یــــــــــــــــــــــــ ــاس


درو بستم، برگشتم و گفتم:
- اصلا نمی رم ...
پری اومد به طرفم ... محکم کوبید پس گردنم و گفت:
- زهرمار! دو ساعته خانومو میزانپیلی کردم حالا می گه نمی رم!
- من تا حالا پارتی نرفتم ...
- خب یه بار برو! نمی میری که ... منم با شروین زیاد رفتم ... کلی هم خوش می گذره!
- تو با شروین رفتی!!
- توام داری با برسام می ری!
- تو به برسام اعتماد داری؟
- تو نداری؟
- می شه مثل آدم جوابمو بدی؟
- من از اولش بهت گفتم برو اشکالی نداره!
- می ترسم ... دلم شور می زنه!
- بیخود! تو برو ... ادرس رو برای من اس ام اس کن ... ده دقیقه به ده دقیقه هم به من میس بزن ... من خودم هواتو دارم! اگه اتفاقی افتاد مطمئن باش من به دادت می رسم ...
- اگه برسام دروغ گفته باشه چی؟
- بهش نمی یاد! اون به خاطر تو چاقو خورد. حالیته یا نه؟
- خوب ... نمی دونم ...
- برو اینقدر غر نزن!
گوشیم توی دستم لرزید ... آوردمش بالا ... شماره برسام بود ... پوست لبم رو جویدم و دکمه سبز رو فشار دادم:
- الو ...
- سلام ...
- سلام ... خوبی؟
- ممنون ... تو خوبی؟ آماده ای؟
- آره فک کنم ...
- من جلوی خونه دوستتم ... توی یه پراید دودی ... می یای بیرون؟
- باشه ... الان می یام ...
- پس بدو که جای ماشین بده ...
- باشه اومدم ...
گوشی رو قطع کرد ... به پری که با شیطنت نگام می کرد نگاه کردم و نق زدم:
- من می ترسم!
- حالا برو ... بعد که اومدی و گفتی خوش گذشت بازم می خوام برم اونوقت آدمت می کنم!
خنده ام گرفت ... کیفم رو کوبیدم توی سرش و گفتم:
- گمشو ...
دستمو کشید سمت در و گفت:
- برو پسر مردم منتظره ... بعدا حالیت می کنم!
خندیدم ... آخرین نگاهو توی آینه قدی دم در به خودم انداختم ... کلی ولخرجی کرده بودم ... اما به چه قیمتی؟ مجبور شدم به دروغ به مامان بگم می خوام برم عروسی دوست پری ...مامان هم پول ریخت به کارتم و من تونستم کلی از خجالت خودم در بیام! حالا حسابی عذاب وجدان داشتم ... پالتومو محکم به خودم فشردم و رفتم از خونه بیرون ... یه جوری راه می رفتم که با کفشای پاشنه بلندم کله پا نشم ... پله ها رو رفتم پایین ... نفس عمیقی کشیدم و از ساختمون خارج شدم ... پراید دودی رنگ رو جلوی در دیدم ... بدنم داشت می لرزید ... نمی دونم از استرس بود یا از سرما ... به سختی خودم رو رسوندم به ماشین ... برسام خم شد در رو برام باز کرد و من نشستم روی صندلی ... موج هوای گرم صورتم رو نوازش کرد ... آهی کشیدم و در جواب سلامش گفتم:
- سلام ...
منتظر بودم راه بیفته اما بدون هیچ حرکتی نشسته بود و سنگینی نگاهشو روی خودم حس می کردم ... برگشتم به سمتش ... چشمامو یه کم گرد کردم ... شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- نمی ری؟
لبخند محوی نشست کنج لبش ... نگاهشو کشدار از صورتم جدا کرد و گفت:
- چرا ..
ماشینو روشن کرد و راه افتاد ... سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ... موهامو جوری بسته بودم که زیر شال خراب نشه ... نه کامل باز بود و نه بسته ... یه مدل باز و بسته ... به صورتم اومده بود ... داشتیم توی سکوت می رفتیم ... بالاخره کلافه شدم و گفتم:
- کجا هست این مهمونی؟
- یه جا اون بالا بالا ها ...
صاف نشستم روی صندلی و گفتم:
- می شه آدرسشو بگی؟
دنده رو عوض کرد ، از گوشه چشم نگام کرد و گفت:
- خیابون نیاورانه ...
نمی خواستم بیشتر از این ازش سوال کنم پس سکوت کردم ترجیح می دادم بقیه اش رو از خودم بفهمم کجاست و آدرس رو اس ام اس کنم برای پری. دلم خیلی شور می زد ... برسام ضبط رو روشن کرد و گفت:
- تو که حرف نمی زنی، حداقل این یه چیزی بخونه ...
صدای سیامک عباسی توی ماشین پیچید و منو برد توی یه خلسه دوست داشتنی :
کاش از اول می دونستم تو ماله دیگرونی
کاش از اول می فهمیدم تو با من نمیمونی
کاش از اول می دونستم تو سهم من نمیشی
کاش می فهمیدم که تو از عشق من گریزونی
از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی
تو اون فرشته پاکی که من فکر می کردم نبودی
میدونم هرجا که هستی با هرکسی نشستی
به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
من که عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
کاش از اول می فهمیدم تو مغروری
کاش میدونستم از دنیای من دوری
کاش آروم آروم از قلب من میرفتی
چه دروغای شیرینی به من میگفتی
این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
من که عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی

( فرشته پاک سیامک عباسی )
اشکم کم کم داشت در می یومد. برسام زیر چشمی نگام کرد و یه دفعه گفت:
- اِ اِ! تو حس نرو جون من! این رضا هم چه آهنگای مزخرفی گوش می کنه ها! بذار یه آهنگ قشنگ پیدا کنم بری فضا ...
سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
- سیامک عباسی رو دوست دارم ، قشنگ می خونه ...
- آره منم شعراشو دوست دارم ... ولی آدم افسردگی می گیره ...
- به درد آدمایی مثل من و تو می خوره ...
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- هیچ وقت خودمو شکست خورده نمی دونم ...
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
- آره دیگه واسه همینه که هر وقت فرنازو می بینی...
پرید وسط حرفم و یه دفعه ای گفت:
- یاس!
سکوت کردم و بهش خیره موندم، باز دنده عوض کرد و گفت:
- دیگه برام مهم نیست !
بعد از گوشه چشم یه نگاه کوتاه بهم انداخت ... نفس عمیقی کشیدم و به روبرو خیره شدم ... با تردید گفت:
- اما انگار ایلیا ...
با هیجان چرخیدم به طرفش و گفتم:
- معلومه که نیست ...
لبخند نشست گوشه لبش ، صدای ضبط رو زیاد کرد و گفت:
- پس آهنگو عشق است ...
وقتی جلوی ویلای مورد نظر رسیدیم باز هول و استرس افتاد به جونم اما سعی کردم خودمو کنترل کنم. آدرس رو که دقیق حفظ شده بودم برای پری اس ام اس کرده و اولین میس کال رو زدم. برسام از روی صندلی عقب دوربینی برداشت، به طرفم گرفت و گفت:
- اینو بذار داخل کیفت، اونجا هر وقت که بهت گفتم بهم بده.
دوربین رو گرفتم و در حالی که سرمو تکون می دادم داخل کیفم چپوندمش. برسام به در اشاره کرد و گفت:
- بفرمایید ...
لای در کمی باز بود، هر دو وارد شدیم ، یه حیاط خیلی بزرگ پیش رومون بود که اگه اونقدر استرس نداشتم حتما مبهوت بزرگی و عظمت و قشنگیش می شدم. اما اون لحظه این چیزا برام اهمیتی نداشت ، برسام گفت:
- برو جلو ... خیلی هم عادی باش ...
می دونستم صدام می لرزه ، برگشتم به طرفش و گفتم:
- برسام ...
صدای موسیقی از داخل خونه به گوش می رسید. رقص نور باعث می شد سایه آدمایی که داخل خونه در حال رقص و پایکوبی بودن وهم انگیز به نظر بیاد ... برسام قدمی بهم نزدیک شد ... سرشو پایین آورد ، خیره شد توی چشمام و گفت:
- به من اعتماد نداری یاس؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- دارم ...
- پس نترس! تو این خونه اگه بلایی هم قرار باشه سر کسی بیاد سر من می یاد ... نمی ذارم اتفاقی واسه تو بیفته ... خیالت راحت باشه! باشه؟
حرفاش بهم آرامش داد ... نا خودآگاه لبخند زدم، اونم لبخند زد و زمزمه وار گفت:
- آفرین دختر خوب ، بخند ...
لبخندم عمیق تر شد ، هر دو توی نگاه هم غرق شده بودیم انگار یادمون رفته بود می خوایم بریم مهمونی و هدفمون چیه! برسام با همون صدای آهسته اش گفت:
- چه چال های بامزه ای داری ...
اینبار خندیدم و گفتم:
- پری می گه چال نیست ، گودالیه!
اونم خندید و گفت:
- آدم هوس می کنه بره تو این گودالی ها دیگه در نیاد!
میخکوب شدم ، منظورش چی بود ... بدون اینکه توضیح بیشتری بده راه افتاد سمت در خونه که با چند پله بالا تر از سطح حیاط قرار داشت و گفت:
- بیا که کلی کار داریم ...
ناچارا دنبالش راه افتادم ...




تا حالا همچین محیطی رو تجربه نکرده بودم ، هیچ وقت هم دوست نداشتم تجربه ش کنم ، اما این سری فرق می کرد ، یاس هم حالی بهتر از من نداشت و بدون اینکه چیزی بگه، جوری که بخواد خودش رو پشت سرم پنهان کنه ، دنبالم میومد ، در نیمه باز خونه رو هل دادم و رفتم داخل، یاس هم اومد دنبالم، محو شلوغی و فضای مه گرفته اتاق و بزن و بکوب دختر پسرا بودم که صدایی من رو به خودم آورد : امرتون ؟
برگشتم سمت راستم رو نگاه کردم ، یه پسر هیکلی با لباس رسمی ، دست به سینه کنار در وایساده بود و یه جورایی مسئول حراست اونجا بود !
پوزخند زدم و گفتم : خوب معلومه ، اومدیم مهمونی دیگه!
اخمای یارو از هم باز نشد، همونجوری گفت:
- اسمتون ...
رضا گفت به اسم برسام و یاس معرفیمون کرده ، منم همونجوری گفتم:
- یاس و برسام ...
نگاهی به لیستی که توی دستش بود انداخت ، انگار اسما رو پیدا کرد چون سری تکون داد و گفت:
- بله ، پول رو واریز کردین؟

اینبار رسید سریع برگ رسید پولی رو که واسه شرکت کردن توی این مهمونی کارت به کارت کرده بودم ، دراوردم ، گرفتم جلوش و گفتم:
- اینم رسید ...
رسید رو که دید ، یه نگاه دقیق بهش انداخت ، وقتی که مطمئن شد همه چیز درسته اخمهاش از هم باز شد و گفت :
- بفرمایید و از شبتون لذت ببرین .
به سمت جمعیت رفتم و یاس هم که هنوز پشت سرم پناه گرفته بود اومد دنبالم و گفت :
- مگه واسه رفتن پارتی پول می دن ؟
رفتم کنارش وایسادم و گفتم :
- واسه همه پارتی ها نه ... اما این پارتی با بقیه پارتی ها فرق می کنه ، بعضیا جا و امکاناتش رو دارن، می یان در اختیار اونایی که ندارن قرار می دن و در ازاش پولش رو می گیرن. همه چیز هم به عهده خودشون می شه.
جواب یاس رو که دادم دوباره به سمت جمعیت راه افتادم ، که باز یاس رفت پشت سرم ... از کارش خنده م گرفته بود ! برای اینکه سر به سرش بذارم ، یه دفه وایسادم و یاس محکم خورد بهم ! نزدیک بود غش غش بخندم ...
با اخم اومد کنارم و گفت :
- چرا یه دفه می زنی رو ترمز ؟
خندیدم و گفتم :
- واسه اینکه با تو تصادف کنم ! خوب تو چرا هی پشت سر من قایم می شی ؟ بیا کنارم دیگه .
یاس که سرش رو انداخته بود پایین گفت :
- آخه اینجا یه جوریه ، این سر و صداها ، این دودی که کل خونه رو گرفته ، این نگاه های بعضی پسرا ، می ترسونه منو .
بازوش رو گرفتم و آروم گفتم :
- نترس یاس ، تا وقتی برسام اینجاس .
یاس آروم بازوش رو از دستم درآورد ، نگاهم کرد و با خنده گفت :
- شعرم که می گی !
با هم خندیدیم که دیدم یکی دیگه از اون پسرایی که رسمی پوشیده بودند ،از بین جمعیت خودش رو رسوند به ما و به یاس گفت :
- خوش اومدید ، امیدوارم که از شبتون لذت ببرین ، برای تعویض لباس می تونین به اتاق ته راهرو برید.
یاس ازش تشکر کرد و اون پسر ازمون دور شد . اما یاس هنوز کنارم وایساده بود ، ازش پرسیدم :
- پس چرا نمی ری عوض کنی لباست رو ؟
یه نگاهی به دور و بر انداخت و گفت :
- گفتم که ... می ترسم .
گفتم : پس نمی خوای لباست رو عوض کنی ؟
یاس : چرا ، با اینا که نمی تونم تا آخر مهمونی باشم .
-: پس چی کار میکنی ؟
یاس : تو هم باهام بیا .
نگاه متعجبم رو که دید ، جمله ش رو کامل کرد و گفت : تا دم در .
-: باشه .
یاس خوشحال جلو راه افتاد و منم به دنبالش ، جلوی در اتاق تعویض لباس وایسادم و اونم رفت داخل .
همینجور که منتظر یاس بودم ، چند تا دختر از اتاق در اومدند و چند نفر دیگه هم رفتند داخل ، نمی دونم چقدر طول کشید که صدای یاس بهم فهموند ، کارش تموم شده : بریم ؟
سرم رو آوردم بالا ، اومدم جوابش رو بدم که با دیدنش ، حرفم تو دهنم ماسید . یه ساپورت مشکی پوشیده بود ، با یه جفت ، نیم بوت مشکی پاشنه بلند ، یه تونیک بافت درشت قرمز آستین بلند هم تنش بود.
نگاهم اومد بالا تر ، آرایشش هم که تکمیل بود ، موهاش هم باز و بسته بود . پوشیده و شیک! چقدر این تیپ ، این لباس ، این آرایش بهش میومد ، یعنی این همون یاس بود ؟ همونی که همین چند دقیقه پیش با هم اومده بودیم اینجا ؟!!!
- چیه ؟ آدم ندیدی ؟
با این حرفش به خودم اومدم و دهن نیمه بازم رو بستم . بدون اینکه جوابش رو بدم جلو راه افتادم و اونم افتاد دنبالم ، دیگه پشتم پناه نمی گرفت ، کنارم راه میومد ، چقدر حس خوبی داشت ، شونه به شونه ت کسی راه بیاد که ...
- حالا باید چیکار کنیم ؟
از فکر و خیال در اومدم و جواب یاس رو دادم :
- هیچی دیگه باید بگردیم دنبال آقای سوپر استار .
یاس : از بین این همه جمعیت ؟ سخته که .
- : مجبوریم دیگه .
یاس : خب پس بیا یه کاری کنیم .
- : چی کار ؟
یاس : بریم این گوشه وایسیم ، تکیه بدیم به دیوار ، جمعیت رو زیر نظر داشته باشیم ، خیلی بهتر از اینه که بخوایم بریم قاطی جمعیت تا دنبالش بگردیم .
بعد همراه با خنده چشمک زد و گفت:
- کسیم شک نمی کنه!

فکرش بد نبود ، روی صندلی هایی که دور تا دور سالن چیده شده بود جا برای نشستن نبود ... یه دیوار خالی پیدا کرد و گفتم:
- بیا بریم اون سمت ...
دو تایی رفتیم چسبیدیم به دیوار ... داشتم خدا خدا می کردم این یارو اینجا باشه ، بتونیم به هدفمون برسیم ... اما نمی دونم چرا بیشتر از جمعیت نگاهم کشیده می شد سمت یاس، البته طوری نگاش می کردم که متوجه نشه ... دست به سینه تکیه داد بود به دیوار و پاهاشو چسبونده بود به همدیگه ... موشکافانه داشت به جمعیت نگاه می کرد ، هر از گاهی یه لبخند می نشست روی صورتش و لپشو سوراخ می کرد ... چقدر دوست داشتم انگشتمو فرو کنم توی گودالی صورتش ، بی اراده لبخند زدم ، گودالی!!