هدف برتر 9
رفتم
جلوی مامان ایستادم و گفتم: -خوبم؟ مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
- آره خوبی ... مانتوی سفید پوشیده بودم با شال سفید و آبی و شلوار جین
آبی کمرنگ ... لبخندی بهم زد و گفت: - مامان نری پاچه شو بگیریا! حالا که
اون زنگ زد برو قشنگ با هم حرف بزنین ... - اگه راضی نشه موهاشو درست کنه
که به خدا دیگه ... مامان خندید و گفت: - برو ...خداحافظی کردم و زدم از
خونه بیرون ... به مامان گفته بودم ایلیا می یاد دم خونه ولی نمی یومد.
گفته بود بیا کافی شاپ سلطان ... همین ... اونم با اس ام اس ... نه زنگ ...
اونم بعد از یه هفته که هیچ خبری ازش نشده بود! به مامان گفتم زنگ زده
حالا هم اومده دنبالم ... خواستم خیالش راحت بشه ... رفتم سر کوچه، تاکسی
گرفتم و راهی کافی شاپ سلطان شدم ...طبقه پایین کافی شاپ که خبری ازش نبود،
رفتم بالا ... اون آخر نشسته بود، با همون تیپ مکش مرگ ماش! انگار خیلی از
خودش خوشش اومده بود ... سه تا دختر هم نشسته بودن سر یه میز دیگه و کاملا
مشخص بود همه توجهشون به ایلیاست! همین که از کنارشون رد شدم صداشون رو
شنیدم که داشتن می گفتن: - یارو رفته تو ژست گلزار ... هه! ایلیا چه نشستی
که دخترا هم دارن مسخره ات می کنن! رفتم جلو با دیدنم زل زد بهم. نشستم
جلوش، خودم پیش قدم شدم: - سلام ... سرشو تکون دادم و گفت: - سلام ... منو
رو گرفت به سمتم و گفت: - چی می خوری؟ منو رو گرفتم گذاشتم رو میز و گفتم: -
یه چایی ... همون لحظه پیش خدمت اومد و سفارش گرفت، ایلیا برای خودش چیپس و
پنیر سفارش داد ... ماشالله اشتها! وقتی پیش خدمت رفت لباش رو با زبونش تر
کرد و گفت: - خوب! با تعجب شونه بالا انداختم و گفتم: - خوب؟ - می خوای چی
کار کنی؟ فقط نگاش کردم ... چه قشنگ دست پیش رو گرفته بود! وقتی دید دارم
با چشمام می خورمش مشغول ور رفتن با چیزای روی میز شد و گفت: - بعضی وقتا
حس می کنم من و تو زیادی عجول بودیم ... باید بیشتر همو می شناختیم ...
البته هنوزم دیر نشده این دوران نامزدی برای این بود که با هم آشنا بشیم
... چی می خواست بگه؟ گفت: - ببین من بزرگ ترین علاقه ام تو زندگیم اینه که
فیلمای ممد رضا رو ببینم و هر بار ازش یه چیزی یاد بگیرم ... خود تو هم
بلاخره تو زندگیت هستن چیزایی که خیلی برات مهم باشن ... نیستن؟ بازم فقط
نگاش کردم ... - هست دیگه! اما من می یام هر بار بهت توهین کنم؟ تو می تونی
هر چی می خوای دوست داشته باشی ... منم علاقه ام اینه ... و مطمئن باش
اونقدر برام مهم هست که از هر چیز دیگه ای بگذرم ... صدای شکستن قلبم رو
داشتم به وضوح می شنیدم ... راست می گفت من خیلی در موردش زود قضاوت کردم
... فکر کردم همین که تحقیقات چیز بدی در موردش نمی گن و خودش هم کار داره
خوشگل و خوش تیپم هست دیگه همه چی آرومه! تو به من دل بستی! چقدر خر بودم
واقعاً ... خیلی قشنگ داشت به من می گفت گلزار رو به من هم ترجیح می ده ...
دستامو مشت کردم ... خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که مشتم رو نزنم زیر
چونه اش ... چرا دیگه برام جذاب نبود؟ چقدر برنزه شده بود زشت شده بود ...
پسره بی ریخت! جلل خالق! چرا من اینجوری شدم؟ صداشو شنیدم: - در هر صورت من
همینم که می بینی ... اگه هر بار که یه نشونه از گلزار دیدی بخوای اینجوری
گند بزنی به اعصاب من این زندگی، زندگی نمی شه! تکلیف منو و خودتو روشن کن
می تونی بسازی یا نه؟ صدای مامان پیچید تو گوشم: - گذشت داشته باش دخترم
... تو دلم گفتم: - ببخش مامان، ولی من طاقت این جفنگ بازیا رو ندارم ...
اصلا! نفسم رو فوت کردم و گفتم: - رنگ موهاتو عوض نمیکنی نه؟ ابروهاشو
انداخت بالا ... گفتم: - پوسترا رو نمی کنی نه؟ - نه ... - گلزار از من مهم
تره ... سرشو انداخت زیر ... دیگه جای موندن نبود ... از جا بلند شدم و
گفتم: - خیلی عقده ای هستی ایلیا! هم عقده ای هم بچه! زوده برات زن بگیری
... صیغه من و تو یه هفته دیگه خود به خود موعدش سر می یاد ... هدیه هاتو
هم همین امشب برات پس می فرستم .سرشو آورد بالا ... بهت و ناباوری تو چشماش
موج می زد ... زمزمه کرد: - یاس! - متاسفم برات واقعاً! برو با گلزار
ازدواج کن! مثل دخترا هستی ... قبولت می کنه. دیگه منتظر نشدم حرفی بزنه
... می دونستم همه اونا رو بهم گفت که گربه رو دم حجله بکشه ... فکر میکرد
اونقدر دوسش دارم که همه شرایطش رو قبول می کنم ... اما این خبرا جایی
نبود! رفتم سمت پله ها ... می دونستم دنبالم نمی یاد ... بغضم شکست ... نه
به خاطر از دست دادن ایلیا ... به خاطر حقارتی که کشیدم ... برســـــــام
هنوز چشمام رو نبسته بودم که در اتاق باز و متعاقبش چراغ روشن شد ، دستم رو
گذاشتم رو ی چشمام بعد از اینکه چشمام به نور عادت کرد ، نگاهم به مامان و
بابام افتاد که با اخم بالا تختم وایساده بودند ، از اینکه فکر کرده بودم
بعد از ماجرای امشب خوابشون برده ، یه خنده تلخی کردم و روی تختم نشستم ،
انقدر داغون بودم که اصلا حوصله جر و بحث نداشتم ، واسه همین رفتم سر اصل
مطلب : - من آماده م . مامانم اخماش از هم وا شد و با تعجب گفت : - آماده
چی ؟ _:آماده دعوا ! مگه نیومدین سرزنشم کنین ؟ بابا که یه کم آروم تر از
مامان بود گفت : - دعوا چیه ؟ ما فقط اومدیم ازت بپرسیم که چی شد نیومدی ؟
دوست نداشتم دوباره اون ماجرای چند ساعت پیش رو که بدترین لحظات زندگیم بود
مرور کنم ، واسه همین گفتم : - هیچی ، رفتم دنبالش ، دیدم سرش شلوغه ، بی
خیالش شدم ..خودم اومدم بیام که دیدم ساعت از یازده گذشته و تمام ... همین .
مامانم که دیگه نمی تونست عصبانیتش رو کنترل کنه اومد سمتم و گفت : - همین
؟ ... چند تا خونواده رو که تا دم آشتی رفته بودند از هم پاشوندی بعد می
گی همین ؟! کلافه نگاهشون کردم : - خوب اول صبح زنگ می زنم و ازشون معذرت
می خوام .. مامان : فایده نداره _خوب حضوری میرم ، چطوره ؟ بابام گفت :
فایده نداره ، کار از کار گذشته ... یه الم شنگه ای به پا شد که نگو ...
بعد هم شب بخیری گفت و رفت. همیشه همینطور بود! خونسرد، حرفش رو می زد و می
رفت، برعکس مامان که مثل مته مغز رو سوراخ می کرد.مامان که همچنان ،
عصبانی وایساده بود شروع کرد به ادامه صحبت : - اول که رفتیم نشستیم ، دیدم
هی خاله ت داره دور وبرمون رو نگاه می کنه و می گه پس برسام و فرناز کجان ؟
تا گفتم فرناز یه مشکلی داشته و یه کم دیرتر میان اخماش رفت تو هم و شروع
کرد سنگین برخورد کردن ، حالا اون هر چقدر که به وقت شام نزدیک می شدیم
سنگین تر می شد و ما هر چقدر بهت زنگ می زدیم ، جواب نمی دادی ... آخرم
وقتی دیدیم خبری ازت نیست و جواب هم نمی دی شام نخورده و با کلی معذرت ، که
هیچ کدوم فایده نداشت ... پا شدیم اومدیم خونه ... من می دونستم فرناز
خانوم دارن ادا در می یارن که نیان! تو ساده ای! این ها رو که گفت یه کم
آروم شد و اومد گوشه تختم نشست ، مهربون گفت : - حالا درست بهم بگو چی شده
که اینجوری ریختی به هم ؟ سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم ، نمی دونستم بگم
یا نگم ... اصلا ولش کن واسه چی این موضوع رو تو دلم نگه دارم و باهاش
بسوزم و بسازم ؟ ، می گم ، بذار همه بدونن که چی ناراحتم کرده ، یه نفس
عمیق کشیدم ، صدامو صاف کردم و از علاقه های فرناز گفتم ، از گلزار ، از
الگویی که دوست داشت من هم مثل اون باشم ، از قهر و آشتی هایی که به همین
خاطر پیش اومده بود، از همه چیز گفتم، از اتفاق امشب هم گفتم، باورش نمی شد
... عکسی رو که با گوشیم لحظه آخر از فرناز و گلزار به عنوان مدرک گرفته
بودم نشونش دادم ، باورش شد ... حالا عصبانیتش به خاطر نرفتن ما نبود، به
خاطر کارایی بود که فرناز کرده بود، با داد و هوار می گفت که فردا اول وقت
زنگ می زنه خونه شون و با مامانش حرف می زنه. دستم رو اوردم بالا و گفتم: -
مامان بس کن، بچه نیستم که بخوام مامانم رو براش ببرم. خودم می دونم باید
چی کار کنم، حالا اگه ممکنه تنهام بذارین ... مامان با نگرانی نگام کرد.
دراز کشیدم و چشمام رو بستم. مامان هم بدون هیچ حرفی بلند شد ، چراغ اتاقم
رو خاموش کرد و رفت بیرون ... منم با خیال راحت روی تختم دراز کشیدم ،
چشمام داشت سنگین می شد که از صدای ویبره گوشیم از جام بلند شدمباز یادم
رفته بود و گوشیم رو گذاشته بودم روی میز بغل ... هر بار می گم دفعه آخرمه
که گوشی رو نزدیکم می ذارم ولی باز یادم می ره ... به سختی گوشی رو از روی
میز برداشتم ، فرناز اس ام اس فرستاده بود ... اسمش رو که دیدم دلم ریخت ،
انگار همه اتفاقای امشب رو فراموش کردم ... با هیجان بازش کردم : - سلام
برسام جونی ... ببخشید که نشد بیام مهمونی ... آخه عیادت دوستم خیلی طول
کشید ... نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! ساعت دوازده و نیم یادش افتاده بود
تازه بابت نیومدنش عذر خواهی کنه! واقعا من چه ارزشی داشتم برای فرناز؟
باز تمام اتفاقای امشب یادم اومد ، داشت بازم بهم دروغ می گفت ، اونم به
خاطر کسی که هیچ جای زندگیمون نبود و قرار بود هیچ وقت هم نباشه .. بقیه ش
رو با بی حوصلگی خوندم : - از طرف من حتما از مامان و خاله معذرت خواهی کن
...شبت بخیر. کارش یه معنی بیشتر نداشت! یعنی واسم مهم نیست مهمونی دیشب چی
شد ، خودت برو و گندی رو که با دروغام زدم جمعش کن .با حرص گوشیم رو
برداشتم تا به دیوار بکوبمش ، اما پشیمون شدم ، به چه قیمتی ؟ به خاطر کسی
که اندازه جونت دوستش داشتی و اون دوستت نداشت ؟ به خاطر کسی که درمورد
دروغ گفتن بهش ، فکر هم نمی کردی و اون پشت سر هم واست دروغ ساخت ؟ ... حیف
این گوشی که به خاطر همچین کسی ، نابود شه ، گناهی نداشت این که ! تنها
جرمش رسوندن دروغ های فرناز به من بود ... دست خودش نبود ، کارش بود .
..بلند شدم گوشی رو یه گوشه دیگه گذاشتم تا ویبره ش اذیتم نکنه ، با یه
دنیا فکرو خیال و اینکه فردا با فرناز باید چطور برخورد کنم رفتم تو
رختخواب . می دونستم خوابم نمی بره ... اما می شد تظاهر کنم به خوابیدن ...
*** بعد از صبحانه، اولین کاری که باید می کردم، این بود که برم پیش
فرناز، بهش بگم با این علاقه های بیجاش چه قشقرقی به پا کرده و بهش بفهمونم
این علاقه باعث دردسر می شه ... شاید هم تا حالا شده! بزرگترین دردسرش
برای فرناز بی اعتمادی من نسبت بهش بود ... باید باهاش حرف می زدم. ... این
زندگیم بود، بچه بازی نبود که به این راحتی از هم بپاشمش ... خوش بینانه
فکر می کردم شاید راضی بشه و دست از علاقه ش برداره .سر کوچه شون بودم ، که
دیدمش ... داشت دنبال یه پسر جوون می رفت و ازش خواهش می کرد ، ذهنم یه
لحظه قفل کرد، سر جام ایستادم و با دقت نگاه کردم! یارو مزاحم بود؟ پس چرا
فرناز داشت باهاش حرف می زد؟ چرا از قیافه اش معلوم بود داره عاجزانه خواهش
می کنه؟یعنی چیکار داشت پسره رو ؟ ...با دیدن یه مقدار پول که فرناز به
پسر داد ، مطمئن شدم قضیه بو داره ... دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و
دویدم به طرفشون و یه راست رفتم سمت پسره. یقه ش رو گرفتم و چسبوندمش به
دیوار کنار پیاده رو ، فرناز جا خورده بود و فقط نگاهمون می کرد .شروع کردم
سوال پرسیدن از پسر : - چی می خوای از این خانم ؟ پسر که ترسیده بود گفت :
- من که چیزی نمی خوام ازش ، ایشون نیم ساعته به من پیله کرده ... بازم
کوتاه نیومدم، پسره رو همونجا نگه داشتم و رو به فرناز داد کشیدم: - چی می
گه این فرناز؟ جواب نداد، دوباره و اینبار بلندتر گفتم : - چی می خواستی
ازش ؟ چرا اینجوری افتاده بودی دنبالش ؟هان ؟ قضیه اون پولی که می خواستی
بهش بدی چیه ؟ سرش همچنان پایین بود و جواب نمی داد ...کلافه و گیج رو کردم
به پسر : - تو بنال .... چی می خواست ازت ؟ پسر سعی کرد دست منو از یقه اش
باز کنه و گفت : -ول کن تا بگم ... اینقدر قاطی بودم که ولش کردم به امید
اینکه حرف بزنه ... یقه اش و صاف و صوف کرد و گفت: -اول بگم که من یکی از
همراه های آقای گلزار هستم که واسه اکران ویژه فیلم اومده بودند اینجا ،
این خانوم این قضیه رو فهمیده بودند ، دیشب تا حالا دست از سرم بر نداشتن.
من مقصر نیستم، خودش با هزار کلک منو کشید اینجا، حالا که اومدم فهمیدم
کلکش بوده، با من کار نداشت، شماره محمد رضا رو می خواد ... خندیدم ، از
اون خنده های عصبی ... برگشتم سمت فرناز ، می خواست بپرسم این پسره راست می
گه یا نه ، تا نگاهم بهش افتاد ، سرش رو انداخت پایین ... دیگه نپرسیدم ،
جواب سوالم رو گرفته بودم ،وقتی به خودم اومدم پسره رفته بود ... حالا من
موندم و فرناز ، فرنازی که خواسته و ناخواسته بهم بد کرد ، به خونوادم بد
کرد ... به خودشم بد کرد ... چون دیگه کسی مثل من پیدا نمی شد که انقدر
دوستش داشته باشه ...چند قدم رفتم سمتش ، اما پشیمون شدم ، حرفی نداشتم
باهاش ، کاری نبود که باهاش داشته باشم ، من جوابمو گرفته بودم ازش ، اما
برای اینکه برنگردم ، راهم رو ادامه دادم ، شونه به شونه شدیم . نایستادم
... ازش گذشتم ... حالا فرناز پشت سرم بود ... _برسام ؟ برنگشتم ، نگاهش هم
نکردم ، راهم رو ادامه دادموقت رفتن نمی خوام ببینمتمی دونم ببینمت کم
میارم ...خودم رو می شناختم ، اگه وایمیسادم ، اگه بر میگشتم سمتش ، دیگه
نمی تونستم برم ، کم میاوردم ... به راهم ادامه دادم . - برسام . بازم صدام
کرد ، نقطه ضعفم رو می دونست اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته
می شهسرعتم رو زیاد تر کردم ، چون می دونستم اگه یه بار دیگه ، فقط یه بار
دیگه صدام کنه ، رفتنم سخت می شه ، باید می رفتم. صدای پاش رو می شنیدم که
دنبالم میومد ، بعد هم صدای هق هق گریه ش رو .. عجیب بود! ولی دیگه گریه
اش داغونم نمی کرد ... فرناز دیگه برام ارزشی نداشت ... فرناز من این دختر
نبود! این دختر کسی بود که برای به دست آوردن شماره تلفن یه بازیگر برای یه
پسر دیگه تله گذاشته و با دلبری اونو کشیده بود سمت خودش ...رفتم سمت
خیابون ، اولین ماشین ، تا گفتم دربست ، جلوم وایساد ... بدون معطلی سوار
شدم و راه افتادم ... فرناز برام مرده بود ... یــــــــــــــــــاس - یاس
نمی خوای بگی چی شده؟ چی می گفتم به مامان؟ حرفایی که ایلیا زده بود؟ روی
تختم دمر افتاده بودم و اشک می ریختم ... هر از گاهی هم گوشیمو بر می داشتم
یه نگاه روش می انداختم تا مطمئن بشم خبری از ایلیا نشده ... دلم خیلی پر
بود ... خیلی زیاد ... دوست داشتم بگه پشیمونه ... بگه اشتباه کرده ... منت
کشی کنه ... خدایا زندگیم چشم خورد؟ چرا اینجوری شدم؟ مامان اومد تو اتاق
... نشست لب تختم ... دستشو گذاشت سر شونه ام و آروم گفت: - باز دعواتون
شد؟ مادر من تو نمی گی اینجوری می یای تو خونه می پری تو اتاقت من سکته می
کنم ؟نشستم رو تخت و مثل بچه ها چغلی کردم: - مامان به من می گه اگه قرار
باشه از بین من و گلزار یکیو انتخاب کنه گلزار رو انتخاب می کنه ... مامان
با تعجب نگام کرد ... سرمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم: - ببین من چه بدبختم
که شوهرم داره منو به یه بازیگر می فروشه ... مامان عصبانی شدم گفتم
کادوهاشو پس می فرستم ... گفتم همه چیزو تموم شده بمونه ... مامان بدون حرف
مشغول نوازش موهام شد ... وقتی خوب گریه کردم و خالی شدم مامان نوازش گونه
گفت: - دوسش داری؟ این چه سوالی بود؟ خوب اگه دوسش نداشتم که زنش نمی شدم
... سکوت کردم ... مامان گفت: - اگه دوسش داری به خاطرش بجنگ ... - چه جنگی
مامان؟ اون اصلا به من مهلت نداد ... می گه همینه که هست باید اینجوری
قبولم کنی ... من چی بگم؟ - می دونی اشتباه اکثر دخترا چیه؟ منتظر نگاش
کردم ... دستش اورد جلو و همینطور که اشکامو پاک می کرد گفت: - مشکلشون
اینه که فکر می کنن می تونن یه مرد رو عوض کنن ... اما مرد ها عوض بشو
نیستن ... وابسته می شن ... اما عوض نمی شن ...یعنی چی؟ همینطور نگاش کردم
... ادامه داد: - می تونی ایلیا رو به خودت وابسته کنی اونقدر که دیگه نگه
یه بازیگر ارزشش از تو بیشتره ... اما نمی تونی ظاهرش رو عوض کنی ... شاید
اون دو روز دیگه از اینم بدتر بشه ... - وای مامان! - حقیقته ... می تونی
فقط به صرف دوست داشتنش باهاش بمونی و همه کاراش برات قشنگ باشه؟ یه عاشق
اگه معشوقش زشت ترین کار ها رو هم بکنه چشماش نمی بینه و همون کار براش
خیلی هم قشنگ می شه ... یادش بخیر ... دوران دبیرستان یه دوستی داشتم اسمش
منیژه بود عاشق یکی از پسرای فامیلشون بود ... منیژه دختر خیلی معتقدی بود
یعنی اهل دلبری و این حرفا نبود همینجور پا این پسر رو دوست داشت ... این
پسره اومد خواستگاریش ... منیژه هم با سر قبول کرد ... می دونی چی شد؟ سرم
رو به نشونه نفی تکون دادم ... مامان لبخندی زد و گفت: - یه بار منو دعوت
کرد خونه شون ... گفت مهمونی گرفته ... منم رفتم ... اما از چیزی که دیدم
تا مدت ها مغزم سوت می کشید ... خونه شون پارتی بود ... و پذیراییشون با
مشروب ... خود منیژه یه لباس لختی پوشیده بود و تو بغل شوهرش پیک پشت پیک
مشروب می خورد ... گیج به مامان نگاه کردم ... لبخند مامان تلخ شد و گفت: -
اومدم از اونجا بیرون ... یه مدت بعد دوباره رفتم خونه شون که با منیژه
حرف بزنم ... بهم گفت این رفتار ها رو بهروز شوهرش دوست داره ... و اون توی
عشق به جایی رسیده بود که اگه بهروز ماست رو می گفت سیاهه این قبول می کرد
... گفت بهروز هر چی بگه من می گم همونه ... وقتی اون می گه این کارا خوبه
و زندگی رو شیرین می کنه چرا من بگم نه؟ در حالی که منیژه دختری بود که
اسم مشروب رو می یاورد بعدش دهنشو آب می کشید ... حالا خودش مشروب می خورد
... هنوز یادم می افته فکر می کنم همه اش خواب بوده ... با تعجب گفتم: -
جدی؟ مامان که دید ناراحتی خودم از یادم رفته لبخندی زد و گفت: - باور کن!
حالا بشین فکراتو بکن ... اگه عاشقی باید ایلیا رو همه جوره بخوای ... همه
جوره!!! با عجز گفتم: - مامان دیدی که اون شب همه چه جوری نگام می کردن ..
دوست داشتم بمیرم! من نمی تونم کنار بیام ... مامان آهی کشید از جا بلند شد
و گفت: - بازم فکر کن ... مامان که رفت بیرون دوباره خودمو انداختم روی
تخت ... راه درست چی بود؟ شاید بهتر بود برم با یه مشاور حرف بزنم ... آره
... آره این بهترین راه بود .. شاید اون بهم راه کارایی بگه که بتونم ایلیا
رو آدم کنم ... یاد مرکز مشاوره ای افتادم که تو خیابون چهار باغ بالاست
... فردا باید برم سر وقتشون ... نباید بذارم زندگیم از هم بپاشه ... ***
همین که پامو گذاشتم از مرکز بیرون نمی دونم چرا دوست داشتم به همه لبخند
بزنم ... واقعا چقدر خالی شده بودم ... درسته که این جلسه خیلی هم نتونستم
به نتجیه دلخواهم برسم ولی همین که همه جوره خودمو خالی کردم برام خوب بود
... احساس سبکی می کردم ... گونه بچه ای که از کنارم رد شد رو کشیدم که چپ
چپ نگام کرد و با خنده راه افتادم سمت آب انار فروشی ... هوس آب انار کرده
بودم ... همین که از جلوی مجتمع پارک رد شدم بی اراده رفتم تو ... دوست
داشتم یه پلیور برای ایلیا بخرم ... حقیقتا قهر این دفعه مون یه ذره زیادی
خفن بود! باید از دلش در می آوردم ... جلوی ویترین یه مغازه ایستادم و زل
زدم به مانکناش ... اون آبی نفتیه خوبه؟!! به ایلیا آبی نفتی می یاد؟ نمی
دونم ... نپوشیده تا حالا ... بنفشه چطور؟ اوه نه زیادی جیغه! اون مشکیه
... آره اون خوبه ... رفتم تو مغازه و به فروشنده گفتم پلیور رو برام بیاره
... وقتی اورد و از نزدیک دیدم واقعا به این نتیجه رسیدم که تو تن ایلیا
مشحر می شه ... به پسره گفتن برام بپیچتش ... ساک لباس رو گرفتم و خوشحال و
خندون اومدم از اونجا بیرون ... اما با دیدن صحنه رو بروم میخکوب سر جام
خشک شدم ... همه بدنم شروع کرد به لرزیدن ... نمی تونستم رو پام بایستم ...
این ایلیا بود؟!!! دست تو دست یه دختر دیگه؟!!! خدای من ! زل زدم به دختره
... قد بلندی داشت ... برعکس من ... هیکل پری هم داشت ... بازم برعکس من
... چشمای کشیده سبز ... برعکس چشمای سیاه من ... صورت کشیده برعکس صورت
گرد من ... لبای پروتز شده بزرگ ... برعکس لبای غنچه ای من ... دستم می
لرزید ... یهو ایلیا چرخید به طرفم و من رو دید ... کاش می تونستم فرار کنم
... کاش پاهای لعنتیم از روی زمین کنده می شدن ... موهای قهوه ای دختر همه
دورش رو پر کرده بود و شالش رو نمایشی انگار انداخته بود روی سرش ... چه
موهای لختی! باز تو دلم نالیدم: - برعکس موهای سیاه و حالت دار من ...
دختره خیلی ازم سر بود ... شکستم ... واقعا شکستم! نگاهم افتاد به دستشون
... انگشتای دختره توی انگشتای ایلیا گره خورده بود انگار ... نفس عمیقی
کشیدم تا بتونم جلوی بغضم رو بگیرم ... پوزخندی به نگاه مسخ شده ایلیا زدم و
راه افتادم به سمت در مجتمع ... باید می رفتم ... فقط می خواستم برم ...
کجاش مهم نبود ... رفتنش مهم بود ... برســــــام به خونه که رسیدم بدون
توجه به سوالای مامان که می خواست بدونه بین من و فرناز چی گذشته ، فقط
گفتم منو واسه ناهار صدا نکن ، بعد هم بدون اینکه منتظر سوالای جدیدش بشم ،
رفتم تو اتاقمو در رو بستم .دوست داشتم کسی کاری به کارم نداشته باشه ، می
خواستم بشینم یه گوشه و واسه خودم فکر کنم ، به همه چی ، به گذشته ، به
حال ... به آینده ، به همه اینا بدون فرناز . به خریت خودم ... به اینکه
اینقدر راحت رو دست خورده بودم ... برای اینکه ببینم ساعت چنده ، یه نگاه
به گوشیم انداختم ، هفده تا میس کال داشتم ، همه ش هم از فرناز بود .یه اس
ام اس هم داده بود و گفته بود : - " خواهش می کنم جواب بده .. کارت دارم
برسام " پوزخندی زدم .... باز می خواست با یه دروغ دیگه خامم کنه ، گوشی رو
انداختم یه طرف ، که دیدم داره زنگ می خوره ، فرناز بود ، ریجکتش کردم ...
باز زنگ زد ، دوباره ریجکتش کردم اما دست بردار نبود ، زنگ سوم رو که زد
با خشم جواب دادم : - بله ؟ صدای با بغض فرناز قلبم رو فشرد : - برسام ،
منم فرناز . سرد و بی احساس گفتم : می دونم . با همون بغض گفت : آخه من
وقتی بهت زنگ می زدم می گفتی جانم ... سرد تر از قبل جواب دادم : اون مال
قبلنا بود خانم نسبتا محترم . دیگه داشت گریه ش می گرفت : - چه قبلنی برسام
؟ نا سلامتی نامزد همیما . پوزخندی زدم : نامزد هم بودیم ! دیگه نسبتی با
هم نداریم و شما می تونین برین با هرکسی که دوست دارین عکس بگیرین ، شماره
بگیرین ، هر چقدر هم دلتون خواست قربون صدقه ش برین .... هر وقت هم که دوست
داشتین می تونین حلقه تون رو پس بیارین ، بیشتر از اینم وقت ندارم که صرف
شما بکنم ، امیدوارم که با عشقتون خوشبخت بشین ... خدانگهدار. گوشی رو در
حالی که صدای الو الو ، وایسا ، هنوز حرفم تموم نشده ی فرناز رو می شنیدم ،
قطع کردم و سریع خاموشش کردم .یک ساعت گذشت ، اما فکر و خیال فرناز آرامش
برام نذاشت بود .برای اینکه دیگه فکرو خیالش اذیتم نکنه ، باید خودم رو
مشغول می کردم ... بلند شدم و شروع کردم به تعویض دکوراسیون اتاقم ، اول
رفتم سراغ تختم ، بعد هم میز کامپیوترم رو جابجا کردم کتابخونه چون بزرگ
بود و جاش هم مناسب ، دیگه بهش دست نزدم ، حالا باید می رفتم سراغ در و
پنجره ، شروع کردم به شستن پنجره اتاقم ، دیگه کارم با پنجره هم تموم شده
بود که دیدم دارن صدام می کنند همونطور خاکی و درب و داغون ، اومدم بیرون ،
بگم مگه نگفتم صدام نکنین که دیدم فرناز با پدر و مادرش ، بق کرده نشستند
توی پذیرایی ، بابا هم نشسته بود روبروشون ، اما حرفی نمی زد .جو خیلی
سنگینی بود ، دوست داشتم بر گردم برم تو اتاقم. حوصله اون جمع رو نداشتم
... دیگه از دیدن فرناز خوشحال نمی شدم ولی هر طور که بود ، باید می رفتم
پیششون ، یه دستی به موهام کشیدم و خودمو به خدا سپردم .با صدای بلند گفتم -
سلام ، مهمونا و بابا که جا خورده بودند ، همه ناخودآگاه برگشتند سمت من ،
یه دفه اخماشون رفت تو هم .بابا که معروف بود به خونسردی ، لبخند کم رنگی
زد و گفت : - بیا بابا ، بیا بگو این ماجراتون چی بوده ، که ایشالا تا دور
همیم این اختلافا برطرف بشه و همه چی به خیر و خوشی تموم بشه. بدون اینکه
چیزی بگم رفتم کنار بابا نشستم ، هه! اختلافا حل بشه ... حتماً! همون موقع
مامان با یه سینی چای اومد تو پذیرایی ، که فقط من و بابا دستشو پس نزدیم
.معلوم بود ، این سکوت و آرامش ، همه ش مال قبل از توفانه ...بعد از صحبتای
بابا ، چیزی نگفتم و هنوز سکوت بود ، که بابا رو کرد به فرناز : - خوب
دخترم اول شما شروع کن . فرناز سرش رو آورد بالا و اول یه نگاه شرمنده به
من انداخت و بعدش شروع کرد به صحبت : - راستش ... همه ش تقصیر من ... نمی
دونم چرا ، اما دلم نمی خواست آبروش جلوی خانوادش بره ، اونا بدون شک خبر
نداشتن دخترشون چه عشق گلزاری بوده! برام مهم هم نبود که بدونن ... مهم
مامان بود که می دونست قضیه چیه و حق رو هم به من داده بود ، برای همین
پریدم وسط حرفش ، نباید می ذاشتم آبروش جلوی خانوادش بره . - همه ش تقصیر
من بود ، نه فرناز ...من تازگیا یه مشکلی برام پیش اومده که زود جوش میارم ،
یکی از دلایلم واسه به هم زدن این نامزدی همینه . بعد از صحبتم باز سکوت
شد ، سرم رو انداختم پایین و منتظر واکنش جمع شدم که حس کردم سمت راست
صورتم سوخت ، سرم رو آوردم بالا ، بابای فرناز با چشمای کاسه خون بالا سرم
وایساده بود ، توفان شروع شده بود . - اسم گذاشتی روی دخترم ، بعد دوسال
امروز و فردا کردن اومدی می گی مشکل دارم دخترتون رو نمی خوام ؟ حالا بیا و
خوبی کن! تا حالا سیلی نخورده بودم که خوردم! با سرم حرفاشو تایید کردم
... بذار فکر کنه مشکل از منه ... صداش رفت بالا : - مگه شهر هرته ؟ اگه
مشکل داشتی چرا دوسال نامزدیتون رو طول دادی ؟ چند بار بهت گفتیم برید سر
خونه زندگیتون و گفتی می خوام کار پیدا کنم گفتم بیا وردست خودم ، تو
رستورانم کمکم کن ، گفتی نمی خوام .. پس چه مرگت بود که یه دفه زدی زیر همه
چیز ؟ هان ؟ سرم رو باز آوردم بالا و یه نگاه به فرناز انداختم ، داشت به
من نگاه می کرد ، سریع نگاهشو دزدید ... باز سرم رو انداختم پایین . آخ
چقدر دوست داشتم همه چیزو بگم ... اما نمی شد ... فقط داشتم خدا رو شکر می
کردم که سارا و سینا نیستن که خورد شدن داداش بزرگشون رو ببینن ... اون وقت
برای حفظ آبروم معلوم نبود چه می کردم! -وقتی ازت سوال میکنم مثل یه مرد
تو چشام نگاه کن و جواب بده سرم رو آوردم بالا ، تو چشماش نگاه کردم و محکم
گفتم : -حرفی ندارم ، دست راستش رفت بالا تا بزنه ، اینبار اگه می زد بد
می دید ... حق نداشت منو بی حرمت کنه! جرمم عاشقی بود ... جرم نه! خریت!
دستامو مشت کردم ... می زد می کوبیدم تو چونه اش ... دستش با شدت تمام به
سمت صورتم اومد اما تو راه متوقف شد ، دستی رو که دست پدر فرناز رو گرفته
بود دنبال کردم ، بابام دستش رو گرفته بود ، پدر فرناز با تعجب به بابا یه
نگاه انداخت حالا نوبت توفان بابا بود : - چطور به خودت جرات می دی که جلوی
من ، تو خونه ی من دست روی پسرم بلند کنی ؟ با صحبتهای بابا ، جو یه کم
آروم شد همه سر جاشون نشستند و بابا صحبتش رو ادامه داد : - مرد حسابی، برو
خدا رو شکر کن که این جریان الان داره اتفاق می افته . اگه این موضوعی که
من ازش خبر ندارم چیه و بعدا از برسام می پرسم ، بعد از ازدواجشون پیش
میومد چی ؟ اگه موقعی این اتفاق می افتاد که چند تا بچه قد و نیم قد هم
بهشون اضافه شده بود چی ؟ ... اصلا اگه قرار بود وقتی دختر و پسر هم دیگه
رو می پسندند ، حق تجدید نظر و تغییر نظر نداشته باشند ، دیگه نامزدی معنی
نداشت که . ... یه دفه ای با یه مراسم عروسی می رفتند سر خونه زندگیشون .
من به پسرم ایمان دارم! وقتی داره اینطوری می گه مطمئنم که اون مشکل اونقدر
بزرگ هست که بعد ها باعث به وجود اومدن مشکل بشه ... این اخلاق بابا رو
خیلی خیلی دوس داشتم ، اینکه آروم بود و این آرامش رو می تونست با صحبتاش
تو بدترین شرایط روحی ، به همه بده ... با این صحبتاش توفان زود خوابید ،
اما دلخوری ها هنوز بود ... بعد از صحبتای بابا ، پدر فرناز ناراحت و با
اخمهای در هم بلند شد ، رو کرد به فرناز و مادرش ، که پاشین ... بعد هم رو
کرد به بابا و گفت : - فردا هم هرچی بین دو خانواده رد و بدل شده بر می
گردونیم ...اما اینو به آقا پسرت بفهمون ... نامردی بزرگی نیست! نامردی کرد
در حق دخترم ... با نفرت به فرناز نگاه کردم ... نگاهش شرمنده تر شد! انگ
نامردی نخورده بودم فقط ... بدون اینکه منتظر واکنشی از ما باشن سریع از
خونه خارج شدن و در رو پشت سرشون بستن .مامان که قضیه م رو می دونست خیلی
خونسرد و آروم برای دلداریم گفت : - واه واه! چه بی شرم و حیا! حالا اگه
مشکل از پسر ما بود یه حرفی ... خیلی جلوی خودمو گرفتم بلند نشم چهار تا
دری وری بارشون کنم ... راه افتاد سمت آشپزخونه و رو به من گفت: -اصلا غصه
نخور برسام ، چیزی که زیاده دختر نجیب و خونواده دار ، بشین تا برات یه
لیوان شربت خنک بیارم ... بعد هم رفت توی آشپزخونه .حالا من بودم و بابا
... برای فرار از نگاههای سنگینش ،ببخشیدی گفتم و رفتم سمت اتاقم که صدام
کرد . - برسام ؟ وایسادم ، برگشتم سمتش : بله ؟ -ماجرای تو و فرناز چی بود
که نخواستی بگی ؟ من که می دونم مقصر فرناز بوده .. چون اومد اعتراف کنه ،
اما تو نذاشتی . دوست نداشتم به بابا حرفی بزنم ... حس می کردم غرورم می
شکنه ... سخته بگی نامزدت تو رو به یه جوجه خوشگل فروخته! اما نگاه بابا
منتظر بود ... منم دروغ گفتن بلد نبودم ... با خودم گفتم به درک! من که به
مامان گفته بودم ، بابا هم منطقی تر از این حرفا بود تا احساساتی بشه و
ماجرای واقعی من و فرناز رو به خانوادش بگه یا اینکه بعد ها به روم بیاره ،
برای همین بدون هیچ حرف اضافه ای همه ماجرا رو تا همین امروز براش گفتم
...نگاهش کردم .مثل همیشه ، آروم رفته بود تو فکر و سرش رو به علامت تاسف
تکون می داد ... بعد سرش رو آورد بالا و گفت : - بهت حق می دم و خیلی خوشم
اومد که نذاشتی این دختر آبروش بره حدا اقل من که مردم می فهمم این قضیه
تحملش چندان هم آسون نیست ... ایشالا هم تو خوشبخت شی هم اون سر عقل بیاد
... بعد از جا بلند شد زد به شونه م و رفت تو اتاق کارش . شاید فهمید اگه
لحظه ای دیگه بمونه من می شکنم ... واقعا حقارت رو داشتم با ذره ذره وجودم
حس می کردم ... فرناز نابودم کردی ... دعا نمی کنم خوشبخت بشی ... دعا می
کنم نابود بشی ... نابود! یــــــــــــــــــاس سوار یکی از تاکسی های
دربست جلوی مجتمع شدم و آدرس خونه رو دادم ... سرم رو تکیه دادم به شیشه
... اشکام بی اراده می ریخت ... خدایا چرا؟ این بود رسمش؟ به این راحتی منو
فروخت؟ چرا روزی که ایلیا اومد خواستگاریم فکر اینجاشو نکردم؟ چرا فکر
اینو نکردم که ایلیا کمال طلبه ... من نمی تونم همراه مناسبی براش باشم ...
چرا اینقدر ساده بودم؟ اصلا چرا الان نرفتم بزنم توی سرش؟ چرا گذاشتم با
اون دختره به ریشم بخنده؟ چرا خدا؟ چرا؟ با صدای راننده تاکسیه که با تعجب
از تو آینه نگام می کرد به خودم اومدم: - دخترم رسیدیم ... کدوم کوچه برم؟
نگاهی به دور و برم انداختم ... تو خیابونمون بودیم ... آهی کشیدم و گفتم: -
یه کم جلوتر ... روبروی باشگاه آریانا ... سرشو تکون داد و من دوباره سرم
رو چسبوندم به شیشه ... وقتی جلوی خونه توقف کرد کرایه اش رو دادم و پیاده
شدم ... داشتم کلید می انداختم تو در که صدام کرد: - خانوم ... ساکتون ...
برگشتم ... پلیور ایلیا بود ... با نفرت رفتم ساکو گرفتم ... دیگه به چه
دردم می خورد! کلید انداختم تو در و رفتم تو ... تا وقتی آسانسور توی طبقه
چهارم توقف کرد گیج می زدم ... از آسانسور رفتم بیرون و کلید انداختم تو در
رفتم تو ... مامان نبود ... خونه سوت و کور بود ... آهی کشیدم و رفتم سمت
اتاقم ... لابد مامان توی آرایشگاهش بود ... ساکو شوت کردم کنار اتاق و ولو
شدم روی تخت ... نمی دونم چرا اما دیگه گریه ام نمی یومد ... همونقدر هم
که گریه کردم بیشتر از لیاقت ایلیا بود ... با شنیدن صدای تلفن بی خیال این
دنده اون دنده شدم ... اینقدر بوق خورد تا قطع شد ... صدای موبایلم بلند
شد ... نمی دونم چرا یه دفعه با این فکر که ایلیاست از جا پریدم ... بعد
یاد حرکتش افتادم ... سر جا خشک شدم ... موبایلم همینطور زنگ می خورد ...
با خودم گفتم بهتره جوابش رو بدم ... اون نباید فکر کنه منو شکسته ... باید
بهش ثابت کنم که حالم خیلی هم خوبه ... حتی اگه بد باشه! گوشی رو برداشتم
... شماره پریا بود ... به افکار خودم که فکر می کردم الان ایلیا داره
خودکشی می کنه به خاطر من پوزخند نشست روی لبم ... گوشی رو جواب دادم ...
دوست داشتم با یه نفر حرف بزنم ... - الو ... - بــــــه! بالاخره جواب
دادی؟! کشتی که تو منو دختره! - سلام عرض شد ... - خوب حالا از همونا ...
چرا جواب نمی دی؟ - حالم خوب نبود ... - چرا؟ من شوهرم رفته تنها شدم ...
تو چته؟ - بالاخره رفت؟ - خیلی با معرفتی به خدا! من یک ماه پیش به تو گفتم
شروین تا یه هفته دیگه می ره ... - پس خیلی وقته رفته! ببخشید حال و روزم
خوب نبود ... - نه بابا جدی حالت خوب نیست ... یه بار زنگ زدم بهت بگم
شروین رفتنش به تعویق افتاد ... تازه رفته ... اما جواب ندادی ... بغض
گلومو فشرد ... خوش به حالش ... چه خوشبخت بود ... عاشق شروین بود و شروین
هم می مرد براش ... وقتی دید چیزی نمی گم گفت: - دختره ... اوی ... لالمونی
گرفتی؟ با بغض گفتم: - پری ... ایلیا ... - ایلیا؟ ایلیا چی؟ نمی دونم چرا
باز دلم هوای گریه کرد ... شاید دلم برای خودم می سوخت ... با شنیدن صدای
گریه ام با ترس گفت: - یاس ... چته؟ داری گریه می کنی؟ کدوم الاغی اشکتو در
اورده؟ ایلیا چی شده؟ د حرف بزن دیگه ... با هق هق گفتم: - بهم خیانت کرد
... صدای جیغش باعث شد یه لحظه گریه کردنم یادم بره : - چی؟!!!!! دوباره هق
هق کردم: - چند وقت بود با هم دعوامون می شد هی ... سر یه موضوع مسخره ...
بعدش بهش گفتم باهاش به هم می زنم ... اما خوب خیلی هم جدی نگفتم ...
امروز رفتم بیرون براش یه کوفتی بخرم با هم آشتی کنیم ... اما با یه دختره
دیدمش ... چی کار کنم پری؟ - گه خورده! غلط کرده ... پسره عوضی آشغال ...
من پا می شم می یام اصفهان دهن اینو آسفالت می کنم ... چی فکر کرده پیش
خودش؟ فین فین کردم و گفتم: - ولش کن ... لیاقت نداره ... خیلی زود ...
خیلی الکی ... خیلی مسخره ... منو فروخت! ارزش نداره که بخوام حتی بهش دری
وری بگم ... همین که من گفتم تمومش می کنم رفت یکیو جایگزینم کرد ... اصلا
شاید از قبل یکیو تو آب نمک داشته ... نفسش رو با حرص فوت کرد و گفت: - سر
چی باهم دعواتون شد؟ یاس درسته که تو خروس جنگی می شی بعضی وقتا اما دیگه
خوب می شناسمت ... خیلی گذشتت بالاست ... - اگه گذشتم بالا نبود امروز عین
خرا راه نمی افتادم برم براش کادو بخرم ... اونم با وجود اون حرفایی که
شنیده بودم ... پا نمی شدم برم مشاوره که زندگیمو نجات بدم دشمن شاد نشیم
... با حرص گفت: - می زنی تو سر این ایلیا ... از وسط نصفش می کنی ... من
... من ... - خوب حالا تو حرص نخور ... - چی چیو حرص نخورم ... می کشمت اگه
به خاطر حرف مردم بخوای زندگی خودتو خراب کنی ... یه نامزدی که بیشتر
نبوده عقد هم نکردین ... - نگران نباش ... خودمم دیگه نمی تونم با ایلیا سر
کنم .... خیانت چیزی نیست که بشه ازش گذشت ... اعتمادمو بهش از دست دادم و
این آفت زندگیه ... - یاس ... کار این مرتیکه رو همین امشب یه سره می کنی و
پا می شی می یای پیش من ... - چی؟ بیام اونجا چی کار ؟ - به سه دلیل ...
اولا اینکه اونجا نباشی بخوای جواب همه رو از فامیل گرفته تا بقال محله رو
بدی ... دوم اینکه نمی خوام این دوره رو تنهایی طی کنیم ... سوم اینکه من
تنها نمی مونم ... خودمو انداختم رو تخت و گفتم: - نمی دونم ... دیگه نمی
دونم چی درسته چی غلط؟ - فعلا برو تو کار این شازده خالی بند عوضی ... آخ
این بیفته دست من لهش کنم ... - خوب حالا ... خودم لهش می کنم ... - منتظر
خبرت هستم ... - باشه ... فعلا ... گوشی رو قطع کردم ... دراز کشیدم روی
تخت ... صدای مامانم بلند شد ... - مامان بمیره برای دلت عزیزم ... مامان
کی اومده بود تو که من نفهمیدم؟ صاف نشستم سر جام ... برســـــام قطع رابطه
خانواده ها خيلي زود تر از چيزي كه فكر مي كردم ، اتفاق افتادفرداي همون
شب بابا هماهنگ كرد كه موقع غروب با فرناز بريم پيش امام جماعت مسجد محل ،
كه دوست بابا بود ، پيش هموني كه بعد از موافقت خانواده ها ، خوشحال ، با
فرناز رفته بوديم پيشش تا صيغه محرميتمون رو واسه ٦ ماه بخونه ، حالا هم
... داشتيم ميرفتيم همونجا ، اما ناراحت ، دلخور ... بدون هيچ شوقي ...
داشتيم مي رفتيم چيزي رو كه دو سال پيش با كلي اميد شروع كرده بوديم ، با
كلي ناراحتي براي هميشه تمومش كنيم ... به مسجد كه رسيدم فرناز منتظرم
وايساده بود ، تنها ... خودم ازش خواسته بودم تنها باشه ... خودمم تنها
بودم ... جدايي چيزي نبود كه بخواهيم كسي رو دنبالمون راه بندازيم ... من
رو كه ديد رفت سمت دفتر امام جماعت مسجد ، منم به دنبالش وارد دفتر شدم ،
حاج آقا اولش يه كم شروع كرد به نصيحت ، اما وقتي كه ديد كوتاه بيا نيستم ،
بر خلاف ميلش ، خطبه رو خوند و صيغه مون باطل شد ... ديگه هيچ نسبتي با
فرناز نداشتم ، حالا غريبه بوديم مثل دو سال پيش ، بدون اينكه بهش نگاه كنم
از حاج آقاخداحافظي كردم و رفتم پي زندگيم ، يه زندگي جديد .
------------------ حدود یک ماه از ماجرای من و فرناز می گذشت همه چیز تموم
شده بود ، تموم تموم ... توی این مدت و دوری از فرناز ، حس می کردم وارد
یه زندگی جدیدی شدم ، زندگی مجردی که چند سالی میشد ازش دور شده بودم ،
برای زنده کردن اون دوران و به کل فراموش کردن فرنازبا دوستای قدیمیم که
چند سال می شد ازشون بی خبر بودم قرار می ذاشتم و با هم حداقل یه شب در
میون بیرون بودیم ... اینجور که فکر می کردم همچین به هم خوردن نامزدیم با
فرناز واسم بدم نشده بود ! اما فقط تا وقتی که تو جمع دوستام بودم ... کافی
بود یه لحظه تنها بشم .. تمام خاطراتم با فرناز با بی رحمی تمام به مغزم
هجوم میاوردند ... مشغول پاک کردن اس ام اس های فرناز بودم بودم ، اس ام اس
هایی که هیچوقت دلم نیومده بود پاکشون کنم ، همیشه و هر وقت توی این دو
سال دلم می گرفت ، با خوندنشون آروم می شد و به زندگی امید وار ، اما الان
برعکس شده بودند ، رو اعصابم بودند ... که مامان با هيجان ، نفس زنان اومد
تو اتاق : - برسام يه خبر ! برگشتم سمتش : چه خبري مامان ؟ بالبخند اومد
كنار تختم نشست و گفت : اين دختره واسه دو سال باقي مونده درسش مهمون شده
تهران . با تعجب پرسيدم : كدوم دختره ؟ مامان خنديد و گفت : همينه ! آفرين
به اين اراده ت كه تونستي بالاخره اين دختره رو فراموش كني ! انقدر اون
روزاي اول حالت بد بود ، به روت نمياوردما ! اما همه ش پيش خودم مي گفتم
بالاخره از عشق اين دختره سر به بيابون ميذاري ... اما خدا رو شكر كه خوب
تونستي با اين قضيه كنار بياي . مامان همچنان در حال ذوق و تعريف بود ، من
تازه فهميدم كه منظورش از اون دختره كه داره مي ره تهران ، كيه ...مامان كه
ديگه صحبتاش تموم شده بود ، پاشد از اتاقم بره بيرون ، كه گفتم : - حالا
واسه چي داره ميره تهران ؟ مامان تازه يادش افتاد واسه چي اومده بوده تو
اتاق ، برگشت و گفت : از بس كه خوشحال شدم حالت اومده سر جاش ، يادم رفت
بقيه ش رو بگم ! نمی دونم رشته ش مواده ، به خونوادش گفته حالا که دیگه
آزادم می خوام برم تهران تا با امکانات بیشتری درس بخونم و از این حرفا
دیگه ... بعد هم رفت .دوست نداشتم فکر کنم داره می ره تهران تا ماجرامون رو
فراموش بکنه ، اصلا هر کاری که دوست داره بکنه ، من که خیلی وقته بهش فکر
نمی کنم ... دوباره مشغول پاک کردن اس ام اس ها شدم ، که گوشیم زنگ خورد ،
فرشاد بود ، یکی از همون دوستایی که بعد از دو سال دوری ، دوباره با هم
بودیم .. گوشی رو جواب دادم : - الو ؟ فرشاد : سلاااام بر آقا بری خودمون
... چطوری ؟ - اولا سلام ..دوما چند دفه بگم اسم منو خلاصه نکن ، بدم میاد
فرشاد : آقا ما تسلیم ،برسام ..خوبه ؟ فقط منو نخور! خندیدم و گفتم :
اتفاقا سیرم ، خیالت راحت ، بگو ببینم چیکار داری فرشاد نفس راحتی کشید و
گفت : خدا رو شکر ! می خواستم بدونم برنامه ت تو این هفته چیه ؟ یه سر بریم
تهران ؟ - تهران واسه چی ؟ حوصله داریا ، تو اون دود و ترافیک . فرشاد :
واسه تفریح نمی رم که ، دارم می رم چند تا کارای اداریمو انجام بدم ، دیدم
تنهام ، گفتم تو هم بیای با هم بریم ، هم یه تنوعه ، هم یه کم از این وضع
در میای . _ کدوم وضع ؟ فرشاد : همین برج زهرماریت دیگه ... خسته شدیم از
بس مواظب بودیم زیاد دور و برت نگردیم گه نیشمون نزنی _ گم شو ! اگه من
انقدر خطریم پس چرا به من داری پیشنهاد هم سفری می دی ؟ خوب برو با یکی
دیگه برو فرشاد : اتفاقا تو گزینه آخرم بودی ! وقتی دیدم بقیه نمی تونن
بیان از سر ناچاری بهت زنگ زدم ، حالا میای یا نه ؟ فکر بدی نبود ، فرنازم
که داشت می رفت تهران ... هم به قول فرشاد حال و هوایی عوض می کردم هم حس
کنجکاویم در مورد فرناز رو ارضا می کردم : - باشه ، میام
یــــــــــــــــــاس مامان به طرفم اومد ... باز بغض کردم ... مامان نشست
لب تخت ... سرم رو تکیه دادم به شونه اش ... مشغول نوازش موهام شد و گفت: -
لازم نیست حرفی بزنی ... همه چیز رو شنیدم ... - مامان این حق من نبود ...
- می دونم دخترم ... می دونم .. - نمی خوام دیگه ببینمش ... - زنگ می زنم
خونه شون ... - بگو هدیه هاشون رو پس می فرستیم ... مامان از جا بلند شد.
پیشونیم رو بوسید و گفت: - دوست ندارم ناراحت ببینمت ... بعد از این حرف با
شونه هایی افتاده رفت از اتاق بیرون ... روی تخت دراز کشیدم ... چونه ام
می لرزید ... حس بدی داشتم ... حس ترحم ... به حال خودم ... چه قدر مسخره
همه چیز شکل نگرفته از هم پاشید ... اهی کشیدم و زیر لب خدا رو شکر کردم که
رابطه ای با ... ایلیا ... نداشتم ... *** - مامان من بیرون نمی یام ... -
دختر نمی شه که! باید بیای تو چشماشون نگاه کنی و بگی پسرشون چه آدمیه!
اونا دلیل می خوان ...گویا ایلیا حرفی بهشون نزده ... داد کشیدم:به من چه
که چیزی نگفته؟ من نمی خوام ریخت ایلیا رو ببینم ... قامت ایلیا توی چارچوب
در پیدا شد ... با نفرت صورتم رو برگردوندم ... مامان چرخید ... با دیدن
ایلیا گفت: - تو اینجا اومدی برای چی؟ نمی بینی حالش بده؟ تو دیگه حق نداری
پا توی اتاق دختر من بذاری ... برو بیرون ... صدای ایلیا بلند شد: - خانوم
سیامکی خواهش می کنم بذارین من با یاس حرف بزنم ... - چه حرفی؟! دیگه حرفی
هم مونده؟ اگه ازش خواستم بیاد بیرون واسه این بود که پته های تورو بریزه
روی آب ... نه اینکه بیاد به حرفای تو گوش کنه ... ایلیا با ناراحتی گفت:-
خانوم سیامکی ... قبل از اینکه مامان بتونه حرفی بزنه خودم گفتم: - مامان
بذارین حرفاشو بزنه ... مامان با نفرت به ایلیا نگاه کرد و رفت از اتاق
بیرون ... دلیل این که خواستم ایلیا بمونه این نبود که حرفاشو بشنوم دلیلش
فقط تخلیه کردن خودم بود ... ایلیا قدمی اومد جلو ... بالاخره نگاش کردم
... از همیشه آراسته تر بود آشغال عوضی ... از خودم بدم اومد که به خاطر
اون این همه هاشول شده بودم! ایلیا نشست لب تختم و گفت: - نمی شینی؟ چند
لحظه بر و بر نگاش کردم! بمیرم برای سنگ پای قزوین! چه رویی داشت این بشر!
همونجا سر جام وایستادم ... نفسشو داد بیرون و گفت: - ببین یاس ... تو خودت
گفتی که همه چی تمومه ... مگه نگفتی؟ دوست داشتم بگم توام از خدا خواسته
... توام دنبال یه بهونه! اما هیچی نگفتم ... ادامه داد: - وقتی تو گفتی
همه چی تموم شده که من نمی تونستم تارک دنیا بشم ... زندگی خودت بود براش
تصمیم گرفتی ... منم می تونم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم... عوضی!!!! حتی
یه بار هم ازم نخواست این کار رو نکنم ... حتی یه بار خواهش نکرد بیشتر فکر
کنم! چقدر یه پسر می تونه آشغال باشه؟ رفتم وایسادم جلوش ... اشاره کردم
بلند بشه ... با تعجب نگام کرد ... اینبار گفتم: - بلند شو ... کارت دارم
... با تعلل از جا بلند شد ... زل زدم تو چشمای سبزش ... چرا اینقدر ازش
بیزار شده بودم؟! زمزمه کردم: - واقعا به همون عفریته می یای ... قبل از
اینکه بتونه حرفی بزنه دست چپم رو بردم بالا ... هنوز حلقه اش توی دستم بود
با قدرت کوبیدم تو صورتش ... صورتش چرخید ... چند لحظه ای طول کشید تا
تونست سرش رو بچرخونه و نگام کنه ... نفس نفس می زدم ... اومد دهن باز کنه
که اینبار دست راستم رو بردم بالا و با قدرت بیشتر فرود آوردم ... صورتش
باز هم چرخید ... ولی اینبار به سمت مخالف ... یه قدم ازش فاصله گرفتم و به
نرمی گفتم: - حالا گمشو کوچولو ... ایلیا هنوز دستش رو صورتش بود ... با
خشم رفت سمت در ... لحظه آخر برگشت ... نفرت از چشماش می زد بیرون ... -
برات متاسفم ... سعی کردم خونسرد باشم می دونستم خونسردیم دیوونه اش می کنه
... پوزخندی زدم و گفتم: - برای خودت متاسف باش که با این قدت و با این
سنت ساسی مانکن گوش می دی و پوسترای گلزار رو می چسبونی به دیوار اتاقت ...
به دنبال این حرف خندیدم ... خنده ام از روی عصبانیت بود ولی همون هم
ایلیا رو آتیش زد ... دیگه صبر نکرد با سرعت خودش رو از اتاقم انداخت بیرون
... بعد از رفتنش تازه تونستم بشکنم ... نشستم لب تخت ... صورتم رو مابین
دستام گرفتم ... حلقه اش رو توی دستم حس کردم درش آوردم پرت کردم اونطرف
... حس راحتی داشتم اما نمی دونم چرا اینقدر قلبم فشرده شده بود ... ایلیا
رفته بود ... همه چی تموم شده بود ... اما من له شده بودم ... *** از
اتوبوس اومدم پایین اصلا حوصله نداشتم برم چمدونم رو تحویل بگیرم اما چاره
ای نبود ... داشتم زیر لب غر می زدم که صدای جیغ پریا رو شنیدم: - به شهر
دود خوش اومدی بی شعــــــــــور! سعی کردم لبخند بزنم ... چرخیدم ... درست
پشت سرم بود ... دستامو از هم باز کردم و هر دو توی بغل هم فرو رفتیم ...
چقدر دلم براش تنگ شده بود! شش ماهی بود که ندیده بودمش ... ازم جدا شد و
گفت: - اوی اون چمدون خاکستریه مال توئه؟ دارن دنبال صاحبش می گردن ... ازش
جدا شدم و چرخیدم: - ا آره ... رفتم اون سمت و چمدونم رو تحویل گرفتم ...
دوباره برگشتم سمت پری ... حس کردم چاق شده ... پری کلا تپل بود ... سرخ و
سفید و بور ... چشماشم عسلی روشن بود ... یادش بخیر سر اضافه وزنش همیشه
چقدر مسخره اش می کردم و اون حرص می خورد ... دسته چمدونم رو گرفت و گفت: -
بیا ببینم دختره ... برات ناهاری پختم انگشتاتم بخوری ... - کجا می ری؟
تاکسی نمی گیریم مگه؟ - نخیر ... خونه مون همین بغل ترمیناله ... - جدی؟
دفعه قبل که خیابون انقلاب بود ... - آره خوب از بس شعور نداری این چیزا رو
نمی فهمی ... من اسباب کشی هم کردم تو مث مخمل خواب بودی ... - خوب می
گفتی بیام کمک ... عاقل اندر سفیهانه نگام کرد و گفت: - تو لاجونی بیای کمک
من؟ دماغتو بگیرم ریقت در رفته که ... غش غش خندیدم و گفتم: - هنوز بی
تربیتی! - حالا یه جور می گه انگار خودش خدای ادبه و فضیلته! بابا ادب گرا!
با خنده گفتم: - اگه خیلی راهه با تاکسی بریم خره اصلا حال ندارم ... -
وخی بیمیر ... - ای جوووون لهجه دون تو حلقم ... دوتایی با هم خندیدم و پری
گفت: - بابا من که خپلم باید از پیاده روی بنالم ... تو چته؟ تو رو که باد
می بره ... خودت راه نمی ری ... بعد به کوچه ای اشاره کرد و گفت: - حالا
عزا نگیر ... اونا ها ... هر دو وارد کوچه شدیم و پری رفت سمت یه آپارتمان
نوساز چهار طبقه و گفت: - اینم خونه من ... - خونه تو؟ یا خونه اون شروین
بیچاره؟ - د خبر نداری! زده به نام من ... - هی هی هی ! بمیرم براش ... از
راه به درش کردی خونه رو از چنگش در اوردی؟ - مگه همه مث توان ؟ در رو باز
کرد و رفت تو ... پشت سرش رفتم تو و گفتم: - اصولا مهمون اول می ره تو ... -
کی گفته تو مهمونی؟ همینطور که دنبال آسانسور می گشتم گفتم: - نیستم؟!
یعنی می خوای بگی صابخونه ام؟ - نه دیگه تا این حد ... دنبال چی می گردی
حالا چلغوز؟ چپ چپ نگاش کردم و گفتم: - می خوای فحش هم بدی با تربیت باش
... کار بد کبوتر! آسانسورتون کو ... خنده اشو ول کرد ... مثل خودم عین شتر
میخندید ... راه افتاد سمت پله ها و گفت: - نداریم ... جمع کن خودتو از
پله بیا بالا ... سرمو گرفتم و گفتم: - واااای! پله ... چند تا هست؟ چند
طبقه خاک بر سر شدم؟ - نمیر ... یه طبقه ... با شوخی و خنده یه طبقه رو
رفتیم بالا و پری در خونه شون رو باز کرد ... همونجا جلوی در خودمو انداختم
رو کاناپه و گفتم: - چه کوچولو ... چه خوشگل ... دوست داشتم ... صداش از
توی اتاق اومد چمدون منو برده تو اتاقش ... - نه تو رو خدا ... جرئت داری
بگو بده که کاری که ایلیا نکرد رو خودم ... جیغ کشیدم: - خیلی پرویــــــی!
نفس نفس زنون از اتاق اومد بیرون و گفت: - خبر نداری همین پروگیم کشته
داده تا حالا! - حرف نزن ناهارت رو بیار مردم گشنگی ... رفت تو آشپزخونه و
گفت: - آره واقعا بچه ام عین سومالیا شده ! نخوری وسایل خونه منو ها ! الان
بهت ناهار می دم ... با خنده گفتم : - گمشو ... ناهار اون روز رو بین شوخی
های پریا خوردم ... بعد از مدت ها غذا بهم چسبید ... همین که غذا تموم شد و
چایی رو اورد خودشو پرت کرد کنارم و ازم خواست جریان ایلیا رو کامل براش
تعریف کنم ... می دونستم بالاخره اینو ازم می مخواد برای همین هم خودم رو
اماده کرده بودم .. آهی کشیدم و همه چیز رو براش تعریف کردم ... از اول تا
آخر ... برســــــــام اول صبح ساكم رو بسته بودم و منتظر فرشاد نشسته بودم
تا بياد دنبالم ، اولش قرار بود با اتوبوس بريم ، اما به خاطر اينكه
اتوبوس اول صبح جاي خالي نداشت قرار شد با ماشين فرشاد بريم .دير كرده بود ،
گفته بود ساعت ٦ مياد در خونمون ، اما ساعت ٦/١٥ شده بود و خبري از فرشاد
نبود ، ديگه صبرم تموم شد ، شماره ش رو گرفتم ، بوق اشغال مي زد ، قطع كردم
، اومدم يه بار ديگه بگيرمش كه خودش زنگ زد ، جواب دادم : - الو ؟ كجايي
تو ؟ اينجوري با مردم قرار مي ذاري؟ فرشاد : اولا سلام ، دوما ، من يه ربعه
كه دارم مي گيرمت ، معلوم نيست كله سحري داري با كي صحبت مي كني كه اشغال
بودي ، نكنه باز رفتي تو كار نامزد بازي ، اونم يه نامزد جديد ؟ نه ؟ خوب
اصلا همينه كه نامزد سابقت ولت كرد ، اول صبحي زنگ مي زني بهشون چي بگي ؟
خواب ديشبتو تعريف مي كني ؟ هان ؟ اصلا ... پريدم وسط حرفش وگرنه مي خواست
تا شب سوال جواب كنه : اي بابا ! چقدر حرف مي زني تو؟ من فقط يه بار داشتم
بهت زنگ مي زدم ، كه اشغال شده خطم ، وگرنه اول صبحي كيو دارم كه باهاش حرف
بزنم ؟ فرشاد: باشه ، حالا نمي خواد خودتو لوس كني دم در خونتونم بيا
پايين دير شد . --------------- ساعت ١١ صبح بود كه رسيديم تهران ، اولين
كاري كه كرديم رفتيم يه هتل كم ستاره تو خيابون انقلاب ، وسايلمون رو
گذاشتيم و با هم زديم بيرون ، فرشاد رفت سراغ كارهاي ترجمه مدارك ليسانسش ،
منم تا اونجا باهاش رفتم ، فرشاد كه رفت دنبال كاراش منم براي اينكه حوصله
م سر نره یه روزنامه گرفتم و مشغول خوندنش شدم ، تا اينكه چيزي به ذهنم
رسيد ! توي اين مدت بازگشت به دوران مجرديم ، يكي از دوستامو به خاطر اينكه
تهران بود ، از قلم انداخته بودم ،رضا چند وقتي ميشد كه براي ادامه تحصيل
اومده بود تهران ، الان بهترين وقت ديدنش بود ، شماره اي رو که از قبل تو
گوشيم داشتم گرفتم ، بعد از چند بوق جواب داد : - سلام بي معرفت! -: من بي
معرفتم ، تو چرا از من بي معرفت سراغي نگرفتي؟! راستي ، سلام رضا: ما كه به
يادت بوديم ، چند بار بعد از نامزديت سراغتو از بچه ها گرفتم ، كه اونا هم
گفتند ازت بي خبرن و تو بعد از نامزديت بي خيال همه دوستات شدي ... راست
مي گفت ، به خاطر فرناز چه كارها كه نكرده بودم ... با افسوس گفتم : - حق
باتوئه اما ديگه اين اتفاقا تكرار نميشه .اصلا براي همين باهات تماس گرفتم
كه بي معرفتيم رو جبران كنم ، كي مي تونم ببينمت؟ رضا با تعجب گفت : -من
تهرانما ! نكنه تو هم تهراني ؟! - آره ديگه ! رضا : اينكه خيلي عاليه ! من
بعد از ظهر سرم خلوته ... باهات تماس مي گيرم بياي ببينمت - باشه ، منتظر
تماستم ... فعلا قطع كه كردم ، يواش يواش رفتم سمت ساختمون وزارت علوم كه
فرشاد مداركش رو واسه ترجمه برده بود اونجا ... نزديكي هاي ساختمون كه
رسيدم فرشاد با قيافه اي در هم اومد بيرون و بدون اينكه نگاهي به دور و برش
بندازه رفت سمت ماشين و منم دنبالش: - چي شد؟ فرشاد برگشت سمتم و ناراحت
گفت : هيچي اين همه اومدم مي گن ريز نمره هام مهر دانشگاه بايد داشته باشه
-پس الان چیکار می کنی ؟ با هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ، فرشاد
ناراحت گفت : - هیچی دیگه ، مجبورم برگردم ، ریز نمره هامو مهر کنم دیگه
... -: همه برنامه ها ریخت به هم که ... من بعد از ظهر با دوستم قرار
گذاشتم ببینمش . فرشاد : خوب اگه قرار گذاشتی ، بمون ... بعد هروقت خواستی
برگرد ...خوبه ؟ -فکر بدی نیست ... می مونم فرشاد خندید و گفت : - ای ول !
رفیق نیمه راه ندیده بودیم ، که خداروشکر نصیبمون شد . نامرد ! حالا من یه
تعارفی زدم ناسلامتی ازت خواستم بیای تا تنها نباشم ، الان اومدنت چه فایده
ای داشت ؟ می دونستم داره شوخی می کنه ، به حرفاش خندیدم و گفتم : - همینه
که می گن دوست رو باید تو سفر شناخت ... فرشاد سرش رو به حالتی که داره
مثلا افسوس می خوره تکون داد و گفت : حیف .. حیف که توی این همه مدت
دوستیمون ، خیلی دیر قسمت شد بریم سفر تا بشناسمت ... همینطور که چرت و پرت
می گفتیم رسیدیم به یه رستوران معمولی و رفتیم تو که ناهار رو بزنیم تو رگ
... بعد از ناهار رفتیم هتل ، اتاقمون رو که دو نفره بود تحویل دادیم و من
به جای اون یه اتاق یه نفره گرفتم هر چی اصرار کردم فرشاد یه کم استراحت
کنه بعد بره قبول نکرد ... بعد از جاگیر شدن من توی اتاق تصمیم به رفتن
گرفت ...موقعی که داشت سوار ماشین می شد ، برگشت سمتم و گفت : - دیر
شناختمت برسام ..خیلی دیر ! بعد هم با خنده خداحافظی کرد و رفت .تازه تو
اتاق برگشته بودم که گوشیم زنگ خورد ، رضا بود ، جواب دادم : - الو سلام
آقا رضا ! رضا : سلام آقا برسام با معرفت شده ! زنگ زدم بگم من سرم خلوته
می تونی بیای محل کارم تا ببینیم همو . یه نگاهی به ساعت انداختم ، پنج و
نیم بعد از ظهر بود ، با تعجب گفتم: - مگه تا کی سر کاری ؟ من خودمو برسونم
، فکر کنم دیگه ساعت نزدیک هفت بشه . رضا : نترس ...من تا هفت و نیم
اینجام ...باید کارام رو جمع و جور کنم با کنجکاوی گفتم: چی کار می کنی
حالا؟ خندید و گفت : نمی گم ! خودت بیای می فهمی ... اینم آدرس : خیابان
..... ساختمان ... پلاک .... ساعت شش و نیم بود که جلوی ساختمونشون بودم
... تازه چشمم به اسم محل کارش افتاد : تو روزنامه فیلم روز کار می کرد ...
وارد شدم دفتر تمیز و مرتبی بود که هر قسمتش پارتیشن بندی شده و رضا توی
یکی از همین پارتیشن ها بود ، تا من رو دید اومد جلو گفت : به آقا برسام
... دستم رو بردم به طرفش و گفتم: - سلام عرض شد چطوری رفیق؟ طبق دوران
مجردی دستشو مشت کرد کوبید به دستم و گفت: - توپ توپم ... تو چطوری؟ این
طرفا ؟ تهران چه غلطی می کنی؟ خندیدم و گفتم: - با یکی از بچه ها اومدم ...
نمی شناسی ... کار داشت اینجا ... - پس کو؟ می یاوردیش با خودت ... نکنه
دکش کردی؟ - نه بابا برگشت ... کارش گره داشت .. من موندم هم تو رو ببینم
هم یه حال و هوایی عوض کنم. - بابا دیگه خدای معرفت شدیا!!! خندیدم و با
کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم ... با لبخند گفت: - هان چیه؟ - راستش فکر نمی
کردم توی دفتر روزنامه کار کنی ! حالا چیکاره هستی ؟ من رو به پارتیشن
خودش برد و بعد از اینکه پذیرایی کرد ، گفت : - هم خبرنگارم ، هم مسئول
صفحه بندی روزنامه ... برای همینم هست که همیشه تا این موقع مشغولم. - ای
ول ! حالا از کجاها خبر جمع کردی؟ رضا : خبرام که بیشتر در مورد پشت صحنه
فیلماست ، مصاحبه هامم بیشترش با بازیگرا بوده . - خوبه ! بابا دمت گرم!
حسابی حال کردی با این بازیگرا ها ... بعد با تمسخر اضافه کردم: - بعضیاشون
که کشته هم می دن! الکی الکی ... سرشو تکون داد و گفت: - آره ... واقعا!
بعضیاشون الکی معروف شدن ... برای عوض کردن بحث گفتم: - حالا کیا بودند این
بازیگرایی که باهاشون مصاحبه کردی ؟ رضا با صندلیش چرخید به طرف دیوار پر
از عکس پشت سرش و گفت : - اینا عکس تمام کساییه که باهاشون مصاحبه داشتم
... دیوار پشتش پر از عکس بود که بیشترشون بازیگر بودند ، مشغول دیدن عکسا
بودم که یکیشون من رو یاد فرناز انداخت ... گلزار اینجا هم دست بردار نبود !
برای اینکه فکرم به گذشته نره ... پشتم رو به دیوار کردم و شروع کردم به
سوال کردن از رضا در مورد کارش ... نمی خواستم ذهنم منحرف بشه ...
--------------------------- تا صبح فکر کنم دو ساعتم نخوابیدم ، فکرم
بدجوری مشغول شده بود ، مشغول چیزی که یک ماهی می شد که یه کم فراموشش کرده
بودم ، فرناز ... با دیدن عکس گلزار تو دفتر رضا فکرم درگیر شده بود
دوباره ، نکنه این فرناز اصلا به خاطر این می خواد پاشه بیاد تهران ...
شایدم اومده ... اگه به جای دانشگاه بخواد فقط این لوکیشن اون لوکیشن بره
دنبال گلزار دیگه نمی تونم ساکت بشینم و حتما به خانوادش خبر می دم که
دخترشون به جای درس خوندن مشغول چه کاریه .. شاید فرناز دیگه برام مهم نبود
، ولی این حق رو به خانوادش می دادم تا اگه خطایی ازش سر می زنه باخبرشون
کنم . این فکر داشت خلم می کرد از اون طرف به خودم می توپیدم که به تو چه!
اما بازم دلم راضی نمی شد ... اینقدر دلم از دست این دختر گرفته بود که
باید یه جوری حالش رو می گرفتم تا بلکه آروم بشم ... برای این کار باید
آدرس محل فیلمبرداری گلزار رو پیدا می کردم و تنها کسی که می تونست من رو
تو این کار کمک کنه رضا بود .... یــــــــــــــــــاس پریا آهی کشید گفت :
- حالا ایلیا که الهی به حقی علی گور به گور شِدٌ! ولی این گلزار چه
پُخیِس آخه؟ نِکٌبِتی! خاک به سری این ایلیا کونم که برا یه همچین آدِمی که
اِزشم قِرار نیس هیچی بِش بِماسِدٌ زندگیشا به هم ریختس! آهی کشیدم و
گفتم: - والا! بعد خندیدم و گفتم : - دوباره مَنا تو به هم رسیدیم آ لهجِه
مون اوج گرفت! - دیگه با هَمادو که رودرواسی نداریم ... ولم کون! اِز بس با
شروین تِرونی حرف زِدم لهجِم پیچیدِسٌ! غش غش خندیدم و گفتم: - خدا
نَکُشِدِدٌ ... دیونه! شروین چی چی می کِشِد اِز دَسی تو! یه دفعه سیخ نشست
و گفت: - اوی! یاسی پایه ای یه کاری بوکونیم؟ - هان؟ چی کار؟ - حالی این
گلزارا بیگیریم! همچین خفن! - ولم کون! منا تو چی کار می تونیم با این
بوکونیم ... بعدشم از قِدیم گفتن پا مُرغِدا ببند همساده را دزد نکون! -
خوب خره! اون ایلیای که پِرید! بذار یُخده حالی اینا بیگیریم! - اوِلا که
ما گلزارا اِز سری قبری من بجوریم؟ دوما منا تو چی جوری می تونیم حالی اینا
بیگیریم؟ انگار نیشِسِس تا ما بریم بگیم می خَیٌم حالِدا بیگیریم ... اونم
بگِدٌ بفرماین! - دِ نه دِ ! ما می ریم آدرسی یه لوکیشنا اینا می جوریم
بعدم می ریم سر وقتش، بِلِخَره یه جا می شِدٌ باش حرف زِد دیگه! - بریم
بگیم چی؟ - بگیم خاک به سرِدٌ! یه زندگی اِز دسی تو خِراب شُد! یه برنامه
بذار به این طرفداراد بوگو این کارارا نکونن! فوقش می گیم بِگِدٌ آقا من
تیپام منحصری خودمه! اینقده تقلید نکونین! من از مقلدا بدم می یاد ... یه
همچین چیزی! هان؟ - وخی! دیونه خدا شفاد بده! بِمون نیمیخنده؟ - نه برا چی؟
تو نمونه بارزی این آدِمایی نِکبِتی هسی! بذار بیبیند بلکه وجدانش درد
بیگیرد! - همین جوریش خدایی اعتماد به نفسِسٌ! دیگه ما بیشترش نکونیم. -
خره اصیش می ریم مُخِشا می زِنیم بیاد تو را بسونِد ماتحت ایلیا جِزٌ بزنه!
غش غش خندیدم و گفتم: - اونم مَطِلِسٌ! - جدی می گم! بابا خوددا دسی کم
نگیر! هم خوشگلی هم لوند ... می شِدٌ یه کاری کرد ... - ایلیا را وِل کونم
... بِچِسبَم به این؟ خوب بخوام حال کِسیا بیگیرم می رم سر وقتی ایلیا! -
سر وقتی اونم می ریم ... اما بذار یه سرم بریم سری این گلزار! آقا هیچ
کاریم که نتونیم بوکونیم یه گوجه گندیده که می تونیم ول کونیم تو سرش! باز
خندیدم و یه لحظه حس کردم راست می گه ... می رفتم یه چیزی می انداختم تو
سرش ... تخم مرغ گندیده ای! گوجه له شده ای! وای چه حالی! با خنده گفتم: -
حالا چه جوری می شِدٌ اینا جُسٌ؟ - من اشتراکی یه مجله را دارم که توش هر
ماه دارن با یه بازیگر مصاحبه می کونن و اطلاعاتی فیلما جدیدشا می دن ...
ماه قبل با گلزار مصاحبه کردن ... اسمی فیلمشم نوشته بود ... اسمی
خبرنگارشا تو مجله می بینیم آدرسشم ور می داریم آ می ریم دفتری مجله ... با
یارو حرف می زِنیم یُخده مُخِشا می زِنیم آدرسا می گیریم آ می ریم ...
هان؟ - باشِد فعلا که دور دَسی شوماست! پریا از جا بلند شد و رفت توی اتاقش
... با مجله ای بیرون اومد و گفت: - هان! اینِساشا! اسمش رضا احمدیه!
آدرسشم ایناها ... وخی ... وخی تا بریم ... - الان؟ - پ ن پ شب! وخیز می
نیم! به ناچار بلند شدم و حاضر شدم ... خودمم بدجور کک افتاده بود تو جونم
تا زودتر برم این گلزارو هم از نزدیک ببینم هم یه چیزی ول کنم تو سرش!
نگیرنمون! نه بابا! در می ریم فوقش! خودم می گفتم خودمم جواب می دادم ...
همراه پری لباس پوشیدم و وقتی به خودمون اومدیم تو دفتر مجله بودیم ...
گفتن آقای احمدی تو دفتر سردبیره و باید منتظرش بشینیم ... پری با کلی ناز و
عشوه گفت دوستشه! حالا من مونده بودم اگه یه آشنا اون وسط پیدا بشه این چه
خاکی تو سرش می ریزه؟ دختره هم به جوری به پری نگاه کرد و گفت باید منتظر
بمونیم ... رفتیم نشستیم روی مبلایی که چیده بودن و مشغول ورق زدن مجله ها
شدیم ... پری چرت و پرت می گفت و منم جوابشو می دادم ... یه پسره هم نشسته
بود جلومون و با اخمای در هم مجله ورق می زد ... اووه! انگار با خودش هم
قهر بود ... اینو پری یواشکی در گوشم گفت ... یهو در اتاق سردبیر باز شد و
یه پسره اومد بیرون ... پری از جا بلند شد و در حالی که می گفت این خود
یاروئه رفت به سمت اتاقش ... منم به دنبالش ... از دیدن ادا اطوار های پری
موقع حرف زدن خنده ام می گرفت اما سعی می کردم خودمو با در و دیوار مشغول
کنم که نخندم ... چه می کشید شروین از دست این! پسره خوب به حرفای پری گوش
کرد بعدم زرت برگشت گفت: - متاسفم! یعنی می خواستم دو تا بزنم تو سر خودم
سه تا تو سر اون ... بیشعور نفهم! اینقدر دوست من عشوه خرکی ریخت براش
انگار نه انگار! حیف اون همه ناز ... قبل از اینکه ما بتونیم حرفی بزنیم
همون پسر اخموئه اومد تو و با احمدی مشغول بگو و بخند شدن ... گویا با هم
دوست بودن ... نمی دونم چرا اما داشتم پسره رو یواشکی برانداز می کردم ...
بد نبود ... اما خوبم نبود ... خوش تیپ بود! قد بلند ، هیکل میزون ، مثل
ایلیا لاغر نبود ، قیافه اش هم درسته که معمولی بود اما بد آدمو جذب می کرد
... تو همین فکرا بودم که یهو اون پسره ، احمدی برگشت سمت ما و خیلی
محترمانه بیرونمون کرد ... گویا مزاحم حرف زدنش با دوستش شده بودیم ... من
دیگه طاقت نیاوردم ... حس می کردم برای یارو از آب خوردنم راحت تره که کار
ما رو راه بندازه اما داره کرم می ریزه ... برای همین رفتم جلو و با لحنی
که خیلی سعی می کردم محترمانه باشه گفتم: - آقای احمدی ... ما که نگفتیم
آدرس خونه اش رو می خوایم ... یه لوکیشنه دیگه! ما هم عین هزار نفر دیگه می
خوایم بریم اونجا دستمال تکون بدیم براش ... هیشکی هم نه و من! برای هیشکی
هم نه و گلزار!!!! پری پکید از خنده و رفت بیرون ... خودمم خنده ام گرفته
بود ... اما جلوی خودمو گرفتم ... یه قدم رفتم نزدیک تر و با هزار بدبختی
گفتم: - من ازتون خواهش می کنم .... یارو یه جوری نگام کرد انگار داره به
چندش ترین موجود عالم نگاه می کنه و گفت: - حرفو یه بار می زنن ... بفرما
بیرون خانوم! برو از یه جا دیگه آدرس بگیر ... عجب گیری افتادیما! حس کردم
خیلی ضایع شدم ... پسره عوضی! جلوی دوستش خیلی کنفم کرد ... حالا انگار
دوستش چه خریه! خودش کیه که دوستش باشه ... به درک نده! من که کشته مرده
دیدن این مرتیکه نیستم! عین خودش نگاش کردم و رفتم از پارتیشن بیرون ...
پری پرید طرفم و گفت: - وای ... وای یاس فک کون ! منا تو دو تا دستمال
بیگیریم دَسِمون آ هی برا این تکون بدیم ... هورا ماشالله باریک! دمت گرم
... اینارَم بایِد بگیم ...اینا رو می گفت و غش غش می خندید ... گفتم: -
هیس لال شو بذار بیبینم بین حرفاش به دوسش نیمیگد کوجاس! - به به ! پوآرو!
راست می گی بذا گوش کونیم ... دوتایی گوشمون رو به در پارتیشن نزدیک کردیم
... از چیزی که شنیدم آمپرم چسبید ... دوستش دقیقا آدرس گلزار رو می خواست و
اون مرتیکه خیلی راحت نوشت داد دستش ... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ...
پری هم نتونست جلومو بگیره پریدم تو ... با نفرت به دوستش اشاره کردم و
گفتم: - فقط برای ما خلاف قوانینه! برای این آقا قانونیه هان؟!!! اینجا هم
پارتی بازی ... به تته پته افتاده بود ... گفت: - خانوم محترم ..دیگه
نتونستم دهنمو بسته نگه دارم ... داد کشیدم: - جمعش کن! خانوم محترم ...
خانوم محترم ... اگه یه کاری رو نمی کنی خوب نکن ... ولی دیگه فرق هم بین
ادما نذار ... هان چیه چشمت افتاد به دو تا دختر شهرستانی؟ گفتی بذار بهشون
بخندم؟ واقعا این من بودم که اونجوری داشتم هوار هوار می کردم؟ چه حالی می
داد!!! پسره یهو به خودش اومد ... - این آقا خبرنگاره ... مال یه مجله
دیگه است ... حق داشتم بهش ادرس رو بدم ... شما هم بفرما بیرون داد و هوار
کنی نگهبان ساختمون رو خبر می کنم ... بفرما خانوم ... می دونستم داره مث
سگ دروغ می گه ... اما نمی تونستم ثابت کنم ... هر چی می گفتم بازم دور دست
اون بود ... اون دوستش بود و می تونست هر چی که می خواد در موردش بگه!
تصمیم گرفتم برم از اونجا بیرون ... حس خفقان بهم دست می داد ... بدون حرف
رفتم بیرون ... لحظه اخر زل زدم توی چشمای سیاه اون پسره که حالا آدرس رو
داشت ... نکبت عوضی! کاش می شد همه پسرا رو بکشم! به خصوص این یکی رو که
منو بدجور یاد ایلیا می انداخت ... اینم یه عشق گلزار بود لابد ... وگرنه
دلیل دیگه ای نداشت که بخواد دنبال آدرس گلزار بگرده!پری دستمو کشید و
رفتیم بیرون ... با سرعت از ساختمون زدم بیرون ... پری هم پشت سرم تند تند
می گفت: - خر نشو! الان می یاد بیرون می ریم دنبالش آدرسا می جوریم ...
چِده اینقد حرص می خوری ... آروم باش ... ما اِز راهی خودمون وارد می شیم
... داشتم به نصیحت های پری گوش می کردم که پسره اومد بیرون ... با افسوس
برامون سری تکون داد و خواست بره که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ...
انگار داشتم این حرفو به ایلیا می زدم ... بلند داد کشیدم: - از پسرایی که
عشق گلزارن متنفرم ... باز یه جوری نگام کرد که انگار داره به یه موجود
چندش نگاه می کنه ... بعدم نگاشو دزدید و راهشو کشید رفت ... پری داشت تند
تند در گوشم می گفت: - دِ مِگه دارم با خر حرف می زِنم؟ بذا بِرِد تا بریم
دنبالش ... سکوت کردم ... ولی نفس نفس می زدم ... پسره با سرخوشی ازمون
فاصله گرفت ... پری دستمو کشید و مجبور شدم دنبالش برم ... گفتم: - اِز
کوجا معلوم داره می رد همونجا؟ - خب حالا امتحانش که ضرر ندارِد یهو رفت!
بعد با هیجان گفت:- بدو سوار تاکسی شد ... برســــــام صبح ، بدون اینکه
صبخانه بخورم ، راهی دفتر روزنامه رضا شدم ، دفتر برعکس عصر دیروز ، خیلی
شلوغ بود ، داشتم دنبال رضا می گشتم که دختر جوونی اومد سمتم و گفت : - با
کسی کار دارین آقا؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و بی توجه به سوالش ،
رفتم سمت قسمت پارتیشنی رضا، اما اتاقش خالی بود! دختره عین کش به من
چسبیده و دنبالم راه افتاده بود ... مثل اینکه مجبور بودم جوابشو بدم ، به
اجبار گفتم : - دنبال آقای احمدی می گردم. نیستن؟ دختره یا اونجا کاره ای
بود، یا خیلی فضول تشریف داشت : - چیکارشون دارین ؟ با حرص گفتم : یه کار
خصوص دارم باهاشون . سین جیم کردن یارو ادامه داشت : از آشناهاشون هستین؟
کلافه شدم و گفتم : بله خانم ... دوستشونم .... ، حالا هستند یا نه ؟ دختر
جوون که یه کم از برخوردم ناراحت شده بود گفت : خوب حالا ... چرا می زنین ؟
الان پیش سردبیرن ، همین جا بشینین تا بیان . بعد هم به حالت قهر روش رو
ازم برگردوند و رفت سر کارش . انگار من دوست پسرشم! چه ناز و غمیشی هم می
یاد برای من! نکبت! رفتم نشستم روی نیم ست چرمی که اون وسط چیده بودن، روی
کاناپه روبروم دو تا دختر نشسته بودن و داشتن مجله های روی میز رو ورق می
زدن ... یکیشون که کلی گوشت اضافه داشت به اون یکی گفت: - ببین بیشتر
مصاحبه با بازیگرا رو همین احمدی انجام می ده شرط می بندم تنها کسی که
اینجا از لوکیشن گلزار خبر داره خودشه ... حالا کاش فقط پا بده! همین که تو
حرفاشون اسم گلزار رو شنیدم کنجکاو شدم و گوش تیز کردم ... اون یکی با
مجله ای که تو دستاش لوله کرده بود زد توی سر دختره و گفت: - پری ... خریا!
پا بده یعنی چی چی ؟ انگار می خَیم بریم بِش شماره بِدِیم! - خر تویٌ
احمق! دِ اِگه اون بِمونٌ آدرسا نَدِدً که از هیچ جا نیمیتونیم گیر بیاریم
... لهجه اصفهانی غلیظشون داشت منو به خنده می انداخت ... کم مونده بود غش
غش بخندم، اون یکی دختره گفت: - فوش نده که فوشِدٌ می دما! خوب این نشد یکی
دیگه! مِگه فقط این مجله آدرسی گلزارا دارِدٌ؟ محو حرف زدن اونا شده بودم
که صدای بسته شدن در اتاق سر دبیر اومد. نگام چرخید اون سمت، رضا اومد
بیرون . از جا که بلند شدم، صدای دختر تپله هم بلند شد: - وخی یاس! فک کونم
همینه! اون یکی دختره هم بلند شد و تا من اومدم برسم به رضا اونا زودتر از
من پریدن تو اتاقک رضا بیچاره اصلا منو ندید! دنبالشون راه افتادم و پشت
در اتاق ایستادم ... همون تپل تره داشت با ناز و ادا از رضا می خواست لطف
کنه و آدرس رو بده ... جالبی کار اینجا بود که دیگه لهجه نداشت ... اون یکی
دختر هم ایستاده بود کنار ... نمی دونم چرا حس می کرده این دختره استرس
داره ... دو تا دختر عشق گلزار! مث فرناز! حالمو به هم می زدن ... یه مشت
بچه که معلوم نبود قراره کی بزرگ بشن! دختره خوب که زبون ریخت رضا با یه
کلمه سرتاپاشو قهوه ای کرد: - متاسفم خانوم ... داشتم می ترکیدم از خنده
... ولی جلوی خودم رو گرفتم و رفتم تو ... دختره هنوز داشت بال بال می زد
... رضا بی توجه به اون اومد سمت من و گفت: - به! ببین کی اینجاست! چطوری
پسر؟ چه با معرفت شدی ... هر روز هر روز به من سر می زنی! بی توجه به دخترا
که هر دو داشتن با چشاشون درسته قورتم می دادن خودمو انداختم رو صندلیش و
گفتم: - باید جبران مافات کنم دیگه ... مشغول زیر و رو کردن وسایل روی میزش
شد و گفت: - دمت گرم! حالا تهران بهت خوش می گذره؟ تا کی هستی؟ -بد نبوده
... یه کم روحیه م بهتر شده ... هستم حالا یه چند روزی ... بیچاره رضا خبر
نداشت من برای چی موندگار شدم ... رضا : - ایشالا که بهترم میشه ، پس دیگه
واجب شد با اون هتله تسویه کنی و بیای خونه من ... یه کلبه خرابه داریم ...
خندیدم و گفتم : پس چی؟ وظیفته چند روز مهمونداری کنی ... تا وقتی که
تهرانم انقدر دور وبرت می چرخم تا خودت از تهران پرتم کنی بیرون ! رضا :
بابا قلمبه معرفت ! من که از دیشب فقط تحت تاثیر جبران مافاتتم ! مهمونداری
هم رو چشمم ... نگاهی به دخترا کردم ... دلو زدم به دریا و گفتم: - امروز
اومدنم اینجا یه دلیل دیگه هم داره! رضا چپ چپی به دخترا نگاه کرد و گفت: -
خانوما! من که جوابتون رو دادم ... بفرمایید دیگه ... این کار برای من
مسئولیت داره ... تا شب هم که وایسین من می گم نه ... اون یکی دختره که
ساکت تر بود اومد جلو و گفت: - آقای احمدی ... ما که نگفتیم آدرس خونه اش
رو می خوایم ... یه لوکیشنه دیگه! ما هم عین هزار نفر دیگه می خوایم بریم
اونجا دستمال تکون بدیم براش ... نمی دونم این حرفش چی توش داشت که دوستش
غش غش خندید و رفت بیرون ... دختره جلف! دختره بی توجه به دوستش اومد جلوتر
و از بین دندوناش به زور گفت: - منم ازتون خواهش می کنم ... رضا دیگه نرمش
به خرج نداد و محکم گفت: - حرفو یه بار می زنن ... بفرما بیرون خانوم! برو
از یه جا دیگه آدرس بگیر ... عجب گیری افتادیما! دختره نگاه پر نفرتی
حواله رضا کرد و رفت از اتاق بیرون ... اما صدای پچ پچ خودشو و دوستش رو
هنوز پشت پارتیشن ها می شد شنید ... رضا چرحید سمت من و گفت: - اوف! عجب
آدمایی پیدا می شنا! این گلزار هم ما رو کشت با این طرفداراش ... پوزخندی
زدم و گفتم: - یه ذره قیافه داره ... اینقدر طرفدار داره ... اگه بازیش هم
خوب بود که دیگه لابد کشته می داد! رضا خندید و گفت: - والا ... خوب حالا
کارت رو بگو ... من در خدمتم ... حالا با اون همه شعار و چرند و پرند مونده
بودم درخواستم رو چه جوری بگم! یه ذره من من کردم و دست آخر گفتم: - راستش
... منم ... آدرس لوکیشنه یکی از این بازیگرا رو می خوام ... با تعجب گفت:
- می خوای چی کار؟ - کار دارم باهاش ... - فکر کردی بری سر لوکیشن می تونی
یارو رو ببینی؟ خدا تا آدم و خبرنگار اونجان ... - نه نمی خوام باهاش حرف
بزنم ... رضا چیزی نپرس ... کار دارم ... کارم هم شخصیه ... رضا نفس رو فوت
کردم و گفت: - خوب باشه ... کیو می خوای حالا؟ یه کم به در و دیوار نگاه
کردم ... رضا زل زده به من چشمامو بستم و با حرص گفتم: - گلزار ... همین که
چشمامو باز کردم دیدم رضا داره تند تند روی کاغذ یه چیزی یادداشت می کنه
... حتی یه کلمه هم نپرسید! دمش گرم ... آدرسو گرفتم و اومدم تشکر کنم که
دختر لاغره پرید تو ... من و رضا با تعجب نگاش کردم ... دختره با نفرت به
من اشاره کرد و گفت: - فقط برای ما خلاف قوانینه! برای این آقا قانونیه
هان؟!!! اینجا هم پارتی بازی ... رضا که بیجاره مونده بود چی بگه با من من
گفت: - خانوم محترم ... - جمعش کن! خانوم محترم ... خانوم محترم ... اگه یه
کاری رو نمی کنی خوب نکن ... ولی دیگه فرق هم بین ادما نذار ... هان چیه
چشت افتاد به دو تا دختر شهرستانی؟ گفتی بذار بهشون بخندم؟ رضا خودشو جمع
کرد و گفت: - این آقا خبرنگاره ... مال یه مجله دیگه است ... حق داشتم بهش
ادرس رو بدم ... شما هم بفرما بیرون داد و هوا کنی نگهبان ساختمون رو خبر
می کنم ... بفرما خانوم ... بیچاره دختره هیچی دیگه نتونست بگه ... فقط
اینبار نگاه نفرت بارش رو به من دوخت و با دوستش که داشت دستش رو می کشید
رفت بیرون ... ببین عشق گلزار به کجا رسونده بودش! رو به رضا گفتم: -
شرمنده ... برا ی توام دردسر شد ... -بیخیال بابا ... هر چند وقت یه بار
پیش می یاد این قضایا ... می خوای تو الان برو سر لوکیشن ... من اینجا امشب
تا ساعت نه کار دارم ... بعدش برگرد تا با هم بریم خونه من ... با هتلت هم
تسویه کن ... - بیخیال بابا ... شوخی کردم مزاحمت نمی شم ... - به قول این
دختر سلیطه هه جمع کن بابا! خنده ازش خداحافظی کردم ، و زدم از اونجا
بیرون ... باید هر چه سریع تر خودمو به لوکیشن می رسوندم ... همین که از
دفتر مجله زدم بیرون دو تا دخترا رو دیدم که جلوی در کمین گرفتن ... دختر
لاغره خیز گرفت به طرفم که دختر تپله دستشو کشید و شروع کرد تند تند یه
چیزایی بهش بگه ... با افسوس سرمو برای دختره تکون دادم و خواستم یه تیکه
بارش کنم که داد کشید: - از پسرایی که عشق گلزارن متنفرم!!! کی به کی می
گفت ... با نفرت نگاش کردم و بدون حرف راهمو کشیدم رفتم ... منم از دخترایی
مثل اون بیزار بودم! بیزار! ادامه دارد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 14:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|