شاه کلید 32
شهاب ـ اره...بیا...
تابلو رو ازش گرفتم و گفتم:
ـ وایـی عاشقتم....منظورم اینه که...ام...خیلی ممنونم خیلی خوشحالم کردی...
شهاب ـ خودم اینو کشیدم...
من ـ جون من؟!
شهاب ـ آره...میخوای بهت یاد بدم؟!
من ـ اره معلومه...!
شهاب ـ ولی الان نه تو وقت داری نه من!
من ـ پس چیکار کنیم؟! من میخوام یاد بگیرم...
شهاب ـ ببین روز موعود که شد...
من ـ روز موعود کیه؟!
شهاب ـ روزیه که کامل بیام خ...
خاله ـ شهاب دو دقیقه بیا...
شهاب رفت پیش خاله...وای خدا شهاب چی گفت؟! روز موعود؟! روزیه که بیاد خ...؟ خواستگاری؟ وای منظورش همینه؟ وای من مطمئنم منظورش همین بود...!
همینطوری گیج و منگ بودم...سرگردون...گیج...هنوزم تو اتاق بودم تا اینکه شهاب دوباره اومد تو...حرفش دوباره تو سرم پیچید...روز موعود...وانمود کردم نفهمیدم منظورش چیه...کلا هیچی نگفتم...اونم چیزی نگفت...تو فکر فرو رفته بودم...کاش خاله هیچ وقت صداش نمیکرد....تو همین فکرا بودم که دیدم شهاب داره میاد جلو...صاف رو به روش وایسادم چون فکر کردم چیزی میخواد بگه...
ولی باز اومد جلو...یاد اون روز تو آشپزخونه افتادم...نکنه بخواد صحنه سانسوری ایجاد کنه؟! نه بابا...ولی باز یه قدم دیگه اومد جلو...قشنگ وسط اتاق بودیم...ضایع بود اگه میرفتم عقب چون فکر میکرد چقدر من منفی ام که به این چیزا فکر میکنم...!
پس همونجا وایسادم...شهاب چسبید بهم...دیگه شک نداشتم میخواد یه کاری کنه....به خاطر همین قلبم تند تند میزد که ای کاش نمیزد...حس میکردم شهاب ضربان قلبمو احساس میکنه...گرمم شده بود چون دوباره گر گرفته بودم..یه ذره خیلی کم کله اشو نزدیک کرد که سرمو انداختم پایین...کاش از رو هوس نباشه...کاش نباشه...دوباره صداش تو گوشم پیچید...روز موعود معلومه که هوس نیست رزیتا...شهاب با انگشتش خیلی مردونه چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد...چشامو بستم و نرمی لبای شهابو رو لبام حس کردم...اینقدر حس قشنگی بود که از توصیفش عاجزم... مسخ شده بودم و گرمی دستای شهابو دور کمرم حس میکردم...با این حال نفس کم آوردم بوسه نسبتا طولانی بود و اینقدر تو حس بودم که نگو...! تا اینکه با صدای چیک فلش به خودمون اومدیم و با حیرت و تعجب به شهرزاد و دوربینش زل زدیم...
شهرزاد ـ عالیـــــه...!
من ـ شهـــــرزاد!
شهرزاد که خنده اش تو آسمون بود با سرخوشی از اتاق رفت بیرون...حالا منم مثه جت به دنبالش شهابم مثه مجسمه وایساده بود...
من ـ وایسا بیشعور...!
شهرزاد ـ وای عالیه ، عالیه ، عالیه! مــــامــــان!
من ـ وای نــــه!
خاله ـ جانم چی شده؟!
یهو به سمت شهرزاد شیرجه رفتم و خواستم دوربینو بگیرم که خاله زودتر از من جنبید و دوربینو گرفت...حالا من دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:
ـ خیلی خیلی آشغالی نکبت بیشعور...!
خاله ـ چشمم روشن!
من ـ خاله...! بدید من اون دوربینو...!
خاله ـ نه عکسشو میخوام قاب بگیرمش...
با این حرف خاله شهرزاد غش غش خندید که با چشم غره شدید من مواجه شد...
خاله ـ وای نگاش کن چه خجالتی میکشه...اشکال نداره خاله...
من ـ خیلی بدید...!
شهرزاد ـ خجالت نکش زن داداش...
من ـ زهرمار...!
با عجله و خجالت رفتم بالا تا وسایل انتقام رو اماده کنم...امین رو بیخیال شدم و تصمیم گرفتم شهرزاد رو جلوی همه ضایع کنم...کارش برام سنگین تموم شد...
تازه ساعت 10 شب بود...با این حال بازم دلم نیومد جلوی جمع ضایع اش کنم و وسایل رو تو اتاق امین چیدم... مخصوصا شهاب و امین رو بردم تو اتاق و شهرزاد هم اومد...
چون اتاق امین مبل داشت اونجارو انتخاب کردم...اون وسیلهه رو گذاشتم زیر مبل...شهرزاد که عادت داشت خودشو مثه من ولو کنه رو مبل سریع جلو همه نشست که یهو زااااااااارت...!!!!
یه صدای قشنگی اون باد مصنوعیه ایجاد کرد که همه غش غش خندیدن...شهرزادم هر لحظه سرخ تر میشد....فهمید کار منه...بعد دستشو کرد زیر مبل و اونو بیرون اورد...
من ـ حالا مساوی شدیم...!
شهرزاد ـ پس بذار به امین نشونش بدم...!
من ـ تو به خاله نشون دادی...
شهرزاد ـ باشه بابا نکبت عوضی...یک خواهرشوهر بازی برات درآرم...
من ـ غلط کردی...!
شهرزاد ـ شهاب!
شهاب ـ بسه دیگه بچه ها...
به خاطر شهاب دیگه چیزی نگفتم...خسته بودم و با یه شب به خیر کوتاه رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و پریدم رو تخت...به اتفاقات چند ساعت پیش فکر کردم...دوباره دلم یه جوری شد...دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم...وای این دومین بوسه...وای راسته که میگن تا سه نشه بازی نشه؟! پس حتما سر سومی اعتراف میکنه...منم به خودم قول میدم تا بوسه سومی اعتراف نکنم...حتی از دهنمم در نره....وای نزدیک بود امروز بهش بگم...اومد تو نوک زبونم اما قورتش دادم...کار خوبی کردم؟! اره کار خوبی کردم...
***
یه هفته بود کلاس کنکور میرفتم...شهابم پا به پام باهام کار میکرد...و بدتر از اون، یه هفته بود مهرناز و آرمینا رو ندیده بودم...هی کار پیش میومد نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم....تا اینکه امروز قرار شد جفتشون بیان...
یه شوق و ذوق خاصی داشتم بعد از این همه درس دوست داشتم دوستامو ببینم...
با صدای آیفون از فکر بیرون اومدم...
من ـ کیه؟!
آرمینا ـ منم منم مادرتون...مهرنازو آوردم براتون...خب زنیکه مگه کوری؟!
خنده ام گرفته بود وای اگه کسی میشنید که آبروم میرفت...زود درو براشون باز کردم و اومدن بالا...
مهرناز ـ بــــــع رز خر خون...!
من ـ مگه تو بزی بع بع میکنی؟!
آرمینا ـ گمشو کنار بذار منم داخل شم...
من ـ هیـــس بیشعورا الان مامانم میشنوه میگه این دوستای چاله میدونیتو جمع کن...!
هرسه امون خندیدیم و رفتیم تو اتاق من...داشتیم حرف میزدیم که شهرزاد سرشو مثه خر انداخت پایین و اومد تو اتاق...
شهرزاد ـ بچه ها اینو نگاه کنید؟!
وای اون دوربین لعنتی...الان حقشه مثه یاسی بزنم دوربینشو خرد و خاکشیر کنما...! اخ راستی براش دوربینم نخریدم...به یه ورم!
من ـ بدش من اونو...
ولی شهرزاد فرز تر از من بود و عکسو نشونشون داد...مهرناز و آرمینا باهم سوتی زدن و مهرناز گفت:
ـ با استادم آره؟!
من ـ خفه بمیر...!
آرمینا ـ نگاش کن تورو خدا...مثه ماست وایساده خب یه حرکتی میزدی...!
من ـ شهرزاد مگه فیلم گرفتی؟!
شهرزاد ـ اره بابا کجاشو دیدی؟!
من ـ خاک تو سرت ایشالا بری زیرتریلی 19 چرخ...!
مهرناز ـ هه قالپاقشم حساب کرده!
خنده ام گرفت و با حرص به شهرزاد نگاه کردم...ای بابا حالا مجبور بود به اینا هم بگه...!
بعد از اینکه شهرزاد رفت بیرون آرمینا رفت سمت کتابام و گفت:
ـ شهاب باهات کار میکنه؟!
من ـ کلاسشو میرم شهابم کار میکنه...سال دیگه کنکوری هستیما...از الان دارم حاضر میشم...شماچی؟!
مهرناز ـ منم همینطور...
آرمینا ـ خب...پس اگه اینطوره منم شروع کنم...
من ـ اره به نفعته...یه کاری کنیم تو یه دانشگاه قبول شیم!
آرمینا ـ اون که وظیفه تونه حواستون باشه!سال دیگه چهارمیما...وای من باورم نمیشه...
من ـ زهرمار تازه اول تابستونه زهرمون نکن...!
مهرناز ـ او و و ف اره راست میگه!
تا شب به همین منوال گذشت...یه بار شهاب اشتباهی در و باز کرد ، چون نمیدونست بچه ها پیشمن بعد با یه ببخشید رفت بیرون...ازقیافه اش معلوم بود حالش گرفته اس به خاطر همین آرمینا گفت:
ـ این شهاب عاشقته....حالا ببین کی گفتم...
من ـ خب پس چرا نمیگه؟ صدا به این قشنگی خدا بهش داده خب بگه دیگه...
مهرناز ـ منتظره تو بهش بگی...یا شایدم مطمئن نیست...
من ـ ولی دیگه وقتشه...این دومین بوسمون بود...
مهرناز ـ آشغال کثافت چرا بهمون نگفتی؟
من ـ خب روابط زن و شوهریمونو که نباید به شوماها بگم...تازشم دیگه خیلی موندید جمع کنید بساطتونو شوورم دلش تنگه واسه من...!
آرمینا ـ اوو تو هم مارو کشتی با این شوورت...! بچه ها رو گازن یا شهاب رو گازه؟!الان باید آشپزی کنی مثلا؟!
من ـ کــــــی ؟!شوور من تو یخچاله...!
هردو با این حرف من زدن زیر خنده...دو ساعت دیگه هم موندن و بعد رفتن...حسابی از خجالت هم در اومدیما...تا باشه از این قرارا...!!!
پنجره اتاقمو باز کردم تا هوا وارد اتاقم بشه...سه ماه مونده تا سال دیگه ی ما...منظور از سال دیگه چهارم دبیرستانه...سه ماه فقط..
تابلو رو ازش گرفتم و گفتم:
ـ وایـی عاشقتم....منظورم اینه که...ام...خیلی ممنونم خیلی خوشحالم کردی...
شهاب ـ خودم اینو کشیدم...
من ـ جون من؟!
شهاب ـ آره...میخوای بهت یاد بدم؟!
من ـ اره معلومه...!
شهاب ـ ولی الان نه تو وقت داری نه من!
من ـ پس چیکار کنیم؟! من میخوام یاد بگیرم...
شهاب ـ ببین روز موعود که شد...
من ـ روز موعود کیه؟!
شهاب ـ روزیه که کامل بیام خ...
خاله ـ شهاب دو دقیقه بیا...
شهاب رفت پیش خاله...وای خدا شهاب چی گفت؟! روز موعود؟! روزیه که بیاد خ...؟ خواستگاری؟ وای منظورش همینه؟ وای من مطمئنم منظورش همین بود...!
همینطوری گیج و منگ بودم...سرگردون...گیج...هنوزم تو اتاق بودم تا اینکه شهاب دوباره اومد تو...حرفش دوباره تو سرم پیچید...روز موعود...وانمود کردم نفهمیدم منظورش چیه...کلا هیچی نگفتم...اونم چیزی نگفت...تو فکر فرو رفته بودم...کاش خاله هیچ وقت صداش نمیکرد....تو همین فکرا بودم که دیدم شهاب داره میاد جلو...صاف رو به روش وایسادم چون فکر کردم چیزی میخواد بگه...
ولی باز اومد جلو...یاد اون روز تو آشپزخونه افتادم...نکنه بخواد صحنه سانسوری ایجاد کنه؟! نه بابا...ولی باز یه قدم دیگه اومد جلو...قشنگ وسط اتاق بودیم...ضایع بود اگه میرفتم عقب چون فکر میکرد چقدر من منفی ام که به این چیزا فکر میکنم...!
پس همونجا وایسادم...شهاب چسبید بهم...دیگه شک نداشتم میخواد یه کاری کنه....به خاطر همین قلبم تند تند میزد که ای کاش نمیزد...حس میکردم شهاب ضربان قلبمو احساس میکنه...گرمم شده بود چون دوباره گر گرفته بودم..یه ذره خیلی کم کله اشو نزدیک کرد که سرمو انداختم پایین...کاش از رو هوس نباشه...کاش نباشه...دوباره صداش تو گوشم پیچید...روز موعود معلومه که هوس نیست رزیتا...شهاب با انگشتش خیلی مردونه چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد...چشامو بستم و نرمی لبای شهابو رو لبام حس کردم...اینقدر حس قشنگی بود که از توصیفش عاجزم... مسخ شده بودم و گرمی دستای شهابو دور کمرم حس میکردم...با این حال نفس کم آوردم بوسه نسبتا طولانی بود و اینقدر تو حس بودم که نگو...! تا اینکه با صدای چیک فلش به خودمون اومدیم و با حیرت و تعجب به شهرزاد و دوربینش زل زدیم...
شهرزاد ـ عالیـــــه...!
من ـ شهـــــرزاد!
شهرزاد که خنده اش تو آسمون بود با سرخوشی از اتاق رفت بیرون...حالا منم مثه جت به دنبالش شهابم مثه مجسمه وایساده بود...
من ـ وایسا بیشعور...!
شهرزاد ـ وای عالیه ، عالیه ، عالیه! مــــامــــان!
من ـ وای نــــه!
خاله ـ جانم چی شده؟!
یهو به سمت شهرزاد شیرجه رفتم و خواستم دوربینو بگیرم که خاله زودتر از من جنبید و دوربینو گرفت...حالا من دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:
ـ خیلی خیلی آشغالی نکبت بیشعور...!
خاله ـ چشمم روشن!
من ـ خاله...! بدید من اون دوربینو...!
خاله ـ نه عکسشو میخوام قاب بگیرمش...
با این حرف خاله شهرزاد غش غش خندید که با چشم غره شدید من مواجه شد...
خاله ـ وای نگاش کن چه خجالتی میکشه...اشکال نداره خاله...
من ـ خیلی بدید...!
شهرزاد ـ خجالت نکش زن داداش...
من ـ زهرمار...!
با عجله و خجالت رفتم بالا تا وسایل انتقام رو اماده کنم...امین رو بیخیال شدم و تصمیم گرفتم شهرزاد رو جلوی همه ضایع کنم...کارش برام سنگین تموم شد...
تازه ساعت 10 شب بود...با این حال بازم دلم نیومد جلوی جمع ضایع اش کنم و وسایل رو تو اتاق امین چیدم... مخصوصا شهاب و امین رو بردم تو اتاق و شهرزاد هم اومد...
چون اتاق امین مبل داشت اونجارو انتخاب کردم...اون وسیلهه رو گذاشتم زیر مبل...شهرزاد که عادت داشت خودشو مثه من ولو کنه رو مبل سریع جلو همه نشست که یهو زااااااااارت...!!!!
یه صدای قشنگی اون باد مصنوعیه ایجاد کرد که همه غش غش خندیدن...شهرزادم هر لحظه سرخ تر میشد....فهمید کار منه...بعد دستشو کرد زیر مبل و اونو بیرون اورد...
من ـ حالا مساوی شدیم...!
شهرزاد ـ پس بذار به امین نشونش بدم...!
من ـ تو به خاله نشون دادی...
شهرزاد ـ باشه بابا نکبت عوضی...یک خواهرشوهر بازی برات درآرم...
من ـ غلط کردی...!
شهرزاد ـ شهاب!
شهاب ـ بسه دیگه بچه ها...
به خاطر شهاب دیگه چیزی نگفتم...خسته بودم و با یه شب به خیر کوتاه رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و پریدم رو تخت...به اتفاقات چند ساعت پیش فکر کردم...دوباره دلم یه جوری شد...دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم...وای این دومین بوسه...وای راسته که میگن تا سه نشه بازی نشه؟! پس حتما سر سومی اعتراف میکنه...منم به خودم قول میدم تا بوسه سومی اعتراف نکنم...حتی از دهنمم در نره....وای نزدیک بود امروز بهش بگم...اومد تو نوک زبونم اما قورتش دادم...کار خوبی کردم؟! اره کار خوبی کردم...
***
یه هفته بود کلاس کنکور میرفتم...شهابم پا به پام باهام کار میکرد...و بدتر از اون، یه هفته بود مهرناز و آرمینا رو ندیده بودم...هی کار پیش میومد نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم....تا اینکه امروز قرار شد جفتشون بیان...
یه شوق و ذوق خاصی داشتم بعد از این همه درس دوست داشتم دوستامو ببینم...
با صدای آیفون از فکر بیرون اومدم...
من ـ کیه؟!
آرمینا ـ منم منم مادرتون...مهرنازو آوردم براتون...خب زنیکه مگه کوری؟!
خنده ام گرفته بود وای اگه کسی میشنید که آبروم میرفت...زود درو براشون باز کردم و اومدن بالا...
مهرناز ـ بــــــع رز خر خون...!
من ـ مگه تو بزی بع بع میکنی؟!
آرمینا ـ گمشو کنار بذار منم داخل شم...
من ـ هیـــس بیشعورا الان مامانم میشنوه میگه این دوستای چاله میدونیتو جمع کن...!
هرسه امون خندیدیم و رفتیم تو اتاق من...داشتیم حرف میزدیم که شهرزاد سرشو مثه خر انداخت پایین و اومد تو اتاق...
شهرزاد ـ بچه ها اینو نگاه کنید؟!
وای اون دوربین لعنتی...الان حقشه مثه یاسی بزنم دوربینشو خرد و خاکشیر کنما...! اخ راستی براش دوربینم نخریدم...به یه ورم!
من ـ بدش من اونو...
ولی شهرزاد فرز تر از من بود و عکسو نشونشون داد...مهرناز و آرمینا باهم سوتی زدن و مهرناز گفت:
ـ با استادم آره؟!
من ـ خفه بمیر...!
آرمینا ـ نگاش کن تورو خدا...مثه ماست وایساده خب یه حرکتی میزدی...!
من ـ شهرزاد مگه فیلم گرفتی؟!
شهرزاد ـ اره بابا کجاشو دیدی؟!
من ـ خاک تو سرت ایشالا بری زیرتریلی 19 چرخ...!
مهرناز ـ هه قالپاقشم حساب کرده!
خنده ام گرفت و با حرص به شهرزاد نگاه کردم...ای بابا حالا مجبور بود به اینا هم بگه...!
بعد از اینکه شهرزاد رفت بیرون آرمینا رفت سمت کتابام و گفت:
ـ شهاب باهات کار میکنه؟!
من ـ کلاسشو میرم شهابم کار میکنه...سال دیگه کنکوری هستیما...از الان دارم حاضر میشم...شماچی؟!
مهرناز ـ منم همینطور...
آرمینا ـ خب...پس اگه اینطوره منم شروع کنم...
من ـ اره به نفعته...یه کاری کنیم تو یه دانشگاه قبول شیم!
آرمینا ـ اون که وظیفه تونه حواستون باشه!سال دیگه چهارمیما...وای من باورم نمیشه...
من ـ زهرمار تازه اول تابستونه زهرمون نکن...!
مهرناز ـ او و و ف اره راست میگه!
تا شب به همین منوال گذشت...یه بار شهاب اشتباهی در و باز کرد ، چون نمیدونست بچه ها پیشمن بعد با یه ببخشید رفت بیرون...ازقیافه اش معلوم بود حالش گرفته اس به خاطر همین آرمینا گفت:
ـ این شهاب عاشقته....حالا ببین کی گفتم...
من ـ خب پس چرا نمیگه؟ صدا به این قشنگی خدا بهش داده خب بگه دیگه...
مهرناز ـ منتظره تو بهش بگی...یا شایدم مطمئن نیست...
من ـ ولی دیگه وقتشه...این دومین بوسمون بود...
مهرناز ـ آشغال کثافت چرا بهمون نگفتی؟
من ـ خب روابط زن و شوهریمونو که نباید به شوماها بگم...تازشم دیگه خیلی موندید جمع کنید بساطتونو شوورم دلش تنگه واسه من...!
آرمینا ـ اوو تو هم مارو کشتی با این شوورت...! بچه ها رو گازن یا شهاب رو گازه؟!الان باید آشپزی کنی مثلا؟!
من ـ کــــــی ؟!شوور من تو یخچاله...!
هردو با این حرف من زدن زیر خنده...دو ساعت دیگه هم موندن و بعد رفتن...حسابی از خجالت هم در اومدیما...تا باشه از این قرارا...!!!
پنجره اتاقمو باز کردم تا هوا وارد اتاقم بشه...سه ماه مونده تا سال دیگه ی ما...منظور از سال دیگه چهارم دبیرستانه...سه ماه فقط..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۰ ساعت 14:1 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|