گندم قسمت16
دیگه کاری بود که شده بود و منم به روی خودم نیاوردم و از کنار سفره رفتم عقب که نصرت اومد جلو و با میترا کمک کردن و بشقابا و چنگالها رو جمع کردن و بقیه رو پیچیدن تو همون روزنامه و گذاشتن گوشه اتاق و نصرت چراغ فتیله ای رو کشید جلو و روشنش کرد و یه کتری سیاه و دود زده رو داد دست میترا که بره آب بیاره که یه مرتبه تو حیاط سر و صدا شد ! اونم چه سر و صدائی ! من و کامیار فکر کردیم دعوا شده ! نصرت پرید پشت پنجره ! وسط سر و صدای آدما ، صدای عّرعّرم می اومد.
نصرت _ گوشت آوردن !
کامیار _ نذریه ؟
نصرت _ آره ! اونم چه نذری !بیاین تموشا کنین ! حتما به کارتون میاد !
" من و کامیار رفتیم پشت پنجره . اینقدر شیشه کثیف بود که درست چیزی معلوم نبود !
نصرت _ بریم بیرون ! دیدنیه !
" سه تایی کفشامونو پامون کردیم و رفتیم تو حیاط که چی دیدم !
سه چهار نفر داشتن یه الاغ بیچاره رو به زور میکشیدن طرف حوض ! الاغ بیچاره م هی جفتک می انداخت و می خواست گازشون بگیره و اونام همچین کلهٔ و دست و پاشو گرفته بودن که زبون بسته نمیتونست تکون بخوره !"
کامیار _ چرا همچین میکنن زبون بسته رو ؟!
نصرت _ نگاه نون ، میفهمی !
" تا اینو گفت که دیدم دو سه نفر دیگه هم از تو اتاقا در آمدن و رفتن کمک اونای دیگه و الاغه رو بغل حوض زدن زمین و یه نفر از تو جیبش یه کارد بزرگ در آورد و گلوی الاغ زبون بسته رو برید !!
من و کامیار مات واستاده بودیم و فقط نگاه می کردیم ! من اومدم برم جلو که نصرت مچم رو گرفت و نگاهم داشت !`
_ چرا کشتنش ؟!! دیوونن ؟!!
نصرت_ نه ، گشنن !
_ آخه گوشت الاغ ؟!
نصرت_ اینا از گوشت گربه هم نمیگذرن !
" بعد برگشت یه نگاه تو چشمای من کرد و گفت "
_ واسه شما سخته فهمیدنش آقا سامان ! اگه دو دفعه بیای اینجا ، خیلی چیزا دستگیرت میشه !
کامیار _ اول بوی گند میاد و بعدش آدم کثافت رو میبینه !
" اونایی که اونجا بودن ، همه شون ریخته بودن دور الاغه که هنوز جون داشت و دست و پا میزد و از سر و کول همدیگه بالا میرفتن و گاهگاهی یه نفر از زیر دست و پا خودشو به زور می کشید بیرون و یه تیکه گوش رو که گیرش اومده بود ، می برد طرف اتاقش ! کامیار یه نگاهی به نصرت کرد و گفت "
_ اگه دیر بجنبی ، فقط دست و پاش میمونه ها !
" نصرت یه نگاهی به ماها کرد و بعدش سرشو انداخت پایین و همونجور که داشت می رفت طرف اتاقش ، آروم گفت "
_ سهم منو میذارن کنار .
" دیگه نتونستم خودمو نگاه دارم و حالم بهم خورد ! خودمو رسوندم دم یه جا که آشغالا شونو ریخته بودن ! داشت دل و رودم از حلقم میاومد بیرون ! کامیار اومد و شروع کرد پشتم رو مالیدن و وقتی یه خرده حالم بهتر شد ، میترا با همون کتری چایی ، آب برام آورد و ریخت رو دستم و منم صورتم رو شستم و کامیار یه دستمال داد بهم و به میترا گفت "
_ خیلی حساسه !
" میترا هیچی نگفت تا من از جام بلند شدم و یه نفس بلند کشیدم وگفتم "
_اینجا کجاس آخه ؟!! صد رحمت به جنگل !
میترا _ شماها نباید بیاین اینجا ! براتون خوب نیس !
کامیار _ چرا ؟
میترا _ روزی سه چهار را مثل شما عملی میشن اینجا ! اینجا ضایع میشینا!
کامیار _ فعلا بریم تو ! اونایی هم که اینجا معتاد میشن ، اصلاً اومدن که معتاد بشن ! ما برای کار دیگه ای میآیم ! بریم تو !
" سه تایی رفتیم که تا نصرت چشمش به من افتاد گفت "
_ چی شده ؟!!
میترا _ حالش بهم خورد .
نصرت _ طبعش لطیفه ! عادت به این چیزا نداره . یعنی همه مون یه وقتی اینطوری بودیم !! آدم کم کم به کارا و چیزا عادت میکنه !
_ آدم به خیلی چیزا عادت نمیکنه !
نصرت _ چرا برادر ، عادت میکنه . همین خودمون ! اگه مثلا سال پنجاه و هفت پنجاه و هشت یه نفری می اومد و می گفت یه وقتی گوشت اینقدر گرون میشه که بعضی از آدما که وسعشون نمیرسه بخرن ، گوشت الاغ میخورن ، باور می کردی ؟! نه !
اما همین الان خودت با چشم خودت دیدی !
" کامیار رفت طرف پنجره و تو حیاط رو نگاه کرد و گفت "
_ الاغ بیچاره مرد اما یه عده شیکم شون سیر شد !
نصرت _ این منطقیه !
کامیار _ نه منطق نیس اما وجود داره ! حقیقته !
" دوباره بیرون رو نگاه کرد و گفت "
_خونش چی ؟ خون شم میخورن ؟
" برگشت به نصرت نگاه کرد . نصرت خندید و گفت "
_دیگه دراکولا که نیستن .
کامیار _ پس واسه چی خونش رو ریختن تو تشت ؟
نصرت _ واسه کار دیگه ! همه اسرار اینجا رو میخوای یه شبه بفهمی ؟
کامیار _ هرجاش رو که نخواستی بگی ، نگو اما شرط مون یادت نره !
نصرت _ خونش رو واسه تریاک میخوان !
کامیار _ واسه تریاک ؟!
نصرت _ اره ، قاطی تریاک می کنن ! ذغال رو که بچسبونی بهش جیلیز ویلیزی می کنه که نگو ! همه رو به میگم ! یکی یکی !
" تو همین موقع یکی از پشت در نصرت رو صدا کرد نصرتم بلند شد و رفت بیرون و یه خرده بعد با یه تیکه گوشت ، حدود سه چهار کیلو که تو یه روزنامه پیچیده شده بود برگشت و گفت "
_ اینم سهم ما !
" دوباره حالم داشت بد می شد که میترا با عصبانیت به نصرت گفت "
_ حالا مجبور بودی بیاریش تو اتاق ؟! میذاشتی پیش شون باشه تا بعد !
نصرت _ اگه قراره اینا پس فردا بخوان در مورد این جامعه نظر بدن ، باید جامعه رو درست بشناسن ! این الاغم جزو همین جامعه بود دیگه !
" اینو که گفت و زد زیر خنده که کامیارم شروع به خندیدن کرد و گفت "
_ الاغه جز این جامعه بود یا این جامعه جز الاغاس ؟!
" همه مون شروع کردیم به خندیدن که نصرت گفت "
_ چه میدونم والا ! گوشت آدم که نیاوردم این دم به ساعت حالش بهم می خوره ! گوشتش بد نیس ! حداقل تازه و سالمه ! مثل این گوشتای وارداتی نیس که هزارتا مرض داره و یه بی ناموسی وارد می کنه و به خورد مردم میده ! بگیر بذار اون گوشه بابا ! همین کالباسای که امشب خوردیم ، معلوم نبود توش چه گوشتی بود !
" میترا گوشت رو ازش گرفت که نصرت کتری آب رو گذاشت رو چراغ فتیله ای و گفت "
_ الان یه چایی بهتون میدم که حظّ کنین .
کامیار _ چایی ش چیه ؟ چین اول برگ چناره ؟!
" نصرت خندید و گفت "
_ بیا بشین ! چیز بد بهت نمیدم !
" چهار تایی رفتیم بغل چراغ فتیله ای نشستیم که نصرت چهار تا دونه سیگار از تو بسته در آورد و روشن کرد و یکی یه دونه داد دست ما و گفت "
_ جامعه یعنی یه مشت آدم که با همدیگه یه جا زندگی می کنن ! در و دیوار که جامعه نیس ! آدماش جامعه هستن ! حالا این آدما هر جوری که باشن، جامعه شونم همونجوری شکل میگیره . متمدن ، وحشی ، باسواد ، بی سواد !
_اینا همه از فقر فرهنگیه !
نصرت _ چی میگی آقا سامان فقر فرهنگی کدومه ؟
_آقاه آدما فرهنگ درست و حسابی داشته باشن که سقوط نمیکنن !
" خنده از رو لبش رفت و یه نگاه به من کرد و گفت "
_ شما فکر میکنی که اینا از نداشتن فرهنگ به این روز افتادن ؟
_ حتما !
نصرت _ من چی ؟ من چرا اینجام ؟ من چرا به این روز افتادم ؟
" سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم "
نصرت _ تعارف نکن ! بگو !
_ شما خودت چی فکر میکنی ؟
نصرت _ تو میدونی من بی سوادم ؟
_ اختیار دارین !
نصرت _ نه جدی ،میگم !
_چی بگم آخه !
نصرت _ مرد حسابی ، رفیق من ، آخه من بتو چی بگم ؟ منی که اینجا جلو روت نشستم لیسانس دارم . شونزده سال تو این مملکت درس خوندم !
" من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت "
_جون من راست میگی ؟!
نصرت _ به جون تو ! اوناهاش ! برو وردار ببین ! تو چمدونه ! میترا ورش دار بیار اینا ببینن !
" برگشتم به میترا نگاه کردم که گفت "
_لیسانس داره . لیسانس شیمی .
کامیار _ تو لیسانس شیمی داری و اینجایی ؟!
" در کتری صدا کرد و نصرت با دست ورش داشت و انداخت رو زمین و همونجور که داشت بسته چایی رو ور میداشت گفت "
_ باز کتری رو پر کردی ؟! بابا نصفه آب کن همیشه ! دستم سوخت .
" با چند تا تیکه روزنامه ، دسته کتری رو گرفت و همونجور که توش فوت میکرد که بخارش دستش رو نسوزونه ، رفت طرف پنجره و وازش کرد و یه بسم الله گفت و نصف آب کتری رو ریخت تو حیاط و پنجره رو بست و برگشت سرجاش نشست و کتری رو گذاشت رو چراغ و یه خرده چایی ریخت توش و درش رو گذاشت و روش رو کرد به ما و گفت "
_ به چه دردم میخوره ؟ به چه دردم خورد مگه ؟! بیا ! فقط ازش برای عرق درست کردن و دوا درست کردن استفاده می کنم !
" بعد خندید و گفت "
_ البته بی استفاده هم نبوده ها ! کار منو راه انداخته ! نشئه جات دوستان جور شده ! شدیم سرپرست لابراتوار تهیه مواد مخدر !
کامیار _ پس خدا راهم کرده لیسانس فیزیک نگرفتی ! وگرنه شده بودی سرپرست آزمایشگاه تست صلاح هسته ای !
" من و میترا زدیم زیر خنده که نصرت گفت "
_ بخند آقا کامیار ! بخند ! خنده ام داره ! خودت دانشجوئی و میدونی پدر آدم در میاد تا وارد دانشگاه بشه و از اون ورش بیاد بیرون ! اونم سراسریش !
کامیار _ درس خون بودی ؟
نصرت _ای ، همچین !
کامیار _ خیلی دلم می خواد زندگی ت رو بدونم ! نه حالا بخاطر تحقیق و این چیزا ! نه ! دیگه طوری شده که برای خودم خیلی مهمه !
" نصرت یه نگاهی به من و کامیار کرد وباز گفت "
_ میگم براتون . سیر تا پیازشم میگم اما یه شرط داره .
کامیار _ چه شرطی ؟
نصرت _ شرطش اینه که از این نگاها بهم نکنین ! حقیقت بهم بر میخوره !
کامیار _ کدوم نگاها ؟
نصرت _ چون از هر دو تا تون خوشم میاد رک بهتون میگم ! از نگاهای آقا سامان گل !
" یه آن از خجالت سرخ شدم و زود گفتم "
_ معذرت میخوام آقا نصرت ! به خدا من اصلاً متوجه نبودم باور کنین .....
" نذاشت حرف بزنم و دولا شد و صورتم رو ماسه کرد و گفت "
_ نخواستم حالت رو بگیرم والله ! رفیقی ، مهمونی ، قدمت رو جفت تخم چشمام ! جونمم واسه ت فدا می کنم اما نگاهت یه جوریه ! مثل نگاه عاقل اندر سفیه ! مثل نگاه یه آدم به یه آشغال ! این ناراحتم می کنه !
" کامیار یه مرتبه دستش رو گذاشت روی پای نصرت و گفت "
_ نصرت ، یه چیزی بگم ناراحت نمیشیٔ ؟
نصرت _ نه ، چون تو این چند ساعت اخلاقت دستم اوامده ! اونجا که پول برام دادی ! اونجا که آبروم رو خریدی و رفتی رو صحنه ! از اینا فهمیدم خیلی مردی ! از رو راستی ت تو نمایش و رو صحنه فهمیدم که خیلی رک حرفت رو میزنی و هیچی به دل نداری! پس هر چی میخوای بگی !
کامیار _ تو به یه آدم که اینطوری زندگی میکنه چه جوری نگاه می کنی ؟
نصرت _ مثل یه آشغال ! اما شماها خودتونو نیگه دارین و اینجوری بهم نگاه نکنین ! میخوان اینو بگم !
_ به خدا نصرت خان اصلاً یه همچین قصدی نداشتم ! یا خودم متوجه نبودم اما شما بدونین که اینقدر حالیم هس که بفهمم لیسانس شیمی بیخودی گذارش به اینجور جاها نمی افته !
نصرت _ دستت درد نکنه !
کامیار _ اگه جایی ، اشتباهی چیزی داشتی م بهت نگیم ؟
نصرت _ چرا بگین . هر چند خودم همه ش رو میدونم !
کامیار _ اول بگو چند تا خواهر برادر بودین و پدر مادرتون کجان ؟
نصرت _ میخوای پدر منو امشب با خاطراتم در بیاری ؟ باشه ، عیبی نداره ! اینقدر مردی که این چیزا فدای یه تار موت ! بذار چهار تا چایی بریزم ، بعد .
" چند تا استکان از همون بغل ورداشت و توش چایی ریخت و با یه قندون پلاستیکی گذاشت جلو ما و خودش یکی ش رو ورداشت و گفت "
_ بخورین ، چایی ش مزخرفه اما بهتر از این نمیتونم جور کنم .
" چایی مونو ورداشتیم و شروع کردیم به خوردن . خودش مثل برق چایی ش رو خورد و پشت سرس سه چهار تا قرص گذاشت دهنش و قورت شون داد و یه سیگار دیگه از تو پاکت سیگار کامیار در آورد و روشن کرد و گفت "
_ ننه بابام که مردن ! خدا بیامرزد شون . الانم منم و یه خواهر .
کامیار _ همین یه خواهر برادر بودین ؟
نصرت _ نه بابا ! چهار تا بودیم . الان دو تا مون موندیم !
کامیار _ اونای دیگه چی شدن ؟
نصرت _ حشمت که مرد ! عزتم که بابام فرختش !
" تا اینو گفت من و کامیار یه مرتبه برگشتم و به همدیگه نگاه کردیم . حس از تن من رفت ! پس حقیقت داشت ! گندم خواهر نصرت بود ! درست پیداش کرده بودیم .
اصلاً متوجه نبودم که دارم فقط به کامیار نگاه می کنم که نصرت گفت "
_ تعجب کردین ؟
کامیار _ فروختش یعنی چی ؟!
نصرت _ اونو فروخت و خرج بقیه کرد !
کامیار _ به کی فروخت ؟!
نصرت _ به یه آدم پولدار ! یه آشنایی داشتیم برامون جورش کرد ! یعنی دور و وری ا ، هی می اومدن و در گوش بابام ویزویز می کردن که یکی از بچه ها تو اجاره بده !
کامیار _ مگه نوار ویدئوه که اجارش بدین ؟!
" نصرت زد زیر خنده و گفت "
_ تو طبقه ماها ، این چیزا زیاده ! بچه ها رو اجاره میدن ! واسه گدایی ، دزدی ، خرید و فروش دوا . این ور و اون ور کردن دوا !
_ دوا همون مواد مخدّره دیگه !
نصرت _ ادیبانه اش آره !
_ یعنی بچه ها شونو اجاره میدن برای این جور کارا ؟!
نصرت _اگه بهم چپ چپ و اونجوری نگاه نمی کنی ، آره !
کامیار _ پدر توام همین کارو کرد ؟
نصرت _ نه خدا بیامرز ! دلش نمی خواست بچه هاش آلوده این جور کارا بشن ! برای همینم این کارو نکرد اما از عهده خرج مونم بر نمی اومد !
کامیار _ خب ؟!
نصرت _ هیچی دیگه ! یه آشنایی داشتیم که برای یه زن و شوهر پولدار که بچه دار نمی شدن ، دنبال بچه کوچیک می گشت ! بالاخره هم بابا مو راضی کرد که عزت رو بفروشه به اونا ! اونم بعد از یه مدت نتونست طاقت گشنگی ما رو بیاره و فروختش !
_ یعنی همینجوری بچه ش رو فروخت ؟!
نصرت _ اول رفت خونه و زندگی شونو دید و وقتی مطمئن شد که عزت رو برای گدایی و این جور کارا نمی خوان ، فروخت بهشون ! می گفت یه خونه زندگی دارن عین بهشت ! خونه شون باغ بوده !
کامیار _ بعدش چی ؟
نصرت _ یکی دوبارم سر زده رفت سراغ عزت که مثلا اگه جاش خوب نباشه ، برش گردونه اما دیده جاش خوبه و مثل بچه شاه ازش نگهداری می کنن ! یعنی اینا رو وقتی بر می گشت برای مادرم میگفت و ماهام می شنیدیم ! فقط دفعه آخر که رفته بود ، بهش گفته بودن که اگه دیگه بره سراغ بچه ، اونام پسش میدن ! گفتن که میخوایم بچه نفهمه که اونا پدر و مادر اصلی ش نیستن ! بابام که خیالش از طرف عزت راحت میشه ، دیگه ول میکنه ! بیچاره همیشه می گفت خیالم از اون راحته ! داره تو پر قو بزرگ میشه ! می گفت بذار حداقل اون یکی گشنه نباشه !
" یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت "
_ راست می گفت . حالا که خودم فکر می کنم میبینم که اینجوری بهتر بود ! حداقل خیال منم الان راحته که عزت جاش خوبه ! الان حتما یه زندگی خوب داره ! خدا رو شکر ! اون روزی که فروختنش خیلی گریه کردم ! دلم نمیخواست یکی آزمون کم بشه ! از بابام خیلی بدم اومد اما حالا می بینم که کار درست رو اون کرد !
کامیار _ نرفتی دنبالش بگردی ؟
نصرت _ نمیدونستم کجاس که ! یعنی بابام جاشو به هیچکس نگفت ! فقط می گفت خیلی پولدارن ! خونه شون تو یه باغ خیلی بزرگه !
" من و کامیار دوباره همدیگه رو نگاه کردیم که نصرت گفت "
_ بریزم یه چایی دیگه براتون ؟
"اینو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بشه . استکانامونو پر کرد و دوباره چایی ش رو هورت کشید و انگار یه مرتبه متوجه کار زشتش شد و با خجالت خندید و گفت "
_آدمیت یادم رفته والله !
" من و کامیار بهش خندیدیم که گفت "
_ میدونین ؟ اینجا یه کارایی رو باید مثل خود اینا انجام داد ! مثل چایی خوردن ! حتما باید چایی رو بریزی تو نعلبکی و هورت بکشی ! حتما باید موقع راه رفتن پاشنه کفشت رو بخوابونی ! حتما باید وقتی داری با یکی حرف میزنی ، یه فین بکنی و بعدش دماغت رو با دستت بگیری و بعدش دستت رو با دیوار پاک کنی ! یعنی بمالی به دیوار !
میترا _ اه.... نصرت ! حالمونو بهم زدی !
نصرت _ باید اینا رو بگم دیگه !
کامیار _ درسته ! این کارا تو این صنف ، نمایانگر تشخص و تسلط به حرفه س !
" همه مون زدیم زیر خنده که نصرت گفت "
_ بابا این چیزا رو که میگم بنویسین دیگه ! این چه جور تحقیقیه ؟!
کامیار _ مگه کلاس شروع شده ! الان که تو زنگ تفریح بودیم !
" همگی خندیدیم ."
نصرت _ آره کلاس شروع شد ! جلسه مقدماتی !
" کامیار یه نگاه به من کرد و گفت "
_ کاغذ قلم ت رو بیار بنویس ! دیباچه ! اصول اولیه !
۱- فین با دست در کنار کوچه ، با صدای فیل !
۲- مالیدن و زدودن مخاط بینی ، همراه با آت و آشغال با دست به دیوار !
آقا اجازه ؟ انگشت تو دماغ کردن مجازه یا خیر ؟
" زدیم زیر خنده !"
نصرت _ باید همیشه سر و وضعت آشفته باشه ! بوی بد بدی ! باید ناخنت همیشه بلند باشه و زیرش کبره بسته باشه ! باید همیشه گوشه چشمت قی خوابیده باشه ! باید از بوی عرق تنت ، نشه از بغلت ردّ شد ! باید پاهات بو گند لاش مرده بده ! باید گوش لبت همیشه کف جمع شده باشه !
کامیار _ دستت درد نکنه آقا معلم با این دسر بعد از شام !
" همگی زدیم زیر خنده که کامیار به من گفت "
_ بنویس آرایش و پیرایش ظاهر : دقیقا مثل مرده که نشسته گذاشته باشنش تو قبر و یه ماه بعد نبش قبر کرده و درش آورده باشن !
" بعد برگشت طرف نصرت و گفت "
_ نصرت جون این موجودی که میگی مال کدوم دوران از تاریخ ؟
" دوباره زدیم زیر خنده ."
نصرت _ یه کسی که عملی شده دیگه جزو تاریخ نیس که !
کامیار _ ببخشین نصرت جون ! این موجود حرکت هم میکنه ؟
نصرت _ حرکت می کنه اونم چه حرکتی ! مثل مارمولک !
کامیار _ پس از تیره خزندگانم هس ! بی نظیره ! بنویس سامان ! به عموم مردم توصیه می شود چنانچه در معابر عمومی با چنین موجودی برخورد کردید ، حتما از ماسک استفاده کنید و مراتب را به نزدیکترین اداره برزن اطلاع دهید !
" زدیم زیر خنده که میترا گفت "
_ اداره برزن چیه ؟!
کامیار _ سابق به شهرداری می گفتن اداره برزن !
نصرت _ شهر داری هم یه همچین موجودی رو قبول نمیکنه !
_ حالا چرا یه همچین قیافه ای رو برای خودشون درست می کنن ؟
نصرت _ غیر از این باشه سامان جون ، اینجا غریبه میشیٔ ! مثل شماها ! الان همه محل میدونن که دو تا جوون غریبه اومدن تو خونه من ! همه م دلشون میخواد بفهمن شماها کی هستین و واسه چی اوامدین اینجا !
_ این چند نفری که بیرون دیدیم ، یه همچین شکل و شمایلی نداشتن !
نصرت _ اونا رو هنوز نزده زمین ! هنوز خاک شون نکردن ! فعلا باهاشون کار دارن !
_ چه کاری ؟!
نصرت _ همه جور کارا ! اینا سگ پاسبانن ! همه جور کار م میکنن ! مواظب بچه هان که موقع جنس فروختن گیر نیفتن یا جنس رو هاپولی نکنن ! مواظبن سرشونو کلاه نذارن ! مواظبن کسی بالایی سرشون نیاره !
_مثلا بادی کاردن !
نصرت_ یه همچین چیزی ! مثل آب خوردنم آدم میکشن ! عین همون الاغه که دیدی ! اگه با شاماها کاری ندارن ، واسه اینه که با من اومدین اینجا ! وگرنه تا الان لختتون کرده بودن !
کامیار _ تو چرا اینطوری نیستی ؟
نصرت _ چه جوری ؟
کامیار _ با همین مشخصات که گفتی ؟
نصرت _ آخه کار من چیز دیگه س ! باید تر و تمیز باشم !
" تا کامیار اومد یه چیزی بگه که دوباره از تو حیاط سر و صدا بلند شد ! صدای چند تا دختر بود ! میترا زود به نصرت گفت "
_ برم بگم مهمون داری ؟
نصرت _ نه بابا ! بذار بیان تو ! خودم که میخوام همه چی رو بهشون بگم ! بذار خودشونم ببینن .
" دست کرد یه سیگار ورداشت و تا روشنش کرد در واشد و سه تا دختر جوون ، حدود بیست سال اومدن تو و تا چشم شون به من و کامیار افتاد همون جلوی در خشک شون زد !"
نصرت _ بیاین تو ، غریبه نداریم .
" سه تایی سلام کردنن و کفشاشونو در آوردن و اومدن تو و یه گوش نشستن و شروع کردن به من و کامیار نگاه کردن و در گوش همدیگه پیچ پیچ کردن و سر تکون دادن ! سرشونو با حالت تأسف تکون میدادن ! طوری م اینکار رو می کردن که ماها متوجه بشیم که نصرت گفت "
_ خودتونو خسته نکنی ! اولا من اهل اینکارا نیستم ، خودتونم میدونین !دوّماً که اینا اونایی که شماها فکر می کنین نیستن ! آدم حسابی آن !
" بعد برگشت طرف کامیار و گفت "
_ اینا مسافرن . مسافر اونور آب !
" کامیار برگشت طرف شونو و در حالی که می خندید گفت "
_ اقر بخیر خانمای عزیز ! سفر به سلامت ! کجا به سلامتی عازمین ؟
" یکی از دخترا گفت "
_ فعلا دوبی . تا بعدش چی پیش بیاد و کجا بریم .
کامیار _ به به ! چه حسن تصادفی ؟! منم عازم دوبی م ! فقط نمیدونم چرا به دلم افتاده بود و هی دست دست می کردم ! نگو قسمت این بوده که با شما خانمای محترم آشنا بشم و چهار تایی بشیم همسفر همدیگه ! اصلاً از قدیم گفتن سفر میخوای بری با جمع برو ! حالا بلیط شما واسه کی هس ؟!
" یکی دیگه از دخترا که میخندید گفت "
_ فردا عصر ! میتونین شمام بلیط پیدا کنین ؟!
" کامیار همونجور که داشت اینا رو نگاه می کرد و می خندید ، موبایلش رو از جیبش در آورد و گفت "
_ کار از این آسون تر تو زندگیم نکردم ! ۵ دقیقه به من وقت بدین تا تو همون هواپیمای شما و تو همون ردیف و همون صندلی بغلی تون ، یه بلیط جور کنم ! اتفاقا چند وقتی بود که هر دفعه کفشامو از پام در میآوردم ، میدیدم یه لنگه ش سوار شده رو یه لنگه دیگه ش ! مونده بودم فکری که این جریان چه صورتی داره ؟! رفتم پیش یه درویشی که صاحب کمالاته ! مساله رو براش گفتم که یه تفال زد و تعللی کرد و گفت یه سفر تو طالعت افتاده ! ازش پرسیدم درویش این سفر به چه ترتیبه ؟ گفت از جایی که انتظارش رو نداری ! گفتم همسفرم کیه ؟! گفت چند تا صاحب جمال فرشته روی ! راستش من باور نکردم و این جریان یادم رفت رفت رفت تا الان ! الان که این اتفاق افتاد تنم لرزید ! به جون شما به جون خودم عرق شرم نشست رو این ستون مهره هام ! چرا ؟ بخاطر اینکه به گفته های این درویش صاحب نفس شک کردم ! بریم و برگردیم میرم پا بوسش و ازش عذرخواهی می کنم که چرا دل به حرفاش ندادم !
" بعد برگشت طرف من و گفت "
_ واقعا عجیب نیس سامان ! تو تعجب نکردی ؟!
" یه نگاه بهش کردم و گفتم "
_ چرا والله ! منم خیلی تعجب کردم ! میشه آدرس این درویش رو که اینقدر پیشگویی ش دقیقه به منم بدی ؟
" همونجور که داشت شماره رو میگرفت و به دخترا نگاه میکرد گفت "
_ اگه عمری به دنیا بود و از این سفر به سلامت برگشتیم ، دست تورو هم می گیرم می برم پیشش که یه دعای چیزی برات بده شاید اون بیماریت به مدد نفس این درویش علاج بشه ! اما شرطش اینه که شک تو کارش نکنی !
" یکی از دخترا که چشم از کامیار ورنمی داشت گفت "
_ ماها رو هم پیش این درویش می برین ؟
کامیار _ چرا نمی برم ؟! می برم ! فقط بریم سفر و برگردیم بعدأ ! دوبی ، این کف دست من !
" کف دستش رو نشون دخترا داد و گفت "
_ وجب به وجب این خاک رو می شناسم ! عرب و عجم ! کارمند و کاسب ! همه شون باهام سلام علیک دارن ! اون فروشگاه " دی تو دی " که با صاحابش سر از هم سوائیم ! اصلاً بذارین پامون برسه اونجا ، خودتون میفهمین چی میگم ! یه هتل میبرم تون ، مفت مفت ! هشت ستاره ! یه طرف آب ! یه طرف سبزه ! یه طرف تمدن ! یه طرف طبیعت ! ببینین فقط دعا کنین این تلفن واموندهٔ جواب بده ! همین ! دیگه همه چی تمومه ! اصلاً شماها چرا خودتن همین طوری سر خود راه افتادین برین سفر ؟! تور و کاروان به این خوبی در اختیار تونه اون وقت خودتون بلند شودین تلک و تلک برین سفر ؟!! من سالها حمله دار بودم تو این کاروانا و تورا ! یعنی شماها گناه ندارین ! گناه از من و امثال منه که نمیاییم یه شعبه اینجاها بزنیم ! اصلاً آقا نصرت همین اتاق بغلی رو بگیر واسه ما ! میخوام یه دفتر بزنم اینجا !!....! اه .... این واموندهٔ چرا جواب نمیده !
" بعدش تلفن رو گرفت طرف منو گفت "
_ بگیر سامان ! تا من با این خانما برنامه سفر رو جور می کنم تو این شماره رو هی بگیر تا جواب بده !
" یه چپ چپ بهش نگاه کردم که روش رو کرد طرف دخترا و گفت "
_ وسایل چی ورداشتین ؟ زیاد چمدونا رو سنگین نکنین اا ! اونجا اینقدر چیز میز هس بخریم که نگو ! خدا کنه فقط یکی از این کنسرتای خواننده هام مصادف باشه با این سفر مقدّر ! میگن قسمت کسی رو کس دیگه نمیتونه بخوره ها ! ببین باید بچرخه بچرخه و ما بیایم اینجا و شما هام بیاین اینجا و همگی با هم مشرف بشیم دوبی !
" این دخترا و میترا و نصرت دیگه مرده بودن از خنده که کامیار به من گفت "
_ چرا شماره رو نمی گیری ؟!
" نصرت دستش رو گذاشت رو پای کامیار و گفت `
_ اینا از دوبی دیگه بر نمیگردن ایران .
کامیار _ چه اشکالی داره ؟! اینا رو میذارم اونجا خودم سالی یکی دوبار بهشون سر میزنم ! فقط خیالم از بابت شون راحت باشه که جاماشون خوبه و مرتبه و کم و کسری ندارن ، خودم سه چهار روزه بر می گردم ! دیگه امروز روز ، این سفرا که سفر نیس ! دوبی رفتن و اومدن شده مثل از اینجا بری تجریش و برگردی ! تازه از اینم آسون تره ! بگیر اون شماره رو دیگه !
" نصرت باخنده یه اشاره به دخترا کرد که اونام با دلخوری و ناچاری از جاشون بلند شدن و نصرت بهشون گفت "
_ فردا تو فرودگاه بلیط و پاسپورتاتون رو بهتون میدن ! اونجام که رسیدیم میدونین که سراغ کی برین ؟
کامیار _ یعنی چی ؟! وقتی من اینجا هستم ، تو چرا این طفل معصوما رو می سپری دست یه آدم غریبه ؟!
_ کامیار یه دقیقه آروم میشنی یا نه ؟!
کامیار _ بذار ببینم چه خاکی دارم رو سرم می کنم !
" بعد برگشت طرف نصرت و گفت "
_ ببین نصرت جون ! اگه ما نخوایم در مورد تو تحقیق کنیم و جاش یه سفر بریم دوبی ، باید کی رو ببینیم ؟!
نصرت _ حالا تو یه خرده صبر کن تا بهت بگم !
کامیار _ برادر من ، این سفر برای من مقدّر شده ! با تقدیر که نمیشه جنگ کرد .
" بعد برگشت طرف دخترا و گفت "
_ خنما شما یه دقیقه بشینین تا من بگم چیکار باید بکنیم !
" دخترا همه ش مخندیدن تا یه آن اومدن بشینان که نصرت به میترا اشاره کرد و میترام بلند شد و دخترا رو ورداشت و رفت بیرون ! کامیار که اینو دید یه نگاه به نصرت کرد و گفت "
_ این بود حرمت نون و نمک ؟
نصرت _ آخه تو گوش کن ببین چی میگم بعد ! اینا رو فروختیم به دوبی !
کامیار _ چند فروختی شون ؟! خب میفروختی شون به من !
" بعد یه نگاه به نصرت کرد و گفت "
_ مگه آدمم میفروشن ؟!
" بعد یه لحظه مکث کرد و گفت "
_ای دل غافل ! پس کار رو همین بود که می گفتی ؟!
" نصرت ساکت شد و هیچی نگفت "
کامیار _ نصرت دخترامونو می بری می فروشی به این عربا ؟! این همه ازمون زن و دختر به اسارت بردن بس نبود که الانم باید ببرن ؟!! خاک تو سر ما کنن که اینقدر خاک تو سر شدیم !
" نصرت یه سیگار روشن کرد و گفت "
_ من نکنم ، یا خودشون میرن و بیشتر بیچاره میشن یا یکی دیگه اینکار رو می کنه ! بعدشم ، خودشون دل شون میخواد !
کامیر _ یعنی خودشون با پای خودشون میان اینجا و میگن ما رو بفروش به عربا ؟!!
نصرت _ نه ! اینجوری نه ! ببین همه چیز رو که نمیشه یه مرتبه فهمید !
کامیار _ تا حالا نفت و گاز و پسته و خرما و هندوانه و خشکبار و سنگ و عتیقه جات و فرش و سنای دستی و پرتقال و بیسکوییت و صد تا چیز دیگه مونو بار میزدن و به اسم صادرات می بردن از مملکت بیرون ، حالا نوبت دخترامون شده ؟!! میگم یه پیشنهاد بدیم که تو کتابای جغرافی ، زن و دخترم به صادراتمون اضافه کنن که بچه ها بفهمن چقدر درامد حاصل از صادرات زیاد شده !
" اینو که گفت و یه سیگار ورداشت و روشن کرد ، تا حالا اینقدر کامیار رو ناراحت ندیده بودم ! نصرت یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
_ حالا تو چرا اینقدر ناراحت شدی ؟!
کامیار _ میدونی اینکار یعنی چی ؟ یعنی فروختن ناموس ! این کار با فروختن خاک وطن فرقی نداره ! اونم ناموس فروشی یه ، اینم ناموس فروشی یه !
" نصرت سرشو انداخت پایین که کامیار سیگارش رو خاموش کرد و از جاش بلند شد ."
نصرت _ کجا ؟!!
کامیار _ حالم بد شد . آقا نصرت ! والله ما این چند وقته خیلی چیزا دیدیم و گریه کردیم ! همه شم می گفتیم که از این بدتر دیگه نمیشه ، اما روز به روز چیزای بدتر و بدتر داریم می بینیم !
" اینو گفت و رفت طرف کاپشنش و ورش داشت و به منم یه اشاره کرد که منم بلند شدم و کاپشنم رو ورداشتم و رفتم طرف کفشم که میترا اومد تو و تا دید ماها داریم میریم با تعجب گفت "
_ کجا ؟!
کامیار _ فعلا دیگه زحمت رو کم می کنیم ، با اجازه .
" اینو گفت و رفت بیرون که میترا به من گفت "
_ چه جوری باهاتون تماس بگیرم ، یعنی بگیریم ؟!
" رو یه تیک کاغذ ، شماره موبایلم رو نوشتم و دادم بهش و برگشتم که از نصرت خداحافظی کنم که دیدم داره با دستش اشکها شو پاک میکنه !
بی خداحافظی از اتاق اومدم بیرون و میترام دنبالم اومد .
تو حیاط دیگه از الاغ خبری نبود ! یعنی دیگه چیزی ازش نمونده بود ! این دفعه بدون اون شوکه اولیه به حیاط و این خونه نگاه کردم ! شاید بیست تا اتاق دور حیاط بود ! یکی دو تا پله میخورد میرفت بالا و یکی سه تا پله میخورد و میرفت پایین ! بعضیها شون که اصلاً در نداشتن و جلوشون پرده زده بودن . جلو هر کدوم یه نفر یا دو نفر نشسته بودن و هر کدوم یه چراغ فتیله ای یا یه گاز پیکنیکی جلو شون بود و یه چیزی مثل قابلمه اما سیاه و سوخته جلو شون بود ! بوی گند تریاک تموم فضا رو ورداشته بود ! پرزن ، پیرمرد ، جوون ، بچه ! هر کدوم مشغول بودن و یه چیزی تو این قابلمهها ریخته بودن و داشتن گرمش میکردن !
داشتم به این چیزا نگاه می کردم که میترا گفت "
_ چی شده سامان خان ؟
" برگشتم و تو صورتش نگاه کردم ، تو نور مهتاب صورتش خیلی قشنگ بود . چشماش با اون مژه های بلند ، یه حالت قشنگی به صورتش میداد !