس ؟" اونوقت چی بهش میگی ؟ میگی برادر عزیزت یه اتاق تو دروازه .... داره ؟! بعدش اگه پرسید داداش جونم حالش چطور بود چی میگی ؟ حتما میگی اگه جنس خوب بهش به موقع برسه ، سر حال و قبراقه الٔحمدالله ! بعدش اگه گفت داداشم به چه شغلی اشتغال داره ؟ حتما میگی تو امر صادرات ! از این ور دخترای مثل پنجه آفتاب مونو صادر می کنه از اون ور یه مشت عرب شیپیشو وارد می کنه !
" یه نگاه بهم کرد و گفت "
_ اصلاً بیا بریم تو ، فردا بهش زنگ بزن ! ساعت یک و نیم بعد از نصفه شبه آخه ! بیا بریم کپه مرگ مونو بذاریم ، شاید این شب خاطره انگیز تموم بشه دیگه !
" اینو گفت و دست گذاشت رو همون بازوی زخمی م که فریادم رفت هوا ! یه نگاه به من کرد و گفت "
_ ببینم ! این بزوی تو فقط به دست من حساسیت داره ؟! دخترا بگیرنش درد نداره ؟!
_اه ...! اونا این یکی رو میگیرن .
کامیار _ منکه هر کدومو میگریم تو داد میزنی !
_ بیا بریم تو جلو همسایه ها زشته !
" دو تایی در باغ رو آروم وا کردیم و رفتیم تو و تا در رو پشت سرمون بستیم که مش صفر از تو خونه ش ، در حالی که پیژامه پاش بود و جای پیرهن ، یه ملافه انداخته بود رو دوشش و پیچیده بود دور تنش ، به حالت دوئیدن اومد بیرون و تا رسید به ما گفت "
_ کجایین اخه شماها ؟! تلفن تونو چرا خاموش می کنین ؟! بیچاره شدیم ما اخه !
" کامیار یه نگاهی به مش صفر کرد و گفت "
_ مش صفر چطور روز به روز خوش تیپ تر میشیٔ و ساعت به ساعت شکل و قیافه یکی از بزرگان هالیوود رو به خودت میگیری ؟!! الان با این پیژامه و ملافه درست شدی عین چارلتون هستون تو فیلم ال سید البته اونجایی که کشته شده بود و بسته بودنش به اسب !
" من زدم زیر خنده "
مش صفر _ حالا وقت شوخی یه آقا کامیار ؟! آقا عین مرغ سر کنده داره بال بال میزنه ! کجا بودیم تا حالا ؟!
" کامیار همونجور که حرکت کرد گفت "
_ رفته بودیم تئاتر سه سانسم نشستیم و نمایش رو نگاه کردیم !
" مش صفر دوید دنبال مونو گفت "
_ حالا دارین کجا میرین ؟
کامیار _ بیش آقا بزرگ !
مس صفر _ آقا بزرگ خونه نیس که !
کامیار _ پس کجاس ؟
مش صفر _ نمیدونین چه خبره اینجا ؟! محشر کبری ! خانم کوچیک فهمیده که گندم خانم از خونه آقا بزرگه گذاشته و رفته ! اگه بدونین چه کرد ! بیاین ! بیاین بریم اونجا !
کامیار _ کجا ؟!
مش صفر _ خونه خانم کوچیک دیگه !
کامیار _ باشه اما شما با همین اسموکینگ تشریف میآرین ؟
" مش صفر که بیچاره تو حال خودش نبود ، یه نگاهی به خودش کرد و گفت "
_ای وای ! حواس واسه آدم نمیذارین که !
" اینو گفت و دوید طرف خونه ش ! من و کامیارم راه افتادیم طرف خونه عمه اینا که کامیار گفت "
_ بیا برگردیم !
_ کجا ؟
کامیار _ میریم خونه یکی از بچه ها ! هم بهمون خوش میگذره با هم از کانون فتنه دور میشیم ! الان بریم اونجا پدرمونو در میارن !
_ بالاخره ش چی ؟ بیا بریم !
" باغ رو میون برد زدیم و چند دقیقه بعد رسیدیم جلو خونه عمه اینا ، از تو خونه صدای گریه و ناله با حرف ، به صورت درهم می اومد بیرون ! کامیار یه سری تکون داد و گفت "
_ من تو بیا نیستم ! این شری یه که تو به پا کردی ، خودتم برو جواب بده !
_من شر به پا کردم ؟!!
کامیار _ آره دیگه !
_ به من چه مربوطه ؟!!
کامیار _ تو اگه خبر مرگت دزدکی نم یاومدی اینجا و گندم رو نمیدیدی ، الان این افتضاح به پا نشده بود !
_ تو رفتی به آفرین گفتی که من عاشق گندم شدم ، به من چه مربوطه !! اگه تو زبونت رو نگاه میداشتی اینطوری نمی شد !
کامیار _ حالا تو نمی شد جای این خونه ، میرفتی دم پنجره اون یکی خونه ؟!! چه فرقی واسه تو داشت ؟! دختر عمه ، دختر عمه س دیگه !
_ بیا بریم تو خودتو لوس نکن !
کامیار _ من بیام یه کلمه م حرف نمیزنم آ !خودت باید جواب همه رو بدی آ !
_باشه من جواب میدم .
کامیار _ فقط هر چی میگی بگو اما در مورد نصرت اینا یه کلمه م حرف نزن ! فهمیدی ؟!
_آره بابا ! اره !
کامیار _ به هوای من نباشی آ ! من یه کلمه م حرف نمیزنم ! اصلاً انگار نه انگار که من هستم !
_باشه ! بیا بریم !
" رفتیم جلو و در زدیم که یه مرتبه همه تو خونه ساکت شدن ! یه خرده بعد کتایون در رو واکرد و تا چشمش به ماها افتاد ، سلام کرد و گفت "
_داداش کجا بودیم شما ؟!! دلم اینقدر شور زد !
" کامیار نشست جلوشو بغلش کرد وگفت "
_الهی قربون اون دل کوچیکت برم که واسه من شور زده !
کتایون _ داداش نمیدونی اینجا چه خبره !
کامیار _ چرا یه چیزایی میدونم .
" تو همین موقع کاملیام اومد تو راهرو و تا ما رو دید سلام کرد و زود به کامیار گفت "
_داداش بابا خیلی از دستت عصبانیه ! حواست باشه !
"کامیار یه نگاه به کاملیا کرد و از جاش بلند شد . بعد آروم راه افتاد طرف سالن خونه اما یه مرتبه برگشت و صورت کاملیا رو ماچ کرد و زود رفت طرف سالن ! کاملیا و کتایون مات مونده بودن ! اما من میدونستم چرا کامیار اینکار رو کرد !
خلاصه منم دنبال کامیار رفتم تو سالن . یعنی تا کامیار در سالن رو واکرد همگی با هم شروع کردن به حرف زدن ! هر کی یه چیزی بهمون می گفت ! یکی می گفت کجا بودین تا حالا ؟ یکی می گفت واقعا که ! یکی می گفت جدأ آدمای بیخیالی هستین ! یکی می گفت حالام تو این موقعیت وقت تفریح و خوشگذرونی یه ؟!
کامیار هیچی نمی گفت و فقط نگاه می کرد ! من اومدم خودمو آماده کنم که جواب شونو بدم اما نمیدونستم چی باید بگم که کامیار گفت "
_ اول جواب قوم عاد رو بدیم یا قوم ثمود رو ؟! بابا چه خبره تونه ؟! جای اینکه بلند شین دو تا شربت هل و گلاب واسه مون بیارین ، دعوامون می کنین ؟! من و این بچه از سر شب تا حالا ، یه لنگه پا دنبال کار این دختره ایم ! این طفل معصوم با این بازوش تا حالا سه مرتبه ضعف کرده تا رسوندیم خودمونو با اینجا ! گشنه تشنهٔ ، عین سگ پا سوخته ، له له زدیم که یه خبری از این دختره بگیریم ! ایناها ! این زبون من آ !....!
" اینو گفت و دهنش رو واکرد و زبونش رو در آورد بیرون و نشون همه داد !
" بابای کامیار که یه خرده آرومتر شده بود گفت "
_ اخه نباید یه خبری چیزی به ما بدین ؟! یه تلفن زدن و دو کلمه حرفم کاری داره ؟!
کامیار _ میگم این زبون من آا...!
" دوباره زبونش رو در آورد و به همه نشون داد ! مادرش آروم گفت "
_اخه عزیزم دل ما هزار راه رفت ! یه زنگ می زدی و یه کلمه می گفتی کجایی ! سالمی ! خوبی !
کامیار _ میگم نرسیدیم یه چیکه آب بخوریم بابا ! این زبون من آا....!
" دوباره زبونش رو در آورد و نشون همه داد ! بابای کامیار یه نگاه به من کرد و گفت "
_ عمو جون ، اینکه تکلیفش معلومه ! حداقل شما یه خبری به ما می دادی !
" تا اومدم حرف بزنم که کامیار گفت "
_ بابا جون اینم مثل من ! یه لنگه پا ! چوب خشک !
" بعد به من گفت "
_ زبونت رو در بیار براشون !
" من داشتم از خنده میمردم اما خودمو نگاه داشتم که مادر کامیار گفت "
_ حالا بالاخره چی شد ؟ شام خوردین یا نه ؟
کامیار_ شام ؟ کوفت کاری م نخوردیم ! میگم دریغ از یه چیکه آب ! این زبون من آا.....!
" دوباره زبونش رو در آورد و نشون داد که باباش گفت "
_ ببر تو اون واموندهٔ رو دیگه !
" یه مرتبه آفرین و دلارام و کتایون و کاملیا زدن زیر خنده ! به هوای اونا بقیه م شروع کردن به خندیدن که یه مرتبه آقا بزرگه که بالای سالن رو یه مبل نشسته بود و عصاش تو دستش بود ، چند تا سرفه کرد و همه ساکت شدن !
کامیار زود رفت طرف آقا بزرگه و تا رسید دولا شد و دست آقا بزرگه رو ماچ کرد و گفت "
_سلام آقا بزرگ .
" منم زود رفتم جلو ومثل کامیار ، خیلی با احترام به آقا بزرگه سلام کردم و یه گوش واستادم که آقا بزرگه با سر بهمون جواب داد و بعد به کامیار گفت "
_ چی شد ؟! کجا بودین ؟!
کامیار _ دنبال دوستای این سختره گندم بودیم آقا بزرگ ! با هزار و یک بدبختی آدرس یکی یکی شونو پیدا کردیم و رفتیم در خونه شون !
آقا بزرگه _ خب !
" کامیار آروم گفت "
_ جسارته آقا بزرگ اما قدیما شما یه شربت نذری درست می کردین و می ریختین تو منبع و می دادین به مردم ! ترک کردین این عادت رو ؟!
" آقا بزرگه یه اشاره به بابای کامیار کرد وگفت "
_ بگو یه شربت براشون بیارن .
" بابای کامیارم زود سرشو برگردوند که دو سه نفر از جا شون بلند شدن واسه شربت آوردن که کامیار گفت "
_ واسه این بچه با نبات بیارین ! لینت مزاج پیدا کرده ! از بلا و پایین نم پس میده !
" همه زدن زیر خنده ! برگشتم چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت "
_ دروغ نمیگم به جان شما ! حالش بهم خورده !
" تا اینو گفت دیگه مادرم نتونست خودشو نگاه داره و اومد طرف من و گفت "
_ چته شده ؟! از بازوت بوده ؟! قرصاتو نخوردی ؟! بزن بالا آستینت رو ببینم !
کامیار _ زن عمو جون از بازوش نبوده ! از جای دیگه ش بوده ! اگه بخواین ببینین باید بکشه پایین نه بالا ! الانم که نمیشه اینکار رو کرد !
" دوباره همه زدن زیر خنده ! آقا بزرگه م خندش گرفته بود اما خودشو نگاه میداشت ! مادرم یه نگاه به من کرد و گفت "
_ شدین عین دو تا پسر بچه ! همه ش باید مواظب تون بود و از دست تون حرص خورد !
" صورتش رو ماچ کردم که اشک تو چشماش جمع شد و رفت سر جاش نشست . من و کامیارم رفتیم رو دو تا مبل بغل دست آقا بزگه نشستیم که برامون شربت آوردن و دادن بهمون . کامیار شربتش رو گرفت و شروع کرد به هم زدن ! یه دو دقیقه ای همینجوری هم میزد که صدای باباش در اومد و گفت "
_ چقدر هم میزنی ؟! بهم خورد دیگه !
" کامیارم با حالت معصوم گفت "
_ خب شربت رو باید هم زد دیگه بابا جون !
" پدرش در حالیکه معلوم بود که پشت این صورت آماده خنده س گفت "
_ خب بابا جون یه قلپ بخور ، یه کلام حرف بزن !
" کامیارم یه قلپ خورد و پشتش گفت "
_ چشم .
" یه قلپ دیگه خورد و پشتش گفت "
_ بابا جون .
" دوباره همه زدن زیر خنده . از همه بیشتر مش صفر که یه خرده پیش اومده بود تو خونه میخندید !
بابای کامیار که از ترس آقا بزرگه خودشو هی نگه میداشت گفت "
_ خب ، گلوت تازه شد ؟
کامیار _ بله بابا جون .
بابای کامیار _ خب حالا بگو ببینم چی میگی !
کامیار _ بابا جون ، میذاری من برم هنرپیشه بشم ؟ امشب رفته بودیم تست تئاتر ! فکر کنم قبول شدیم !
" دوباره همه زدن زیر خنده ! همچین حرف میزد که همه شک کرده بودن که داره راست میگه یا چاخان ! خودشم اصلاً نمیخندید !"
آقا بزرگه _ خب ، بگو چی شد ؟ خبری ازش پیدا کردین ؟
" کامیار شربتش رو گذاشت رو میز و گفت "
_ اول رفتیم خونه اون شقایق ، دوستش ! ازش پرسیدیم که از گندم خبری داره یا نه ! اما دریغ از یه کلمه جواب ! هیچی بروز نمی داد ! همه شون اینطوری بودن چسونه ها !!
" دوباره همه زدن زیر خنده ! اصلاً جو مجلس عوض شده بود ! مجلسی که تا یه خرده پیش ، همه توش ماتم گرفته بودن ، شده بود عین همون تئاتر سر شبی ! فقط عمه بیچاره م به کامیار نگاه می کرد و سرشو تکون ، تکون می داد !"
کامیار _ خلاصه این شقایق خانم رو اینقدر قسم دادیم که تازه اجازه داد باهاش حرف بزنیم !
آقا بزرگه _ خب چی گفت ؟
کامیار _ هیچی ! اوفتادیم رو دست و پاش ! افتادیم رو ....
" با پام زدم، به پاش که دیگه هیچ کس نتونست خودشو نگاه داره ! دیگه آقا بزرگه هم داشت می خندید !"
کامیار _ یعنی میگم اینقدر التماس کردیم تا بالاخره گفت !
بابای کامیار _ خب چی گفت ؟!
کامیار _ گفت از گندم خبر ندارم !
" یه دفعه صدای همه به حالت اعتراض درآمد که کامیار گفت "
_ حالا گوش کنی ! اونو ول کردیم و رفتیم سراغ یه دوست دیگه ش ! اونم اولش لب وا نمی کرد ! حالا دست شو ماچ کن ! پاشو ماچ کن ! صورتشو ماچ کن ! نمیدونم دیگه کجا شو ماچ کن تا بالاخره چی ؟
" همه باهم گفتن چی ؟!"
کامیار _ هیچی ، قرّش زدم واسه خودم !
بابای کامیار_ تو خجالت نمیکشی جلو این همه بزرگتر از این حرفا میزنی ؟!!
کامیار _ اخه خیلی خوشگله بابا !
" دوباره همه زدن زیر خنده که یه مرتبه عمه م شروع کرد به گریه کردن ! همه ساکت شدن که عمه م گفت "
_ پس بالاخره معلوم نشد این طفل معصوم کجاس ؟!!
کامیار _ عمه جون ! درست درست معلوم نشد اما یه چیزایی فهمیدیم !
" یه مرتبه عمه م و شوهر عمه م از جاشون پریدن و هجوم آوردن طرف کامیار ! بیچاره ها از خوشحالی اینکار رو کردن اما کامیار جونور از جاش پرید و پاشو گذاشت رو این مبل و اون مبل و از رو سر و کله آفرین و دلارام ، در رفت و رفت دم در واستاد ! عمه و شوهر عمه م همون جا خشک شون زد ! بقیه م همین طور ! من دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و بلند بلند شروع کردم به خندیدن که پشت سر من همه زدن زیر خنده ! حرکت کامیار به قدری قشنگ و هم آهنگ با حرکت عمه اینا بود که انگار از قبل برنامه ریزی کرده بودن ! پدرم که از خنده از چشماش اشک می اومد گفت "
_ عمو چرا همچین کردی ؟!
کامیار _ عمو اینا میخوان منو بزنن !
آقا منوچهری _ نه عمو جون ! از خوشحالی مون از جامون پریدیم ! بیا جلو عمو جون نترس !
" حالا ما می خندیم اما این کور شده خنده به لبش نمی اومد ! آروم آروم برگشت سر جاش که آقای منوچهری با خنده ماچش کرد و گفت "
_ کجاس عمو جون گندم !
عمه م _ بگو عمه ! فقط جون عمه شوخی نکن ! اول بگو کجاس ، بعد هر چقدر دلت خواست شوخی کن و بخند ! بذار این دل واموندهٔ ما به سامون بیاد بعد !
" کامیار که ناراحت شده بود ، عمه م رو بغل کرد و ماچش کرد و گفت "
_ به خدا ! حالش خوبه خوبه ! خونه یکی از دوستاشم هس ! فقط به ماها نگفتن کدوم یکی شون ! ولی سر بسته بهمون گفتن جاش خوبه !
عمه م _ پس چرا بر نمیگرده خونه ؟!
کامیار _ عمه جون بهش یه خرده وقت بدین ! حتما بر میگرده !
عمه م _ تو مطمئنی حالش خوبه ؟!
کامیار _ آره عمه جون ، خوبه خوبه !
" عمه م باز شروع کرد به گریه کردن که کامیار به آقای منوچهری اشاره کرد که ببره بخوابونتش. آقای منوچهری م ورش داشت و با خودش بردش طبقه بالا . همه ساکت نگاه شون می کردیم . وقتی رفتن کامیار یه سری تکون داد و اومد سر جاش نشست و گفت "
_ مادر و پدر واقعی آدمم اینقدر بچه شون رو دوست ندارن !
" بعد به من گفت "
_ بیا یه زنگ بزن بهش ببین جواب میداه ؟
_ دیر وقت نیس ؟!
کامیار _ بزن ! فوقش جواب نمیداه دیگه .
" همه ساکت شدن ، منم موبایلم رو در آوردم و شماره موبایل کامیار رو گرفتم . دو تا زنگ زد و یکی روشنش کرد اما حرف نمیزد !"
_ الو ! گندم ؟!
" یه لحظه بعد جواب داد "
گندم _ توام بیخوابی زده به سرت ؟
_ از لطف شما بله !
گندم _ چرا از لطف من ؟
_ بعدأ بهت میگم ! الان کجایی ؟
گندم _ از این سوال ها نکن ! میدونی که بهت نمیگم ! پس چرا می پرسی ؟
_ نمیخوای برگردی خونه ؟
گندم _ جام خیلی اونجا خالیه ؟!
_ هم اینجا و هم ....
گندم _ هم چی ؟
" هیچی نگفتم که گفت "
_ بازم دیر کردی !
_شاهکارت رو دیدم ! رو دیوار اتاق سمیه خانم !
" یه مرتبه جا خورد و یه خرده بعد گفت "
_ خودشم دیدی ؟
_اره .
گندم _ با یه برخورد بد ؟
_ اتفاقا یه برخورد خیلی خوب !
گندم _ کثافت هزار رو !
_ منو میگی ؟!
گندم _ نه ، اون دختره هرزه رو میگم !
_ چرا اینکار رو کردی ؟
گندم _ از کجا فهمیدی که میرم اونجا ؟ فکر نمی کردم بفهمی !
_ دیگه بهتر نیس تمومش کنی ؟
گندم _ تازه شروعش کردم !
" اومدم گوشی رو بدم به اون دستم که متوجه شدم همه جمع شدن دور من و سرهاشونو آوردن نزدیک گوشی !
یه اشاره به کامیار کردم که یه خرده کشیدشون عقب ، به گندم گفتم "
_ این جریان عاقبت خوبی نداره ها !
گندم _ این حرف از تو دیوونهُ ترسوی عاقبت اندیش بعید و عجیب نیس ! تو تا حالا تو تموم عمرت یه بارم دست از پا خطا نکردی !
_ کار بدی کردم ؟
" خندید و گفت "
_ اخه خبر نداری بعضی از این خطاها چه کیفی داره !
_ تو چرا اینطوری شدی گندم ؟! اصلاً به تو نمیاد که .....
گندم _ چی به من نمیاد ؟!
_ همین حرفی که زدی !
گندم _ مگه من اینو خواستم ؟! برو به اون کثافتا بگو که یه بچه رو دزدیدن !
" هیچی نگفتم که یه خرده بعد آرومتر شد و گفت "
_ ببینم بازم میتونی کاری بکنی که باورت کنم ؟
_ تو اگه جای من بودی ، همین اندازه م نمیتونستی !
گندم _ شاید !
_پس باورم کن !
" یه خرده صبر کرد و بعد گفت "

_ بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند
بر آن آیینه زنگار بسته
بر آن گهواره که ش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس در بر نکوبید
بر آن در که ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که برجا مانده خاموش
بهار منتظر بی مصرف افتاد !

" یه مرتبه عصبانی شدم و سرش داد زدم و گفتم "
_ این لوس بازیا چیه در میاری ؟! بس کن دیگه ! هر چیزی حدی داره !
گندم _اگه یه بار دیگه سرم داد بزنی ، تلفن رو قطع می کنم و پرتش می کنم تو خیابون !
" دیدم جدی داره حرف میزنه ! هیچی نگفتم که کامیار آروم ازم پرسید "
_ چی شده ؟! چی میگه ؟!
_ هیچی داره شعر واسه من میخونه !
کامیار _ آا ....! ببین از گوگوشم بلده بخونه ؟!
_لوس نشو کامیار !
گندم _ کامیاره ؟
_آره .
گندم _ بده گوشی رو بهش .
" گوشی رو دادم به کامیار که شروع کرد "
کامیار _ای گندم ذلیل مرده ! الهی تموم اون دونه هاتو کلاغ تک بزنه و بخوره ! الهی آفت بهت بزنه ! از دست تو خونه خراب شدم !
" یه دفعه شروع کرد به داد زدن و گفت "
_ دختره ورپریده وردار اون موبایل صاحب مرده منو بیار ! تموم مشتریامو از دست دادم اخه !
" یه خرده صبر کرد و گفت "
_ حق داری بخندی !
" بعد نمیدونم گندم چی گفت که کامیار هول شد و تند تند شروع کرد به حرف زدن "
کامیار _ کی ؟ من ؟! به جون تو ، به جون سامان ، به جون بابام اگه یه همچین منظوری داشته باشم ! برن گم شن اون دوستای یُبس بی ریختت ! فقط بلدن عین ماست واستن و به آدم نگاه کنن ! اولاً چشم ندارم هیچ کدومشونو ببینم ! دخترم اینقدر بی حال ؟! صد رحمت به هوای شهر تهران ! حداقل آدم توش دو تا نفس میکشه . چهار تا سرفه می کنه ! اینا که باهاشون حرف میزنی فقط میخندن ! بابا یه تحرکی ! عکس العملی بجایی ! واکنش مثبتی !
" نمیدونم گندم چی بهش گفت که یه مرتبه گل از گلش شکفت و گفت "
_ جون من ؟!! کدومشون ؟!
" بازم گوش کرد و گفت "
_ خدا هر سه تاشونو ببخشه به من ! یعنی به پدر مادر شون ببخشه ! شماره شونو بده ببینم !
" تا اینو گفت تلفن رو از دستش گرفتم که دیدم گندم غش کرده از خنده ! بهش گفتم "
_ میخوای با من حرف بزنی ؟
گندم _آره .
_ تو از کجا فهمیدی رفتیم پیش دوستات ؟
گندم _ خب بهشون زنگ زدن !
_ نمی خوای یه خرده منطقی تر فکر کنی ؟
گندم _ من منطقی م ! صد در صد !
_ خب !
گندم _ خب که چی ؟
_که یعنی برگرد خونه .
" شروع کرد به خندیدن و گفت "

_ شب که جوی نقره مهتاب
بیکران داشت تا دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد !
شب که آوایی نمی آید
از درون خاموش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشنیام را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد !
شب که می خواند کسی نوید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی

_معنی اینا چیه گندم ؟!!
گندم _ یعنی دوباره باید بود ! دوباره باید شد ! دوباره باید دید ! دوباره باید گفت !
_ حالا تو دوباره همه اینا میخوای بشی ؟
گندم _ آره ! مگه دوباره نشدم ؟! دوباره ، یه کس دیگه ! دوباره یه آدم دیگه ! دوباره یه پدر و مادر دیگه ! شایدم برادر و خواهر دیگه ! دوباره یه تولد دیگه !