مهرناز ـ حالا خوبه شهاب زنده اس و این داره اینطوری می کنه...!
آرمینا ـ هیـــس...الان بیدارش می کنی...! چقدر تو بی احساسی...! حالا خوبه عمه گفت شهاب زیادم دَوُوم نمیاره...
با این حرف آرمینا همون یه ذره جونی هم که داشتم دوباره از تنم رفت...
***
صداهایی رو می شنیدم اما نه به طور واضح...نا مفهوم بودن...پلک و سَرم سنگین شده بودن...یکم سرمو به سمت چپ تکون دادم انگار مغزم سر جاش نبود...!!! همه جا تاریک بود...چشامو به آرومی باز کردم ولی از نور شدیدی که تو چشمم خورد سریع بستمشون که صدای نازکی گفت:
ـ بیخیال خانومی...!!! به خدا ارزشـشو نداره...
سعی کردم چشامو کامل باز کنم...با اینکه نور شدیداً چشامو می زد ولی با هزار زحمت باز نگهشون داشتم و با اخم و سردرگمی و صدای ضعیفی گفتم:
ـ ها؟!
خواستم بلند شم تا چهره کسی که کنار تختم بود رو بهتر ببینم که درد شدیدی رو تو دستم احساس کردم...پس بیمارستان بودم...پرستاره چی می گفت؟! ارزششو نداره؟! شهاب ارزش نداره؟! من به خاطر شهاب جونمو می دم اونوقت اون می گه به خدا ارزش نداره؟!
با خشم به پرستاره خیره شدم که خنده ملیحی کرد و گفت:
ـ بابا تازه بعد دو روز به هوش اومدی اعصاب معصاب نداریا...
با تلخی گفتم:
ـ به شما مربوط نیستم...
از این لحنم جا خورد...برام مهم نبود...بهتر بود یکم مراعات حالمو بکنه...دیگه هیچی برام مهم نبود...صدای آرمینا تو گوشم می پیچید"عمه گفت زیاد دووم نمیاره..." پس چرا کسی به من نگفت؟!
صدای وجدانم بلند شد" خب بدبخت می خواستی بگن تا دوباره بیوفتی گوشه تخت بیمارستان؟! اونم دو روز؟!"
شونه ای بالا انداختم و به دیوار خیره شدم...یاد قراری که با خودم گذاشتم افتادم...بعد از سومین بوسه باید به شهاب می گفتم دوسش دارم...ولی...لعنت به من لعنت به همه...سرم خیلی درد می کرد...زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم رو زانوم...در باز شد ولی من به خودم زحمت ندادم که سرمو بلند کنم و ببینم کی اومده تو...صدای قدماشو می شنیدم...ولی تشخیص ندادم مرده یا زنه...! یا امین بود یا مامان...شایدم بابا...ولی من حوصله هیچ کدوم رو نداشتم...
طرف چپ تختم به سمت پایین فرو رفت...یکی نشسته بود کنارم ولی من هنوزم بی تفاوت و سرد و ساکت سرم و گذاشته بودم رو زانوم و تکون نمی خوردم....با صدای سلام به خودم اومدم و مثه برق گرفته ها سرمو بلند کردم...با دیدن سپهر جا خوردم...با صدای دو رگه ای که برای خودمم غریبه بود گفتم:
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
سپهر ـ اومدم پیش عشقم ازش مراقبت کنم...
حالم از این حرفاش بهم می خورد...مامانم اینا چطور اجازه دادن این بیاد تو و بشه سوهان روحم؟
من ـ لازم نکرده...
سپهر ـ چرا عزیزدلم؟! بیا بغلم ببینم...
با چشمای از حدقه در اومده داشتم نگاش می کردم...این فکر کرده من هنوز تو دوران 14 سالگی سیر می کنم...با پشت دست آزادم که سرم بهش وصل نبود زدم تو گوشش ولی چون ضربه آرومی بود سپهر گفت:
ـ ای جـــون...! سیلیاتم جذابن!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
ـ با زبون خوش برو گمشو بیرون تا نزدم لهت نکردم...
سپهر که حسابی کیفش کوک بود گفت:
ـ عصبانی می شی خیلی خوردنی می شیا...
این دیگه چه رویی داره...با صدای بلند داد زدم:
ـ برو گمشو بیرون...! پرستــــــار...پرستــــــار ، این عوضی رو از اتاق من پرت کنید بیرون...
یهو آرمینا اینا و مامانم با یه پرستار اومدن تو اتاق...سپهر بدبخت همچین گرخید که از رو تخت پرت شد پایین...مامانم کلی سرش داد و بی داد کرد و امین یقه اشو گرفت و پرتش کرد بیرون...
پرستاره خندید و گفت:
ـ ماشالا دخترتون بلند گو قورت دادن...
همه به این حرفش خندیدن اما من حتی یه پوزخند هم نزدم...مامانم با نگرانی نگاهم کرد...دوباره داشت می شد همون بساط چند سال پیش...رزِ پژمرده...آهی از تهِ دل کشیدم که همه سرا به طرف من برگشت...این پرستاره هم هی خودشو قاطی می کرد...با حرص رومو برگردوندم...دلم می خواستم زودتر مرخص بشم...ولی دکتر گفته بود خیلی ضعیف شدم...فردا مرخص می شدم...حالا خوبه فردا شنبه اس...وای مدرسه...درس ، درس ، درس...!!!
***

هنوز تهِ دلم امیدی داشتم که شهاب خوب شه...می دونستم تا چند ماه دیگه عقد هم خود به خود باطل می شه... سعی می کردم با درس خودمو سرگرم کنم اما...درس گزینه ی بدی بود...چون حتی شهاب تو درسام هم دخیل بود...اما من بهش قول داده بودم که کنکور قبول شم...رشته ریاضی معماری...مثل خودش استاد دانشگاه بشم...با این انگیزه درس می خوندم...کم حرف شده بودم، کم پیش میومد قهقهـه بزنم...همون خنده کوچیکمـم به خاطر امیدی بود که برای زنده موندن شهاب داشتم...تقریبا یه هفته بود که رفته بودن...اما دریغ از یه تماس تلفنی از طرف شهاب...نمی خواستم جو بی خود بدم...می دونستم سرش شلوغه...ولی کاش حداقل یه ذره دلتنگم بشه...لبخند تلخی زدم و رفتم سمت دوربین...با دیدن عکسایی که شهرزاد گرفته بود اشک تو چشام جمع شد..می تونستم گرمی عشقی که به شهاب داشتم حس کنم، حدس می زدم شهابم دوستم داشته باشه...محبتا شو پای مهربونی ساده اش نمی ذارم... با صدای در دوربین رو خاموش کردم و گذاشتم تو قفسه ... با صدای آرومی گفتم: ـ بفرمائید... مامان با یه سینی پر اومده بود تو اتاقم...چون داشتم واسه کنکور می خوندم خودش غذارو میاورد تو اتاقم...

با دیدن عکسایی که شهرزاد گرفته بود اشک تو چشام جمع شد..می تونستم گرمی عشقی که به شهاب داشتم حس کنم، حدس می زدم شهابم دوستم داشته باشه...محبتا شو پای مهربونی ساده اش نمی ذارم... با صدای در، دوربین رو خاموش کردم و گذاشتم تو قفسه ...
با صدای آرومی گفتم:
ـ بفرمائید...
مامان با یه سینی پر اومده بود تو اتاقم...چون داشتم واسه کنکور می خوندم خودش غذارو میاورد تو اتاقم...دیگه با بدخلقیام اذیتشون نمی کردم، مگر اینکه هوس کل کل به سرشون بزنه...!
من ـ اینکارا چیه مامان خودم میومدم بیرون...
مامان ـ حرف نباشه...! دیدم چقدر خودت اومدی یه روز صدات نکردم تا عصر یادت رفت باید بیای ناهار بخوری...
من ـ خب لوس می شما...
مامان ـ الهی من قربونت برم بشین بخور کم حرف بزن...
خنده ام گرفته بود...اما به یه لبخند کوچیک اکتفا کردم و چندقاشق از غذامو خوردم و دوباره رفتم سر درسام...داشتم چندتا تست می زدم که صدای تلفن بلند شد...با وحشت بهش نگاه کردم....هیچ کس نمی دونست شهاب طوریش شده....فقط سپهر از زبون یاسمن شنیده و اومده فضولی و فهمیده جریان چیه...می ترسیدم به همه بگه....دوست نداشتم انگشت نمای مردم بشم...فامیلای ما زود شایعه درست می کنن...ولی من دیگه 14 سالم نیست که با حضور نیافتن تو جمع مهر تائید رو حرفایی که بعدها شایعه می شه بزنم...به اونا هم مربوط نیست شهاب برای چی رفت خارج...ولی...دوباره ولی ولی ولی...! اَه بس کن رز...شهاب بر می گرده چرا اینقدر منفی بافی می کنی؟
کلافه، کتابو بستم و بند و بساط درسمو جمع کردم و گذاشتم سرجاشون...رو تخت دراز کشیدم...تازه یه هفته از رفتنش می گذره زشته اگه زنگ بزنم...پـــوفی کردم و نشستم...صدای مامان رو می شنیدم که با تلفن حرف می زد...نمی خواستم بدونم کیه...ولی مثه اینکه قسمت نیست من بی حوصله بازی دربیارم!!! طرف با خودم کار داره...از شوق اینکه شهاب باشه لبخندی زدم و گوشیو گرفتم و با صدای سرحالی که برای خودمم عجیب بود گفتم:
ـ بله؟!
با شنیدن صدای ارغوان تمام حس و حالم از بین رفت و خیلی شل و ول افتادم رو تخت...
ارغوان که از تغییر صدای من متوجه حالم شد با لحن آرومی گفت:
ـ خوبی؟
من ـ آره خوبم...تو خوبی؟
ارغوان ـ منم اِی بد نیستم...چته تو دختر؟
من ـ خسته ام...زیادی درس خوندم...
ارغوان ـ می خواستم فقط حالتو بپرسم...باشه پس مزاحمت نمی شم...
انتظار داشت بهش بگم نه مراحمی و صحبت رو ادامه بدیم اما من فقط گفتم:
ـ ممنون که زنگ زدی به همه سلام برسون...خداحافظ...
و بدون شنیدن خداحافظی اون قطع کردم...ارغوان حتماً درک می کنه...
***
ـ یه لحظه گوش کن ببین چی می گم...
من ـ به چی گوش کنم هان؟ یاسمن...! چرا الکی واسه من حرف در میاری؟ بس کن دیگه....
با غرغر گفتم:
ـ کاش بری عمل کنی دیگه نبینمت...دختره احمق...
فکر کردم الان دنبالم میاد...اما بی حرکت پشتم وایساد...با تردید به سمتش برگشتم...سرجاش وایساده بود و سرشو پایین گرفته بود...حرفم براش گرون تموم شد...با شرمندگی نگاهش کردم...حرفای یاسمن درست بود، با بهتره بگم حرفایی که برای من در میاورد درست بود...اما من از کنه بودنش خسته شدم و اینطوری بهش گفتم...خب اعصابمو خرد کرده...سپهر همه اطلاعات منو گذاشته کف دستش و اینم هی می خواد مطمئن شه...دیگه آبروم مهم نیست...اصلا یاسمن هم برام مهم نیست...می خواست اینقدر فضولی نکنه تا اینطوری بهش نگم...
و با بی رحمی هرچه تمام تر راهمو پیش گرفتم و رفتم...
جدیداً کلاسمون خیلی ساکت شده بود...نه من حرف می زدم، نه آرمینا و نه کیمیا...شلوغای کلاس ما بودیم...پارمیس و سارا و نسیم هم به تبعیت از ما ساکت می نشستن...حتی درباره شهاب هم بهشون چیزی نگفتم...خودشون فهمیده بودن به اندازه کافی اخلاقم سگ هست نباید باهام حرف بزنن...خانم بهاری زن خیلی خوبی بود..اما سرکلاسش ، هرجا که می ایستاد به جای خانم بهاری شهابو می دیدم...دوست داشتم فقط باشه، ولی هرجا می گه بشینم...شیطنت کنم و منو از کلاس بندازه بیرون ولی فقط باشه...دوباره این اشکای لعنتی...پس چطوری به خودم حالی کنم شهاب بالاخره بر می گرده؟ یه هفته شد 3 ماه...نمی تونم بدون اون سختمه....خدا می دونه با چه حالی وارد اتاق امین می شم...یا با چه حالی جوابای فامیلارو می دم...مشکل کاری ، مشکل کاری....همه می دونن دارم دروغ می گم....همین که به روم نمیارن برام کافیه...
ـ خانم خواجه وند بیاید پای تخته...
اشکامو پاک کردم...نگاهای متعجب بچه ها برام یه عادت شده بود...ولی مثه اینکه بچه ها به "من" جدید هنوز عادت نکرده بودن...رفتم پای تخته...تونستم مسئله رو حل کنم...ولی از راه حل شهاب رفتم...خانمه کلی عقده ای بازی در آورد که نه باید از راه جدیدی که گفتم بری...منم با پررویی تمام گفتم بلد نیستم...!بهاری یه منفی بهم داد و از کلاس شوتم کرد بیرون...بازم با بیخیالی نشستم رو نیمکت راهرو...خانم اکبری با دیدن من اومد سمتم و گفت:
ـ باز چیکار کردی؟
شونه ای بالا انداختم و براش تعریف کردم...
اکبری ـ بیا بریم ببرمت تو کلاس...
من ـ نمی خوام...
اکبری ـ دیوونه شدی!؟
آره دیوونه شده بودم...
من ـ ببخشید...
اکبری لبخندی زد...می دونست دختر حاضرجوابی ام...ولی خب چون اینبار جوابشو ندادم خوشحال شد...!
به زور اکبری وارد کلاس شدم...مثه یه چوب خشک نشستم...بدون شهاب زندگیم دیگه هیچ هیجانی رو نمی پذیره.... رفتم خونه و یه سلام سر سری یه اهالی خونه دادم و رفتم تو ماتم کده ی سفیدم...!!! مقنعه امو در آوردم و رفتم حموم...حیف که وان نداشتیم وگرنه همونجا می خوابیدما...بعد از اینکه حموم تموم شد ، همینطور که آهنگی رو زیر لب زمزمه می کردم ، لباس می پوشیدم تا برم پایین...که صدایی متوقفم کرد...
مامان ـ بفرمایید ، خوش اومدین...
یه قدم به در نزدیک تر شدم...ولی هنوزم صداهارو به صورت زمزمه می شنیدم...چسبیدم به در...
صدای زنعمو میومد...همیشه وقتی یه مهمون ناخونده داشتیم قلبم هری می ریخت پایین...مخصوصا که سپهر باشه....جدیدا خیلی ازش می ترسم...
لباسامو با سرعت پوشیدم و با سشوار یکم موهامو خشک کردم و زود برس کشیدم تا صاف شه...خدارو شکر نرم کننده زده بودم و راحت صاف شد...یه نگاه به خودم تو آینه کردم...عین میت شده بودم ولی زیاد توجهی نکردم و رفتم پایین...
زنعمو با دیدن من لبخند تصنعی رو لباش نشوند و گفت:
ـ سلام رزیتا خانوم، چه عجب ما شمارو دیدیم...
نمیدونم چرا گفتم :
ـ از کم سعادتیتونه...!
امین یهو پقی زد زیر خنده که مامان بهش چشم غره رفت و بعد برای من با چشم و ابرو خط و نشون کشید...زنعمو پشت چشمی برام نازک کرد و رفت نشست...واقعا نمی دونم چرا همچین حرفی زدم...سپهر با پوزخندبهم خیره شد...اعصابم از حرفی که به زنعمو زدم خرد شد...از قصد که نبود...! رفتم نشستم پیششون...زنعمو با ژست خاصی پاشو گذاشته بود رو پاش و دستاشو رو زانو بهم قلاب کرده بود...حالا هرکی ندونه فکر می کنه کی هست!
سپهر ـ بقیه کجان زنعمو؟!
مامان ـ بقیه یعنی کیا؟!
سپهر ـ آقا شهاب، شهرزاد خانوم....
با خشم زل زدم بهش و گفتم:
ـ به تو مربوط نیست...

که با نگاه تند مامان رو به رو شدم...


ساکت و آروم سر جام نشستم و دیگه حرفی نزدم...اصلا اینا واسه چی اومدن؟! خودم جواب خودمو دادم...خب معلومه واسه فضولی...پوفی کردم و به ساعت نگاه کردم...من واسه چی اینجا نشستم؟ باید برم سر درسم من دربرابر درسم خیلی مسئولم تیرماه کنکور دارم یعنی دقیقا ، شش ماه دیگه....ولی اینطور که من می خونم آمادگی زیادی دارم...خوبه شهاب یه بهونه درست دستم داد واسه درس خوندن...! هرچند که این بهونه رو دوست ندارم ولی خب...بهتره یه تصمیم جدید بگیرم...اگه تا شیش ماه دیگه، شهاب بهم زنگ زد ، بهش می گم احساسم نسبت بهش چیه...و خودم همیشه جویای حالش می شم...خب اینطوری بهتره چون اگه سرش شلوغ باشه که نمی تونه زنگ بزنه...ولی اگه نزد...اگه نداره حتما می زنه...می خوام اینقدر خوب کار کنم تا اگه زنگ زد با خبر قبولی تو کنکور حسابی خوشحالش کنم از اینور دنیا...با این فکرا خیلی ناگهانی از رو مبل بلند شدم که همه با تعجب به من نگاه کردن...
زن عمو ـ کجا؟
من ـ دیگه باید برم درس بخونم...
زن عمو ـ راستی کنکور داری؟!
من ـ بله با اجازتون...
زن عمو که خلق و خوی مردم اروپایی رو گرفته بود گفت:
ـ می خوای به سپهر بگم بیاد باهات کار کنه؟!
دهن باز کردم که بگم نه اما زنعمو گفت:
ـ پاشو سپهر برو یکم باهاش کار کن هم رشته هم که هستید...
با تعجب گفتم:
ـ سپهر هم معماریه؟!
زن عمو ـ آره دیگه عزیزم...
نمی دونم منظور زن عمو از اینکارا چی بود اما گفتم:
ـ آقا سپهر لازم نکرده شما بیاید کمک خودم از پس درسام بر میام...شما برید به درسای خودتون برسید...
و با عجله رفتم تو اتاقم...این پسر و مادر یه چیزیشون می شه ها...
***
مهرناز ـ این سوال چطوریه؟!
من ـ اه مهرناز صدبار برات گفتم دیگه...
مهرناز ـ اینطوری نمی شه...یه خودکار بدید به من...!
آرمینا ـ دِ آخه احمق آخه سر کنکور تقلب می کنن؟! ببینن بدبخت می شی...!
مهرناز ـ نمی خوام تقلب کنم که...! می نویسم رو دستم و مرورش می کنم تا یادم نره...
من ـ آره جون عمه ات...
مهرناز و آرمینا خندیدن و باهم رفتیم سوار ماشین بابام شدیم...شهاب هنوز زنگ نزده بود...شیش ماه گذشت اما اون اصلا یه خبری از من نگرفت...فقط یه بار شهرزاد زنگ زد...اون روز انگاردنیارو بهم دادن ولی متاسفانه شهاب نبود که باهاش صحبت کنم...اما کلی جویای حالش شدم...شهرزاد می گفت هنوز چیزی معلوم نیست...تنها کاری که می تونستم بکنم صبر بود...با اینکه شهرزاد زنگ زده بود اما بهش گفتم که حسابی مراقب شهاب باشه و بهش برسه...مثه یه مادر وظیفه شناس به شهرزاد سفارش شهابو می کردم...در آخر شهرزاد کلافه شد و گفت:
ـ کشتی مارو...! اگه می دونست اینقدر مراقبشی ازجاش تکون نمی خورد بیاد اینجا...
ولی همون تماس تلفنی هم کلی شارژم کرد و به زندگی امیدوار تر... به فامیل فهمونده بودم شهاب برای کار رفته و من به خاطر درس نتونستم باهاش برم...اینارو هم اینقدر با جذبه تو گوش فامیل کرده بودم که جرئت جیک زدنم نداشتن...تو این مدت به خاطر شهاب همه جوره ظاهر شده بودم...به خاطرش حاضر بودم هرکاری بکنم و یکیش همین بستن دهن مردم بود...سپهر هم جرئت نداشت زیاد دور و برم بپلکه وگرنه با امین طرف بود...و صد البته بابام...عقدمون هنوز باطل نشده بود و من برای تایید حرفام همیشه حلقمو دستم می کردم...یه چیز دیگه هم یاد گرفته بودم...اگه زیاد به این فامیل رو بدم خیلی پررو می شن... به خاطر همین دیگه نمی تونستم شیطون باشم...شده بودم یه دختر پر جذبه ولی در عین حال مهربون...دلتنگیامو بروز نمی دادم...ولی فقط خدا می دونست چقدر دلتنگ شهاب می شم...دیگه حتی مهرناز و آرمینا هم باورشون شده بود من با این قضیه کنار اومدم...اما خیلی هم درست نبود...چون فقط خدا و بالشم می دونستن چه حالی دارم...
مهرناز ـ گرفتی؟!
من ـ چیو؟!
آرمینا زد رو شونه امو گفت:
ـ جواب سوالو...
من ـ آره گرفتم...! (ولی حتی نمی دونستم درباره کدوم سوال صحبت می کنن...)
اینقدر زحمت کشیده بودم که زیاد استرس نداشتم...کلی دعا کرده بودم که قبول بشم...می خواستم استاد دانشگاه بشم، اگه کارم خوب باشه چرا که نه؟! نزدیک 4 هزارتا صلوات نذر کرده بودم که قبول شم و با این خبرم شهابو خوشحال کنم...ولی این دعا برای این دو سه روز بود...دعای هر روز من برگشتن صحیح و سالمِ شهاب بود...
آرمینا بازومو کشید و سوار ماشین شدیم....همه به بابام سلام کردیم و رفتیم سمت جایی که امتحان می گرفتن...رسیدیم سر جلسه...بابامو بوسیدم و ازش خواستم برام دعا کنه...دستام یخ کرده بود...بسم الله ای گفتم و همه نشستن سر جاشون...آیت الکرسی رو پخش کردن و من زیر لب باهاش می خوندم...گاهی دستامو تو هم می پیچوندم و گاهی هم با خودکارم رو میز خط خطی می کردم...بالاخره سوالارو دادن...صلواتی فرستادم و شروع کردم...
***
با ناراحتی سرمو بین دستام گرفتم و از جام تکون نخوردم...آرمینا شونه امو ماساژ می داد ولی برای آروم شدنم کافی نبود...خیلی وقت بود هیچی برای آروم شدنم کافی نبود...وقتی آغوش شهاب ازم گرفته شد دیگه مگه چیزی می تونست آرومم کنه؟!
آرمینا ـ رزیتا به خدا خوب دادی چرا اینطوری می کنی؟
من ـ می دونم...ولی یکم سخت بود...سرم درد گرفته یکم صبر کن الان می ریم...
نمی خواستم بهش بگم بد دادم و ضعیف باشم...ولی سوالا واقعا شوکه ام کرد... می ترسیدم قبول نشم...شهابو نا امید کنم...



4 ماه از اون روز کذایی گذشت...هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده بود...فردا جواب کنکور رو می دادن...مامانم برام مهمونی ترتیب داده بود چون فکر می کرد من قبول می شم...ولی خودم زیادم امیدوار نبودم...اما هنوز تهِ دلم یه حسایی داشتم...سعی می کردم خودمو خوشحال نشون بدم...هرچی به مامانم اصرار کردم بیخیال مهمونی بشه نشد که نشد...! گفت برای روحیه ام لازمه...نمی تونستم مخالفت زیادی کنم...دلم می خواست زودتر فردا بشه و جوابارو ببینم...خیلی استرس داشتم...حالا جالبیش اینجاست، اگه قبول نشم به یه گله آدم یه ضدحال اساسی می خوره...!!! خنده ریزی کردم و رفتم سمت تلفن...باید با شهاب حرف می زدم...خیلی وقت بود صداشو نشنیده بودم...رفتم پای تلفن و شماره گرفتم...گوشی رو دو دستی چسبوندم به گوشم و لبمو می جویدم...
ـ بله؟!
با صدای خاله لبخند عمیقی زدم و گفتم:
ـ ســــلام خاله...!
خاله ـ وای سلام رزیتا عزیزم...
من ـ خوبید ، شهرزاد خوبه...همه خوبن؟ شهاب....خوبه؟
خاله کمی مکث کرد و گفت:
ـ همه خوبن....
دوباره و با شک تکرار کردم:
ـ شهاب خوبه؟!
خاله من و من کرد و به جای جواب سوالم گفت:
ـ رزیتا عزیزم من باید برم بعدا زنگ می زنم...فعلا خداحافظ سلام برسون به همه...
و قطع کرد...مات و مبهوت به گوشی توی دستم نگاه می کردم...این کار خاله باعث شک من شده بود...نکنه شهاب چیزیش شده باشه...؟
مامان ـ با کی حرف می زدی؟!
با وحشت گوشی رو گذاشتم سرجاش و با لکنت گفتم:
ـ مهرناز...
مامان سری تکون داد و گفت:
ـ باشه...ببین برو یکم اتاقتو مرتب کن واسه فردا...
باشه ای گفتم و رفتم بالا...حسابی نگران شده بودم...هم شهرزاد ، هم عمو و هم خاله یه جورایی دست به سرم می کردن و نمی ذاشتن با شهاب صحبت کنم...بغض داشتم ولی مثه هر روز باید با یه لیوان آب قورتش می دادم...mp3 ام رو روشن کردم و مشغول آهنگ گوش دادن و تمیز کردن اتاقم شدم...حواسم به آهنگ نبود فقط یه کلمه جلوی چشام رژه می رفت...شهاب...یعنی اینقدر سرش شلوغه که حالی از من نمی پرسه؟! یه پیغامی، یه چیزی...ولی هیچی...اینم از خاله اینا...پوفی کردم و بعد از تمیز شدن اتاقم دراز کشیدم رو تخت...ساعدمو گذاشتم رو پیشونیمو چشامو بستم...
***
مامان ـ بلند شو دیگه نکبت...!
چشامو مالیدم و غلت زدم...یه بالش فرود اومد رو صورتم که آه از نهادم بلند شد...
مامان ـ رفته بالا مثه خرس خوابیده الانم زورش میاد بلند شه...
از غر غرای مامان خنده ام گرفت و یه غلت دیگه زدم که از تخت افتادم پایین...
مامان دستشو مشت کرد و آروم زد به سینه اش و گفت:
ـ آخیش دلم خنک شد...!
نتونستم جلو خنده امو بگیرم و پقی زدم زیر خنده...اینم از مامان ما...مامان که خنده منو دید یهو پرید رو تخت و چونه امو گرفت و هر دو طرف صورتمو بوسید و با ذوق گفت:
ـ الهی قربون خنده های دخترم بشم من...!
با تعجب و چشمای از حدقه در اومده نگاش کردم که گفت:
ـ خدا می دونه چقدر دلم می خواست یه بار دیگه این خنده ی از تهِ دلتو ببینم...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ چشم از این به بعد اینقدر می خندم تا ازم زده بشید...
مامان خندید و رفت بیرون...من چه کرده بودم با این خانواده؟! واسه یه خنده من کلی ذوق کرد...پس این همه نقش بازی کردم الکی بود؟! خب البته این مامانم بود ، از هر کس دیگه ای دقیق تر و ریز بین تر بود...می فهمید چه مرگمه...! ولی اونی که باید بفهمه نمی فهمه...واقعا درتعجبم...نکنه شهاب دوسم نداره؟! آخه اصلا هیچ پیامی...مگه می شه؟! نفس عمیقی کشیدم و یه راست رفتم حموم...بعد از اینکه از حموم اومدم ، حاضر شدم واسه مهمونی....چون همه از ظهر میومدن...واقعا مردم بیکارنا...هی زیر لب غر میزدم...حالا خوبه کسی جز خودم تو اتاق نبود وگرنه از دستم عاصی شده بود...ای خدا بگم چیکارت نکنه شهاب که همه اینا تقصیر توئه...یه لحظه دلم هوای عطرشو کرد...اینقدر ترسو بازی در آوردم که نتونستم عطرشو بردارم برای خودم...
سه ساعت دیگه مهمونا میومدن...یه لباس ساده انتخاب کردم...همونی که شب تولد عمو مهدی پوشیده بودم...وای خدا...وقتی مهمونا اومدن با روی باز به داخل دعوتشون کردم...همه بهم تبریک گفتن...! البته پیش پیش...ولی نمی دونستن با این تبریکاشون فقط دل منو آشوب می کنن..