اگه قرار باشه که یه برگ کاغذ یه دفعه این طوری همه چیز رو خراب کنه که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه ! اگه مثلا فردا پس فردا از تو صندوقچه بابای من ، یه تیکه کاغذ پیدا بشه و معلوم بشه که مثلا من مسلمون نبودم و یه دین دیگه داشتم ، باید شماها بریزین سر من و تیکه تیکه م کنین ؟! اگه پس فردا مامانم بقچه اش رو وا کنه و یه بنچاق دربیاره و به من بگه که مثلا جای آقا بزرگه ، استالین بابا بزرگ من بوده و تو شلوغ پلوغی انقلاب روسیه ، منو آوردن ایران ، دیگه من میشم یه روس کمونیست ؟! اگه یه هفته دیگه عمه بزرگه منو صدا کنه یه گوشهً و بگه عمه جون بگیر ، این شجره نامه مال توی ، منم ببینم راست میگه و اسم و فامیل و مشخصات من خورده تو یه ورق پاره پوره و نشون میده که من یکی از نوادگان اتیلام ، باید بگیرن منو اعدام کنن ؟

گندم _ اگه یه همچین چیزی بشه ، تو دیگه میتونی بگی یه روس یا یه هون هستی ؟
کامیار _ اما واقع یه روس یا یکی از مردم قبایل هون که نیستم ! یه ایرانیم ! هر کسی همونی که پرورش داده شده ! بذار برات بهتر بگم ! اگه فردا همین فردا دانشمندا بخوان اسم موجودات رو عوض کنن و مثلا به آدما بگن گاو و به گاوا بگن آدم ، ماها همه گاو میشیم و از همون موقع باید شیر مونو بدوشن ؟ تو الان خبر داری که بین ما ایرانیا ، چقدرمون از نوادگان عَرَباییم ؟! خودمونم خبر ندارین ! اون وقتی که عربا حمله کردن به ایران و زنها و دخترای ایرانی رو به اسارت بردن تو عربستان و کنیزشون کردن و ازشون بچه دار شدن و به خاطر آبروریزی ، زدن زیرش و بچه ها رو به امان خدا ول کردن ، اون بچه ها چی شدن ؟! هیچی ! اونام رفتن زن گرفتن و شوهر کردن و بچه دار شدن و بچه هاشونم همین کار رو کردن تا رسیده به امروز ! اگه یکی راه بیفته و تحقیق کنه ، یه دفعه دیدی همین سامان مظلوم ساکت ، از خاندان عبید اله بن زیاده ! پس بگیریم همین الان بکشیمش ! قبل از حمله اعراب به ایران ، همه اجداد ما زرتشتی بودن ، ماها بچه های هموناییم . اما همه مسلمون شدیم ! خب حالا عربا بیان و بگن نخیر شماها هیچکدوم مسلمون نیستین ؟! اینکه نمیشه ! آدما همونن که خودشون میخوان باشن ! باور آدما س که می سازدشون !
"
گندم سرشو گرفت تو دستش و یه خرده بعد گفت "
_
بریم بیرون حالت خفگی دارم .
"
سه تایی از ماشین اومدیم پایین و رفتیم تو پیاده رو و گندم به یه درخت تکّیه داد و گفت :
_
خواهش می کنم یه سیگار بهم بدین !
"
کامیار پاکت سیگارش رو در آورد و گرفت جلوش و یکی ورداشت ، کامیار براش روشن کرد . چند تا پک که زد به سرفه افتاد و سیگار رو انداخت دور و گفت "
_
تا حالا فکر می کردم که سیگار آدم رو آروم می کنه !
کامیار _ چیزی که آدم رو آروم می کنه ، عقل آدمه !
گندم _ شماها اگه جای من بودین چیکار میکردین ؟
کامیار _ نمیدونم اما حداقل سعی می کردم خوب فکر کنم .
گندم _ خوب فکر کردن یعنی چی ؟ یعنی اینکه تموم این اتفاقایی رو که افتاده فراموش کنم و اصلاً بهش فکر نکنم !؟ یعنی انگار نه انگار که چیزی شده ؟
کامیار _ نه ! تو دیگه نمیتونی چیزی رو فراموش کنی ! الان دیگه یه سؤال پیش اومده ! یه سؤال که باید براش یه جواب پیدا کرد ! حرفی که نباید گفته میشده گفته شده ! حالا دیگه اگه خودتم بخوای نمیتونی دنبالش نباشی !
گندم _ پس چیکار باید بکنم ؟!
کامیار _ باید وقتی به جواب رسیدی قبولش کنی ! مثل بعضیا نباشی که وقتی جواب رو فهمیدن و براشون مسلم شد که جواب درسته ، بازم قبولش نمیکنن و دنبال یه جوابی میگردن که باب طبع شون باشه ! حالا مهم نیس که درست باشه یا نه ! براشون مهم اینه که خودشون اونو بپسندن !
گندم _ به من بگین الان رو باید چیکار کنم ؟! من الان نمیدونم چیکار باید کرد !
کامیار _ هیچی ! مگه تو گناهی کردی که باید حتما کاری بکنی ؟! تو فعلا بیشتر از هر چیزی به استراحت و آرامش احتیاج داری !
گندم _ استراحت و آرامش تو کجا ؟!
کامیار_ خونه خودت !
گندم _ اونجا که دیگه خونه من نیس !
کامیار_ اتفاقا تو الان بیشتر از هر کسی تو اون خونه سهم داری ! اگه مساله حقیقت داشته باشه و تو بچه اونا نباشی ، اونا باید جواب خیلی چیزا رو بهت پس بدن ! یه خونواده ازت گرفتن ، باید جاش یه خونواده خیلی بهتری بهت داده باشن و این حق توی . حقتم باید تمام با کمال بگیری !
"
یه لحظه به کامیار نگاه کرد و بعد گفت "
_
تو به اینا که میگی ایمان داری ؟! یعنی داری بهم راست میگی ؟!
کامیار_ چرا باید بهت دروغ بگم ؟
گندم _ بهت زیاد اعتماد ندارم !
"
برگشت طرف من و تو چشمام نگاه کرد و گفت "
_
سامان ! اینایی که بهم گفت درسته ؟
_
آره گندم جون . همه ش درسته .
گندم _ تو ! تو خودت یاد گرفتی رو درخت قلب بکنی ؟
_
نه !
گندم _ چرا ؟!!!
_
چون به این کار اعتقادی نداشتم ! همین امشب ، قبل از دعوای شماها به کامیار گفته بودم که به جای من ، دو تا قلب رو درخت بکّنه !
گندم _ چرا ؟!
_
چون تو ازم خواسته بودی . با اینکه به این کار اعتقادی نداشتم . به خاطر تو از کامیار خواستم که اینکار رو بکنه .
گندم _ میخواستی برای خودم و خودت قلب بکنی ؟
_
من نه ، کامیار قرار بود بکّنه !
گندم _ بالاخره کند ؟
_
نه ! می خواست بکّنه که از طرف خونه شما سر و صدا بلند شد .
کامیار_ بابا اینقدر بکّن بکّن نکنین ! الان یکی بشنوه آخه چی فکر میکنه ؟!
"
تا کامیار اینو گفت ، گندم خندید و بهم گفت "
_
چون دوستم داشتی می خواستی اینکارو بکنی ؟
_
آره .
گندم _الان چی ؟
_
الانم برام همون طور ، مثل قبل از این جریان .
گندم _ هیچ فرقی برات نکردم ؟ من دیگه دختر عمه ت نیستم ها !
_
اون وقتشم به چشم یه دختر عمه بهت نگاه نکرده بودم ! من همین امروز صبح بی اختیار کشیده شدم طرف خونه شما ! اونجا اومدنم به خاطر عمه نبود ! به خاطر تو بود ! تو برای من همون دختری ! گندم ! نه عزت یا هر چیز دیگه ای که باشه !
گندم _ چرا عزت نه ؟!
کامیار_ به خاطر اینکه سامان تورو با نام گندم باور کرده نه عزت !
"
نگاهم کرد و خندید . یه دفعه چشمش افتاد به بازوم و گفت "
_
بازوت چی شده ؟!
"
بعد یه لحظه مکث کرد و یه دفعه صورتش رو گرفت تو دستاش و شروع کرد به گریه کردن . رفتم جلوش و روسریش رو که از سرش افتاده بود درست کردم و بهش گفتم "
_
گریه نکن دیگه ! چیزی نشده که !
سرش رو بلند کرد و گفت "
_
به خدا دست خودم نبود ! اصلاً نفهمیدم چی شد !
_
خودتو ناراحت نکن . همه چی درست میشه.
"
نازش کردم و اشک هاشو از تو صورتش پاک کردم . یه دفعه دستمو گرفت و ماچ کرد و گفت "
_
بگو بخدا دوستم داری !
_
بخدا دوستت دارم گندم !
"
یه دفعه حالش عوض شد ! دوباره مثل نیم ساعت پیش شد ! رنگش پرید و نفس هاش کوتاه کوتاه شد ! دستاش شروع کرد به لرزیدن ! ترس دوباره نشست تو چشماش ! همچین نفس نفس میزد که انگار یه کیلومتر راه رو دوییده ! دستاشو گرفتم تو دستام اما آروم نمیشد ."
_
گندم ! گندم ! آروم باش !
گندم _ تو رو خدا تنهام نذارین ! میترسم ! کجا برم الان ؟! کجا برم ؟! هیچکسو ندارم ! هیچکسو ندارم ! خدایا چیکار کنم ؟ خدایا چیکار کنم ؟!!
"
تند و تند اینا رو می گفت و می لرزید ! یه دستش بلوز منو گرفته بود و با یه دستش بلوز کامیار رو ! مثل بچه ای بود که مثلا پدر و مادرش میخوان تو تاریکی ولش کنن و برین . چسبیده بود به من و کامیار و ول مون نمی کرد !"
_
گندم جون آروم باش! داری خودتو داغون می کنی !!
گندم_ باشه . باشه ! هر کاری بگی می کنم فقط شماها نرین !
_
ما جایی نمیریم ! هر جا خواستیم بریم با هم میریم !
"
اصلاً آروم نمی شد ! همچین می لرزید که از لرزش دستاش ، من و کامیارم داشتیم می لرزیدیم !
کامیار آروم بلوزش رو از تو چند گندم در آورد و رفت طرف ماشین ! تا اینکار رو کرد ، گندم با اون یکی دستش چنگ زد به بازوی من ! درست همونجا که زخمی بود ! درد تو دلم پیچید اما به روم نیاوردم ! همچین منو گرفته بود که تکون نمیتونستم بخورم ! دو دستی چسبیده بود به من و هی به کمیار میگفت "
_
نرو کثافت ! مگه به تو نمیگم نرو !
_
گندم ! آروم باش !
گندم _ داره میره حمّال !
_
نه ! نمیره ، هیچکدوم از ما جایی نمیریم ! آروم باش !
گندم _ بگو برگرده . بگو برگرده !
_
کامیار ! کجا داری می ری آخه !؟
کامیار_ جایی نمیرم گندم جون ! شما هام بیاین اونجا ! بیاین دم ماشین !
"
یه دفعه گندم همونجوری که چنگ زده بود به بازو و لباسای من ، حرکت کرد به طرف ماشین و منم با خودش کشوند ! از درد داشتم میمردم اما صدام در نمی اومد !

اومد ! تا اومد از روی جدول خیابون ردّ بشه ، پاش گرفت به جدول و افتاد ! منم با یه دست سالم و یه دست زخمی به زور رو هوا گرفتمش ! نزدیک بود جفتمون با سر بخوریم زین اما هر جوری بود نگهش داشتم ! کامیار پرید طرف مون که با عصبانیت داد کشیدم و گفتم "
_آخه کجا داری میری ؟!
کامیار _ بیاین ! شماها بشینین تو ماشین !
" دو تایی بردیم و نشوندیمش رو صندلی عقب ماشین اما مگه منو ول میکرد !"
گندم _ توام بشین سامان ! توام بشین !
_باشه گندم جون ! منم میشینم . نترس !
" دو تایی نشستیم تو ماشین و کامیار رفت طرف صندوق عقب ماشین و یه خرده بعد در رو بست و برگشت نشست پشت ماشین و یه بطری کوچولو داد به من و گفت "
_ یه قلپ بده بهش بخوره .
"یه نگاهی به بطری کردم و گفتم "
_ اذیت نمیشه ؟!
کامیار _ از اینی که هس که بدتر نمیشه ! بده بهش !
" در بطری رو وا کردم و گرفتم جلو گندم و گفتم "
_ بیا گندم جون ، یه خرده بخور .
" صورتش رو آورد جلو ! منظورش این بود که من با دست خودم بهش بدم بخوره !
دستاشو از بازو و بلوز من ول نمی کرد ! دو دستی منو چسبیده بود ! طفل معصوم فکر می کرد اگه یه لحظه منو ول کنه ، فرار می کنم ! بغض گلومو گرفته بود ! برگشتم یه نگاهی به کامیار کردم که دیدم وضع اونم بدتر از منه ! بهم اشاره کرد که منم بطری رو بردم جلو و گذاشتم به لبش . اونم یه قلپ خورد و تا مزه اش رو فهمید سرشو کشید کنار و گفت "
_ این چیه ؟! این چیه ؟!
_چیزی نیس گندم جون ، نترس !
گندم _ من نمیخورم !
کامیار _ بخور آرومت می کنه !
گندم _ نه، نمیخورم !
کامیار _ ببین منم میخورم .
" بطری رو از من گرفت و دو قلپ خورد و دوباره داد دست من و گفت "
_ توام بگیر زهر مار کن دیگه !
_الان ؟!
کامیار _ نخیر ! اجازه بدین نیم ساعت دیگه ماست و خیار حاضر بشه بعدا ، خوب الان دیگه !
" ازش گرفتم و دو تا قلپ هم من خوردم ! راست می گفت کامیار ! واقعا بهش احتیاج داشتم !
تا ته معده ام رو سوزوند ! کامیار از تو داشپورت ، یه بسته شکلات در آورد و وازش کرد و یه دونه داد به من و یه دونم خودش خورد و بقیه ش رو گرفت طرف گندم و گفت "
_دیدی ما هام خوردیم ؟! حالا تو بخور .
" بطری رو گرفتم جلو دهنش و اونم دو تا قلپ خورد و یه مرتبه سرش رو تکون داد !"
گندم _ خیلی بد مزه س !
کامیار _ دعوا تلخه دیگه ! بیا ، یه دونه شکلات بذار دهنت .
" شکلات رو گرفت جلوش اما بازم دستاشو از من ول نمی کرد ! خودم یه دونه شکلات ورداشتم و گذاشتم دهانش . وقتی خورد حالت صورتش که از مزه تلخ تو هم رفته بود درست شد ."
کامیار _ یه خرده دیگه م بهش بده .
" یه قلپ دیگه م با یه شکلات بهش دادم و کامیار ماشین رو روشن کرد . تا
صدای ماشین بلند شد ، گندم محکمتر منو چسبید و به کامیار گفت "
_کجا میخوای بری ؟!
کامیار _ هیچ جا ! نترس !
_کامیار ! بریم یه بیمارستانی چیزی !
گندم _ من بیمارستان نمیام ! من بیمارستان نمیام !
_گندم جون میخوایم یه قرصی چیزی برات بگیریم که آروم بشی !
` یه دفعه شروع کرد به داد زدن و گفت"
گندم _ کثافتا میخواین یه جوری از شرم راحت بشین ؟!
_ نه گندم جون !
گندم _ من جایی نمیام ! میفهمین ؟!
کامیار _ باشه ! داد نزن ! هیچ جدا نمیریم ! آن آن !
" اینو گفت و ماشین رو خاموش کرد . تا ماشین خاموش شد ، یه خرده آروم تر شد .
کامیار دو تا سیگار در آورد و روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت "
_ بگیر ! وضع تو انگار از اینم بدتره !
" سیگار رو ازش گرفتم و یه پک زدم و یه خرده آروم شدم و برگشتم به گندم نگاه کردم که با اون چشمای ترس خورده اش ، یه دقیقه منو نگاه می کرد و یه دقیقه کامیار رو ! همچین دو دستی منو گرفته بود که انگار دزد گرفته !"
کامیار _ گندم جون اون بازوش رو ول کن ! زخمی یه اون آخه !
" بهش اشاره کردم که کاریش نداشته باشه ، هر چند که گندم به این چیزا گوش نمی کرد ! یعنی اصلاً تو یه حال و هوای دیگه بود !
خلاصه اینقدر طول کشید که سیگارمون تموم شد . سیگار که تموم شد ، دستای گندمم شل شد . انگار بهش اثر کرده بود ! لرزش دستاش کم کم افتاد و بازو و بلوزم رو ول کرد که من یه نفس بلند کشیدم و بازوم رو نگاه کردم . دوباره از زخمم خون زده بود بیرون و از پانسمانم ردّ شده بود !
تازه انگار گندم به خودش اومده بود ! یه نگاهی به دستش که خون خالی بود کرد و دوباره زد زیر گریه !"
کامیار _ ببینم زخمتو ! حتما بخیه هاش واا شده !
_ نه چیزی نیس ! چند تا دستمال بده ! دستش خونی شده !
"کامیار چند تا دستمال کاغذی از جلو ماشین در آورد و داد به من و منم دست گندم رو گرفتم و شروع کردم به پاک کردن خون کفّ دستش و آروم آروم بهش گفتم "
_ آخه چرا داری خودتو داغون می کنی ؟! آروم باش عزیزم ! طوری نشده به خدا !
کامیار _ ببین گندم جون ، اگه تو اینکارا رو بکنی ، به هیچ نتیجه ای نمیرسی ! هیچکسم به حرفات گوش نمی کنه ! باید خودتو کنترل کنی !
" با یه دستمال ، اشکها شو از تو صورتش پاک کردم ، برگشت یه نگاهی به من و بعدش به کامیار کرد و گفت "
_ دست خودم نیس به خدا ! یه مرتبه اینجوری میشم !
کامیار _ حالا که آرومی ؟!
گندم _ آره فقط یه خرده دیگه از اون بده بخورم .
" بطری رو از روی صندلی ورداشتم با دادم بهش ، یه خرده دیگه خورد و کامیارم یه شکلات داد بهش و گفت "
_ حالا میذاری ماشین رو روشن کنم ؟
گندم _ کجا میخوای بری ؟
کامیار _ خونه !
" یه تبسم کرد و گفت "
_ کدوم خونه ؟
کامیار _ خونه خودمون ! خونه من ، خونه تو ، خونه سامان ! حرفام یادت رفت ؟!
" برگشت و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم و چند دقیقه بعد جلوی گاراژ خونه واستاد و تا خواست پیاده بشه که مش صفر در گاراژ رو وا کرد و درحالیکه تو صورتش غم و غصه معلوم بود ، اومد جلو و سلام کرد و یه نگاهی تو ماشین انداخت و وقتی دید که گندمم تو ماشینه ، یه مرتبه دستاشو بلند کرد طرف اسمونو گفت "
_ الهی شکرت !
کامیار _ چی شده مش صفر ؟
مش صفر _ آقا چرا تلفن تون رو خاموش کردین ؟! جون به سر شد این پیرمرد !
کامیار _ پیرمرد کیه ؟!
مش صفر _ آقا بزرگ رو میگم !
کامیار _ اون همیشه میگه سی و یکی دو سالم بیشتر نیس !
مش صفر _ اه ....! آقا کامیار سر به سرم نذار حال و حوصله ندارم !
کامیار _ اهالی باغ کجان ؟
مس صفر _ جلو خونه خانم کوچیکه جمع شدن و هر کدوم یه تلفن دست شونه و دارن به شما زنگ میزنن !
کامیار _های مش صفر ! شتر دیدی ندیدی ها ! من و سامان تنها اومدیم ! فهمیدی ؟!
مش صفر _ یعنی به بقیه نگم گندم خانم رو برگردوندین خونه ؟
کامیار _ آفرین !
مش صفر _ اما به آقا بزرگ نمیتونم دروغ بگم !
کامیار _ خودمون داریم میریم اونجا . فقط فعلا تو به بقیه چیزی نگو ! برو کنار ببینم !
" حرکت کرد و رفتیم تو گاراژ و پیاده شدیم "
کامیار _ سامان ! یواشکی طوری که کسی نفهمه ، گندم رو بردار ببر خونه آقا بزرگه .
" یه دفعه گندم بازوی من و دست کامیار رو گرفت و گفت "
_ من فقط به شماها اعتماد دارم ! فقط هم به خاطر شماها برگشتم اینجا !
کامیار _ خیلی ممنون که به ماها اعتماد کردی اما جون هر کس که دوست داری بازوی این بچه رو ول کن ! پاره پاره ش کردی از بس چنگ زدی به بازوش !
" یه دفعه گندم متوجه شد که بازم بازوی زخمی منو گرفته ! تند ول کرد و گفت "
_ ببخشید ! ببخشید .
_ چیزی نیس ! عیبی نداره ، حالا فقط زود بیا تا کسی متوجه اومدن ما نشده !
کامیار ! برین زودتر ! از همین در عقب گاراژ برین . از لای شمشادا برین طرف خونه آقا بزرگ ! کسی نمیبیندتون !
" دست گندم رو گرفتم و از در پشتی گاراژ رفتیم تو باغ و از لای شمشادا ، که مثل یه راهرو بود رفتیم طرف خونه آقا بزرگ و از پله ها رفتیم بالا و آروم چند تا تقه زدم به در و رفتیم تو . تا چشم آقا بزرگ به ماها افتاد پرید جلو و گندم رو بغل کرد و زد زیر گریه ! تا حالا گریه آقا بزرگ رو ندیده بودم ! گندمم شروع کرد به گریه کردن ! زار زار گریه می کرد ! مونده بودم چیکار کنم ! همینجوری همدیگه رو بغل کرده بودن و گریه می کردن !
پریدم از تو خونه بیرون و از بالای ایوون ، کامیار رو که داشت میرفت طرف خونه عمه اینا صدا کردم و بهش اشاره کردم که تند بیاد .
از وسط راه دید طرف من تا رسید گفتم "
_ کجا داری میری ؟!
کامیار _ میرم این دختر عمه ها مو یه خرده دلداری بدم !
_عجب آدم وقت نشناسی هستی ا ! الان که گندم اینطوری شده وقت این کاراس ؟!
کامیار _ خب اینم دختر عمه مه ، اونام دختر عمه مم! استثنأ که نباید قایل شد !
_بیا تو ببین چه خبره ! دو تایی همین جوری دارن گریه میکنن !
کامیار _ بریم ببینم !
" دو تایی رفتیم تو خونه و تا کامیار آقا بزرگه و گندم رو دید که دارن گریه میکنن با یه حالت دعوا بهشون گفت "
_ خوبه خوبه ! این لوس بازیا چیه در میآرین ؟! برین یه گوشه بشینین ببینم !
" آقا بزرگ تا چشمش به کامیار افتاد گفت "
_ کجا بودین تا حالا ؟! دلم هزار راه رفت !
کامیار_ اینم جای دستت درد نکنه س حاج ممصادق خان ؟! پدرمون در اومده تا این دختره رو آوردیم اینجا !
آقا بزرگ _ دست تو چطوره پسر ؟
_ خوبه آقا بزرگ .
آقا بزرگ _ در رو ببندین و بیاین تو . به کسی که چیزی نگفتین ؟
کامیار _ نه ، به مش صفر گفتم به کسی چیزی نگه .
آقا بزرگ _ خوب کردین بیاین بشینین .
" همگی رفتیم و نشستیم و کامیار برامون چایی ریخت و یکی یه استکان گذاشت جلومون و گفت "
_ بخور دختر عمه جون ، این چایی نصیب هر کسی نمیشه !
گندم _ کامیار ، ازت خواهش میکنم دیگه به من نگو دختر عمه .
آقا بزرگ _ برای چی عزیزم ؟!
گندم _ برای اینکه من دختر عمه اینا نیستم ! نوه شمام نیستم ! اصلاً هیچ کس نیستم . یه دختر سر راهی م ! میفهمین سر راهی یعنی چی ؟!
آقا بزرگ _ این حرفا چیه میزنی ؟! به خدا .....
گندم _ تورو خدا دیگه لاپوشونی نکنین ! دیگه هر کی ندونه ، شما که میدونین ! یعنی شما بهتر از هر کس دیگه میدونین ! اینا بدون اجازه شما ، آب نمیخورن ! پس شما بهتر از همه جریان رو میدونستین !
" آقا بزرگ لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین ."
کامیار _ تورو خدا آروم باش گندم جون . چشم ، دیگه بهت دختر عمه نمیگم . فقط حالا که آرومی ، به من بگو جریان چی بود . تو این موضوع رو از کجا فهمیدی ؟
" گندم به مخده تکّیه داد و چشماشو بست و هیچی نگفت "
_ ببین گندم جون ، اگه به ما نگی که موضوع حل نمیشه !
" یه دفعه سرم داد کشید و گفت "
_ چه موضوعی قراره حل بشه ؟! شما ها چی رو می خواین حل کنین ؟! این یکی دیگه چیزی نیس که بشه با پول و قدرت و پارتی بازی آقا بزرگ حلش کرد !
کامیار _ تو فقط بگو چه جوری یه همچین چیزی رو فهمیدی ! عصبانی م نشو !
_اصلاً شاید همه ش دروغ باشه گندم !
گندم _ خواهش میکنم سامان ! اینقدر دلداری احمقانه به من نده !
_آخه شاید تو اشتباه ....
گندم _ بس کن سامان ! احمق خودتی !
_باشه ، من احمق ! اما نباید ما بفهمیم که جریان چیه ؟!
گندم _ خفه شو دیگه !
" اینو که گفت ساکت شدم که کامیار استکان چویی ش رو گذاشت تو نعلبکی و گفت "
_ گندم خانم ، حداقل حرمت بازوی زخمی ش رو نگاه دار !
گندم _ توام خفه شو !
کامیار _ از اینکه من و سامان خفه شیم حرفی نیس ! باشه ، خفه میشیم ! اما اگه الان دو سه ساعته که دنبال شماییم و هر چی گفتی حرفی نزدیم و هر کاری کردی هیچی نگفتیم ، فقط بخاطر کمک به توی ! دیگه قرار نیس که هر چی از دهنت در میاد بارمون کنی ! ناسلامتی تو دختر تحصیلکرده این مملکتی ! اگه توام چشماتو ببندی و دهنت رو وا کنی چه فرقی بین تو و یه آدم بی سواده ؟! حداقل دو نفر رو برای خودت نگاه دار !
" تا کامیار اینا رو گفت ، یه دفعه گندم زد زیر گریه و همونجور که گریه میکرد گفت "
_ منو از چی میترسونی ؟! از تنهایی ؟! از بی کسی ؟! فکر میکنی مثلا الان که داری بهم کمک می کنی میتونی غلطی برام بکنی ؟! فکر می کنی الان که شما دو نفر رو برای خودم نگاه داشتم پشتم گرمه و تنها نیستم ؟! بدبخت من الان از هر بی کسی ، بی کس ترم ! شماها برای من غریبه این ! من شماها رو از خودم نمیدونم که ! بلند شو گم شو حمّال ! اصلاً خودم میرم!
" اینو گفت و بلند شد که بره ، یه دفعه همه ما ریختیم و گرفتیمش و کامیار گفت "
_ بابا گًه خوردیم ، غلط کردیم به خدا ! اصلاً من و سامان از تو خواهش می کنیم که تعارف رو کنار بذاری و یه خرده راحت تر با ما صحبت کنی ! چیه مثل این آدما که تازه به همدیگه رسیدن لفظ قلم حرف میزنی ؟! حمّال ، احمق و کثافت چیه ؟! اینا رو که به ما میگی احساس می کنیم با هم غریبه ایم ! به مادرمون یه چیزی بگو ! با خواهر مون یه چیزی بگو ! به بابامون دو سه تا بگو ! خلاصه یه کاری بکن که با هم ندار بشیم و احساس غریبگی نکنیم !
" یه دفعه آروم شد و دوباره تکّیه اش رو داد به مخده و دستاشو گرفت جلو صورتش و فقط گریه کرد . ماهام ولش کردیم و از دور و ورش اومدیم کنار و گذاشتیم یه خرده گریه کنه تا آروم بشه .
یه خرده که گذشت ، از تو جیب شلوارش یه کاغذ در آورد و انداخت رو زمین ! من و کامیار و آقا بزرگ یه نگاهی به همدیگه کردیم و تا من خواستم کاغذ رو بردارم ، کامیار بهم اشاره کرد که بشینم و دست بهش نزنم .
دو ، سه دققه طول کشید تا خود گندم به حرف اومد و گفت "
_ دیشب که از سامان جدا شدم ، حوصله اینکه برم خونه رو نداشتم . برای همین م رفتم تو باغ قدم زدم . نمیدونم چقدر طول کشید ، بعدش رفتم طرف خونه مون و رو پله های جلوی در نشستم . یه نیم ساعتی ، اونجا بودم ، بعدش رفتم خونه .
" یه خرده مکث کرد و بعد گفت "
_ اونا تو اتاق خودشون بودن .
_آقا بزرگ _ اونا کی آن؟!
کامیار _ به ننه باباش میگه اونا ! اسم جدید براشون گذاشته !
" گندم برگشت یه نگاهی به کامیار کرد که زود کامیار گفت "
_گندم جون زحمت نکش ! الان خودم میگم ! " حمّال شوخی نکن " خوبه ؟
" گندم سرش رو انداخت پایین و یه خرده بعد گفت "
_ وقتی رفتم تو اتاقم دیدم این کاغذ افتاده کفّ اتاقم ، اول فکر کردم سامان برام پیغامی چیزی گذاشته . وقتی ورش داشتم و خوندمش ، یه دفعه اتاق شروع کرد دور سرم چرخیدن ! سرم گیج رفت و وسط اتاق خوردم زمین !
نمی دونم چقدر گذشت که یه خرده بهتر شدم . اومدم کاغذ رو پاره کنم اما نتونستم ! دلم نمی خواست چیزایی رو که توش نوشته شده بود باور کنم اما ازشم نمیتونستم بگذارم !
بلند شدم و دوباره خوندمش . بعدش یواش از اتاق رفتم بیرون و رفتم سر کمد....!
" دوباره مکث کرد و یه خرده بعد گفت "
_ رفتم سر کمد اون ! میدونستم که یه چمدون داره که همه کاغذ و سند و چیزای مهمش رو میذاره اون تو . رفتم سر کمد و چمدون رو آوردم و وازش کردم . یکی یکی کاغذا رو در آوردم که چشمم افتاد به یه پاکت کهنه که درش رو چسب زده بود و دورش نخ بسته بود ! وازش کردم که اون کاغذ رو پیدا کردم ! دیگه بقیه اش رو نفهمیدم چی شد ! انگار همونجا نشسته بودم و جیغ می کشیدم .
" اینا رو که گفت ، ساکت شد . کامیار آروم کاغذ رو ورداشت و یه نگاهی بهش کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و رفت طرف در ! منم با اینکه جا خورده بودم ، تند بلند شدم و رفتم دنبالش که یه دفعه گندم مثل برق از جاش پرید و اومد طرف ما ! دو قدم که ورداشت پاش لیز خورد و خورد زمین و دوباره از جاش بلند شد و رسید به ما و چنگ زد به بلوز من و کامیار و همونجور که نفس نفس میزد ، تند تند گفت "
_ نرین ! نرین !نرین !
_ کجا میری کامیار ؟! چی شده ؟!
کامیار _ گندم جون ، تو برو پیش آقا بزرگ تا ما برگردیم .
" گندم که دوباره حالش بد شده بود ، محکم تر چسبید به ما و با گریه و داد و فریاد گفت "
_ نمیخوام ! نمیخوام !
_خیلی خوب ! خیلی خوب گندم ! نمیریم ! آروم باش !
" دوباره شروع کرد به لرزیدن . همچین نفس نفس میزد و می لرزید که آقا بزرگ ترسید و پرید طرف گندم و بغلش کرد اما گندم اعتنایی بهش نمیکرد و فقط چسبیده بود به من و کامیار !"
آقا بزرگه_ یه کاری بکنین ! زنگ بزنین به یه دکتری چیزی ! این الان پس میافته !
کامیار _ نترسین ! چیزی نیس ! این تا حالا دو سه بار این طوری شده !
آقا بزرگ _ پس چیکار کنیم ؟!
کامیار _ از اون شیشه دوا خارجی که تو دولابچه گذاشتی باید دو تا قاشق بهش بدی بخوره تا آروم بشه!
" آقا بزرگ یه نگاهی به کامیار کرد و بعد انگار خودشم یه چیزایی به عقلش رسیده باشه ، پرید طرف یه گنجه و از ته گنجه یه بطری در آورد و یه استکانم ورداشت و برگشت طرف ما و تا خواست بریزه تو استکان که کامیار بطری رو از دستش گرفت و گفت "
_ زحمت نکش حاج ممصادق ! این با بطری میخوره !
" بعد بطری رو گرفت جلو دهن گندم که اونم همنجور که بلوز ما رو تو چنگش گرفته بود ، دو تا قلپ ازش خورد !"
کامیار _ آقا بزرگ ، حداقل یه چیزی بیار که پشتش بذاره دهنش !
" آقا بزرگ دوید و رفت و از تو گنجه ، یه خرده نخودچی و توت خشک ورداشت و آورد و با دستای خودش ریخت تو دهان گندم !
دوباره همگی برگشتم سر جامون نشستیم . یعنی گندم نمیذاشت که از جامون تکون بخوریم ! اعتمادش از همه قطع شده بود و فقط به ما دو تا اطمینان داشت ! با چشمای ترس خورده اش یه دقیقه به من نگاه میکرد و یه دقیقه به کامیار ! درست مثل اینکه یه نفر دو تا دزد گرفته باشه ، اونم من و کامیار رو گرفته بود و نمیذاشت جایی بریم ! ماهام ، ساکت نشسته بودیم و اونم وسط مون ! یه دستش به بلوز من بود و یه دستش به بلوز کامیار ! آقا بزرگه هم اون طرف نشسته بود و مات به این صحنه نگاه می کرد ! آدم گریه اش می گرفت ! دختری که تا چند ساعت پیش ، یه دختر سرزنده و شاد و سالم بود ، تو چند ساعت چقدر داغون شده بود ! دختری که شاید صبح همین امروز ، مثل خود من عاشق شده بود !
یه ده دقیقه ای گذشت تا حالش کمی بهتر شد و دستاشو از بلوز ما ول کرد و تکّیه اش رو داد به مخده .کامیار آروم به آقا بزرگه گفت"
_حاج ممصادق ، دیازپامی چیزی تو خونه داری ؟
آقا بزرگه _ اره ، یعنی بدیم بهش بخوره ؟!
کامیار _ اره دیگه !
آقا بزرگه_بهتر نیس صبر کنیم تا صبح ، یه دکتری چیزی ......
کامیار _ این باید الان بگیره بخوابه شما اون قرص رو بده ، کارت نباشه .
"آقا بزرگه بلند شد و رفت سر گنجه ش و یه خرده بعد با یه دونه قرص و یه لیوان آب برگشت و به کامیار گفت "
_ ده میلی یه ! نصفش کنم ؟
کامیار _ نه بابا ! همون خوبه .
" آقا بزرگه سری تکون داد و رفت نشست جلوی گندم و خواست قرص رو بذاره دهنش که گندم یه مرتبه سرشو کشید کنار و با عصبانیت گفت "
_ این چیه ؟!
کامیار _ چیزی نیس گندم جون ! قرصه ! آرومت میکنن.
" قرص رو از آقا بزرگ گرفتم و بردم جلو دهنش ، یه نگاه تو چشمای من کرد و بعد دهنش رو وا کرد منم گذاشتم رو زبونش و لیوان آب رو دادم بهش . خورد و دوباره تکّیه ش رو داد به مخده و چشماشو بست . دیگه ماهام با همدیگه حرفی نزدیم . هر کدوم رفته بودیم تو خودمون و فکر میکردیم . منکه دلم می خواست زودتر گندم خوابش ببره تا بتونم با کامیار حرف بزنم و بفهمم شک ش به کی رفته که یه مرتبه از جاش بلند شد و می خواست بره بیرون ! میدونستم که حتما یه چیزایی فهمیده !! برگشتم به آقا بزرگ نگاه کردم . اونم داشت به کامیار نگاه می کرد ! فکر کنم اونم تو همین فکر بود . اونم دلش می خواست بدونه که کدوم آدم بی رحمی این کاغذ رو انداخته تو اتاق گندم ! آخه کی دلش میاد با یه دختر به این قشنگی یه همچین عملی بکنه ؟!
برگشتم به صورت گندم نگاه کردم . واقع حیف از این دختر ! تا قبل از این جریان چه فکرایی با خودم می کردم ! چقدر خوشحال بودم ! اون چند دقیقه ای که تو رختخواب دراز کشیده بودم و فکر می کردم ، داشتم برای آینده مون نقشه می کشیدم . می خواستم به کامیار بگم که با پدر و مادرم صحبت کنه که اگر بشه بریم خواستگاری گندم !
تو رؤیاهام ، خودمو با لباس دامادی و اونو با لباس عروس میدیدم ! چقدرم بهش می اومد که عروس بشه . چقدر تو لباس عروس خوشگل می شد ! حیف ! حیف ! آخه کدوم بی شرفی یه همچین کار کثیفی کرده ؟! آخه چرا ؟! این دختر که آزارش به کسی نرسیده ! اصلاً کاری به کار کسی نداشته که ! یعنی کی باهاش اینقدر دشمن بوده که حاضر شده با زندگی و احساس و روح این دختر بازی کنه ؟! چه نفعی از این جریان می برده ؟! اصلاً چرا باید گندم ،دختر عمه م نباشه ؟! یعنی خودشون بچه دار نمی شدن ؟! تو اون کاغذ چی نوشته شده بود ؟ خط کی بود ؟!اینقدر این جریان سریع اتفاق افتاده بود که وقت فکر کردن به این چیزا رو پیدا نکرده بودم و حالا تموم این سؤالها یه مرتبه اومده بود تو ذهنم !
کامیار _ سامان ! سامان !
" چشمامو وا کردم "
کامیار _ خوابی ؟!
_ چی شده ؟!
کامیار _ هیس ! بلند شو !
" برگشتم به صورت گندم نگاه کردم . آروم خوابیده بود . طفل معصوم پای چشماش کبود شده بود !"
_ خوابش برده .
کامیار _ اره ، بلند شو دیگه !
_اول بذار گندم رو درست بخوابونیم بعد !