کامیار _ میخوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن !

_ پس پاشو من بشینم !
کامیار _می خوای من همینجا واستم تو بری برگردی ؟!
_
حرکت میکنی یا نه ؟
کامیار _ پس تو ماشین رو روشن کن ! منکه دل اینکار رو ندارم !
_
واقعا که کامیار !
کامیار _ حداقل دنده رو تو عوض کن ! چقدر سنگدل شدی امروز !
"
در رو واکردم و به شقایق گفتم "
_
خواهش می کنم شما بفرمایین تو ! خجالت مون ندین !
شقایق _ اختیار دارین !
_
ماشین گرم کرده ، باید کمی خنک بشه ، یه خرده طول میکش !
شقایق _ پس بفرمایین تو یه چایی میل کنین تا ماشین خنک بشه .
"
تا اینو گفت ، دست کامیار رفت طرف دستگیره در که من زود سوئیچ رو پیچوندم و ماشین روشن شد ! کامیار یه فحش زیر لب بهم داد که محلش نذاشتم و به شقایق گفتم "
_
خب روشن شد ، شما دیگه بفرمایین خدانگهدار .
فرهاد رحمت الله ! اما یه دستشون خطرناکن و مردم آزار ! مثل این دلارام ! عشقش از دستش بره و تبدیل میشه به انتقام !
_
نه بابا ، اونطوری هام نیست !
کامیار_ اگه دلارام همین شبا نیومد تو اتاقت و سرتو با چاقو نبرید !
_
فیلم جنایی زیاد دیدی تو !
کامیار_ سوار شو بریم که دیر شد .
"
دو تایی سوار ماشین شدیم و رفتیم سراغ برادر احتمالی گندم . همونجور که می رفتیم به کامیار گفتم "
_
کامیار ، اگه نتونیم گندم رو پیدا کنیم چی ؟
کامیار_ هیچی ! مگه ما باعث این اتفاق شدیم ؟!
_
نه ، از نظره چیز دیگه میگم .
کامیار_ از نظره اینکه دوستش داری ؟
_
آره .
کامیار_ تو مطمئنی که دوستش داری ؟
_
آره .
کامیار_ من فکر نکنم !
_
چرا ؟!
کامیار_ ببین ! اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تو میتونستی با قاطعیت بگی که دوستش داری یا نه !
_
چه ربطی داره ؟
کامیار_ الان دوست داشتن رو با دلسوزی و حرص با هم قاطی کردی ! یه خرده دوستش داری ! یه خرده دلت براش می سوزه ! بقیه ش میشه حرص !
_
یعنی چی ؟!
کامیار_ چون پیش ت نبوده ! آدمیزاد اینطوریه ! وقتی چیزی رو از جلوش ور میدارن یا ازش میگیرن یا ممنوعش می کنن ، حرص ورش میداره !
اگه گندم الان پیشت بود ، شاید با همون نگاه کردن بهش و باهاش حرف زدن و گفتن و خندیدن ارضا می شدی ! جلوی دو تا جنس مخالف رو وقتی گرفتی ، رابطه شون به محض بهم رسیدن تبدیل میشه به زیاده روی ! حرص ! ولع ! یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رو رفع میکنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده ، انقدر می خوره که میرسه به مرز ترکیدن ! حالام شاید احساس تو ، تنها عشق نباشه !
_
بالاخره برای اینکه این احساس رو بفهمم ، احتیاجه که پیداش کنیم .
کامیار_ بگو به امید خدا .
_
ببینم ، پسره رو دیدی می خوای بهش چی بگی ؟
کامیار_ تو هیچی نگو که کارا رو خراب کنی ! من خودم یه کاریش می کنم .
"
نیم ساعت بعد رسیدیم بالای .... و اونجا کامیار از چند نفر آدرس رو پرسید و رفتیم پایین و رسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار میکرد .
ماشین رو یه جا پارک کردیم و رفتیم دو تا بلیط گرفتیم و رفتیم تو . نمایش هنوز شروع نشده بود . کامیار از یه نفر که بلیط رو می گرفت سراغ پسره رو گرفت . فهمیدیم که پسره همونه و الانم پشت صحنه ، داره برای نمایش آماده میشه . راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود و نمیذاشتن کسی بره پیش هنرپیشه ها .
با کامیار واستاده بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم که یه مرتبه کامیار کلکی زد !
دو تا پسر بچه بغل ما واستاده بودن ، اونی که کوچیکتر بود ، دستشویی ش گرفته بود و بزرگتره هی بهش میگفت باید صبر کنه تا باباشون بیاد . کامیار که اینو شنید به پسر بزرگه گفت "
_
عمو می خواین برین دستشویی ؟
"
پسره یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
_
بله اما نمیدونیم کجاس !
کامیار_ بیاین من بهتون نشون میدم .
"
بعد خودش دست بچه کوچیکه رو گرفت و به منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه رو بگیرم و چهار تایی راه افتادیم طرف جایی که هم میخورد به دستشویی و هم راه پشت صحنه بود ! تا رسیدیم به در ، یه نفر جلومونو گرفت و گفت تا نمایش شروع نشه ، نمیشه کسی بره دستشویی ! کامیار آروم بهش گفت "
_
آقا بچه ها هله هوله خوردن و خلاف ادب اسهال شدن ! اگه نذاری همین الان ببرم شون دستشویی باید یه سطل و یه خاک انداز و یه جارو نیم کیلو خاکستر بیاری که کف سالن انتظار از نجاست طاهر بشه ! خالا خودت میدونی !
"
یارو خندید و در رو واکرد و رفتیم تو . کامیار اول بچه ها رو برد دستشویی و وقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا و فرستادشون طرف سالن انتظار و دست منو گرفت و برد طرف اتاق گریم .
تا از چند تا پله بالا رفتیم و رسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر با لباس هنرپیشگی ، در حالیکه صورتش رو سیاه کرده ، واستاده و داره با دو تا مرد دیگه حرف میزنه ! حرف که چه عرض کنم ! اون دو تا داشتن تهدیدش می کردن و اونم هی بهشون التماس میکرد که آبرریزی نکنن . ماها جامون طوری بود که پشت سر پسره بودیم و ما رو نمیدید !
کامیار یه خرده واستاد و گوش کرد و بعد رفت جلو که دو تا مردا ساکت شدن و یه اشاره به پسره کردن و گفتن "
_
اینا با توان ؟
"
پسره برگشت یه نگاهی به ما کرد و گفت
_
بله ، بفرمایین !
کامیار_ ما رو منصور خان فرستاده .
پسره _ منصور خان کیه ؟
کامیار_ شما نمیشناسید شون ؟
پسره _ خیر !
کامیار_ گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده !
"
کامیار اینو که گفت ، اون دو تا مردا که خیلی م گردن کلفت بودن گفتن "
_
پس داداش زودتر بدهی ت رو بده که رفیق ت الان سخت بهش نیازمنده !
"
بعد هر دو زدن زیر خنده ! کامیار دست کرد جیبش و ده تا هزاری دراورد که یکی از مردا اومد جلو که از کامیار بگیره ، تا دستش رو دراز کرد ، کامیار پولها رو کشید عقب و گفت "
_
من این طلب رو باید بدم به آقا نصرت ! دیگه خودش میدونه !
"
بعد رفت جلو اون پسره ، ده تا اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستش که بالافاصله اونا ازش گرفتن و با یه لحن بد بهش گفتن "
_
بقیه ش !
"
پسره با التماس گفت "
_
به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم ! تا آخر نمایش صبر کنین ، یه خرده ش رو بهتون میدم و تا آخر هفته بقیه ش رو صاف می کنم !
"
تا اینو گفت ، یکی از مردا یقه شو گرفت و یه چک زد تو گوشش و گفت "
_
نانجیب ، بهت میگم وقت نداری دیگه ! یا همین الان جنس رو بده یا پولش رو !
پسره _به جون هر سه تا مون پول ندارم !
"
یارو یه چک دیگه زد تو صورتش و گفت "
_
پولت می کنم الان ! جنسا رو به کی فروختی ؟!
پسره _ و الله دادم به چند نفر ، امروز فردا پولش رو می گیرم !
"
دست یارو بالا که رفت یکی بزنه که پسره دستاشو گرفت جلو صورتش و با حالت گریه گفت "
_
نزن تورو خدا آقا سید ! میدونم گردن کلفتی و پهلون ! منم که دیگه زدن ندارم ! سر و صورتم زخمی میشه نمیتونم برم رو صحنه ، اون وقت این چندر غازم نمیتونم بهتون بدم !
"
من یه مرتبه حالم بد شد و به یارو گفتم "
_
واسه چی میزنی ش ؟! مگه مملکت قانون نداره ؟!
"
تا اینو گفتم یارو یه صدائی از دهنش دراورد و گفت "
_
به تو چه جو جو ؟!
_
اگه یه بار دیگه بزنی ش با من طرفی !
"
یارو همونجور که می اومد طرف من گفت "
_
اول خودتو میزنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره !
"
تا دو قدم ورداشت که کامیار بهش گفت "
_
اگه دستت رو این بلند بشه ، به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه !
"
اینو که کامیار گفت ، یارو واستاد و یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد برگشت طرف پسره و گفت "
_
یا همین الان بقیه حساب رو میدی یا یه آبروریزی ازت بکنم که از اینجا بندازنت بیرون !
"
پسره فقط نگاهش کرد که یارو گفت "
_
میدی یا نه ؟!
پسره _ ما که پول ندارم ، آخرشم اینه که از اینجا بیرونم می کنن ! اما می خوام ببینم به این میگن مردونگی ؟
"
یارو گفت "
_
زرزر نکن ! پول نداری برو از رفقات قرض بگیر !
پسره _ اونام وضع شون از من خرابتره !
کامیار _ حسابش چقدره ؟
"
یارو برگشت طرف کامیار و گفت "
_
تو میخوای جورشو بکشی ؟
کامیار _ شاید !
یارو _ ده دادی ، پنج چوق دیگه م روش !
"
کامیار دست کرد تو جیبش و کیفش رو دراورد و پنج هزار تومن شمرد و داد به یارو . یاروام یه خنده ای کرد و برگشت طرف پسره و گفت "
_
دیدی گفتم پولت میکنم !
"
بعد دوباره یه خنده ای کرد و با رفیقش گذاشت رفت . موندیم من و کامیار و پسره .
پسره یه خرده صبر کرد تا اون دو تا رفتن و بعدش به ما گفت "
_
دست تون درد نکنه ! اینا خیلی آشغالن ! اگه شماها نبودین واقعا پولم می کردن !
کامیار _ از لبت داره خون میاد !
"
با آستینش خون رو لبش رو پاک کرد و گفت "
_
من منصور خان نمیشناسم ! کیه اینی که میگین ؟
`
کامیار خندید ، پسره هم خندید و گفت "
_
رکب بود ؟
کامیار _ای ! همچین !
"
پسره دستش رو دراز کرد طرف کامیار و گفت "
_
هر چی که بوده ، به موقع به دادم رسیدین !
"
با کامیار دست داد و بعدش و منم دست داد و گفت "
_
حتما یه کاری با من دارین ! هنرپیشه معروفی نیستم که خواسته باشین ازم امضا ممضایی چیزی بگیرین ، حتما کار دیگه باهام دارین !
کامیار _ تقریبا .
پسره _ فعلا نمایش داره شروع میشه و هنرپیشه زن مونم با یه سیاهی لشکر نیومده ! بیاین بریم " صورتخونه " تا شما یه چایی بخورین ماهام یه خاکی تو سرمون بریزیم !
"
من برگشتم به کامیار نگاه کردم که گفت "
_
اتاق گریم رو میگه !
پسره _ ماها بهش میگیم صورتخونه ! اسم قدیمی یه ! فعلا بیاین تا بعدأ با هم حرف بزنیم .
"
سه تایی رفتیم پشت صحنه . اونجا یکی دو تا مرد داشتن گریم می کردن و با هم حرف می زدن . یکی شون که انگار رئیس شون بود خیلی ناراحت و عصبانی بود و تا چشمش به پسره افتاد شروع کرد باهاش دعوا کردن و گفت "
_
همه ش تقصیر توی ! این پسره و دختره رو تو ضامن شدی وگرنه بهشون کار نمی دادم که الان دستمو بذارم تو پوس گردو !
پسره _ بابا حتما الان پیداشون میشه ! یه یه ربعی هنوز وقت هس !
"
یارو که داشت تند تند یه تاج میذاشت سرش گفت "
_
اگه پیداشون نشه چه خاکی تو سرم کنم ؟! جواب مردم رو چی بدم ؟! جواب صاحاب تئاتر رو چی بدم ؟!
"
پسره که خودش حسابی کوک بود گفت "
_
حالا شما اینقدر خودتو ناراحت نکن رجب خان ! بالاخره جور میشه دیگه !
رجب خان _ چی جور میشه ؟ از رو هوا هنرپیشه واسه م می باره ؟! دارم بهت میگم نصرت ، اگه اینا امشب پیداشون نشه و نمایش خراب بشه ، از فردا خودتم اینطرفا آفتابی نشو ! واسلام !
نصرت _ آخه آدم شمام که نیومده !
رجب خان _ آگه آدم من نیومده ، کنترل چی تئاتر رو گذاشتم جاش . نقش اونم که یه ربع بیشتر نیست ! مردم رو که بشونه رو صندلی ها شون میاد لباس می پوشه ! اون دو تا رو چیکار کنیم ؟!
"
نصرت رفت تو فکر که رجب خان که گریم و لباس پوشیدنش تموم شده بود بهش گفت "
_
این دو تا رفیقاتن ؟
نصرت _ نه ، یعنی آره !
تعجب خان _ بالاخره آره یا نه؟
نصرت _ آره بابا ، آره !
رجب خان _ خب لباس تن شون کن بفرستشون تو دیگه ! یه چرخ بزنن نمایش تمومه !
نصرت _ آخه اینا ...!
"
رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه و گفت "
_
آخه نداره دیگه ! پسره که سیاهی لشکره و اصلاً حرف نمیزنه ! دختره م که دو تا اه می کشه و یه آره و نه میگه و چهار تا قدم راه میره ! حتما این رفقات راه رفتن بلدن دیگه ! نمایش م که رو خودت میچرخه ! چهار تا کلوم چرت و پرت بگو و دو تا ادا در بیار و مردم رو بخندون و پرده افتاده !
"
بعد برگشت طرف من و کامیار و گفت "
_
چی میگین شما ؟!
کامیار _ یعنی ما بریم نمایش بازی کنیم ؟
رجب خان _ بله !
کامیار _ یعنی از این لباسا بپوشیم و گریم کنیم و بریم رو صحنه جلو مردم ؟
رجب خان _ آره دیگه !
کامیار _ یعنی من و این نرسیده بشیم هنرپیشه تئاتر ؟
رجب خان _ تئاتر هملت رو که نمیخواین اجرا کنین ! نقشی م که ندارین ! یکی تون یه نیزه دستش می گیره و یه گوش عین مجسمه وامیسته ! اون یکی تونم یه کلاه گیس سرش میکنه و یه دامن پاشو و یه شنلم میندازه رو دوشش و میشه دختر سلطان ! سه چهار تا جمله م بیشتر نباید بگه ! تازه اونم نگفت نگفت ! این رفیق تون نمایش رو میچرخونه ! اصلاً نمایش رو سیاه می گرده و اون همه ش مزه میاد ! شماها چهار دفعه میرین رو سنّ و بر میگردین ! همین !
کامیار_ یعنی من کلاه گیس سرم کنم و اینم یه نیزه دستش بگیره بریم جلو مردم ؟!
رجب خان _ خب آره دیگه !
کامیار_ من صد سال اگه از این کارا بکنم ! شما نمیگین اگه یه آشنایی چیزی ما رو با این شکل و قیافه ببینه و بشناسه چه آبرویی از ما میره ؟!
رجب خان _ اگه رفیق این آقا نصرتی ، حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می کنین ، اگرم نه که امشب این آقا از این تئاتر مرخصه !
کامیار _ مرخصه که مرخصه ! به ما چه مربوطه ؟!
"
یه نفس راحت کشیدم وقتی کامیار اینو گفت ! همه ش می ترسیدم با اخلاقی که کامیار داره و همه ش دنبال ماجرا و این چیزا س ، یه مرتبه قبول کنه و آبرومون جلو مردم بره ! اینا رو که گفت خیالم راحت شد !"
کامیار _ خب سناریوتونو عوض کنی !
رجب خان _ نمیشه !
کامیار _ سناریو چی هس حالا ؟
رجب خان _ یه دختر پادشاهه که عاشق یه شاگرد تاجر میشه . تاجر جواهر ! یه عرب پولدارم خواستگار دختر پادشاهه . دخترم نمی خواد زنش بشه !
کامیار _ زمان نمایش مال قدیمه ؟
رجب خان _ آره بابا ! مگه شنل و شمشیر و نیزه و سپر اینا رو نمیبینی ؟!
کامیار _ اون وقت دختره رو سنّ نباید حرف بزنه ؟
رجب خان _ چرا !! دو تا اه میکشه و دو دفعه میگه " بلایت به جانم _ بی تو نمانم _ از فراغت روزم چو شام تار گشته " همین ! تازه اون رو هم این نصرت یواش در گوشش میگه که اونم تکرار کنه ! کاری نداره که !
کامیار _ بیخودی نگو کاری نداره ! آدمی که تا حالا رو صحنه نرفته ، ممکنه تا پاش برسه رو صحنه جلو مردم ، یه مرتبه غش کنه ! کار سختیه ! به این شلی هام نیست ! هنرپیشه های بزرگم دفعه اول گند میزنن ! حالا شما انتظار دارین ما دو تا این لباسا رو بپوشیم و گریم کنیم و کلاه گیس سرمون بذاریم و بریم رو صحنه جلو سیصد چهارصد نفر آدم ؟! اونم برای اولین بار ؟! واقعا که ! چه توقع ا از آدم دارین !
"
اومدم منم در تایید حرفاش یه چیزی بگم که رو کرد به نصرت و گفت "
_
حجاب مجابم دختر پادشاه داره ؟
رجب خان _ یه تور میندازه رو سرش دیگه !
کامیار _ من تور موری نیستم ! میخواین بی حجاب برم بسم الله ! بده به من اون کلاه گیس رو ببینم موهاش چه رنگی یه ؟!
"
من همینجوری مات فقط به کامیار نگاه می کردم که نصرت تند یه کلاه گیس رو که موهای سیاه داشت داد دست کامیار !"
کامیار _ این چرا موهاش سیاهه ؟ من بلوند دوست دارم ! ندارین دیگه !
_
کامیار ! چیکار داری می کنی ؟
کامیار _ میخوام گریم کنم !
_
چیکار کنی ؟!!!!!
کامیار _ گریم بابا ! گریم ! توام بدو لباس بپوش ! آقا قربونت یه نیزه خوب بده دست این فامیل ما !
"
بعد کلاه گیس رو گذاشت رو سرش و رفت جلو آینه و یه دستی به موهای کلاه گیس کشید و گفت "
_
رجب خان ، این کلاه گیس تون مال چه دوره أیه ؟! قاجار ؟ الان دیگه رنگ موی خانوما همه ، های لایته ! چه کبره ای م بسته موها !! بابا یه خرده شامپو بریزین رو این کلاه گیس و یه چنگی بهش بزنین ! بو گند گرفته !
"
بعد برگشت به نصرت گفت "
_
گل سر ندارین ؟!
نصرت _ یه نیم تاج میذاریم سرت !
کامیار _ حالا خوبه صورتمو سه تیغه کردم ا ! اصلاً امروز انگار به دلم برات شده بود که باید برم رو صحنه !
"
کشیدمش کنار رو به بهش گفتم "
_
دیوونه !! میخوای جدی جدی بری رو صحنه ؟!
کامیار _ خب آره !
_
من نمیام !
کامیار _ به درک ! خودم تنهایی مشهور میشم !
_
دارم جدی باهات حرف میزنم !
کامیار _ مگه عاشق گندم نیستی ؟
_
چرا اما چه ربطی داره ؟!
کامیار_ ربطش اینه که اگه ما الان به این نصرت کمک کنیم ، اونم به وقتش بهمون کمک میکنه ! اگه حقیقت رو بهمون بگه و معلوم بشه اون واقعا برادر گندمه و به گندم خبر بدیم که برادرش پیدا شده ، حتما بر میگرده خونه ! حالا فهمیدی ؟!
"
دیدم راست میگه اما برام خیلی سخت بود که برم جلو این همه آدم !"
_
آخه چه جوری بریم رو صحنه ؟!
کامیار_ کاری نداره ! قرار نیست که کاری بکنیم !
_
آخه می ترسم !
کامیار_ ترس نداره ! اصلاً وقتی رفتیم رو صحنه ، به مردم نیگا نکن ! همش منو نیگاه کن ، منم تورو نیگاه می کنم !
_
من نمیتونم آخه !
کامیار_ ببین سامان ! من فقط به خاطر رو دارم اینکارا رو می کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین ! اگه نیای رو صحنه ، منم ول می کنم و با همدیگه از اینجا میریم اما اگه از اینجا رفتیم دیگه نباید حرف گندم رو بزنی ! قبوله ؟!
_
آخه اگه یکی ما رو بشناسه چی ؟!
کامیار_ اولا که دزدی نمی کنیم و یه کار هنری داریم می کنیم ! بعدشم ، میگم یه ریشی چیزی بچسبونن رو صورتت که قیافه ت عوض بشه ! وقتی تو اینو میگی ، پس من چی بگم که دارن تبدیلم میکنن به معشوقه یه شاگر تاجر !
_
خب اگه ناراحتی ، تو بیا بشو سرباز . من بشم دختر پادشاه !
کامیار_ نه ، من از بچگی آرزو داشتم بابام سلطان باشه !
رجب خان _ یالاه بابا دیر شد !
کامیار_ رجب خان قربون دستت ، یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما !
رجب خان _ بیا اینجا زود ! بدو !
"
رفتم پیش رجب خان ، جلو آینه و اونم یه ریش بلند سیاه و یه سبیل کلفت چسبوند به صورتم و یه لباسم داد بهم که بپوشم و رو لباسم و یه نیزه م داد بهم با یه سپر . تا برگشتم که به کامیار بگم دیگه سپر میخوام چیکار که دیدم داره با وسواس یه لباس زنونه تنش می کنه و همه اش ایراد میگیره !"
کامیار _ این چه لباسی یه آخه ! بابا این لباس که هیچ شاهزاده ای خواستگاریم نمیاد ! دختر سلطان دیدین مثل گدا گشنه ها لباس بپوشه ؟! بگرد تو اون صندوق رو شاید یه چیز دیگه پیدا کنی !
نصرت _ بابا فقط همینو داریم که مدل زمان قدیم باشه !
کامیار _ مرده شور این تئاتر رونو ببرن ! شنل م کو ؟
نصرت _ بیا ایناهاش !
کامیار _ اینکه پایینش قلوه کنه ! این پادشاه کدوم مملکته !؟ پادشاه زیمبابوه س یا آنگولا که انقدر سر و وضع دوخترش باید فلاکت زده باشه ؟!
نصرت _ بابا اینا معلوم نمیشه ! تو همه ش پشتت به مردم !
کامیار _ حداقل یه گوشواره ای ، سینهٔ ریزی ، النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم . صد رحمت به تئاترای پایین شهر !
رجب خان _ بابا تو یه ربع هم رو صحنه نیستی آخه !
کامیار _ کفش چی ؟ با همین اورسی های مردونه برم رو صحنه ؟! مردم نمیگن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشت بپوشه ؟!
رجب خان _ اون کفش پاشنه بلندا کو ؟ مال اون دختره بود !
"
نصرت دوید و یه جفت کفش پاشنه بلند از یه جا آورد و داد به کامیار "
کامیار _ خدا کنه اندازه پام بشه! جوراب چی ؟! جوراب نایلون دارین ؟!
رجب خان _ جوراب نمیخواد که !
کامیار _ پس زیر این دامن شلوار بپوشم ؟! آخه دختر پادشاه زیر دامنش شلوار گاباردین پاش می کنه ؟!
نصرت _ جوراب نداریم آخه !
کامیار _ پس قبلا این دختره چی پاش می کرده ؟
نصرت _ خب شلوار دیگه !
کامیار _ من نمیتونم زیر این دامن شلوار پام کنم ! دامن هی میچسبه به شلواره ، تموم جونم معلوم میشه !
"
همه زدیم زیر خنده که کامیار از زیر دامن ، شروع کرد شلوارش رو دراوردن و گفت "
_
رو تونو بکنین اون ور ببینم !
"
این رجب خان دیگه مرده بود از خنده !"
کامیار _ خیلی رو صحنه رفتن آسون بود حالا باید با گریه برم رو صحنه ! اونم دفعه اول !
"
شلوارش رو در آورد و تا کرد و گذاشت یه گوشه و گفت"
_
بلوز چی ؟ حتما باید با این پیرهن مردونه و دامن برم جلو مَردم ؟!
"
نصرت که از خنده اشک از چشماش میاومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت و یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_
اینو بپوشم ؟! بابا حداقل میگ فتین بلوز یکی از دختر عمه هامو با خودم می آوردم ! اینکه پارچه ش متقاله ! حداقل دیگه کم کمش دختر پادشاه باید یه پارچه حریر تنش باشه یا نه ؟! الان دیگه تو خیابون ، فقیر بیچاره هاش کرپ و ژرژت تنشونه ! وای خدایا گیر چه بابای سلطان بدبخت بیچاره ای افتادم !
"
اینقدر ماها اونجا خندیده بودیم که صدامون رفت بیرون و صاحب تئاتر اومد ببینه اونجا چه خبره ! وقتی کامیار رو با لباس زنونه دید ، تعجب کرد و گفت "
_
اون دختر خانم نیومده ؟
رجب خان _ الان میرسه ! تا ما شروع کنیم و اومده !
"
صاحب تئاتر یه نگاه به کامیار کرد و گفت "
_
زود باشین ! صدای مَردم الان در میاد !
"
اینو گفت و رفت که کامیار گفت "
_
کرم پودر تون کجاس ؟
"
نصرت از تو یه قوطی یه خورده پودر زد به صورتش "
کامیار _ روژ ! روژ لب چی ؟
نصرت _ بابا ممنوعه ! این دختره م بدون آرایش می رفت رو صحنه !
کامیار _ بابا اون دختر بوده منکه مَردَم ! حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار در نیاد !
نصرت با خنده یه خرده روژ لب رو لبش مالید که صدای کامیار بلند شد "
_
مگه داری پنجره رو رنگ می کنی ؟ خط لبم رو بپا ! تا تو دماغم رفت این ماتیک ! بده خودم بمالم !
"
خلاصه با خنده و شوخی کامیار کلاه گیس و نیم تاج رو هم گذاشت سرش و یه تورم انداخت رو سرش و همگی آماده شدیم که بریم رو صحنه ! من داشتم سر و وضع خودم رو نگاه می کردم که کامیار گفت "
_
رجب خان !
رجب خان _ دیگه چیه ؟
کامیار _ من می ترسم !
رجب خان _ از مَردم ؟!
کامیار _ نه از این عربه نکنه راست راستی منو بدین به این ؟!
"
یه مرتبه صدای خنده ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو و دعوامون کرد ! ماهام ساکت شدیم و راه افتادیم طرف صحنه و رفتیم رو سنّ .
هنوز پرده نمایش پایین بود که کامیار دست رجب خان رو که نقش پادشاه رو بازی میکرد گرفت و گفت "
_
رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بشه ؟!
"
رجب خان آروم بهش اشاره کرد و گفت "
_
هیس ! مَردم میشنون ! تو خیالت راحت باشه ، هیچی نمیشه ! تو فعلا اون پشت واستا ، وقتی اعلام شد که " دختر سلطان وارد بارگاه میشوند " تو آروم بیا و بشین رو صندلی پیش من . دیگه کاری ت نباشه .
کامیار _ من باید چی بگم ؟!
رجب خان _ تو اصلاً نمیخواد حرف بزنی !

کامیار _ خب گین چی باید بگم یه جوری بگم !
رجب خان _ نه ! تو الان ترسیدی و هول شدی ممکنه تپق بزنی و خراب کنی ! ما خودمون جورش می کنیم .
کامیار _ پس من الان کجا برم ؟!
رجب خان _ بابا نترس ! چرا اینقدر هول شدی ؟!
" دیدم راست میگه ! کامیر حسابی هول شده بود ! آروم بهش گفتم "
_ کامیار جون تو فقط برو یه گوشه بشین ! چیکار داری اینا چیکار می کنن ! خودشون حتما میدونن چیکار باید بکنن دیگه !
کامیار _ آخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه ! نمیدونم چرا اینقدر هول شدم !
نصرت _ بابا الان پرده میره بالاها !
کامیار _ یه دقیقه صبر کنین بابا ! چه خبره آخه !
رجب خان _ عزیزم هول نشوو ! تو بیا پشت در واستا ، تا بلند گفتن " دختر سلطان وارد می شوند " رو آروم بیا طرف من ! من خودم دستت رو می گیرم میشونم بغل خودم ، همین . دیگه تو اصلاً هیچ کاری نمی کنی تا پرده اول تموم بشه ! فهمیدی ؟
" کامیار سرشو تکون داد "
_ رجب خان _ هیچ نگی آ ! برو اون پشت در .
" کامیار رفت اون پشت و رجب خان منو برد پشت تخت خودش و گفت "
_ توام این نیزه و سپر رو نگار دار تا آخر نمایش ! همین !
" خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن ، رجب خان به مدیر تئاتر اشاره کرد و پرده بالا رفت که دل من هرّی ریخت پایین ! دهانم شد عین چوب خشک ! زانوهام شروع کرد به لرزیدن ! کم کم کرزش رسید به دستام ! همچین می لرزیدم که نیزه و سپر داشت از دستم می افتاد ! جرأت نداشتم برگردم و تو سالن رو نگاه کنم . می ترسیدم اگه چشمام به مَردم بیفته از ترس همونجا غش کنم ! دلم برای کامیار می سوخت ! نمیدونستم چطوری میخواد از اون پشت بیاد تا اینجا ! اونم با اون کفشای پاشنه بلند ! هم خنده م گرفته بود و هم گریه م !
تو همین موقع مَردم شروع کردن به کف زدن و رجب خان شروع کرد به بعضی و گفت "
_ چه روز باشکوهیست امروز ! دخترمان شاهدوخت کجایند ؟
" نصرت که صداشو عوض کرده بود و مثل کسایی حرف می زد که مثلا لیکنت زبون دارن گفت "
_ دخترتون بیرانن قربان !
پادشاه _ بیران کجاست ؟
نصرت _ بیران پشت در !
پادشاه _ آهان ! میخواهی بگویی بیرون هستند ؟!
نصرت _ بعره قربان .
پادشاه _ بعره نه ! بله ! بگو داخل شوند !
" تا اینو گفت ، نصرت بلند داد زد "
_ بانوی بانوان ! تخم چشم پادشاه ! تاج سر همه مملکت ! شاهدوخت وارد می شوند !
" ماها همه ش چشم مون به اونجا بود و دل تو دل مون نبود که کامیار بدبخت چه جوری میاد رو صحنه ! اما هر چی صبر کردیم از کامیار خبری نبود ! رنگ نصرت و رجب خان پرید ! من که گفتم یا کامیار فرار کرده یا همونجا غش کرده !
دوباره نصرت همونا رو با صدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد در واشد و کامیر در حالیکه داره با موبایلش حرف میزنه و توری که قرار بود رو سرش باشه ، تو دستشه و یه آدم هم گوشه لبش ، با اون کفشای پاشنه بلند ، تلق تلق اومد رو صحنه ! نصرت و رجب خان و اونای دیگه فقط مات بهش نگاه میکردن که از همونجا یه بای بای با دست با پادشاه کرد و بعد دستش رو گرفت جلو موبایل که مثلا صدا نره تو تلفن و به پادشاه گفت "
_های ددی !
" تو اینو اگفت و صدای خنده مَردم بلند شد ! ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم ! صداشو عین زنها نازک کرده بود و با عشوه حرف میزد و با اون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این ور و بر می گشت اون ور و یه نازی تو راه رفتن می کرد که مردم مرده بودن از خنده .
دوباره دستش رو گذاشت رو تلفن و به پادشاه که همون رجب خان بود و بیچاره زبونش بند اومده بود گفت "
_ از خارج کشوره ددی ! الان تموم میشه !
" بعد شروع کرد با تلفن حرف زدن "
_ الو ! بگو دیگه جونت در بیاد ! میگم نمیتونم بیام !
_ عجب خری یهها ! میتونستم که یه بلیط هواپیما می گرفتم و خودمو میرسوندم بهت !
_ بار عام میدونی چیه ؟! بابام بار عام داره !
" مردم زدن زیر خنده ! آروم اومد جلو صحنه و یه مرتبه پاش رو گذاشت رو دسته صندلی و دامنش رو زد بالا و شروع کرد پای لخت و پشمالوش رو خاروندن که دیگه سالن مثل توپ تریکید ! زن و مرد و بچه داشتن از خنده می مردن ! کامیار یه نگاه بهشون کرد و گفت "
_ ساق پا ندیدین چسونه ها ؟ خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم !
" دوباره صدای خنده رفت هوا ! چرخید اومد این طرف و تو تلفن گفت "
_ گم شو کنه ! چه سمجی یه ! میگم بابام سر از تنت جدا کنه ها ! برو دیگه خسته م کردی ! خداحافظ ، بای بای !
" تلفن رو قطع کرد و تلق تلق اومد جلوی پادشاه و گفت"
_ امروز چه خبر ددی ؟
" نصرت دوید جلو و گفت "
_ بانوی بزرگ !تور از سر مبارک تان فرود آمده است !
" کامیار یه نیگه بهش کرد و با صدای زنونه و با عشوه گفت "
_ خودمان فرودش آوردیم ! دختر پادشاه فرنگ که حجاب نداره داهاتی ! خودتم اینقدر به من نمال رنگ می گیرم !
" مردم زدن زیر خنده که به پادشاه گفت "
_ داد حواست کجاس ؟! میگم امروز چه خبره ؟!
" تازه رجب خان متوجه شد و گفت "
_ دخترم امروز چقدر شادی !
" کامیار یه عشوه دیگه اومد و گفت "
_ دوست پسرمو عوض کردم ! یعنی رنگ موهامو عوض کردم پدر جون !
" دوباره مردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شونو گفت "
_ای زهرمار و هر هر هر هر ! چه خبره تونه نقشم یادم رفت ! بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم !
" دوباره مردم زدن زیر خنده ! بعضی ها که از خنده دل شونو گرفته بودن ! رجب خان و نصرت بدبخت هول شده بودن و نمیدونستن چی باید بگن .
رجب خان آب دهنش رو قورت داد و گفت "
_ دخترم امروز از سرزمین بیگانه ، شاهزاده ای والا ، به قصد خواستگاری تو بدینجا خواهد آمد !