شاه کلید 28
به دلیل اینکه هوا تو گوشم رد و بدل شد قلقلکم اومد و خنده ام گرفت که اطرافیان با تعجب نگام کردن! حتما الان باخودشون میگن این شهاب چی داره در گوش این میگه! شهاب لبخندی زد و دوباره همون کارو تکرار کرد و گفت:
ـ قلقلکت میاد نه؟!
خنده ام بیشتر شد و دستمو گذاشتم رو شونه اش و به زور گفتم:
ـ نــــه!
این شهرزادم از کارای من خنده اش گرفته بود...به زور خودمو از شهاب جدا کردم تا اینقدر کرم نریزه! البته منم بدجوری کرمم گرفته بود!
شهاب ـ بچه ها یه کاری کنید چقدر بی حالید!
نمیدونم چرا ولی یهو مثل قبلنا ادای شهابو درآوردم...! صدامو کلفت کردم و گفتم:
ـ راست میگه دیگه بچه ها بجنبید!!!
با این کار من همه زدن زیر خنده شهابم با حرص بهم نگاه کرد....شهرزاد انگار چیزی یادش افتاد که گفت:
ـ وای رزیتا ادای شهابو در بیار سرکلاس!
ابرومو به علامت پرسشی !!! حرکت دادم و گفتم:
ـ کدوم؟!
شهرزاد ـ همون که میگفت الان میام میخورمتون!
خندیدم و گفتم:
ـ باشه ولی شهاب منو میخوره ها!
همه دوباره خندیدن و من بلند شدم،دوباره صدامو کلفت کردم و به جای کتاب یه بالش زدم زیر بغلم و همینطور که خیلی متشخص کپی شهاب راه میرفتم گفتم:
ـ الان میام میخورمتون!
با این حرف من دوباره همه زدن زیر خنده که شهاب محکم زد تو بازوم و گفت:
ـ آخه ضعیفه من کی همچین کاری کردم که این دومیش باشه؟!
من ـ صدات کلفته!
شهاب ـ پس عمه من بود میگفت شهاب صدات خیلی قشنگه؟!
من ـ اوا من کی گفتم؟!
شهاب ـ وقتی تو خواب با خودت حرف میزدی!
دوباره همه خندیدن...! خب واقعا صدای شهاب قشنگه ، صدای بم و کلفت! خوشم میاد!
شهاب کلی واسم با چشم و ابرو خط و نشون میکشید امینم هی مسخره اش میکرد! ولی میدونستم شهابم بد کرم نمیریزه...!!!چند دقیقه بعد حوصله ام واقعا اونجا سر رفت در واقع فقط خودم نقش یه دلقک داشتم!!!!! به خاطر همین رفتم تو یه اتاق خالی و mp4 شروع کردم به آهنگ گوش دادن...بهتر از هیچی بود...اینقدر خفن تو حس رفته بودم که متوجه نشدم شهاب وارد شد....داشتم زیر لب آهنگو زمزمه میکردم که شهاب یکیشو از گوشم کشید و گذاشت تو گوش خودش...!!! یکم خودشو بیشتر چسبوند به من کنارم نشست...از حس اهنگ خارج شدم حالا قلبم داشت تند تند میزد...هنوزم به این نزدیکیا عادت نکرده بودم!
شهاب ـ چیه جوجو؟! میترسی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ از کی از تو؟! ( و صدامو کلفت کردم و گفتم) عمراً...!
شهاب خندید و گفت:
ـ میبینیم!
من ـ میبی...
که تو یه حرکت mp4 ام رو پرت کرد یه کنار و دستشو انداخت زیر زانومو و کمرمو هم گرفت و بغلم کرد و انداختم رو شونه اش...! همینطور جیغ جیغ میکردم و به شونه اش مشت میزدم ولی انگار نه انگار! که دیدم پنجره رو باز کرد...! دست از مشت زدن برداشتم و گردنشو چسبیدم! واقعا داشتم سکته میکردم همیشه از ارتفاع متنفر بودم! چشمامو بسته بودم و جیکم در نمیومد...منو گذاشت لبه پنجره و دستاشو گذاشت رو پاهام و گفت:
ـ خب؟!
من ـ شهاب غلط کردم بیارم پایین!
شهاب ـ از چی میترسی؟!
به پشت سرم نگاه کردم و با ترس آب دهنمو قورت دادم...الان دوباره سرگیجه میگیرم...
من ـ از ارتفاع!
شهاب ـ اخی!
من ـ شهاب!
شهاب ـ جونم؟!
من ـ بابا بیارم پایین دیگه خبیث نشو...
من جیغ جیغ میکردم و شهاب میخندید...نمیدونم درست شنیدم یا نه ولی شهاب گفت:
ـ باشه نفسم الان میارمت پایین...
قلبم یه طوری شد...منظورش با من بود یا این فقط تکیه کلامشه؟!چشامو ریز کردم و گفتم:
ـ چی گفتی؟!
شهاب ـ گفتم الان میارمت پایین!
من ـ نه قبلش...! باشه چی؟!
شهاب ـ باشه الان میارمت پایین!!!
من ـ شهاب یه چیزی گفتی ...!
شهاب با مسخرگی گفت:
ـ اهان...! باشه الان میارمت پایین نفسم گرفت!!!
خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم...تا همینجاشم زیادی پررو بازی در آورده بودم...دستمو انداختم دور گردنش تا بیارتم پایین...وقتی اوردم پایین دستامو از دور گردنش رها نکردم و تو همون حال گفتم:
ـ ولی تو یهچیزی گفتی!
شهاب ـ من چیزی نگفتم نفسم!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ الانم گفتی!
شهاب ـ نه الانم چیزی نگفتم نفسم فکر کنم خیالاتی شدی!
با خنده مشتی به سینه اش زدم و گفتم:
ـ خیلی نامردی...!
خندید و دیگه چیزی نگفت...
با صدای در به خودمون اومدیم...
شهرزاد ـ میتونم بیام تو؟!
صدامو صاف کردم و دستمو از دور گردن شهاب پایین اوردم و گفتم:
ـ بله بیا تو!
شهابم یکم خودشو جمع و جور کرد و با یه ببخشید از اتاق رفت بیرون...! بچم چقدر خجالتیه!!!
شهرزاد بعد از رفتن شهاب گفت:
ـ چیکار داشتین میکردین تو هی جیغ جیغ میکردی؟!
من ـ به تو چه!
شهرزاد ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
ـ جـــدی؟! اهان!
با خجالت یکی زدم تو سرش و گفتم:
ـ درد! بیشعور منحرف!
شهرزاد خندید و گفت:
ـ بیخیال حالا! بیا بریم بیرون یکم بگردیم....
من ـ یعنی بریم پایین؟!
شهرزاد ـ اره! هوا هوای دو نفره اس!
خندیدم و گفتم:
ـ حتما توهم با امین میخوای بری!
خندید و گفت:
ـ اره امین پیشنهاد داد! بسوز!
من ـ ای بی ادب خودت بسوز!
دستمو
گرفت و برد سمت کمد و یه شال و مانتو بهم داد تا بریم پایین...گویا پسرا
از قبل رفته بودن! چقدر فعال...! بعد از اینکه لباس پوشیدم خودشم یه چیزی
پوشید و رفتیم از اتاق بیرون...
مامان ـ کجا ؟
من ـ با شهرزاد اینا یکم هوا بخوریم!
خاله ـ مواظب خودتون باشید ، یه چیز گرم میپوشیدین خب!
من ـ سرد نیست که!
بابا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
ـ ساعت دهه الان! شاید بارون بیاد میدونی که شبا شیراز سرد میشه!
من ـ اگه سرد شد برمیگردم! فعلا خداحافظ همگی!
با
شهرزاد سریع از پله ها رفتیم پایین...قرارمون تو پارک بغل خونه بود...وقتی
رسیدیم پسرا داشتن قدم میزدن...نسرین و آرمینا هم باهم بودن... شهرزاد یهو
وسط پارک داد زد:
ـ هی شهاب ما اومدیم! بیا اینم رزیتا هی سراغشو میگرفتی!
شهاب
با شماتت به شهرزاد نگاه کرد انگار نمیخواست که من بفهمم! ولی خدایی خیلی
خوشم اومد این شهرزادم خوب بلده بچزونه ها...! شهاب وایساد تا من بهش برسم
ولی بقیه پسرا به راهشون ادامه دادن...رفتم کنار شهاب و گفتم:
ـ شنیدم که بعضیا دلشون واسه من تنگ شده بود!
دوست داشتم امشب اون چیزایی که باید میشنیدم رو از زیر زبونش بکشم بیرون!
شهاب ـ اشتباه به عرضتون رسوندن...! چون بعضیا شمارو همین نیم ساعت پیش دیده بودن!
من ـ نیم ساعتم، نیم ساعته!
شهاب ـ وروجک اینقدر زبون نریز...!
من ـ خودتی...!
شهاب دستمو تو دستش گرفت و برد تو جیب کاپشنش...
شهاب ـ اینقدر با من کل کل نکن جوجه...!
من ـ تو هی شروع میکنی خب...!
شهاب نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...ولی چند ثانیه بعد گفت:
ـ چرا اینقدر دستات سرده؟
سرمو
به علامت ندونستن تکون دادم...شهاب دستمو از تو جیبش در آورد...فکر کردم
میخواد بره جایی ولی خیلی سریع دستشو انداخت دور شونه ام و منو به خودش
چسبوند. به طوری که تقریبا تو بغلش بودم...با دستش بازومو فشار میداد و
بیشتر منو به خودش میچسبوند...از این کارای یهویی اش خیلی خوشم میومد...تا
اینجا فهمیده بودم شهاب مردیه که احساسشو با اعمالش به آدم میفهمونه....از
اون کسایی نیست که فقط حرف از عشق بزنه....شاید در این صورت بتونم به شهاب
امیدوار باشم....
داشتیم خیلی عشقولانه باهم راه میرفتیم که یهو امین اینا وایسادن...آرمینا با دیدن ما با شیطنت گفت:
ـ اوووو اینا رو نگاه!
همه
خندیدن جز سپهر... کاش میفهمید من عاشق شهابم....کاش میفهمید من بی خیال
انتقام شدم....میترسم از اون روزی که سپهر بره و شهاب هم جا بزنه و بگه "
خب دیگه من وظیفه امو انجام دادم تا از سپهر انتقام بگیری! حالا دیگه
خداحافظ!!!" از این میترسم....کاش شهابم بفهمه فقط یه وسیله واسه انتقام
نیست... وقتی یه روز نبینمش کلافه و دلخورم از همه چیز....شهاب بودنش واسم
مثل هوا ضروریه...اگه نباشه روحم به معنای واقعی میمیره....
با صدای شهاب به خودم اومدم:
ـ اونورو نگاه کنید این صحنه ها به درد شما نمیخوره!
خنده
ام گرفت و با خجالت خواستم از بغل شهاب بیام بیرون ولی نذاشت و سفت سرجام
نگهم داشت...نسرین خسته شده بود و یه بند غر میزد! مثه این پیرزنا...! هرکی
نشست رو یه نیمکت ولی من و شهاب خواستیم به راهمون ادامه بدیم...هنوز خسته
نشده بودیم...ولی از شانس بد ما سپهر هم باهامون اومد! هی من با شهاب صحبت
میکردم این سپهر مثه خر میپرید وسط مکالممون! از دستش کفری شده بودم که
مرتیکه با کمال پررویی گفت:
ـ رزیتا میشه دو دقیقه بری من با اقا شهاب کار دارم...
من ـ ولی من و شهاب چیزیو از هم پنهون نمیکنیم یهو بگو...!
شهاب ـ خانومم راست میگه همینجا میتونی بگی!
سپهر ـ ترجیح میدم فعلا با خودت صحبت کنم...بعدا اگه صلاح دونستی به رزیتا بگو...
شهاب با شک و تردید بهش نگاه کرد و بعد به من...با اشاره شهاب از جمعشون خارج شدم...خدا کنه چیز بدی به شهاب نگه...
نمیدونم
چرا ولی استرس گرفته بودم...رفتم بین شهرزاد و آرمینا وایسادم و دستاشونو
گرفتم...دستام دوباره سرد شده بود ولی اینبار از سرما نبود از ترس
بود...میترسم سپهر چیزی بهش بگه و شهاب بهم بریزه یا منو متهم کنه...هرچند
من خیلی هم بی گناه نبودم...تو 14 سالگی خیلی شیکر خوردم!!! نمیدونم قراره
چیو تعریف کنه...ولی به قدری مضطرب شده بودم که قلبم تند تند میزد و
ناخودآگاه دست شهرزاد و آرمینا رو فشار میدادم...تا اینکه... چند دقیقه بعد
شهاب با عصبانیت برگشت و خیلی غیرمنتظره بازوی منو گرفت و از شهرزاد و
آرمینا جدا کرد و با یه ببخشید منو کشون کشون برد پشت یه درخت...دستشو برد
بالا تا بزنه و من دستامو سپر صورتم کردم و گفتم:
ـ نزنیا...!!!
و به
جای اینکه دستش رو صورت من فرود بیاد مشتش کرد و محکم کوبید به درخت کنارش
به جای دست اون قلب من درد گرفت وقتی خون جاری از دستش رو دیدم.... خواستم
دستشو بگیرم تا ببینم چی شده که دستشو پس زد و گفت:
ـ تو خیلی فاسدی!!!
با اخم گفتم:
ـ سپهر چیزی گفته؟!
شهاب ـ همه اون چیزایی که تو باید میگفتی رو سپهر گفت...
من ـ من چیزیو ...(خب من با سانسور براش تعریف کردم!)...
شهاب ـ همه چیزو تعریف کردی نه؟!
من ـ خب...ام...
شهاب
ـ بذار بهت بگم چیارو به من نگفتی...! سپهر گفت وقتی با اون بودی با چند
نفر دیگه هم بودی! یعنی این آخر فاسد بودن تو 14 سالگی... تازه یه چیزایی
هم میگه ... میگه خودت موافقت کرده بودی برای یه کاری...!!!
با چشمای از حدقه در اومده گفتم:
ـ و توهم حتما باور کردی؟!
شهاب ـ قیافه اش به دروغگوها نمیومد...
من ـ توهم باور کــردی؟!
شهاب ـ رزیتا من از تو دفاع کردم...ولی قیافه سپهر خیلی جدی تر از این حرفا بود که دروغ بگه...
من ـ شهاب من فقط با سپهر دوست بودم...موافقت منم فقط در حد یه بوس کوچولو بود اینقدر مسخره نباش! چرا حرف همه رو باور میکنی؟!
شهاب ـ روی تو حساسم خوب شد؟ یعنی تو میگی فقط یه بوس کوچولو بود؟ سپهر یه چیز دیگه میگه که درست نیست بگم!
با حرص گفتم:
ـ تو هنوز نفهمیدی سپهر داره زیرآب منو میزنه؟!
شهاب ـ وقتی من برای تو نقش یه وسیله ی انتقام جویی رو دارم چیز بیشتری نباید ازم انتظار داشته باشی...
یه بغض بزرگ ، به بزرگی یه گردو به گلوم چنگ انداخت...
با صدای لرزون گفتم:
ـ
شهاب...یعنی هنوز نفهمیدی که دور و برت چی میگذره؟ فکر میکنی...فکر میکنی
من کی ام؟فکر کردی به همین راحتیا به خودم اجازه میدم داشته باشمت چون
شوهرمی بهم محرمی...؟! یعنی اینطوری راجع بهم فکر کردی...فکر کردی هنوز
سپهرو دوست دارم...یعنی هنوز متوجه نشدی که....
دیگه نتونستم ادامه
بدم...مطمئنم دیگه فهمیده بود عاشقش شدم...حرفام دو پهلو بود ولی درکش زیاد
سخت نبود...با بغض و اشکی که تو چشمم حلقه زده بود به آرومی ازکنارش گذشتم
و برخلاف بقیه که داشتن ادامه میدادن راه خونه رو درپیش گرفتم....دلم
شکسته بود، بغضمو نمیتونستم رها کنم...با صدای مهیب آسمون و رعد و برق،
انگار که به خودم اومدم بغضم رها شد و اشکام جاری... اشکام با قطره های
بارون یکی شده بود...شاید به سپهر هیچ حسی نداشتم قبلا ولی الان با تمام
وجود ازش متنفرم...اینبار از ته دل ازش متنفرم...اگه شهاب بر نگرده من چه
خاکی به سرم بریزم؟ من بدون اون میمیرم خدایا چرا چیزیو که ازش میترسم به
سرم میاری؟ هدفت چیه؟!
با گریه داشتم به راهم ادامه میدادم...غرورم خرد
شده بود...دوباره داشتم اشتباه میکردم...اگه کسی جلومو نمیگرفت بهش خیلی
مستقیم ابراز علاقه میکردم! تا همینجاشم زیادی پیش رفته بودم.....ولی من
برای شهاب چی؟ فقط روم حساس بود؟ همین؟!
دیگه نمیتونم بهش نگاه
کنم...دیگه فهمیده من عاشقشم شاید منو از خودش محروم کنه...شاید دیگه نذاره
ببینمش.... دلم میخواست بگردم عقبو نگاه کنم...ولی غرورم اجازه
نمیداد....تا اینکه دلو زدم به دریا و سرمو بگردوندم...و برای بار دوم
غرورمو تو یه روز شکوندم...! شهاب نیومده بود دنبالم...اهل منت کشی
نیست...غرورم راست میگفت...دل همیشه حرف حق نمیزنه...
***
چند روز از
اون شب بارونی گذشت...شهرزاد و آرمینا خیلی سراغمو گرفتن و شهاب به همشون
گفت که سرش درد گرفته و رفت که بخوابه...! به همین سادگی... این چند روز
اصلا ندیدمش....یعنی یا من از اون فرار میکردم یا اون...دیشب رفتم پیش
ارمینا یعنی دقیقا بر دل آرمینا نشستم خیلی اروم و مظلوم اشک
ریختم...ارمینا هم داشت به سپهر بد و بیراه میگفت...اینقدر حالم گرفته بود
که نتونسته بودم جواب سپهرو هم بدم...فکر اینکه من برای شهاب فقط یه هوسم
عذابم میداد...و اینکه اون چه چیزی راجع به من فکر کرده...! و بدتر از اون
اینه که من غیر مستقیم بهش گفتم عاشقشم... خدایا چرا از عرش پرتم کردی به
فرش؟!؟! من داشتم تازه به شهاب امیدوار میشدم اونوقت این سپهر مثل یه جلبک
خودشو انداخت وسط...! مرتیکه نکبت! الدنگ دراز کچل!
یکی نیست بگه اخه رزیتا اگه مردی اینارو جلو روش بگو...نه تو دلت...!
امشب
و فردا شب فقط شیرازیم یعنی دو روز دیگه که میشه 15 فروردین برمیگردیم
تهران...خداروشکر اون موقع تق و لقه و کسی متوجه غیبت من و شهاب همزمان
نمیشه!!! شایدم بشن ولی به درک اینا الان واسه من مهم نیست تنها چیزی که
داره مثه خوره روحمو میخوره شهابه! دلم میخواست یه کنترل داشتم و این قسمت
از زندگیمو میزدم عقب و دوباره دیالوگمو میگفتم...وای میستادم تا ببینم حرف
اون چیه... به جای اینکه مثل این افسرده ها پاشم برم خونه میرفتم با سپهر
دعوا میکردم....میرفتم یه خاکی تو سرم میریختم...!!!
با صدای شوهرخاله ام به خودم اومدم:
ـ رزیتا...!
سرمو با شدت برگردوندم که گردنم حسابی درد گرفت...قیافه ام درهم رفت و با اخم ناشی از درد پرسیدم:
ـ بله آقا مهدی؟!
شوهرخاله ـ بیا دو دقیقه بهت میگم...