شاه کلید 29
ـ بله با من کاری داشتید؟!
آقا مهدی ـ دخترم...تو و شهاب چتون شده؟! این چند روز اصلا ندیدم با هم حرف بزنید...!
من ـ اقا مهدی چرا شایعه درست میکنید؟! ما چیزیمون نیست!
آقا مهدی ـ ببین دخترم، شهاب پسرمنه! میدونم وقتی تو خودشه یعنی اتفاقی افتاده....اون مغروره، تو برو ازش معذرت خواهی کن، تو زنشی میتونی باهاش راه بیای ولی اون مرده براش افت داره که...
با خشم از جام بلند شدم و گفتم:
ـ خیلی معذرت میخوام ولی دیگه الان تو عهد چوپوق زندگی نمیکنیم که من برم عذر خواهی کنم و به خاطر یه ادم مغرور غرورمو بشکنم! هرچقدر که اون غرور داره منم به همون اندازه مغرورم! ( و با یه ببخشید از پیشش بلند شدم و رفتم تو اتاق و شروع کردم به قدم زدن....وقتی عصبی میشدم تنها راه چاره قدم زدن بود...دور فرش هی راه میرفتم و با خودم زیر لب حرف میزدم... خب معلومه با این رفتارای ضایعمون تا حالا فهمیدن! تو این چند روز حتی یه کلمه هم با شهاب حرف نزدم...دروغ چرا...فقط سر سفره چندبار به اجبار برای اینکه کسی شک نکنه مجبور شدم یا برای اون تو بشقابش برنج بکشم یا بهش بگم یه چیزی از اونور سفره رد کنه بیاد! جو هم به قدری سنگین هست که همه حس کنن یه اتفاقی افتاده! هرچند سپهر از همه خوشحال تره و سر سفره هی میگفت و خودش میخندید...گاهی اوقات هم نسرین همراهیش میکرد...ارمینا و امین هم سر به سر شهاب میذاشتن و شهرزاد هم سعی میکرد منو بخندونه ولی ما فقط یه لبخند مصنوعی تحویلشون میدادیم و تو سکوت ناهار میخوردیم....شاید چون هیچ کدوم حرفی نزدیم شک کردن چون اصولا من و شهاب هرجا میریم یا باهم کل کل میکنیم یا سربه سر بقیه میذاریم و حتما براشون تعجب برانگیز بوده که چرا ما ساکتیم!
با صدای زنگ نیم متر از جام پریدم...! با حرص رفتم درو باز کردم...عمه بابام بود با فک و فامیلاش... با لبخند ازش استقبال کردم تا بیاد تو...ماشالا فکر کنم با مینی بوس اومده بودن بس که زیاد بودن...! عمه بابام با دوتا دختراش و بچه هاشون! و پسرش با زن و بچه اش...! دست این عمه بابامم که اگه اشتباه نکنم اسمش فرنازه ، یه ساک گنده بود که حدس میزنم برای اینه که بیاد اینجا تلپ شه!!! این فرناز خانوم دوست صمیمی مامان بزرگمه...فکر کنم مامان بزرگ از اینا دعوت کرده که بیان و امشبو بمونن! به خاطر همینه که اینا نفری یه ساک دستشونه! خنده ام گرفت ولی با خوش رویی به سمت داخل دعوتشون کردم و همه اومدن دور اینا و دوباره بساط ماچ و بوسه به راه شد!!! با بی حوصلگی رفتم تو اتاقم و مشغول آرایش خودم شدم....بهتر از بیکاری بود... یه برق لب زدم تا لبام از این حالت خشکی دربیاد...یکمم عطر به خودم زدم و خیره شدم به تصویر خودم تو آینه...چقدر کسل به نظر میام اصلا انگار نه انگار که عیده و یه سال جدید شروع شده...کسالت از تو چشام میبارید... سرمو تکون دادم که چندتار از موهام افتاد روچشام که با فوت به سمت بالا هدایتش کردم ولی دوباره اومد رو چشمم...! دوباره فوتشون کردم ولی حتی این موها هم بازیشون گرفته بود...! خنده ام گرفت و همینطور که موهامو فوت میکردم به قیافه خودم تو آینه نگاه کردم خیلی خنده دار شده بودم! مثه این دختر بچه های تخس و بی حوصله...!
دوباره برگشتم به حالت عادیم و خواستم از اتاق خارج شم که شهاب وارد شد...سعی کردم خیلی ریلکس از کنارش رد بشم ولی به دلیل هیجان بدنم داشت میلرزید و بالاخره در لحظه آخر یه تنه کوچولو بهش زدم و خارج شدم...حس کردم شهاب یه نفس خیلی عمیق کشید ولی دیگه من از اتاق رفتم بیرون و نفهمیدم چیکار کرد! فکر کردم الان صدام میکنه یا مثلا مثل این فیلما بازومو میگیره میکشونه تو اتاق ازم معذرت خواهی میکنه و بعدش اعتراف عاشقونه و ... وای حتی فکرشم قلبمو به تپش درمیاره! دلم غنج میره وقتی به این فکر میکنم که شهاب یه روز بهم اعتراف میکنه....ولی وقتی هم به این فکر میکنم که اینده من با شهاب رقم نخورده انگار که از یه قله به پایین سقوط میکنم....
***
ـ دو دقیقه بیاید ببینم...!!!
من ـ چشم خاله یه لحظه صبر کنید این ظرفارو بشورم الان میام...
بعد از شستن ظرفای شام رفتم پیش خاله تا ببینم چی میخواد بهم بگه...
رفتم پیشش و گفتم:
ـ جانم خاله؟!
خاله ـ ببین فرناز خانوم امشب میخواد تو اتاق تو بخوابه اشکالی که نداره؟! بچه هاشم تو سالن میخوابن...میمونه دوتا اتاق که تو یکیش آرمینا و شهرزاد و نسیم میخوابن...سپهر و امینم تو سالن... تو اون یکی اتاقه که تخت دونفره داره تو و شهاب بخوابید....! چون دیگه جا ندارید...!
تقریبا با صدای بلند و متعجب گفتم:
ـ چـــــی!؟
خاله ـ چیه هی داد میزنی؟! شهاب که نمیخواد بخورتت!
من ـ اما خاله من نمیتونم باهاش تو یه اتاق بخوابم! اونم رو یه تخت!
خاله ـ چرا اتفاقا خوبم میتونی! نترس شهاب کاریت نداره!
من ـ نه خاله...(صدامو کمی پایین آوردم و گفتم) مگه متوجه نشدید که ماها باهم قهریم....؟!
خاله ـ اتفاقاً متوجه شدم...! و شاید این بهترین راه باشه واسه آشتی کردنتون! ( و یه چشمک مکش مرگ ماهم بهم زد!).
من ـ و حتما هم من باید برم منت کشی؟!
خاله ـ نه...! خدارو چه دیدی شاید هیچ کدومتون نرفتید!
با خنده به رفتن خاله نگاه کردم...این زنم عجیب مرموزه!!! با خنده سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم تا وسایلمو جمع کنم بیارم تو اون اتاقه که باید شب توش بخوابم...! البته بگم من که از خدامه برم بر دل شهاب جونم ولی خب یکم خجالت میکشم...تازه از شهاب بخاری بلند نمیشه...!!! وقتی رفتم تو اتاق درو بستم و لباسارو پرت کردم رو تخت...نگاهی به دور و برم انداختم و بعد از عوض کردن لباسام خیلی آروم چراغو خاموش کردم و خزیدم زیر پتو...تخت دو نفره بود ولی شهاب هنوز نیومده بود...چشامو بستم که بخوابم اما حس کردم تشکه داره میره پایین!!! فهمیدم شهاب اومد...ماشالا بچم هرکولیه واسه خودشا...یکم بدنم رو جابه جا کردم که صدای جیر جیر تخت بلند شد...! حرصم گرفت ولی اگه یه چرخ دیگه نمیزدم خوابم نمیبرد!!! یه چرخ دیگه زدم که دوباره جیر جیر تخت بلند شد و صدای شهاب در اومد!
شهاب ـ اه ه ه! چقدر وول میخوری!
من ـ به شما مربوط نیست!
و دوباره یه چرخ دیگه زدم که پام مستقیم خورد تو شکمش و آخش رفت هوا...
شهاب ـ دو دقیقه آروم میگیری یا آرومت کنم؟!
زیر لب اداشو در آوردم و دوباره یه غلت دیگه زدم که شهاب با خشونت برگشت سمت من و دستاشو دور بدنم حلقه کرد و با پاهاش حصاری واسه پاهام درست کرد...درست مثل یه بچه کوچولو تو بغلش کز کرده بودم حتی اجازه یه حرکت کوچولو هم بهم نمیداد...
شهاب ـ حالا بگیر بخواب...!
من ـ اما من اینطوری خوابم نمیبره...!
شهاب ـ باهات شرط میبندم حتی زودتر از من خوابت میبره...
هیچی نگفتم و خیلی آروم سرمو تکیه دادم به سینه اش...چشام داشت گرم میشد که فهمیدم دستشو تو دستم قفل کرد...نفسم به شماره افتاد اما بازم کاری نکردم دلم میخواست دوباره مثل قبل صمیمی بشیم...اگه یکم دیگه رفتاراش با من سرد باشه منجمد میشم!
دوباره خواستم بخوابم که شهاب سرشو کرد تو گردنم و هی نفس میکشید! قلقلکم میومد ولی خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم...!!! بعد چند ثانیه سرشو آورد بالا و چندتا فوت تو گردنم کرد که نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و ریز ریز شروع کردم به خندیدن و با اعتراض گفتم:
ـ نکن شهاب نمیذاری بخوابم...!
شهاب ـ چرا؟ به من داره خیلی خوش میگذره! همیشه از این عطرت بزن باشه نفس؟!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ من رزیتا هستم نه نفس!
شهاب خیلی آروم طوری که حتی من شک داشته باشم درست شنیدم یا نه گفت:
ـ تو نفس منی...!
دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن:
ـ چی گفتی؟!
شهاب ـ هیچی بگیر بخواب مگه تو خوابت نمیاد؟! پس بگیر بخواب...!
دوباره هیجان زده شده بودم... من از این ابراز علاقه های دوپهلو و مرموز بیشتر خوشم میاد...! لبخندمو نمیتونستم پنهون کنم سرمو بین بازوی شهاب پنهون کردم و با یه لبخند از سر رضایت به خواب رفتم...
***
به محض اینکه پامو گذاشتم تو مدرسه همه از جمله یاسمن ریختن سرم!
یاسی ـ وای چرا نیومده بودی دیروز؟! نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...!
و همچین محکم بغلم کرد که فکر کنم همه دلتنگیاش رفع شد!!!
من ـ تو لطف داری عزیزم...! منم دلم برات تنگ شده بود! (اصلا من به یادش بودم که دلم براش تنگ شه؟!)
یاسمن دستمو گرفت و گفت:
ـ وای نمیدونی دیروز این دانش فر هم نیومده بود ما فقط حال کردیما...! خیلی خوش گذشت همه میزدن ما میرقصیدیم خلاصه خوش گذشت...!
یه لبخند عجول بهش زدم و همینطور که نگاهمو بین جمعیت میچرخوندم گفتم:
ـ اِ جدی؟! ایشالا سال بعد! راستی مهرنازو ندیدی!؟
یاسمن ـ چرا دیدمش تو کلاسه...
ازش تشکر کردم و مثل جت رفتم پیش مهرناز و بقیه دوستام...سوغاتیام دستم بود و دلم میخواست هرکدومو خیلی زودتر بدم به صاحابشون...!
مهرناز با دیدنم جیغ خفیفی کشید و دوید سمتم...! منم با آغوش باز رفتم بغلش ولی فکر کنم آغوشا قاطی شد من از بغل نسیم در اومدم!
مهرناز با اعتراض گفت:
ـ نسیم چرا تو اینقدر کرمی اخه؟!
من ـ اوخی نســــیم مادر! چیکارش داری بچمو!؟
نسیم ـ مامانی تو نبودی این مهرناز اینقدر اذیتم کرد...!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ حالا گریه نکن بیا به به اتو بگیر برو بازی کن!
خندید و گفت:
ـ راضی به زحمت نبودیم...!
و سوغاتیشو برداشت و یه بوس آبدارم کرد و رفت! هی من بدم میاد اینا ازاین بوس تفیا میکنن ولی حالیشون نمیشه که لامصبا...!
بعد از اون رفتم بغل مهرناز و بهش سوغاتیشو دادم و بعد به سارا و پارمیس هم همینطور...دلم براشون تنگ شده بود هرسال عید همین بساطو
نشستم رو میز مهرناز و داشتم برای پارمیس و سارا و مهرناز تعریف میکردم که وقتی رفتیم چه اتفاقاتی افتاد و چی شد...صد البته با کلی سانسور که با قوانین جمهوری اسلامی جور دربیاد...!!! تو حال خودم بودم و با هیجان داشتم تعریف میکردم ولی به محض اینکه معلم مهرناز اینا وارد شد مثل جت از رو میز پریدم پایین و با سارا اینا سریع رفتم تو کلاس...اینقدر هول هولکی اینکارو کردیم که نفهمیدم چطوری رسیدم ولی هرچی بود دیر رسیده بودم...
شهاب ـ بازم که دیر کردید خانوم خواجه وند...!
درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:
ـ ببخشید ما...
پارمیس ـ رفته بودیم کلاس بغلی یه چیزی از دوستمون بگیریم بیایم...!
شهاب به دستای پارمیس و من و سارا نگاهی گذرا انداخت و گفت:
ـ پس کوش؟!
من ـ نداشت دیگه...!
سارا ـ حالا میتونیم بیایم تو؟!
شهاب ـ بدوئید ، زود میخوام دوره کنم درسارو...
آه از نهادم بلند شد...هنوز نرسیده میخواد دوره کنه...!
کیفمو شوت کردم تو نیمکت و نشستم پیش آرمینا...نمیدونم چرا ولی به قدری خسته بودم که از اول تا اخر کلاس دهنم باز بود و خمیازه میکشیدم...! بهتره بگم چون این شهرزاد خانوم نذاشتن من بخوابم...هی زرت و زرت اس ام اس میومد ویبره اش منو از خواب میپروند...بالاخره با هر طرفندی بود سعی کردم چشامو باز نگه دارم ولی به محض اینکه زنگ خورد رو میز ولو شدم.... کل کلاس خالی شد ولی فقط آرمینا مونده بود....دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
ـ رزیتا...سال دیگه شاید عقدت باطل بشه...چیکار میخوای کنی؟ تو با این تفاسیری که میکنی ، حتما شهاب دوستت داره...من جای تو بودم بهش میگفتم...!
من ـ آرمینا من میترسم...از کسی که یه دور تو روابط عاشقانه اش شکست خورده دیگه چه انتظاری داری؟! من نمیدونم شهاب که اینقدر راحت به من لقب میده چرا رک و پوست کنده نمیاد حرفشو بزنه؟! اون فقط یه دور بهم بگه دوستم داره، من هزار بار بیشتر بهش میگم و میفهمونم دوسش دارم...الان تازه میفهمم دوست داشتن چیه...هیچ وقت این حس رو نداشتم...
آرمینا ـ نمیدونم چی بگم...از نظرم بهتره صبر کنی شاید هنوز وقتش نشده، یا شاید منتظره تو درست تموم شه که ذهنت درگیر نشه....هرچی باشه شهاب چندسال از تو بزرگتره و پخته تره...بی دلیل کاریو نمیکنه.
من ـ آره میدونم...سعی میکنم خودمو با این حرفا قانع کنم...
***
چندماه از عید گذشته...هنوز هیچ اتفاق هیجان انگیزی برام نیوفتاده و دارم سعی میکنم رو درسام تمرکز کنم....شهاب کمک حال خوبیه! بهم تو درسا کمک میکنه...فقط 2 تا از امتحانای ترممون مونده... دیگه کم کم داره اشکم درمیاد از بس که درس خوندم...این شهاب زندانیم میکنه تا درس بخونم...! بس که من بازیگوشم...
کتابو گذاشتم یه گوشه و همینطور که به تختم تکیه داده بودم به سقف خیره شدم...پوفی کردم و چهره ام رفت توهم...خداکنه زودتر امتحانا تموم شه و تابستون بیاد...من واقعا حوصله ندارم بخونم...
وای سال دیگه کنکورو بگــــــو! وای بعدش دانشگاه...!
اه بس کن دیگه رزیتا تو تو همین سوم دبیرستانت موندی اونوقت داری فکر پیش میکنی؟! خواستم کتابو بگیرم و دوباره یه دور از رو اون قسمت بخونم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن... با عجله برداشتم و گفتم:
ـ بله بفرمایید؟!
صدای مهربون ثنا تازه بهم فهموند چقدر دلتنگش بودم:
ـ ســـــلام به رزیتا خانوم بی معرفت...خوبی؟!
جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدم و گفتم:
ـ وای ثنـــــا...! چطوری؟
ثنا ـ اروم بابا...! خوبم مرسی تو بهتری!
من ـ دست نذار رو دلم که الان خون میاد دستت خونی میشه....!
ثنا ـ باز داری چرت و پرت میگی؟
من ـ دیگه مخم قد نمیده بس که در خوندم...
ثنا ـ اخ اخ اخ راست میگی اصلا حواسم نبود وگرنه زنگ نمیزدم...!
من ـ غلط میکنی...! این شهاب زندا...
تازه یادم افتاد این اصلا درجریان نیست!
ثنا ـ ببینم؟! آقا شهاب همون پسرخاله ات نیست؟!
من ـ چرا...خب بیخیال داشتم میگفتم خیلی درس خوندم... همین!
ثنا ـ باید یه جلسه بذاریم باهم مفصل صحبت کنیم تا من از فضولی نمردم...!
من ـ ای فضول...همیشه همینطوری هستی دیگه تا کنجکاو نشی با من قرار نمیذاری...!!!
ثنا ـ باشه اصلا اینبار تو یه رستوران تـــوپ مهمون من...!
من ـ آره قبوله...!
ثنا ـ چه رویی داری تو یه تعارفی چیزی...!
من ـ ثنا جون من اصلا اهل تعارف کردن نیستم...!خودت که میدونی کشته مرده قرارای دو نفره ام...
ثنا ـ اینو که میدونم ولی من مطمئنم کشته مرده قرارای دونفره با بعضیا هستی...
من ـ ثنا ببند...!
صدای خنده اش بهم انرژی بخشید ولی با صدای شهاب که صدام میزد تا دوباره درس خوندن رو شروع کنم به ناچار ازش خداحافظی کردم و دوباره شروع کردم...
چند روز بود خیلی تو کف نقاشی مرموز شهاب بودم...بهم قول داده بود اگه معدلمو خوب بشم اون نقاشی رو بهم میده...یه اثر هنری مرموز که حتی نمیدونم چیه...! خوشم میاد ازش فقط جذبش میشم...! منم دارم کلی خر میزنم تا این یادگاری رو از شهاب داشته باشم...هرچی هست به شهاب مربوط میشه..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۰ ساعت 13:56 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|