رمان بهار زندگی27
تا ساعت 3 که خونه بودم کسرا از محل کارش ، پنج بار با تلفن منزل و همراهم تماس گرفت تا مطمئن بشه خونه هستم . و از اونجا که بعد از بیرون رفتن از خونه تا زمان برگشت که ماشین مهران روبروی در آپارتمان متوقف شد 25 بار تماس گرفته و بی جواب مونده بود ؛ حتم داشتم که بی شباهت به یک شیر ژیان درنده نخواهد بود ! لبخندی که از تصور کسرا در هیبت یک شیر وحشی بر چهره ام نشست همزمان شد با رسیدنم پشت در و باز شدن ناگهانی در بدون اینکه زنگی رو فشار داده باشم .
لحظه ای با تعجب به دوربین آیفون نگاهی انداختم و سریع وارد آپارتمان شدم . حواس پرتی ناشی از استرسی که در درونم داشت جریان پیدا می کرد باعث شد آسانسور رو نادیده بگیرم و مسیر راه پله ها رو در پیش گرفتم . بعید می دونم در به صورت تصادفی باز شده باشه . حسی به من می گفت که همون شیر ژیان منو از پشت آیفون دیده و در رو برام باز کرده . و یه حس موذیانه تری پشت بندش گفت که حتما از قبل داشته منو می پاییده و بعید نیست مهران رو هم دیده باشه .
هر چه بیشتر به خونه خانوم جون نزدیک می شدم ضربانهای قلبم سرعت می گرفت و همین که در توسط خود کسرا به روم باز شد به این حقیقت تلخ پی بردم که خیلی جوون بودم واسه مردن ! اونم همچین مردنی ، توسط یک شیر ژیان درنده !
قدم به داخل خونه نذاشته ، دست کسرا بازومو چسبید و با قدرت منو داخل کشید . کیفم از سر شانه ام سر خورد و رسید به زمین .
- به به ! همسر با دل و جرات من ! همیشه به گشتن !
لحنش نسبتا آرام بود اما چشمان قرمزش از خشم بیداد می کرد . خانوم جون که وسط سالن ایستاده بود کمی نزدیک تر شد و محتاط گفت :
- کسرا ...
کسرا ناگهان با چنان شدتی به سمت خانوم جون برگشت که حس کردم صدای رگ به رگ شدن گردنش رو شنیدم . بازومو بیشتر فشار داد و با فریاد به خانوم جون گفت :
- این زن من هست یا نه ؟
خانوم جون حرفی نزد .
- با شما هستم خانوم جون . پرسیدم این خانوم ، زن من هست یا نه ؟
تنها جواب خانوم جون نگاه پر اقتدار و آرامشی بود که نثار کسرا شد و اونو بیش از پیش جری کرد :
- چرا جواب منو نمی دید ؟
- برای اینکه اول باید آروم بشی بعد بشینیم منطقی حرف بزنیم .
کسرا یکهو مثل دانه اسپند روی آتش شد . بازومو ول کرد . مشت دست راستشو با قدرت به کف دست چپ کوبید و با فریادی بلند تر از قبلی ها گفت :
- آروم بشم ؟ آروم ؟ داری منو بازی می دی ؟ می خوای زجرم بدی ؟ می خوای تنبیهم کنی ؟ چی رو می خوای ثابت کنی ؟ من بدبخت مادر مرده که از دیشب دارم التماست می کنم . نکردم ؟
صداش از بغض و خشم داشت می لرزید . لحظه ای مکث کرد . موهای سرشو با هر دو دست چنگ زد .
- بهت گفتم نذار باهاشون بره . گفتم بعد هر چی تو بخوای نه نمی گم . نگفتم ؟ من آروم بودم وقتی اینها رو بهت میگفتم . نبودم ؟
سرشو تکون داد و کمی آرامتر ادامه داد :
- فکر می کردم تو پشت منی . فکر می کردم مادر منی . فکر می کردم دل من برات مهمه . خواسته من . خود ِ من ! اما ...
دوباره صداش اوج گرفت و داد زد :
- اما چی نصیبم شد خانوم جون ؟ چی عایدم شد از اون آرامش ؟ اینکه پاشم بیام خونه ببینم زنمو یک ساعت زودتر فرستادی بیرون که دست من بهش نرسه ؟ که بفهمم اون همکار نره غولش پاشده اومده تا دم خونه دنبالش و قراره همونم برش گردونه ؟ که حتی یه آدرس بهم نمی دی پاشم برم دنبالش لااقل برش گردونم ؟
دستهاش از عصبانی می لرزید و رنگ چهره اش بنفش شده بود . برای لحظه ای واقعا نگرانش شدم . منتها از ترس جرات تکون خوردن نداشتم .
- اما حالا می خوام مشکلمو خودم حل کنم !
چند قدم فاصله شو با من کم کرد و دوباره بازوم رو محکم چسبید و به خانوم جون نگاه کرد :
- به روش خودم ! شما هم ...
صدای آیفون باعث شد جمله اش ناتمام بمونه . کسرا که کنار آیفون ایستاده بود بدون نگاه کردن به تصویر ، گوشی رو برداشت و بی حوصله فریاد زد :
- کیه ؟
اما لحظه ای بعد در حالیکه چهره اش هر لحظه تر تیره تر از قبل می شد و اخمی غلیظ به همه اینها اضافه شده بود نگاه دقیقشو به تصویر آیفون دوخت و گفت :
- تو اینجا چی کار می کنی ؟
از فرصت استفاده کردم و بازومو از دست شل شده کسرا بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم . چشمم به خانوم جون افتاد که با دقت به کسرا خیره شده بود .
- پریسا خواهش می کنم برگرد خونه . بعدا می آم با هم صحبت می کنیم !
پریسا ؟ با بهت و دهانی باز از تعجب برگشتم دوباره به خانوم جون نگاه کردم که گوشه لبش بالا رفته بود . داشت می خندید ؟ خدایا اینجا چه خبره ؟
- الان ؟ من الان کار دارم . باید برم جایی ! اصلا صبر کن بیام پایین خودم می رسونمت خونه !
کسرا چشماشو بست و مستاصل و درمانده دستی به پیشونیش کشید:
- خیلی خوب ... بیا بالا ... برو دم خونه من . منم الان می آم پایین .
اومد گوشی آیفون رو بذاره سرجاش اما نمی دونم پریسا چی در جواب گفت که کسرا دوباره آتش گرفت :
- اینجا چه کار داری ؟ خانوم جون حالش خوب نیست می خواد استراحت کنه ! می ریم خونه من !
با دست آزادش موهاشو چنگ زد . امشب کچل نشه خیلیه !
- یعنی چی ؟ مگه با من حرف نداری ؟
نگاه مشکوکی به خانوم جون انداخت :
- باشه برای یه وقت دیگه . خانوم جون حالش خوبه !
احتمال می دادم پریسا هم مثل من سوتی کسرا رو گرفت که ثانیه ای بعد کسرا با عصبانیت سه بار پشت سر هم گفت :
- خیلی خوب . خیلی خوب . خیلی خوب .... غلط کردم .... بیا بالا ...
گوشی آیفون رو که گذاشت با چشمانی پر از دلخوری و غیض به خانوم جون گفت :
- داری چه کار می کنی ؟ چی توی فکرت می گذره ؟ اینا همه اش نقشه توئه ...
خانوم جون اما بی توجه به کسرا رو به من کرد و گفت :
- بهار عزیزم اگه دوست نداری حضور داشته باشی می تونی تو اتاقت بمونی . پریسا متوجه نمی شه !
کسرا یکباره غرید :
- اینجا نمی مونه ! می برمش خونه خودم ..
خانوم جون سریع جواب داد :
- الان دیگه دیره . پریسا رو تو راه می بینید !
کسرا اومد سمتم و با لجاجت به مادر برزگش گفت :
- نمی بینه . از راه پله ها می ریم !
اما همینکه دوباره بازومو چسبید زنگ در خونه به صدا در اومد و هر سه نفرومونو از جا پروند . کسرا با هولو البته خشم خطاب به من گفت :
- زود برو تو اتاقت . در رو هم قفل کن
منم که با اومدن پریسا تمام ترس لحظاتی پیشم تبدیل به خشم و نفرت شده بود در حالیکه عقب عقب می رفتم خیره نگاهش کردم و با غیض و کنایه و صدایی آروم گفتم :
- خیلی دوست داشتم می موندم و دل و جرات تو رو در مقابل نامزد عزیزت می سنجیدم ! حیف که از هر جفتتون متنفرم !
و با پوزخند رومو برگردوندم و قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه برگشتم و به سمت اتاقم رفتم . اما همینکه اومدم در رو پشت سرم قفل کنم در به شدت باز شد و کسرا از و همون چارچوب با حرص و صدایی خفه گفت :
- تنفرت رو نگه دار واسه اون موقع که دارم حسابمو باهات تصفیه می کنم .
بعد کلید رو از پشت در اتاق بیرون کشید و در رو در مقابل چشمان بهت زده ام به هم کوبید و بعد از قفل کردن در رفت . اونقدر از حرکتش خشمگین شدم که یادم رفت پریسا اومده و خواستم محکم به در بکوبم و فریاد بزنم به چه حقی منو تو اتاق زندانی کرده که صدای پریسا منو به خودم آورد . دست به هوا رفته ام رو آروم روی در قرار دادم و گوش سمت راستم رو به در چسبوندم
پریسا داشت می گفت :
- نه خانوم جون لطفا بمونید . اتفاقا اومدم اینجا که شما هم حضور داشته باشید . می خوام از نوه تون پیش شما شکایت کنم .
صدای کسرا عصبی و تند به گوش رسید :
- بس کن پریسا ! خانوم جون حالش خوب نیست .بذار ..
صدای بغض دار پریسا حرف کسرا رو قطع کرد :
- منم حالم خوب نیست کسرا ... نمی بینی ؟
اونجا چه خبره ؟ درست می شنوم ؟ این صدای گریه پریساست ؟ صدای کسرا ملایم تر شد :
- خانوم جون تازه از بیمارستان مرخص شده . خواهش می کنم درک کن پریسا . بیا بریم خونه من با هم حرف بزنیم.
صدای گریه آلود پریسا اما قاطع و محکم بود :
- گفتم که نه . تو دوست داری بری خونه ات برو . من با خانوم جون حرف دارم !
خانوم جون مداخله کرد :
- کسرا بذار حرفش رو بزنه . بشین عزیز دلم .
کسرا نالید :
- خانوم جون ...
اما پریسا باز وسط صحبتش پرید . صداش می لرزید . معلوم بود که نمی تونه
گریه اشو کنترل کنه . با این حال سعی می کرد شمرده و آرام صحبت کنه :
- هیچ کس خبر نداره من امشب اومدم اینجا . می دونم بابا و مامان بعدا بفهمن
خیلی عصبانی می شن . اما این آقا دیگه به اینجام رسونده خانوم جون .
اونقدر که راضی شدم خودمو کوچیک کنم و پاشم بیام اینجا ببینم درد نوه شما
چیه که مدام ازم فرار می کنه ؟ خانوم جون ، خودتون می دونید و شاهدید که
خانواده ام عاشق کسران . بابا اونقدر که کسرا رو قبول داره و بهش بها می ده
به پرهام بها نمی ده . مامانم یه کسرا می گه ده تا از بغلش در می آد .
پروانه و علی سر اسمش قسم می خورن . خودمم که شهره عالمم ! از همون روزهای
اولی که ایشون روحشم از هیچی خبر نداشت عاشقش بودم . می خوام بگم همه این
محبتها بود و بعدش قضیه شراکت پیش اومد . می دونم که صحبت نامزدی ما بابا
رو جدی تر کرد ولی هیچ کس کسرا رو مجبور نکرده بود . خانوم جون ازش بپرسید
چندبار تو جمع خانوادگی صحبت از نامزدی ما به میون اومد و این آقا هیچ به
روی خودش نمی آورد . انگار نه انگار که یه پای قضیه اونه . من یادم نمی آد
هیچ وقت از سمت من یا خانواده ام زوری بالای سرش بوده باشه . لااقل خودشم
هیچ وقت اشاره ای بهش نکرده . همیشه هر وقت حرفی از ما زده می شه یا یه
طوری صحبت رو می پیچونه یا سعی می کنه ازش فرار کنه .مامان و بابا اولش فکر
می کردن می خواد اوضاع کاریش ثبات پیدا کنه بعد به طور جدی اقدام کنه .
خودمم فکر می کردم اونقدر ذهنش درگیره کار و پیشرفت کاری که نمی تونه رو
موضوع دیگه ای تمرکز کنه . اما هر چی می گذره به جای اینکه بیشتر و بهتر
با این مساله کنار بیاد داره بدتر می شه . طوری که حتی بابا و مامانم هم شک
کردن . فکر میکنن بین خودمون دو تا شکراب شده اما من حتی نمی تونم بهشون
بگم این آقا اصلا اونقدر بهم توجه نمی کنه و برام وقت نمی ذاره که فرصت
دعوا کردن بینمون پیش بیاد ! خانوم جون مگه ما گفتیم بیاد خواستگاری من ؟
ازش بپرسید مگه من بهش آویزون شدم و خواستم کنارم بمونه ؟ درسته من اول بهش
ابراز علاقه کردم ولی اونم هیچ وقت پسم نزد . هیچ وقت نگفت نه ! هیچ وقت
کاملا نگفت نمی خوادم . خوب اینا یعنی چی ؟ من دختر وقتی به یه پسر ابراز
علاقه می کنم و اون پسر روی خوش نشون می ده چه برداشتی باید بکنم ؟ بابای
من وقتی باهاش در مورد آینده ما دو تا صحبت می کنه و این آقا فقط گوش می ده
و گاها تایید می کنه ، چه فکری می تونه بکنه ؟ مامانم وقتی مدام بهش می گه
ایشالا داماد خودم شی و جوابش فقط یه لبخند از طرف این آقاست ماها چه طور
دیگه ای می تونیم فکر کنیم جز اینکه دل خودشم رضایت داره به این کار ؟
ولی دیگه خسته شدم از بس خوش خیال بودم . که اشکال نداره مشغله هاش زیاده .
دغدغه داره . مشکل داره . د آخه بابا فامیهای نزدیکمون هم حتی می دونن که
ما قراره با هم نامزد شیم . اما هر چی می گذره به جای اینکه جدی تر بشینه
راجب این مساله فکر کنه بدتر ازش فرار می کنه . تازه گیها که دیگه رسما
داره از من فرار می کنه . شرکتش می رم یه بهانه ای می تراشه می ره بیرون .
زنگ می زنم می گه سرم شلوغه بعدا زنگ می زنم و دیگه هم زنگ نمی زنه . خونه
می آد با بابا کار داره سرپایی می آد و انگار دنبالش کردن پا به فرار می
ذاره . می گم بریم بیرون تفریح کنیم مدام یا بهانه شما رو می گیره یا می
گه خسته ام باشه یه وقت دیگه . من که جرات ندارم باهاش در مورد آینده مون
صحبت کنم اما تازه گیها دیگه به بابا هم روی خوش نشون نمی ده و تا بابا می
آد صحبتی بکنه اخم می کنه و می خواد در بره . آخه این رسمشه خانوم جون ؟
شما بگید کجای کار ما اشتباه بوده که حالا باید انتظار این رفتار رو از ازش
داشته باشیم ؟ گاهی فکر می کنم نکنه همه اینها به خاطر پول بابام بوده ،
اما بعد پشیمون می شم و با خودم می گم کسرا اهل این حرفا نیست . از این
شخصیتها نداره . اما بعد نم یدونم چطور خودم توجیه کنم . چه دلیلی پیش این
دل صاحب مونده ام بیارم که قانع بشه . می گم شاید دلشو زدم اما آخه مگه ما
چقدر با هم در ارتباط بودیم که اصلا بخوام دلشو بزنم ؟ به خدا دیگه عقلم
کار نمی کنه خانوم جون . اومدم دست به دامن شما بشم بلکه شما یه فکری بکنید
. یه چیزی بگید . نمی خوام مجبورش کنید . بچه نیست ولی من چه کار کنم .
اصلا قضیه شراکت و پول بابام به درک . همه اش نوش جونش . تکلیف این دل عزا
گرفته ام چیه که نمی دونه دل معشوقش کدوم طرفیه ؟ تو رو خدا کسرا بگو چه
مرگته ؟ چی شده ؟ دیگه دوستم نداری ؟ از ازدواج با من پشیمون شدی ؟ اصلا
نکنه عاشق یکی دیگه شدی ؟ د آخه بابا من دارم جلوت پر پر می شم بی انصاف .
یه چیزی بگو . یه کاری بکن ....
صدای هق هقهای پریسا دل غبار گرفته و پر دردم رو به لرزه انداخت و اشکهام
بی اختیار شروع به باریدن کردند . عجب بساطی بود . در اوج گریه هم می
دونستم خیلی مضحکه ! من داشتم به سوز دل رقیب عشقیم گوش می دادم و برای
مطلومیتش خون گریه می کردم ! یه لحظه وسط گریه خنده ام گرفت . خدایی شبیه
افسانه بودیم ما ...
تا چند لحظه صدایی به جز گریه پریسا نمی اومد اما بعد این خانوم جون بود که شروع به صحبت کرد :
- پریسا دخترم آروم باش . من دیروز با پدرت صحبت کردم و می خوام بدونی که
حق رو کاملا به شما می دم . من هیچ دفاعی ندارم از کسرا بکنم . البته این
اواخر کمی درگیر بیماری من شده بود ولی با همه اینها تو و خانواده محترمت
مستحق این برخورد نبودین و نیستین .
صدای معترض کسرا لحظه ای به گوش رسید که خانوم جون در نطفه خفه اش کرد و ادامه داد :
- کسرا از بچگیش تو گرفتن تصمیمهای بزرگ مشکل داشت . متاسفانه پدر و مادرش
تا زمانی که تو قید حیات بودن نتونستن درستش کنن اما من دیروز به پدرت گفتم
امروز هم به خودت می گم که من این مشکل رو حل می کنم . کسرا رو وادار می
کنم تا هر چه زودتر تصمیم قطعیش رو بگیره و اونچه رو که می خواد انجام بده .
خوب یا بد بودنش رو تضمین نمی کنم دخترم . اینکه باب میلت باشه یا نه .
اما مادرانه یه چیزی بهت می گم سعی کن همیشه به خاطر بسپاری . مردها
وجودشون دو قسمته . یه قسمت دلشونه یه قسمت عقلشون . و یادت باشه زمانی یه
مرد رو کامل بدست می آری که عقل و دلش رو با هم بدست آورده باشی . اگر هر
کدوم از اینا نباشه تضمینی هم برای موندگاری اون مرد وجود نداره .
باز چند لحظه ای سکوت برقرار شد و این بار پریسا عاجزانه خطاب به کسرا گفت :
- تو بازم حرفی واسه گفتن نداری ؟ هیچی نمی خوای بگی ؟
کسرا تند و برنده جواب داد :
- مگه من اصلا اجازه دارم صحبت کنم ؟ ظاهرا که شما با خانوم جون صحبت داشتی !
پریسا بی توجه به کنایه کسرا دوباره پرسید :
- آخه چرا اینقدر تغییر کردی ؟ اینطوری نبودی که ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
- بس کن پریسا ! هیچی نشده . صدبار بهت گفتم . همه اش درگیری و مشغله کاریه . بیخودی شلوغش نکن !
- اونقدر زیاد که یادت می ری یه نامزد بدبخت داری که بعضی وقتها باید یه زنگ بزنی بهش و احوالشو بپرسی . چی تو
فکرته که حتی دلت واسه نامزدت تنگ هم نمی شه ؟ باور کنم همه اش کار و چیز دیگه ای نیست ؟
- اینقدر نگو نامزد نامزد ! هنوز هیچی رسمی نشده .
صدای پریسا یکباره با این حرف کسرا بالا رفت :
- می بینید خانوم جون ، می بینید ؟ بعد این همه حرفا تازه می گه ما نامزد
نیستیم هنوز ! پس چی هستیم آقا کسرا ؟ دوست دختر و دوست پسر ؟ یعنی فکر می
کنی بابای من اینقدر بی غیرته که ببینه دخترش جلوی چشماش با دوست پسرش می
ره بیرون و گردش و ارتباط داره و هیچی نمی گه ؟ یعنی واقعا تصور تو اینه ؟
که خانواده من تو رو به چشم دوست پسر من می بینن ؟ ما تو رو حتی به
فامیلهای نزدیکمون هم معرفی کردیم . کدوم خانواده ای دوست پسر دخترشونو به
جمع فامیلی می کشونن ؟ ......... خدایا دارم دیوونه می شم . من مطمئنم یه
چیزی هست . حسش می کنم . تو دیگه اون کسرای قدیم نیستی . یه مرگت هست . یه
چیزی رو داری پنهون می کنی . چشمات . چشمات بهم دروغ نمی گه ...
دوباره صدای گریه پریسا بلند شد . خانوم جون گفت :
- عزیز دلم آروم باش . با آشفتگی و عجز هیچی درست نمی شه . سعی کن آروم بشی
و منطقی به همه قضایا فکر کنی . من نمی دونم بینتون دقیقا چی گذشته . شاید
بتونم کمکتون بکنم اما خودتون دو تا بهتر از هر کس دیگه ای به روابط بین
خودتون آگاهید . پس اولین کمک رو خودتون به خودتون بکنید .
پریسا شاکی و دلخور همراه با صدایی گرفته که نشون می داد گریه اش آرام نگرفته ، گفت :
- مشکل اینجاست که فقط من می خوام حل شه ، اون نمی خواد !
صدای کسرا بلند و عصبانی به گوش رسید :
- کافیه دیگه ! یه جوری نشستن با هم حرف می زنن انگار نه انگار درباره منه و
خودمم اینجا حضور دارم ! نگران نباشید .! اگه مشکل منم خودم بلدم چطور حلش
کنم . تو هم پاشو برسونمت خونه . دیروقته !
چند لحظه صدایی نیومد . ولی بعد خانوم جون گفت :
- کسرا مهمون رو اینطوری از خونه نبر . برو یه چیزی برای پذیرایی بیار .
پریسا با صدایی گرفته از گریه گفت :
- نه ممنون خانوم جون . باید برم . گفتم که مامان بابا خبر ندارن . می ترسم نگران شن .
- شام خوردی ؟
این صدای کسرا بود که از همون پشت در قلبم رو مثل تیر نشونه گرفت . چه زود تغییر رنگ داد این کسرا !
صدای پریسا رو نشنیدم اما کسرا باز گفت :
- پاشو بریم شام بخوریم و بعد ببرمت خونه .
- با ماشین اومدم . خودم می رم .
- این وقت شب ؟ محاله . پاشو دست و روتو بشور تا بریم . پاشو دختر خوب . آفرین .
ای لعنت بر ذات روباه صفت مکارت کسرا . ببین چطور نازشو هم می کشه . پس این
چرندیات چی بود این دختره نفهم بلغور می کرد که کسرا بهم توجه نمی کنه و
ال می کنه و بل ؟ همه اش فیلمه ؟
- داری جلوی مادربزرگت آبرو داری می کنی ؟ یا می خوای گولم بزنی تا چند وقت دیگه لال بمونم و هیچی نگم ؟
آها نه خوشم اومد دختره خیلی هم پپه نیست ! کسرا چاپلوسانه جواب داد :
- هیچ کدوم خانوم . افکارت امشب پریشونه . نکنه با اون داداش الدنگت صحبت کردی اینطوری شدی ؟
صدای پرناز پریسا معترضانه گفت :
- اِ کسرا ...
- پاشو خودتو لوس نکن که دیر می شه . شما کاری ندارید با من خانوم جون یه چند ساعتی برم بیرون ؟
وای بر من ... عزت هم خوب چیزیه به خدا .... گفتن ما دخترا با حرف زود خر
می شیم ولی نه اینقدر زود دیگه ... خاک تو سرت پریسا ! هنوز اشک صورتت خشک
نشده بدبخت . بذار یک دقیقه بگذره بعد اینطور دوباره خامش شو . حس همدردی
لحظات پیشم با پریسا از بین رفت و جاشو به همون حس نفرت قدیمی داد که برام
ملموس تر بود !
کمی بعد پریسا و کسرا رفتند و منو با دنیایی از خشم و نفرت و
حسادت توی تنهایی اتاقم محبوس کردند . وقتی به خودم اومدم که خانوم جون از
پشت در داشت صدام می کرد و ازم می خواست که بیام بیرون و تازه اون موقع
بود که فهمیدم کسرای نامرد منو زندانی کرده و کلید رو هم با خودش برده !
دیگه درجه عصبانیتم زد بالا و اگه خانوم جون بهم نمی گفت که الان بهش زنگ
می زنه و ازش می خواد که زود بیاد خونه ممکن بود به دلیل اور دوز عصبانیت
جا در جا بمیرم !
اما وقتی شنیدم که گفته زود برمیگرده سعی کردم خودمو کنترل کنم و فکر کنم
که هیچ اتفاقی نیافتاده . به هر حال می شد اینطور تصور کرد خودم در رو به
روی خودم قفل کردم و حالا مثلا دارم درس می خونم . خوب برای وقت گذرونی بد
نبود . درس خوندن رو می گم . لباس عوض کردم و پشت میز نشستم . تصویر کسرا و
پریسا جلوی چشام جون گرفت . پلکهامو رو هم گذاشتم و فشارشون دادم . لعنتی .
حتما الان دارن تو یه رستوران شیک شام می خورن . تصویر یه رستوران شیک
اومد جلوی چشمم . کسرا و پریسا روبروی هم . خندان و فارغ از غم و ناراحتی
لحظاتی پیش . کسرا صورتشو برد جلو و یه چیزی دم گوش پریسا گفت و باعث شد ،
پریسا با ناز بخنده . لبمو محکم گاز گرفتم . هر گوری می خوان باشن . برن به
درک . پلکهامو باز کردم و نگاهمو به سطور کتاب دوختم . پریسا و کسرا جلوی
خونه پریسا تو ماشین نشستن . نگاه کسرا عاشقونه صورت پریسا رو زیر نور
مهتاب کاووش میکنه . یه چیزی می گه . پریسا سرشو می اندازه پایین . سر کسرا
کم کم نزدیک صورت پریسا می شه . صورت پریسا هنوز پایینه . حالا سر کسرا
کاملا نزدیک صورت پریسا قرار گرفته و لبهاش ... لبهاش .... وای خدا ....
نه ...
سرمو با شدت تکون دادم . لعنت به تو کسرا . لعنت به تو پریسا . لعنت به هر
جفتتون ... سرمو روی میز گذاشتم و اجازه دادم تا اشک مثل همیشه کمی از درد
قلبمو با خودش ببره .
نگاهم از صفحات کتاب به سمت عقربه های ساعت کشیده شد . یک بامداد بود و
هنوز از کسرا خبری نشده بود . بیچاره خانوم جون چند بار تماس گرفته ولی هر
بار توسط کسرا پیچونده می شد با این وعده که به زودی بر می گرده و الان
دقیقا چهار ساعت از زمانی که رفت می گذره و این "به زودی" هنوز نرسیده !
من نمیدونم یه شام خوردن این همه طول داره ؟ گوشه یکی از صفحات کتاب رو با
عصبانیت توی دستم تا کردم و محکم فشارش دادم . پس من چی ؟ منکه چهار ساعته
توی این اتاق محبوسم و حتی نتونستم یه لیوان آب بخورم ؟ اصلا حواسش به من
هست ؟ یه تای دیگه به صفحه زدم بلکه حرصم رو یه طوری بخوابونم . حالا همه
اینها به کنار ، من حتی دستشویی هم نتونستم برم ! فکر دستشویی مثل یک جرقه
باعث شد دوباره آمپرم به سقف بچسبه و حالم از ناراحتی به عصبانیت تغییر
فاز بده . یک ساعتی می شد که نیاز به دستشویی داشتم و هر چه می گذشت شرایط
برام سخت تر می شد . خانوم جون تا کمی پیش که بیدار بود مدام به هم سر می
زد . اگرچه هیچ نمی تونست برام بکنه! هم من هم خانوم جون فهمیده بودیم که
این کار کسرا در واقع تلافی همدستی ما برای اتفاقات امروز بوده .
وقتی ساعت از یک به یک و چهل و پنج دقیقه رسید دیگه کم کم نگران شدم .
البته که نگران کسرا نبودم . اون می تونست بره درک . نگران اون حجم از
مایعات بدنم شدم که نیاز به خروج اضطراری داشتند !!! و به نظر می رسید لحظه
به لحظه به این حجم داره افزوده می شه . خدایا اگه تا صبح نیاد خونه من
چکار کنم ! نصف شبی کی رو بیدار کنیم به دادمون برسه ! من تا صبح هلاک می
شم.
با اضطراب شروع کردم تو اتاق قدم زدن . اینطوری کنترل اون حجم مایعات راحت
تر به نظر می رسید . خانوم جونو بیدار کنم ؟ آخه اون که کاری نمی تونه بکنه
. کاش شماره مرضیه رو داشتم . حداقل زنگ می زدم بهش ازش می خواستم آقا
اسماعیل رو بفرسته بیاد بالا این در رو برام باز کنه . آخه چرا زودتر به
این فکر نیافتادم ! حتما ایده های خلاقانه باید نصف شب به سراغم بیان ؟
لعنتی من چه می دونستم این کسرای بیشعور قرار اینطوری ما رو بپیچونه ! براش
دارم ... امیدوارم یه روزی همچین محتاج توالت بشه که ...
- چی شده ؟
با ترس به سمت صدا برگشتم . کسرا تو چارچوب ایستاده و با بهت داشت به راه
رفتنهای تند و عصبیم که همراه زمزمه های زیر لبیم بود ،نگاه می کرد . اما
من با دیدن در گشوده شده انگار درهای بهشت به روم باز شده باشه به سرعت به
سمتش هجوم بردم و در حالیکه وحشیانه کنارش می زدم زیر لب دو سه تا ناسزای
درشت هم بارش کردم و به سرعت به سمت دستشویی پرواز کردم . آه خدا رو شکر به
اهمیت توالت تو زندگیم پی نبرده بودم که بردم .
بعد از دستشویی اینبار شکمم ملتمسانه منو به سمت آشپزخانه کشوند تا بلکه با
لقمه ای نون به قار و قور به راه افتاده اش خاتمه بدم و این شد که وقتی
دوباره به اتاق برگشتم نیم ساعتی گذشته بود .
- تو اینجا چی کار می کنی ؟
این کسرا می خواست امشب منو سکته بده . آخه با لباسهای تو خونه اش روی تخت
اتاقم زیر پتو خیلی راحت واسه خودش دراز کشیده بود . با پرسش من پلکهای
خمارشو باز کرد و موذیانه گفت :
- اومدم بخوابم . اون چراغو خاموش کن و بیا !
- بلههههه؟
با صدای نیمه بلند من چشماش کامل باز شد و با لحنی عصبانی گفت :
- هیس چه خبرته . می خوای خانوم جونو بیدار کنی ؟
دستامو به کمرم زدم . مطمئن بودم قصد اذیت کردنم رو داره ولی دیگه ظرفیتم واسه امشب پر بود !
- پاشو برو از اتاق من بیرون !
- گفتم داد و بیداد نکن و بیا مثل یک زن خوب کنار شوهرت بخواب !
نفهمیدم چطور از دهنم پرید :
- خفه شو !
کسرا یکهو بلند شد و روی تخت نشست . چشماشو ریز کرد و تهدید آمیز نگاهم کرد :
- چی گفتی ؟
- پاشو برو بیرون کسرا . حوصله شوخی ندارم !
همونطور تهدید آمیز گفت :
- فکر کردی من دارم ؟
بعد سریع از جاش بلند شد و قبل از اینکه بفهمم می خواد چی کار کنه از کنارم
رد و در رو قفل کرد و کلید رو دوباره توی جیب شلوار گرمکنش چپوند و به
سمت تخت رفت و روش دراز کشید .
- این کارا یعنی چی ؟
داشتم دیوانه می شدم . با همون چشمان بسته جواب داد :
- کدوم کارا عزیزم ؟
صدام از خشم دورگه شد :
- همینکه اومدی اینجا خوابیدی و در رو هم قفل کردی ؟
لای چشاش باز شد . دیگه از خماری لحظاتی پیش تو چشاش خبری نبود .
- چقدر حرف می زنی نصف شبی . گفتم اون چراغو خاموش کن و بیا تا نیومدم با زور بیارمت !
- من با تو اینجا نمیخوابم !
دوباره روی تخت نشست . دیگه خونسرد نبود :
- مثل اینکه روش تنبیهی ملایم رو نمی پسندی و حتما باید خشن برخورد کنم . نه ؟
- من این چیزا حالیم نیست . گفتم برو بیرون . همین الان !
- تا 10 می شمرم اگه اومدی مثل بچه آدم اینجا کنارم خوابیدی که از غلطای
زیادیه امروزت ، خیلی بزرگوارانه می گذرم و گرنه دیگه تضمین نمی کنم خیلی
نجیبانه باهات برخورد کنم .
لبخند خبیثانه ای زد و شمارش رو شروع کرد :
- یک ،
ته دلم ترسیدم اما به روم نیاوردم در عوض پررو گفتم :
- مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
- دو ،
سرشو کج کرد و با لحن حرص درآری گفت :
- حالا ببین . سه ،
یه قدم رفتم عقب . با اینکه کسرا هنوز روی تخت نشسته بود .
- هیچ کاری نمی تونی بکنی .
- چهار ،
- یه داد می زنم خانوم جون می آد و حسابت رو می رسه .
- پنج ،
با بی رحمی و موذیگری نگاهم کرد :
- فقط دلم میخواد نیای . شش ،
سعی کردم بخندم:
- اوه ترسیدم . چه وحشتناک !
لبخند خبیثش پررنگ شد .
- هفت ،
- کسرا به خدا بخوای مسخره بازی در بیاری ...
ابروهاش رفت بالا
- هشت ،
به سرعت رفتم کنار تخت .
- اون کلید رو رد کن بیاد .
چشاش برق زد .
- نه ،
دستمو دراز کردم به سمتش :
- زود .
- ده !
چشم تو چشم شدیم . چشمای ترسیده من تو چشمای عصیانگر اون و بعد تو یک حرکت
غافلگیرانه مچ دست دراز شده امو با قدرت کشید و وقتی تعادلم از دست رفت
تمام هیکلم روگرفت و روی تخت کوبوند . برای لحظه ای اونقدر غافلگیر شدم که
نتونستم عکس العملی نشون بدم . روم خم شد .
- خوب ...
از فاصله نزدیک نگاهم کرد . یک نگاه شرور و خبیث . انگار تازه موقعیتم رو
فهمیدم . ضربان قلبم بالا رفت . دست و پا زدم . پاهامو با یک پاش و دستامو
با یک دستش مهار کرد . با لبخند موذیانه ادامه داد :
- چه غذای لذیذی دارم امشب من ... یه خاله سوسکه سیاه کوچولو ...
هنوز امیدوارنه داشتم شانسمو برای رهایی امتحان می کردم .
- دست و پا نزن عزیزم ... دیگه تو تار آقای عنکبوت گیر افتادی .
و خنده کثیفی کرد که باعث شد بگم :
- چندش ... ولم کن تا داد نزدم ...
حرفم بر خلاف همیشه که زود عصبانی می شد ، هیچ تاثیری روش نداشت . در عوض در هیبت یک عوضی خونسرد گفت :
- میدونی سزای خاله سوسکهایی که به حرف آقای عنکبوتشون گوش نمی دن و سرخود هر کار بخوان می کنن ، چیه ؟
ناخودآگاه مثل بچه کوچولوها لب برچیدم .
- به خدا داد می زنم ها ...
سرشو نزدیکتر آورد :
- قبل از اینکه داد بزنی خودم یه لقمه چپت کردم کوچولو
و بعد محکم لبشو روی لبم گذاشت و منو بوسید . برخلاف بوسه های قبلی که با
اشک و آه و ناله همراه بودن این بوسه خشن طولانی و انتقامجویانه بود . با
گرمایی زیاد که از درون ملتهب کسرا نشات می گرفت . اگرچه عاشقانه آرامی
نبود اما دمای بدن و ضربانهای قلبم رو بالا برده بود . بلاخره بعد از
دقایقی لبهای بی نوام رو رها کرد . نگاهی از سر لذت و رضایت بهم انداخت :
- حیف که امشب خیلی خسته ام و گرنه چیزی ازت باقی نمی ذاشتم !
روی تخت کنارم دراز کشید . در حالیکه هنوز یک دست و یک پاش منو زنجیر کرده
بود . خوب مثل اینکه به خیر گذشت . اگرجه از اولشم حس می کردم که پاشو از
گلیمش درازتر نمی کنه . حالا که آرامتر شده بود راحت تر می تونستم ازش
فاصله بگیرم . کمی تکون خوردم .
- آروم بگیر بخواب . درسته که قرار نیست بخورمت ، اما قرارم نیست آزادت کنم !
ابلهانه گفتم :
- می خوام برم چراغو خاموش کنم !
تو جاش نیم خیز شد . دستشو از پشت تاج تخت برد روی دیوار و ثانیه ای بعد اتاق خاموش بود .
- اینم از چراغ .
نه مثل اینکه جدی جدی امشب نمی خواست ولم کنه . در حالیکه من اصلا آمادگی
اینهمه نزدیکی به کسرا رو نداشتم ! یک شب کامل تو آغوش کسرا تا صبح .
دیوانه می شدم که ! سعی کردم از در وجدان رامش کنم .
- کسرا بذار برم . قرار ما این نبود . گفتی اذیتم نمی کنی ! یادت نمی آد ؟
- من یادم نمی آد دو ساعت پیش چه کار کردم . نصف شبی قول و قرار یادم می آری ؟
جوابش باعث شد به یاد دوساعت پیش و البته گردش دو نفره اش با پریسا بیافتم . جوش آوردم . پشتمو بهش کردم و به پهلو شدم :
- دو ساعت پیش که با پریسا خانومتون در حال گردش و تفریح بودید . یادتون نمی آد؟
از پشت بغلم کرد و بهم چسبید . لرزش خفیفی بدنم رو فرا گرفت . با لحنی عجیب زیر گوشم گفت :
- من وقتی پیش توام همه چیز یادم می ره .
یک آن تمام هستی ام به پرواز در اومد ، تمام رویاهم رنگی شد و تما آرزوهام
رسیدنی . خدایا من امشب تا صبح دوام می آرم یعنی ؟ هدفت از این کارا و
حرفا چیه کسرا؟ منو به بازی گرفتی ؟یه لحظه دهان باز کردم اینا رو ازش
بپرسم اما دلم نیومد آرامش این لحظات رو با چنین سئوالهای خانمان سوزی بر
باد بدم . سئوالاتی که مطمئن نبودم جوابهاشون به نفعم باشه . و من ابلهانه و
کودکانه دلم می خواست یک امشب رو تا صبح رویاهای رنگی ببینم . تو گرمترین و
امن ترین آغوش دنیا . با زیباترین زمزمه های شنیدنی عمرم .
با تمام اینها دلم نمی خواست کسرا رام شدن منو و رخوت و آرامشی که کم کم داشتم دچارش می شدم رو ببینه . پس با قهر و کنایه پرسیدم :
- حالا با پریسا جون بهتون خوش گذشت ؟
سرش رو کمی بلند کرد نفسهای داغش به گوشم خورد و گرمای لبش به کنار گوشم !
مکث کرد ، مشامشو با یک نفس عمیق پر کرد و بعد آهسته لبهاشو جدا کرد .
- نه به خوشی که با شما بهم گذشت !!!!!
این بار لرزش بدنم رو کسرا هم فهمید چون محکمتر در آغوشم گرفت و سعی کرد
آرامم کنه . ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم که دودمانم رو بر باد بده .و برای
همین با ساکت شدم . دلم نمی خواست بخوابم . دوست داشتم تا خود صبح بیدار
باشم و گرمای این آغوش ناب رو ذره ذره به روح تشنه ام تزریق کنم . حیف نبود
خواب وقتی معلوم نبود که فردا روزی دیگه اصلا این آغوش رو داشته باشم یا
نه .چشام خیس شد . آهی از سر ناراحتی کشیدم و چشامو بستم .
- این چه عطریه که زدی ؟
یکهو چشامو باز کردم :
- عطر نیست . اسپریه !
قلبم دوباره به تالاپ و تولوپ افتاد که این بار با چه نجوای عاشقانه ای می خواد روحمو به بازی بگیره که ناگهان گفت :
- هر چی هست ، عوضش کن . از بوش خوشم نمی آد !
. یعنی واقعا این مردا بلد نیستن یه کم بیشتر تو نقشهای رمانتیک فرو برن ؟ سرمو کمی به سمتش متمایل کردم و با حرص گفتم :
- به خاطر اینکه کاربری حشره کش داره ! برای کشتن عنکبوتهایی که سوسکا رو به دام می اندازن !
باز یه بوسه دیگه ای روی گردنم گذاشت و با صدایی آمیخته به خنده گفت :
- مطمئنی کاربری دیگه ای نداشته این اسپری ات ؟
از لحن شیطنت بارش گر گرفتم و زبانم بسته شد . کلا امشب بی خیال حرف زدن می
شدم سنگین تر بودم . این کسرا امشب از هر راهی می رفتی سمتش به یه چیز می
خواست برسه ! لعنت بر ذهن منحرف !
دقایقی بعد صدای نفسهای آرام و منظم کسرا نشان می داد که به خواب رفته .
چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . خوب حالا من چکار کنم ؟ آها قرار بود تا
صبح بیدار بمونم و از عطر نفسها و گرمای تن کسرا برای روز مبادام ذخیره کنم
.خمیازه کشیدم . اه لعنتی . یه خمیازه دیگه . گمونم زیادی برای رمانتیک
بودن خسته ام . ذهنم کم کم تو خلسه خواب فرو رفت . این صدای چیه به پنجره
می خوره ؟ ...
وای باران ... باران ... شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست