شاه کلید 31
یکم دیگه نشستم که دیدم واقعا حوصله ام سر رفته! دست مهرناز
رو گرفتم بردمش طبقه بالا... به پیشنهاد مهرناز قرار شد یکم شیک و پیک
کنیم...لاکامونو برداشتیم و نشستیم رو زمین و شروع کردیم به لاک زدن...من
لاک طوسی با راه راههای صورتی زدم و مهرناز مشکی و طلایی...یه نگاه به ساعت
کردم و نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم! ساعت 5 بعد از ظهر بود و اگه یکم
به شهاب اصرار میکردم مطمئناً میبردمون بیرون...به خاطر همین به مهرناز
پیشنهاد دادم لباس بپوشه تا باهم بریم بیرون...نقشه ام این بود که خودمون
وانمود کنیم داریم میریم بیرون و غیرت شهابم گل کنه و بگه منم باهاتون
میام...آی که دلم غنج رفت واسه این ایده اما...منم ترشی نخورم یه چیزی
میشم...سپهر به فدام...!
مهرناز رفت سمت کمدم تا یکی از لباسامو برداره...مهرناز یه مانتوی قرمز برداشت با یه شلوار جین طوسی و با یه شال طوسی...
منم
تصمیم گرفتم تیپ شهاب کش بزنم...یه شلوار جین یخی برداشتم با یه مانتو
سفید. شال آبی ـ طوسیمم از تو کمد درآوردم و انداختم رو تخت...چون هنوز
موهامو درست نکرده بودم یه صندلی از اتاق امین آوردم تو اتاق خودم و گذاشتم
جلوی میز توالت و خودم نشستم تا موهامو درست کنم...نمیدونم به خاطر نرم
کننده ای بود که زده بودم یا یه چیز دیگه ولی موهام بی نهایت نرم شده بودن و
هی از زیر دستم سر میخوردن و میومدن پایین...چون اتو ی موهم کشیده بودم
دیگه بدتر...!! به هر سختی بود با یه کلیپس جمعشون کردم و شالو انداختم رو
سرم....مهرناز یکم آرایش کرده بود... منم رفتم جلو آینه و شروع کردم به خط
چشم کشیدن...! یه خط چشم نقره ای کشیدم و یه رژ کالباسی هم زدم و از جلو
آینه رفتم کنار... یکم عطر هم به خودم زدم و با مهرناز رفتیم پایین...وقتی
وارد سالن شدیم همه سرا به طرف ما برگشت...
خاله ـ کجا به سلامتی؟!
من ـ بیرون! هنوز تصمیم نگرفتیم کجا ولی یه جایی میریم...
شهاب بلند شد...ته دلم غنج رفت ولی نذاشتم لبم حتی به یه لبخند کوچیک باز بشه...
شهاب ـ خب صبر کنید منم باهاتون بیام...
بی حرف رفت سوئیچو برداشت و اومد کنار من و گفت:
ـ بریم؟!
با یه لبخند گفتم:
ـ بریم...
از همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم...
به اصرار مهرناز جلو نشستم...شهاب به مهرناز نگاه کرد وگفت:
ـ کجا مد نظرتونه بریم؟!
مهرناز ـ هنوز تصمیم نگرفتیم...
من ـ نظر خودت چیه ؟
شهاب ـ بریم جایی که خانوما دوست دارن...
من و مهرناز همزمان داد زدیم:
ـ خرید!
شهاب خندید و ماشین رو روشن کرد و پیش به سوی هایپر...!
اونجا
خیلی شلوغ بود و من دست شهابو گرفته بودم و باهاش راه میرفتم...میدونستم
مهرناز خوشش نمیاد شهاب دونه اون با علیرضا دوسته اما در گوش شهاب گفتم به
علیرضا بگه بیاد هایپر...مهرناز داشت به مغازه ها نگاه میکرد...تقریبا ده
دقیقه بعد:
علیرضا ـ هی سلام بچه ها....
اولین کسی که سرشو برگردوند مهرناز بود...سقلمه ای بهش زدم که نیشش مثه من زود شل نشه گاف بده!
علیرضا
اول با شهاب دست داد و بعد با سر به من و مهرناز سلام کرد...قایمکی به
مهرناز چشمک زد که از دید من و شهاب دور نموند...خیر سرش میخواست قایمکی
چشمک بزنه نکبت! حالا دیگه به طور واضحی مهرناز وعلیرضا دونفری از ما جدا
شدن و من و شهابم باهم رفتیم یه ور دیگه....
چندساعتی موندیم اونجا
البته بیشتر به هوای مهرناز و علیرضا موندیم وگرنه من و شهاب چیزی
نخریدیم...تمام مدت مثه یه زوج باوقار رفتار کردیم...یعنی من عاشق این نقشم
هستم... این نقش زن شهاب بودن عجیب دلنشینه برام...کاش میتونستم...کاش این
نقش تا ابد ادامه داشته باشه.....شام رو هم همونجا خوردیم...خسته شده بودم
و اصلا حسش نبود دیگه تو پاساژ هی بگردم...به خاطر همین من و شهاب رفتیم
خونه ولی علیرضا ومهرناز موندن...خوشم اومد اینا از فرصت خوب استفاده
میکننا...
سوار ماشین شدیم...طبق معمول شهاب ضبطشو روشن کرد وگفت:
ـ خب رزیتا خانوم...
من ـ بله آقا شهاب؟!
شهاب ـ خوبی؟
با خنده گفتم:
ـ ببخشید؟!
شهاب ـ خب گفتم حرفی نداریم بزنیم...منم حالتو پرسیدم...
من ـ خوبم مرسی...راستی شهاب...اون تابلوئه رو کی میدی بهم؟
شهاب ـ دوس داری؟
من ـ آره...!
شهاب ـ سس بزن...!
با حرص بهش خیره شدم که خندید و گفت:
ـ خب باشه...وقتی کارنامه هاتون اومد...
من ـ شهاب...مطمئنم خوب شدم...
شهاب ـ سوپرایز دارم دیگه برات عزیزم...
بیخیال
شدم تا اخر راه رو با حرفای عادی گذروندیم... مهرناز رفته بود خونه خودشون
ما هم رفتیم خونه خودمون...از شدت خستگی به محض اینکه رسیدم تو اتاقم ولو
شدم رو تخت و مثه خرس تا صبح خوابیدم....
***
صبح بیدار شدم و به
خودم امدم که ای وای با لباس هایی که بیرون پوشیده بودم خوابیدم وهمشون
چروک شده .وای حالا کی حال اینو داره که غر غرای مامانو تحمل کنه همش
میخواد بگه مگه بچه ای واینو نمیفهمی که نباید با این لباسات بخوابی؟وای
بهش فکرم میکنم روانی میشم.
با هزارتا بد بختی از تو تخت امدم پایین و
رفتم جلوی ایینه تا خودمو ببینم......وای خدا افتضاحه کل موهام گره خورده
وهرکدومش یه سمته عین این روانیا شدم.ریملم پخش شده وزیرچشمو سیاه
کرده...اه گندت بزنن میمیردی دیشب دو دقیقه دیر تر بخوابی؟
فکرم مشغول
همه ی این حرفا بودش که یهو چشمم به گوشیم افتادش ای وای یادم رفت قرار بود
به ارمینا اس بدم ودر مورد قرارش با امیر ازش بپرسم وببینم چی شده.امدم
گوشیمو بردارم که یهویی صدای وحشتناک مامانم امد .
با یه لحن تمسخر آمیزی گفت:
ـ دختر خوبم تو نمیخوای خودتو جمع وجور کنی وبری کلاس آمادگی کنکورثبت نام کنی؟؟؟
من کلی زحمت کشیدم این کلاسو پیدا کنم تو هم یه ذره قدر ندونیا بری ثبت نام...
اه اه بدم میاد از این حرفاش.........ایـــــش
انگار بدهکارم بهش واونم طلب ارثیه داره ازم..
حرصم میگیره ها اینجوری میشه اه اه
منم از سر لج وبرای تلافی گفتم:
ـ خودت برو من کارای مهم تری دارم تا این ...زور نیستشا نخوام نمیرم
مامانم برگشت با داد گفت:
ـ به جهنم نرو.....
یه جیغم زد سرم هنوز تو شوکشم!!!
من بلد نیستم اینجوری جیغ بزنم وای خدا از بچه دو ساله بدتره این مامانم....
گوشیمو گذاشتم زمین و رفتم وسایل حمومو اماده کردم ورفتم حموم چون همین الاناست که مامانم بیاد.
با بی حوصلگی از حموم اومدم بیرون...من واقعا حوصله نداشتم تابستونمو با کلاس کنکور پر کنم...بازم درس....
اتو رو از تو کمد برداشتم و لباسامو گذاشتم رو یه بالش و مشغول اتو کردنشون شدم...حالا انگار دیشب کوه کنده بودم جان عمه ام...
بعد از اتو کردن لباسام، آویزونشون کردم به چوب لباسی و رفتم سمت عطرم یه دوشم با عطر گرفتم و چندتا پیس هم به اتاقم زدم...!
تو همین حین امین اومد تو و با انزجار چندتا سرفه کرد و گفت:
ـ وای بازم که تو با عطر دوش گرفتی...! رزیتا راستشو بگو چه نسیم بهاریی در کردی که مجبور شدی با عطر خنثی اش کنی؟!
با خشم و خجالت رفتم سمتشو یکی محکم زدم تو سرش و گفتم:
ـ خجالت بکش...! بیشعور گاو!
امین خندید و گفت:
ـ وای نگاش کن چه حرصی هم میخوره...!
من ـ گمشو بیرون نبینمت...مردشور ریختتو ببرن!
امین ـ هـــــوی بی ادب!
خواستم حرفی بزنم که با خنده درو بست و رفت بیرون....خودمم از این لفظ نسیم بهاریش خنده ام گرفته بود و یهو زدم زیر خنده...!!!
موهامو
با حوله یکم خشک کردم و بعد حوله رو از سرم در آوردم و موهام بخش شد رو
شونه ام ...برسو برداشتم و مشغول برس زدن شدم...با هر حرکت برس منم پابه
پاش با جیغ یه آی میگفتم...دیگه داشت اشکم در میومد چون کم پیش میومد من
موهامو برس بزنم...
من ـ آی...! آی...! آی...! آیــــــی!!!!!!
با تقه ای که به در خورد با خوشحالی برای چند لحظه دست از برس زدن برداشتم...شهاب بود...
شهاب ـ چیکار میکنی؟!
من ـ نمیبینی؟!
و دوباره شروع کردم به برس زدن و دوباره آی آیم شروع شد...
شهاب ـ خب چرا خودتو زجر میدی؟! (بعد با خنده گفت) میخوای من موهاتو شونه کنم؟!
من ـ وای...آی...خب...آی...بدتره که...آی...
شهاب
برسو با ملایمت از تو دستم کشید و با اون یکی دستش دستمو گرفت و از رو تخت
بلندم کرد و خودش نشست...منم رفتم جلوش رو زانوهام نشستم...
شهاب خیلی
آروم دستشو تو موهام حرکت داد تا گره هاش رو باز کنه...یکم درد داشت ولی من
داشتم به گرمی دستای شهاب فکر میکردم که الان تو موهام درحرکته و به دردش
فکر نمیکردم....
آروم و ملایم شروع کرد به برس زدن...یکم چهره ام در هم
رفت ولی از اینکه شهاب داره اینکارو میکنه کیلو کیلو قند تو دلم آب
میکردم...آخرشم من مرض قند میگیرم با وجود شهاب...!
تو همین فکرا بودم که شهاب گفت:
ـ تموم شد...!
با تعجب گفتم:
ـ جدی؟ چه زود...!
شهاب دستشو چندبار از موهام رد کرد و گفت:
ـ بله...موهاتو وقتی برس میکنی حالتش عوض میشه...!!!
من ـ آره...
حس کردم شهاب یکم نزدیک تر شد بهم...سرشو فرو برد تو موهام و یه نفس عمیق کشید که نزدیک بود قلبم از شدت هیجان وایسه...!
بعد چند لحظه سرشو از رو موهام بلند کرد و گفت:
ـ وای...
من ـ چی شد؟!
شهاب ـ رزیتا اصلا دلم نمیاد پاشم برم...!
خندیدم
و با خجالت سرمو انداختم پایین...با تقه ای که به در خورد از جلوی پاش
بلند شدم و رفتم سر میز توالت و خودمو برسی کردم....موهام به جای فر با
حلقه های درشت صاف شده بود و پایینش فر ریز درست شده بود....
شهرزاد ـ بچه ها شما اینجایید؟!
و نگاهش که افتاد رو برس یه لبخند ملیح زد و گفت:
ـ بیاید پایین امروز تولد بابامه ، مامان براش تولد گرفته بیاین کمک...!
با خنده گفتم:
ـ جان من؟!
شهرزاد ـ تو بمیری!
شهاب ـ هی...!
شهرزاد ـ اووو! آقا شهاب...! میبینم که...!
شهاب ـ برو بیرون اینجا جای بچه ها نیست...!
شهرزاد ـ پس رزیتا اینجا بوقه؟!
شهاب ـ فعلا که رزیتا اینجا خانوم خونه اس...
شهرزاد ـ شهاب جان من دارم برای شما...( و با یه لبخند و چشمک به من از اتاق خارج شد...)
واقعا
نمیتونستم دیگه اونجا بمونم...جوش سنگین بود و من از این تعریفا زیاد
خجالت زده میشدم...چون نمیتونستم جواب شهابو بدم...با خودم گفتم:
ـ پس منتظر چی هستی!؟ بهش بگو دوسش داری...
من ـ شهاب...!
شهاب ـ بله؟!
من ـ ام...چیزه...! تابلوئه چی شد؟ (خاک تو سر بی عرضه ام کنن...بازم نتونستم بهش بگم...)
شهاب ـ تو تا فردا صبر کن...اصلا نه...امشب بهت میدم....ولی یه شرطی داره...
با اشتیاق گفتم:
ـ چه شرطی؟
شهاب ـ باید تو این کلاسای کنکور ثبت نام کنی...
من ـ باشه حتما...
شهاب ـ جدی؟
من ـ اره جدی...(چرا من مثه خودش رفتار نکنم؟)... چون...چون تو گفتی...
شهاب با لبخند بهم نزدیک شد و یه بوسه کوتاه رو پیشونی ام زد و باهم رفتیم بیرون...
واقعا شانس آوردم که هنوز پس نیوفتادم...!
شهاب ـ چه کرده مامان خانوم!
خاله ـ بله خیلی هم دل بابات بخواد!
شهاب ـ بله که میخواد...!
من ـ به به....خوش به حال عمو مهدی...!
شهرزاد ـ پاچه خواری بسه دیگه بچه ها نمیشه از زیر کار در برید ، باید کمک کنید!
من
و شهاب هر دو با هم خندیدیم و رفتیم کمک خاله...مامانم خیلی تند و فرز
داشت کار میکرد...امینم هر از گاهی هی میرفت و میومد یه ناخنکی هم به
خوراکی های بدبخت میزد که با تشر شهرزاد رو به رو میشد... من و شهابم هی
بهشون میخندیدیم...
بعد چند ساعت مامان گفت:
ـ خب خدارو شکر تموم شد...! فقط مونده مسعود ( بابام) کیکو بگیره...
من ـ خب اگه عمو مهدی زودتر بیاد چی؟
امین با تمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ خنگول، عمو که بیاد نمیخوان دم در کیک بخورونن بهش که...! اخر از همه کیکو میخورن! همش به فکر شکمشه!
براش زبونمو در آوردم و حالت قهر رومو کردم سمت شهرزاد که داشت ریز ریز میخندید...!
یهو
یه چراغ بالای سرم روشن شد(!!!!!)... برای امین یه نقشه کاملا خبیثانه
کشیدم که آبروش بره...ولی خب اینقدرم خبیث نیستم توجشن آبروشو ببرم فقط
جلوی شهاب و شهرزاد...! به خاطر همین یه لبخند زدم و منتظر عمو شدم...رفتم
بالا تا یه لباس مناسب بپوشم...چون الاناس که عمو و بابا بیان...
یه ساق
مشکی پوشیدم با یه تونیک سورمه ای آستین بلند...جنسش نخی بود و خنک و
آستین بلندیش اذیتم نمیکرد...کیپِ بدنم بود، نه ذره ای گشاد و نه خیلی
تنگ...سرشونه هام ولی لخت بود...
یه کفش پاشنه بلند هم از کمدم در آوردم
تا بپوشم...موهامو دست کاریش نکردم همینطوری خوب بود...یکم ، باور کنید
این بار خیلی کم عطر به خودم زدم و یه رژ پوست پیازی هم زدم...
بعد رفتم پایین...
شهاب
هم به خودش رسیده بود...یه پیرهن مردونه که آستیناشو زده بود بالا و دوتا
از دکمه های پیرهنشو باز گذاشت بود که سینه اش معلوم بود...هیــن سینه اش
مو نداره! ای جون ای جون! (خجالت بکش دختره ی هیز بد بخت!)...شلوارشم جین
مشکی بود...خب خوشم اومد...
رفتم کنارش که شهرزاد دوربین به دست نزدیکمون شد...
شهرزاد ـ هی بچه ها تا آرایشتون راست و ریسته بیاید یه عکس عشقولانه ازتون بگیرم...
من و شهاب کنار هم با فاصله اسلامی وایسادیم که شهرزاد گفت:
ـ میخوام عکس عشقی بگیرم یکم نزدیک شید...اصلا یه لحظه...امیــــــن...امیـــن!!!
امین از اونور سالن داد زد :
ـ تبرکه...!!!
همه
خندیدیم و امین اومد پیش شهرزاد و دوربینو ازش گرفت...شهرزاد هم سریع اومد
جلو و منو پرت کرد تو بغل شهاب...بعد مجبورم کرد صاف وایسم و یه دستمو
بذارم رو سینه شهاب و شهابم دستشو بذاره دور کمرم و با اون یکی دستش دست
منو که روسینه اشه بگیره...نگاهمونم باید به چشای هم باشه...
شهرزاد با لبخند گفت:
ـ عالیه...ای جونم...! رزیتا لبا غنچه...!
درهمون حال گفتم:
ـ خفه...!
شهاب سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
ـ جلو اینا زشته ولی جلوی من که ایرادی نداره!
بعد دوباره برگشت به حالت اولش و با شیطنت زل زد به من که باخجالت نگاش میکردم...
شهرزاد
عکسو گرفت و من سریع از بغل شهاب اومدم بیرون...! دو دقیقه بعد عمو هم
اومد...به محض اینکه اومد همه داد زدیم تولدت مبارک...! و خاله هم عمو رو
بغل کرد...عمو هم یه صحنه سانسوری ایجاد کرد که همه براشون دست زدن... بابا
هم با لبخند به مامانم خیره شده بود...!
اینقدر سعی کردم جلو خنده امو بگیرم که نشد ولی این شهرزاد بلا گرفته پقی زد زیر خنده که منم خنده ام گرفت...
خاله
یه آهنگ گذاشت که من و شهرزاد رفتیم رقصیدیم مامان و خاله رو هم به زور
بلند کردیم...بعد از آهنگ رقص، آهنگ تولد گذاشت...همه باهاش میخوندیم که
امین با یه حالت مسخره ای کلاه تولد گذاشته بود رو سرش و همینطور که
میرقصید کیک رو آورد...همه شروع کردیم به خندیدن اخرش امین یه قرم اومد که
من دیگه غش کرده بودم از خنده...
عمو تازه میشد 47 سالش...شمعارو فوت
کرد و دوباره همه براش دست زدن...خجالت کشیدم که هیچ کادویی براش
نخریدم...خب خیلی غیر منتظره بود...نوبت کادوها که شد با خجالت سرمو پایین
انداختم...همه کادوها شونو دادن...موند مال شهاب و امین...مال امین رو اول
باز کردن...یه ساعت مچی بود...(هرچند می دونستم مال خودشه...!پس اونم مثه
من آس و پاسه!)...کادوی شهاب یه ادکلن بود که دیشب خرید...پس بگو...! لامصب
چرا هیچی به من نگفت پس؟!
عمو تا خواست اونو باز کنه شهاب گفت:
ـ این کادو از طرف من و رزیتاست...
با خجالت بهش خیره شدم...عمو بازش کرد و سوتی کشید و گفت:
ـ دست جفتتون درد نکنه...(و جفتمونو بوسید...)
دیگه دار و بساطو جمع کردیم و رفتیم بالا...
شهاب ـ رزی یه لحظه بیا...
رفتم تو اتاقش...قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:
ـ وای شهاب شرمنده کردی...تو میدونستی من کادو ندارم؟!
شهاب ـ اره خب...خواهش میکنم وظیفه بود...
با لبخند گفتم:
ـ کارم داشتی...؟!