بعد از اینکه همه مهمونا اومدن، رفتم پای کامپیوتری که تو اتاق امین بود نشستم و یه گله آدمم پشت سرم میخ شده بودن رو مانیتور...! زیر چشمی بهشون نگاه کردم...همه صندلی منو چسبیده بودن و داشتن اظهار نظر می کردن که چیکار باید کنم...! خنده ام گرفته بود ولی استرس نمی ذاشت لبخند بزنم... آرمینا "هیس"ی گفت و همه ساکت شدن...کد و مشخصات و ... رو وارد کردم و منتظر شدیم...آرمینا دستای سردمو گرفته بود و با انگشت شستش با انگشتام بازی می کرد...وقتی جوابا اومد یه لحظه نفسم بند اومد...حضار محترم یه هیــــــن بلند بالا گفتن که آرمینا با شوق و ذوق گفت:
ـ رزیتـــــا قبـــــــول شدی...!
با این حرف همه دست زدن و جوونا هم که پشتی صندلی رو گرفته بودن، شروع کردن به دیوونه وار تکون دادنش...خنده ام گرفت بود به زور از رو صندلی بلند شدم و همراه آرمینا جیغ خفیفی کشیدم و پریدم بغلش...! خیلی خوشحال شده بودم خیلی زیاد...رتبه ام عالی شده بود ، عالی...می دونستم نتیجه این همه خوندن بایدم دو رقمی باشه...! البته 99لب مرزه...! ولی قبولم دیگه ، تو رشته مورد علاقه ام...خدایا شکرت...وای الان باید این خبرو به شهاب بدم...انگار همه چی رو فراموش کرده بودم، صدای ضبط ، مکالمه ی قبلیم با خاله، شادی بچه ها...از بغل آرمینا اومدم بیرون و حمله کردم به تلفن....تند تند شماره گرفتم و منتظر شدم...بعد دو بوق صدای عمو مهدی تو گوشی پیچید...
من ـ ســـــــلام عمو...
عمو با همون آرامش همیشگی اش حرف می زد...ولی اینبار غمگین تر...
عمو ـ سلام رزیتا خوبی؟!
یکم از هیجانم کم شد...ولی خودمو نباختم و گفتم:
ـ عالی ام...عمو میشه گوشیو بدین به شهاب...باید یه خبر خیلی مهمو بهش بدم...
عمو دوباره مکث کرد...از این مکثای پشت تلفن متنفر بودم...اینبار تمام هیجانم فروکش کرد...سرد شدم...با یه صدای زار و ضعیف گفتم:
ـ عمو؟!
عمو ـ رزیتا...شهاب نیست....
قلبم ریخت...
من ـ شهاب کجاست؟!
عمو ـ تو بیمارستانه....دکترا...امید زیادی...برای بهبودش ندارن...
چشام سیاهی رفت و گوشی از دستم افتاد...صداها همه ناواضح شد...بغض داشتم ولی هیچ اشکی از چشمم نمیومد...فقط گریه می تونست آرومم کنه...برام مهم نبود میون این همه آدم گریه ام بگیره....اما دریغ از یه قطره اشک....یادِ یه تیکه از آهنگ از داریوش افتادم...
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم، اشکشو کم میاره...
و دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم....
***
گریه ی یکی رو مخم بود...با چند قطره آبی که به صورتم خورد چشامو باز کردم...تا اومدم اطرافمو آنالیز کنم رفتم بغل یه نفر...
مامان ـ دخترم چی شدی یهو؟!
سرم خیلی درد می کرد...با یه دستم سرمو می مالیدم و با اون یکی دستم پشت مادرمو می مالیدم تا آروم شه...
من ـ ببخشید مامان فکر کنم خبر قبولیم یکم زیادی هیجان داشت واسم از حال رفتم...
مامان بازوهامو گرفت و از خودش جدام کرد و با دقت به چشای خسته و غمگینم زل زد...
زیر لب گفت:
ـ باز زنگ زدی به اونا آره...؟!
سرمو انداختم پایین...همه ساکت شدن...عصبانی شدم از اینکه دارن به حرفامون گوش می دن...نمی خواستم، واقعا نمی خواستم سرشون داد بزنم ولی یهو گفتم:
ـ چیه؟! مگه سینماست اینطوری زل زدید به ما؟! برید به ادامه جشنتون برسید این فضولیا به شما نیومده...
خیلیا جا خوردن...ولی خیلیای دیگه درک کردن...ارزش کسایی که درک کردن برام خیلی بالا تر بود... همه رفتن و یه فرصت پیش اومد تا راحت تر با مامانم صحبت کنم...
من ـ مامان...عمو گفت...گفتش دکترا امیدی به بهبودش ندارن...دارم دیوونه می شم مامان ، بدتر از اونم اینه که همه این دردا رو باید تو خودم بریزم...
بالاخره یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد و اومد پایین و مامان با نوک انگشتش اشکمو پاک کرد...
دستای لرزونمو تو دستش گرفت و گفت:
ـ دخترم...مگه تو به خدا اعتقاد نداری؟
من ـ چرا بیشتر از هرچی...چرا همچین حرفی می زنی؟
مامان ـ پس چرا داری به حرف یه مشت دکتر دل خوش می کنی؟ خدا بزرگه رزیتا...حتما تو کار خدا یه حکمتی هست...اگه به خواستت رسیدی یعنی نعمت خدا نصیبت شده ولی اگه نرسیدی...حتما یه حکمتی توش هست...شاید حکمت این دوری هم اینه که تو به احساسات نسبت به شهاب پی ببری...هوم؟

چیزی نگفتم و سرمو گذاشتم رو سینه مامانم...درست نبود با آبغوره گرفتن اعصاب مامانمو خرد کنم و یه مشت آدم رو شکاک کنم تا دوباره برام شایعه بسازن...به خاطر همین از بغل مامانم اومدم بیرون و گونه اشو بوسیدم و باهم رفتیم بیرون....اونشب یه جوری نقش بازی می کردم که خودمم باورم شده بود هیچ غمی ندارم و فقط به خاطر هیجان فشارم افتاده...و بزرگترین شادی امشبم این بود که کسی نفهمیده بود چقدر ناراحتم و به راحتی دلیلمو باور کرده بودن...همین و بس...


ـ رزیتا، رزیتا یه لحظه ....
با خشم برگشتم طرف سپهر...از اون شب مهمونی تا حالا ولم نکرده...همش آویزون من و دوستامه...با یاسمن کاملا قطع رابطه کردم...چون مطمئنم همکلاسی من تو دانشگاه نمی شه و این باعث خوشحالیم میشه...یه هفته اس که دانشگاها باز شده...دوباره ما سه تا یعنی من و آری و مهرناز تو یه کلاس افتادیم، کلاسامونو همه رو باهم برداشتیم...!
با دستی که رو شونه ام قرار گرفت و منو برگردوند به خودم اومدم...حالا روبه روی یه جفت چشم قهوه ای قرار گرفته بودم...
من ـ سپهر ولم کن خوبیت نداره اینجا...
سپهر مچ دستمو گرفت و گفت:
ـ پس بریم یه جای دیگه...
به سختی مچ دستمو آزاد کردم و گفتم:
ـ خفه شو سپهر...یه ماهه داری میری و میای...بسه دیگه...! گفتم جواب من ، نَهِ...!
سپهر ـ رزیتا چرا نمی خوای گوش کنی؟ به خدا من عاشقتم...
شروع کردم به شقیقه هامو مالیدن...خسته شده بودم از این همه دروغ شنیدن...دروغم که حناق نیست!!!
بدون حرف دوباره راهمو پیش گرفتم...باید می رفتم پیش آرمینا ولی مگه سپهر می ذاشت...
سپهر بازومو گرفت و گفت:
ـ هرکاری بگی می کنم فقط یکم بیشتر فکر کن...
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ به خواسته تو یا مادرت؟
انگشتای سپهر شل شد و بازومو رها کرد...می دونستم...ازدواج خواسته قلبی سپهر نبود...پسری تنوع طلب مگه ازدواج سرش می شه...تابلو بود که این خواسته زنعموئه...خوشحال از اینکه حقیقت رو کوبیدم تو صورتش خواستم برم که دوباره بازومو گرفت...کلافه پوفی کردم وگفتم:
ـ باز چه مرگته؟!
سپهر ـ رزیتا...بیا یه هفته امتحانی باهم باشیم شاید نظرت...
هنوز حرفش کامل نشده بود یکی زدم تو گوشش تا دیگه از این فکرا نکنه...
سپهر ـ دِ آخه چرا می زنی نامرد؟
خنده ام گرفت...سپهر همیشه اینطوری بود تا می زدمش صحبت می کرد به جای اینکه خجالت بکشه...نکبت...!
خیلی داشتم سعی می کردم تا خنده ام نگیره و جدی گفتم:
ـ فکر کنم جوابتو گرفتی...
و راهمو گرفتم و رفتم...هفته پیش سپهر اومده بود خواستگاری...فکر می کرد دست رد به سینه اش نمی زنم...البته بهتره بگم مامانش همه کارش بود...برای یه لحظه فکر کردم نکنه قراره با مادرش ازدواج کنم؟! ولی من آب پاکی رو ریختم رو دست مادرش و گفتم:
ـ کجای دنیا از یه خانوم متاهل خواستگاری می کنن؟!
با این حرفم سالن ساکت شد...این حرفو بهش زدم تا بفهمه من هنوز عاشق شهابم...زن شهابم...تا اینو گفتم بلند شدن و رفتن...مامان بابام هیچی نگفتن...ولی این سکوتشون نشون از این بود که از جوابم راضین...خودمم راضی بودم، بهتره اول پسرشون رو بشناسن...من بهتر از هرکس می دونم الان تو دلش چه خبره...کافیه یه بار باهاش بری بیرون، متوجه نگاه هیزش نسبت به دخترا می شی...اینو تو مهمونی فهمیده بودم...همه نگاهش به دخترای فامیل بود....
رفتم پیش آرمینا...تا منو دید با کلاسورش کوبید تو فرق سرم...
من ـ چرا می زنی؟
ساعتشو نشونم داد و گفت:
ـ می دونی ساعت چنده؟! بیست دقیقه اس منو کاشتی اینجا...یکم دیگه نمیومدی مطمئناً سبز می شدم...!
خندیدم و باهم رفتیم سوار اتوبوس بشیم...
استادمون مسن بود....مرد بد اخلاق و خشکی بود که دومی نداشت...! اما وقتی کلاس تموم می شد و دانشجوهاش می رفتن تا ازش سوال کنن انگار خوش رو تر می شد و حتی دیده شده که باهاشون شوخی هم می کنه...!!!!!! ههه..!!!
من و آرمینا تا وارد کلاس شدیم دوستای جدیدمون زود تند سریع اومدن طرفمون...از پارمیس و نسیم خبری نداشتم ولی سارا...سارا بالاخره به آرزوش رسید و با شایان نامزد کرد...امیر و آرمینا هم الان نامزدن و امیر هم تو کلاسمون هست...علیررضا قراره هفته بعد بیاد خواستگاری مهرناز...به خاطر همین این مهرناز خانوم جدیدا کم پیدا شدن...اینو هزار بارم به خودش گفتم...ولی فعلا تنها کسی که تکلیفش معلوم نیست منم...
مژگان و منیژه دوتا خواهر دو قلو بودن...هردوشون خیلی مهربون بودن ولی مژگان دختر آرومی بود و منیژه خیلی شیطون بود...اکیپ ما یعنی مهرناز و من و آرمینا و مژی و منیژه ، خیلی تو چشم بود...تو دانشگاه فقط ما بودیم که زود باهم اُخت شدیم و حسابی شیطونی کردیم...به طوری که همه مارو می شناسن...هرچند سال اولی هستیم...تا مارو می بینن می گن " اِ، منیژه اینا اومدن...!"
گروه مارو به اسم منیژه می شناسن...چون منیژه بیشتر از همه شیطونی می کنه...دیگه مثه قبل نمی تونم تو چشم باشم ولی بازم شیطونیای خودمو دارم...آرمینا هم فهمیده و به خاطر همین همراهیم می کنه...همه مکمل همیم...ولی سرکلاس باید درس گوش داد...من که همیشه همینطورم...به خاطر شهاب...ولی دیگه از شهاب نا امید شدم...دیگه کنار اومدم که هیچ وقت نمی بینمش...کنار نیومدم اما خب...به هرحال هر روز و شب هم خودم به خودم یادآوری می کنم هم سپهر بهم یادآوری می کنه که دیگه هیچ وقت شهابو نمی بینم...هرشب واسش دعا می کنم...ولی نمی دونم برای زنده اش دعا کنم یا واسه اون دنیاش...؟!
منیژه ـ رزی؟! رفتی تو فکر دخملکم؟!
من ـ آخ ببخشید ذهنم یکم مشغوله...
منیژه ـ خبرت...!
خنده ام گرفت و همه رفتیم سر جاهامون...آرش ، همکلاسیم مثه همیشه بهم چشمک زد...بی توجه بهش نشستم سرجام...بچه ها می گفتن از من خوشش میاد...ولی من نسبت به همه بی تفاوت بودم...حتی خوشگل ترین پسر دانشگاه...هرچند انگشت کوچیکه ی شهابم نمی شه...
بعد چند دقیقه ،امیر هم اومد...آرمینا بهش چشمکی زد و امیر لبخندی زد و براش بوس فرستاد...!
سقلمه ای به آرمینا زدم و زیر گوشش زمزمه کردم:
ـ چه شوهر لوسی داری...
خندید و گفت:
ـ حسود...
واقعا هم حسودی می کردم...من چیم از آرمینا کمتره که لایقه خوشبختی نیستم؟ لایق شهابو داشتن؟ آهی کشیدم و با انگشتام بازی کردم...بالاخره استاد اومد...همه به احترامش بلند شدیم...
***
ثنا ـ چی میگی؟!
به چشمای مشکی اش نگاه کردم...رنگش مثه شهاب بود...
من ـ راست می گم...
ثنا ـ خیلی خری...
من ـ مرسی نظر لطفته...!
ثنا ـ دختر این همه مدت نگفته بودی به من؟!
من ـ می گفتم که چی بشه؟! الانم خودت از زیر زبونم کشیدی بیرون...
ثنا ـ واسه اینکه قیافه ات داد می زنه...مثه ننه مرده ها پاشدی اومدی کافی شاپ... شدی مثه میت...
من ـ حسش نیست...همینطوری خوشگلم...! ( و خندیدم و یه قلوپ از چاییمو خوردم)
ثنا ـ آره خوشگلی...ولی دیگه تو چشات اون همه نشاط و زندگی موج نمی زنه...شده مثه یه جفت شیشه بی روح و سرد...
چیزی نگفتم و دستمو دور لیوان گرم چاییم حلقه کردم...با اینکه تو مهرماه بودیم، ولی هوا عجیب سرد بود...تولدم هم نزدیک بود اما...دیگه هیچ شوق و ذوقی واسش نداشتم...به مامانمم گفته بودم صداشو در نیاره...
ثنا دستشو گذاشت رو انگشتای سردم و گفت:
ـ تو خیلی بی روح شدی...انگار اصلا حس نداری...
من ـ می گی چیکار کنم؟! ثنا بذار به حال خودم باشم...عزیزمو از دست دادم...خوب میشم...به خدا خوب میشم ولی بذار تو حال خودم باشم...
ثنا به آرومی دستشو از رو دستم برداشت و گفت:
ـ هرجور راحتی...
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:
ـ رزیتا این کادوی تولدته...ببین خوشگلم من باید برم، باشه؟!
لبخندی زدم و سری تکون دادم...منو بوسید و خداحافظی کرد و رفت...
همونطور بی حرکت سرجام موندم و به بخار چاییم خیره شدم...آستین سویی شرتمو تو مشتم گرفتم و پول چایی و کیک رو حساب کردم و از کافی شاپ زدم بیرون...
تنهایی تو خیابونا قدم می زدم...روحم زیادی پیر شده بود...این روزای بی شهاب خیلی سخت بهم می گذشت...هیچ چیز، حتی دانشگاه هم برام تازگی نداشت...رفتم طرف یه کیوسک تلفن...شماره شهاب اینارو گرفتم...اینبار دیگه از جواب دادنم گذشته بود...فقط صدای بوقو می شنیدم...جای صدای شهاب...یعنی اینقدر حالش بد بود؟!
دیگه عادت کردم که صدای بوق بشنوم...و همینطور به اشکایی که بی اجازه مهمون چشام می شدن...دماغمو بالا کشیدم و به راهم ادامه دادم...برای یه تاکسی دست تکون دادم...دیگه سردم شده بود...یه ماشین برام وایساد...سوار شدم و رفتم خونه...
سلامی کردم و همه با خوش رویی جوابمو دادن...مامان واسم چایی آورد...دوباره دستامو دورش حلقه کردم...انگار نه انگار با ثنا هم چایی خوردم...! عین این معتادا...! معتاد به شهاب ، ترکش خیلی سخته...الان خمار خمارم...!
به فکر خودم خندیدم...یه خنده ی بی جون...چاییو به لبم نزدیک کردم که امین از بالا اومد...اونم خیلی آشفته بود...می دونستم از دوریه شهرزاد اینطوری شده...سری تکون دادم...چقدر خونه سوت و کوره...
من ـ امین چایی می خوری؟ من هنوز لب نزدم...
امین ـ نه مرسی خواهری...من دارم می رم بیرون...
نفس عمیقی کشیدم و چاییمو خوردم...
مامان ـ واسه تولدت چیکار می کنی؟
من ـ هیچی...دیگه 20 سالمه...تولد می خوام واسه کجام؟!

مامان دیگه چیزی نگفت...منم رفتم بالا تا رو پروژه ام کار کنم...یه هفته دیگه تولدم بود...


با صدای در سرمو از رو جزوه ام بلند کردم...امین بود...با یه لبخند عمیق اومده بود تو اتاقم و یهو رفت سمت کشوم و دنبال چیزی می گشت...
من ـ امین دنبال چی می گردی؟! نکن بهم ریختی کشومو! گندت بزنن..!
امین ـ دِهَه چقدر غر می زنی دختر...پیرزن...!
خنده ام گرفت...اصلا معلوم نیست چشه...یه موقع شاده ، یه وقت میره تو فاز دپرسی...پوفی کردم و بیخیالِ امین شدم و به درسم رسیدم...فردا باید اینو کامل تحویل استاد بدم...
***
ـ دروغ؟!
منیژه ـ نه به جون تو...!
من ـ به جون خودت بیــــــژور!
منیژه ـ جمع کن لب و لوچه رو بابا رزی...!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ اه نکبت لیاقت نداری واست خوشحالی کنم....!
منیژه ـ صدسال سیاه نمی خوام واسم شادی کنی مسخره...!
من ـ حالا کی هست این آقای بدبخت؟!
منیژه با پاش محکم زد تو ساق پام ...از درد خم شدم حالا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم...منیژه اس دیگه...
من ـ درد بگیری...
منیژه ـ تو بگیری...!
آرمینا ـ چتونه شما دوتا؟!
من ـ آرمینا حالا فهمیدم دوتا ادم باحال همدیگه رو خنثی می کنن...!
منیژه ـ الهی بترکی...!
من ـ هی فحش می ده من هیچی بهش نمی گم...!
آرمینا هی می خندید منم ساق پامو میمالیدم بلکه از دردش کم شه...
مهرناز ـ بچه بیاید بریم دیگه همه رفتن...
من ـ باشه اومدیم...
همه باهم از دانشگاه اومدیم بیرون...داشتیم به شوخیای منیژه می خندیدیم که یهو...
سپهر ـ سلام عرض شد خانوما...
هیچ کس جوابشو نداد...
داشتیم به راهمون ادامه می دادیم که سپهر گفت:
ـ رزیتا خانوم قبلا بیشتر تحویل می گرفتی...
با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
ـ اون مال قبلا بود...الان همینه که هست....
هر لحظه بیشتر و بیشتر از سپهر متنفر می شدم...چرا می خواد منو جلوی دوستام خراب کنه؟! چرا فکر می کنه با اینکاراش من جذبش می شم...اه...! لعنتی...
آرمینا ـ دیگه لطفا مزاحم دوستم نشید آقا سپهر...
سپهر ـ تو یکی خفه...
خیلی بهم بر خورد...کسی حق نداشت با آرمینا اینطوری صحبت کنه...آمپرم زد بالا و با عصبانیت به سمتش گام برداشتم و انگشت اشاره امو با تهدید به سمتش نشونه گرفتم و گفتم:
ـ فقط یه بار...فقط یه بار دیگه با دوست من اینطوری حرف بزنی، کاری می کنم که ننه ات دیگه تو خونه رات نده...! مرتیکه هرجایی...یه کاری می کنم زنعمو خوب بفهمه چه پسردسته گلی به جامعه تحویل داده...
سپهر همیشه به این مورد حساس بود...الانم نقطه ضعفشو به طور واضح به روش آوردم...
سپهر و منیژه و مژی کاملا شوکه شده بودن...قبل اینکه سپهر چیزی بگه ازش دور شدیم...همه ساکت بودن...مطمئناً فهمیدن قضیه ازچه قراره...باید یه طوری یه مدرکی گیر بیارم و به زنعمو نشون بدم تا دیگه سنگ این سپهرو به سینه نزنه...بگه من چه پسری تربیت کردم، دست از پا خطا نمی کنه...دیگه از این بهتر گیرت نمیاد و این چرت و پرتا...بهش می فهمونم...بهش می فهمونم چندتا دخترو تا حالا خونه خراب کرده...
اینارو تو دلم می گفتم و براش خط و نشون می کشیدم...از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه...خسته بودم..خودمو پرت کردم رو مبل...همه به طرز عجیبی در تکاپو و ورجه وورجه بودن...!
من ـ مامان چرا اینقدر راه میری سر گیجه گرفتم...
مامان ـ وا چرا اینقدر غرغرو شدی؟!
امین ـ راست می گه دیگه...عین این افسرده ها یا تو اتاقتی یا بیرونی...اصلا یکم نمیای پیش ما بشینی...
با تعجب به امین زل زدم...این امینه داره اینارو می گه؟! شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ چه اهمیتی داره؟! من پیشتونم بشینم حرف زیادی برای گفتن ندارم...
امین ـ خب شاید ما داشته باشیم...
من ـ هروقت داشتید من در خدمتم...
و خواستم برم بالا که یه چیزی یادم اومد:
ـ مامان من واقعا گفتم تولد نمی خوام...این کارا لازم نیست...
مامان ـ مگه به حرف توئه؟!
چشام چهارتا شد...!
من ـ یعنی خواسته من براتون مهم نیست؟!
مامان ـ ما داریم واسه خودمون مهمونی میگیریم...دلمون یکم وا شه...!
سری تکون دادم و رفتم بالا...مهم نیست...اصلا مهم نیست...
***
ـ رزیتا حاضر شدی؟!
من ـ آره...یه لحظه...
یکم عطر به خودم زدم و رفتم پایین...
امشب خونه سپهر اینا دعوت بودیم...دلم می خواست عالی حاضر بشم تا فکر نکنه من از غم دوری شهاب به خودم نمی رسم...
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...خیلی وقت بود خونه سپهر نرفته بودما...
وقتی رسیدیم ، من که به شخصه باهمشون خیلی سرد برخورد کردم...البته انتظار رفتار خوب هم نداشتم...نشستیم تو سالن...همش به بقیه نگاه می کردم...حوصله ام حسابی سر رفته بود...امین فهمید و بلند شد رفت تو اتاق سپهر...منم دنبالش راه افتادم...فکر کردم شاید بتونم مچ سپهر رو الان بگیرم...چرا که نه؟!
با لبخند رفتم تو اتاقش و یه سلام بلند بالا کردم...بدبخت شوکه شد...خنده ام گرفت و لبخندی رو لبم نقش بست که سپهر فکر کرد خبریه...نشستم رو تختش...مثه قدیما اومد ورِ دلم نشست...خنده ام گرفت...سپهر موبایلشو در آورد...مثه قدیما...نوشت:
ـ وای گلم باورم نمی شه...
من ـ چیو؟!
سپهر ـ اینکه اومدی پیشم نشستی...!
من ـ زیادم خوش به حالت نشه ها...
سپهر ـ عشقم من برم و بیام...
هیچی بهش نگفتم...موبایلو گذاشت سرجاش و یه چشمک یواشکی بهم زد و رفت...فکر می کرد دارم بهش چراغ سبز می دم...موبایلشو برداشتم و گشتم...گشتم و گشتم که یهو شروع به زنگ خوردن کرد...محمد بود...نمی دونستم کیه فقط برداشتم...ولی برخلاف تصورم که الان یه مرد جواب می ده صدای ظریف یه دختر رو شنیدم:
ـ سپهر؟! قهری؟ چرا جواب نمی دی؟!
با صدایی که خنده توش موج می زد گفتم:
ـ ببخشید خانومی سپهر الان دستشوییه...! شما؟! کار واجبی دارید بگید به شوهرم بگم...
صدای جیغش گوشمو کر کرد...! با رضایت گوشی رو قطع کردم و به سپهر که وارد اتاق شد خیره شدم...


سپهر ـ اون چیه دستت؟!
نگاهی به گوشی کردم و یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:
ـ سپهر جان...! عشقت زنگ زد...امم..آقا محمد...نمی دونستم همجنس بازی...!
و ریز خندیدم...رنگ پرید...یعنی حَض کرده بودما...
سپهر ـ اونو بده من ببینم...
گوشیو پرت کردم سمتش که گرفتش...گوشی تو دستش سر می خورد ولی بالاخره تونست بگیره...پوزخندی تحویلش دادم و از اتاقش زدم بیرون...دلم نمیومد جلو مامان باباش ضایع اش کنم...همین که خودم مچشو گرفتم کافیه...دیگه نباید اینورا پیداش شه...البته اگه یکم شعور داشته باشه...رفتم پیش خانواده ی عزیزم...سپهرم بعد دو دقیقه اومد...هنوزم رنگش پریده بود...مامانش تا دیدش گفت:
ـ رزیتا چیکارش کردی پسرمو که اینقدر رنگش پریده...
خیلی حرص خوردم...نه نمی شه نگم...
من ـ فکر کنم باعث جداییش با دوست دخترش شدم...آخ ببخشید دوست پسر منظورمه...
سپهر با خشم نگام کرد...رنگ مامانشم پرید...حال کردم...امین بهم چشمک زد که لبخندم عمیق تر شد...حالا بفرمایید پسرتونو بشناسید...
تا شام دیگه هیچ کاری نکردم...وقتی رفتیم خونه غر غرای مامانم شروع شد:
ـ می دونستم...! از اولشم سپهر فلان فلان شده اینطوریه...
خنده ام گرفت...ولی فقط سری تکون دادم و رفتم بالا...دو روز دیگه تولدمه....هی خدا...بدون شهاب نمی خوامش...چرا کسی نمی فهمه؟!
سرمو گذاشتم رو بالشم و یه قطره از اشکم بالشو خیس کرد...
***
امروز علیرضا میومد خواستگاری مهرناز...داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم...هم اینکه می تونستم از اون درباره شهاب بپرسم هم به خاطر مهرناز...الهی بچم داره عروس می شه...همه دوستام یکی یکی دارن قاطی مرغا می شن...ولی من هنوز جوجه ام...! به این فکرم یه لبخند تلخ زدم...منتظر بودم که مهرناز بهم زنگ بزنه...بعد نیم ساعت زنگ زد...
من ـ الو مهرناز...
مهرناز جیغی زد و گفت:
ـ واییی تمومه...!
من ـ وایـــی تبریک عخشم!!!
مهرناز ـ رزی...
با نگرانی پرسیدم :
ـ جانم...؟!
مهرناز ـ علی گفتش که...شهاب...خب خبری نداره ازش...شاید نیومده...
سری تکون دادم و چیزی نگفتم...اینم تقدیر منه...
مهرناز ـ رزیتا هنوز گوشی دستته؟!
من ـ آره آره...مهری...بازم تبریک می گم دوستم...فعلا کاری نداری؟
مهرناز ـ نه...خداحافظ...
خداحافظی کردم و نشستم رو تخت...چه تقدیر تلخی...و پوزخندی زدم و یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید پایین...
***
امین ـ هی رزی...رزیتا...هی خره...! بلند شو...
من ـ امین چته اول صبحی...ولم کن خواهشاً...
امین ـ الاغ الان تولدته ها...می خوای امروز دانشگاهو بپیچونی؟!
من ـ نه باید برم...دوستام برام تولد گرفتن...
امین ـ خاک تو سرت از مهمونیای ما استقبال نمی کنی؟!
خندیدم و چیزی نگفتم...زیادی شاد بودا...انگار نه انگار شکست عشقی خورده...خوش به حال پسرا...یه هفته اس از این رو به اون رو شده...ولی به من چه...کاش می شد به درد خودم بمیرم...!
با کسلی از رو تخت بلند شدم و آماده شدم برم دانشگاه...امین منو رسوند...برامم چهار، پنج تا بوق زد که صدای نگهبان در اومد!!! ولی شاد بود دیگه داداشم...خوش به حالش...تا اومدم همه یورش آوردن به سمتم...خنده ام گرفت...به ترتیب بغلم کردن و قرار شد تو ناهارخوری کیک بیارن و یه جشن کوچولو بگیریم...هیچ شورو و شوقی نداشتم اما نمی خواستم بزنم تو ذوقشون...اونا از من شاد تر بودن...مخصوصا آرمینا و مهرناز...چشماشون برق می زد و سعی می کردن منو شاد کنن...ولی من تو رفتاراشون دقیق نمی شدم...
موقعی که کیک رو آوردن و قرار شد شمعارو فوت کنم، فقط یه کلمه اومد تو ذهنم"شهاب" و شمعارو فوت کردم و همه دست زدن...هرچند این آرزو محالِ ممکن بود...زهی خیال باطل رزیتا...زهی خیال باطل...


اون روز تو دانشگاه ، همه بهم تبریک گفتن...حتی بعضی از استادا...ولی اینکاراشون فقط باعث می شد بغض کنم...جای خالی یه نفر خیلی بدجور حس می شد...ولی انگار مهرناز و آرمینا اینو نمی فهمیدن...خیلی خوشحال به نظر می رسیدن...اون روز کسی تو دانشگاه زیاد کاری نداشت...به همین خاطر وقتی کلاسا تموم شد، خیلی خلوت شده بود و من نمی خواستم برم خونه...الان همه مهمونا اومده بودن...دلم می خواست بشینم یه جا و زار بزنم...به هر بدبختی بود بچه هارو دست به سر کردم تا برن...بهشون گفتم من یه کاری دارم که دیر تر می رم...به کلاس خالی نگاه کردم...خودم بودم و خدام....یه دور کامل تو کلاس زدم...رو تک تک میزا دست کشیدم و وقتی دیگه دیدم نمی تونم تحمل کنم سر یکی از میزا مکث کردم...نشستم و سرمو گذاشتم رو میز و گذاشتم اشکام آروم آروم بریزن...با شنیدن صدای قدم هایی که نزدیک می شدن دست از گریه کردن برداشتم و یه آه از ته دل کشیدم...اما یادم اومد آرمیناست...آرمینا فهمیده بود حالم بده نه؟! آره این دختر هیچ وقت منو تنها نمی ذاره...به خاطر همینه اینقدر دوسش دارم...دلم خیلی پر بود...شروع کردم به درد و دل کردن...
ـ آرمینا...هیچکس نفهمید من امروز چقدر دلتنگم...امروز مثلا روز تولدمه....اما...من از همه روزا بیشتر ناراحتم و دلتنگ...ولی باید خیلی بیشتر هم نقش بازی کنم...آرمینا آخه بازیگری تا کی؟! تا کی بگم من شادم...؟! آرمینا دیگه نمی تونم...خیلی سخته...
دوباره اشکام شروع به ریختن کردن...هق هقم شدت گرفته بود و نمی تونستم درست صحبت کنم ولی باید می گفتم و خالی می شدم...
قدما نزدیک تر شدن...دستاشو دور کمرم حلقه کرد و شورع کرد به نوازش کردن...
من ـ نکن آرمینا....اینطوری بیشتر یادش میوفتم...یاد فراموشیام...آرمینا من با خودم قرار گذاشته بودم بهش بگم...بهش بگم...
اما گریه نذاشت جمله امو کامل ادا کنم...با شنیدن یه صدا گریه ام خود به خود متوقف شد...به سلامت گوشام شک داشتم...نفسم تو سینه حبس شده بود و داشتم صدا رو آنالیز می کردم که دوباره تکرار کرد:
ـ چیو بهش بگی؟
جرئت نداشتم سرمو بیارم بالا...انگار همه دنیا دست به دست هم داده بودن تا منو دیوونه کنن...به سختی سرمو آوردم بالا...از شدت هیجان یخ زده بودم و قلم تند تند می زد...با دیدن یه جفت چشم سیاهِ به رنگ شب به معنای واقعی کلمه شوکه شدم و چشام از حدقه زد بیرون...دستام می لرزید...کپ کرده بودم و نمی تونستم حرف بزنم...باورش سخت بود...تا لمسش نمی کردم مطمئن نمی شدم...ولی قدرت حرکت از دستام سلب شده بود...اینقدر خیره خیره نگاش کردم که یهو تو بغلش جا گرفتم..تازه باورم شد که این یه رویا نیست...شهابه منه...از شوک خارج شدم...این خواب نیست واقعیه...این همون آغوشه که دوساله در به درشم...اشکام دوباره رو گونه هام خط انداختن...با تمام وجود می خواستمش...پیرهنشو چنگ زدم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم...هنوز گیج و منگ بودم...بوی عطرش هوش از سرم می پروند...حلقه دستاشو تنگ تر کرد...زیر گوشم با اون صدای مردونه اش زمزمه کرد:
ـ رزیتا خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده بود...تازه فهمیدم زندگیم بدون تو معنی نداره...خانومم، من خیلی دوستت دارم...عاشقتم رزِ خوشگل من...
داشتم پس میوفتادم...منو این همه خوشبختی یک جا محال بود!!!سرمو از رو سینه اش برداشتم و به چشمای به رنگ شبش خیره شدم...وای چقدر من به یاد این چشما شبمو به صبح رسوندم...الان دیگه باید بهش می گفتم...پس منتظر چی هستم؟!
من ـ شهاب...من بیشتر دوسِت دارم...
دوباره رفتم بغلش...از آغوشش و بوی عطرش سیر نمی شدم...هیچ وقت به معجزه اعتقاد نداشتم ولی الان با تمام وجودم دارم معنی معجزه رو درک می کنم...
شهاب خندید و گفت:
ـ راستی تولدت مبارک خانومم...! می دونستی چقدر منتظر این لحظه بودم؟!
لبخندی زدم...دلم نمیومد از بغلش بیام بیرون...
من ـ شهاب چرا یه حالی ازم نپرسیدی؟! نگفتی من بدون تو چیکار کنم؟!
شهاب ـ من همش بیمارستان بودم خانومی...باور کن من بدتر از تو...تو یه شهر غریب...خیلی سخت بود...فقط به امید دیدن تو زنده بودم...دکترا امیدی به بهبود نداشتن ولی من مبارزه کردم تنها آرزوم این بود اگه قراره بمیرم، یه بار دیگه تورو ببینم بعد هر بلایی سرم اومد، اومد مهم نیست...! ولی الان خوب شدم...خوبِ خوب...ولی...ولی شاید دیگه نتونیم بچه دار شیم...!
اخمی کردم و گفتم:
ـ بچه می خوام چیکار من هنوز خودم بچم...!
شهاب خندید و گفت:
ـ قربون خانوم خودم برم...
من ـ از کی اومدی؟! چرا نگفتی؟!
شهاب ـ یه هفته اس...رفتیم خونه علیرضای بیچاره...ولی می خواستم غافلگیرت کنم...نگو که خوشت نیومد؟!
با خجالت خندیدم...شهاب چونه امو گرفت و سرمو آورد بالا و لبامو با لباش قفل کرد...غرق لذت شدم دلم نمی خواست این لحظه ها هیچ وقت تموم بشه...لحظه های با شهاب بودن... حالا فهمیدم شاه کلید زندگی من زیبایی نیست... " دوستت دارمِ" شهابه... با این شاه کلید درِ تموم خوشبختیا به روی من و شهاب باز شد و این شروعی برای زندگی مشترک من و شهابه...!
قدر تو بیشتر میدونم حالا که برگشتی خونم

قدر تو حالا میدونم سرتو بزار رو شونم

وقتی که اینجا نبودی همه چی خاکستری بود

رنگی رو چشام نمی دید حال و روزم دیدنی بود...!

تو نبودی که ببینی شب چجوری بی تو سر شد

تو نبودی که ببینی گونه های من چه تر شد

شب و روز من یکی بود گریه هام از بی کسی بود

دستای تورو می خواستم اینجا جات خیلی خالی بود...!

قدر تو بیشتر میدونم حالا که برگشتی خونم

قدر تو حالا میدونم بمون پیشم مهربونم

وقتی که اینجا نبودی من تورو صدات میکردم

آره تو اینجا نبودی ولی من نگات میکردم....

شب و روز من یکی بود گریه هام از بی کسی بود

دستای تورو می خواستم اینجا جات خیلی خالی بود......
"حبیب "