گندم قسمت15
کامیار _ فعلا حرفش رو نزن تا بعد . " نصرت یه چیزی آروم در گوش میترا گفت که اونم سرشو تکون داد و بعد برگشت طرف کامیار و گفت " _ یه چیزی میخوام بهتون بگم ! ناراحت نمیشین ؟ کامیار _ نه ، بگو . نصرت _ بیاین این ور ! " دست من و کامیار رو گرفت و یه خرده برد اون طرف تر و گفت " _ ببین ، من این بیست تومن رو حالا حالاها نمیتونم بهتون پس بدم ! کامیار _ ماهام ازت پول نخواستیم که ! نصرت _ نه ، اینطوری که نمیشه ! کامیار _ خب پس چیکار کنیم ؟ نصرت _ اینو ور دارین امشب ببرینش ! حساب به حساب در ! " کامیار داشت نگاهش می کرد . من اصلاً متوجه نشدم چی میگه ! ازش پرسیدم " _ چی رو برداریم ببریم ؟ " کامیار یه نگاه به من کرد که تازه متوجه منظور نصرت شدم ! یه مرتبه خون ریخت تو صورتم ! کامیار بهش گفت " _ مگه اینکاره س ؟ " نصرت سرش رو تکون داد و گفت " _ زندگی یه دیگه ! کامیار _ تو اسم اینو میذاری زندگی ؟ این زندگی سگم نیست ! " نصرت سرشو انداخت پایین و یه خرده مکث کرد که کامیار گفت " _ اون پول حلالت باش اما محبت رو اینجوری جواب نمیدن ! " نصرت آروم سرشو بلند کرد و یه نگاهی به من و کامیار کرد و بعد گفت " _ یعنی دیگه ازم پول نمیخواین ؟! کامیار _ گفتم که ! حلال ! " یه مرتبه یه قطره اشک از گوش چشمش اومد پایین که با آستینش پاک کرد و گفت " _ شماها دیگه چه جورشین ؟! کامیار _ ماهام نذری کاری برات نکردیم اما پول و از این چیزا نمیخوایم ! نصرت _ پس چی ؟ کامیار _ بعدأ بهت میگیم . نصرت _ هر چی بخواین مضایقه نمیکنم ازتون ! کامیار _ مرد و مردونه ؟ نصرت _ مرد و مردونه ! اصلاً بیاین بریم خونه ما ! خونه که چه عرض کنم ! یه دونه اتاقه ! بیاین امشب رو فقیرونه بگذرونین ! شام که نخوردین ! کالباس مالباس می گیریم ، دور هم می خوریم ! " من و کامیار یه نگاه به همدیگه کردیم که کامیار گفت " _ باشه بریم . "آروم به کامیار گفتم " _ماشین رو چیکار کنیم ؟ با ماشین خودمون بریم ؟ کامیار _ نه ! بذار همینجا باش . اینا نباید بفهمن که وضع ما خوبه . با هر چی اونا رفتن میریم . " نصرت داشت با دختره حرف می زد ، انگار بهش گفت که ما قبول نکردیم ! دختر سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت . وقتی حرفش تموم شد ، اومد جلو و گفت " _ شماها اینجا واستین تا من از این موسیو خرید بکنم و بیام . " اینو گفت و رفت طرف یه اغذیه فروشی . موندیم من و کامیار و دختره که پشتش رو به ما کرده بود و داشت تو خیابون رو نگاه میکرد . کامیار رفت طرفش و گفت " _ اسم من کامیاره ، اینم پسر عموم سامانه . " دختر برگشت اما هنوز داشت یه طرف دیگه رو نگاه می کرد . انگار خجالت میکشید تو صورت ما نگاه کنه . فقط گفت " _ اسم تونو فهمیدم . منم اسمم میتراس . کامیار _ هر شب اینجا بازی می کنین ؟ میترا _ آره . کامیار _ شبی هزار و پونصد تومن که ماه ش میکنه چهل و پنج تومن ! پولی نمیشه که ! میترا _ جمعه ها دو سانس داریم . کامیار _ بازم چیزی نمیشه که ! میترا _ بالاخره یه کاریش میکنیم ! کمتر می خوریم . شماها چیکار می کنین ؟ کامیار _ درس می خونیم ! میترا _ دانشجویین ؟ چه رشته ای ؟ کامیار _ داریم جامعه دور و ورمون رو می شناسیم ! میترا _ آهان ، جامعه شناسی ؟! کامیار _ یه همچین چیزایی ! " یه خرده ساکت شدیم ، هنوز داشت یه طرف دیگه رو نگاه می کرد که کامیار گفت " _ زندگی بهت سخت گرفته ، آره ؟! " یه مرتبه عصبانی شد و برگشت تو صورت من و کامیار نگاه کرد و گفت " _ شماها که فهمیدین چه کار دیگه ای می کنم ! دیگه چرا می پرسین ؟! کامیار _ اگه این کار رو می کنی، اون کارت چیه ؟ اگه اون کار رو می کنی ، این کارت چیه ؟! میترا _ با پنجاه هزار تومن میشه تو این مملکت زندگی کرد ؟! تازه اومدی تو این شهر ؟! کامیار _ نه تازه نیومدم اما .... " بقیه حرفش رو خورد که میترا گفت " _ اما چی ؟! کامیار _ اما خبر نداشتم تو تاریکیای این شهر چه خبره ! " میترا یه لحظه به من و کامیار نگاه کرد و کمی آروم شد و گفت " _ کم و کسری زندگیم رو جور میکنم ! هر وقت کم میآرم ، مجبورم با یکی برم ! میفهمین که ؟! " من سرمو انداختم پایین که دوباره عصبانی شد و گفت " _سامان خان تورو خدا برای من ادای آدمای عابد و زاهد رو درنیارین که حالم بهم میخوره ! چیه ؟! ماها نجسیم ؟! باید سنگسار بشیم ؟!! بهتون نمیاد که شماهام همچین طیب و طاهر باشین ! " تو چشماش نگاه کردم و گفتم " _ نه ! شما نباید سنگسار بشین ! ماها باید سنگسار بشیم که چشم مونو رو خیلی چیزا بستیم ! ماها خیلی به شماها بدهکاریم ! " یه مرتبه اشک تو چشماش جمع شد ! چیزی نمونده بود که بزنه زیر گریه ! یعنی اگر نصرت نرسیده بود ، حتما گریه می کرد ! صدای نصرت که از پشت سرمون اومد، سرش رو کرد اون طرف !" نصرت _ بریم ! همه چی گرفتم ، بریم با اتوبوس بریم. کامیار _ اتوبوس حالا کجا بود ؟! نصرت _ نه ، میاد ! یه خرده واستیم میاد . کار هر شب مونه ! کامیار_ امشب رو بیاین با یه آژانسی چیزی بریم . نصرت _ میدونی پولش چقدر میشه ؟!! کامیار _ یه شب هزار شب نمیشه ! مهمون ما . " اینو گفت و جلو یه پیکان رو گرفت و چهار تایی سوار شدیم و رانده پرسید کجا که نصرت گفت " _ ..... شهر ! " تا اینو گفت راننده هه ترمز دستی رو کشید و گفت " _ آقا جون پیاده شین ! کامیار _ چرا ؟!! راننده _ من اصلاً امشب دیگه کار نمی کنم ! کامیار _ آخه برای چی ؟! راننده _ برادر من میدونی اینجا که میگی کجاس ؟ کامیار _ خب ! راننده _ من برم و برگردم شده صبح ! کامیار _ خب شما پولت رو بگیر ! راننده _ چهار تومن میدی ؟ کامیار _ میدم بابا ، حرکت کن ! " راننده ترمزدستی رو خوابوند و حرکت کرد و گفت " _ ببخشین والله ! آخر شبه و مام خسته ایم ! از اینجا تا اونجا که یه مسافرت راهه ! به دل نگیرین تورو خدا ! کامیار _ شما حق دارین آقا ! راه طولانیه ! راننده _ اصلاً مهمون خودم باشین . " کامیار بهش خندید که اونم شروع کرد به خندیدن و گفت : _ حالا یه چیزی بگم بخندین ! به یه یارو که همشهری خودمم بوده میگن اگه دنیا رو بهت بدن چیکار می کنی ؟ یارو یه فکری می کنه و میگه " هیچی ! میفروشمش و میرم خارج زندگی می کنم !" " ماهام زدیم زیر خنده ! همچین جوک رو با لهجهٔ تعریف می کرد که آدم خودش می اومد !" راننده _ یه روز به یه همشهری دیگه ما میگن اگه یه کامیون اسکناس بهت بدن چیکار می کنی ؟! یارو زود گفت : چهار تومان می گیرم خالیش می کنم ! " دوباره ماها زدیم زیر خنده که کامیار گفت " _ حالا من یه جوک میگم که هم بخندی و هم گریه کنی ! یه روز یه یارو خواب میبینه که مرده و بردنش یه جایی و بهش میگن تو گناهکاری ! حالا خودت از این مجازاتها یکی رو انتخاب کن ! یارو نگاه میکنه و می بینه یه عده آدم اونجان و دارن گریه می کنن و یه عده دیگه هم اون طرف تر دارن می خندن ! می پرسه اینا که گریه می کنن جریان شون چیه ؟ میگن اینا آمریکائی هستن ! هفته ای یه بار خودشون قیر رو داغ میکنن و با قیف می ریزن تو حلق شون ! امروز که این کار رو کردن ، تا هفته دیگه که نوبت بعدی شون بشه ، اینا گریه می کنن ! یارو اونایی که اون طرف داشتن می زدن و می خندیدن و می رقصیدن نشون میده و میگه من می خوام برم پیش اونا ! طرف بر میگرده بهش میگه ببین اونا هر روز قیر داغ رو با قیف می ریزن تو حلق شونا ! یارو میگه باشه ، من می خوام برم پیش اونا ! خلاصه طرف رو می برن و می ندازن تو اون قسمت . اونایی که اونجا بودن بهش خوش آمد میگن و تعارفش می کنن و خلاصه خیلی تحویلش میگیرن . یه خرده که میگذره یارو از بغل دستیش می پرسه ، برادر جریان چیه ؟ اونایی که هفته ای یه بار قیر داغ رو با قیف میریزن تو حلق شون دارن زار زار گریه می کنن و شما که هر روز این برنامه براتون هس دارین میخندین ؟!یارو بغل دستی یه میخنده و میگه آخه میدونی جریان چیه ! اون آمریکائیا برنامه شون دقیق و مرتب و منظمه ! هر هفته سر ساعت قیف و قیر و هیزم حاضره و خودشون ترتیب کار رو میدن اما ماها یه روز قیر هس قیف نیس ! یه روز قیف هس قیر نیس ! یه روزهام قیف هس هم قیر ، هیزم نیس ! یه روزم که همه اینا حاضره ، مسئوولش نمیاد ! اینه که فعلا ما دو ساله اینجاییم و این برنامه مونه . " همه زدیم زیر خنده که راننده هه گفت " _ خوندش درست اما گریه ش کجا بود ؟ کامیار _ اینه ش دیگه معماس ! اگه فهمیدی اونا کجایی بودن گریه می کنی ! " رانندهه دیگه چیزی نگفت ، ماهام نگفتیم . همه مون فهمیده بودیم که اونا کجایی هستن ! یه ساعت بعد رسیدیم تو یه کوچه خاکی و در و داغون ! اصلاً باورم نمیشد که یه همچین جاهایی م تو تهران باشه ! از خونه ها که چی براتون بگم ! یه وضع افتضاحی اونجا بود که نگو ! وقتی پیاده شدیم و کامیار خواست به راننده پول بده و اون تعارف کرد و بالاخره گرفت . برگشت به کامیار گفت " _ دستت درد نکنه اما تا همینجا داشتم تو خودم گریه می کردم ! فهمیدم اونا کجایی بودن ! " داشتم کوچه و خونه ها رو نگاه می کردم که کامیار گفت " _ به چی نگاه می کنی ؟ _ به اینجاها ! اصلاً فکر نمی کردم که یه همچین جداهایی هم تو تهران باشه ! یعنی بعضی وقتها تو فیلما میدیدم که مثلا یه خونواده فقیر اینجاها زندگی می کنن اما همه ش خیال می کردم که میرن تو ده ها فیلمبرداری می کنن ! اینجاها خیلی ناجوره که ! " کامیارم یه نگاه به خونه ها که آجری و درب و داغون بودن کرد و گفت " _ خونهها یه طبقه زشت و تو سری خورده ! کوچه خاک و خلی ! جوب آب بوگندو ! در و پنجره شکسته ! اینا میدونی چیه ؟ _ یه محله فقیر نشین شهر ! کامیار _ نه ! علت صد تا فساد و فحشأ و هرزگی و جرم و کثافت ! " ما داشتیم آروم حرف می زدیم اما میترا شنید و گفت " _ پس اگه تو خونه رو ببینین چی میگین ؟! حتما یه دلیل قانه کننده برای جنایت و اعتیاد و مواد خرید و فروش کردن هم پیدا می کنین ! کامیار _ اینجا دلیل کافی برای خیلی کارا هس ! " نصرت یه لگد محکم به یه در چوبی زد که با صدای بد واشد و برگشت طرف ما و گفت " _ بیاین بریم تو که از بو گند این جوب خفه شدیم ! میترا _ آره ، بریم تو ! آخه اونجا بوی گل و گلاب میاد ! " نصرت یه نگاهی بهش کرد و رفت تو . میترا واستاده بود که مثلا من و کامیار اول بریم که ماهام احترام گذاشتیم و نرفتیم و کامیار گفت " _ خانما مقدم ترن . " یه خنده ای به ما کرد و گفت " _ آدم خودش میاد با جوونایی مثل شما حرف بزنه ! میدونین ، شماها یه جوری هستین ! _ یه جور بد ؟! میترا _ نه ! یه جور خوب ! آدم وقتی با شماهاس یه احساس خوبی داره ! یعنی یه دختر وقتی با شما هاس یه احساس خوب داره ! احساس می کنه یه خانمه ! رفتارتون به آدم شخصیت میده ! " بعد همونجور که داشت میرفت تو خونه ، گفت " _ چیزی که آدمای اینجا فراموش کردن ! " رفت تو و من و کامیارم دنبالش رفتیم . پشت در یه پرده بود ، پرده که چه عرض کنم ! یه پتوی پاره پوره رو با میخ طویله زده بودن پشت در ! پتو رو که زدیم کنار تازه فهمیدم میترا چی میگه ! از اونجا که ما واستاده بودیم ، هفت تا پله میخورد تا کف حیاط ، یه حیاط صد ,صد بیست متری ، دور تا دور حیاط اتاق بود . کف حیاط خاکی بود و وسطش یه حوض که توش آب بود و گله و گله رو آب کف صابون واستاده بود ! درست بغل حوض یه دختر بچه سه چهار ساله نشسته بود و داشت .... می کرد . دو متر اون طرف تر ، دو نفر مرد و یه زن حدود پنجاه ساله ، بغل یه منقل نشسته بودن و داشتن تریاک می کشیدن ! اون طرف حوض ، سه تا جوون بیست هفت هشت ساله ، یه زیلو انداخته بودن رو زمین و داشتن ورق بازی می کردن و دو تا دختر هفده هجده ساله هم بغل دستشون نشسته بودن که جوونا یه دقیقه بازی می کردن و یه دقیقه بعد ، یه دستی به سر و گوش اونا می کشیدن ! وسط شونم یه بطری بود ، چند تا استکان و یه کاسه ماست ! بوی کثافت اون بچه که کارش تموم شده بود و مادرش داشت می شستش و بوی تریاک و بوی عرق و بوی آب حوض با همدیگه قاطی شده بود و اصلاً نمیشد که نفس بکشیم ! صدای یه رادیو ام که تا آخر بلند شده بود و داشت اخبار می گفت این منظره رو کامل می کرد ! بقدری این صحنه زننده بود که دلم می خواست از همونجا برگردم ! اصلاً رغبت نمی کردم که پاهامو از پله ها بذارم پایین ! من بالای پله ها واستاده بودم و کامیار دو تا پله پایین تر از من و میترا تو حیاط . نصرت که حوض رو هم ردّ کرده بود و داشت می رفت طرف یه اتاق اما میترا همونجا منتظر ما واستاده بود ! کامیار _ چیه ؟! کپ کردی ؟! _ دلم میخواد از اینجا فرار کنم و بپرم تو ماشین و برگردم طرف خونه ! " دستم رو گرفت و کشید و گفت " _ بیا ! حواست رو بده به اخبار تا بفهمی چقدر پیشرفت حاصل شده ! همه ش جنبه های منفی رو در نظر نگیر ! " اینو که گفت ، خندید و منو با خودش کشید و برد ! نزدیک حوض که رسیدیم ، شستن بچه تموم شده بود و مادرش داشت با پاش رو کثافت خاک میریخت ! داشت حالم بهم می خورد که یکی از اون مردا که در حال تریاک کشیدن بود بهمون تعارف کرد و گفت " _ بفرمایین ! کامیار _ دم شما گرم ! کام تون شیرین ! " من رفتم اون طرف حوض که حداقل از بغل کثافت ردّ نشم که یکی از اون سه تا جوونا استکانشو طرف من بلند کرد و گفت " _سلام . " من اونقدر گیج شده بودم که اصلاً نمی تونستم حرف بزنم ! کامیار زود گفت " _ نوش !گوارا وجود ! پسره استکانش رو انداخت بالا و از جاش بلند شد و دست کامیار رو که داشت از بغلش ردّ می شد گرفت و می خواست به زور بشونه بغل خودشون که کامیار گفت " _قربون وفات ! به سرت قسم که میبره ! عسل تو گلوت ! " اینو که کامیار گفت ، پسره دیگه پاپی نشد و ماهام ازشون گذشتیم و رفتیم طرف یه اتاق . کامیار جلوتر می رفت و من و میترا بغل همدیگه حرکت می کردیم . نزدیک در یه اتاق که نصرت رفته بود توش ، یه مرد چهل و خرده ای ساله که یه شلوار مشکی پوشیده بود و کتش رو انداخته بود رو شونه ش و یه تسبیح دستش بود ، یه قدم از جلو یه اتاق دیگه اوامد جلو و گفت " _ خوش اومدین جوونا ! بفرمایین این ور ! صافا آوردین ! " تا دست منو گرفت ، میترا گفت " _طالب خان اینا اینکاره نیستن ! " یه مرتبه اخمای طالب خان رفت تو هم و گفت " _ پس اینجا اومدن چیکار ؟ مشتری تن ؟! " رنگ میترا از خجالت شد عین گچ دیوار ! فقط بازوی منو گرفت و کشید که منم دستمو از تو دست طالب خان در آوردم و رفتم طرف کامیار که داشت برمیگشت طرف من ! تا رسیدم بهش ، میترا آروم گفت " _ بریم تو ! اینجا واینستین ! " سه تایی رفتیم تو اتاق و دم در کفشامونو در آوردیم و میترا در رو بست و گفت " _ هر دفعه که میخوام این یه تیکه حیاط رو ردّ کنم ، انگار جونم رو ازم میگیرن ! " نصرت سرشو انداخته بود پایین و داشت یه روزنامه رو پهن می کرد کف اتاق . البته اگه میشد بهش گفت اتاق !یه آلونک ده دوازده متری بود با یه زیلو کفش ! گچ طاق و دیوار ، گله به گله ریخته بود و چند جاشم نم زده بود ! سقف اتاقم که فقط اسمش سقف بود ! یه طرفم یه پنجره رو به حیاط وا می شد که شیشه یه طرفش شکسته بود و جاش مقوا گذاشته بودن و یه پرده چرک و کثیفم جلوش آویزون بود . گوشه اتاقم دو دست رختخواب تو یه چادر شب پیچیده شده و یه چراغ فتیله ای هم بغلش بود . یه طرف دیگه هم چند تا میخ بزرگ زده بودن به دیوار ، مثلا جالباسی بود ! من و کامیار داشتیم منظره اتاق رو نگاه می کردیم که میترا همونجور که داشت روپوش و روسریش رو در می آورد به نصرت گفت " _ نصرت ! پاشو اونو بکش ! " من و کامیار برگشتیم طرفش و ردّ نگاهش رو گرفتیم ! داشت یه دو تا سوسک سیاه گنده که رو دیوار اتاق بودن رو نگاه می کرد ! تازه متوجه شدم ! یه دختری بود با چشم و آبروی مشکی و موهای سیاه بلند ! صورت ظریف و شیرینی داشت . چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه می کرد چشماش بود ! چشمای درشت با مژه های خیلی بلند ! همینا صورتش رو خیلی قشنگ کرده بود . محو تماشاش شده بودم که چشماش افتاد تو چشمام و منم زود سرم رو برگردوندم طرف دو تا سوسک که رو دیوار بودن . نصرتم که داشت از تو کیسه نایلون نون و کالباس و خیارشور و نوشانه رو در می اورد و میچید رو روزنامه ، یه نگاه به سوسکا کرد و گفت " _ واسه چی بکشمشون ؟ مثلا اونا خیلی پست تر و کثیف تر از ماهان ؟ " کامیار رفت و یه لنگه کفش شو ورداشت و رفت سوسکا رو کشت. میترا یه لبخند بهش زد و ازش تشکر کرد و بعد یه نگاه به لباسای ما کرد و به نصرت گفت " _ نصرت ! بلند شو از مهین خانم اینا دو تا صندلی بگیر بیار . " نصرت یه نگاهی به میترا کرد که داشت به لباس ماها اشاره می کرد و بعد برگشت طرف ما و زود خواست از جاش بلند بشه که کامیار تندتر نشست رو زمین ، بغل روزنامه وگفت " _ زحمت نکش ! ماها راحتیم. میترا_ آخه لباس تون خراب میشه . کامیار _ خیلی ممنون طوری نمیشه . میترا_ پس کاپیشنتون رو بدین من آویزون کنم ! "اینو گفت و اومد طرف من که من زودتر کاپیشنم رو در آوردم و خودم رفتم طرف اون چند تا میخ که به دیوار بود و تا اومدم کاپیشنم رو بهش آویزون کنم که میترا زود از دستم گرفت و گفت " _ اونجا نزنینش ! گچی میشه ! " بعد برد و قشنگ تاش کرد و گذاشت رو رختخوابا و وقتی برگشت دیدم صورتش از خجالت سرخ سرخ شده !" میترا_ ببخشیدن دیگه ! اینجا همینه ! کامیار _ خواهش می کنم ! اختیار دارین ! نصرت _ در کلبه ما رونق اگر نیست ! صفا هست ! میترا _ اگه اینا رو هم نگیم که دل مون میترکه ! " منم رفتم یه طرف روزنامه نشستم و میترام اومد و یه طرف دیگه ش نشست " نصرت _ نشستی ؟! بشقاب مشقاب چی ؟ میترا_ سر اون گنجه نمیرم ! " نصرت زد زیر خنده و برگشت طرف ما و گفت " _ میترسه ! از سوسک میترسه! " بعد همونجور که از جاش بلند میشد ، گفت " _ این خانما از اتوبوس دو طبقه نمیترسنا ! اما از سوسک به این کوچولویی می ترسن ! حکایتی یه ها ! " بعد رفت طرف گنجه و تا خواست در گنجه رو واکنه که عطسه اش گرفت و زود گفت " _ای بر پدر این هوای بهار لعنت ! بازم سرما خوردم ! " از تو کمد چند تا بشقاب ملامین و چند تا چنگال حلبی و یه چاقو و سه تا لیوان دراورد و تا برگشت طرف ما و دوباره عطسه کرد و زود دماغش رو با یه دستمال که از جیبش دراورد پاک کرد و گفت " _ ببخشین . "بشقابا رو با بقیه چیزا گذاشت تو مثلا سفره و کیسه ای رو که توش کالباس بود ورداشت و شروع کرد با یه چنگال ، ورق ورق کالباسا رو در آوردن و گذاشتن تو بشقاب . من حواسم به میترا بود که همه ش سرش پایین بود و کامیار حواسش به نصرت که یه مرتبه دیگه عطسه ش گرفت و روش رو از طرف سفره برگردوند و دوباره با دستمال دماغش رو پاک کرد و از جاش بلند شد و گفت " _ تا شما مشغول شین و من اومدم ! برم یه آب بزنم سر و صورتم ! " اینو گفت و کفشاشو پاش کرد و از اتاق رفت بیرون که میترا گفت " _ بفرمایین تورو خدا ! ناقابله ! کامیار _ صبر میکنیم آقا نصرتم بیاد . میترا_ اون حالا تا دست و صورتش رو بشوره طول داره کامیار _ معتاده ؟ " تا کامیار اینو گفت ، من خشکم زد ! میترا یه نگاه به من کرد و بعد به کامیار و سرشو تکون داد." کامیار _ چند وقته ؟ میترا _ چند سالی هس . کامیار _ شما چی ؟ " اینو که کامیار گفت ، یه مرتبه عرق نشست رو تنم ! نمیدونم چرا یه مرتبه خجالت کشیدم !" میترا _ نه ! یعنی چی بگم ؟ چرا دروغ بگم ! نه به اون صورت ! کامیار _ یعنی چی ؟ میترا _ اگه باشه ، میکشم . کامیار _ هرویین ؟! میترا _ نه بابا ! اونکه ترک نداره ! تریاک رو میگم . " بعد خنده مصنوعی کرد و سرشو انداخت پایین . من دیگه واقعا داشت حالم بهم می خورد ! اصلاً فکرشم نمی کردم که یه روزی تو یه همچین جای کثیفی ، سر یه سفره که روزنامه باشه بشینم و تو چند تا بشقاب ملامین کثیف ، با یه همچین آدمایی ، کالباس بخورم ! اونم بدترین نوعش رو ! هر دفعه که به کلباسا نگاه می کردم که تو اون بشقاب زرد و چرب و چیلی یه ، حالت تهوع بهم دست میداد ! برگشتم به کامیار نگاه کردم که انگار حال و روزم رو فهمید و بهم لبخند زد و یه برش کالباس ورداشت و از وسط نصفش کرد و نصفیش رو گذاشت دهانش ! وقتی دیدم کامیار داره ازش میخوره دلم قرص تر شد و نصف دیگه ش رو ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن . بعدش کامیار به میترا گفت " _ ببخشین ، اگه اینجا سیگار بکشیم ناراحت میشین ؟ " یه مرتبه میترا زد زیر خنده و کمی که خندید گفت " _ ببخشین ! خنده م برای اینه که اگه شما بدونین تو این اتاق چه جور دودهایی میره هوا ، حتما خودتونم از این حرف تون خنده تون میگیره ! " کامیار بسته سیگارش رو دراورد و یه مکث کرد و بعد اول گرفت طرف میترا که اونم تشکر کرد و یکی ورداشت و بعدش به من تعارف کرد و خودشم یه دونه ورداشت که من از جیبم فندکم رو که طلا بود در آوردم و روشنش کردم و گرفتم جلوی میترا که زود بهم گفت " _طلاس ؟!! " سرمو تکون دادم که زود گفت " _ اینو اینجا از جیب تون در نیارین اا ! " بعد انگار دو دل بود اما یه مرتبه انگار تصمیمش رو گرفت و گفت " _ جلو نصرتم درش نیارین ! کامیار _ یعنی ! " نذاشت حرف کامیار تموم بشه و گفت " _ نه ! نصرت اینطوری نیس اما آدمه دیگه ! " سیگارا رو روشن کردم و فندک رو گذاشتم تو جیبم که میترا گفت " _ فقر و تنگدستی آدمو به خیلی کارا وادار میکنه ! _ نه همه رو ! میترا _ دس وردارین سامان خان ! دور ورتون رو بهتر نگاه کنین ! _ یعنی شکم آدم اینقدر ارزش داره ؟! میترا _ مساله تنها شیکم آدم نیس ! بقاس ! تنازع بقا ! درست مثل حیوونای تو جنگل ! اینجا الان انطوریه ! الان فقط کافیه شما برین تو همین حیاط و اون فندک طلای قشنگ تون رو از جیبتون در بیارین ! دیگه تمومه ! در وحله اول سعی میکنن مثلا با قمار کردن ازتون ببرنش ! اگه نشد از جیب تون میزننش ! اگه نشد با زبون خوش ازتون میگیرنش ! اگه نشد ..... " یه لبخند زد که گفتم " _ حتما منو میکشن و ورش میدارن ! میترا _ شاید ! شایدم نه ! _ چرا نه ! میترا _ چون شما با نصرت اومدین اینجا ! _ازش میترسن ؟ میترا _ نه از زور بازوش ! کامیار _ پس از چیش میترسن ؟ میترا _ دوربرش شلوغه. آدم زیاد داره ! " اینو گفت و از جاش بلند شد و از یه گوش ، یه جا سیگاتی کاوچویی ورداشت و آورد و گذاشت جلو ما و خاکستر سیگارش رو توش تکوند و گفت " _ یه چیزی میخوام ازتون بپرسم ! شما اینجا چیکار دارین ؟ کامیار _ باید تزمون رو بنویسیم ، یه زندگی اجتمایی عجیب ! میترا _ مثل زندگی نصرت ! شایدم خود من ! " یه خرده ساکت شد . من و کامیارم هیچ نگفتیم و سیگارمون رو کشیدیم که گفت " _ وضع مالی تون خوبه ، مگه نه ؟ کامیار _ اگه منظورت ، به اون فندک طلاس ، اونو یه نفر کادو بهش داده ! میترا _ نه کلا میگم ! کامیار _ بد نیس . میترا _ ازدواج کردین ؟ کامیار _ نه . میترا _ خیلی فضولی میکنم ، نه ؟ کامیار _ کنجکاوی ! کلمه کنجکاوی بهتره شما چی ؟ ازدواج کردین ؟ میترا _ نه ، دیپلمم رو که گرفتم دیگه از خونه زدم بیرون . کامیار _ خونواده تون چی ؟ میترا_ قیدمو زدن ! گفتن اصلاً ما یه همچین دختری نداریم ! _ چرا ؟! میترا _ چرا گفتن یه همچین دختری نداریم ؟ _ نه ! چرا از خونه تون اومدین بیرون ؟ میترا _ داستانش طولانیه ! ولش کنین ! _ هیچوقت از خودتون نپرسیدین که شاید اگه خونه میموندین ، وضع تون از الان تون بهتر بود ؟ میترا _ یه وقتی زیاد به این چیزا فکر می کردم اما حالا دیگه نه ، گذشته ها گذشته دیگه . _یعنی هیچ راه برگشتی نیس ؟؟! " رفت تو فکر و هیچی نگفت که در واشد و نصرت اومد تو و گفت " _ ببخشین طول کشید ! یکی از همسایه ها منو گرفته بود به حرف ! ......! شماها چرا شروع نکردین ؟ میترا ؟! چرا تعارف نکردی ؟! میترا _ خواستن توام بیای . نصرت _ای بابا ! خوبه حالا چیزی نیس که یخ کنه و از دهن بیفته ! " اومد نشست سر سفره و گفت " _ پس دیگه بفرمایین ! نوش جون تون باشه . " حال و هواش عوض شده بود . معلوم بود که رفته بیرون و کشیده ! کامیار چند تا پر کالباس گذاشت تو بشقاب من و چند تام برای خودش گذاشت و یه نون باگت رو از وسط نصف کرد و نصفیش رو گذاشت برای من و خودش شروع کرد به خوردن ، منم آروم آروم شروع کردم . میترا و نصرتم شروع کردن . نصرت یه لقمه گذاشت دهانش و گفت " _ کار شماها چیه ؟ کامیار _ دانشجوئیم . "همونجور که داشت لقمه رو قورت میداد ، یه نگاهی به ماها کرد و گفت " _ بهتون نمیاد ! بیشتر نشون میدین ! کامیار _ فوق لیسانس ! با یکی دو سال تأخیر ! نصرت _ آهان ! " یه لقمه دیگه گذاشت دهانش و گفت " _حالا چه خدمتی از من برمیاد ؟ کامیار _ میخوایم اگه اجازه بدی زندگی شما رو مورد مطالعه قرار بدیم . نصرت _ زندگی منو ؟ کامیار _ آسیب شناسی جامعه ! " یه نگاهی به ما کرد و یه لقمه دیگه گذاشت دهانش که کامیار گفت " _ با اجازه تون یه مبلغ ناچیزم تقدیم میکنیم ، " یه خیار شور گذاشت دهانش و گفت " _ مرد حسابی داریم نون و نمک همدیگه رو میخوریم ! صحبت پول چیه میکنین ! کثیفش نکن دیگه ! کامیار _ حقیقتش دلمون میخواد اگه قبول کردی ، جز به جز ش رو برامون راست تعریف کنی . یعنی چاخان پاخان توش نباشه ! " یه نگاهی به کا مرد و گفت " _ درسته که این سفره یه ورق روزنامه س اما حرمتش همون حرمت سفرس ! دست من و شما هم توی سفره رفته ! اگه قبول کنم فقط حقیقت ازم میشنفین ! " من و کامیار یکی یه لقمه ورداشتیم و گذاشتیم دهن مون که نصرت در نوشابه رو واکرد و دو تا لیوان رو پر کرد و گذشت جلوی ما . کامیارم لیوان رو ورداشت و ازش یه قلپ خورد و گذاشت زمین که نصرت ورش داشت و ازش خورد و گذاشت نزدیک خودش ! کامیار یه نگاه بهش کرد و دوباره ورش داشت و یه قلپ دیگه ازش خورد و گذاشت وسط ! نصرت یه نگاه مهربون بهش کرد و خندید . کامیارم بهش خندید . انگار دو تایی با هم بازی میکردن ! یه بازی که از توش مهر و محبت و دوستی اومد بیرون ! منم لیوانم رو ورداشتم و خوردم و تا گذاشتم زمین میترا ورش داشت و اونم ازش خورد و گذاشت جلوی خودش . کامیار یه نگاه زیر چشمی به من کرد و ابروش رو انداخت بالا که یعنی دیگه ازش نخورم ! منم دست به لیوان نزدم و یه لقمه دیگه ورداشتم گذاشتم دهانم که نصرت گفت " _ چه جوری میخوای زندگیمو گوش کنی ؟ تو میای اینجا با من بیام پیش تو ؟ کامیار _ هر جور که دوست داری . نصرت _ بیای اینجا اذیت میشیٔ ؟ کامیار _ نه ! نصرت _ حالا یکی دوبار بیا اینجا که اینجا و ادم هاش رو بهتر بشناسی ! بعدش یه جای دیگه با هم قرار میذاریم . فقط حواست به آدمای اینجا باشه ! چیزی ازشون نگیر ! چه خوردنی ! چه کشیدنی ! " بعد بشقابش رو هل داد جلوتر و کمی نشست عقب و گفت " _ الهی شکرت ! دوت میرسه ؟ " کامیار بسته سیگارش رو گذاشت جلو نصرت که نصرت دو تا از توش در آورد و روشن کرد و یکیش رو داد به کامیار و خودشم یه پک به سیگارش زد و گفت " _ از کجا دوست داری شروع کنم ؟ کامیار _ از بچگی دیگه ! نصرت _ خب ، پس گوش کن ! ۹ ماهم بود که به دنیا اومدم اما نامردا تاریخ تولدم رو از صفر شروع کردن ! ۹ ماه رو این وسط مالوندن ! کامیار _ یعنی ۹ ماه خدمتت رپتو ؟ نصرت _ رپتو ! کامیار _ زرنگ نبودی ! من چشممو که تو این دنیا وا کردم ، گواهی ۱۱ ماه خدمتم دستم بود و ضمیمه پرونده کردم ! " چهار تایی زدیم زیر خنده که من حواسم پر شد و لیوان نوشابه رو ورداشتم و خوردم ! یه آن چشمام افتاد به کامیار و تازه فهمیدم چیکار کردم ! زیر چشمی یه نگاه به میترا کردم که دیدم یه لبخند رو لب شه!