از ساعت ها نگاه کردن به در خسته شدم و سِرم رو از دستم کشیدم و راه افتادم.صداهای زیادی میشنیدم ولی بعد از خورن یه ذره باد به صورتم دیگه هیچی نفهمیدم.با صدای کسی به هوش اومدم و اون کس مادرم بود.

-دخترم،چرا این کار رو با خودت میکنی؟لعنت به امیر که این کار رو با تو کرد.

-مامان توروخدا بس کن.

-چرا بس کنم؟یکی بیاد احساسات دخترم رو به بازی بگیره و من ساکت یه گوشه بشینم؟

خواهرم وارد اتاق شد و گفت:سونیا خوبی؟چرا این کارو کردی؟(میخواستی از بیمارستان فرار کنی؟)

گفتم:سارا توروخدا تو بس کن.

گفت:مگه چی شده؟

مامانم گفت:خانم،از دست من که حق رو میگم ناراحته.

-مامان ولش کن،بذار وقتی که مُرد،تو اون دنیا حالیش میشه که چه کاری با خودش کرده.

و از اتاق خارج شد.

مامانم با ناراحتی گفت:توروخدا به خودت بیا سونیا.

و از اتاق خارج شد و من موندم و این اتاق سوت و کور.

 

 

 

 

چند دقیقه بعد آقای دکتر وارد اتاق شد و گفت:سلام خانم سعادتی.خوبید؟

با صدای آرومی گفتم:بله،ممنون.

-سِرمتون هم که هنوز تموم نشده ولی تا چند دقیقه ی دیگه تموم میشه.به پرستار میگم بیاد سرمتونو بکشه.

به خودم گفتم:چرا با خودم اینکارو میکنم؟الان اون پی کیفشه و من این حالامه.تو این افکارا غرق بودم که در باز شد و پرستار وارد اتاق شد.

-سرمت هم که تموم شد .و سوزن سرم رو از دستم جدا کرد و گفت:لطفاً چند لحظه بشینین تا وقتی پامیشید سرتون گیج نره.

و بعد گفت:برین اتاق دکتر تا داروهاتونو براتون تو دفترچتون بنویسه.

و از اتاق خارج شد و بعد از چند ثانیه از تخت اومدم پایین و کفشام رو پام کردم و رفتم بیرون که مادرم و خواهرم بیرون رو صندلی نشسته بودن.تا منو دیدن اومدن کمکم.

من به مادرم:دکتر گفته که بریم پیشش تا داروهامو برام بنویسه.

و با مادرم و خواهرم رفتیم پیش دکتر.پشت در که رسیدیم باز هم حس کردم،حالم داره بهم میخوره.دویدم سمت .wcسارا هم پشت سرم وارد wc شد و بعد از چند تا آب زدن به صورتم یه ذره حالم بهتر شد.رفتیم طرف اتاق آقای دکتر.تقه ای به در زدیم.

دکتر:بفرمایید داخل.

وقتی که ما وارد شدیم به احترام ما پاشد.

دکتر:بفرمایید بشینید.

ما هم رو صندلی های مقابل میز دکتر نشستیم.

دکتر:چرا مراقب خودتون نیستید؟باید غذا و میوه های ویتامین دار بخورید.

و رو به مادرم گفت:خانم سعادتی،دخترتون باید تقویت شه.لطفا دفترچشو بدین.

مادرم دفترچمو از داخل کیفش در آورد و به سمت دکتر گرفت.دکتر هم بعد از گرفتن شروع کرد به نوشتن دارو تو دفترچه.و بعد دفترچه رو داد دستم.

دکتر:داروها رو بگیر و طبق ساعت های گفته شده مصرف کن.

و یه لبخند تحویلم داد.

دکتر خیلی خوبی بود.دلسوز بود برای بیماراش.البته بگم جوون هم بود.قد بلندی داشت،چارشانه،موهای مشکی،چشم و ابرو مشکی و بینی خوش فرم هم داشت.کلا خیلی تک بود.از اون دکترا بود که هرکی میدیدش عاشقش میشد.ولی من نمیتونستم جز امیر کس دیگه ای رو تو قلبم راه بدم که اونم این کارو با من کرد.این چیزا دیگه واسم مهم نبود.

با مادرم و خواهرم از مطب خارج شدیم و به طرف داروخانه حرکت کردیم.داروخانه اش نزدیک بود به خاطر همین پیاده رفتیم.بعد از خریدن داروهام به سمت ماشین رفتیم و پس از سوار شدن مادرم به طرف خونه روند.تا به خونه رسیدیم به سمت اتاقم حرکت کردم و روی تخت دراز کشیدم و چشام رو روی هم گذاشتم و زود خوابم برد.

****

وقتی بیدار شدم ساعت 8:27 دقیقه شب بود.

به سقف خیره شدم.فکر کنم یه ربعی میشد که تو همون حال بودم که مادرم با ظرف سوپ وارد اتاقم شد.

مامان:دخترم بیا این سوپ رو بخور تا یه ذره جون بگیری.

با اینکه اشتها نداشتم ولی به خاطر روی گل مامانم یه قاشق از سوپ رو خوردم که اشتهام باز شد و تا آخر سوپ رو خوردم و بعدش داروهامو خوردم.

باز دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد

*****

صبح با تکان های سارا بیدار شدم.

سارا:سونیا پاشو،امیر اومده.پاشو.

منم زود از جام پریدم و گفتم:اون عوضی(ببخشید بچه ها)اینجا چی کار داره.

سارا:من چه میدونم.من راهش نمیدادم ولی با زور اومد تو.

من که دیگه خیلی اعصابم خورد شده بود،رفتم پایین و دیدم تو سالن پذیرایی رو مبل نشسته.راستی خانواده ما در سطح بالایی هستش(مالی) و پدرم چهار ساله که فوت کرده و من و سارا و مادرم تنها زندگی میکنیم و خانه مان هم دوبلکس با پذیرایی و نشیمن بزرگ و طبقه بالا هم اتاق های خودمان و اتاق های مهمان قرار دارد.

با دیدن امیر یاد کاری که کرده افتادم.اعصابم متشنج تر شد و به طرفش رفتم و با اخم رو به روش ایستادم.

امیر:سلام سونیا،خوبی؟

من:تو اینجا چی کار داری؟چرا اومدی؟اومدی باز دروغ بگی؟

امیر:سونیا،به خدا سوءتفاهم شده.اومدم توضیح بدم که بهت ثابت کتم که اشتباه میکنی.

در همان حین گوشیش زنگ خورد.وقتی به صفحه گوشیش نگاه کرد،رنگش پرید و بعد رد تماس زد و بعد از چند ثانیه براش اس ام اس اومد.من که دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم داد زدم:باز میخوای کثافت کاریاتو ماس مالی کنی و بری؟کور خوندی.من دیگه باور نمیکنم.دفعه اول که باور کردم،خیلی ساده بودم،گول مهربونیاتو خوردم.دیگه اون سونیا مرد.آقا امیر،برید پیش همون دوست دخترتون که تو پارک فیس تو فیس هم نشسته بودین و هِر و کِر میکردین.دیگه هم نمیخوام ریختتو ببینم.از خونمون گمشو بیرون.دیگه هم...

که یه دفعه پرید وسط حرفم.

امیر:تو همیشه بدبین بودی،تو منو باور نداشتی...

من:تو دیگه از این حرفا نزن که بهم ثابت شده چقدر آدم کثیفی هستی.تو فقط به خاطر پولم،میخواستی باهام ازدواج کنی.از خونمون گمشو بیرون،دیگه هم برنگرد.

امیر که دیگه هیچی برای گفتن نداشت،رفت سمت در خونمون دستگیره ی در رو گرفت که صداش کردم و برگشت سمتم حلقمو از دستم درآوردم و انداختم جلوش.

من:دیگه هیچی بین منو تو نیست،خدافظ.

و پشتمو بهش کردم تا بغضی که تا حالا داشت آزارم می داد،نمایان نشه رفتم سمت پله ها که صدام کرد،دیگه برنگشتم.

امیر:تو همیشه خودخواه بودی،خدافظ.رفتم تو اتاقم و تا جا داشتم با صدای بلند گریه کردم

دیگه هیچی تو دنیا واسم مهم نبود،عشقم بهم خیانت کرده بود،حالا هم اومده باز میخواد بهم دروغ بگه.

تو اتاقم داد زدم:آخه خدا من چه گناهی کردم که این اتفاق برام افتاد،،خدایا منو بکش راحتم کن.

صدای گریم کل اتاق رو پر کرده بود و با صدای گریه من مادرم سراسیمه وارد اتاقم شد.معلوم بود تازه از بیرون اومده بود.با دیدن من حول شد و اومد طرفم.

مامان:چی شده دخترم؟چرا گریه میکنی؟

منم که دلم خیلی پر بود،سرم رو گذاشتم رو پاهاش و شروع کردم به گریه کردن.مادرم دیگه هیچی نگفت تا اینکه آروم شدم.