مینو _ کامیار خان با همه شوخی دارن !

کامیار _ لیدا خانم کجا تشریف دارن ؟
مینو_ تو دفترشون هستن .
کامیر _ بی زحمت یه خبر بهشون بده و بگو من اومدم .
"
مینو آیفون رو زد و تا لیدا جواب داد گفت "
_
کامیار خان تشریف آوردن .
لیدا _ چه عجب ؟!
کامیار _ عجب جمال شماس !
لیدا_ بفرمایین تو جناب ستاره سهیل !
"
مینو خندید و گفت "
_
بفرمائید سهیل خان .
کامیار _ ستاره جون دنبالم بیا !
"
یه چپ چپ نگاهش کردم و دنبالش رفتم که یه در رو واکرد و رفتیم تو . دفتر لیدا خانم یه اتاق خیلی بزرگ و شیک و قشنگ بود با مبل و اساس خیلی مدرن . یه میز بالای اتاق بود که لیدا داشت از پشتش می اومد طرف ما . چند تا گلدون خیلی قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن ."
لیدا _ سلام ! معلوم هس کجایی ؟!
کامیار _ دنبال مشکلات مردم !
لیدا _ گم شو ! به منم دروغ میگی ؟
کامیار _ این چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه آخه دختر ؟
لیدا_ اه ......! ببخشید تورو خدا ! شما حتما سامان خان هستین ؟!
_
سلام ، حال شما چطوره ؟
لیدا _ ممنون ، بفرمایین بشینین خواهش میکنم .
"
دو تایی رفتیم و رو مبل نشستیم و لیدام اومد رو یه مبل دیگه جلومون نشست و گفت "
_
دیروز سه دفعه بهت تلفن کردم نبودی . دفعه سومم مادرت باهام دعوا کرد !
کامیار _ راست میگی ؟! خدا منو بکشه از دست این ننه و راحتم کنه ! اصلاً نمیدونم چرا این ننه من اینقدر کفران نعمت می کنه ! تو خونه م همین طور ها ! هر چی بابام بهش میگه زن اینقدر حیف و میل نکن گوش نمیده ! دیگه بخدا نعمت داره از خونه مون میره و جاشو نکبت می گیره ! شما به بزرگی خودتون ببخشین !
"
لیدا که میخندید گفت "
_
موبایلتم که جواب نمیداه ! معلوم نیس کجا بودی و چیکار میکردی ؟!
کامیار _ بی باطری بمونه این موبایلم ان شا الله ! شما خون خودتو کثیف نکن ! این دفعه یه کاری میکنم که هر وقت کارم داشتی ، در عرض دو دقیقه بهم دسترسی پیدا کنی !
لیدا_ موبایل ماهواره ای گرفتی ؟
کامیار _ گرفتم اما اونم به درد نمیخوره ! اصلاً کار مخابرات که میدونی چه جوریه ؟ از این موبایلم اون موبایلم رو می گیرم یه خانمه جواب میداه و میگه مشترک مورد نظر دستش بنده ! لطفا شماره گیری نفرمایین !
لیدا_ پس چه جوری باهات میشه تماس گرفت ؟
کامیار _ خیلی ساده ! بیا !
"
اینو گفت و از لای موهی سرش یه دونه مو کند و داد به لیدا وگفت "
_
بگیر ، هر وقت کارم داشتی اینو آتیش بزن ، در جا جلوت حاضر میشم !
"
لیدا شروع کرد به خندیدن ."
کامیار _ هیچی چیزای قدیمی نمیشه ! ما که فعلا همین طوری داریم میریم عقب ، چه بهتر که در ارتباطاتم از وسایل قدیمی استفاده کنیم ! فقط ازت خواهش میکنم که وقتی کار واجبی باهام داشتی تماس بگیر . زیادی احظارم کنی ، کچل میشم !
لیدا_ بذار بابامو صدا کنم ! خیلی دلش برات تنگ شده !
کامیار _ بگیر بشین ببینم ! بابامو صدا کنم یعنی چی ؟!
لیدا_ آخه خیلی دلش میخواست ببیندت ! الان تو دفترشه !
کامیار _ حالا بعدا می بینمش .اول بگو تو باهام چیکار داشتی که زنگ زدی ؟
لیدا _ امشب خونه مون مهمونیه . جشن تولدمه .!
کامیار _ راست میگی ؟! مبارکه ان شا الله !
لیدا_ اگه گفتی چند ساله میشم ؟
کامیار _ سیزده ساله ؟
لیدا_ گم شو !
کامیار _ خب چهارده ساله !
لیدا- بیست و پنج ساله میشم !
کامیار _ داری دروغ میگی مثل سگ ! تو خیلی بهت بخوره هیفده ساله !
"
لیدا دیگه مرده بود از خنده ! برگشت به من گفت "
_
سامان خان خوش به حالتون که همیشه پیش کامیار هستین !
"
یه نگاهی به کامیار کردم و بعد گفتم "
_
بله واقعا ! مرتب از وجودش تو خونه لذت می برم ! یعنی همه اقوام لذت می برن ! بنده آفرین خانم ....
"
تا اینو گفتم ، کامیار زود اومد تو حرفم و گفت "
_
یعنی آفرین خانم به شما که امشب جشن تولدته ! یه کادوی شیک و خوشگل برات میخرم که حظّ کنی .
"
بعد برگشت و یه چپ چپ به من نگاه کرد و گفت "
_
تو نمیدونی لیدا چه خونواده خوبی داره ! باباش یه تیکه جواهره ! مامانش خانم و کدبانو ! از خواهرش دیگه چی برات بگم ؟! بذار ببینم ! آره ! خواهرش درست سایز توی ! امشب که رفتیم اونجا می دمش به تو ، مال تو باشه !
لیدا_ گم شو کامیار !
کامیار _ یعنی میگم مثلا با هم آشنا شون میکنم ! آخه طفلک سامان داره دنبال یه دختر می گرده که خودشو بیچاره کنه !
لیدا_ چه جالب ! جدا میخواین ازدواج کنین ؟!
کامیار _ آره ! گول قیافه اش رو نخور ! این عقلش اندازه یه نخودچی یه !
لیدا_ تو یاد بگیر کامیار خان !
کامیار _ دیوانگی تو خونواده اینا ژنتیکی یه ، من چرا یاد بگیرم ؟
لیدا_ پس امشب حتما باید سامان خان هم تشریف بیارن !
_
خیلی ممنون .
لیدا_ نه نه ! جدی میگم ! امشب حتما منتظرتون هستم ! یادتون نره !
کامیار _ نذاری ساعت نه ده شب بیای ها !
کامیار _ نه ، ساعت ۲ بعد از ظهر اونجام !
"
بعد برگشت طرف من و گفت "
_
پاشوبریم که انگار نرسیده خونه باید برگردیم خدمت لیدا خانم ! پاشو بریم که حداقل وقت داشته باشیم یه لیف صابون به خودمون بزنیم !
"
اینو گفت و از جاش بلند شد که بهش گفتم "
_
کامیار جون ما برای چی اومده بودیم اینجا ؟
"
یه فکری کرد وگفت "
_
نمیدونم !
_
گندم !
_
لیدا_ گندم ؟!
کامیار _ آهان ! یادم اومد !
لیدا _ گندم چیه ؟!
کامیار _ هیچی بابا ! ننه ام میخواد حلوا درست کنه ، به ما گفته که سر راه یه خرده آرد گندم واسه ش بخریم ! این سامان اصرار می کنه که خود گندم رو بخریم و خودمون تو خونه عرش کنیم که مطمئن تر باشه !
_
راستی یه کاری باهات داشتم ، یعنی یه کاری باید برام بکنی .
لیدا_ چه کاری ؟
کامیار _ دنبال دو نفر می گردیم .
لیدا_ به بابام بگم ؟
کامیار _ آره ، جریان مال حدود بیست سال پیشه ! یکی از اقوام بهمون رو انداخته که دو نفر رو براش پیدا کنیم !
لیدا_ کی هستن این دو نفر ؟
کامیار _ ننه باباشن !
لیدا_ مگه گم شدن ؟
کامیار _ آره ، یعنی نه ! چه جوری بگم ؟! این یارو یه دختر بدبخت و بیچارس ! هیچ کس رو تو این دنیا نداره ! طفل معصوم خیلی م زشته و هیچ کی نمیاعد در خونه شو نزنه واسه خواستگاری ! اینه که یاد پدر ما مادرش افتاده و میخواد پیداشون کنه که شاید اونا براش یه خواستگاری چیزی جور کنن ! خیلی دختر بدبختیه !
لیدا_ چرا تو دنبال کار شی ؟!
کامیار _ چه جوری بگم بابا ؟! این دختر بدبخت تو خونه ما کار میکنه ! ثواب داره !
لیدا_ خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام .
کامیار _ پیر شی انشا الله ، یاداشت کن . نام پدر قدرت . نام مادر زیور. نام خانوادگی .... نوشتی ؟
لیدا_ آره.
کامیار _ صادره از بخش ۳ شهرستان .... شماره شناسنامه پدر ... مادر ....
لیدا_ سخته اما یه کاریش میکنم .
"
تو همین موقع مینو برامون نسکافه آورد و بهمون تعارف کرد و رفت ."
کامیار _ مینو چند سال شه ؟
لیدا_ چطور مگه ؟
کامیار _ میخوام بگیرمش برای بابا بزرگم !
لیدا_ برای پدر بزرگت ؟! پدر بزرگت چند سال شونه ؟!
کامیار _ سنّ و سالی نداره ! فقط تازگی ها سر افتاده و هی میگه تنهام . می ترسم از راه بدر بشه . تو یه ننه بزرگ خوب و سالم نداری که هیفده هیجده سالش بیشتر نباشه ؟
_
لیدا_ گم شو کامیار !
کامیار _ اگه داشته باشی ما می آیم خواستگاری ها !
لیدا_ مادر بزرگ هیفده هیجده ساله ؟!
کامیار _ حالا تا بیست و دو سه هم عیبی نداره . من بابا بزرگمو راضی میکنم !
لیدا_ چه خوش اشتها !
کامیار _ پس چی فکر کردی ؟! الان اینقدر وضع خرابه که دختر هیفده هیجده ساله رو میدن به مرد چهل پنجاه ساله !
لیدا_ توام که از این وضع بدت نمی یاد !
کامیار _ چرا من خوشم بیاد ؟ اونا که چهل پنجاه سال شونه باید خوش شون بیاد که میتونن یه دختر بیست و خرده ای سال کوچکتر از خودشون بگیرن ! من اگه بخوام طبق این فرمول عمل کنم باید برم دم در زایشگاه واستم و تا یه دختر بچه رو دکتر سزارین کرد و به دنیا آورد ، در جا عقدش کنم !
"
لیدا که همه ش می خندید گفت "
_
وای که چقدر عالی میشه !
کامیار _ آره فقط بچه داری می افته سرم !
لیدا _ عوضش بیست سال بعد کیف میکنی !
کامیار _ از شانس من ، تا مثلا من پنجاه سالم بسه ، یه سکته ناقص می کنم و می افتم یه گوشه خونه !
لیدا_ بازم خوبه چون یه پرستار جوون خوشگل داری .
کامیار _ به چه دردم می خوره اون پرستار خوشگل ! من پرستار خوشگل رو الان که سالمم لازم دارم نه وقتی افلیج شدم !
لیدا_ خب حالا که اینطور یه بیا با من عروسی کن !
"
کامیار یه نگاهی بهش کرد و گفت "
_
دو ساعته منو به حرف کشوندی که صحبت رو برسونی به اینجا ؟ خب از اهمون اول اینو می گفتی !
_
کیدا _ خب حالا گفتم ! تو چی میگی ؟
کامیار _ نه قربونت ، همون برم زایشگاه واستم انگار بهتره !
لیدا_ خیلی دلت بخواد !
کامیار _ دلم که میخواد ، عقلم میگه نه !
لیدا_ تو اصلاً عقلت کجا بود ؟!
کامیار _ حالا اگه امروز اومده بودم اینجا واسه خواستگاری شده بودم انیشتن !
لیدا_ اگه می اومدی !
کامیار _ حالام یه دفعه دیدی خر شدم و اومدم !
لیدا_ گم شو ! اگه بیای معلومه عاقلی !
کامیار _ اگه من شوهرت بشم ، منو با چی میزنی ؟
لیدا_ تورو فقط باید با چماق زد که دل همه دخترا خنک بشه !
"
اینو گفت و قاشقی رو که برای هم زدن نسکافه آورده بودن ، پرت کرد طرف کامیار ! کامیار هم بلند شد و در رفت که من قاه قاه زدم زیر خنده ."
کامیار _ زهرمار ! این خنده چه وقتی بود ؟! پاشو بریم دیر میشه !
"
از جام بلند شدم و از لیدا خداحافظی کردم و تخواستیم از در بیاییم بیرون لیدا گفت "
_
کامیار شب دیر نیای ها ! بابام ناراحت میشه !
کامیار _ مگه امشب بابای خیالایی واسه من داره ؟
لیدا_ شاید !
کامیار _ کورشه اون بابای هیزت که تا با اون چشماش به آدم نگاه می کنه ، تن و بدن آدم می لرزه !
"
تا اینو گفت بابای لیدا در اتاق بغلی رو که دفترش بود واکرد و همونجور که داشت می اومد بیرون گفت "
_
صدای آشنا میاد !
کامیار _ وای ! دیو اومد ! بوی آدمیزاد شنیده !
"
اول کامیار و بعدش من سلام کردیم که با خنده گفت "
_
به به ! با د آمد و بوی عنبر آورد !
کامیار _ دست شما درد نکنه !حالا باد اومد بوی ... بر آورد ؟!
پدر لیدا_آاااا....! دور از جون زبونم لال ! منظورم اینه که بوی مشک اومد !چطوری شما ؟ چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد ! بابا چطورن ؟ مامان ، خواهر ؟

کامیار _ خیلی ممنون ، سلام دارن خدمتتون .
پدر لیدا_ کجایی شما ؟ چند وقته پیدات نیس !
کامیار _ گرفتارم بجون شما !
پدر لیدا_ خیر انشا الله ! گرفتاریت چیه ؟
کامیار _ هیچی ! افتادم دنبال دخترای مردم ! یعنی افتادم دنبال کار و گرفتاری دخترای مردم .
" پدر لیدا زد زیر خنده و به لیدا که اونم از دفترش اومده بود بیرون و پیش کامیار واستأده بود گفت "
_ کامیار جون رو واسه شب دعوت کردی ؟
لیدا_ بله !
پدر لیدا_ کامیار جون این دوست تون رو بهم معرفی نمیکنی ؟
کامیار _ ایشون پسر عموم هستن ، سامان .
" دوباره با هم سلام و احوالپرسی کردیم که پدر لیدا گفت "
_ به به ، چه جوون شادابی ! یعنی چه جونای شادابی ! نمیدونستم پسر عمویی به این خوبی و برازندگی داری شما ! نکنه بازم از این پسر عموها و پسر خالهها داری و به ما نمیگی ؟!
کامیار _نه به جون شما ! یعنی اگه فابریک و آکبند میخواین بینی و بین الله همین یه جفت رو داریم ! دست دوم و سوم و کار کرده اگه بخواین ، بابام و عموم و شوهر عمه هامو بابا بزرگم هستن !
" پدر لیدا خندید و زد پشت کامیار و گفت "
_ای شیطون !امشب باید حتما ایشونم بیاری خونه ما !
" کامیار که میخندید گفت "
_ آوردنش با من اما دختر بهش انداختن با شما !
" پدر لیدا قاه قاه شروع کرد به خندیدن و گفت "
_ حالا کجا داری میری ؟
کامیار _ با اجازه تون یه خرده کار داریم که باید بهش برسیم .
پدر لیدا_ ناهار بمون پیش ما !
کامیار _ خیلی ممنون . دیگه شب خدمت میرسیم.
پدر لیدا_ پس زود زود بیاین ! منتظرم .
" یه خرده دیگه تعارف کردیم و بعد از شرکت شون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که به کامیار گفتم "
_ پدر لیدا تو ثبت کار می کنه ؟!
کامیار _ نه .
_ پس چرا اومدی پیشش ؟
کامیار _ خیلی جاها آشناهای کت و کلفت داره . دستش تو دست خیلی ها س ! وضعشون خیلی خوبه ! همین ساختمون رو که میبینی مال ایناس ! تازه این یه ساختمون شونه ! چهارده پونزده طبقه س و تو هر طبقه ده دوازده ها شرکته ! فقط ماهی شصت هفتاد میلیون تومن از این ساختمون می گیره ! حالا برو سر بقیه اش !
_از کجا این پولا رو میآرن ؟!
کامیار _از همون جا که بقیه آوردن !
_ اون وقت توام با این جور آدما نشست و برخاست داری ؟! میدونی یه لقمه نون چند تا آدم بدبخت تو سفره اینا س ؟
" همونجور که ماشین رو رو شن میکرد گفت "
_ آره میدونم .
_ پس چرا باهاشون رفت و آمد می کنی ؟
کامیار _ برای اینکه اندازه یه سر سوزن از این لقمه نون ها رو برگردونم تو سفره همون آدمای بدبخت !
" اینو گفت و حرکت کرد "
_ یعنی چی ؟
کامیار _ یعنی اینکه وقتی تو زورت نمیرسه مال مردم رو از حلقوم این جور آدما بکشی بیرون ، بهتره با سیاست اینکار رو بکنی !
_ چه جوری ؟!
کامیار_ هر چند وقت به چند وقت میرم پیش شونو با سیاست رو بندشون می کنم و یه پول قلنبه ازشون می گیریم واسه یه عده آدم بدبخت ! فلان که اینا اینجا همه کارن ! با زورم که از پس شون بر نمیایم ! بهتره از این راه یه خرده از حق مردم رو ازشون بگیریم ! امشب که رفتیم اونجا ، بهت میگم که چه کسایی مهمونی ش دعوت میشن ! اسم شون رو بشنوی عقل از سرت میپره !
_ مگه کی هستن که عقل از سر آدم بپره !؟ آخرش اینه که پولدارن دیگه !
کامیار_ پولداریش که پولدارن اما خیلی ها شونو تو دورادور می شناسی ! یعنی اسمشونو شنیدی !
_ خب چه عیبی داره ؟
کامیار _ عیبش اینه که این جماعت جملات و سخنان و حرفاشون ، همش در مذمت اسراف و ریخت و پاش و تجمل گرایی و در فواید ساده زیستن و قناعت و حجب و حیا و خویشتن داری و دوری از دزدی و مال مردم خوری و این چیزاس !
_ مگه این مهمونی چه جور مهمونی یه ؟!
کامیار_ وقتی اومدی خودت میفهمی ! یعنی اگه بعدا اینا رو تو خیابون ببینی و بتونی تشخیص شون بدی که همون مهمونای تو مهمونی هستن ! هر چند که اینا رو تو خیابون و این جور جاها نمیشه دید ! اصلاً اینا رو مردم نمیتونن ببینن ! از ما بهترونن !
_ یعنی چی ؟!
کامیار_ یعنی اینه اینا وقتی با همدیگه هستن یه جورن و وقتای دیگه یه جور ! تو مهمونیا هر کدوم لباسا تن خودشونو زناشونو و دخترا و پسراشونه که عقل از کله ت میپره اما بیرون یه لباس ساده میپوشن و نشون میدن که مثلا خیلی به ساده زیستند اعتقاد دارن ! تو مهمونی ، گیلاس شون یه دقیقه خالی رو میز نمیمونه و بیرون اگه دستت به دست شون بخوره ، سه بار آبش میکشن ! حالا میای و میبینی !
_نکنه خیال داری این لیدا خانم رو خواستگاری کنی ؟
کامیار_ همین لیدا خانم رو که میبینی ، یه ویلا داره جنوب فرانسه !
_ راستی باباش امروز یادش رفته بود صورتش رو اصلاح کنه ؟ ته ریش داشت ؟
" کامیار یه نگاهی به من کرد و خندید !"
" وقتی رسیدیم خونه ، باغ خیلی ساکت بود . ماشین رو زدیم تو گاراژ و دو تایی رفتیم طرف خونه آقا بزرگه ."
کامیار_ انگار شهر در امن و امان است !
_ آره خیلی ساکته! حتما بچه ها رفتن دانشگاه .
کامیار_ خدا کنه که وقتی ما نبودیم خبری نشده باشه .
" رسیدیم دم خونه آقا بزرگه که کامیار داد زد "
_ حاج ممصادق خان ! ما اومدیم .
_ اول در بزن کامیار .
کامیار_ای به چشم .
" تا رسیدیم و در رو واکرد و رفت تو ! منم پشت سرش رفتم و داشتم کفشامو در می آوردم که یه مرتبه کامیار داد زد و گفت "
_ بیخودی مدرک جرمو مخفی نکن که خودم دیدم !
" سرمو برگردوندم که دیدم آقا بزرگه از جلوی چهار چوب در اتاقش معلومه ! بیچاره یه بطری دستش بود و همونجا خشکش زده بود و داشت به کامیار نگاه می کرد !"
کامیار_

گر عمر سراید ، چه بغداد و چه بلخ
پیمانه جو پر شود چه شیرین و چه تلخ
می نوش که بعد از من و تو ، ماه بسی
از بلخ به غزه آید از غزه به بلخ

آقا بزرگه _ لا اله الله ! پسر این شیشه دوامه !
کامیار_ اون شیشه دوای خیلی هاس!
" آقا بزرگه یه چپ چپ به کامیار نگاه کرد و رفت بطری رو گذاشت تو گنجه و برگشت . من و کامیار رفتیم طرف اتاقش که گفت "
_ چه کردین ؟!
کامیار _ فعلا که هیچی !
آقا بزرگه _هیچ نشونه ای چیزی ازش پیدا نکردین ؟!
کامیار _ نه فعلا .
آقا بزرگه _ خدا ذلیل کنه اونی که این آتیش رو به پا کرد .اگه بفهمم کی بوده ، دودمانشو به باد میدم .
کامیار _ هر کی بوده الان خودش از سگ پشیمون تره ! ولش کنین .
آقا بزرگه _ میگم زنگ بزنیم کلانتری خبر بدیم ؟
کامیار _ نه ، لازم نیس . خودمون پیداش می کنیم . فقط من میخوام یه چیزی از شما بپرسم !
آقا بزرگه _ چی ؟
کامیار _ عمه اینا برای چی گندم رو آوردن ؟
آقا بزرگه _ چون بچه دار نمی شدن .
کامیار _ دوا درمون نکردن ؟
آقا بزرگه _ چرا ! چند سال از این دکتر به اون دکتر می کردن اما نشد . هر چی هم من بهشون می گفتم بچه آوردن هزار و یک مکافات داره گوش نکردن !
کامیار _ عیب از کی بود ؟
آقا بزرگه _ چه فرقی میکنه ؟ اینا همدیگه رو دوست داشتن و هیچکدوم راضی نمیشدن که از اون یکی جدا شن ! این بود که یه همچین کاری کردن .
کامیار _ از کجا گندم رو آوردن ؟ شما هیچ نشونه ای چیزی ندارین به من بدین ؟
آقا بزرگه _ من چون اولش مخالف بودم ، هیچ دخالتی نکردم .
کامیار _ ما باید بریم از عمه بپرسیم شاید .....
آقا بزرگه _ بیخودی زحمت نکشین ! اونا خودشونم نمیدونن .
کامیار _ مگه میشه؟!
آقا بزرگه _ قدیم یه کارگر داشتیم ، فاطمه خانم ، گندم رو اون براشون آورد .
کامیار _ حالا اون فاطمه خانم کجاس ؟
آقا بزرگه _ مرده بیچاره .
" بعد آقا بزرگه برگشت طرف من و گفت "
_ به تو چی گفت گندم ؟
_ می گفت دیگه دنبالم نگردین .
آقا بزرگه _ خدایا این دیگه چه مصیبتی بود سرمون اومد ؟!
کامیار _ درست میشه به امید خدا . شما که سرد و گرم چشیده این !
آقا بزرگه _ آدم که پیر میشه ، بی طاقتم میشه . وقتی آدم جوونه ، یه خاطره از زندگیش رو که میخواد مرور کنه ، شاید یه ساعت براش طول بکشه ! اما همین آدم وقتی که پیر شد ، تموم هفتاد سال زندگی ش براش میشه مثل یه کارتون نیم ساعته .مثل این کارتونا چیه که نشون میدن ؟ پلنگ صورتی ؟! اون موش و گربه اسم شون چیه ؟
_تام و جری آقا بزرگ .
آقا بزرگه _ آهان ، همون !
کامیار _ اون کارتونا به درد نمیخورن ! کارتون فقط یه کارتون ! اونم کارتون سیندرلا ! من از بچه گی فقط این کارتون رو دوست داشتم و نگاه میکردم .
_ آره خیلی کارتون با احساسیه !
کامیار _ احساس محساس رو ولش کن ! اون کارتونم فقط یه جا شو دوست داشتم !
_ حتما همون جا که فرشته هه میاد کمک سیندرلا .
کامیار _ نه خره ! اونجا که اول کارتون پرنده ها میرن سیندرلا رو از خواب بیدار می کنن و اونم میخواد دوش بگیره و بره سر نظافت خونه !
_ واقعا که کامیار !
کامیار _ خب علاقه س دیگه !
" آقا بزرگه یه نگاهی به کامیار کرد و گفت "
_ بلند شین برین به کارتون برسین !
کامیار _ وقت دوا خوردن تون شده ؟
اقبزرگه _ برو پسر اینقدر سر به سر من نذار !
" من و کامیار خنده مونو خوردیم و بلند شدیم که آقا بزرگه گفت "
_ سامان ، اگه دوباره گندم زنگ زد ، زود خودتو برسون به من ! میخوام دو کلمه باهاش حرف بزنم .
_ چشم آقا بزرگ .
آقا بزرگه _ بسلامت .
" دو تایی از خونه آقا بزرگه اومدیم بیرون و رفتیم یه جای خلوت باغ نشستیم و به کامیار گفتم "
_ اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی ؟!
کامیار _ کی ؟ آقا بزرگه ؟
_ گندم رو میگم !
کامیار _ چون منتظر توی ! اون الان دلش میخواد یکی واقعا دوستش داشته باشه . اون یکی هم تویی !
_ منم که دوستش دارم !
کامیار _ میدونم الاغ ! یعنی میدونم عزیزم ! چقدر خوبه که تو اینقدر با احساسی .
" یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم "
_ میدونی داشتم به چی فکر می کردم ؟
_کامیار _ به چی ؟
_ میگم بریم مخابرات ، از اونجا یه زنگ بزنیم به گندم ، شاید بتونن ردّ ش رو پیدا کنن !
کامیار _ فعلا زوده .
_ بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده.
کامیار _ خب بزن .
" موبایلمو در آوردم و شماره موبایل کامیار رو گرفتم و تا دو تا زنگ زد ، گندم جواب داد !"
_الو ! گندم !
گندم _ سلام زود دلت برام تنگ شه !
_ دل من همیشه تنگه .
کامیار _ خب بده یه شماره گشاد تر شو بگیر !
" برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم ."
گندم _ کامیاره ؟!
_آره .
گندم _ بهش بگو لیدا و میترا و هستی به موبایلش زنگ زدن .
_ کامیار ، گندم میگه لیدا و میترا و هستی بهت زنگ زدن .
کامیار _ آ....! چیز بدی که بهشون نگفتی ؟!
گندم _ بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس میگیره .
_ بهشون گفته باهاتون تماس میگیره .
کامیار _ آاا.....! بیخود گفته ! بده من اون تلفن رو ببینم !
_ آاا ! چرا همچین میکنی ؟!
کامیار _ بابا این ننه باباشو گم کرده ، من که نباید این دخترا رو گم کنم !
_ خب بهشون زنگ بزن !
کامیار _ د نمیشه ! ارتباط بعضی ها شون یه طرفه س ! یعنی اونا فقط شماره منو دارن !
_ کامیار میذاری یه دقیقه من حرف بزنم یا نه ؟!!
کامیار _ بابا بگو اون موبایل واموندهٔ تو بده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من ! زندگیم داره از دستم میره ها ! اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ !
" راه افتادم رفتم اون طرف تر "
گندم _ چی میگه کامیار ؟
_ نگران ایناس که بهش زنگ میزنن .
گندم _ حق داره ! پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ میزنه و کامیار رو میخواد !
_ سیر مونی نداره دیوونه .
گندم _ سامان ، من موبایل رو خاموش میکنم .
_ نه،نه نکن ! تورو خدا نکن !
گندم _ پس دیگه بهم زنگ نزن .
_ آخه چه جوری پیدات کنم ؟!
" یه لحظه ساکت شد و بعد گفت "
_ عشق کوتاهی بود ! به کوتاهی یک صبح تا شب !
_ میشه طولانی تر بشه !
گندم _ که چی بشه ؟! یه عشق ترحم زده ؟!
_ نه به خدا ، اینطوری نیس ! تو باید بهم فرصت بدی !
گندم _ که چیکار کنی ؟
_ که نشون بدم چقدر دوستت دارم .
کامیار _ بابا موبایل منو بهم بدین . بعدش هر چی خواستین به همدیگه نشون بدین !
_ اه ! کامیار بذار ببینم چی میگه !
گندم _ چی میگه کامیار ؟
_موبایلش رو میخواد .
گندم _ گاهی وقتا حتی یه جمله میتونه زندگی آدمو ، از این رو به اون رو کنه !
_ گندم خواهش میکنم برگرد !
گندم _ حیف بود اینطوری بشه !
_ حداقل بگو کجایی !
گندم _

دل من می سوزه
که قناری ها پر بستند
که پر پرستوها بشکند
و کبوترها را
اه کبوترها را ....
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیند
مه در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا می چیند


_گندم ! بخدا این زندگی فقط یه بازیه ! مثل یه شوخی لوس !
گندم _

وای باران ، باران
شیشه پنجره را باران شست !
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ....
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران ،
باران ،
پر مرغابی نگاهم تا شست !

_ گندم ! گندم !
" تلفن رو قطع کرده بود ! یه خرده مکث کردم و بعد موبایلمو گذاشتم سرجاش که کامیار گفت "
_ به جون تو همه ش خدا خدا می کنم که زودتر پیداش کنیم !
_ توام دلت براش می سوزه ؟
کامیار _ نه ، دلم واسه موبایلم می سوزه ! می خوام زودتر پیداش کنیم و موبایلمو ازش بگیرم و بعدش هر جا خواست بره ، بره !
_ تو مثلا آدمی ؟!
کامیار _ نمیدونم اما موبایلمو لازم دارم به خدا !
_ واقعا که کامیار !
کامیار _ حالا چی میگ فت ؟!
_ بازم شعر میخوند .
کامیار _ تورو خدا شانس منو ببین ! این دختره تا وقتی ننه بابش معلوم بودن یه خط شعرم بلد نبود آا ! تا از خونه قهر کرد رفت ، شد حافظ تمام اشعار ! بیخود نیس که میگن هر کی از خونه ننه باباش قهر می کنه استعدادش شکوفا میشه !ای خدا کجا برم دنبال این گیس بریده بگردم ؟ وای که الان چند نفر بهم زنگ میزنن و تا صدای این دختره رو میشنون ، ناراحت میشن و دیگه بهم زنگ نمیزنن !
_ کامیار جدا ناامیدم کردی ! ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم !
کامیار _ چه انتظاری داشتی ؟
_ اینکه کمک کنی گندم رو پیداش کنیم .
کامیار _ مگه اینکه من این گندم رو پیدا نکنم ! به جون تو اگه دستم به یه خوشه ش برسه . دونه دونه می کنم شونو میدم آسیابان آرد شون کنه !