ترنم غرق در شادی بود که به پسر دلخواهش میرسید . ولی میثم زندگی عادی و قدیمی خود را ادامه میداد . انگار وسیله ای به وسایل اتاقش اضافه شده بود .

مراسم مجللی گرفته شد .
ترنم بسیار زیبا شده بود و همه به زیباییش غبطه میخوردند . البته میثم هم مانند شاهزادگان در کنار تازه عروسش راه میرفت .
تحسین و تمجید هیچ کس به دلش نمی نشست . میثم حتی یک بار هم به او نگفته بود زیبا شده است . فقط به حکم اجبار دست او را گرفته بود و راه میرفت .
دستانش سرد و بی روح و عاری از هرگونه احساس بود ولی قلب ترنم باز و مالامال از شادی بود . فشاری خفیف به دست میثم داد .
میثم برگشت و به او نگاه کرد : اتفاقی افتاده ؟
_ خیلی خوشحالم تو چی ؟
میثم به رو به رو برگشت : گفتم حالا چی شده
_ گند اخلاق
میثم با نا باوری به ترنم نگاه کرد : چی گفتی ؟
ترنم به رو به رو برگشت و لبخندی به مهمانان زد: چیزی نگفتم
_ چرا یه چیزی گفتی
_ آره گفتم . گفتم گند اخلاق
_ ترنم مواظب حرف زدنت باش . من با تو شوخی ندارم
_ امشب شب عقدمونه
_ دارم می بینم گفتن داشت ؟
_ اَ ه
عاقد آمد و خطبه را جاری کرد . حال ترنم و میثم با هم محرم بودند .
برای ترنم دنیای جدیدی آغاز شده بود . ولی برای میثم چیزی تغییر نکرده بود .
مجلس تمام شد و همه رفتند غیر از دو خانواده .
آقایان سرمست از این وصلت در گوشه ای مشغول خندیدن بودند و خانم ها در گوشه ای دیگر مشغول گفت وگو .
میثم و ترنم نیز نشسته بودند . میثم خمیازه ای کشید : خیلی خستم چرا نمیان بریم ؟
ترنم با خود گفت : چقدر این پسر سرده ؟ برای این که کم نیاورد بلند گفت : منم خیلی خستم . دلم می خواد یه هفته بخوابم . میثم خیلی جدی گفت : این دلیل نمیشه فردا نیای شرکت .
_ ولی میثم ......
_ چی ؟؟؟
ترنم با ناباوری گفت : چیه ؟ نکنه الانم نمیتونم بهت بگم میثم ؟
میثم دستس به صورتش کشید : خیله خب . فقط داخل خونه و وقتایی که دو نفری هستیم . خانوم آسایش اگه تو ........
_ چی گفتی ؟
_ گفتم اگه جلوی بچه های شرکت ...........
_ نه ، گفتی خانوم آسایش . من اسم دارم
_ آهان . خیله خب . اسمت چی بود : آهان ترنم
بغضی در گلوی ترنم نشست . او حتی اسمش را حفظ نکرده بود ( خدایا من چی کار کنم با این پسر بی احساس و خشک ؟ )
آقا و خانم خطیب به سمت آنها آمدند : خب پسرم ما دیگه میریم . خوشبخت شی عزیزم . تو هم همینطور عروس گلم . بعد گفت : میثم جان مادر یه دقیقه بیا این طرف . ....
او را به کناری برد و در گوشش چیز هایی گفت . رنگ میثم قرمز شد و سرش را زیر انداخت : چشم چشم به سلامت خداحافظ .

با پدرش دست و رو بوسی کرد . ترنم از تغییر رنگ او خنده اش گرفت .
با هم به اتاق ترنم رفتند

ترنم تا در را بست ، روی تخت افتاد : های . بعد از صبح تا حالا
میثم کتش را در آورد و کراواتش را شل کرد و روی صندلی نشست : خوب امشبو باید با هم بگذرونیم . من کجا باید بخوابم .
ترنم بلند شد و نشست . خشکش زده بود : یعنی چی ؟ خب روی این تخت .
_ این تخت که مال توست . پس تو کجا می خوابی ؟
_ منم روی این تخت میخوابم . و چشمانش را ریز کرد .
میثم بدون حتی خود داری گفت : خدا به خیر کنه .
_ یعنی چی میثم ؟ چرا اینقد سرد برخورد میکنی ؟ چرا این قدر ..........
_ وای ، خانوم آ ... ترنم دست بردار تو رو خدا . تو منو از اول دیدی و شناختی با اخلاقم نمیتونی کنار بیای چرا قبول کردی ؟حالام خوابم میاد
به اتاقی دیگر رفت و لباسش را عوض کرد و بازگشت .
ترنم هم به اتاقی دیگر رفت و لباسی نسبتا باز و زیبا پوشید .
به اتاق آمد . میثم روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد . با ورود ترنم به سمت او بازگشت . لحظه ای مات ماند . ولی خیلی زود گفت : سردت نمیشه با این لباس ؟
ترنم خشمش را پنهان کرد : نه نمیشه
چراغ را خاموش کرد ولی نور مهتاب اتاق را روشن میکرد . روی تخت رفت و کنار میثم دراز کشید . مثل دو غریبه .....
ترنم در دل حرص میخورد : من یختو آب میکنم حالا ببین
پشتی را به سمتی پرتاب کرد و گفت : دستو باز کن می خوام رو دستت بخوابم
میثم روی تخت نیم خیز شد : چی ؟
_ گفتم میخوام .........
_ شنیدم چی گفتی . مگه پشتی رو ازت گرفتن ؟
_ 20 سال رو پشتی خوابیدم پس شوهر کردم واسه چی ؟ نقش یه پشتی رم نمیتونی ایفا کنی ؟
میثم خوابید و دستشو باز کرد . حس غریبی بود دختری در آغوش او جای می گرفت . داشت کنترل خود را از دست میداد . برای حفظ آن گفت : خب پشتیتو عوض میکردی و اینقدرم به خودت زحمت شوهر کردن نمیدادی .
ترنم خود را در آغوش او فشرد . نفس میثم تنگ شد . این اولین بار بود که با کسی می خوابید . او حتی در کنار مادرش هم نمیخوابید چه رسد به دختری زیبا که خود را سخت سعی در پی گنجاندن خود در احساسش داشت
تن ترنم سرد بود . بلند شد و پتو را روی خودشان کشید و برای تسلای دل آن دختر کمی او را به خود فشرد .
یاد حرف مادرش افتاد و گر گرفت .
_  _ _ _
صبح با سنگینی نگاهی از خواب برخواست . ترنم روی دستش تکیه داده بود و با خنده اورا نگاه میکرد : سلام صبح به خیر
میثم کش و قوسی رفت : سلام . ساعت چنده ؟
_ 10
میثم بلند شد و ایستاد سرش به سر ترنم برخورد کرد : آخخخخ . چته دیوونه ؟
_ گفتی ساعت چنده ؟ چرا زود تر بیدارم نکردی ؟ شرکت ........
ترنم در حالی که سرش را میمالید گفت : خیر سرمون دیشب شب عقدمون بودا . می خوای بری شرکت ؟
_ یعنی چی ؟ میخوای نریم ؟ پاشو ....... پاشو کاراتو بکن . سریع
ترنم با صدای آهسته گفت : اااااااااااه . ستون
میثم در حالی که بیرون میرفت گفت : خودتی و تا 5 دقیقه دیگه آماده باش
ترنم به سرعت لباس پوشید که دید میثم با نگرانی وارد اتاق شد : چیه ؟ چیزی شده ؟
_ خط اتوی کتم به هم ریخته
_ وا گفتم چی شده . بپوش بریم بابا
_ شلخته !
ترنم متوجه حرف او شد : با کی بودی گفتی شلخته ؟
میثم بدون گفتن حرفی به طبقه ی پایین رفت : وایسا میثم با من بودی ؟ ای تو اما .
میثم با پدر مادر ترنم سلام احوالپرسی کرد و بعد از خوردن صبحانه همراه با ترنم سوار ماشین شدند و به راه افتادند . میثم سریع جلوی خشک شویی پارک کرد و کتش را اتوبخار داد و بعد از 5 دقیقه آن را گرفت و آمد .
نزدیک شرکت که رسیدند سر کوچه ایستاد : خب برو
ترنم به سمتش برگشت : چی ؟ کجا برم ؟
_ نکنه میخوای با هم بریم تو ؟ برو من یه ربع بعدت میام .
_ مگه نمیخوای به همکارا بگی ما ازدواج کردیم ؟
_ مگه شق القمر کردیم برو دیگه دیر شد در ضمن ترنم سوتی دادی من میدونم و تو

همانند دو غریبه بودند همدیگر را آقا و خانم صدا میکردند ، ترنم باز هم حق ورود به اتاق میثم غیر از ساعات تعیین شده را نداشت .
غیر از آن شب میثم دیگر پیشنهاد نداد تا یا او به خانه ی آنها برود یا ترنم به خانه ی او بیاید .
بعضی اوقات برای شام به بیرون میرفتند که ساعتی مقرر میشد و مثل دو غریبه به رستوران میرفتند ، سریع شام میخوردند و باز میگشتند .
طاقت ترنم تمام میشد ولی میثم با او قراردادی زندگی میکرد . تا اینکه 6 ماه عقد گذشت و و زمان عروسی فرا رسید .
تمام آن شش ماه ترنم دلش به آن خوش بود که حتما بعد از عروسی اخلاق میثم تغییر میکند و نرم میشود .
مجلس عروسی مجلل تر از عقد برگزار شد .
ترنم در آرایشگاه منتظر آمدن میثم بود . تا اینکه میثم آمد و او پایین رفت .
میثم که در ماشین نشسته بود نگاهی اجمالی به او کرد و همانطور که نشسته بود در ماشین را باز کرد و گفت : زود سوار شو دیر شد . اشک در چشمان ترنم حلقه زد . سریع در ماشین نشست .
به بیرون چشم دوخته بود . میثم هیچ نمیگفت و فقط رانندگی میکرد و زیر لب غر میزد : هزار تا کار داریم . نمیدونم این مسخره بازیا دیگه چیه .
هر ماشینی رد میشد بوغ میزد و مبارک باد میگفت . ولی دریغ از یک لبخند کمرنگ روی صورت میثم .
ترنم گفت : میثم اینقد بد اخلاق نباش . لااقل برای حفظ آبرو هم که شده یه خورده بخند .
_ همینه که هست .
ترنم دیگر هیچ نگفت . شبی که برای هر دختری زیبا ترین شب زندگی بود برای ترنم بدترین شب بود . هیچکس نمیدانست ترنم برای چه می رنجد .
پدرام هم در جمع حظور داشت . جلو آمد و با میثم دست داد .
از آن هنگام که پدرام از سفر برگشته بود متوجه نگاههای او به ترنم شده بود و حال سرمست از اینکه گرچه این عروسی و ازدواج منفعتی نداشت ولی برای کم کردن روی پدرام مفید بود .
پدرام گفت : خوشبخت باشید آقا داماد ، با این روحیه ای که تو داری بپا از دستت سر به بیابون نذاره .
میثم دست پدرام را به سختی فشرد : شما غصه ی چیزیو نخور .
پدرام به سمت ترنم بر گشت . : ترنم خانوم امیدوارم خوشبخت شید ناراحتم نباشید ... سرش را نزدیک گوش او برد : بی بخار هست ولی بی غیرت نیست .
میثم از عصبانیت قرمز شده بود . دلش می خواست کله ی پدرام را بکند . هرچه بود اسم ترنم در شناشنامه اش بود ، جزو اختیارتش بود پس باید امید پدرام را نا امید می کرد . پدرام که رفت میثم با عصبانیت به سمت ترنم برگشت : بهت چی گفت ؟
_ هیچی
_ ترنم چی بهت گفت ؟
_ گفتم که چیز مهمی نبود .
_ باشه شب بهت نشون میدم . صبر کن تنها شیم
مجلس تمام شد و همه رفتند . آن دو ماندند در خانه ی جدیدشان.
بعد از شش ماه زندگی با میثم ترنم می دانست شب عروسیش مانند بقیه ی عروس ها نیست .
میدانست آن شب هم مانند شب های دیگر مثل دو غریبه فقط هم اتاق هم میشوند .
لباسهایش را در آورد و به حمام رفت .
میثم در اتاق راه میرفت و بر کف دستش مشت میزد .... نشونت میدم پدرام ..... یاد حرفها ی یک ماه پیش او افتاد : ببین میثم غیر از من هیشکی نمیدونه ترنم زن توست .... تو که مثل چوب خشک میمونی
طلاقش بده ... من ... من بهش علاقه مند شدم
دعوای آن روز و کتک کاری آن روز از یادش نمیرفت ...... بعد با پا پیش گذاشتن پدرام و حرمت شراکتشان کدورت را فراموش کردند .
باز پدرام دست بردار نبود ... باید به او میفهماند که ترنم زن اوست
سریع لباس عوض کرد .
ترنم از حمام بیرون آمد :میری حموم ؟
_ آره میرم یه دوش بگیرم
ترنم خمیازه ای کشید : باشه پس من میرم بخوابم
_ نه نخواب کارت دارم
ترنم شانه هایش را بالا انداخت و رو به روی تلوزیون نشست و مشغول تماشای تلوزیون شد
صدای درحمام آمد . ترنم به سوی میثم برگشت : خب ... بگو میشنوم
میثم همانطور که سرش را خشک میکرد گفت : شنیدنی نیست
ترنم کمی مکث کرد : چیزی می خوای نشونم بدی ؟
_ دیدنیم نیست
_ چیه ؟
_ برو تو اتاق تا بت بگم
_ چه فرقی میکنه اینجا یا تو اتاق . کارتو بگو
_ میثم بالای سر ترنم ایستاد : اتاق تخت داره اینجا نداره
ترنم آب دهانش را قورت داد : چت شده میثم ؟
میثم نیش خنده ای زد : چیزیم نشده .... مگه تو عروس من نیستی ؟
ترنم آهسته گفت : مثلا آره
_ مگه زن من نیستی ؟
_ آره
_ مگه امشب ، شب عروسی ما نیست ؟
_ خب آره که چی ؟
_ امشب شب عروسیمونه تو زن منی منم شوهرت . این یعنی چی ؟
ترنم بلند شد ایستاد . چهره ی میثم اصلا به کسی نمیخورد که از سر احساس یا نیاز او را به سوی خود بخواند . چهره اش همان چهره ی سرد و عاری از احساس بود . چه نقشه ای در سر می پروران را خدا میدانست .
 _ این مسخره بازیا چیه میثم ؟ منکه تو رو میشناسم . چه فکری تو سرته ؟ هان ؟
میثم جلو آمد و قدم به قدم به ترنم نزدیک تر شد ، ترنم هم قدم به قدم عقب میرفت تا به دیوار رسید
میثم چانه ی ترنم را در دست گرفت . تقریبا یک سر و گردن از اوبلند تر بود : پدرام امشب چی در گوشت میگفت ؟
_ چیزی نگفت .... تو چرا گیر دادی به اون بد بخت ؟
میثم چانه ی او را رها کرد، دوبازوی او را گرفت و او را به سمت اتاق برد : بد بخت ؟ بدبخت آره ؟ امشب که رسما زن خودم شدی حال اون بدبخت هم گرفته میشه .
ترنم سعی در فرار کردن داشت : ولم کن ... ولم کن میثم
_ با کار امشبم دست احد الناسی بت نمیرسه . هم دم تو کوتاه میشه هم روی اون احمق کم میشه . تو حق منی پس مال منی . چشم کسی نباید دنبال چیزایی که مال منه باشه. و تو امشب مال من میشی ......
درآن شب نه صدای نجوای عاشقانه ای به گوش میرسید نه احساسی را در بر میگرفت .....
سکوت خانه را تنها جیغ های ناگهانی و گریه های بلند ترنم میشکست
و صدای نازکش که گاهی اوقات فریاد میکشید : وحشی !!!
صبح از درد بدن از خواب پرید . تمام بدنش درد میکرد . نگاهی به مرد کنارش انداخت . چه آرم مسخ شده بود دیشب چه سرکش و متجاوز و سرد .
در تخت خواب نشسته بود و ملافه ای به دورخود پیچیده بود . از درد به خود میپیچشد . شب نفرت انگیزی.....
میثم از خواب برخواست . بلند شد و نشست : سلام
ترنم جوابش را نداد. میثم زهر خندی زد : جواب سلام منو نمیدی ؟ خوب کردم دیگه ناز برا کسی خریدار نداره
بلند شد و لباس پوشید : امروزم نیا شرکت
صدایش که از جیغ های دیشب خش دار شده بود به زحمت از گلو روانه شد : لازم به لطف تو نیست . میتونم بیام شرکت .
میثم فریاد زد : دلم به حال تو نسوخته . تو که هر بلایی به سرت بیاد حقته . باید روی این پدرامو کم کنم . آخی ... چقدر غصه میخوره تا بفهمه دوشیزشون دیگه ......
_ خفه شو میثم . من با اون مرتیکه هیچ رابطه ای نداشتم .
میثم آرام شد : آره ، میدونم ، تو از اول چشمت دنبال خودم بود . فقط چشمای اون بود که خطا رفت . بهش نشون میدم . در ضمن ظهر میام خونه . یه سری حرف باهات دارم .
و رفت ........

به شرکت رسید . پدرام جلو آمد : سلام آقا داماد . خوبی ؟
میثم خنده ی پیروز مندانه ای زد : خوبم خیلی ممنون .
پدرام اشاره به میز منشی کرد : خانوم اسایش پس کجان ؟
میثم خنده ای کرد : دیشب عروسیشون بود دیگه . اصولا عروس خانوما روز بعد شب عروسی حال زیاد خوشی ندارن ......... دستش را روی شانه ی پدرام گذاشت ایشالا...خودت زن گرفتی میفهمی
رنگ پدرام پرید : میثم ترنم کجاست ؟ چرت و پرت نگو من که من که میدونم تو اهل این کارا نیستی .
میثم با یک دست یقه ی پدرام را گرفت ؟ خفه شو . اونی که گفتی فامیل داره . نه . فامیلشم نباید صدا کنی . اون زن منه ... میفهمی زن من ! احدالناس حق نداره اسمشو به زبون بیاره . ترنم مال منه
یقه ی پدرام را رها کرد و گوشه ی کتش را صاف کرد . موهای لختش را که روی صورتش آمده بود با یک دست به حالت اولشان باز گرداند .
ظهر شد و به خانه رفت . بوی غذا در خانه پیچیده شده بود .کیفش را گوشه ای قرار داد و کتش را به چوی لباسی آویزان کرد که .....
ترنم با لباسی بسیار زیبا و نفس گیر رو به رویش ظاهر شد : سلام خسته نباشی .
میثم نگاهی سرد به سر تا پای او انداخت : ممنون گرسنمه
ترنم که توی ذوقش خورده بود گفت : چشم آقا میرم میز ناهار رو آماده کنم
میز را به آراستگی چید .
میثم بر سر میز نشست و بشقابی رو به روی خود قرار داد . ترنم در صندلی کنار او نشست .
میثم نگاهی به او کرد : جا قحطه ؟ برو اونطرف میز بشین .ترنم نگاهی بامزه کرد : آره قحطه . میخوام بقل شوهرم بشینم . تو یه بشقابم باهات غذا بخورم .
_ من از این مسخره بازیا اصلا خوشم نمیاد .
_ ولی من خوشم میاد گند اخلاق .
_ ترنم با من درست حرف بزن
_ نمیخوام . اصلا میخوام بیام تو بغل شوهرم بشینم ببینم چی میتونی بگی
و بلند شد و در بغل او نشست و دستانش را دور گردن او چفت کرد و سرش را روی شانه ی او گذاشت .
نفش میثم به شماره افتاده بود : ترنم برو کنار ببینم ... و سعی داشت دستان ظریف ولی پر قدرت او را از گردن رها سازد : ترنم گردنم شکست ، این مسخره بازیا چیه ؟ پاشو.......
بعد از نیم ساعت به هر زحمتی بود ترنم را از خود جدا کرد و اورا رو به روی خود نشاند : خوب گوش کن ببین چی میگم
ترنم دستش را بالا آورد : آقا اجازه ؟
_ بله ؟!!
_ میتونیم بیایم بغل شوهرمون ؟
میثم یکدفعه عقب کشید : ترنم به خدا اگه جم خوردی میذارم کلا از این خونه میرم
_ باشه بابا چته ؟ دلتم بخواد
_ دل من هیچی نمیخواد
_ آره میدونم . چون از سنگه
میثم برگه ای رو به روی خود گذاشت : میخوام برنامه زندگیمونو بنویسم
ترنم عقب نشست ؟ برنامه ؟ یعنی چی ؟
_ باید یه برنامه ریزی داشته باشیم یا نه ؟
_ مگه کلاس و درسه ؟ زندگیه میثم .شغل نیست کار نیست
_ برای من هست . خونه ی مادرت فقط پنج شنبه ها می ریم .
_ خیلی کمه میثم . من دوست دارم مدام خونمون برم و بیام .
میثم چشمانش را ریز کرد : روی حرف من حرف نزن ترنم .
ترنم بغض کرد و کنار تر نشست ؟ باشه ولی من میخوام شب ها اونجا بخوابم .
میثم انگشتش را به سمت او گرفت : ببین دختر خانوم لوس . بود و نبود تو توی این خونه برای من هیچ فرقی نمیکنه . فقط اینو بدون من آبرو دارم . توی فامیل ، توی خونه پیش مامان و بابام و همین طور دوست بابام یعنی پدر و مادر تو . شده توی خونه جهنم باشه باید بقیه فکر کنن داری تو بهشت زنگی میکنی ! هیچ شبی رو هم بیرون خونه سر نمیکنی . نه خونه ی ما نه خونتون . جمعه هام خونه ی پدر و مادر من میریم . یک روز در هفته رو هم ....
سرش را زیر انداخت . باید ترنم را به این زندگی پایبند میکرد . نباید آبرویش را میباخت . از نگاه پدرام خوانده بود که اتفاق دیشب هیچ تاثیری در علاقه ی او نسبت به ترنم نداشت ....
ترنم آرام پرسید : یک روز در هفته چی ؟
میثم سرش را بالا کرد که یک روز معین در هفته رو ... مثل ... مثل دیشب طی میکنیم .
ترنم قرمز شد و سرش را زیر انداخت : وحشی بازی ؟؟؟
_ خفه شو درست حرف بزن ترنم .... من تو رو آدمت میکنم .
_ اگه راست میگی یه فکری به حال خودت بکن . فقط قصد آزار منو داشتی . چه فرقی به حال پدرام ...
با ضربه ی محکم میثم در دهانش جمله اش نیمه کاره ماند .
خون گرم از لبش جاری شد . دستش را روی لبش گذاشت : وحشی وحشی وحشی !
و به داخل اتاق رفت و حتی زحمت قفل کردن در را به خودش نداد . چون میثم را میشناخت . عمرا میامد برای منت کشی ...
تا شب فقط گریه کرد ....
صدای تلوزیون را میشنید ، میثم تنها سرگرم بود در این چند ساعت . صدای در آمد . میثم بیرون رفت و بعد از چند ساعت بر گشت .
پشت در آمد : فقط امشب شام خریدم ، باید بقیه شب ها رو به وظیفت عمل کنی . حالاهم اگه دوست داشتی بیا بخور . ترنم اما برای شام بیرون نرفت . بلند شد و به سمت پنجره رفت . آن را باز کرد و کف اتاق پایین پنجره نشست و سرش را در دست گرفت .
بعد از یک ساعت ، میثم چراغ های پذیرایی را خاموش کرد و به اتاق خواب رفت و چراغ اتاق را نیز خاموش کرد و به تخت خواب رفت و دراز کشید . ترنم همانطور روی زمین نشسته بود .
بعد از چند دقیقه به سمت تخت رفت ، نمیتوانست از میثم متنفر باشد . با تمام وجود دوستش داشت . معنای عشق را میفهمید .
بعد از مکثی روی تخت و کنار میثم دراز کشید . پشتی را کنار زد . دست میثم را که روی سینه اش قلاب شده بود باز کرد . میثم چشمانش را گشود . ترنم آرام گفت : با تو قهرم . با پشتیم که قهر نیستم . ... دست اورا دراز کرد و سرش را روی آن گذاشت .
میثم در جواب عمل او هیچ نگفت ، چند دقیقه بعد ترنم تنگ در آغوش میثم رفت و میثم باز هیچ نگفت
چشمانش را که گشود ، تکان نخورد .
میثم نا خود آگاه او را همانند عروسکش به بغل گرفته بود و خوابیده بود . تکان نمی خورد و به صدای نفش های مردش گوش میداد . سعی کرد گرمای تن او را حفظ کند که دیگر در بیداری چنین چیزی نمیدید .
میثم تکانی خورد ، ترنم چشم هایش را بست و خود را به خواب زد .
میثم چشم گشود ، انگار او هم شوکه شده بود از اینکه چنین عاشقانه ترنم را در آغوش گرفته بود ، آرام دستان حلقه شده اش را باز کرد و عقب رفت . کامل که از او فاصله گرفت آرام صدایش زد : ترنم .... ترنم ...... پاشو دیر شد
ترنم آرام چشم گشود ، میثم به صورت او نگاه میکرد . نگاهش به گوشه ی لب او افتاد .
ترنم هیچ نمیگفت و در دل برای آن دو چشم خمار و قهوه ای ضعف میرفت .
میثم آرام گفت : متاسفم . یه جوری درستش کن کسی نفهمه . سریع باش دیر شد .
ترنم بر خواست و صبحانه را آماده کرد و بعد از صرف صبحانه لباس هایش را پوشید و اماده شد و به سمت میثم رفت : بریم
میثم نگاهی به او گرد : داری میای شرکت نه مهمونی
ترنم نگاهی به خود کرد : خوب آره دارم میام شرکت . چیه مگه ؟
_ مانتوت به نظر خودت کوتاه نیست ؟
_ نه کوتاه نیست
_ رو حرف من حرف نزن . برو عوضش کن و بیا پایین . منتظرم
سریع مانتو اش را عوض کرد و سوار ماشین شد .
میثم بعد از یک ربع گفت : باید به همه بگیم که از دواج کردیم
به فکر پدرام بود . باید هر طور بود سایه ی او را از زندگی کم میکرد . ترنم به فکر همکارها افتاد . اگر به همه میگفتند ازدواج کرده اند مایه ی مضحکه میشدند .
رفتار سرد میثم غیر عادی بود . نباید به کسی میگفتند ؟ نه . نباید بگیم .
_ چیه ؟ نکنه میخوای رسمی نشه ؟ یعنی کسی نفهمه راحته ......
_ میثم !
میثم با مشت به فرمان کوبید
باز سر کوچه پیاده شد و وارد رکت شد
پدرام به سمتش آمد : سلام خانوم آسایش . حالتون خوبه ؟ چرا دیروز نیومدید ؟
ترنم لبخندی زد : سلام آقا پدرام . ممنون کار داشتم . شما خوبید ؟
_ ممنون خوبم . سخته ؟
_ چی ؟
_ با دیوار زندگی کردن
ترنم زد زیر خنده . پدرام هم میخندید میثم وارد شد .
با ورود میثم خنده ی ترنم قطع شد ، حفره ی به خون نشسته ی میثم همه را به تعجب وا داشته بود.
جواب سلام هیچ کس را نداد ، فقط هنگام ورود به دفترش گفت : خانوم آسایش 10 دقیقه دیگه بیاید دفتر من
و داخل شد
خانوم حیدری به سمت او آمد : وای خدا مرگم بده !دیدیش ؟ عین برج زهر مار شده بود . چش بود به نظرت ؟
_ نمیدونم
_ با تو چیکار داشت ؟ خدا به دادت برسه . چند روز پیش که شما رفته بودید دفتر آقای توکلی برای دریافت رسیدها هم اینجوری شد . آقا پدرام رفت تو دفترش و بعد یه دعوایی کردن که اینجا رو گذاشتن رو سرشون . یقه ی هم دیگه رو گرفته بودن که نگو .... آقایون جداشون کردن . امروزم هم مثل همون روزه . خدا به خیر کنه .
رنگ ترنم پرید و داخل شد و در را بست .
برای اولین بار میثم برخواست و به سمت او آمد
با جدیت گفت : میدونی فرق الان با قبل از عقدمون چیه ؟
ترنم آب دهانش را قورت داد : چیه ؟
_ اینکه من الان میتونم دست بندازم گردنت خفت کنم
ترنم گریه اش گرفت : تو میدونی چیه ؟
_ چیه ؟
_ اینکه ..... و در آغوش او رفت و سر بر سینه اش گذاشت : اینکه من میتونم بیام تو بغلت بگم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم
میثم اعتراضی نکرد : چی میگفتید صدای خنده تون آسمون بود ؟
_ گفتم که ببخشید
_ نمیگی نه ؟
_ میثم به خدا تو زیادی حساس شدی .
_ برو کنار ترنم ، اگه یکی بیاد تو آبروم میره . من سر تو حساس نشدم . پای پدرام از گلیمش اومده بیرون باید درستش کنم .
ترنم ارام از میثم جدا شد و رفت .


چند هفته گذشت. پدرام مدام دور و بر ترنم میپلکید و با او شوخی میکرد. حالات ترنم برایش مهم بود. در پی یافتن غم نشسته در چهره ی او هر روز با او حرف میزد . طاقت میثم تمام شده بود ولی ترنم بد تر میکرد . با پدرام حرف میزد به شوخی هایش پاسخ میداد .


ولی در خانه برای میثم دلبری میکرد و هرشب را روی دست او طی میکرد . . میثم اما مثل قبل بود . سرد و بیروح و بی احساس ....


تنها تفاوتش این بود که دیگر در مقابل کار های ترنم اعتراض نمیکرد ...


در این چند هفته زندگی طبق برنامه ریزی پیش میرفت . تا این که ......


******************


فریاد میثم به هوا برخواست : مگه به تو نمیگم این مانتوها رو نپوش؟ تو انگار حالیت نیست . نه ؟


ترنم هم فریاد زد : چشه ؟ چرا الکی گیر میدی ؟ دلت از کس دیگه پره سر من خالی میکنی ؟ من نمیدونم پدرام چه بدی .....


سیلی محکم میثم در گوش ترنم نشست ، خون از دماغش جاری شد .


جای سیلی را گرفت و نشست ، تنها گریه میکرد : گفته بودم اسمشو نیار. من که میدونم این مزخرفاتو میپوشی تا جلوی اون احمق راه بری تا با چشمای وقیحش نگات کنه . من تو رو آدمت میکنم ترنم حالا ببین . پاشو بریم شرکت ...


ترنم آرام به سمت او پیش رفت .


از دست میثم تنها به خود میثم میتوانست پناه ببرد . خواست در آغوش میثم برود که میثم خود را عقب کشید : حالم ازت به هم می خوره . برو سوار ماشین شو

در طول راه نه میثم چیزی گفت نه ترنم .

سر کوچه ترنم خواست پیاده شود : کجا ؟بشین با هم بریم تو. دیگه بهت میدون نمیدم .


با هم داخل شرکت شدند . جای 4 انگشت میثم روی صورت ترنم نقش بسته بود. به کبودی میزد .


پدرام جلو آمد و با میثم دست داد : سلام چطوری ؟


میثم : خوبم .


_ سلام خانوم آ...


نگاهش که به صورت ترنم افتاد رنگ صورتش به وضوح پرید . به چشمهای میثم زل زد . میثم پوزخندی زد و به دفترش رفت .


پدرام قرمز شده بود و عصبانی .


پشت سر میثم وارد دفتر د فتر شد : کار توست ؟


میثم کتش را در آورد : چی ؟ آهان . آره قشنگه ؟


_ ترنم واسه ی تو زیاده


میثم به سمت او خیز بر داشت : گفتم اسمشو نیار


_ تو لیاقتشو نداری . زورت به این دختر مظلوم رسیده ؟ میثم اگه یه بار دیگه ...


میثم گوشش را جلو برد : چی ؟ چی گفتی ؟ یه بار دیگه چی ؟


یقه ی او را گرفت و به دیوار زدش : زنمه . مال منه . حق منه . تو این وسط چی کاره ای ؟ پدرام پاتو کردی تو کفش من . مواظب باش ! اصلا دوست دارم روش دست بلند کنم . تو مفتشی ؟ میزنمش.... میزنمش تا بمیره . احمق .... رفی دیگه ازت نشنوم وگرنه به قرآن ......


ترنم بدون در زدن وارد شد و در حالی که اشک میریخت گفت : بس دیگه همه فهمیدن چرا داد میزنی ....


_ برو بیرون ترنم . دارم به این آقا پسر میفهمونم که نباید ...


_ میثم تو رو خدا ولش کن . بابا بس کنید دیگه ....


دو دستش را جلوی صورتش گرفت . بلند گریست .


پدرام همانطور که توسط میثم به دیوار چسبیده شده بود گفت : چشم ترنم خانوم . شما گریه نکنید . میثم یقه ی او را رها کرد . نفس هایش تند و عصبی بود . چند دور دور خودش گشت : پدرام برو از اتاق بیرون . به خدا کنترلم نمیخوام بلایی سرت بیاد . .... برو ...


و با دست به شیشه ک.بید . تمام شیشه خورد شد و دست میثم پر از زخم های عمیق ...


ترنم جیغی کشید : میثم جان ، بمیرم ، چی شد ؟ و به سمت او دوید و دستش را در دست گرفت : وای ... وای.... داره خون میاد .... وای میثم ..... چیکار کنم ؟ ..... صبر کن دستما....


_ برو گمشو بیرون ترنم ، همین الان تاکسی میگیری میری خونه . گورتو گم کن...


_ نمیرم . حتی اگه بزنی هم نمیرم ... پاشو بریم دکتر....


_ گمشو احمق ... داد میزد : ازت متنفرم ترنم . گورتو گم کن خونه ، برو !


ترنم با گریه خانه رفت .....

میثم آبرویش را جلوی همه برده بود ...

ساعت حدود 11 بود . میثم هنوز نیامده بود .

پشتی و پتو را برداشت و روی کاناپه در پذیرایی خوابید .

با صدایی از خواب پرید . میثم بود ...

با دستی باند پیچی شده رو به رویش ایستاده بود .

_ شام خوردی ؟


ترنم آرام گفت : نه . میل ندارم به جاش کتک خوردم .


میثم دستش را نشان داد : این همونه که باهاش زدم تو صورتت . سزاشو دید ...


ترنم هیچ نگفت .


میثم سرد و جدی گفت : چرا اینجا خوابیدی ؟


ترنم هیچ نگفت : با توام . مگه اتاق نداری اومدی اینجا ؟


_دیگه نمیخوام پیشت بخوابم .


_ تو غلط میکنی . منم زیاد تمایلی ندارم . ولی جزو قوانینه !


_ نمیام تو برو بخواب .


با دست دیگرش بازوی ترنم را گرفت و فشار داد : حتی اگه اونقدر بزنمت که نشه تو صورتت نگاه کرد یا هر بلایی سرت بیارم تو حق نداری جایی غیر از اتاق خواب و روی تخت دو نفرمون بخوابی . هیچ گور دیگه ای نمیخوابی . در ضمن امروز چند شنبه ست ؟


ترنم ساکت بود : سه شنبه . و این یعنی چی ؟


ترنم سعی در فرار کرد داشت : ولم کن دیوونه . زندگی مگه قرار دادیه ؟ تو هیچی از احساس سرت نمیشه .دوباره مبخوای مثل وحشیا بیفتی به جونم ؟!!! حالم ازت به هم میخوره میثم


_ خفه شو . این حرفا فایده ای نداره .... و او را به سوت اتاق هول داد .


در سر تا سر شب سکوت پیچیده شده بود....سکوتی بی آرامش