هدف برتر 18
مسیر خونه پری تا خونه رضا رو توی
گیجی رانندگی کردم. مست نبودم، همون یه ذره داغی هم از سرم پریده بود.
وقتی یاد یاس می افتادم ... اوفف! حتی فکر کردن بهش هم حالمو یه جوری می
کرد که مسلما خوب نبود. ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا ...
رضا توی خواب هفت پادشاه به سر می برد. لباسامو عوض کردم و نشستم توی رخت
خوابی که رضا برام پهن کرده بود. نور ماه از پنجره هال افتاده بود توی رخت
خوابم. سرمو گرفتم بین دستامو و نفسمو با صدا فرستادم بیرون. داغی بدن
یاس ... مشتمو کوبیدم توی تشک و به خودم با صدای آهسته که رضا بیدار نشه
تشر زدم:
- خفه شو برسام ...
سر جام دراز کشیدم، شاید خواب یه کم حالمو بهتر می کرد. ولی هر کاری کردم خوابم نبرد، خسته شدم از بس این پهلو و اون پهلو شدم ... فکرش ، نمی ذاشت آروم بگیرم . رفتارش ، حرفاش ، خنده هاش ، هیچ کدوم از ذهنم نمی رفت .
قرار نبود اینجوری شه ، قرار نبود بعد از اون ماجراهایی که با فرناز پیش اومده بود ، فکر و ذهنم درگیر یه نفر دیگه بشه ، حداقل نه به این زودی ... نه اینجوری ... یه لحظه از خودم بدم اومد ، حس کردم از این آدمای دمدمی ام که دلشون یه اتوبان چند طرفه ست و هر چند ماه یه بار عاشق می شن ... به خودم پوزخند زدم، این حس هر چی که بود عشق نبود! خوب مسلما هر کس دیگه ای هم مشروب می خورد و داغ می شد و تو بغل یه دختر می رقصید وضعیت منو پیدا می کرد. آره همینه! مطمئن بودم که عشق نیست ... فکرا ی مختلف همینجوری هجوم آورده بودند بهم ، جدای این ها ، این چه کاری بود که موقع خداحافظی کردم ؟
باید بهش می گفتم ، اون موقع کنترلم دست خودم نبود ... بیچاره یاس چقدر ترسید. این دنده اون دنده شدم و بهش فکر کردم. به صداش وقتی که اواز می خوند، به قهقهه هاش، به کفشای کوچیکش که هنوزم پیش من بود. دستمو دراز کردم و کفشو از روی مبل بالای سرم چنگ زدم. مشکی بود ... بنده خدا پار برهنه دوید خونه ... چه کردی برسام؟!!! اون دختر به تو اعتماد کرده بود عوضی ... ناخوداگاه کفش رو انداختم اون طرف و گوشیمو از روی میز بغل دستم برداشتم. باید یه کاری می کردم وگررنه آروم نمی گرفتم ... بهترین راه برای اینجور موقع ها دادن اس ام اس بود ... نمی دونستم چی بنویسم! اصلاً چی باید می گفتم که ذره احساس ندامتم رو بهش نشون بده؟ فقط یه جمله به ذهنم رسید تند تند همونو تایپ کرد و تا قبل از اینکه پشیمون بشم سندش کردم:
- شرمنده ام یاس !
دلیورش اومد. انتظار نداشتم جواب بده اما از ته دلم داشتم دعا می کردم منو ببخشه. هر وقت یاد حرکتم می افتادم دستم بی اختیار مشت می شد و کوبیده می شد به تشک ... باید یه جوری سر خودمو گرم می کردم. به هیچ عنوان خوابم نمی یومد.
رفتم آشپزخونه ، یه نگاه به یخچال انداختم ، میلی واسه خوردن نداشتم . اومدم بیرون و
بی حوصله ، خودم رو انداختم روی مبل جلوی تلویزیون ، زدم یه کانال و مشغول تماشا شدم . می دونستم رضا اینقدر خوابش سنگینه که بیدار نمی شه ... اینقدر برنامه تی وی مزخرف بود که حوصله مو سر برد و کم کم همونجا خوابم برد ... با صدای رضا از جا پریدم:
- اوی پاشو ببینم تنه لش! سیندرلا دیشب باهات بوده؟!!
گیج و منگ چشمامو باز کردم و به رضا که کفشای یاس رو آویزون کرده بود نوک انگشتاش و می چرخوندش خیره شدم. با دیدن کفشا باز دوباره یاد دیشب افتادم و با شرمندگی چشمامو محکم روی هم فشار دادم. رضا خودشو ولو کرد کنار من، با پاشنه کفش کوبید توی سرم و گفت:
- دختره رو آورده بودی اینجا دیشب؟! خوب خره قبلش یه ندا می دادی یهو نپرم بیام بیرون. حالا کجا رفته؟ کفشاشو چرا نبرده؟
یه دفعه عصبی شدم، کفشا رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- خفه شو رضا ...
رضا بهت زده بهم نگاه کرد و گفت:
- هان؟
از جا بلند شدم، کفشارو گذاشتم روی کاناپه و راه افتادم سمت دستشویی ... در همون حین گفتم:
- کفشاش دیشب تو ماشین جا موند ...
رفتم تو دستشویی و درو بستم. صداش می یومد :
- یعنی چی؟ مگه کفشم جا می مونه؟! بیا بیرون ببینم چه غلطی کردین؟ گلزار رو دیدین؟ بود؟ نبود؟ عکس و فیلم چی شد؟
چند مشت آب یخ پا شیدم توی صورتم و به خودم تو آینه خیره شدم ... چقدر داغون شده بودم! مشتی آب پاشیدم توی آینه و رفتم بیرون ... رضا هنوز منتظر بود:
- نگفتی؟
انگشت اشاره مو گرفتم سمتش و گفتم:
- تو حرف نزن که هر چی می کشم از دست تو می کشم! آبروم دیشب رفت ...
دنبالم راه افتاد اومد تو آشپزخونه و گفت:
- یعنی چی ؟ چی شد مگه؟ بود گلزار یا نه؟
- نخیر نبود ... آبروم جلوی یاس رفت ...
- واسه چی؟ چون گلزار نبود؟ خوب می خواستی از اولش بگی معلوم نیست خبر درست باشه ...
- دو تا تخم مرغ از تو یخچال در اوردم نیمرو کنم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه ها! ربطی به اون نداره ... یه جور دیگه آبروم به فنا رفت ...
چند لحظه بهت زده به من که داشتم تخم مرغ ها رو توی ماهتیابه می شکستم خیره شد و یهو زد زیر خنده ... از تصور افکاری که داشت توی ذهنش جلون می داد حرصم گرفت، پریدم سمتش و گفتم:
- وای به حالت اگه در مورد یاس بد فکر کنی ...
یه قدم رفت عقب خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- ای بابا چرا گاز می گیری؟ خوب مثل آدم بگو چی شد ...
بدون اینکه جواب بدم مشغول درست کردن نیمروم شدم. رضا هم که دید حرفی نمی زنم رفت سمت اتاق و گفت:
- من می خوام برم دفتر مجله ... می یای؟
باز جواب ندادم ... از ته اتاق داد کشید:
- می تونی هم نیای ... امروز برات مرخصی رد می کنم. بمون استراحت کن ... ماشینو برات بذارم کفشای سیندرلا رو ببری بهش بدی؟
فقط گفتم:
- نه ...
چون می دونستم یاس عمرا جواب منو نمی ده چه برسه به اینکه بیاد کفشاشو ازم بگیره ... اونم دیگه حرفی نزد اماده شد یه کم نصحیت برادرانه به زور تو یقه م چپوند و رفت از در بیرون. تخم مرغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم ... باید چی کار می کردم؟
باید تلفنی حتما ازش معذرت خواهی می کردم ، گوشیمو برداشتم و با تردید نگاش کردم. چاره ای نبود گندی بود که زده بودم باید یه جوری جمعش می کردم. شماره ش رو گرفتم ، فکر کنم بیشتر از ده بار بوق خورد ، اما جواب نداد ... یه بار دیگه گرفتمش ، بازم جواب نداد ... حق داشت جواب نده ... نشستم لب کاناپه و سرمو گرفتم بین دستام. باید چی کار می کردم؟!! چطور به خودم اجازه دادم از اعتمادش سو استفاده کنم؟! دوباره گوشیو برداشتم و اس ام اس دادم:
- یاس جواب بده، بذار حرف بزنیم. من اشتباه کردم ...
ولی هر چی منتظر جوابش شدم بی فایده بود ... حق داشت جوابم رو نده ، منم جای اون بودم ، واکنشم بهتر از یاس نبود .
اما بدبختی این بود که به یاس عادت کرده بودم ... آره اسم احساس من عادت بود! جوری شده بود که هر روز می دیدمش و هر روز دیدنش شده بود یکی از عادت روزانه م ، این شعر دقیقا حس و حال من توی اون موقع بود :
از این عادت با تو بودن هنوز ... ببین ، لحظه لحظه م کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز ... اگه بی تو باشم منو می کشه
جدی می مردم ، اگه قرار بود بعد از این همه مدت ، یه دفعه دیگه نبینمش؟ یه دفعه از جا بلند شدم، من چه مرگم شده بود؟!! کنترل تی وی رو که روی میزبغل دستم بود برداشتم و با غیض پرتش کردم توی دیوار ... شکست که شکست! به درک! باید می دیدمش ... باید ...
کاش به رضا گفته بودم ماشین رو نبره ... از جا بلند شدم رفتم توی اتاق و سریع حاضر شدم. می رفتم دم خونه پری ... چاره ای نبود ... زدم از خونه بیرون و با چند تا تاکسی خودمو رسوندم دم اون خونه ... از یاس شنیده بودم که شوهر پری ماموریته پس مشکلی نبود و می تونستم زنگشون رو بزنم ... زنگ رو زدم، بعد از چند لحظه انتظار بالاخره صداشو شنیدم:
- کیه؟
هیجان زده گفتم:
- یاس ...
چند لحظه سکوت بینمون به وجود اومد ، نه من می تونستم دیگه چیزی بگم نه اون حرفی می زد ... ولی بالاخره به حرف اومد و گفت:
- شما؟
دستمو مشت کردم گذاشتم کنار آیفون، سرمو بردم جلوتر و گفتم:
- منم برسام ، بیا پایین یاس، می خوام باهات حرف بزنم.
با تعجب گفت:
- اینجا چی کار میکنی؟ برای چی اومدی اینجا؟
- چرا جوابمو نمی دی؟
- جواب چی؟
- چرا بهت زنگ می زنم جواب نمی دی یاس؟!!
- برو برسام ... من دیگه حرفی ندارم با تو بزنم... یه کاری داشتیم که منتفی شد. من تا آخر هفته بر می گردم اصفهان ... دیگه هم اینجا نیا ... اگه می خوای ببخشمت باشه من بخشیدمت ... حالا دیگه برو ...
به دنبال این حرف صدای تق اومد و آیفون رو گذاشت ... چشمامو بستم ... گفت داره می ره؟! به همین راحتی؟! لابد اگه دوبار دیگه هم بهش زنگ می زدم خطشو هم عوض می کرد ... آره از اینم راحت تر! بی اراده دستمو گذاشتم روی زنگ ، بر نداشتم تا وقتی که صدای خشن پری توی آیفون پیچید:
- کیه؟ مگه سر آوردی؟
- پری خانوم ... برسامم ...
- خب؟
- بگین یاس بیاد پایین ... خواهش می کنم باید باهاش حرف بزنم ...
صدای آهش رو شنیدم ... چند لحظه سکوت کرد و بالاخره گفت:
- سوار خر شیطون شده پیاده هم نمی شه ... بذار چند روز به حال خودش باشه ... بعداً باهاش حرف می زنم.
- می گه دارم بر می گردم اصفهان ...
- آره ... واسه آخر هفته بلیط گرفته ...
- ولی ...
- فعلاً تنهاش بذار ...
دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم ... چند قدم رفتم عقب ... باید می رفتم ... فعلاً باید تنهاش می ذاشتم ... دستامو کردم تو جیب کتم و راه افتادم سمت خیابون ... راهی برای دیدنش نداشتم ... صداش تو گوشم پیچید:
- برو برسام ... من دیگه حرفی ندارم با تو بزنم... یه کاری داشتیم که منتفی شد. من تا آخر هفته بر می گردم اصفهان ... دیگه هم اینجا نیا ... اگه می خوای ببخشمت باشه من بخشیدمت ... حالا دیگه برو ...
گفت یه کاری داشتیم منتفی شد ... یه کاری! یاد قرارمون افتادم ... قرار بود براش نوبت مصاحبه با گلزار بگیرم! چرا که نه؟ این بهترین کار بود ... سریع دستمو برای یه تاکسی بلند کردم، باید می رفتم دفتر مجله ...
***
شش روز گذشته بود، یاس قرار بود فردا بره ... از پری شنیده بودم که فردا عصر بر می گرده ... دوندگی های منم بالاخره جواب داد ... تونستم یه قرار مصاحبه خصوصی با گلزار ترتیب بدم ... البته رضا از نفوذش استفاده کرد ... وگرنه محال بود به این زودی جواب بده. کارت جعلی یاس هم آماده بود ... با اون کارت خودشو یه خبرنگار جا می زد و می رفت تو ... البته خودمم باهاش می رفتم. دیگه نمی خواستم با گلزار تنهاش بذارم ... شرایط به گذشته خیلی فرق کرده بود ... آدرس خونه گلزار رو براش اس ام اس کردم چون مطمئن بودم که جواب تلفنم رو نمی ده.
جواب اس ام اسم رو هم نداد ... ساعت قرار رو یک ساعت زودتر براش زدم که اگه خواست لج و لجبازی کنه جلوی گلزار آبروی مجله مون نره ... نمی دونستم می یاد یا نه ... صبح روز پنج شنبه خودم خیلی سریع آماده شدم و بی توجه به متلک های رضا خیلی زودتر سر قرار اماده شدم ... درست جلوی خونه گلزار ... اگر یاس نمی اومد چی ؟
خدا کنه که بیاد ، با این امید ، یه گوشه وایسادم و چشم به راه اومدن یاس شدم . ... نگاهی به ساعتم انداختم هنوز دیر نکرده بود. برای زودتر گذشتن مدت انتظار ، چند بار کوچه رو تا ته رفتم و برگشتم ... یه کم با گوشیم سرم رو گرم کردم ... خبری از یاس نشد ... یه نگاه دوباره به ساعتم انداختم ... دقیقا یک ساعتی از قرارمون گذشته بود ، دیگه مطمئن شدم نمیاد ... کم کم باید اماده می شدم که تنها برم توی خونه ... ناراحتیم غیر قابل وصف بود ... حوصله تنها رفتن و سوال پرسیدن رو نداشتم اما چاره نبود. رضا ازم مصاحبه رو می خواست ... من چقدر خودمو واسه خاطرش به آب و آتییش زدم اینم دست مزدم بود
با حالی نزار و نا امید ، رفتم جلو که زنگ خونه رو بزنم و تنها برم تو ... چی فکر می کردم چی شد! زنگ رو فشار دادم و ایستادم منتظر که صداش رو شنیدم ... سریع برگشتم ... درست پشت سرم بود ... باورم نمی شد ، خودش بود ، یاس بود ! با اینکه جدی بود ، با اینکه مثل یه غریبه خیلی دور بود ، اما همین دیدنش ، همین بودنش تو اینجا برام کافی بود . بدون اینکه نگام کنه گفت:
- زنگم زدین .. ممنون ... دیگه نیازی به شما نیست ...
منم احساساتم رو کنترل کردم ، یه اخم کوچیک که نشون بده منم خیلی خونسرد و جدی ام ، رفتم جلو و جوابش رو دادم .
-: بله؟
یاس هم صداش رو صاف کرد و گفت : بابت تماسی که با من داشتین ، اومدم ... این قرار مربوط به منه ... پس لازم نیست شما بمونین ...
" شما " ! چقدر دور شده بودیم از هم .... اونم در کم تر از یه شبانه روز ... یه نگاه به ساعتم انداختم ، اومدم چیزی بهش بگم که خودش صحبت کرد : می دونم ، یه کم دیر شد .
پوزخندی زدم و گفتم :
- یه کم ؟! خانم محترم ، شما قرار بود یک ساعت و ریع پیش اینجا باشین ، نه الان ... این یه قرار کاری بود ، مهمونی و خاله بازی نیست که هر وقت دلتون خواست بیاین و هروقتم دلتون خواست برید ...
خوبه قرار رو یک ساعت زودتر گفته بودم وگرنه الان چقدر کنف می شدیم! با اینحال یاس یه ساعت دیر اومده بود ... اون که خبر نداشت قر ریه ساعت اونور تره! اگه جلوش خودمو می باختم دیگه هیچی ... قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه صدای زنی رو از آیفون شنیدیم:
- بله؟
یاس سریع و قبل از من گفت:
- خبر نگار هستم خانوم ... با آقای گلزار وقت ملاقات داشتم ... از طرف آقای احمدی اومدم ...
زن گفت:
- اجازه بدین بپرسم ...
و یاس جواب داد:
- بله منتظر می مونم ...
وقتی صدای تق آیفون اومد بحث رو از سر گرفتم و گفتم:
- چرا اینقدر دیر اومدی؟
- حالا که اومدم ... کارت من آماده است؟
کارتشو از داخل کیفم در اوردم و گرفتم جلوش ... نمی تونستم چشم ازش بردارم ... حس می کردم گونه های تپلش کمی گود رفته ... باز به خودم فحش دادم ... شال آبی سرش کرده بود. چقدر رنگ آبی بهش می یومد! کارت رو گرفت و گفت:
- شما برو دیگه برای چی وایسادی اینجا؟
کم کم از این همه سردیش داشتم عصبی می شدم ... گفتم:
- منم می یام ...
چشماشو گرد کرد و گفت:
- چی؟!! می خوای توی دلبری های من واسه گلزار شریک شی؟ نیازی به تو نیست ... تنها راحت ترم ...
حس کردم هر چی خون توی بدنم هست به صورتم دویدن ... نزدیکش ایستادم و گفتم:
- نیاز به دلبری نیست ... چهار تا کلمه حرف می خوای بزنی ... می ریم تو من مصاحبه می کنم وقتی سوالای من تموم شد تو حرفاتو بزن ... فهمیدی؟
- انگار تو نفهمیدی ... قرارمون از اول هم این بود که من تنها برم تو ... تو کار من دخالت نکن! به تو مربوط نیست ...
- اگه به من مربوط نیست به کی مربوطه؟
چرخید به سمتم و با خشم گفت:
- ببین برسام! خوشم نمی یاد برام ادای آقا بالا سرا رو در بیاری ... من خودم اختیار خودمو دارم ... الان هم نمی خوام تو باهام بیای تو ...
همون موقع در چوبی خونه باز شد و زنی با لباس فرم خدمتکارا بیرون اومد و گفت:
- خانوم می شه کارتتون رو ببینم؟
یاس سریع کارت رو گرفت به سمتش و گفت:
- بفرمایید ...
- گفتن قرار بوده خبرنگار مرد بیاد ...
- کار داشتن به جاش منو فرستادن ...
در میله ای که بینمون قرار داشت رو باز کرد و گفت:
- خیلی خب بفرمایید ...
یاس چرخید سمت من و گفت:
- برسام ...
کنجکاوانه نگاش کردم، منتظر بودم بگه می تونم باهاش برم تو ... ولی درعوض گفت:
- ممنونم بابت این قرار ملاقات ... ولی بذار تنها باشم ... جلوی تو نمی تونم حرفامو بزنم ...
سر جام خشک شدم ... تا اون لحظه میخواستم هر طور شده دنبالش برم تو ... اما پشیمون شدم ... یاس از سکوت من استفاده کرد و رفت تو ... در رو هم پشت سرش بست. به دنبال در میله ای از در چوبی هم عبور کرد و اون در رو هم بست ... حتی نتونستم بهش بگم مواظب خودش باشه ... جدی جدی رفته بود تو خونه ! شاید من دیگه باید می رفتم اما ...
نمی تونستم برم ، نمی شد یاس توی خونه یه پسر غریبه باشه و من برم خونه . رفتم جلوی در خونه و روی جدول کنار خیابون نشستم و به پنجره ها خیره شدم .
لعنت به من ! کاش نمی ذاشتم این کار رو بکنه ..اگه بلایی سرش میومد چی ؟ هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم .
انقدر کلافه بودم که نتونستم بیشتر از این بشینم ، بلند شدم و شروع کردم جلوی در آپارتمان رژه رفتن ، یه نگاهم به خونه بود و یه نگاهم به ساعت ، چند بار هم خواستم گوشیش رو بگیرم ، اما نتونستم ، یک ربع گذشت ، نیومد ... نیم ساعت شد ، نیومد ... یک ساعت و نیم هم گذشت ، اما خبری ازش نشد ، دیگه نمی تونستم تحمل کنم ، شماره ش رو گرفتم .. سه تا بوق خورد و ریجکت کرد ، لعنتی !
از جا بلند شدم و سنگ ریزه ای که جلوی پام بود رو شوت کردم اون سمت ... نکنه بلایی سرش اومده باشه ... بی اختیار اس ام اس دادم:
- سالمی؟
جواب نداد ... دیگه کم اوردم عصبانی رفتم ، سمت در ... همون موقع در باز شد ، یاس خیلی خونسرد ، بدون اینکه به من نگاه کنه ، اومد بیرون ...
- خفه شو برسام ...
سر جام دراز کشیدم، شاید خواب یه کم حالمو بهتر می کرد. ولی هر کاری کردم خوابم نبرد، خسته شدم از بس این پهلو و اون پهلو شدم ... فکرش ، نمی ذاشت آروم بگیرم . رفتارش ، حرفاش ، خنده هاش ، هیچ کدوم از ذهنم نمی رفت .
قرار نبود اینجوری شه ، قرار نبود بعد از اون ماجراهایی که با فرناز پیش اومده بود ، فکر و ذهنم درگیر یه نفر دیگه بشه ، حداقل نه به این زودی ... نه اینجوری ... یه لحظه از خودم بدم اومد ، حس کردم از این آدمای دمدمی ام که دلشون یه اتوبان چند طرفه ست و هر چند ماه یه بار عاشق می شن ... به خودم پوزخند زدم، این حس هر چی که بود عشق نبود! خوب مسلما هر کس دیگه ای هم مشروب می خورد و داغ می شد و تو بغل یه دختر می رقصید وضعیت منو پیدا می کرد. آره همینه! مطمئن بودم که عشق نیست ... فکرا ی مختلف همینجوری هجوم آورده بودند بهم ، جدای این ها ، این چه کاری بود که موقع خداحافظی کردم ؟
باید بهش می گفتم ، اون موقع کنترلم دست خودم نبود ... بیچاره یاس چقدر ترسید. این دنده اون دنده شدم و بهش فکر کردم. به صداش وقتی که اواز می خوند، به قهقهه هاش، به کفشای کوچیکش که هنوزم پیش من بود. دستمو دراز کردم و کفشو از روی مبل بالای سرم چنگ زدم. مشکی بود ... بنده خدا پار برهنه دوید خونه ... چه کردی برسام؟!!! اون دختر به تو اعتماد کرده بود عوضی ... ناخوداگاه کفش رو انداختم اون طرف و گوشیمو از روی میز بغل دستم برداشتم. باید یه کاری می کردم وگررنه آروم نمی گرفتم ... بهترین راه برای اینجور موقع ها دادن اس ام اس بود ... نمی دونستم چی بنویسم! اصلاً چی باید می گفتم که ذره احساس ندامتم رو بهش نشون بده؟ فقط یه جمله به ذهنم رسید تند تند همونو تایپ کرد و تا قبل از اینکه پشیمون بشم سندش کردم:
- شرمنده ام یاس !
دلیورش اومد. انتظار نداشتم جواب بده اما از ته دلم داشتم دعا می کردم منو ببخشه. هر وقت یاد حرکتم می افتادم دستم بی اختیار مشت می شد و کوبیده می شد به تشک ... باید یه جوری سر خودمو گرم می کردم. به هیچ عنوان خوابم نمی یومد.
رفتم آشپزخونه ، یه نگاه به یخچال انداختم ، میلی واسه خوردن نداشتم . اومدم بیرون و
بی حوصله ، خودم رو انداختم روی مبل جلوی تلویزیون ، زدم یه کانال و مشغول تماشا شدم . می دونستم رضا اینقدر خوابش سنگینه که بیدار نمی شه ... اینقدر برنامه تی وی مزخرف بود که حوصله مو سر برد و کم کم همونجا خوابم برد ... با صدای رضا از جا پریدم:
- اوی پاشو ببینم تنه لش! سیندرلا دیشب باهات بوده؟!!
گیج و منگ چشمامو باز کردم و به رضا که کفشای یاس رو آویزون کرده بود نوک انگشتاش و می چرخوندش خیره شدم. با دیدن کفشا باز دوباره یاد دیشب افتادم و با شرمندگی چشمامو محکم روی هم فشار دادم. رضا خودشو ولو کرد کنار من، با پاشنه کفش کوبید توی سرم و گفت:
- دختره رو آورده بودی اینجا دیشب؟! خوب خره قبلش یه ندا می دادی یهو نپرم بیام بیرون. حالا کجا رفته؟ کفشاشو چرا نبرده؟
یه دفعه عصبی شدم، کفشا رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- خفه شو رضا ...
رضا بهت زده بهم نگاه کرد و گفت:
- هان؟
از جا بلند شدم، کفشارو گذاشتم روی کاناپه و راه افتادم سمت دستشویی ... در همون حین گفتم:
- کفشاش دیشب تو ماشین جا موند ...
رفتم تو دستشویی و درو بستم. صداش می یومد :
- یعنی چی؟ مگه کفشم جا می مونه؟! بیا بیرون ببینم چه غلطی کردین؟ گلزار رو دیدین؟ بود؟ نبود؟ عکس و فیلم چی شد؟
چند مشت آب یخ پا شیدم توی صورتم و به خودم تو آینه خیره شدم ... چقدر داغون شده بودم! مشتی آب پاشیدم توی آینه و رفتم بیرون ... رضا هنوز منتظر بود:
- نگفتی؟
انگشت اشاره مو گرفتم سمتش و گفتم:
- تو حرف نزن که هر چی می کشم از دست تو می کشم! آبروم دیشب رفت ...
دنبالم راه افتاد اومد تو آشپزخونه و گفت:
- یعنی چی ؟ چی شد مگه؟ بود گلزار یا نه؟
- نخیر نبود ... آبروم جلوی یاس رفت ...
- واسه چی؟ چون گلزار نبود؟ خوب می خواستی از اولش بگی معلوم نیست خبر درست باشه ...
- دو تا تخم مرغ از تو یخچال در اوردم نیمرو کنم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه ها! ربطی به اون نداره ... یه جور دیگه آبروم به فنا رفت ...
چند لحظه بهت زده به من که داشتم تخم مرغ ها رو توی ماهتیابه می شکستم خیره شد و یهو زد زیر خنده ... از تصور افکاری که داشت توی ذهنش جلون می داد حرصم گرفت، پریدم سمتش و گفتم:
- وای به حالت اگه در مورد یاس بد فکر کنی ...
یه قدم رفت عقب خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- ای بابا چرا گاز می گیری؟ خوب مثل آدم بگو چی شد ...
بدون اینکه جواب بدم مشغول درست کردن نیمروم شدم. رضا هم که دید حرفی نمی زنم رفت سمت اتاق و گفت:
- من می خوام برم دفتر مجله ... می یای؟
باز جواب ندادم ... از ته اتاق داد کشید:
- می تونی هم نیای ... امروز برات مرخصی رد می کنم. بمون استراحت کن ... ماشینو برات بذارم کفشای سیندرلا رو ببری بهش بدی؟
فقط گفتم:
- نه ...
چون می دونستم یاس عمرا جواب منو نمی ده چه برسه به اینکه بیاد کفشاشو ازم بگیره ... اونم دیگه حرفی نزد اماده شد یه کم نصحیت برادرانه به زور تو یقه م چپوند و رفت از در بیرون. تخم مرغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم ... باید چی کار می کردم؟
باید تلفنی حتما ازش معذرت خواهی می کردم ، گوشیمو برداشتم و با تردید نگاش کردم. چاره ای نبود گندی بود که زده بودم باید یه جوری جمعش می کردم. شماره ش رو گرفتم ، فکر کنم بیشتر از ده بار بوق خورد ، اما جواب نداد ... یه بار دیگه گرفتمش ، بازم جواب نداد ... حق داشت جواب نده ... نشستم لب کاناپه و سرمو گرفتم بین دستام. باید چی کار می کردم؟!! چطور به خودم اجازه دادم از اعتمادش سو استفاده کنم؟! دوباره گوشیو برداشتم و اس ام اس دادم:
- یاس جواب بده، بذار حرف بزنیم. من اشتباه کردم ...
ولی هر چی منتظر جوابش شدم بی فایده بود ... حق داشت جوابم رو نده ، منم جای اون بودم ، واکنشم بهتر از یاس نبود .
اما بدبختی این بود که به یاس عادت کرده بودم ... آره اسم احساس من عادت بود! جوری شده بود که هر روز می دیدمش و هر روز دیدنش شده بود یکی از عادت روزانه م ، این شعر دقیقا حس و حال من توی اون موقع بود :
از این عادت با تو بودن هنوز ... ببین ، لحظه لحظه م کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز ... اگه بی تو باشم منو می کشه
جدی می مردم ، اگه قرار بود بعد از این همه مدت ، یه دفعه دیگه نبینمش؟ یه دفعه از جا بلند شدم، من چه مرگم شده بود؟!! کنترل تی وی رو که روی میزبغل دستم بود برداشتم و با غیض پرتش کردم توی دیوار ... شکست که شکست! به درک! باید می دیدمش ... باید ...
کاش به رضا گفته بودم ماشین رو نبره ... از جا بلند شدم رفتم توی اتاق و سریع حاضر شدم. می رفتم دم خونه پری ... چاره ای نبود ... زدم از خونه بیرون و با چند تا تاکسی خودمو رسوندم دم اون خونه ... از یاس شنیده بودم که شوهر پری ماموریته پس مشکلی نبود و می تونستم زنگشون رو بزنم ... زنگ رو زدم، بعد از چند لحظه انتظار بالاخره صداشو شنیدم:
- کیه؟
هیجان زده گفتم:
- یاس ...
چند لحظه سکوت بینمون به وجود اومد ، نه من می تونستم دیگه چیزی بگم نه اون حرفی می زد ... ولی بالاخره به حرف اومد و گفت:
- شما؟
دستمو مشت کردم گذاشتم کنار آیفون، سرمو بردم جلوتر و گفتم:
- منم برسام ، بیا پایین یاس، می خوام باهات حرف بزنم.
با تعجب گفت:
- اینجا چی کار میکنی؟ برای چی اومدی اینجا؟
- چرا جوابمو نمی دی؟
- جواب چی؟
- چرا بهت زنگ می زنم جواب نمی دی یاس؟!!
- برو برسام ... من دیگه حرفی ندارم با تو بزنم... یه کاری داشتیم که منتفی شد. من تا آخر هفته بر می گردم اصفهان ... دیگه هم اینجا نیا ... اگه می خوای ببخشمت باشه من بخشیدمت ... حالا دیگه برو ...
به دنبال این حرف صدای تق اومد و آیفون رو گذاشت ... چشمامو بستم ... گفت داره می ره؟! به همین راحتی؟! لابد اگه دوبار دیگه هم بهش زنگ می زدم خطشو هم عوض می کرد ... آره از اینم راحت تر! بی اراده دستمو گذاشتم روی زنگ ، بر نداشتم تا وقتی که صدای خشن پری توی آیفون پیچید:
- کیه؟ مگه سر آوردی؟
- پری خانوم ... برسامم ...
- خب؟
- بگین یاس بیاد پایین ... خواهش می کنم باید باهاش حرف بزنم ...
صدای آهش رو شنیدم ... چند لحظه سکوت کرد و بالاخره گفت:
- سوار خر شیطون شده پیاده هم نمی شه ... بذار چند روز به حال خودش باشه ... بعداً باهاش حرف می زنم.
- می گه دارم بر می گردم اصفهان ...
- آره ... واسه آخر هفته بلیط گرفته ...
- ولی ...
- فعلاً تنهاش بذار ...
دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم ... چند قدم رفتم عقب ... باید می رفتم ... فعلاً باید تنهاش می ذاشتم ... دستامو کردم تو جیب کتم و راه افتادم سمت خیابون ... راهی برای دیدنش نداشتم ... صداش تو گوشم پیچید:
- برو برسام ... من دیگه حرفی ندارم با تو بزنم... یه کاری داشتیم که منتفی شد. من تا آخر هفته بر می گردم اصفهان ... دیگه هم اینجا نیا ... اگه می خوای ببخشمت باشه من بخشیدمت ... حالا دیگه برو ...
گفت یه کاری داشتیم منتفی شد ... یه کاری! یاد قرارمون افتادم ... قرار بود براش نوبت مصاحبه با گلزار بگیرم! چرا که نه؟ این بهترین کار بود ... سریع دستمو برای یه تاکسی بلند کردم، باید می رفتم دفتر مجله ...
***
شش روز گذشته بود، یاس قرار بود فردا بره ... از پری شنیده بودم که فردا عصر بر می گرده ... دوندگی های منم بالاخره جواب داد ... تونستم یه قرار مصاحبه خصوصی با گلزار ترتیب بدم ... البته رضا از نفوذش استفاده کرد ... وگرنه محال بود به این زودی جواب بده. کارت جعلی یاس هم آماده بود ... با اون کارت خودشو یه خبرنگار جا می زد و می رفت تو ... البته خودمم باهاش می رفتم. دیگه نمی خواستم با گلزار تنهاش بذارم ... شرایط به گذشته خیلی فرق کرده بود ... آدرس خونه گلزار رو براش اس ام اس کردم چون مطمئن بودم که جواب تلفنم رو نمی ده.
جواب اس ام اسم رو هم نداد ... ساعت قرار رو یک ساعت زودتر براش زدم که اگه خواست لج و لجبازی کنه جلوی گلزار آبروی مجله مون نره ... نمی دونستم می یاد یا نه ... صبح روز پنج شنبه خودم خیلی سریع آماده شدم و بی توجه به متلک های رضا خیلی زودتر سر قرار اماده شدم ... درست جلوی خونه گلزار ... اگر یاس نمی اومد چی ؟
خدا کنه که بیاد ، با این امید ، یه گوشه وایسادم و چشم به راه اومدن یاس شدم . ... نگاهی به ساعتم انداختم هنوز دیر نکرده بود. برای زودتر گذشتن مدت انتظار ، چند بار کوچه رو تا ته رفتم و برگشتم ... یه کم با گوشیم سرم رو گرم کردم ... خبری از یاس نشد ... یه نگاه دوباره به ساعتم انداختم ... دقیقا یک ساعتی از قرارمون گذشته بود ، دیگه مطمئن شدم نمیاد ... کم کم باید اماده می شدم که تنها برم توی خونه ... ناراحتیم غیر قابل وصف بود ... حوصله تنها رفتن و سوال پرسیدن رو نداشتم اما چاره نبود. رضا ازم مصاحبه رو می خواست ... من چقدر خودمو واسه خاطرش به آب و آتییش زدم اینم دست مزدم بود
با حالی نزار و نا امید ، رفتم جلو که زنگ خونه رو بزنم و تنها برم تو ... چی فکر می کردم چی شد! زنگ رو فشار دادم و ایستادم منتظر که صداش رو شنیدم ... سریع برگشتم ... درست پشت سرم بود ... باورم نمی شد ، خودش بود ، یاس بود ! با اینکه جدی بود ، با اینکه مثل یه غریبه خیلی دور بود ، اما همین دیدنش ، همین بودنش تو اینجا برام کافی بود . بدون اینکه نگام کنه گفت:
- زنگم زدین .. ممنون ... دیگه نیازی به شما نیست ...
منم احساساتم رو کنترل کردم ، یه اخم کوچیک که نشون بده منم خیلی خونسرد و جدی ام ، رفتم جلو و جوابش رو دادم .
-: بله؟
یاس هم صداش رو صاف کرد و گفت : بابت تماسی که با من داشتین ، اومدم ... این قرار مربوط به منه ... پس لازم نیست شما بمونین ...
" شما " ! چقدر دور شده بودیم از هم .... اونم در کم تر از یه شبانه روز ... یه نگاه به ساعتم انداختم ، اومدم چیزی بهش بگم که خودش صحبت کرد : می دونم ، یه کم دیر شد .
پوزخندی زدم و گفتم :
- یه کم ؟! خانم محترم ، شما قرار بود یک ساعت و ریع پیش اینجا باشین ، نه الان ... این یه قرار کاری بود ، مهمونی و خاله بازی نیست که هر وقت دلتون خواست بیاین و هروقتم دلتون خواست برید ...
خوبه قرار رو یک ساعت زودتر گفته بودم وگرنه الان چقدر کنف می شدیم! با اینحال یاس یه ساعت دیر اومده بود ... اون که خبر نداشت قر ریه ساعت اونور تره! اگه جلوش خودمو می باختم دیگه هیچی ... قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه صدای زنی رو از آیفون شنیدیم:
- بله؟
یاس سریع و قبل از من گفت:
- خبر نگار هستم خانوم ... با آقای گلزار وقت ملاقات داشتم ... از طرف آقای احمدی اومدم ...
زن گفت:
- اجازه بدین بپرسم ...
و یاس جواب داد:
- بله منتظر می مونم ...
وقتی صدای تق آیفون اومد بحث رو از سر گرفتم و گفتم:
- چرا اینقدر دیر اومدی؟
- حالا که اومدم ... کارت من آماده است؟
کارتشو از داخل کیفم در اوردم و گرفتم جلوش ... نمی تونستم چشم ازش بردارم ... حس می کردم گونه های تپلش کمی گود رفته ... باز به خودم فحش دادم ... شال آبی سرش کرده بود. چقدر رنگ آبی بهش می یومد! کارت رو گرفت و گفت:
- شما برو دیگه برای چی وایسادی اینجا؟
کم کم از این همه سردیش داشتم عصبی می شدم ... گفتم:
- منم می یام ...
چشماشو گرد کرد و گفت:
- چی؟!! می خوای توی دلبری های من واسه گلزار شریک شی؟ نیازی به تو نیست ... تنها راحت ترم ...
حس کردم هر چی خون توی بدنم هست به صورتم دویدن ... نزدیکش ایستادم و گفتم:
- نیاز به دلبری نیست ... چهار تا کلمه حرف می خوای بزنی ... می ریم تو من مصاحبه می کنم وقتی سوالای من تموم شد تو حرفاتو بزن ... فهمیدی؟
- انگار تو نفهمیدی ... قرارمون از اول هم این بود که من تنها برم تو ... تو کار من دخالت نکن! به تو مربوط نیست ...
- اگه به من مربوط نیست به کی مربوطه؟
چرخید به سمتم و با خشم گفت:
- ببین برسام! خوشم نمی یاد برام ادای آقا بالا سرا رو در بیاری ... من خودم اختیار خودمو دارم ... الان هم نمی خوام تو باهام بیای تو ...
همون موقع در چوبی خونه باز شد و زنی با لباس فرم خدمتکارا بیرون اومد و گفت:
- خانوم می شه کارتتون رو ببینم؟
یاس سریع کارت رو گرفت به سمتش و گفت:
- بفرمایید ...
- گفتن قرار بوده خبرنگار مرد بیاد ...
- کار داشتن به جاش منو فرستادن ...
در میله ای که بینمون قرار داشت رو باز کرد و گفت:
- خیلی خب بفرمایید ...
یاس چرخید سمت من و گفت:
- برسام ...
کنجکاوانه نگاش کردم، منتظر بودم بگه می تونم باهاش برم تو ... ولی درعوض گفت:
- ممنونم بابت این قرار ملاقات ... ولی بذار تنها باشم ... جلوی تو نمی تونم حرفامو بزنم ...
سر جام خشک شدم ... تا اون لحظه میخواستم هر طور شده دنبالش برم تو ... اما پشیمون شدم ... یاس از سکوت من استفاده کرد و رفت تو ... در رو هم پشت سرش بست. به دنبال در میله ای از در چوبی هم عبور کرد و اون در رو هم بست ... حتی نتونستم بهش بگم مواظب خودش باشه ... جدی جدی رفته بود تو خونه ! شاید من دیگه باید می رفتم اما ...
نمی تونستم برم ، نمی شد یاس توی خونه یه پسر غریبه باشه و من برم خونه . رفتم جلوی در خونه و روی جدول کنار خیابون نشستم و به پنجره ها خیره شدم .
لعنت به من ! کاش نمی ذاشتم این کار رو بکنه ..اگه بلایی سرش میومد چی ؟ هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم .
انقدر کلافه بودم که نتونستم بیشتر از این بشینم ، بلند شدم و شروع کردم جلوی در آپارتمان رژه رفتن ، یه نگاهم به خونه بود و یه نگاهم به ساعت ، چند بار هم خواستم گوشیش رو بگیرم ، اما نتونستم ، یک ربع گذشت ، نیومد ... نیم ساعت شد ، نیومد ... یک ساعت و نیم هم گذشت ، اما خبری ازش نشد ، دیگه نمی تونستم تحمل کنم ، شماره ش رو گرفتم .. سه تا بوق خورد و ریجکت کرد ، لعنتی !
از جا بلند شدم و سنگ ریزه ای که جلوی پام بود رو شوت کردم اون سمت ... نکنه بلایی سرش اومده باشه ... بی اختیار اس ام اس دادم:
- سالمی؟
جواب نداد ... دیگه کم اوردم عصبانی رفتم ، سمت در ... همون موقع در باز شد ، یاس خیلی خونسرد ، بدون اینکه به من نگاه کنه ، اومد بیرون ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 14:31 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|