شاه کلید 33
ـ اوه شهاب بسه دیگه باشه؟!
شهاب ـ چی چیو بسه هنوز کار داریم...!
من ـ شهاب از صبح تا حالا که از مدرسه اومدم داریم تست کار می کنیم...مخم هنگ کرد...!
شهاب ـ نه اینکه وسطاش پارازیت ننداختی؟!
من ـ وا خب دو ساعت بیشتر استراحت نکردم...!
شهاب ـ خیلی هم زیاده...! تو دو ساعت دیگه کار کن من قول میدم واسه فردا تولدت ببرمت بیرون...!
من ـ فردا که دوستام میان خونه شما باید تشریف ببرید بیرون!
شهاب ـ خب پس فردا چطوره؟!
دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
ـ عالیه چی از این بهتر؟!
شهاب ـ پس بشین بنویس...میخوام امسال کولاک کنیا...!
من ـ اونکه بله مگه میشه با وجود معلمی به این گلی ولی یکم خلی کنکور قبول نشد؟!
شهاب ـ بشین بنویس وقتت میره ها...
پوفی کردم و دوباره مشغول شدم...فردا 21 مهره و تولدمه...شهاب باید بره بیرون چون دوستامو دعوت میکنم و نمیتونه بمونه...الان سه ماهه دارم مثه خر درس میخونم ، موبایل و لبتابمم شهاب ازم گرفته و پا به پام کار میکنه...اگه کنکور قبول نشم شرمنده شهاب میشم...الان دیگه پیش دانشگاهی ام و تو تیرماه کنکورمه...استرس زیادی ندارم مثه بقیه دخترا شاید به خاطر حمایتای شهابه...
***
ـ هی رزی خبرت بدو بیا دیگه...!
من ـ اه خب یه دقیقه صبر کنید! خودتون از خودتون پذیرایی کنید همه چیو که من نباید بذارم جلوتون....
همینطور که با ضبط ور میرفتم غر غر هم میکردم...بالاخره درست شد و تونستیم یه آهنگ درست حسابی گوش کنیم...! ولوم آهنگ رو زیاد کردم و همه پریدن وسط...همه دوستام دعوت بودن جز یاسی...البته عمرا اگه اون جز دوستای من به حساب بیاد...همه داشتیم می رقصیدیم و مامان هم از بعضیا که نشسته بودن پذیرایی میکرد...خاله هم نبود یعنی رفته بود تو اتاق بالا تا تولد تموم شه...
بعد چند دقیقه زنگ در به صدا در اومد...بدو بدو رفتم درو باز کردم...بابام بود کیک رو آورده بود...ازش تشکر کردم کیکو گرفتم و با رقص بردمش سر میز...همه دورش جمع شدن خودم موندم!!!!
من ـ مثه اینکه من صاحب مجلسما...
نگار ـ بشین بابا...!
من ـ رو سر تو؟!
نگار ـ نه رو کیک!
همه خندیدن و من با یه حالت مسخره گفتم:
ـ ها ها ها بامزه...! نمک دون...! بکش کنار اون هیکلو...!
و خودمو به زور بینشون جا کردم...مامانم اومد و دوربینو دادم بهش تا عکس بگیره...درحالتای مختلف عکس گرفتیم. کیک رو هم بریدیم و به همه یه تیکه دادم...بعد یه ساعت کم کم عزم رفتن کردن به سلامتی....درحد بنز دلم برای شهاب تنگ شده بود...وقتی همه رفتن سریع رفتم موبایلمو برداشتم و یه دل سیر با شهاب حرف زدم و گفتم میتونه بیاد خونه...همش من حرف میزدم نمیذاشتم اون حرف بزنه موبه موی تولدو براش تعریف کردم...! وقتی حس کردم دلتنگیم رفع شد قطع کردم...! دیوونه ام دیگه...دیوونه ی شهاب... فقط خدا رحم کنه منو نبره دیوونه خونه...وقتی شهاب اومد با لبخند ازش استقبال کردم که گفت:
ـ مثه اینکه خیلی دلت برام تنگ شده بودا...!
من ـ کی من؟! اصلاً...!
شهاب ـ آره مشخصه...!
من ـ شهاب قولت که یادت نرفته؟!
شهاب ـ چه قولی؟
من ـ خیلی نامردی...
شهاب ـ هنوز یادم نرفته خوشگل خانوم ناراحت نباش شوخی کردم...!
***
ـ رزیتا یکم بجنب دیگه...! الان همه جا می بندنا...
من ـ وایی تو هم!!! تازه ساعت هفته...!
یکم عطر زدم و راه افتادم دنبال شهاب...سوار ماشین شدیم و شهاب گفت:
ـ خب کجا بریم؟!
من ـ سینما...!
شهاب ـ ایده ی خوبیه...!
رفتیم سینما...دوتا بلیت برای یه فیلم عاشقونه گرفتیم...شهابم یه بسته پاپکورن خرید و باهم رفتیم تو سالن...فیلم قشنگی بود و من بدجور هوس کرده بودم دست شهابو بگیرم...ولی برهوسم غلبه کردم و اروم و بی صدا فیلم امو دیدم...همچین رفته بودم تو بهر فیلم که وقتی گرمی دستی رو ، روی دستام حس کردم نیم متر از جام پریدم که مقداری پاپکورن از تو بسته بیرون ریخت...شهاب از این ترسیدن من خندید و زمزمه وار همینطور که دستمو فشار میداد گفت:
ـ نترس بابا منم...!
لبخندی زدم و فیلم امو نگاه کردم...گه گاهی تو جاهای حساس دست شهابو می فشردم اونم متقابلاً همین کارو می کرد.
بعد از اتمام فیلم قرار شد بریم یه نوشیدنی بخریم بخوریم...شهاب واسه خودم و خودش آب طالبی گرفت و اومد...همینطور که می خوردم گفتم:
ـ شهاب عالی بود خیلی خوش گذشت...!
شهاب ـ جدی؟!
من ـ اره...!خوشم اومد...مخصو...
شهاب یهو چهره اش درهم رفت و زیر لب آهی کشید...بعد دوباره زمزمه وار گفت: ـ آی...! من ـ چی شدی شهاب؟ شهاب ـ نمی تونی درک کنی...خیلی خسته ام...حالم بده... از اینکه این حرفارو داشتم میشنیدم اونم از زبون شهاب دلم گرفت.
من ـ چی شدی آخه؟!
شهاب ـ بگم؟
من ـ خب بگو دیگه...!
رفتیم سینما...دوتا بلیت برای یه فیلم عاشقونه
گرفتیم...شهابم یه بسته پاپکورن خرید و باهم رفتیم تو سالن...فیلم قشنگی
بود و من بدجور هوس کرده بودم دست شهابو بگیرم...ولی برهوسم غلبه کردم و
اروم و بی صدا فیلم امو دیدم...همچین رفته بودم تو بهر فیلم که وقتی گرمی
دستی رو ، روی دستام حس کردم نیم متر از جام پریدم که مقداری پاپکورن از تو
بسته بیرون ریخت...شهاب از این ترسیدن من خندید و زمزمه وار همینطور که
دستمو فشار میداد گفت:
ـ نترس بابا منم...!
لبخندی زدم و فیلم امو نگاه کردم...گه گاهی تو جاهای حساس دست شهابو می فشردم اونم متقابلاً همین کارو می کرد.
بعد از اتمام فیلم قرار شد بریم یه نوشیدنی بخریم بخوریم...شهاب واسه خودم و خودش آب طالبی گرفت و اومد...همینطور که می خوردم گفتم:
ـ شهاب عالی بود خیلی خوش گذشت...!
شهاب ـ جدی؟!
من ـ اره...!خوشم اومد...مخصو...
صدام
بریده شد چون شهابو دیدم که یهو اخم کوچیکی کرد و چهره اش درهم رفت ولی
زود اخماشو وا کرد و وانمود کرد منتظر شنیدن ادامه ی حرفمه... با لحن مرددی
پرسیدم:
-خوبی؟
لبخند کوچیکی زد که با ثانیه نکشید دوباره محو شد.. چشاشو رو هم فشرد و سرشو زیر انداخت و زیر لب آه کوتاهی کشید.. با نگرانی گفتم:
-چی شدی شهاب؟
شهاب ـ هیچی!.. یکمی خسته م.. حالم خوب نیس..
از اینکه این حرفارو داشتم میشنیدم اونم با صدای گرفته و دورگه ی شهاب دلم گرفت..
من ـ مطمئنی؟؟ چی شدی آخه؟!
شهاب
سرشو زیر نگه داشته بود و هیچی نمیگفت.. اینکه ساکت بود کفریم میکرد!.. و
اینکه نگاهم نمیکرد بیشتر! داشتم از نگرانی میمردم.. آخه چی شده بود
یهو!؟.. کمی به سمتش خم شدم و با حرص گفتم:
من ـ حرف بزن خب دیگه...!
شهاب سرشو کمی بالا گرفت و زیر چشمی نگاهم کرد.. صورتش سرخ شده بود.. نفسشو با کلافگی بیرون داد و زمزمه وار گفت:
ـ حالم بده رزی...نمیتونی درک کنی...نمیتونم بگم..
من ـ بگو تو رو خدا!.. کشتی منو!
شهاب ـ نمیشه گیر نده!
من ـ بــــــــگو!!
با صدای محکم و لحن دستوریم سرشو کج کرد و آروم گفت:
-درد دارم!
-چی؟...کجات؟ خیلی درد داری؟..
چهره
ش سرخ تر شد.. وای! حتما خیلی درد داشت که اینطوری به خودش فشار میاورد!..
آثارش تو صورتش مشهود بود!.. ولی حرفی نمیزد.. سیخی بهش دادم..
من – شهاب کجات درد میکنه؟..
چشاشو بست و حس کردم صورتش برای لحظه ای به کبودی زد.. از لای دندونای چفت شده ش گفت:
شهاب ـ وای رزی...
من ـ چت شد تو یهو؟ تا الان که خوب بودی؟
نگاه بدی بهم کرد و گفت:
-الان وقت این حرفا س؟.. من دارم میمیرم! آآآآآ!
حسابی دستپاچه شده بودم!.. وای!.. اگه بلایی سرش بیاد چه گلی به سرم بگیرم؟!.. بدبختی یه کلام حرفم نمیزد بفهمم چشه!..
من – شهاب!.. پاشو!.. بدو بدو بریم دکتر!
شهاب – نه بابا!.. ول کن این سوسول بازیارو! الان خوب میشم..
من ـ شهاب سوسول بازی چیه؟. بدو باید بریم دکتر...!
شهاب ـ با این وضع؟!
من ـ خب من بلد نیستم رانندگی کنم...
شهاب ـ وای!.. خونه نزدیکه... رزیتا تو بشین حداقل بریم خونه...
من ـ شهاب میگم بلد نیستم...
شهاب – یادت میدم!.. فقط سریع باش رز..
یهو صداشو برید و به وضوح لرزش عضلات منقبض پیشونیشو دیدم.. بعد از چند ثانیه ای نفس پر صدایی بیرون داد..
من – اوکی پاشو بریم!.. میتونی بیای!؟.. تکیه بده به من!..
آروم بلند شد و قامت شل و ولشو جلو انداخت...
من – دستتو بده!
شهاب – خودم میام!..
.....
آروم آروم کنارش قدم برمیداشتم.. طوریکه راه میرفت نمیدونم چرا میترسیدم یهو فرش شه رو زمین.. با چشام میپاییدمش..
من – شهاب کجا درد داری؟
نگاه کوتاهی بهم کرد که تو اون تاریکی خجالتی که توش بود دیدم!
شهاب – رزیتا گفتم نمیتونم بگم دیگه!
و قدمای بی جونشو تند تر برداشت تا مثلا ازم فرار کنه و فرصت کنجکاوی بیشتری نده.. ولی بازم به سرعت مورچه راه میرفت!
با
اون طرز جواب دادنش تازه مخ آکم کمی به کار افتاد و حدسایی زدم که از خودم
خجالت کشیدم ولی خیلی به واقعیت نزدیک بودن.. با این رفتار شهاب تقریبا
مطمئن بودم و نگرانیم خیلی بیشتر شده بود!...
.....
خیلی هول کرده
بودم نمیدونستم چیکار کنم ، من حتی بلد نبود فرمونو درست تو دستم
بگیرم...با یه صلوات نشستم پشت رُل و کمربندمو بستم...صندلی رو یکم آوردم
نزدیک فرمون و گوشم به شهاب بود و نگاهم به جاده...با دستای لرزون دنده رو
تو دستم میفشردم...پامو گذاشتم رو کلاچ و دنده رو عوض کردم ولی حواسم نبود
اشتباه رفت رو دنده عقب و محکم خوردیم به ماشین عقبی...شهاب دستشو با
کلافگی کشید رو صورتش و گفت:
ـ رزیتا ، دنده رو درست عوض کن و گازشو بگیر بریم فقط سریع!!!
من ـ وای شهاب یه جوری میگی انگار من یه راننده حرفه ای ام...
دنده
رو عوض کردم و دِ برو که رفتیم...با سرعت لاک پشت حرکت میکردیم...شهاب همش
غر غر می کرد...اعصابم خرد شده بود ولی چیزی بهش نمی گفتم درست نبود تو
این وضعیت باهاش کل بندازم...یه بار دیگه هم نزدیک بود بزنم به جدول ولی
بالاخره با کلی سعی و تلاش رسیدیم خونه...
شهاب ـ وای خدای من شکرت...!
من ـ زهرمار...!
شهاب خنده ی بی جونی کرد و من دستشو گرفتم تا کمکش کنم بریم بالا...
من ـ شهاب تکیه بده به من...!
شهاب نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ تکیه بدم بهت که پهن زمین میشی...درضمن چلاق که نیستم فقط ناخوش احوالم...
من ـ باشه هرچی تو میگی...
وقتی رسیدیم سمت در شهاب از من فاصله گرفت و با زور صاف ایستاد و گفت:
ـ رزیتا نری جار بزنی شهاب هلاکه ها! نمیخوام کسی چیزی بفهمه...عادی باش...
من ـ ولی...
در
باز شد و شهرزاد کنار رفت تا ما داخل شیم.... خیلی نگران شهاب بودم...یه
راست رفت تو اتاقش و تا شب از اتاقش نیومد بیرون...دلم مثه سیر و سرکه می
جوشید...خدا کنه چیز خاصی نباشه...خدایا التماست میکنم چیز خاصی نباشه...
دیدن درد کشیدن شهاب مثه شمشیریه که با شدت تو قلبم فرو میره...دلم نمیخواد
چیزیش بشه...
قطره اشکی از گوشه چشمم به پایین چکید...پسش زدم و از
اتاقم رفتم بیرون...رفتم تو اتاق امین و شهاب...امین تو اتاقش بود...شهاب
داشت باهاش حرف میزد ولی از چهره اش معلوم بود هنوز درد داره...چون اخماش
کنار نمی رفت...
من ـ امین...!
امین ـ بله؟!
من ـ میشه بری بیرون با شهاب کار دارم...
امین ـ اوه بله...!
و یه لبخند با معنی زد و رفت بیرون...بی توجه به لبخندش رفتم کنار شهاب و گفتم:
ـ بهتر نشدی؟
شهاب ـ نه رزی ...اصلا!
من - به کسی نگفتی؟
سرشو به طرفین تکون داد..
من – حداقل به بابات بگو!.. به اون که میتونی بگی هان؟
نگاهم کرد.. نگاهش کمی شرمزده اما راضی و رام بود..
شهاب – چرا به فکر خودم نرسید!؟
من ـ شهاب سریع تر...الان دکترا می بندن...جان من برو...
شهاب ـ آره... آره...
و یهو پرید سمت کمدش و شلوارشو کشید پایین تا شلوارشو عوض کنه...سریع سرمو برگردوندم که شهاب گفت:
ـ وای من شرمنده اصلا حواسم نبود که...
من ـ راحت باش...!
و
از اتاق رفتم بیرون تا کارشو کنه...دیگه نفهمیدم چی شد چون شهاب با باباش
رفت و تا وقت خواب هم بر نگشت...اصلا خوابم نمیومد...همش تو فکرش بودم و
دعا می کردم...شهاب من نباید چیزیش بشه...
اینقدر دعا خوندم تا بالاخره خوابم برد...
صبح
با خستگی زیاد رفتم مدرسه...شهاب نیومده بود...از تعجب داشتم شاخ در
میاوردم...چی باعث شده بود که شهاب نیاد مدرسه؟ به جای شهاب یه معلم دیگه
اومده بود...کم کم داشت گریه ام می گرفت هروقت به دیشب فکر می کردم...مثلا
تولدم بود...چرا همچین شد؟! یعنی ممکنه اون چیزی که فکر می کنم باشه؟!
لبمو
گاز گرفتم تا این افکار از ذهنم فرار کنن...ولی چشمای پر از درد شهاب کم
کم باعث میشد پرده اشکی دیدمو تار کنه و تخته رو نتونم ببینم...دلم از همه
عالم گرفت...سر زنگ ریاضی کلی به خودم فشار آوردم که یهو نزنم زیر
گریه...ولی به محض اینکه زنگ تفریح خورد دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم با
صدای بلند شکست...نمی خواستم جلب توجه کنم ، دست خودم نبود اما همه سرا به
طرفم برگشت و با ترحم و دلسوزی به من خیره شدن...با حرص اشکای کوفیتمو پس
زدم و رفتم تو حیاط...یه گوشه دنج حیاط که فقط مخصوص اکیپ خودمون
بود...رفتم تو نردبونی که افتاده بود و ما مینشستیم روش...رفتم توش و نشستم
وسطش و شروع کردم به گریه کردن تا احساساتم تخلیه بشن...هنوز که معلوم
نبود شهاب چش شده...ولی همین غیبتاش ، همین چشمای پر دردش، چهره ی درهمش،
قلبم و به درد می آورد و نگرانم می کرد...باید به خودم دلداری می
دادم...رزیتا خدا بزرگه، هنوز که چیزی معلوم نیست...ولی خوب می دونستم تا
وقتی که شهابو نبینم آروم نمی گیرم...مثل همیشه دوباره آرمینا با قدمای
آروم اومد کنارم نشست و دستشو دور کمرم حلقه کرد...
آرمینا ـ خواهری؟ چی شدی؟!
من ـ دلم گرفته...
آرمینا ـ چرا؟!
من ـ نمی دونم...
ولی بهتر از هرکسی می دونستم چم شده...ولی نمی دونم بهترین جوابی بود که میتونستم بدم...
آرمینا ـ الهی قربون دلت برم...
من ـ خدا نکنه...(اشکامو پس زدم و بریده بریده گفتم)... آرمینا می خوام برم خونمون...
آرمینا ـ خب نمیشه...
من ـ می دونم...دلم شهابو می خواد...
آرمینا ـ الهی دورت بگردم پس بگو دردت چیه...
سرمو
گذاشتم رو سینه ارمینا...دیگه اشک نمی ریختم...به پرچم مدرسه نگاه می کردم
ولی تمام خاطراتم با شهاب اومد جلوی چشمم...نمیدونم چرا ولی یهو این فکر
اومد تو ذهنم که اگه شهاب بره من چی کار باید کنم؟ دوباره یه قطره اشک از
گوشه چشمم چکید پایین...
***
تا رسیدم تو خونه یه راست با همون سر و
وضع مدرسه رفتم تو اتاق شهاب که رو تخت دراز کشیده بودو کلی آب میوه خورده
شده و نشده کنار تختش بود...قلبم شروع به تند تند زدن کرد...حدسم
درسته...درسته...با خجالت رفتم کنارش نشستم...خواست پاشه ولی نذاشتم...
من ـ شهاب...چی...
شهاب ـ رزیتا...باید باهات حرف بزنم...
من ـ خب بگو می شنوم...
شهاب ـ طاقتشو داری؟!
با تعجب و غم بهش خیره شدم...یعنی اینقدر بد بود که داره ازم می پرسه؟
من ـ آره دارم...
شهاب ـ ببین عزیزم...ممکنه که...یه مدت خیلی طولانی من از پیشت برم...
با شدت به طرفش برگشتم...صدای استخون گردنمو قشنگ شنیدم!!! ولی چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم که ادامه داد:
ـ چون...راستش...چطوری بگم...
من ـ شهاب...
شهاب ـ باشه...ببین...من...ام...سرطان دارم...
بی اراده دستمو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نکشم...دوباره یه قطره اشک از چشام چکید پایین...چیکار باید می کردم؟بدون شهاب...
می
خواستم بپرسم سرطان چی...ولی زبونم بند اومده بود...سکسکه گرفته
بودم...شهاب یه آب میوه برام باز کرد و تا قطره آخرش رو به زور کرد تو
دهنم...سکسکه ام بند اومد و حالا گریه ام گرفته بود...شهاب با کلافگی دستی
تو موهاش کشید و گفت:
ـ نباید می گفتم...
من ـ شهاب...
شهاب ـ رزیتا گریه نکن تا بگم....
سری تکون دادم و شهاب گفت:
ـ گریه واسه چی عزیز دلم؟! حالم خوب میشه...احتمال اینکه خوب نشم و بمیرم...خب...نمیدونم...فکر نکنم زیاد باشه عزیزم...
با ناباوری بهش خیره شدم...
من ـ سرطان چی؟
شهاب ـ مثانه...چون دیر متوجه شدم احتمالش بیشتر شده...و مشکل ارثی بوده...
من ـ کجا می خوای بری؟
شهاب ـ نمی دونم...
من ـ منم میام...
شهاب لبخند کم جونی زد و گفت:
ـ تو کجا میای خانوم کوچولو؟! تو باید بشینی درس بخونی ، کنکور بدی، قبول بشی ، بری دانشگاه...
من ـ دانشگاهو بدون تو...
دیگه گریه نذاشت ادامه بدم و شهاب بغلم کرد و گذاشت گریه کنم تا خالی شم...خودش بیشتر نیاز به دلداری داشت ولی من بازم بچگی کردم...
من ـ شهاب ؟!
شهاب ـ بله؟!
من ـ خب چرا...؟ برام توضیح بده...اصلا تو ناراحت نیستی؟!
شهاب ـ خب می دونی، من وقتی مخ ریاضی ام، تو زندگی و عشق موفق بودم، ناشکریه اگه بگم خدایا چرا اینطوری شدم...
من ـ ولی شهاب...
شهاب ـ من فقط به به خاطر دوری از تو ناراحتم...
با این حالشم هنوز به فکر منه و باعث خوشحالیم میشه...
شهاب
ـ ببین رزی...مشکل ارثیه...بابای منم سرطان گرفت، ولی زود متوجه شدن و
سالم موند...ولی خب من...فهمیدم ولی جدی نگرفتم...چند ماهی بود که اینطوری
می شدم...دیروز خیلی شدید شد...قبل ازدواجمون اینطوری شدم...جدی نگرفتم،
نگرفتم تا این شد...دکتره بهم گفت می تونم همینجا درمان بشم ولی بهترش اینه
که برم خارج...دکترای خارج خیلی بهتره و دم و دستگاشون بیشتره...هنوز کسی
جز تو و بابام نمی دونه...دلم نمی خواد نگران بشن ولی اگه قرار بشه بریم،
باید به مامان و شهرزاد هم بگم...اونا هم میرن...
با ناراحتی زل زدم به
فرش...چرا همیشه تو عشق اینقدر بدشانسم؟مگه چه گناهی کردم که شهاب هم باید
از پیشم بره؟ سرمو بالا آوردم و با چشمای اشکی زل زدم به شهاب...ته نگاهش
میتونستم ناراحتی رو حس کنم...خودمو تو بغلش جا کردم و سرمو گذاشتم رو سینه
اش...مقعنه ام رو از سرم کشید پایین و کلیپسو باز کرد و موهام پخش شد رو
شونه هام...لباشو گذاشت رو سرم و بوسید...این دم آخری چرا داره دیوونه ام
می کنه؟! می خواد بدتر وابسته اش شم؟!
با این حال نتونستم ازش جدا
شم...بیشتر بهش چسبیدم...چونه امو گرفت و آورد بالا...چشام اشکی بود...اروم
و با حوصله اشکامو پاک کرد...دوباره چونه امو گرفت و به صورتش نزدیک
کرد...چشامو بستم تا بتونم گرمی لبشو کامل حس کنم...وقتی لباش، لبامو به
بازی گرفت سرخ شدم درست مثه بار اول...ولی اینبار بدون سر خر...!!!!
بعد یک دقیقه دست از بوسیدن برداشت و تو چشام خیره شد...سرمو انداختم پایین...خواستم چیزی بگم که یهو دوباره منو بغل کرد و گفت:
ـ قول میدم تنهات نذارم زود بر میگردم...فقط چندسال...
من ـ قول دادیا...
شهاب ـ به من اعتماد نداری؟
من ـ چرا بیشتر از خودم بهت اعتماد دارم...
شهاب ـ عزیزدلمی...
با
خجالت بلند شدم تا برم...شهابم بلند شد ، کوله امو برداشتم تا برم اما
شهاب مچ دستمو گرفت و منو برگردوند سمت خودش و دوباره یه بوسه کوتاه رو لبم
کاشت...دیگه صبر نکردم و از اتاق رفتم بیرون...لباسامو عوض کردم و نشستم
رو تخت...الان که نمی خواد بره...می خواد؟ وای خدایا....من چیکار کنم بدون
اون آخه؟ چند سال...وایی...می خواستم برم پیش خاله از شوهرخالم ازش بپرسم
ولی حالا فرصت مناسبی نبود...باید اول شهاب به مامانش می گفت...
***
صدای
گریه و جیغ و داد تو خونه کم نمی شد...مامان و خاله از یه طرف، بابام اینا
هم از یه طرف دیگه...منم قوزبالا قوز...سطل اتاقم پر شده بود از دستمال
کاغذی...شبا گریه، صبح گریه...همه داشتن وسایلشونو جمع می کردن تا
برن...وسایل و مدارک...تو مدرسه هم غوغایی بود...هیچ کس دلش نمی خواست شهاب
بره...ولی شهاب استعفاشو داد...یه معلم دیگه اومد...خانوم بهاری...دیگه
داشتم دیوونه می شدم...دوری از شهاب...
***
سه ماه گذشت...دیگه وقتش
بود...شهاب یه هفته دیگه می رفت...به آرمینا و مهرناز گفته بودم...داشتم دق
می کردم...ولی به شهاب چیزی نمی گفتم...نمی ذاشتم احساس بدی داشته
باشه...نباید بیماریشو به روش میاوردم ولی خب درد کشیدنش رو می دیدم ....
همش من بودم که می خندیدم تا جو عوض شه...امین هم همراهیم می کرد...ولی همه
می دونستن در واقع چه حالی دارم...شبا گریه و زاری، صبحا بیخیالی طی
کردن...نمی دونم سپهر از کجا فهمیده بود...حالا سپهرم شده بود آینه ی
دقم...تا فهمیده بود شهاب داره می ره نخ دادناش رو شروع کرده بود...از دست
همه کفری بودم...آه و ناله ی شهاب اشک رو تو چشام جمع می کرد...دلم نمی
خواست بره ولی اگه رفت حداقل سالم برگرده....سپهر زیر دلمو خالی می
کرد...می گفت زنده نمی مونه...ولی من باور نمی کردم...معلومه که نباید هم
بکنم...ولی به هرحال، داغون بودم...این تازه قبل رفتن شهاب بود...پس وای به
حال بعدش...وای به حال من...
با حال زارم رفتم رو مبل نشستم و
سرمو بین دستام گرفتم...بغض کرده بودم ولی دلم نمی خواست گریه کنم...دیگه
از بس گریه کرده بودم جون نداشتم هق هق کنم....وسطاش نفس کم میاوردم...سرم
درد می کرد...داشتم شقیقه هامو می مالیدم که دستی رو شونه ام قرار
گرفت...بی صدا چند تا نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم و سرمو آوردم
بالا...شوهر خاله ام بود...لبخندی بهش زدم و اونم لبخندمو با لبخند جواب
داد که دلم گرفت...شهاب دقیقا همینطوری لبخند می زد...ای خدا...چرا تاحالا
دقت نکرده بودم...اقا مهدی و شهاب کپی همن...
آقا مهدی ـ خوبی؟
لبخندمو عمیق تر کردم و گفتم:
ـ عالی...!
و
دوباره بغض به گلوم چنگ زد...آقا مهدی هم فهمید و لبخند تلخی زد...سرمو
انداختم پایین...آرنجمو گذاشتم رو زانوم و انگشتامو تو هم قفل کردم...
آقا مهدی ـ چرا اینقدر خودتو عذاب می دی؟
چندبار آب دهنمو قورت دادم تا صدام نلرزه...ولی نتونستم...
من ـ عذاب ندم؟ شهاب داره می ره...
آقا مهدی ـ نمی ره که دیگه نیاد...
با شک بهش نگاه کردم...انگار خودشم به حرفش زیاد اطمینانی نداشت چون سرشو انداخت پایین...
من ـ حالا چی می شه؟! شهاب گفت احتمال خوب شدنش زیاده...
آقا
مهدی ـ نمی خوام ناراحتت کنم ولی...خب بذار از اول برات بگم رزیتا...مشکل
شهاب ارثیه...چون شهاب نه سیگار می کشه، نه کارش سرطان زا ست...از من به
ارث برده...شاید اگه خوب بشه و بتونه بچه دار شه، بچه اش...خب...نمی گم صد
در صد ولی احتمالش هست اونم...
سرمو تکون دادم که سریع تر بره سر اصل مطلب...
آقا مهدی ـ شهاب خیلی دیر فهمید...و این ممکنه براش گرون تموم شه...شاید احتمال مرگش...پنجاه پنجاه باشه...!!!
من ـ نمی تونه همینجا معالجه شه؟!
آقا
مهدی ـ نه ، اونجا پیشرفته تره از هرلحاظ و اینکه شهاب باید یه مدت زیادی
تحت درمان قرار بگیره...یکم از این محیط دور باشه بهتره...تو که اینطوری،
بقیه هم دست کمی از تو ندارن...
وای خدا...روم نمیشه بهش بگم دلم برای
شهاب تنگ می شه...آقا مهدی که دید نمی تونم حرف بزنم آهی کشید و از پیشم
رفت...تنها چیزی که الان آرومم می کرد چیزی بود که آرامشمو ازم گرفته بود؛
شهاب..
***
فردا صبح پروازشون بود...با خاله و شهرزاد و شوهر خاله ام
خداحافظی مفصلی کرده بودم...تو بغل خاله ام کلی گریه کرده بودم ولی بازم
با سرسختی نذاشتم شهاب بفهمه...صبح من مدرسه بودم و نمی تونستم برای آخرین
بار ببینمش...به خاطر همین الان وایسادم بغل در اتاقش و دارم دید
میزنمش...! دلم براش ضعف رفت...چهره اش حتی تو خوابم درهمه...بغض کردم،
دستمو گذاشتم رو گردنم و با اشک بهش خیره شدم...از ته دلم، از تهِ تهِ دلم
به خدا گفتم: خدایا می بریش؟ باشه...ولی سالم بهم برش گردون...
و یه
قطره اشک روی گونه ام خط انداخت...دلم می خواست برای آخرین بار برم پیشش،
برم بغلش و با بوی عطرش به آرامش برسم...ولی...لعنت به امین! اگه اینجا
نخوابیده بود می تونستم برم و ازش خداحافظی کنم...با فکر اینکه شاید دیگه
هیچ وقت نبینمش اشکام با شدت بیشتری می ریختن...دلم می خواست یه خداحافظی
طولانی از اون چشای مشکیِ نافذش، اون دستای قوی مردونه اش، اون لبای قلوه
ایش که با لبخند زدنش انگار دنیارو بهم می دادن ، با آغوش گرمش که همیشه پر
از آرامشه...
با اینکه هنوز از دیدنش سیر نشده بودم اما دیگه نتونستم
تحمل کنم، دلم نمی خواست با صدای گریه ام بیدار شه...رفتم تو اتاقم و پتورو
کشیدم رو خودم و های های گریه کردم...تو عذاداریا هم با این شدت گریه
نکرده بودم...اینقدر اشک ریختم که خسته شدم و بالاخره چشام گرم شد و خوابم
برد...
***
من ـ چــــــــی؟!
مامان ـ آره...! پروازش به تاخیر افتاده هنوز خونه است زود خودتو برسون اگه می خوای ببینیش...!
از
تو دفتر معلما اومدم بیرون و زنگ خورد...کیفمو برداشتم و رفتم سوار سرویس
شدم...هم سرویسیام هنوز نیومده بودن...خدا خدا می کردم تا زودتر
بیان...شهاب هنوز تو خونه بود...باید بهش می گفتم دوسش دارم، عاشقشم...به
محض اینکه بچه ها اومدن نا خودآگاه با هیجانی که از لرزش صدام مشهود گفتم:
ـ آقای شجاعی اول منو برسونید خواهش می کنم سریع تر!
آقای
شجاعی با خنده چشمی گفت و بقیه اعتراض کردن...ولی وقتی حال خرابمو دیدن
مجبور به سکوت شدن...هنوز نرسیده، درو باز کردم و پریدم پایین که آقای
شجاعی چهارتا چیز بارم کرد ولی بی توجه به حرفاش سریع تر از چیزی که فکرشو
می کردم خودمو رسوندم به خونه و چندبار زنگ زدم...مامانم با کمی مکث درو
باز کرد ولی من یهو پریدم تو و بدون اینکه سلام کنم گفتم:
ـ کــوش؟!
مامان با ناخناش بازی می کرد...فهمیدم دیر رسیدم...تمام ذوق و شوقم به یکباره فروکش کرد...
خیلی
شل و ول کیفمو پرت کردم گوشه سالن...چقدر خونه سوت و کور شده بود...بدون
خاله و شهرزاد...و صدالبته شهاب....دلم می خواست دوباره خاله درو به روم
باز کنه...پس رفت آره؟! بازم دیر رسیدم...بدون اینکه متوجه بشم کسی هم اصلا
توخونه وجود داره یهو زدم زیر گریه و با عجله رفتم طبقه بالا ...کاش منم
باهاش می رفتم...گور بابای درس...دلم هوای یه آهنگ کرده بود...صداشو تا ته
زیاد کردم...برام مهم نبود صداش تو خونه بپیچه و بقیه رو آزرده کنه...من از
همه آزُرده ترم...
می خوای بری از پیشم دیگه عشق من بی همسفر
میری سفر
دلواپسم واسه تو
دلواپسم واسه تو عشق من
برو
تنها برو
اما بخند
این لحظه های آخرو
تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه…
قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد؟! جای تو
دقیقه های آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره
بعد تو تموم میشه
کی مثل تو میشه
بعد من هرجا میری یاد من نیوفت
هرچی بشه
من عاشقم
راحت برو عشق من
گریه نکن آخه طاقت ندارم و میمیرم و می خوام تورو
راحت برو عشق من
تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه
قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد؟! جای تو
دقیقه های آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره
بعد تو تموم میشه
کی مثل تو میشه؟!
با
خشم و ناراحتی زیاد یکی از عطرامو کوبیدم سمت آینه که با صدای خیلی بدی
شکست و صدای شکستن آینه با فریاد من یکی شد...یهو در اتاق باز شد و آرمینا و
مهرناز وارد شدن...اصلا متوجه نشدم اونا پشت سرمن...آرمینا با دیدن من و
اشکام سریع اومد سمتم و بغلم کرد...اینقدر تو بغل آرمینا گریه کردم تا از
حال رفتم...