_دیگه باهام حرف نزن !

کامیار _ای بابا ! حالا باید ناز این یکی رو بکشیم ! خب بگو ببینم چه شعری خوند ؟؟
_
از بس حرف زدی یادم رفت !
کامیار _ به به ! عاشق رو ببین تورو خدا ! دو خط شعر نمیتونه حفظ کنه !
_
آخه تو حواس نمیذاری واسه آدم !
کامیار _ تو عاشقی باید حواستو جمع کنی ، به من چه مربوطه !؟
_
حالا چیکار کنیم ؟!
کامیار _ حالا خودتو ناراحت نکن ، من چند تا شعر میخونم شاید فهمیدیم کدوم شعر بوده !
_
آخه بین این همه شعر ؟!
کامیار _ بالاخره باید یه کاری کرد دیگه ! ببین این نبود ؟

دختر محلمون ، تو شهر ما تکه
مهربون و شیرینه اما سراپا کلکه

_
نه ، از این شعرا نبود .
کامیار _ ببین این یکی نبود ؟

بلا شیطون خودم _ دشمن جون خودم _ قربون خوشگلیات _ دل داغون خودم _ آخ دل داغون خودم ...

_
آاا....! آهنگ برام نمیخوند ! از این شعرای شاعرانه میخوند !
کامیار _ آهان ! ببین این نبود ؟

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

_
نه بابا ! نه !
کامیار _ این چی ؟

چو فردا بر آید بلند آسمان
من و گرز و میدان و افراسیاب

_
مگه میخواد بره جنگ که این شعرا رو بخونه !
کامیار _ خب خب ! ببین این یکی نبود ؟

نبرده رنج گنج میسّر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

_
گم شو ! حالا وقت شوخی یه ؟
کامیار _ دارم جدی میگم ! اینو گوش کن !

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب ....

_
آاا...! بذار داره یادم میاد !
کامیار _ خب ! خب !
_
آهان ! گوش کن !

"
دل من می سوزد
که قناریها پر بستند"

_
فقط همینو یادم مونده !
کامیار _ بدبخت اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعر حفظ کن که اینطوری مثل خر تو گِل نمونی !
_
بی تربیت .
کامیار _ این شعر مال حمید مصدق !

که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
اه کبوترها را ....
و چه امید عظیمی به عبث انجامید .

_
آره آره ! خودشه !
"
کامیار رفت تو فکر و یه خرده بعد گفت "
_
غلط نکرده باشم این رفته ویلای کرج "
_
باغ کرج ؟!
کامیار _ آره ، یادته یه پرنده رو پیدا کردیم که بالش شیکسته بود ؟
_
ای وای ! چرا به عقل خودم نرسید ؟!
کامیار _ تو عقل داری که چیزی بهش برسه ؟
_
تو این شعرا رو از کجا بلدی ؟
کامیار _ خره اینا ابزار کار منه !
_
بدو سوار شین بریم تا از اونجا نرفته !
"
دو تایی دویدیم طرف گاراژ و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . راه شلوغ بود و یه ساعت و نیم طول کشید که رسیدیم تو جاده کرج و جلوی باغ آقا بزرگه واستادیم . کامیار چند تا بوق زد و یه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در و تا من و کامیار رو دید با تعجب در رو واکرد . ماهام پیاده شدیم و رفتیم جلو و سلام و علیک کردیم که گفت "
_
آقا امروز تشریف میآرن ؟!
کامیار _ چطور مگه عباس آقا ؟
عباس آقا_ آخه گندم خانمم اینجا بودن !
_
گندم ؟! کی ؟!!
"
کامیار دستمو فشار داد که یعنی مواظب باشم و چیزی به عباس آقا نگم . بعد خودش آروم گفت "
_
عباس آقا ، گندم الان اینجاس ؟
عباس آقا _ نه آقا ، یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن .
کامیار _ با چی اومده بود ؟
عباس آقا _ انگار آژانس بود .
_
کامیار بیا بریم شاید تو راه بهش برسیم !
کامیار _ فایده نداره .
"
بعد برگشت طرف عباس آقا و گفت "
_
واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته ؟
عباس آقا _ شاید نیم ساعت ! در رو واکنم آقا ؟
کامیار _ نه عباس آقا ، کار داریم . راستی گندم خانم اینجا اومده بود چیکار ؟ یعنی چی کار می کرد اینجا ؟
عباس آقا _ والله تقریبا دو ساعت پیش رسید اینجا . بوق زد و من در رو واکردم . آژانسه دم در واستاد و گندم خانم اومد تو . خواستم در ویلا رو واکنم که نذاشت . رفت دم در خونه و رو صندلی نشست . تا چایی حاضر شد و براش بردم ، یه بیست دقیقه ای طول کشید . راستش خودمم یه خرده ترسیدم !
کامیار _ واسه چی ؟
عباس آقا _ آخه گندم خانم یه جورایی بود !
کامیار _ چه جوری ؟
عباس آقا _ والله چی بگم آقا !
کامیار _ راحت باش ! حرفت رو بزن !
عباس آقا _ خیلی ناراحت بودن آقا ! منم خود به خدایی ش ترسیدم ! آخه همینجوری نشسته بود و رودخونه رو نیگاه می کرد ! منم چایی رو که واسه شون بردم ، رفتم چند متر اون طرف تر نشستم . گفتم نکنه دور از جون دور از جون خیالاتی به سرش باشه ! آدم دیگه ! جوونی و هزار تا خیال ! گفتم نکنه یه مرتبه خودشونو پرت کنن تو رودخونه !
کامیار _ خب ، بعدش ؟
عباس آقا _ هیچی دیگه آقا چایی رو که اصلا دست نزد . فقط وقتی دید که من اونجاها می پلکم ، بهم گفت برم سر کارم . منم رفتم اون طرف تر و بیل رو ورداشتم و الکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن ! میخواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدا نکرده خواست کاری بکنه ، بتونم خودمو بهش برسونم . خلاصه من یه بیل میزدم و یه نیگاه به خانم می کردم ! هی یه بیل می زدم و یه نیگاه به خانم می کردم !
گندم خانم همونجوری زول زده بود به رودخونه ، چشم از آب ور نمیداشت ! حالا من هی بیل میزنم و حواسم به خانمه !
یه هفت هشت ده تا بیل که پای درختا زدم یه مرتبه گندم خانم از جاش بلند شد و یه نیگاه به من کرد ! منم تند تند شروع کردم به بیل زدن !
وقتی دید من حواسم به کار خودمه و دارم تند تند بیل میزنم ، دوباره نشست سر جاش ! منم یه خرده اومدم جلو تر بیل زدم ! گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت ، بتونم بهش برسم !
یه ده دقیقه ای دوباره بیل زدم ! خانم همینطوری چشمش به رودخونه بود . یه خرده کمر راست کردم و گفتم خانم چایی تون یخ کرد!
یه نیگاه به من کرد و یه نیگاه به چایی ! منم برای اینکه نشون بدم سرم به کار خودمه ، دوباره شروع کردم پای درختا رو بیل زدن . انگار نه انگار که حواسم به خانمه ! یه ده دقیقه ای بیل زدم ....
کامیار _ آاا ....! عباس آقا با این بیلایی که تو زدی ، باغ آقا بزرگ رو که زیر و رو کردی !
عباس آقا _ آقا ، من مثلا داشتم بیل میزدم ! راست راستکی که بیل نمی زدم ! این تک بیل رو می انداختم زیر خاک و دوباره درش می آوردم ! یعنی با تک بیل گاهی خاک رو ورز میدیم که خاک نفس بکشه . این بیل رو که میمالونی به خاک ، خستگی خاک در میره و نفس میکشه و ....
کامیار _ به نظاره شما ما میتونیم از هورمون برای بهره وری بیشتر در کشاورزی استفاده کنیم ؟
"
عباس آقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت "
_
بابا من گفتم جریان گندم خانم رو تعریف کن ! داری واسه من اصول و مبانی کشاورزی و خاکشناسی رو بیان می کنی ؟! بگو ببینم گندم بالاخره چیکار کرد ! حتما یه بیلم دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک !؟
عباس آقا _ نه آقا ، دور از جون ! اصلاً گندم خانم کجا بتونه بیل بزنه ؟! این بیل جون فیل میخواد تا یه کوت خاک رو زیر و رو بکنه ! اونم این بیل !
کامیار _ عباس آقا ، الهی درد و بالای این بیل ت بخوره تو کاسه سر من ! اصلاً امسال این بیل تورو میبریم تو جشنواره و به عموم مردم معرفی می کنیم تا همه ببینن که این بیل با این قد و قواره اش چه بیل ارزشی یه ! اصلاً این بیل ت کجا س ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزیم به سینه ش ؟ بابا ول مون میکنی با این بیلت یا نه ؟!
عباس آقا _ چشم آقا .
کامیار _ حالا بگو ببینم بالاخره چی شد ؟!
عباس آقا _ خانمو بگم دیگه ؟!
کامیار _ نه ! سرگذشت بیل ت رو برامون تموم کن بعد برس به خانم !
"
عباس آقا زد زیر خنده ! منم خندیدم که عباس آقا گفت "
_
والله خانم که دید ما داریم همینجوری بیل.....
"
یه مرتبه حرف شو خورد بیچاره که کامیار گفت "
_
به خدا اگه یه بار دیگه اسم این واموندهٔ رو ببری ، در جا مصادره ش میکنم و میذارمش تو ماشین و می برمش تهران ! اونوقت دیگه به جشنواره هم نمیرسه که بتونی عرضه ش کنی !
"
دوباره عباس آقا خندید و گفت "
_
چشم آقا . عرضم به حضورتون که خانم گوشی ش رو از تو کیفش در آورد و یه تیلیفون کرد . منم آروم آروم خودمو کشیم طرفش و گوشامو تیز کردم ! فقط اینو شنیدم که حرف حرف بارون و مرغ و قفس و شستن و این چیزا س ! حالا چی بود جریان ، من نفهمیدم !
کامیار _ اونا رو خودمون میدونیم . داشت با سامان صحبت میکرد .
عباس آقا _ سامان خان چیز شستنی دارین بدین ما بشوریم براتون ! به خانم چیکار دارین ؟! طفلک خیلی ناراحت بود ! آخه دختر شهری که جون شست و شو و رفت و روب رو نداره ! اینا کار دختر دهاتی یه !
"
من و کامیار خندیدیم و بهش نگاه کردیم که گفت "
_
عرضم به خدمت تون که بعدش خانم از تو کیفش یه چیزی در آورد که مثل چاقو بود ! یه خرده بهش نیگاه کرد و بعد برگشت به من نیگاه کرد ! منم شروع کردم تند تند چیز زدن !
کامیار _ تند تند چی زدن ؟!!
عباس آقا _ همون چیز دیگه !
کامیار _ چی ؟!
عباس آقا _ همونکه شما گفتین اسمشو نبرم .
کامیار _ آهان ، بیل !؟
عباس آقا _ آقا ، شما خودتون اسمشو بردین !
کامیار _ آخه من اسمشو بدون تعصب و عرق ملی می برم . اما تو همچین از بیل ت یاد میکنی که انگار تا حالا سه تا اسکار گرفته !
عباس آقا _ آقا اسکار گرفتن با این بیل که کاری نداره ! مثل آب خوردنه ! اما تا حالا با این بیل چهل پنج تا مار کشتیم که این اسکارا پیش شون مثل بچه مارمولک میمونن !
کامیار _ عباس آقا مگه تو این باغ ، اسکارم رفت و آمد داره ؟!
عباس آقا _ اره آقا ولی کم ! زبون بسته ها بی آزارم هستن . از تو سوراخ راه آب میآن تو باغ .
"
من و کامیار زدیم زیر خنده که کامیار گفت "
_
عباس آقا اسکارای اینجا چه رنگی هستن ؟
عباس آقا _ حنایی آقا ، یعنی پشت شون حنایی و زیر شکمشون خال خال قهوه ای ! خیلی هوشیارن پدر سگا ! اما آزار به درختا نمیرسونن .
کامیار _ برو این بیلت رو بیار ما یه نظر دیگه ببینیمش ! یعنی با این چیزایی که گفتی ، نظرم در موردش عوض شد ! برو بیارش شاید بتونیم سال دیگه با این تیز هوشان بفرستیمش المپیک ریاضی ! حالا چند متری هس ؟
عباس آقا _ نزدیک دو متری میشه .
کامیار _ قد و قامتش که خوبه ، استقامتش چطوره ؟
_
بابا کامیار کار داریم انگار ! ببین گندم چی شد بالاخره .
کامیار _ گندم رو ولش کن ! فعلا سرنوشت این بیل واجب تره ! یادم باشه برگشتیم تهران در مورد این بیل استثنایی با آقا بزرگ صحبت کنم ! نباید اینقدر راحت ازش بگذاریم !
_
واقعا که لوسی کامیار !
کامیار _ مگه نمیبینی عباس آقا در موردش چه چیزایی تعریف میکنه ؟! ببینم عباس آقا ! تا حالا تو جشنواره انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی ؟
"
عباس آقا گیج و مات ، کامیار رو نگاه میکرد !"
کامیار _ یه جشنواره دیگه هم هس که همزمان با انتخاب دختر شایسته برگزار میشه . اسمش انتخاب بیل شایسته در دستای پر قدرت و هنرمند ایرانیه ! میگم ببر اسمشو بنویس به امید خدا که اول میشه و یه بورسیه بهش میدن و می فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل ! چشم به هم بزنی ، مدرکش رو گرفته و برگشته ایران و میشه عصای روزگار پیری ت !
_
کامیار ول میکنی یا نه ؟!!
کامیار _ خب ، خب .
_
عباس آقا اون چیزی که گندم خانم از تو کیفش در آورد چی بود ؟
عباس آقا _ والله انگار سنجاق سر بود ، اما نه ! قلم تراش بود ! ولی نه خدایا ! انگار پیچ گوشتی بود !
کامیار _ نه خدایا ، نه خدایا ! انگار گزلیک بود ! اما نه ! انگار اره برقی بود !
_
کامیار بذار حرفش رو بزنه آخه !
کامیار _ بالاخره چی بود عباس آقا ؟
عباس آقا _ نمیدونم، والله چی بگم !
کامیار _ خب حالا هر چی بود ! باهاش چیکار کرد ؟
عباس آقا _ هیچی گذاشت تو کیفش .
"
کامیار یه نگاه به عباس آقا کرد و گفت "
_
عباس آقا شوخی ت گرفته ؟ نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزار رو اسم بردی و بعدش میگی گذاشت تو کیفش ؟!
عباس آقا _ آخه یه خرده بعد دوباره از تو کیف درش آورد !
کامیار _ خب !
عباس آقا _ بعدش رفت طرف ته باغ و شروع کرد تنه طع درخت رو زخمی کردن !
"
من و کامیار یه نگاهی به همدیگه کردیم و بعد کامیار در حالی که دست عباس آقا رو می گرفت و دنبال خودش کشید ، بهش گفت "
_
زود اون درخت رو نشون بده که بستگی مستقیم با ادامه حیات بیل هوشمندت داره !
"
دو تایی با عباس آقا که حسابی گیج شده بود ، رفتیم تو باغ و عباس آقا بردمون دم یه درخت و یه جاشو بهمون نشون داد . راست می گفت ! گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکّنه !"
عباس آقا _ آقا این چیه ؟ گندم خانم چه ش شده ؟!
کامیار _ چیزی نیس عباس آقا . داره واسه دانشگاه ش تحقیق می کنه .
"
بعدش بهش گفت "
_
عباس آقا چاییت تیاره ؟
عباس آقا _ الان حاضرش میکنم آقا ! کاری نداره که !
"
اینو گفت و رفت طرف خونه ش . وقتی دو تایی تنها شدیم به کامیار گفتم "
_
یعنی این همه راه رو اومده که این قلب رو رو درخت بکّنه ؟!
کامیار _ داره دنبال خاطراتش می گرده .
_
یعنی چی ؟
کامیار _ یعنی از زمانی که فهمیده ، عمه اینا پدر و مادر واقعیی ش نیستن ، دلش نمیخواد زمان براش جلو بره ! میخواد تو گذشته بمونه . برای همین دنبال خاطراتش می گرده . شایدم به پیدا کردنش چیزی نمونده باشه .
_
چطور مگه ؟!!
کامیار _ آخه تو اکثر خاطراتش ماهام شرکت داشتیم . مثل همون روزی که اینجا بودیم و پرندهه رو پیدا کردیم ! فعلا بیا بریم تا ببینیم خدا چی میخواد .
"
دو تایی رفتیم طرف در باغ که عباس آقا رسید بهمون و گفت "
_
کجا آقا ؟! چایی گذاشتم !
"
کامیار از تو جیبش چند تا اسکناس هزار تومانی در آورد و گذاشت تو دست عباس آقا و گفت "
_
عجله داریم عباس آقا ، باشه برای دفعه دیگه . جون تو و جون اون بیل هوشمند ! دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری باهاش می اندازیم ! فقط تورو خدا زیاد ازش کار نکش !
"
رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس آقا اومد جلوتر و گفت "
_
آقا کامیار ، اگه میشه به آقا نگین اینجا از سوراخ راه آب از این اسکارا میآن تو باغ . ما خودمون میکشیم شون !
"
کامیار خندید و در حالی که ماشین رو روشن میکرد گفت "
_
عباس آقا ، اونایی که میگی ، موش هستن ، اسکار یه جایزه س !
"
اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کردیم ."

" اون روز وقتی رسیدیم خونه ، اینقدر دوو تایی خسته بودیم که یه راست رفتیم تو خونه هامونو خوابیدیم . منکه برای ناهارم بیدار نشدم .
ساعت حدود شیش و نیم بود که کامیار اومد پشت پنجره م و صدام کرد ."
کامیار _ از حال رفتی ؟!
" بلند شدم تو جام نشستم "
_ آره ، خیلی خسته بودم .
کامیار _ پاشو بریم .
_ کجا ؟
کامیار _ جشن تولد لیدا دیگه !
_ اصلاً حوصله شو ندارم !
کامیار _ پاشو بریم حوصله ت میاد سر جاش .
_ نه تو برو .
کامیار _ بیا زود بر میگردیم.
_نه ، ممکنه گندم زنگ بزنه .
کامیار _ حالا گیریم گندم زنگ بزنه ! به تو چه مربوطه ؟ مگه تو آسیابانی !؟ برین ننه باباش فکرش باشن .!
_ تورو خدا سر به سرم نذار ، حوصله ندارم .
_ جدی نمیای ؟! خوش میگذرهها !
_ نه ، تو برو .
کامیار _ ناهار خوردی ؟
_ نه .
کامیار _ حداقل بلند شو برو یه چیزی بخور ! آهای زن عمو ! زن عمو !
` شروع کرد مادرم رو صدا کردن که در اتاقم واشد و مادرم اومد تو و نرسیده شروع کرد به غر غر کردن ."
کامیار _ این ضعف میکنهها ! صبحونه م نخورده !
" مادرم همینجور که غر غر میکرد رفت طرف آشپزخونه که کامیار بهم گفت "
_ حواست باشه ، به کسی نگفتیم گندم فرار کرده ! آقا بزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمیخواد کسی رو ببینه . حالا پاشو برو یه چیزی بخور . منم شب زود بر میگردم . فعلا خداحافظ.
" اینو که گفت ، رفت . منم بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه . مادرم هنوز داشت غر میزد. یه غر میزد یه سؤال در مورد بازوم میکرد و یه سؤال در مورد گندم !
تند ناهارم رو که از ظهر برام کنار گذاشته بود خوردم و برگشتم تو اتاقم و موبایلم رو ورداشتم و شماره موبایل کامیار رو که دست گندم بود گرفتم .خاموش بود . چند بار گرفتم اما هر دفعه گفت که موبایل خاموشه.
گرفتم نشستم رو مبل و رفتم تو فکر . هر چی فکر میکردم کمتر میفهمیدم ! بالاخره بلند شدم و رفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.
یه بیست دقیقهای تو حموم بودم و بعدش اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و رفتم تو باغ . یه خرده تنهایی قدم زدم که یه مرتبه آفرین از پشت شمشادا پیچید جلوم ! جا خوردم !"
آفرین _ سلام .
_ سلام .
_ آفرین _ تنهایی ؟
_آره ...
آفرین _ کامیار کجاس؟
_ رفته بیرون .
آفرین - کجا ؟
_ همیشه کجا میره ؟
" یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
_ گندم چطوره ؟
_همونجوری .
آفرین _ آروم تر نشده ؟
_ آروم شده اما خیلی غمگینه.
آفرین _ حق داره . دلارام کار خیلی بدی کرد ، اما باید بدونی که همه ش از عشق بود .
" فقط نگاهش کردم ."
آفرین _ تو میدونی عشق چیه ؟
_ نمیدونم .
آفرین _ من میدونم ، خیلی دردناکه !
_ تا حالا فکر میکردم که شیرین و باشکوهه !
آفرین _ آره . اما اگه دو طرفه باشه . میتونم یه سوالی ازت بکنم ؟
_ آره اما خواهش میکنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم .
" یه نگاهی به من کرد و بعد بازوم رو گرفت و گفت "
_ قدم بزنیم ؟
" دو تایی آروم راه افتادیم ."
آفرین _ تو تا حالا عاشق شدی ؟
" دوباره نگاهش کردم و گفتم "
_ خودت حتما بهتر میدونی !
آفرین _ مطمئنی که عشقه ؟
_ نه !
آفرین _ پس چی ؟!
_ ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم !
آفرین _ یعنی ...؟
_ یعنی اینکه برای به وجود آمدن این کلمه و به وقوع پیوستنش ، خیلی از مسایل منطقی و غیر منطقی باید دخالت داشته باشن !
آفرین _ مثل ساخته شدن یه ماشین ؟!
" بعد خندید ."
_ آره ! یه ماشین هم با عشق ساخته میشه ! با عشق سازنده اش .
آفرین _ تو همه چیزو با فرمول ریاضی و فیزیک و شیمی میسنجی ؟!
_ هر چیزی فرمول خودشو داره !
آفرین _ عشقم فرمول داره ؟
_ آره ، اما فرمول خودشو !
آفرین _ مساله جالب شد ! میشه بگی فرمولش چیه ؟ شاید در کار کمک کنه !
" رسیدیم زیر یه درخت بید . همونجا واستادم و نگاهش کردم . هنوز بازوم تو دستش بود ."
_ ببین آفرین ، این چیزی نیس که من بگم و توام یاد بگیری و در مورد خودت اجراش کنی !
آفرین _ خب نگو ، فقط رو تخته سیاه بنویسش .!
تخته سیاه این کلاس ، چشمای کسی که دوستش داری !
" یه نگاه با تعجب به من کرد و گفت "
_ اصلاً فکر نمیکردم که این پسر ساکت و محجوب ، یه همچین احساساتی داشته باشه ! باید تورو بهتر شناخت !
" اینو گفت و بازوم رو کمی محکمتر تو دستش گرفت ! آروم خودمو کمی کشیدم کنار !"
_ تو خودت چی ؟ تو چه جوری عشق رو فهمیدی ؟
آفرین _ با حس کردنش ! حسی از میون صد هزار تا حس !
_ با چه رنگی ؟
آفرین _ سرخ ! مثل گل رز .
_ چه عطری ؟
آفرین _ عطر غم !
_ حتما با طعم گس تنهایی ؟!
آفرین _ شاید !
_ و حتما تموم اینام تو کامیار جمع شده ؟!
" هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد ."
_ تردید داری ؟
آفرین _ کامیار چی میگه ؟
_ قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم !
آفرین _ توام یه همچین سوالی از من کردی،
_ ولی تو خودتی که ازت پرسیدم و میتونی جواب بدی .
آفرین _ این بستگی به کامیار داره .
_ یعنی اگه کامیار تورو دوست داشته باشه ، توام دوستش داری !
" آروم دستش رو از بازوم جدا و گفتم "
_ این عشق نیس ! یه معادله س ! یه موازنه س ! تو دنبال عشق نیستی ، تو دنبال یه شوهری ! این منطق عشقه !
" اینو گفتم و راه افتادم که برم که گفت "
_ خارج از منطقش چیه ؟
" برگشتم و نگاهش کردم ."
_ حسی با تمام حسها ! رنگی با تمام رنگها ! عطری با تمام عطرها ! و طعمی با تمام طعمها ! نه گس ، نه شیرین ، نه تلخ ، نه ترش ! همه با هم و در کنار هم ! اگه اینطوری بهش نگاه کنی و بفهمی ش ، هیچ موقع هیچ کدومش ، دلت رو نمیزنه ! هر لحظه یه کدومش رو درک میکنی !
آفرین _ تمام اینا با هم و همیشه شاد ؟
_ تمامش با هم ! شادی و غم جز ایناس !
آفرین _ واقعا فکر میکنی اینطوریه ؟!
_ من اینطوری دیدمش !
" اینو که گفتم و راه افتادم طرف خونه که وسط راه موبایلم زنگ زد . زود روشنش کردم ."
_الو !
گندم _ همه عمر دیر بودیم ! دیر دیدیم ، دیر شنیدیم ، دیر گفتیم و دیر فهمیدیم !
_ و امروز دیر آمدیم !
گندم _ شایدم هرگز نیامدیم !
_ برای توام قلب کشیدن رو درخت سخته ؟
" یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "
_ پس دیر آمدیم !
_ جواب ندادی !....
گندم _ شاید . دستام تمرین ندارن !
_ دلت چی ؟
گندم _ اونم داره تمرین میکنه !
_ تنهایی ؟
گندم _ اگه بتونه !
" یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
_ زود باش سامان ! داره زمان می گذره !
_ چه جوری ! با کدوم انصاف تو ؟! اگه خودت جای من بودی میتونستی ؟!
گندم _ این فریادها از عشقه ؟!
_ نه از عصبانیته !
گندم _ فقط ؟!
_ و چیزهای دیگه .
گندم _ که عشق هم یکی از اون چیزاس ؟
_ آره ! آره ! آره!
گندم _ پس زودتر بیا ! نذار به دیرها برسیم !
_ به کدوم نشونی ؟ به نشونی یه عشق یه روزه ؟!
" ساکت شد "
_ تو باید برگردی گندم !
گندم _ به کجا ؟
_ پیش آدمایی که دوستت دارن ! آدمایی که میون شون جات خالیه ! آدمایی که تورو میخوان !
" دوباره یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
_ تو باید برم گردونی ! اما نه پیش اون آدما!
_ مگه این آدما چشونه ؟ اینا که همه تورو دوست دارن ! تو نمیدونی مادر وپدرت چه حالی دارن ! تو ....
" نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "
وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود
وقتی دروغ ، داور هر ماجرا شود
وقتی هوا ، هوای تنفس ، هوای زیست
سرپوش مرگ ، بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان
هنگامه ز جنبش دمها به پا شود
وقتی به بوی سفره همسایه ، مغز و عقل
بی اختیار معده شود ، اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب
یه رنگ ، رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود !!

` یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
_ نذار دیرها ، دیرها شود !
_ الو ! گندم ! الو !
" دیگه صدائی نیومد . دلم میخواست موبایلمو بکوبم زمین ! اعصابم ریخته بود بهم !
راه افتادم طرف خونه مون و از پنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم و رفتم تو فکر . تو فکر این شعر .
می دونستم شعر مال سیمین بهبهانی یه ، اما نمیفهمیدم چه ربطی به گندم داره !
چندین بار تو دلم خوندمش . هر چی بیشتر میخوندمش ، کمتر ربطش رو میفهمیدم ! نمیدونستم این بار باید کجا برم ! کاشکی الان کامیار اینجا بود ! اون حتما میفهمید منظور گندم چی بوده .
بلند شدم و یه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم و شعر رو با خط درشت روش نوشتم و با پونز زدمش به دیوار جلوی تختم و بعد رفتم رو تختم دراز کشیدم و بهش نگاه کردم . صدای کامیار تو گوشم بود . داشت بهم میگفت که منطقی باشم . بدون دخالت احساساتم فکر کنم
خودمو گذاشتم جای کامیار و سعی کردم با دید و احساس و منطق و آرامش اون کار کنم .
شعر جلوی چشمام بود و مرتب میخوندمش ، از اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! شاید صد بار خوندمش !
به آدما فکر کردم ! به دوروییها ! چاپلوسیها !
به آدمایی فکر میکردم که تو این چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن ! به آدمایی که تو این چند وقته ، هر لحظه یه رنگ عوض کردن ! به آدمایی که دل و زبون شون یکی نبود ! به آدمایی که برای گرفتن پست و مقام ، تملّق صد نفر از خودشون بدتر رو گفتم !
دوباره خوندمش ! صد بار دیگه ! ا اول تا آخر ! دوباره از اول تا آخر ! انگار داشت یه پرده از جلو چشمام کنار میرفت و همه چیز جلو چشمم روشن میشد !
داشت در مورد این آدما حرف می زد !