" کامیار تا اینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد و مثلا خجالت کشید و آروم اومد جلوی من که پشت پادشاه واستاده بودم و گفت " _ راست میگی پاپا ؟! پادشاه _آری . کامیار _ خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس ؟ " رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه و فقط نگاهش کرد که کامیار یه دستی به ریش من کشید و گفت " _ وای ، چه ریش پر پشتی ! با چه شامپو ای می شوریش عزیزم که اینقدر براقه ؟! " دوباره مردم زدن زیر خنده که نصرت آروم به کامیار گفت " _ بابا قرار بود تو ساکت باشی و من نمایش رو اجرا کنم ! تو که ا مون به من نمیدی ! " کامیار بلند گفت " _ ساکت شو ! اینقدر در گوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه ! " بعد به پادشاه گفت " _ پاپا جون من فعلا قصد ازدواج ندارم ! اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم ! " پادشاه یه مرتبه با تحکم گفت " _ چه بکنی ؟! کامیار _ همون کاری که همه می کنن ! " دوباره مردم زدن زیر خنده ! این دفعه رجب خان هم شروع کرد به خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت " _ بانوی من خواستگار شما فردیست از خاندان سلطنتی ! "کامیار یه ناز دیگه کرد و گفت " _ سلطان کجا هس حالا این ایکبیری ؟! " نصرت دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و محکم گفت " _سلطان عرب از کشور همسایه بانوی من ! " کامیار یه نگاه به دستش کرد و گفت " _ تو چرا دستات سفیده و صورتت سیاه ؟! دو رگه ای ؟ا مال کدوم قبیله ای ؟! " دیگه مردم غش و ریسه رفتن ! نصرت بدبخت تازه یادش افتاد که دستاشو سیاه نکرده !" کامیار _ عیبی نداره ! من از نژاد ابلق خوشم میاد ! گفتی خواستگاره کجایی یه ؟! " نصرت دوباره دستش رو بلند کرد و یه طرف رو نشون داد و گفت " _ سلطان عرب از کشور همسایه ! کامیار _ پدر سوخته این طرفی رو که نشون میدی که روسیه س ! ولادیمیر پوتین می خواد بیاد خواستگاری ؟! " دیگه این مردم سرجاشون هی بلند می شدن و هی میشستن و می خندیدن ! نصرت بدبخت زود جهت دستش رو عوض کرد و گفت " _ سلطان عرب ! از کشور همسایه ! کامیار _ همونکه تا چند وقت پیش جوونا مونو می کشت و رو سر مردم بمب می ریخت ؟! نمیره الهی ! اسلحه رو زمین نذاشته ، داره میاد خواستگاری ؟ " یه مرتبه مردم از جاشون بلند شدن و همونجوری که می خندیدن شروع کردن به کف زدن که کامیار با همون صدای زنونه و عشوه گفت " _ الهی بمیرم براتون که چه دل خونی دارین ! " مردم محکمتر براش کف زدن که یه تعظیم جلو شون کرد و گفت " _ خب باشه دیگه ، لوسم نکنی ! بشینین بقیه شو براتون بگم ! " تو همین موقع رجب خان که از حرف های کامیار ترسیده بود ، آروم به کامیار گفت " _ اینا چیه میگی ؟! میآن میگیرن مونا !! " کامیار با همون صدای زنونه بلند گفت " _ شما مگه تو این مملکت زندگی نمیکنین رجب خان ، ببخشین سلطان بزرگ ! اینا مکالمات روزمره مردم ! تازه کلی چیزای دیگه هم قاطی ش داره که خوب نیست اینجا بگم ! " دوباره مردم از جاشون بلند شدن و همونجور که می خندیدن براش کف زدن ! نصرت که دید داره گند کار در میاد بلند گفت " _ وزیر اعظم تشریف فرما شوند ! " اینو که گفت یه هنرپیشه که نقش وزیر رو بازی می کرد اومد رو صحنه و چند تا عظیم به پادشاه و دخترش که کامیار باشه کرد و اومد جلو و گفت " _ قبله عالم به سلامت ! پادشاه _ هان وزیر اعظم از کشور چه خبر ؟ " تا اومد وزیر حرف بزنه که کامیار بهش گفت " _ تو وزیری ؟ وزیر _ آری بانوی من ! کامیار _ الان که دیگه وزیر نداریم گوگولی مگولی ! " اینو که گفت و لوپ وزیر رو گرفت و کشید ، گفت " _ تو حتما معاون اول بابامی ! " وزیر بیچاره خودشو جمع و جور کرد که پادشاه دوباره گفت " _ از اوضاع مملکت چه خبر ؟ وزیر _ قربانت گردم ، مردم در کوی و برزن مجلس کرده اند و شعار سر داده اند ! " کامیار با همون صدای زنونه زود گفت " _ خیلی غلط کردن ! پس تو اینجا چکاره ای ؟! " وزیر که این چیزا دیگه تو نقشش نبود بیچاره هول شد و گفت " _ چه باید کرد بانوی من ؟! کامیار _ هیچی ! فعلا برو دو تا جا رو افتتاح کن و سه تا نمایشگاه بذار سرشون گرم شه دیگه ! " مردم زدن زیر خنده که وزیر تند تند گفت " _ قربان میترسم بلوایی برپا شود ! کامیار _ نترس ! دو تا شونو که بگیری و بندازی زندون ،آدم میشن ! وزیر _ مجلسشان را چه کنم ؟ کامیار _ مجلس بی خطره ! غصّه اونو نخور ! " تا اینو گفت و صدای خنده تو سالن بلند شد که کامیار گفت " _ببین وزیر ! تا اسم مجلس اومد مردم به خنده افتادن ! " این دفعه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و سوت کشیدن ! رجب خان تند اومد بغل کامیار و آروم بهش گفت " _ تورو خدا برو سر یه موضوع دیگه ! پدرمونو در میاری آاآ ! " من همونجور که نیزه و سپر دستم بود ، داشتم از خنده می مردم که کامیار تلق تلق اومد جلوی من و گفت " _ سرباز ! آدامس K.P داری ؟! " سرمو انداختم پایین که مردم خنده ام رو نبینن !" کامیار _ سرباز با توأم ! میگم آدامس داری ؟ " جلو خودمو به زور گرفتم وگفتم " _ خیر بانوی بزرگ ! " کامیار با همون صدای زنونه گفت " _ خیر نبینی اگه دروغ بگی ! همین یه ساعت پیش ،دم در دو تا بسته خریدیم ! همه شونو لمبوندی ؟! بده به من یه دونه شو ! " دوباره مردم زدن زیر خنده ! منم با خجالت نیزه رو دادم اون دستم و از تو جیب شلوارم دو تا بسته آدامس رو دراوردم دادم به کامیار ! حالا مردم دارن فقط میخندن ! جریان طوری شده بود که دیگه رجب خان و نصرت و اون یارو وزیره اعظم هم فقط می خندیدن ! کامیار یه بسته رو واکرد و یه دونه گذاشت دهن خودشو یه دونه آورد جلو و گذاشت دهن من و گفت " _ آفرین به تو سرباز ! فقط این نیزه رو محکم تر بگیر که داره نمایش رو تو میچرخه ! و بعد برگشت طرف رجب خان و گفت " _ پاپا K.P میخوری ؟ " رجب خان اصلاً نمیدونست چی باید بگه ! تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلو و گفت " _ بانوی بزرگ اجازه شرفیابی به سلطان عرب را صادر می فرمایند ؟! "کامیار یه دستی تکون داد و گفت " _ بگو خاک بر سر وارد شود ! " تا اینو گفت و یکی از هنرپیشه ها از در ، وارد صحنه شد و دو تا تعظیم کرد و اومد جلو کامیار و یه تعظیم دیگه کرد و گفت " _ انا امیر العرب ! انا مشتاق الزیارتک ! " تا اینو گفت کامیار دستش رو گرفت جلو دماغش و گفت " _ مرده شور اون بوگند دهنتو رو ببرن ! آخه آدم میخواد بره خواستگاری سیر میخوره ؟ برو اون ور خفه م کردی ! " دیگه این مردم داشتن از خنده می مردن ! یارو بدبخت نمیدونست چیکار باید بکنه که کامیار هولش داد عقب و همونجور با صدای زنونه و عشوه گفت " _ از همون عقب تکلّم کن خر چسونه ! " یارو بدبخت دو قدم رفت عقب و دوباره شروع کرد مثلا نقشش رو گفتن " _ انا امیر العرب.... کامیار_ خب فهمیدم عربی ! حالا مال کدوم کشور هستی ؟ _ من سلطان سلاطین عرب هستم ! کامیار_ یعنی پادشاه دوبی م هستی ؟ " یارو یه نگاه به رجب خان کرد و بعد بلند و محکم گفت " _ نعم ! کامیار_ اوا ! زهرمار ! چرا داد میزنی بند دلم پاره شد ! مثل آدم بگو نعم ! " دوباره مردم خندیدن که یارو آرم گفت " _ نعم ! کامیار ببینم اومدی خواستگاری من ؟ کامیار_ آقاه من زنت بشم ، منو می بری دوبی کنسرت این خواننده ها ؟! " یه مرتبه مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن ! یارو بیچاره که نمیدونست چی بایا بگه ، گفت " _ نعم . " کامیار یه عشوه دیگه اومد و گفت " _ ببینم ، تو که با این دخترا سر و سری نداری ؟ " یارو بیچاره اصلاً این چیزا تو نقشش نبود ! داشت بدبخت از خودش دیگه می گفت ! یه نگاه به رجب خان می کرد و یه چیزی به کامیار میگفت " _ کدام دختران بانوی زیبا !؟ کامیار_ همونا که از اینجا میفرشن به دبی دیگه ! _ چنین چیزی نیست بانوی من ! کامیار_ غلط کردی ! همین چند وقت پیش گندش در اومد ! " مردم زدن زیر خنده ! نصرت که دید اوضاع داره ناجور میشه ، اومد جلو و گفت " _ بانوی من ، آیا اراده بازار و ابتیاع زر و زیور دارید ؟ کامیار_ کدوم بازار ؟ نصرت _ بازار مکاره شهر ! کامیار_ از اینجا بکوبم تو این ترافیک برم سبزه میدون ؟!! تو چه خری هستی دیگه ! حالا اگه پاساژ گلستان رو بگی ، یه چیزی ! نصرت _ هم اکنون دستور میدهم کجاوهها را حاضر کنند ! کامیار_ می خوای منو با شتر و کجاوه ببری پاساژ گلستان ؟! نصرت _ با اسب نیز میتوان رفت ! کامیار_ با الاغ چطور ؟! " مردم زدن زیر خنده !" کامیار_ حتما شتراشونم همه هاچ بک و کولر داره ؟! " مردم می خندیدن و این هنرپیشه های بیچاره نمیدونستن چی باید بگن !" کامیار_ حداقل بدبخت حالا که تو دربار یه ماشین پیدا نمیشه ، زنگ بزن یه آژانس بفرستن ! سلطان به این بیچاره گیر و گدایی نوبره والا ! " اینو گفت و یه نگاه به دور و برش کرد و گفت " _ چقدر گرمه اینجا ! کولر تو بارگاه ندارین ! هلاک شدم سیاه سوخته ! " اینو که گفت و شروع کرد شنلش رو در بیاره که رجب خان اشاره کرد و پرده تئاتر افتاد پایین ! " مردم بلند شدن و شروع کردن به کف زدن و یه نفر تو بلند وگو اعلام کرد که " پایان پرده اول " ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه و تا رسیدیم ، کامیار خودشو انداخت رو یه صندلی و یه بادبزن از رو میز ور داشت و همونجور که خودشو باد میزد گفت " _ هیچ نقش هاتونو بازی نمیکنین ها ! اصلاً خوشم نیومد ! " رجب خان و نصرت و وزیر اعظم که نمیدونم اسمش چی بود، مات واستاده بودن و کامیار رو نگاه می کردن که گفت " _ خدا مرگم بده ! دیدی بالاخره نتونستم اون چیزایی رو که باید میگ فتم بگم ! چی باید می گفتم ؟! بلایت بجانم و چی چی ؟!! " رجب خان یه نگاه بهش کرد و گفت " _ اما تو مادرزاد هنرپیشه ای آ ! " تا کامیار اومد یه چیزی بگه که در وا شد و یه دختر و یه پسر اومدن تو که رجب خان شروع کرد باهاشون دعوا کردن که چرا دیر اومدن و این حرفا . فهمیدیم که اینا همونایی هستن که ماها داریم جاشون بازی می کنیم . تا کامیار فهمید بلند شد کلاه گیس رو از سرش ورداشت و داد به دختره و گفت " _ بگیر خانم جون ! با این دیر اومدنت پدر ما رو در آوردی ! نصف گوشت تن مون آب شد جلو مردم تا آبروی شما رو بخریم ! " دختره یه نگاه به کامیار کرد و خندید و گفت " _ واقعا آفرین ! این چیزا رو از کجا می گفتین شما؟!! کامیار _ یه جوری گفتم دیگه ! بگیر خانم جون آماده شو واسه پرده بعدی . رجب خان _ مگه میشه ؟!! کامیار _ چی مگه میشه ؟ رجب خان _ الان که نمیشه جاتونو عوض کنین ! مردم صداشون در میاد ! کامیار _ به من چه مربوطه ؟! ما قرار بود یه چند دقیقه بیایم رو صحنه تا اینا برسن ! حالا که دیگه اومدن ! رجب خان _ بابا نمایش خراب میشه ! افت میکنه ! کامیار _ به درک ! حالا فکر میکنه نمایشنامه اتلو رو برده رو صحنه ! بگیر بابا این واموندهٔ رو ! " بعد اومد جلو و نیزه رو از دست من گرفت و گفت " _ بده به من سامان جون ! نمایش تموم شده ، تو هنوز چسبیدی به این ؟!! " نیزه رو از دستم گرفت و به رجب خان گفت " _ بگیر بابا ! دست این بچه پینه بست از بس این نیزه رو محکم فشار داد ! " رجب خان برگشت به نصرت گفت " _ نصرت این رفیقت اگه بقیه نمایش رو بازی نکنه خراب میشه همه چیزا! " نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد و اومد طرف ما و آروم به کامیار گفت " _ ببین ، من نمیدونم شماها کی هستین ! امشب چند بار به من کمک کردین . این کمکم بهم بکنین ! به خدا تا آبد ممنون تون میشم ! کامیار _ آخه بابا من نمیدونم بقیه داستان چیه ! من نتونستم همون چند تا جمله رو بگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش رو بازی کنم ! برم رو صحنه همه چی خراب میشه ها ! رجب خان _ تو همینایی رو که گفتی بگو ، کاریت نباشه . سالن داشت می ترکید از خنده ! " تو همین موقع دوباره در واشد و مدیر تئاتر اومد تو و به رجب خان گفت " _ این کیه ؟ رجب خان _ دوست آقا نصرته . مدیر تئاتر _ باهاش قرارداد بنویس ! کامیار _ برو بابا دلت خوش ! ما اینجا داریم از ترس می لرزیم ، تو میخوای قرار داد باهامون ببندی ؟! رجب خان _ حالا بذار این پرده رو بعضی کنیم تا بعد . " مدیر تئاتر رفت و رجب خان گفت " _ یالاه بچه ها ، لباس عوض کنین که دکور رو عوض کردن ! الان باید بریم رو صحنه ! کامیار _ لباس چی عوض کنیم ؟! رجب خان_ یه شنل دیگه باید بپوشی . کامیار _ شنلم خوبه ، یه دامن دیگه بهم بدین ! رجب خان _ دامن دیگه برای چی ؟! کامیار _ بابا این خیلی بلنده ! حداقل یه چیزی بدین تا بالای زانو باشه ! هنری تره ! " همه زدن زیر خنده . دختره که اسمش میترا بود اومد جلو و گفت " _ بیاین من یه شنل دیگه بهتون بدم . کامیار _ جای شنل یه کفش دیگه بده ! این پاشنه هاش خیلی بلنده ! دو سه بار نزدیک بود پام پیچ بخوره ! شما خانما چطور تعادل تونو رو اینا حفظ می کنین ؟! رجب خان _ دیر شد آ ! کامیار _ برو بابا ! یه چیکه آب ندادی بخوریم گلومون تازه بشه ! تو نمایش بعدی یا باید رول مقابلمو خانم هدیه تهرانی بازی کنه یا اصلاً بازی نمی کنم ! " دوباره همه زدن زیر خنده که مدیر تئاتر اومد و صدا مون کرد . کمیار شنلش رو عوض کرد و همگی راه افتادیم طرف صحنه که من صداش کردم و گفتم " _ کامیار ، من دیگه چرا بیام ؟! این پسره که خودش اومده ! کامیار _ به ! نمایش داره رو تو و این نیزه ت میچرخه ! _لوس نشو ، جدی میگم ! کامیار _ تموم دلگرمی من به اینه که توام رو صحنه ای ! اگه تو نباشی منم نمیرم رو سنّ ! رجب خان _ بابا شمام بیا دیگه ! یه گوشه واستادی و این نیزه رو نگه داشتی ! کاری نداره که ! ماشاالله دوستت داره جای تموم ماها نقش بازی میکنه ! " دیگه چیزی نگفتم . راستش برای خودمم جالب بود که یه همچین کاری کردین ! راه افتادیم که بریم طرف صحنه که کامیار یه پسره رو که ارگ میزد و موسیقی نمایش رو اجرا میکرد، صدا کرد و گفت " _ شما ارگ میزنی ؟ " پسره با خنده گفت " _ آره ، بد میزنم ؟ کامیار _ نه، اصلاً ! اما اینی که میزدی چی بود ؟ پسره _ سمفونی شهرزاده ! هزار و یکشب ! کامیار _ عمه تون اسمش شهرزاده یا خاله تون ؟! " پسر زد زیر خنده که کامیار بهش گفت " _ پسر جون شهرزاد به من و تو چه ربطی داره ؟ پسره _ پس چی بزنم ؟! آخه نمایش تیپ داستان های هزار و یک شبه . کامیار _ تو فعلا اون هزار و یک شب رو ول کن . این یه شب رو بچسب ! دلم میخواد یه آهنگ شیش و هشت بزنی که این دیوارا به قر و اطوار بیافتن ! پسره _ آخه ممنوعه ! کامیار _ چی ممنوعه ؟! قر دادن دیوار ممنوعه ؟! " پسره دوباره زد زیر خنده و گفت " _ نه بابا ، آهنگ قری ممنوعه ! کامیار _ اون مال قدیم بود ! الان تو مدارس م ، قبل از اینکه بچه ها برن سر کلاس ، ثابت شده یه بابا کرمی چیزی بزنن سطح آموزش بالاتر میره ! _ آخه چی بزنم ؟! _اینو ابزن ! " بعد شروع کرد به آهنگ شعر خوندن و بشکن زدن !" _ شب شب رقصه - یالا یالا ! موزیک و دنس بایلا بایلا . رجب خان _ اینا چیه دیگه ! میان جلوی نمایش رو میگیرنا ! کامیار _ یا باید از این آهنگا این بزنه یا بازی بی بازی ! پسره _ خب حالا یه چیز دیگه بگو بزنم ! کامیار _ چه خوشگل شدی امشب رو بلدی ؟ پسره _ آره بابا بلدم ! کامیار _ بزن خب ! پسره _ چیزی شد پای شماها ! کامیار _ تو بزن ، چیزی شد پای من ! اما اگه برم رو سنّ و یه مرتبه نزنی برمی گردم بیرون آ ! " اینو گفت و راه افتاد طرف صحنه و ماهام با خنده دنبالش رفتیم . پرده هنوز پایین بود و ماها هر کدوم سرجامون واستادیم که کامیار به پسره که پشت یه چیزی شبیه تور واستاده بود و داشت ارگ ش رو آماده می کرد یه اشاره کرد و اونم شروع کرد به زدن ! پرده رفت بالا و یه مرتبه مردم شروع کردن با کف زدن ، موزیک رو همراهی کردن ! مردم دست می زدن و مدیر تئاترم پشت صحنه می زد تو سر خودش ! من حواسم به مدیر تئاتر بود که یه مرتبه متوجه شدم کامیار با اون دامن و شنل و کفش پاشنه بلند ، وسط صحنه واستاده و مثلا داره رو زمین تند تند دنبال یه چیزی میگرده اما حرکاتش طوری بود که درست مثل این بود که داره با آهنگ می رقصه ! مردم دیگه سر جدا شون بند نبودن ! بعضی ها که همینجا شروع کردن به رقصیدن ! رجب خان بیچاره پرید جلوی کامیار و با التماس بهش گفت " _ جون مادرت بگو قطع کنه ! الان همه مونو از اینجا بیرون می کنن آ ! " کامیار به پسره که ارگ می زد یه اشاره کرد که اونم آهنگ رو قطع کرد ! مردم شروع کردن به دست زدن برای کامیار که یه نگاه بهشون کرد و گفت " _ عجب آدمای سواستفاده چیای هستین شما ! من دارم رو زمین دنبال کلیدم می گردم شما برام کف میزنین ! " یکی از تماشاچی ها با خنده گفت " _ پس این آهنگ چی بود ؟! کامیار _ این آخرین شب از سنفونی هزار و یک شب بتهوون بود دیگه ! حدود ساعت یازده و نیم اون وقتا ! نه دیر وقت بود ، تا حالا اجراش نکرده بودن ! " دیگه این مردم دل شونو گرفته بودن و می خندیدن ! تو همین موقع اون پسر کوچیکه که من و کامیار برده بودیمش دستشویی شروع کرد به گریه کردن که کامیار یه نگاه به مادرش کرد و گفت " _ خواهر من یه خرده برس به این بچه ها ! دستشویی ش رو که این سربازه برد و سرپاشم من گرفتم ! حداقل غذاش رو شما خودت بهش بده تا ما بازی مون تموم شه و بیایم کمکت ! "خانمه که غش کرده بود از خنده گفت " _ اوا ! پس شما زحمتش رو کشیدین ؟! کامیار _ اختیار دارین ! وظیفه م بود . خیال تون راحت ، قشنگ طهارتش گرفتم ! " مردم دوباره زدن زیر خنده ! دیگه منم نتونستم خودمو نگاه دارم و شروع کردم به خندیدن ! نصرت زود اومد جلو و گفت " _بانوی بزرگ ، بازار در قرق شماست ! " صحنه نمایش رو قبلا به صورت بازار درست کرده بودند . با مقوا و تخته سه لا ، چند تا حجره درست کرده بودن و رجب خان و وزیر اعظم که لباساشونو عوض کرده بودن ، مثلا مغازه دار بودن و یه مرد که حدود سی و هفت هشت سالش بود ، شده بود شاعر مغازه دار و نقش یه پسر جوون رو بازی میکرد . نصرت اومد و دست کامیار رو گرفت و بردش جلو حجره طلا فروشی و پسره زود اومد جلو و تعظیم کرد و گفت " _ای بانوی زیبا در خدمتم ! امر بفرمائید تا جان ناقابل نثار قدوم تان کنم . " کامیار یه نگاه بهش کرد و با همون صدای زنونه و عشوه گری گفت " _ امروز مضنه سکه چنده ؟ " مردم زدن زیر خنده ! پسره بیچاره نمیدونست چی جواب بده که نصرت آروم به کامیار گفت " _ قراره تو به این پسره اظهار عشق کنی ! کامیار _ بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوریه ! " بعد به پسره گفت " _ طلا رو گرمی چند ورمیداری ؟ پسره _ طلا چه ارزشی دارد ؟ جان من فدای شما باد ! کامیار _ اینا که تعارفه ! طلا رو چند ور میداری ؟! " نصرت آروم زد تو پهلوی کامیار و گفت " _ بابا قراره مثلا تو عاشق دلخسته این پسره بشی ! کامیار _ این پسره که اه نداره با ناله سودا کنه ! من اگرم قراره عاشق بشم عاشق صاحاب مغازه میشم نه شاگردش ! نصرت _ بابا لج نکن ! سناریو اینطوری یه ! کامیار _ چه لجی دارم بکنم ؟! کی گفته من اینقدر خرم که صاحاب مغازه رو ول کنم ، بچسبم به شاگردش ! من تو زندگیم تا حالا از این خریت ا نکردم ! " حالا این دو تا دارن اینا رو به همدیگه میگن و ما و مردیم داریم از خنده غش می کنیم ! پسره که دید کامیار داره این چیزا رو میگه ، مثلا اومد کار رو درست کنه و گفت " _ای بانوی زیبا !ای زیباترین ! حیف نیست که عشق و مهر و محبت را به بهایی اندک بفرشیم ؟! کامیار _ اولا بهایی اندک نیست و کلّ شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قبالم ! ثانیا ، بدبخت برو فکر نون باش که خربزه آبه ! پس فردا که تو اولین اجاره خونه موندی تازه میفهمیم عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه ! حرف بیخودی نزن و بپر اون پیرمرده رو که صاحاب مغازه س صدا کن بیاد جلو ! " پیرمرده رجب خان بود که ته مغازه سرشو انداخته بود پایین و می خندید ! تا کامیار اینو گفت ، زود اومد جلو و آروم بهش گفت " _ تورو خدا عاشق این بشو ! آبرومون رفت جلو مردم ! کامیار _ واسه من فرقی نداره عاشق کی بشم ! اگه پول شو تو میدی ، من عاشق این پسره بشم ! عشق بیمای فطیره این روزا ! " مردم شروع کردن براش کف زدن که برگشت طرف مردم و گفت " _ شما بگین ! کدوم تون دختر به آدم آس و پاس میدین ؟! " مردم صوتی می زدن براش که نگو ! کامیار دست نصرت رو گرفت و افت " _ بیا بریم یه مغازه دیگه ! اینجا معامله مون نمیشه ! نصرت _ جون مادرت آبرو مونو نبر ! عاشق همین بشو بره پی کارش ! " کامیار یه خرده مکث کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت " _ حالا تو چند سال ت هس ؟! پسره _ هیجده بهار از عمر را پشت سر گذاشته ام ! " کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت " _ تابستون و پاییزش رو حساب نمی کنی ؟! مرد حسابی تو هیچی هیچی نه ، ده سال از من بزرگتر نشون میدی ! حالا هجده بهار را پشت سر گذاشته ای ؟! " دوباره مردم زدن زیر خنده ! مرد که خودشم خنده ش گرفته بود ، آروم به کامیار گفت " _جون من سر به سرم نذار بذار کارمونو بکنیم و از نون خوردن نیفتیم ! کامیار _ حالا نشت مشت چی داری ؟ پسره _ هیچ بانوی من ! دستم خالی اما دلم پر از عشق است ! اگر شما عشق مرا بپذیرید ، ثروتمند ترین مرد جهان خواهم شد ! کامیار _ پس چشمت دنبال پول منه ؟! بفرما! " اینو گفت و شصت ش رو به پسره نشون داد ! دیگه این مردم داشتن از خنده خودشون رو خراب می کردن ! ماها که رو صحنه جلو خودمونو ول داده بودیم و قاه قاه می خندیدیم ! پسره بدبخت سرخ و سفید شد و گفت " _ ولی بانوی زیبا ، من بی نیاز از هر چیز هستم و فقط خواهان عشق شمایم ! کامیار _ پس خره بذار من زن اربابت بشم . بعدأ یه جوری با تو کنار میام ! " نصرت آروم به کامیار گفت " _ بابا جون مادرت عاشق این بشو بره پی کارش ! الان پرده دوم تموم میشه ها ! کامیار _ بابا منکه یه بار بیشتر نمیتونم شوهر کنم ! بذار حداقل زن یه آدم پولدار بشم که یه کنسرت دوبی ما رو ببره ! این پسره که با این سر و وضعش یه سینما تو لاله زار نمیتونه بره ! " دوباره مردم زدن زیر خنده ! دیدم نخیر این ول کن نیست ! اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه ! من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم ، یه خرده رفتم جلو تر و آروم درگوشش گفتم " _ کامیار ول می کنی یا نه ! " کامیار یه نگاهی به من کرد و بلند گفت " _ به جون تو اگه زن این بشم بیچاره میشم ا ! آرزوی یه خرید از Day to Day به دلم میمونه ها ! " مردم دوباره زدن زیر خنده ! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت " _ باش ! جهنم ! بذار منم سیاه بخت بشم ! " بعد به پسره گفت " _ شماره اون موبایل واموندهٔ ت رو بده ، شب از تو قصر یه زنگ بهت بزنم ! پسره _ موبایل چیست ؟ کامیار _ همونکه الان هر عمله بنایی یه دونه دست شه ! اونم نداری بدبخت ؟! " دیگه نمیتونم بگم مردم چیکار داشتن می کردن از خنده . فقط از تو سالن صدای خنده می اومد ! اونم چه خنده هایی !" نصرت _ سرور من اینجا قندهار است ! بزرگترین و آبادترین شهر جهان ! کامیار _ آره ، قندهار است اما در زمان مولا محمد عمر ! ویترین تمام طلا فروشی ها خالی است ! نصرت _ چنین نفرمایید بانوی بزرگ ! کامیار _ چنین میفرماییم پدرت را هم در میآوریم ! این پسره عین جوونای شهر خودمونه که ! در واقع می شود گفت که علاف است ! " دوباره مردم زدن زیر خنده ! آروم بهش گفتم " _ کامیار اگه لوس بازی رو تمومش نکنی ، این نیزه و سپرم رو میندازم زمین و از رو صحنه میرم بیرون ! کامیار _ باشه اما فقط بخاطر تو به این پسره جواب مثبت میدم ! "بعد برگشت طرف پسره و گفت " _ اهای جوان رعنا و برازنده ، من از نخست شیفته تو گشته بودم اما میخواستم ترا بیازمایم که ببینم علم بهتر است یا ثروت ! " یه دفعه همه تماشاچی ها با هم داد زدن " ثروت ! ثروت ! ثروت !" " کامیار برگشت طرف شونو گفت " _ آره چنین است ! علم در خدمت ثروت است ! اینها همه شر و ور است که ما می گوییم و فقط به درد کتابهای مدرسه و زنگ انشاُ می خورد ! " مردم شروع کردن بارم براش کف زدن ! تو همین موقع یارو عربه اومد رو صحنه و تا رسید به کامیار گفت " _ اسلام علیک یا بنت سلطان ! شما چرا برای خرید زر و گوهر و جواهر بخود زحمت داده و به بازار آمدید ؟! دستور می دادید تا تمام زر و گوهر بغداد را به پای شما میریختم ! " کامیار یه نگاهی به عربه کرد و بعد برگشت طرف من و گفت " _ این پدر سوخته داره منو وسوسه می کنه ! بذار زن این بشم ! " یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که برگشت طرف عربه و گفت " _ من هیچگاه عشق را به زر وگوهر نمیفروشم ای عرب شیر شتر خور ! عربه _ ولی بانوی من ، از وصلت ما دو کشور و یکدیگر متحد خواهند شد و علیه دشمن خواهند ایستاد ! من در بغداد کاخی زیبا برای شما آراستهام ! کامیار _ تو مال عراقی ؟! پدر سوخته تا چند وقت پیش از دست موشک ها و راکت های تو ، طویله های شمال به قیمت قصرهای زرین اجاره داده می شد ! حالا که قراره بمب بارونت کنن دست اتحاد به ما خواهی داد ؟! برو پدر سگ که ما خر نمیشیم ! " تا اینو گفت مردم از جاشون بلند شدن و کف زدن . سوت کشیدن ! هلهله می کردن ! اصلاً باورم نمیشد که مردم اینقدر به هیجان بیان ! مدیر تئاتر که اینو دید ، بدبخت از ترسش پرده رو انداخت ! تا پرده افتاد ، ماها با دل راحت شروع کردیم به خندیدن ! ماها اینطرف میخندیدیم و مردم اون طرف پرده ! این کور شده که واستاده بود و ماها رو نگاه می کرد ! انگار نه انگار که ولوله انداخته بین مردم ! رجب خان اومد بغلش کرد و گفت " _ واقعا شیر مادرت حلالت باش ! کامیار _ خیلی ممنون اما من با شیر خشک بزرگ شدم ! دست گاو درد نکنه ! " یه مرتبه با دستش زد رو پاش و گفت " _ دیدی بازم اون جمله ها رو نگفتم !ای دل غافل ! از بس که رو صحنه هول ،می شم یادم میره اونا رو بگم ! چی بود اونا ؟! بلایت به جانم ... دیگه چی بود ؟ " ماها دوباره زدیم زیر خنده که در صحنه واشد و اون دختره و پسره در حالیکه از خنده اشک از چشماشون میاومد ، اومدن تو و تا رسیدن دختره به کامیار گفت " واقعا عالی بود ! باید بگم تا حالا یه همچین هنرپیشه ای ندیده بودم ! کامیار _خیلی ممنون اما بیا خانم جون ، این کلاه گیس رو بگیر و پرده آخر رو خودت بازی کن ! رجب خان _ باز شروع کردی ؟! کامیار _ بابا من خراب میکنم ا ! من دو تا جمله رو هنوز نتونستم بگم آخه ! رجب خان _ تو اینقدر قشنگ بازی کردی که دیگه اون جملهها رو لازم نداریم ! کامیار _ نه ! من میخوام نونی که می خورم حلال باشه ! میترسم تو پرده آخرم اینا یادم بره بگم ! خب عیبی نداره ، آخر شب صد تومان بابت این سه تا جمله از مزدم کم کن ! " تو همین موقع ارگیست اومد جلو و گفت " _ خوب زدم ؟! کامیار _ عالی بود ! دستت درد نکنه ! چی بود اون هزار و یکشب ؟! مال آدمای تنبل بی عرضه ! " پسر خندید و گفت " _ تنبل بیعرضه برای چی ؟! کامیار _ آدمی که هزار و یک شب بشینه و قصّه گوش بده و به قصّه وگو کار نداشته باشه ، هم تنبله هم بی عرضه ! " همه زدیم زیر خنده و رفتیم اتاق پشت صحنه که دیدیم مدیر تئاتر برامون مالشعیر فرستاده بالا ! گلوی من یکی که شده بود عین چوب کبریت ! تو اون گرمای پشت صحنه ، مالشعیر خنک چه مزه ای بهمون داد ! خلاصه پرده سوم اجرا شد و اینقدر مردم خندیده بودن و اشک از چشماشون اومده بود که همه یکی یه دستمال دست شون بود ! بالاخره کارمون تموم شد و نصرت حساب کتابش رو با رجب خان کرد و دست دختره رو که اسمش میترا بود گرفت و به ما گفت بریم . چهار تایی از تئاتر اومدیم بیرون . دم در بهمون گفت دنبالم بیاین . ما هم دنبالش رفتیم تو یه خیابون فرعی که رفت و آمد توش کم بود . نصرت رفت یه گوش پیاده رو واستاد و یه نگاهی به ماها کرد و گفت " _ من هنوز اسم شماها رو نمیدونم ! کامیار _ من کامیارم ، این سامان . نصرت _ دست جوفتتون درد نکنه . امشب خدا شماها رو از رو هوا برای من فرستاد ! اما حساب حسابه کا کا برادر ! پانزده هزار تومن اونجا بهم قرض دادین بازی م کردین ! من اینجا شبی سه تومن میگیرم بازی میکنم. این میترام شبی یک و نیم . حالا بگو پنج تومان ! مک بیست تومان بهتون بدهکارم !