گندم قسمت5
_غلط کردی ! اصلاً بابام تو این برنامه ها نیس ! گاهی وقتا مثلا سر شا م یا ناهار نشستیم می خواد منو نصیحت کنه از پاکی دوران جوانی خودش برام میگه و مامانم هم تصدیق می کنه
کامیار _ همون فقط مامانت باید تصدیق کنه ! اتفاقا چند وقت پیش بالای یه درخت دو تا قلب پیدا کردم که مهر و امضای بابای تو پاش بود ! عجیب اینکه قلبا رو هم وارونه کشیده بود ! حالا نمیدونم موقع کشیدن به درخت آویزونش کرده بودن یا خودش انحرافی چیزی داشته !
_اه ..... این چرت و پرتا چیه که میگی ؟! دو تا قلب بکش کار رو توم کن ، دیگه !
کامیار _ مگه به این شلی هاس ؟!
_خیلی خب ! شل که نیس هیچی ، خیلیم سخته ! حالا میکشی ؟!
کامیار _ اول بگو ببینم چه نوع قلبی میخوای؟
_از همین قلبا دیگه ! دو تا بکش بره پی کارش دیگه !
کامیار _ اولا که اگه این قلبا رو بکشی دیگه نمیره پی کارش ! تازه اول شه ! یعنی به محض اینکه دست صاحب قلب دوم رو بگیری و بیاری اینجا و قلبا رو بهش نشون بدی ، تازه بدبختی ت شروع میشه ! این یه سند محضری یه ! دیگه نمیشه زد زیرش چون به ثبت رسیده ! دیگه باید کار و زندگی ت رو بذاری کنار و برسی به این دو تا قلب که خشک نشن ! آب به موقع کود به موقع ، وجین به موقع ، هرس به موقع ! باید صبح به صبح بیای و رگه های منتهی به قلب رو خوب پاک کنی و توشو سمباده بزنی که یه وقت رگ بسته نشه و عشق سنکوپ نکنه ! باید مرتب آمپر خونش رو چک کنی که کم نباشه ! اگه یه دفعه دیدی خونش کمه زود باید از تو جیگرت خون بریزی توش که یه دفعه قالبا گیریپاج نکنه ! فشار خون ، ساعت به ساعت ! میزان قند خون نیم ساعت به نیم ساعت ! میزان ضربان قلب دقیقه به دقیقه ! شمارش تعداد گلبول قرمز ، ثانیه به ثانیه !
_ بده به من اون چاقو رو ! اصلاً نمیخواد بکشی !
کامیار _ تقصیر منه که دارم راهنمایی ت میکنم !
_من فقط میخوام دو تا قلب بکشم ! خودتو بگو که چه جوری به این همه قلب میرسی !؟
کامیار _ من تموم قلبایی رو که کشیدم ، کنترات دادم به بیمارستان که خودشون کاراشو بکنن !
_بابا بکش بریم ! ساعت ۱ بعد از نصفه شبه !
کامیار _ خب حالا چه قلبی میخوای ؟
_مگه چند نوع قلب داریم ؟!
کامیار _ خیلی ! قلب با دیواره نازک ! قلب با دیواره کلفت ا قلب با دریچه میترال گشاد ! قلب با دریچه میترال تنگ ! قلب چروکیده ! قلب صاف و اطو خورده ! قلب چاک چاک ! قلب سالم !
پسر کجای کاری ؟! هر کدوم از اینا نشون دهنده یه نوع عشقه ! قلب سنگدل داریم با عشق خاموش شده ! قلب نازک با عشق بی دوام اصلاً تو نوع عشقت رو بگو ، من خودم اتوماتیک برات میکشم !
عشق آتشین میخوای یا عشق به خاکستر نشسته ؟! عشق تند میخوای یا عشق آروم ؟! عشق خونین میخوای یا عشق ملایم ؟
_بابا دیر شد !
کامیار _من که منتظر توام ! بگو بکشم دیگه !
_دو تا قلب بکش که مبلغ عشق باشه ، همین !
کامیار _ قلب تبلیغاتی میخوای ؟! بگیر برادر این چاقو رو ! من کار تبلیغاتی نمیکنم . سفارشات رو ببر جای دیگه بده !
" اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه از ته باغ ، از خونه گندم اینا سر و صدا بلند شد !
دو تایی یه خرده گوش دادیم که کامیار گفت "
_ دارن تئاتر اقتصادی فرهنگی اجتماعی سیاسی بازی می کنن یا دعواس ؟!
_انگار دعواس !
کامیار_ خونه عمه اینا از این خبرا نبود که ! بیا بریم ببینیم چی شده .
_من نمیام ! زشته ! توام نرو . به ما چه مربوطه ! حتما یه اختلاف خانوادگیه !
کامیار_ تو این باغ هر اتفاقی بیفته به من مربوطه ، تو می خوای نیای نیا ! من که رفتم .
_اه ...! صبر کن اومدم !
" دو تایی از لای درختا ، آروم آروم رفتیم طرف خونه گندم اینا و تا رسیدیم که صدای شیکستن یه شیشه بلند شد و پشت سرش یه شیشه دیگه !
دو تایی رفتیم پشت شمشادای جلوی خونه شون قایم شدیم که صدای گندم بلند شد !"
_ دزدا ! دروغگوها ! چطور دلتون اومد ؟! چرا ؟! چرا ؟! چرا ؟!
" اینا رو می گفت و جیغ می کشید و گریه می کرد ! همچین نعره می کشید و حرف می زد که ما یه آن فکر کردیم که خونه شون دزد اومده !"
گندم _ چرا اینکار رو کردین ؟! چرا ؟!
" گندم اینا رو با گریه و داد و جیغ میگفت و عمه و شوهر عمه ام هم هی آروم قربون صدقه اش می رفتن !"
گندم _ حالا من چیکار کنم ؟! تکلیف من چیه ؟! دزدا !!
" من و کامیار یه نگاهی بهم کردیم که یه دفعه شیشه پنجره شکست و یه صندلی از تو خونه افتاد بیرون !"
کامیار_ تو که می خواستی قلب بکشی ، خب خبر مرگت یه خرده زودتر اقدام می کردی که این دختره رو اینقدر نچزونی !
_حالا وقتی شوخی یه ؟! بذار ببینم سر چی اینطوری دعواشون شده !
کامیار_ این هر چی هس یه دعوای معمولی نیس ! میگم بیا بریم تو !
_آخه یعنی درسته ما دخالت کنیم ؟!
کامیار_ یعنی همینجوری همین گوشهً بشینیم ؟
_نمی دونم !
" یه لحظه صداها قطع شد و یه دفعه صدای شیون و گریه و زاری عمه م و شوهر عمه م بلند شد و بازم صدای شکستن لیوان و بشقاب و این چیزا اومد ."
کامیار_
تو نمیای نیا ! منکه رفتم تو !
" اینو گفت و پرید و از رو شمشادا ردّ شد و رفت پشت در خونه گندم اینا و شروع کرد به در زدن و عمه و شوهر عمه م رو صدا کردن !"
کامیار_ عمه ! آقای منوچهری ! گندم !
" کامیار بلند بلند صداشون می کرد و محکم میکوبید به در که یه دفعه صدای آقای منوچهری بلند شد !"
_کامیار ! بیا تو ! کمک ! کمک !
" تا کامیار صدای آقای منوچهری رو شنید دیگه معطل نکرد و از اون طرف از پنجرهای که شکسته بود پرید تو خونه و منم دنبالش ! تا رسیدیم تو خونه دیدیم تموم اسباب و اثاثیه خونه شکسته و درب و داغون شده و عمه م یه گوشهً غش کرده و افتاده ! دوییدم طرف آشپزخونه که سر و صدای گندم و آقای منوچهری از اونجا می اومد . تا رسیدم دیدم آقای منوچهری با گندم گلاویز شده ! یعنی آقای منوچهری چاقوی آشپزخونه رو ورداشته و انگار می خواد گندم رو بکشه و گندم دستای آقای منوچهری رو گرفته و داره از خودش دفاع میکنه ! یه آن هر دومون خشک مون زد که با فریاد آقای منوچهری یه تکون خوردیم !
آقای منوچری _ چرا واستادین ؟! بیاین کمک دیگه !
" اینو که گفت دو تایی پریدیم طرفشون ! کامیار رفت طرف آقای منوچهری و منم رفتم طرف گندم که کامیار به حالت فریاد گفت "
_ بیایم کمک دختره رو با چاقو بکشی ؟!
" آقای منوچهری که هم داشت گریه می کرد و هم فریاد می کشید گفت "
_ داره خودشو می کشه !! داره خودشو می کشه !!
" یه آن تازه ما متوجه شدیم که چاقو دست گندمه ! اما دیگه دیر شده بود چون کامیار دستای آقای منوچهری رو از دستای گندم جدا کرده بود و منم حواسم به آقای منوچهری بود ! فقط خدا رحم کرد که من و کامیار هر دو با هم در یک لحظه پریدیم طرف گندم که چاقو رو برده بود بالا و داشت می آورد پایین طرف شکمش ! دقیقا در لحظه ای دستای ما رسید به گندم که چاقو اومد پایین و لبه ش گرفت به بازوی من !
یه دفعه خون مثل فواره پاشید رو هوا !"
کامیار_ کشتی سامان رو بی انصاف !
" اینو که گفت چاقو رو از تو دستای گندم کشید بیرون و اومد طرف من ."
کامیار_ کجات خورده ؟!!
_ مواظب اون باش !!
کامیار_ میگم کجات خورده ؟!
_بازومه ! چیزی نیس !
" برگشتم و به گندم که مات شده بود به بازوی من نگاه کردم ! از بازوم همینجوری داشت خون میرفت ! اونم دستاشو گرفته بود جلو دهنش و فقط به بازوی من نگاه میکرد !
کامیار پرید و یه دستمال ورداشت و پیچید دور بازوی من و محکم گره زد و بعد برگشت طرف آقای منوچهری و گندم و با فریاد گفت "
_ این چه بساطی که درست کردین ؟!
" آقای منوچهری دستش رو گذاشت رو قلبش و نشست رو صندلی و تا اومد حرف بزنه که گندم از تو آشپزخونه فرار کرد بیرون !"
" آقای منوچهری هم که اینو دید با حالت نیمه غش فقط گفت "
_بگیرینش ! نذارین بره ! می خواد یه بالایی سر خودش بیاره ! بگیرینش !!
" اینو که گفت دوییدم دنبال گندم ! یه دستم به بازوم بود و می دویدم دنبالش ! کامیارم دنبال من میدونید ! تا رسیدیم بهم ، بازم رو گرفت و گفت "
_ بیا بریم بیمارستان !
_گندم ! گندم ! بریم دنبال گندم !
کامیار_ ولش کن بابا ! پدر سگ چاقو کش رو ! الان باید به این زخم برسیم !
_نه ! تو بیا کاری نباشه !
کامیار_ خونریزی داره الاغ !
_ چیزی نیس ! بیا بهت میگم !
" دو تایی زدیم از خونه بیرون . تا رفتیم تو باغ ، دیدیم همه اهل خونه ها با لباس خواب دارن میان طرف خونه گندم اینا. تا ما رو دیدن ، یعنی وضع منو با اون لباس خونی و بازوی بسته دیدن یه جیغ کشیدن !
کامیار که زیر بغل منو گرفته بود و دو تایی داشتیم می دویدیم ، تا اونا رو دید نتونست خودشو نگاه داره و گفت :
_ وای خدای مهربون ! چقدر آدم با لباس خواب ! چه صحنه هیجان انگیزی !! حیف که وقت ندارم وگرنه .....
" خنده ام گرفته بود از حرفاش !"
_حالام ول نمیکنی !؟ بدو !
کامیار_ وقت رو که تلف نکردم ! در حال دویدن گفتم ! حیف بود سر راه یه نگاهی هم به اینا نکنم !
" دو تایی همون طوری که می دوییدیم زدیم زیر خنده که یه دفعه از یه طرف دیگه باغ چشم مادرم افتاد به من و تا دید لباسم خونی یه غش کرد !"
کامیار_ چه حادثه شومی !؟ فقط سه تا مجروح داشتیم تا حالا !
_ بدو کامیار ! کجا رفت گندم ؟
کامیار_ اوناهاش ! داره میره از باغ بیرون .
_ تو بدو ماشینو بیار .
" کامیار رفت طرف گاراژ و منم از در باغ رفتم بیرون و دویدم دنبال گندم ! وسط خیابون رسیدم بهش و مچ دستش رو گرفتم و کشیدم !"
_واستا ببینم !
گندم _ ولم کن !
_میگم واستا !
" تا خواست دستشو از دستم در بیاره ، مچ دستش رو فشار دادم .که از درد جیغ کشید و نشست رو زمین !"
_چرا همچین میکنی دختر !! این چه دیوونه بازیه ؟!!
" گندم که داشت گریه میکرد آروم گفت "
_ولم کن سامان ! بذار برم !
_آخه چرا ؟! کجا بری ؟!
گندم _ نمیدونم ! تو فقط بذار برم ! خواهش می کنم سامان !
_ یعنی چی ؟!! آخه چی شده ؟!!
گندم _ فقط بذار برم .
_ چرا آبروریزی می کنی ؟! پاشو ببینم !
" بلند شد واستاد و یه نگاهی تو چشمام کرد و بعد یه نگاهی به بازوم کرد و دوباره زد زیر گریه . تو همین موقع کامیارم با ماشینش رسید و جلومون ترمز کرد و اومد پایین و گفت "
_ دختر دیوونه ببین چه بالایی سر این بچه آوردی !!
_ ولش کن کامیار !
کامیار _ سوار شین ببینم !
گندم _ من نمیام !
کامیار _ میگم سوار شو دختر ! الان زخم این بچه ناسور میشه !
" در عقب ماشین رو وا کرد و گندم رو نشوندیم تو ماشین و کامیار پرید پشت فرمون و منم اون طرف سوار شدم که مش صفر رسید بهمون و گفت "
_ چی شده آقا ؟! کجا میرین ؟!!
کامیار _ مش صفر این دفعه واقعا داریم میریم که کمک کنیم ! خداحافظ !
" اینو که گفت و با سرعت حرکت کرد . ده دقیقه بعد ، جلو بیمارستان زد رو ترمز و پیاده شد . منم از اون ور پیاده شدم و در عقب ماشین رو واکردم و دست گندم رو گرفتم و خواستم پیاده اش کنم که گفت "
_ ولم کن سامان ! شما برین ، من همینجا هستم .
_نمی شه ! توام باید بیای .
کامیر _ با زبون خوش بیا پایین ! اگه یه مو از سر این بچه کم بشه ، من میدونم و شماها ! بیا پایین بهت میگم !
" خلاصه سه تایی راه افتادیم طرف اورژانس بیمارستان و رفتیم تو . تا یه پرستار چشمش به لباس من افتاد دویید جلو و منو برد تو بخش جراحی و پانسمان و دکتر خبر کرد . تا دکتر برسه ، پرستار با کمک کامیار لباس منو در آوردن که پرستار گفت "
_ چی شده این ؟!!
_کامیار _ هیچی بابا ! بازی می کردیم ، سر اسباب بعضی رفت تو بازوی این !
پرستار _ بازی ؟! این وقت شب ؟!!
کامیار _ بازی وقت و بی وقت نداره که ! آدم بازیش که گرفت باید بازی کنه !
" پرستار خنده ای کرد و شروع کرد به شستن بازوم . کامیار یه نگاهی به من کرد و یه دستی به موهام کشید و گفت "
_ درد داره ؟
_نه .
کامیار _ بمیرم برات که چقدر خره مظلومی !
" بعد یه سقلمه زد به گندم که پهلوی ما واستاده بود و داشت به من نگاه می کرد و گفت "
_ بازوی بچه قلوه کن شد ! می بینی ؟!!
" گندم دوباره زد زیر گریه ، به کامیار اشاره کردم که کاریش نداشته باشه . تو همین موقع دکتر اومد و سلام کرد و ماهام جوابش رو دادیم و یه نگاهی به زخم من کرد و گفت "
_ پرستار گفت بازی می کردین ، سر اسباب بازی رفته رو بازوی آقا ! درسته ؟!!
کامیار _ اره دکتر جون ، سرش واموندهٔ خیلی تیز بود !
" دکتر خنده ای کرد و گفت "
_ حتما اسباب بازی خطرناکی بوده !
کامیار _ بله !
دکتر _ حالا اسباب بازی چی بوده ؟
کامیار _کارد آشپزخونه .
دکتر _ کی باهاش بازی می کرده ؟
کامیار _ یه لات چاقو کش بی تجربه تازه کار !
دکتر _ امان از این تازه کارا !!
کامیار _ که هر چی می کشیم از دست اینا می کشیم ! دکتر جون کارت رو بکن ! بچه از دست رفت !
دکتر _ نگران نباشین . چیز مهمی نیس .
کامیار _ می خوام جاش رو بازوش نمونه دکتر جون !
دکتر _ نمیمونه ، عمقی فرو رفته خود زخم کوچیکه .
" کامیار برگشت و یه نگاهی به گندم کرد و گفت "
_ پس دکتر جون انگار خدا رحم کرده ! اگه این زخم طرف سینه بود !!
دکتر_ اه بود دیگه کاری از دست کسی بر نمی اومد !
کامیار _توف به گور پدر هر چی چاقو کش ناشی یه !
" خلاصه دکتر شروع کرد به بخیه زدن بازوم و وقتی تموم شد پانسمان کرد و برام نسخه نوشت و داد دست کامیار و رفت . اومدم از تخت بیام پایین که نذاشت و گفت "
_ یه دقیقه صبر کن من این دستورالعمل داروها رو از این خانم پرستار بگیرم و بیام .
_ دستورش رو که دکتر تو نسخه نوشته حتما !
کامیار _ باشه ، یه بار دیگه بپرسم ضرر نداره که !
_خب برو از خود دکتر بپرس !
کامیار _ دکتر سرش شلوغ ، مزاحمش نشم بهتره ، همین خانم پرستار میگه میره پی کارش دیگه ! تو یه دقیقه بخواب تا من برگردم .
" داشت اینا رو می گفت که همون خانم پرستار اومد طرف ما و تا رسید گفت "
_ شکر خدا بخیر گذشت .
کامیار _اره الٔحمد الله خدا خیلی بهش رحم کرد . ببخشین خانم پرستار ، این نسخه رو کجا باید بپیچم ؟
پرستار _ هر داروخانه که باشه .
کامیار _ آخه ما تو این محله غریبیم . نمیشه شما یه تک پا لطف کنین و بیاین دواخونه رو نشون بدین ؟
پرستار _آخه من الان شیفتم !
کامیار _ خب ماها صبر می کنیم هر وقت شیفتتون تموم شد تشریف بیارین .
پرستار_ پس مریض تون چی میشه؟!
کامیار _ گور بابای مریض مونم کرده ، فعلا که حالش خوبه !
" خنده ام گرفت ، خانم پرستار خندید و گفت "
_آخه شیفت من ساعت نه صبح تموم میشه !
کامیار _ خب بشه ! دیگه چیزی به صبح نمونده که ! الان ساعت ۲ بعد از نصفه شبه ، تا چشم بهم بزنیم شده ساعت ۹ صبح ! این یه خرده رو هم صبر می کنیم ، چه عیبی داره ؟
" اومدم یه چیزی بهش بگم و از جام بلند بشم که به زور منو خوابند رو تخت و گفت "
_ بخواب ! تو مجروحی مثلا !
_ بذار بریم خونه آخه !
کامیار _ میدونی چقدر خون ازت رفته ؟! بخواب بذار مغز استخونت حداقل نیم لیتر خون تولید کنه بچه !
_مغز استخون من تولید کنه یا مال تو ؟
کامیار _ ببخشین خانو پرستار ، این بچه جراحتش عفونی شده داره هذیون میگه ! میدونین ، حالا که فکر می کنم می بینم یه نفر باید تا چند وقت از این مجروح پرستاری کنه ! چه کسی هم بهتر از شما !!؟ اجازه میدین آدرس بدم خدمت تون ، تشریف بیارین منزل و زیر بال و پر ما رو بگیرین ؟
" تو همین موقع نگهبان بیمارستان اومد تو قسمت ارژانس و بلند گفت "
_ببخشین آقا ، این بنز جدیده مال شماس ؟
کامیار _با اجازتون . امری بود ؟
نگهبان _ لطفا تشریف بیارین جابجاش کنین . ماشین میخواد از تو پارک بیاد بیرون.
" تا اینو گفت ، از جام بلند شدم و گفتم .
_برو حساب بیمارستان رو بکن بریم خونه دیر شد !
"مجبوری رفت طرف صندوق و منم از پرستار که می خندید تشکر کردم و با گندم راه افتادیم طرف در که یه خرده بعدم کامیار اومد و سه تایی از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . یه خرده که رفتیم به گندم گفتم "
_ چی بود جریان ؟!
کامیار _ چیزی نبوده ! یه دعوای ساده خونوادگی بود که منجر به یه قتل و یه نقص عضو شد !
_بذار ببینم چی شده کامیار !
" گندم سرش رو برگردوند طرف شیشه و یه خرده بیرون رو نگاه کرد و بعد گفت "
_ سیگار دارین ؟
" من و کامیار یه دفعه برگشتیم طرفش !
کامیار _ سیگار نداریم اما منقل با ذغال خوب موجوده ، بیارم خدمت تون ؟!
" یه خرده ساکت شد و بعد گفت "
_ طرف خونه نرین ! من دیگه اونجا نمیام !
_آخه برای چی ؟!
" بازم هیچی نگفت . کامیار بهم اشاره کرد که ولش کنم . منم دیگه چیزی نگفتم .
چند دقیقه بعد رسیدیم جلو در باغ و واستادیم که یه دفعه گفت :
_حمّال مگه بهت نگفتم اینجا نیا !
" من و کامیار شوکه شدیم ! تا حالا سابقه نداشت گندم با کسی اینطوری حرف بزنه ! اصلاً شخصیت گندم اینطوری نبود !"
کامیار _ به من میگی حمّال ؟!
گندم _ به جفت تون میگم !
کامیار _ تو غلط میکنی ! برو پایین ببینم ! مرده شور تو و اون ننه بابات رو ببرن با این بچه تربیت کردن شون !
" تا اینو گفت گندم در ماشین رو واا کرد و پیاده شد . منم پیاده شدم ، تا خواست بره اون طرف خیابون ، رسیدم بهش و دستش رو گرفتم و گفتم "
_ این چه طرز حرف زدنه گندم ؟! از تو بعیده !
گندم _ توام برو بمیر !
" یه نگاهی بهش کردم و گفتم "
_ تو همون گندمی ؟!!
گندم _ من هیچ کس نیستم ! میفهمی ؟!
" به زور میخواست دستش رو از تو دستم در بیاره !"
گندم _ ولم کن ! میگم ولم کن !!
_ولت کنم کجا بری ؟!
گندم _ به تو مربوط نیس !
_داری عصبانی م می کنی ها !
گندم _ عصبانی شی چه غلطی می کنی ؟!
_ تو چرا اینطوری شدی ؟!
گندم _ به تو چه ؟
_ بیا بریم خونه ! زشته آبرو جلو همسایه ها برامون نذاشتی تو !
گندم _ من اصلاً آبرو ندارم !
_ یه بار دیگه این مزخرفا از دهنت در بیاد ، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ! فهمیدی ؟!
گندم_ گم شو کثافت !
" تا اینو گفت همچین بازوش رو فشار دادم که جیغ کشید و نشست رو زمین !
"یه لحظه به خودم اومدم و بهش گفتم "
_بلند شو بریم تو ! اگه مشکلی برات پیش اومده با زبون خوش بگو تا یه فکری براش بکنیم ! پاشو بریم !
" بلند شد و همونجور که با دست دیگه ش بازوش رو گرفته بود گفت "
_ احمق دستم شکست !
_تقصیر خودته ! بیا بریم تو .
گندم _ اگه نذاری برم جیغ میکشم !
_داری دیگه از شور بدرش میکنی ! بیا بریم .
" اینو گفتم و دستش رو کشیدم که ببرم خونه که شروع کرد به جیغ کشیدن و کمک خواستن ! منم یه سیلی محکم زدم تو صورتش ! کامیارم از ماشین پرید پایین ! اصلاً مونده بودیم این گندم که هیچ وقت کوچکترین حرف زدی از دهنش بیرون نمی اومد چرا اینطوری شده !
کامیار یه اشاره بهم کرد که جلو خودمو بگیرم . اونقدر عصبانی بودم که نفهمیدم چیکار کردم ! اصلاً دست خودم نبود ! از دست خودم عصبانی بودم .
برگشتم به گندم که صورتش رو تو دستاش گرفته بود و آروم گریه میکرد ، نگاه کردم ، از خودم بدم اومد.
کامیار دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من ، تکیم رو دادم به ماشین و چشمامو بستم . نمیدونم چقدر به همون حالت موندم که کامیار بازوم رو گرفت . چشمامو واکردم ، بهم اشاره کرد که برم طرف گندم .
برگشتم و خونه های روبرو رو نگاه کردم . یکی دو تا پنجره وا شده بود و چند تا از همسایه ها داشتن ماها رو نگاه می کردن . سیگارم رو انداختم زمین و رفتم طرف گندم که همونجوری واستاده بود . آروم نازش کردم . یدفعه صورتش رو برگردوند طرف من ، اونقدر تو چشماش کینه و نفرت بود که یه آن جا خوردم !"
گندم _ چیه ؟ بازم میخوای بزنی ؟! بیا بزن !
_ معذرت میخوام گندم . دست خودم نبود !
" اشک هاشو پاک کرد . اومد یه.
چیزی بهم بگه که یه دفعه چشمش افتادب بازوم که پانسمان شده بود . حرفش رو خورد و حالت صورتش عوض شد ! دیگه از اون نفرت و کینه یه خرده پیش تو صورتش خبری نبود ! دستش رو گرفتم و گفتم "
_اگه دلت نمیخواد بریم خونه ، خب نمیریم . بگو کجا می خوای بریم .
گندم _ برام فرقی نمیکنه .
_پس سوار ماشین شو .
" در ماشین رو براش وا کردم ، نشست تو و منم رفتم جلو نشستم ."
کامیار _ من برم یه سر خونه بزنم و بیام . جایی نرین ها !!
" ده دقیقه بعد برگشت و موبایل منو بهم داد و نشست پشت فرمون و گفت "
_ کجا دلت میخواد بریم گندم ؟
" یه نگاهی بهش کردم . قیافه اش خیلی عوض شده بود ! اشاره بهش کردم که سرش رو برام تکون داد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . پیچید تو کوچه پس کوچه و بعدش یه گوشهً واستاد و برگشت طرف گندم و گفت "
_ اینو کی بتو گفته ؟
" گندم سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت "
_ چی شده کامیار ؟! چی رو کی به گندم گفته ؟!!
کامیار _ یه کثافت اشغالی به گندم گفته که بچه عمه اینا نیس !
_یعنی چی بچه عمه اینا نیس !؟
" کامیار یه نگاه چپ چپ به من کرد که تازه متوجه منظورش شدم و برگشتم و گندم رو نگاه کردم . همونجور تو چشمای من نگاه کرد و گولهٔ گولهٔ اشک از چشماش اومد پایین ! بی صدا اشک از چشماش می اومد پایین ! حتی یه مژه هم نمیزد فقط تند تند قطره های اشک بود که از چشماش می ریخت رو صورتش ! داشتم دق می کردم !"
_ یعنی چی این حرفا ؟!! این مسخره بازیا چیه ؟! کدوم کثافتی یه همچین حرفی زده !؟ تو چرا باور کردی ؟! چقدر ساده ای تو ! اینا همش دروغه ! کی اینا رو به تو گفته ؟! برگر خونه ببینم کامیار ! این دری وریا چیه دیگه !
" تا اینا رو گفتم گندم آروم دستش رو برد زیر بلوزش و یه کاغذ زرد و کهنه رو در آورد و گرفت جلو من ! چشمم تو چشماش بود اما دستم رفت طرف کاغذ ! ازش گرفتم اما هنوز داشتم به چشماش که یه برق عجیب و غریب توش پیدا شده بود نگاه می کردم ! یه حالت عجیبی پیدا کرده بود ! یه حالت ترسناک .
کامیار کاغذ رو از دستم گرفت و از ماشین پیاده شد و رفت جلوی چراغای ماشین و وازش کرد . منم پیاده شدم و رفتم پیشش .
تو کاغذ نوشته شده بود " اینجانت قدرت .... فرزند خود ، عزت را واگذار کردم . سربرستی نامبرده از این به بعد با خانواده ... است و اینجانب هیچگونه حقی نسبت به این بچه ندارم ."
" بعدش نوشته بود امضا و اثر انگشت !"
سرمو از رو کاغذ بلند کردم و به کامیار که داشت از تو پاکت سیگارش ، دو تا سیگار در می آورد نگاه کردم و گفتم "
_ این یعنی چی ؟!! اینکه دلیل ....
" نذاشت حرفم رو تموم کنم و سیگار رو روشن کرد داد دست من و گفت "
_ شلوغش نکن سامان !
_ این حرفا که درست نیس کامیار !؟ مگه نه ؟!
" فندکش رو زد و سیگار خودشم روشن کرد و یه پک محکم زد و دودش رو تو سینه نگاه داشت . دلم می خواست همین الان با منطق همیشگی ش ثابت کنه که همه این حرفا دروغه ! دلم می خواست با اون آرامش اطمینان بخشش بهم نشون بده که اینا همه ش دروغه ! دلم میخواست همین الان شوخی رو شروع کنه و همه مونو بخندونه و بهمون بگه که همه این حرفا دروغه ! اما فقط جلو ماشین واستاده بود و سیگارش رو میکشید ! وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت "
_ سیگارت رو بکش ! واسه سرطان خوبه !
" یه آن احساس کردم بازوم درد می کنه ! تا الان متوجه دردش نشده بودم . خواستم برم یه گوشهً بشینم که آروم بهم گفت "
_ مواظب رفتارت باش سامان ! گندم داره نگاه مون میکنه ! عکس العمل بدی نشون ندی !
_کامیار ! یعنی اینا همه درسته ؟!
کامیار _ نمیدونم اما وقتی یه خرده پیش رفتم خونه ، عمه و آقای منوچهری خیلی ترسیده بودن !
_ خب یعنی چی ؟!
کامیار _ یعنی اینکه یه چیزایی حتما هس !
_ یعنی گندم دختر اونا نیس ؟!!
کامیار _ مگه برای تو فرقی میکنه ؟
_نه !
" برگشت تو ماشین رو نگاه کرد و گفت "
_ اما برای اون طفل معصوم خیلی فرق میکنه ! بیخود نیس که یه دفعه داغون شده !
_ حالا باید چیکار کنیم ؟!
کامیار _ هیچی ! خیلی کارا هس که فقط زمان انجامش میده ! فعلا بیا بریم پیشش . اون الان خیلی به کمک احتیاج داره !
_ به کمک ما ؟!
کامیار _ نه به کمک خدا ! بیا بریم تو .
" سیگارامونو انداختیم دور و رفتیم تو ماشین . گندم فقط به دهن ما نگاه می کرد ! یه خرده سکوت کردیم و کامیار گفت "
_ ببین گندم جون ، این یه ورقه کاغذ چیزی رو نشون نمیده .....
گندم _ خودشون گفتن !
_ خود کیا گفتن ؟!!
گندم _ مامانم و .....!
" یه دفعه حرفش رو خورد و گفت "
_ اونا !
کامیار _ اونا کی ن ؟
گندم _ همون دو تا !
_ کدوم دو تا ؟!
گندم _ دیگه نمیتونم بگم مامان با بابام ! چون اونا پدر و مادر من نیستن ! " من و کامیار یه نگاهی به همدیگه کردیم که کامیار گفت "
_ یعنی اونا صدات کردن و بهت گفتن که تو بچه ما نیستی و بعدشم این رو دادن دستت ؟!
" یه دفعه زد زیر گریه ! همچین گریه میکرد که تموم بدن ماها می لرزید ! یه گریه ای که آدم فکر نمی کرد اصلاً تمومی داشته باشه . اما یه دفعه قطع شد ! اصلاً حالت طبیعی نداشت ! شروع کرد اشک هاشو پاک کردن و خندیدن ، گفت "
_ بچه ها ببخشین اگه حرف بدی بهتون زدم ! اصلاً دست خودم نیس ! نمیدونم چه جوری براتون بگم ! مثل اینکه رو هوام . انگار از یه جای بلند ولم کردن پایین ! نمیدونم چی باید بگم ! نمیدونم چیکار باید بکنم ! شماها کمکم میکنید ، مگه نه ؟! هر چند که پسر دایی هام نیستین اما بالاخره یه موقع که با همدیگه هم بازی بودیم ! مگه نه ؟! این همه سال با هم بودیم دیگه ! وسطی بازی می کردیم ! استخر می رفتیم ! با هم گرگم به هوا بازی می کردیم ! یادتونه که ؟! آره ؟! آره ؟! امروز صبح یادته سامان ؟! اومده بودی پشت پنجره اتاقم ! داشتی نگام می کردی ؟! یادته ؟
" یه دفعه جیغ کشید و گفت "
_ یادته کثافت یا نه ؟!!
" از همون صندلی جلو که نشسته بودم دستش رو گرفتم و گفتم "
_ معلومه که یادمه ! این حرفا....
گندم _ امشبم یادته ؟!! دو تایی داشتیم حرف می زدیم ؟! آره ؟! آره ؟!
_ اونم یادمه ! چرا باید یادم نباشه ؟! آخرشم بهم گفتی شیر برنج شل !
گندم _ غلط کردم ! غلط کردم ! دیگه نمیگم ! دیگه نمیگم !
" داشت مثل بید می لرزید ! نفساش به شمارش افتاده بود ! اصلاً صدا درست از گلوش در نمی اومد ! دست منو وسط دستاش محکم گرفته بود و ول نمی کرد ! همچین دستش می لرزید که اصلاً نمی تونستم نگاه ش دارم ! بریده بریده حرف میزد و رنگش شده بود مثل گچ دیوار ! انگار یه روح دیده باشه داشت از ترس سکته میکرد !
_ چیزی نیس گندم ! طوری نشده به خدا! الان ما میریم .....
گندم _ نه ! نرین ! تورو خدا ! من هیچ جایی رو ندارم برم ! کجا برم ؟! چیکار کنم ؟ تورو خدا تنهام نذارین !
_ گندم ! گندم !!
" یه دفعه کامیار سرم داد کشید و گفت "
_ بلند شو برو پیشش دیگه الاغ !
" بعدشم از ماشین پیاده شد و در ماشین رو محکم کوبید بهم ! منم از لای صندلی پریدم و رفتم عقب !"
" چند دقیقه بعد کامیار در ماشین رو واا کرد و گفت "
_ خیلی خب ! باشه دیگه ! چه خبره بابا ؟! گفتم یه خرده دلداریش بده !
" دیگه گندم نسبتا آروم شده بود . تا کامیار سوار ماشین شد گفت "
_ آروم شدی دختر عمه جون ؟
گندم _ منکه دختر عمه شماها نیستم !
کامیار _ این حرفا چیه ؟ ناسلامتی ماها آدمیم ! اینکه نمیشه یه دفعه یه تیکه کاغذ بدن دست آدم و بعدش همه چی باطل بشه و یه عده ، یه مرتبه با هم غریبه و نا محرم بشن ! بابا این کاغذا رو ما خودمون درست کردیم ! این قوانین و قأعده ها رو خودمون ساختیم ! قرار نیس که همین کاغذا که درست شده دست خودمونه پدر خودمون رو در بیرن ! ماها به خدا همه مون یکی هستیم ! ریشه همه مون از یه جاس ! فقط تو بازی روزگار ، وقتی یارکشی میکردیم ، هر کدوم افتادیم تو یه دسته ! بازی که تموم بشه دوباره همه مون میشیم یکی ! بازیای خودمون که یادت هس ؟ وقتی یارکشی میک ردیم ، هر کدوم می رفتیم تو یه دسته ! با هم رقابت می کردیم ، همدیگرو می زدیم ، با همدیگه بد می شدیم اما بازی که تموم می شد ، دسته ها بهم میخورد و دوباره همه با هم خوب می شدیم و دوباره می شدیم پسر دایی ، پسر عمو و دختر عمه همدیگه !