گندم قسمت11
اما این آدما که تو زندگی ش نقشی نداشتن ! یعنی داشت ماها رو میگفت ؟! یا عمه و شوهر عمه رو ؟! اما اگه ماها رو میگفت ، یعنی میخواست بیاد اینجا ؟!
نه ، ماها رو نمیگفت . پس منظورش از این آدما کدوما بودن ؟! درسته که این روزا خیلیها اینطوری شدن اما چه دخالتی تو زندگی گندم داشتن ! حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن .
بلند شدم و یه سیگار روشن کردم و رفتم جلوی کاغذی که شعر رو روش نوشته بودم ، واستادم ! یعنی منظورش به کی بود ؟
مغزم داشت دیگه میترکید ! اومدم کاغذ رو از رو دیوار بکنم و پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه بود ، یه بار سر یه جریانی ، اسم گندم و چند تا از دانشجوها رو ردّ کرده بودن بالا ! یه نفر لو شون داده بود ! چیزی نمونده بود که اخراج شون کنن و داشت کار به زندان و این چیزا میکشید که آقا بزرگ دخالت کرد و چند نفر رو دید و مسله حل شد !
یادم اومد که گندم اینا میدونستن اون کسی که خود شیرینی کرده و لو شون داده کیه ! همیشه گندم می گفت که یه روز خدمتش میرسه !
زود یه تلفن زدم به کامیار . موبایلش خاموش بود . یادم افتاد که موبایلش دست گندمه ! شماره اون یکی موبایلش رو گرفتم . چند تا زنگ زد تا ورداشت :
کامیار _ الو ، بفرمایین !
_ الو ، کامیار !
کامیار _ زود بگو گرفتارم ! پشیمون شدی میخوای بیای !؟ آدرس رو یاداشت کن . سه راه امین حضور ، نرسیده به پل امیر بهادور ، کوچه اعتماد السلطنه ، منزل آقای جی جی باجی الممالک ! یاداشت کردی ؟
_لوس نشو کارت دارم !
کامیار _ بیا اینجا کارت رو بگو ! آدرس صحیح رو یاداشت کن ، فرمانیه ....
_ کامیار ! کله ت گرمه ؟!
کامیار _ این چیزایی که اینجا من دیدم و شنیدم و خوردم ، اگه توام میخوردی و میدیدی و میشنیدی خیلی جاهات آتیش میگرفت ! گوشی ، گوشی !
" بعد انگار با یکی دیگه داشت حرف میزد ."
کامیار _ نه حاجی جون ، دیگه بسه مه ! ترکیدم از بسکه خوردم ! مثل زهرمارم میمونه واموندهٔ ! چی هس این ؟!
_کامیار ! کامیار !
کامیار _ آاا....! زهرمار و کامیار ! مگه نمیبینی دارین تعارف تیکه پاره میکنیم ؟!
- حواست به من هس ؟!
کامیار _ گوشی ، گوشی !
" دوباره با یکی دیگه شروع کرد به حرف زدن ."
کامیار _ بابا میام الان ! تو برو تو ایوون الان منم میام ! ببین !..... از این یکی درشون برو ! اون ور بابات اینا واستادن !
" بلند داد زدم ."
_ کامیار !!
کامیار _ مرض ! پرده گوشم پاره شد ! چی میگی تو ؟!
_ چه خبره اونجا ؟ صدا به صدا نمیرسه !
کامیار _ چیزی نیس . موزیک آوردن ، بگو ببینم چی شده ؟
_ شماره ژاکلین رو میخواستم !
کامیار _ ژاکلین رو میخوای چی کار ! پاشو خودت تنها بیا ! اینجا اینقدر هس که به ژاکلین نمیرسه ! فقط بیا !
_ ژاکلین رو کار دارم دیوونه !
کامیار_ معدنش اینجاس آا ! بیا از عمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلاً به صرفه نیس !
_ میگی یا نه !
کامیار_ به درک ! یاداشت کن ! تقصیر منه که میخوام دستت رو بذارم تو دست وارد کننده ش ! بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خوار ! آدم اگه چیزی میخواد بخره میره از یه فروشگاه عمده فروش ، مصرف سالش رو تهیه .....
_ میگی با اون رو سگم در بیاد ؟!
کامیار_ یاداشت کن بابا ! گوشی گوشی !
" دوباره شروع کرد با یکی حرف زدن ."
کامیار_ پسر عمومه ! به جون تو ! اسمش سامانه ، لیدا می شناستش ! نه بابا ، اهل این جور جاها نیس ! مرتاضه ! الانم یه بادوم خورده چله نشسته ! روزی یه خرما میخوره و یه بادوم ! بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه ! آره ، اهل دهلی نوئه ! تو خود خود هند به دنیا اومده و تحصیلاتش رو تو یکی از معابد به اتمام رسونده و برگشته دوباره هند ! الان سه سال و نیمه که تو یه معبد گوشه نشینی اختیار کرده ! اما ارادهای دارهها ! هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن ، نگاشون نمیکنه ! یه الاغ تارک دنیایی که نگو !
_ کامیار !
کامیار_ اه ....! داشتم بیوگرافی تو واسه این خانما میگفتم !
_ خجالت نمیکشی ؟!
کامیار_ بده بهشون معرفی ت کردم ! الان همه شون دارن راه میافتن بیان زیارتت ! میگن آدم با این خصوصیات اخلاقی حتما معجزه هم میکنه !
_ میگی یا نه ؟!
کامیار_ بنویس بابا ! دویست و .....
" یاداشت کردم که گفت "
_ میگم بلند شو بیا اینجا . هم بادوم هس ، هم مغز بادوم و هم .....
" تلفن رو قطع کردم و شماره ژاکلین رو گرفتم . خدایی شد که خودش تلفن رو جواب داد ."
_ الو ، سلام .
ژاکلین _ سلام ، بفرمایین.
_ من سامان هستم ، پسر دایی ....
ژاکلین _ حالتون چطوره ؟! اتفاقا الان تو فکرتون بودم ! میخواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که .....
_ تلفن که نزدین ؟!
جاکلیلن _ هنوز نه ! چطور مگه ؟!
_ خواهش میکنم فعلا تلفن نکنین ! پدر و مادرش نمیدونن که از خونه رفته !
ژاکلین _ متوجه نمیشم !
_آخه گندم اومده بود خونه پدر بزرگم . از اونجا گذاشته و رفته . ماهام فعلا به پدر و مادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن .
ژاکلین _ پس هنوز بر نگشته ؟!
_ هنوز نه .
ژاکلین _ شمام پیداش نکردین ؟!
_ نه تا حالا نتونستیم .
ژاکلین _ ازش خبر ندارین ؟ شاید پلیس ....
_ نه ، نه ! فعلا لزومی نداره . تا حالا چند بار تلفنی باهاش حرف زدم .
ژاکلین _ چی میگه ؟ چرا برنمی گرده ؟
_ فعلا عصبانی و ناراحته . ببخشین مزاحمتون شدم ، یه سوالی ازتون داشتم .
ژاکلین _ بفرمایین خواهش میکنم .
_ شما یادتون میاد سال اول دانشگاه رو ؟
جاکلیلن _ چیش رو ؟
_همون مساله اخراج و اون چیزا !
ژاکلین _ آره ، چطور مگه ؟!
_ یادتونه یه نفر گندم رو لوی داده بود ؟
" یه مکث کرد و بعد گفت "
_ یادمه .
_ کی بود اون ؟
ژاکلین _ یه دختر بود ، یه دانشجو .
_ چرا اینکار رو کرد ؟
ژاکلین _ یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شپده بود ! هر خبری تو دانشگاه میشد ، گزارش میداد . ماهام بعدا فهمیدیم .
_ چه جور دختری بود ؟
ژاکلین _ از همین دخترا دیگه ! میدونین که ! ظاهرش یه جور بود و باطنش یه جور دیگه ! آشنای تمام پسرای دانشگاه !!
_ متوجه شدم ، اسمش چی بود ؟
ژاکلین _ چطور مگه ؟!
_ فکر میکنم ، البته فقط یه فکر ! شاید رفته باشه سراغ اون !
ژاکلین _ سراغ اون برای چی ؟!
_ شاید برای انتقام !
" یه کمی سکوت کرد و بعد گفت "
_ میدونین ، پشت اون تو دانشگاه خیلی گرم بود ! خبر چین بود دیگه !
_ الان کجاس ! هنوزم همون طور؟
ژاکلین _ آره . فکر میکنم . البته یه خرده خودشو جمع و جور کرده .
_می تونین اسم و آدرسشو بهم بدین ؟
ژاکلین _ خودم ندارم اما سعی میکنم براتون پیداش کنم .
_ خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم .
ژاکلین _ پیداش کردم بهتون زنگ میزنم .
_ شماره منو دارین ؟
ژاکلین _ دارم اما اگه دوباره بگین بهتره .
" شماره موبایلم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم . دوباره رو تخت دراز کشیدم و همینجوری که چشمم به شعر و دیوار بود ، رفتم تو فکر .
برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد ؟! دلم میخواست میدونستم که الان گندم کجاس و داره چیکار میکنه ؟ دلم میخواست که این مسله زودتر حل بشه و گندم برگرده خونه ، ولی چه جوری حل بشه ؟ وقتی پدر و مادرش ، پدر و مادرش نیستن ،، چه جوری حل بشه ؟ مگه اینکه گندم بتونه با وضع فعلی ش خودشو وفق بده ! خدا کنه ژاکلین زودتر زنگ بزنه ! اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چقدر خوب میشه ! اما از کجا معلوم که درست حدس زده باشم ؟! شاید اشتباه کرده باشم ! اگه یه همچین فکری تو کله ش نباشه چی ؟!
تو همین فکرا بودم که از بیرون پنجره ، صدا شنیدم . بلند شدم و تو باغ رو نگاه کردم که دیدم عمه و شوهر عمه م دارن میآن طرف خونه ما . خودمو زود کشیدم کنار ! دلم نمیخواست باهاشون روبرو بشم . از یه طرف دلم براشون میسوخت و از طرف دیگه جرأت روبرو شدن باهاشونو نداشتم .
یه خرده که گذشت ، صدای زنگ خونه مون اومد . مادرم در رو روشون واکرد و یه کمی بعد منو صدا کرد . بلند شدم و از اوتاقم رفتم بیرون . بیچارهها تا منو دیدن انگار خدا دنیا رو بهشون داده ! یه خرده از دست گندم عصبانی شدم که در مورد این پدر و مادر اینجوری قضاوت میکنه ! درسته که پدر و مادر واقعه ش نبودن ، اما شاید بیشتر از پدر مادر واقعی ش ، دوستش داشتن !
سلام کردم و رفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو و منو بغل کرد و زد زیر اریه ! همچین گریه میکرد که نمان گریه م گرفته بود ! چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود ! اون بیچاره م انگار همه ش در حال گریه بود !
خلاصه یه خرده که آروم تر شدن ، همگی نشستیم و مادرم برامون چایی آورد و عمه م گفت :
_ چطوره بچه م؟!
_ چی بگم عمه جون ؟ حال جسمانی ش خوبه اما روحی ش....
" دوباره دوتایی شروع به گریه کردن . مادرمم گریه ش گرفت ! آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشو نگاه داره .
دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت "
_ عمه جون ، تورو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش ! فقط یه دقیقه !
_ عمه جون اگه اینکار رو نکنین بهتره ! چشمش به شماها که میافته ، حالش بدتر میشه !
عمه _ آخه چرا ؟!! آخه چرا ؟!
_ خب فعلا که اینطوریه !
عمه _ یعنی اگه ما رو نبینه خوشه ؟!
" فقط نگاهش کردم که گفت "
_ عیبی نداره ، اون خوب و خوش باش ، ما راضی هستیم . اما فقط دلم از این میسوزه که ...
" شوهر عمه م رفت تو حرفش و گفت "
_ خانم ، صبر داشته باش . امید به خدا همه چی درست میشه .
_ راست میگن عمه جون . شما فقط یه کمی صبر کنین و تنهاش بذارین ، خودش با مساله کنار میاد .
" عمه م در حالیکه همینجور اشک از چشماش میاومد پایین گفت "
_ آخه تو نمیدونی ماها داریم چی میکشیم ! تو این یکی دو روزه ، مردم و زنده شدم ! آخه برم به کی بگم ؟! به کی بگم که چی میکشم ؟! به کی بگم که بفهمه ؟!
" سرمو انداختم پایین و مادرم بلند شد و رفت بغلش کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن و آرومش کردن . دیگه نمیتونستم اونجا بمونم . بلند شدم و از خونه مون اومدم بیرون . هوای تو باغ عالی بود ! چقدر دلم میخواست که همین الان ، تو این باغ به این قشنگی و هوای به این لطیفی با گندم قدم میزدم ! کاشکی اینطوری نشده بود !
نیم ساعت قدم زدم و فکر کردم که موبایلم زنگ زد ! زود جواب دادم ."
_ الو ! بفرمایین .
ژاکلین _ سلام سامان خان ، منم ژاکلین .
_ سلام ، حال تون چطوره ؟ شما رو هم انداختیم تو زحمت !
ژاکلین _ این حرفا چیه ؟! خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بکنم ! گندم بهترین دوست منه ! نمیدونم چرا اصلا نیومده اینجا پیش من ؟!
_ روحیه ش اصلاً مناسب نیس .
ژاکلین _ خدا کنه همه چی زودتر درست بشه .
_ اون دختر خانم رو پیدا کردین ؟
ژاکلین _ آره ، اگه جاشو عوض نکرده باشه ، آدرشش رو یاداشت کنین . ولنجک .....
_ یعنی ممکنه که از اینجا رفته باشه ؟
ژاکلین _ تا پارسال که همینجا بود .
_ چه جور دختریه ؟
" خندید و گفت "
_ حالا خودتون برین ، میفهمین ! به ظاهرش نگاه نکنی ! با پسرا ملایم تر از دختراس !
_ خدا کنه به موقع برسم ! البته اگه درست حدس زده باشم !
ژاکلین _ منو بی خبر نذارین ! اصلاً میخواین منم باهاتون بیام ؟!
_ نه ، خیلی ممنون . تا همینجاشم خیلی کمک کردین و خیلی بهتون زحمت دادیم ! ممنونم . اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه .
ژاکلین _ در هر صورت هر لحظه که به من احتیاج بود ، خوشحال میشم که بتونم کاری انجام بدم .
_ ممنون ، فعلا خدانگهدار .
ژاکلین _ خداحافظ ، موفق باشین .
_ ممنون .
" تلفن رو قطع کردم و رفتم طرف گاراژ و ماشینم رو روشن کردم و راه افتادم .نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به خونه شون . تا ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم ، متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش رو بهم داده بود ، شلوغ ! کمی رفتم جلوتر . یه عده زن و مرد جلوی در خونه واستاده بودن و با همدیگه حرف میزدن ! انگار اتفاقی افتاده بود ! کمی ترسیدم !
بالاخره رفتم جلو و سلام کردم . همه برگشتن و ذل زدن به من ! از یکی شون پرسیدم "
_ ببخشین ، منزل خانم سمیه .... همینجاس ؟
" تا اینو گفتم یه دختر بیست و یکی دو ساله که چادر مشکی سرش بود یه قدم اومد جلو و گفت "
_ چیکارشون دارین ؟
_ با خودشون کار دارم .
" یه نگاهی به من کرد و کمی رفت تو فکر و بعد با احتیاط پرسید "
_ میشه بپرسم با ایشون چیکار دارین ؟
_مساله خصوصی یه ! باید به خودشون بگم .
" احساس کردم که شک کرده یا ترسیده ! ترس و عصبانیت تو چشماش معلوم بود ! با حالت تردید گفت "
_ شما رو بجا نمی آرم !
_ خودتون هستین ؟! خانم سمیه ...؟!
" برگشت طرف همسایه هاش و انگار کمی دلش قرص شد و بعد دوباره منو نگاه کرد و گفت "
_ بله ، خودمم .
" آروم بهش گفتم "
_ من پسر دایی گندم هستم .
" تا اینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد ! دیگه از اون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود ! یه مرتبه ، طوری که من جا خوردم ، بلند گفت ."
_ آهان ! از انجمن تشریف آوردین؟ بفرمایین تو خواهش میکنم ! همه جزوهها و مقالات ، تایپ شده حاضره ! بفرمایین !
" فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی میکنه ! هیچ نگفتم که از همسایه هاش عذرخواهی کرد و یه تعارف به من کرد و خودش جلو جلو رفت تو خونه و منم دنبالش راه افتادم .
از حیاط گذشتیم و از پلهها رفتیم بالا و جلو یه آپارتمان واستادیم . با کلیدش در آپارتمان رو واکرد و بعد برگشت طرف منو و گفت "
_ از چیزای عجیب و غریب که شوکه نمیشین ؟!
" فقط نگاهش کردم که خندید و در آپارتمان رو واکرد و رفت تو و کنار در واستاد و به من تعارف کرد .
آروم رفتم تو اپارتمانش . راستش یه لحظه ترسیدم ! فکر کردم نکه یه مرتبه یه وصلهای چیزی به من بچسبونه !
تو همین فکرا بودم که گفت "
_ انگار انتظار یه همچین چیزی رو داشتین !
" بازم با تعجب بهش نگاه کردم که با چشماش ، دیوار اپارتمانش رو بهم نشون داد . تازه متوجه وضع تو خونه شدم ! با رنگ قرمز رو تموم دیوارها چیز نوشته بودن ! خائن ! آدم فروش ! خیانتکار ! چاپلوس !......!!
یه آن ماتم برد ! برگشتم بهش نگاه کردم که خندید و چادرش رو از سرش ورداشت و انداخت رو یه مبل و گفت "
_ بفرمایین بشینین ، الان چایی براتون دم میکنم .
" با تعجب نگاهش کردم ! جمینجوری که میخندید ، رفت طرف آشپزخونه . منم دوباره مشغول خوندن نوشتههای رو دیوارا شدم ! " اینجا خونه یه دختر .... است ! اینجا آرامگاه یه ... است ! اینجا ...."
اصلاً نمیتونستم این چیزایی رو که میبینم باور کنم که از تو آشپزخونه گفت "
_ شاهکار دختر عمه تونه !
_گندم ؟!
سمیه _ آره ، گندم !
_اومده بود اینجا ؟!
سمیه _ درست نیم ساعت قبل از شما .
_الان کجاس ؟
سمیه _ نقاشی ش که تموم شد رفت ! چایی م نخورد !
" با سبد کوچیک میوه از تو آشپزخونه اومد بیرون . برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت ."
_ شما کدوم پسر داییش هستین ؟ شنیده بودم دو را پسر دایی خوش تیپ و خوش قیافه داره !
_ من سامان هستم ، اینا چیه رو دیوار ؟!
سمیه _ گندم اومد اینجا و اومد تو . خیلی خونسرد و راحت ! اول یه خنده تحویل من داد و بعد از تو کیفش یه اسپری در آورد و با همون لبخند اینا رو رو دیوارا نوشت و دوباره یه لبخند دیگه بهم زد و گفت که رو دیوار تو کوچه م چند تا یادگاری برام نوشته ! بعدشم یه بای بای باهام کرد و رفت !
_ به همین سادگی ؟!
سمیه _ از اینم ساده تر !
_ و شمام هیچی بهش نگفتین ؟
" رفت روی یه مبل نشست و به منم اشاره کرد کنارش بشینم . منم رو یه مبل اون طرف تر نشستم . خندید و گفت "
_ یه چیزی رو وجدانم سنگینی میکرد . با این کارش ، هم خودشو راحت کرد ، هم منو !
_ پس قبول دارین که تو اون جریان ...
" نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "
_ از اون جریان خیلی گذشته .
_ چرا اون کار رو کردین ؟
سمیه _ به یه همچین کاری احتیاج داشتم تا مشکلم حل بشه.
_ حل شد ؟
سمیه _ شد .
_ به چه قیمتی ؟
سمیه _ به هر قیمت ! هدف وسیله رو توجیه میکنه !
" فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید و از جاش بلند شد و گفت "
_ برم براتون چایی بیارم .
_ زحمت نکشین !
سمیه _ راستی نسکافه م هس ، میل دارین ؟
_ نه ، همون چایی خوبه .
" رفت طرف آشپزخونه . منم شروع کردم به خوندن نوشتهها که درشت و بزرگ رو دیوار نوشته شده بود .
مرگ بر خود فروش ! از بوی گند تن همه جا متعفن شده ! ...... !...... !
از آشپزخونه با سینی چایی آمد بیرون و وقتی دید من دارم نوشتهها رو میخونم ، گفت "
_ خیلی با ذوق و سلیقه م هس !
" اومد جلوم و بهم چایی تعارف کرد و بعد رو مبل کنار من نشست و فنجون دیگه چایی رو ورداشت و سینی گذاشت رو میز و گفت "
_سامان ؟
" نگاهش کردم که گفت "
_یه بار جلوی دانشگاه دیدم تون ! اومده بودین دنبال گندم .
_ احتمالا.
سمیه _ شما باهاش نبودین ؟
_ کی ؟
سمیه _ وقتی اومد اینجا .
_ نه.
سمیه _ پس از کجا فهمیدین که اومده اینجا؟
_ حدس زدم .
سمیه _ براش اتفاق بدی افتاده؟
_ تقریبا.
سمیه _ آدرس منو از کجا پیدا کردین ؟
_ از یکی از دوستاش.
" یه خرده از فنجونش که خورد پرسیدم "
_ شما اینجا تنها زندگی می کنین ؟
سمیه _ اره ، خونواده م شهرستانن .
_آپارتمان شیکی دارین ! مال خودتونه ؟
سمیه _ نه اجاره س.
_ حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باش ؟!
سمیه _ شما مجردین ؟
" سرمو تکون دادم که خندید !"
_ شما چی ؟
سمیه _ تنهای ، تنها !
_ چرا ازدواج نمیکنین؟
" یه چنگ تو موهاش زد و تکیه اش رو داد به مبل و گفت "
_ تحصیل !
_ فقط همین ؟
" خندید و گفت "
_ شاید تحصیل یه بهانه باشه ! راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم . یعنی بالاخره یه دختر برای ازدواج احتیاج به چیزایی داره !
" دور و ورم رو نگاه کردم و گفتم "
_ اگه منظورتون جهیزیه س که شما دارین !
سمیه _ آره ، اما یه پسر در حالت نرمال و در این شرایط نمیتونه اقدام به ازدواج کنه !
_ چرا ؟
سمیه _ خب هزینه زندگی ، مسکن ، تحصیل و خیلی چیزای دیگه .
_ شما که ظاهرا مشکل مالی ندارین ! براتون از شهرستان پول میفرستن ؟
سمیه _ نه ، وضع اقتصادی خونواده م زیاد خوب نیس .
_ خودتون شاغل هستین ؟
" خندید یه نگاه بهش کردم که گفت "
_ شما چی ؟
_ تو کارخونه پدرم کار میکنم .
سمیه _ پدرتون کارخونه دارن ؟
_ نه کارخونه مال پدر بزرگمه .
سمیه _ همونکه تو اون جریان پارتی بازی کرد ؟
" سرمو تکون دادم و چایی م رو خوردم و از جام بلند شدم و گفتم "
_ شما متوجه نشدین گندم کجا رفت ؟
سمیه _ نه چیزی نگفت .
" یه اشاره به دیوار کردم و گفتم "
_ به خاطر اینا از تون معذرت میخوام . اگه اجازه بدین هزینه رنگ و........
سمیه _ اصلاً ! حقم بود !
" نگاهش کردم و گفتم "
_ با این ایده و طرز فکر ، اصلاً باورم نمیشه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین !
" خندید و گفت "
_ هدف وسیله رو توجیه میکنه !
" و بازم نگاهش کردم . دختر عجیبی بود ! تازه متوجه صورتش شدم . یه چهره ظریف با چشمانی کنجکاو ! سرمو براش تکون دادم و گفتم "
_ از پذیرایی تون ممنون . اگه اجازه بدین مرخص میشم .
سمیه _ هنوز میوه نخوردین !
_ باشه دفعه دیگه .
" خندید و از روی میز بغل تلفن یه کارت ورداشت و چیزی روش نوشت و گرفت طرف من و گفت "
_ شماره موبایلمه ، اگه کاری داشتین ، راحت میتونین پیدام کنین .
" یه نگاه به کاغذ و یه نگاه بخودش کردم . دوباره خندید و با حرکت سرش موهاش رو ریخت عقب و گفت "
_ وقتش مهم نیست . کارای زیادی از من برمیاد !
" شماره رو ازش گرفتم و یه خداحافظی زیر لب کردم و از خونه ش اومدم بیرون .
خیاط رو ردّ کردم و رفتم تو کوچه و به دیوار نگاه کردم . نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا ، متوجه نوشته ها نشده بودم . یعنی نخوندم شون ، فکر میکردم از این شعار هاس که به در و دیوار مینویسن !
" دنبال بوی گند رو بگیرین و بیاین -------------->" علامت فلش تا بغل در خونه کشیده شده بود !
رفتم طرف ماشینم و وقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه سمیه رو نگاه کردم . دوباره اومده بود دم در و با همسایه ها حرف میزد . چادرش رو دوباره سرش کرده بود . داشت از دو تا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رو رو دیوار نوشته یا نه !
نگاهش کردم که برگشت طرف من و بهم خندید و یه دستی یواش برام تکون داد ! بهش خندیدم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم .
" اون شب تا ساعت ۱ بعد از نصفه شب بیدار موندم اما نه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه . موبایل هر دو شونم خاموش بود . جراتم نکردم که برم پیش آقا بزرگه ! نمیدونستم چی باید بهش بگم !
فردا صبح آقا بزرگه ، مش صفر رو فرستاد دنبالم .. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم خونه ش . خیلی عصبانی و ناراحت بود . همه ش سراغ کامیار و گندم رو می گرفت . یه ساعت براش حرف زدم تا آروم شد . فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده !
از خونه آقا بزرگه اومدم بیرون و رفتم تو کوچه ، یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم و یه سیگار کشیدم و چند بار شماره مبال هردشونو گرفتم اما بازم هیچ کدوم جواب ندادن ! از دست کامیار حسابی عصبانی بودم ! تو این موقعیتم دست از کاراش ور نمیداشت !
تا برگشتم تو باغ کاملیا رو دیدم که برام دست تکون داد و اومد طرفم . صبر کردم تا رسید ."
کاملیا_ سلام سامان .
_ سلام چطوری ؟ چرا دانشگاه نرفتی ؟
کاملیا_ امروز کلاس نداشتم .
_ کامیار هنوز برنگشه ؟
کاملیا_ نه بابام تا حالا سه مرتبه از کارخونه تلفن کرده و سراغش رو گرفته ! خودمونم خیلی نگرانیم !
_ دل تون شور نزنه ، جاش راحته .
کاملیا_ تو میدونی کجاس ؟
_ رفته یه پارتی آنچنانی !
کاملیا_ پس چرا بر نمیگرده ؟!
_ داداشت رو هنوز نشناختی ؟ نمیدونی چه جونوری یه ؟
" خندید و گفت "
_ به خدا ماهه داداشم !
_ مگه اینکه دستم به این ماه نرسه !
" تا اینو گفتم صدای بوق ماشینش از بیرون اومد ! من و کاملیا دویدیم طرف در باغ ! شاید من بیشتر از کاملیا از اومدن کامیار خوشحال شده بودم ! تا رفتم بیرون دیدم که با ماشینش اومده و جلوی گاراژ داره بوق میزنه که مش صفر در رو براش و کنه . رفتیم جلو و تا چشمش به ما افتاد اشاره کرد که در گاراژ رو براش و کنیم . کاملیا اومد بره که دستش رو گرفتم و رفتم جلو ماشین و بهش اشاره کردم که بیاد پایین و خودش در رو واکنه . سرشو از پنجره کرد بیرون و گفت "
_ در رو واکن دیگه !
_ کجا بودی تا حالا ؟! خجالت نمیکشی ؟! از دیشب تا حالا منتظرتم ! صد بار بهت زنگ زدم !
کامیار _ حالا در واکن !
_ بیا پایین خودت واکن !
" تا اینو گفتم ، گفت "
_ دیشب از چه ساعتی منتظر من بودی ؟
_ از هفت هشت .
کامیار _ خب ، پس دوران انتظارت هنوز سر نیومده ! من رفتم جای دیشبی م !
" اینو گفت و سرشو کرد تو ماشین و گذاشت دنده عقب ! فکر کردم شوخی میکنه . اما دیدم راستی راستی داره میره !"
_ اه .....! صبر کن خودتو لوس نکن !
" دوباره سرشو از ماشین کرد بیرون و گفت "
_ در گاراژ رو وامی کنی یا برم ؟
_ خیلی خب ، بیا تو !
کامیار _ آفرین ! معلومه انتظارت سر اومده !
" رفتم در رو براش واکردم . کاملیا واستاده بود و بهمون می خندید . ماشین رو آورد تو گاراژ و پیاده شد و دستاشو واکرد و گفت "
_ این منم که دوران انتظار رو به پایان رسوندم ! بیایین ماچم کنین که اومدم !
_ زهرمار ! مرد شور خودتو و اومدنت رو ببرن !
" کاملیا خندید و دوید طرفش و ماچش کرد و گفت "
_ آخه داداش یه خبری ، چیزی ! دل مون هزار راه رفت !
کامیار _ از دیشب تا حالا یه لنگه پا ، دنبال کار این دختره بودم !
_ غلط کردی !
کامیار _ میگم به جون تو یه لنگه پا .....