شاه کلید 27
پوفی کردم و با چشامو بستم و سعی کردم یکم به مغزم استراحت بدم و فکر نکنم! کاش یکم از این فکرم تو درس استفاده میکردم! والا اونوقت تا الان یه انیشتنی چیزی شده بودم! داشتم همینطوری شر و ور میگفتم که چشام گرم شد و خوابم برد...حدود نیم ساعت بعد حس کردم کسی در ماشین رو باز کرد و خیلی اروم طوری که سعی داشت بیدار نشم دستشو انداخت دور کمرم و اون یکی دستشم از زیر زانوهام رد کرد و منو بلند کرد و در ماشینو با پاش بست...چشمامو باز نکردم دلم نمیخواست تموم شه...میدونستم شهابه به خاطر همین خودمو بیشتر بهش چسبوندم...چیزی نگفت ولی میدونستم داره بهم لبخند میزنه...میدونست بیدارم ولی هیچ کدوم به روی خودمون نمیاوردیم! تازه یادم افتاد این همه پله رو باید بره بالا...عذاب وجدان گرفتم و چشامو باز کردم...برخلاف میلم لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلام...! کی رسیدیم؟ ارمینا اینا کوشن؟!
شهاب ـ همین الان! اونا زودتر رفتن...
من ـ ببخشید شهاب تو زحمت افتادی حالا منو بذار پایین خودم میرم...
شهاب ـ نه راحت باش میتونم ببرمت سنگین نیستی.
من ـ کمرت درد میگیره دیوونه بذارم پایین خودم میرم...
شهاب ـ عمراً اگه بذارم...
من ـ ولی شهاب...!
شهاب منو تو بغلش یه دور بالا پایین کرد که قلبم اومد تو دهنم از ترس...!
دیگه هیچی نگفتم و از ترس دستامو محکم دور گردن شهاب حلقه کردم...
من ـ شهاب اگه خسته شدی بگو! ولی خیلی زیاده نمیتونی کمرت درد میگیره!
شهاب ـ اخه جوجه! تو وزنی داری که من کمرم درد بگیره...! من هرکولی ام واسه خودم!
خنده ام گرفت و زیر چشمی به هیکلش نگاه کردم...خاک عالم...چشاتو درویش کن رزیتا...!درکمال ناباوری شهاب تا آخرین پله منو بغل کرده بود و حتی نمیذاشت وول بخورم! به محض اینکه منو گذاشت زمین درو باز کردن و ما داخل شدیم...غلط نکنم داشتن مارو دید میزدن!!!!
بعد از تعویض لباسامون و خوردن یه چایی داغ که خیلی چسبید، قرار شد جرئت یا حقیقت بازی کنیم! تنها بازی دم دستمون! همیشه از این بازی میترسیدم ولی اینبار خودمم خیلی استقبال کردم...ماها همه رفتیم تو یه اتاق و بقیه تو سالن موندن...امین و شهرزاد باهم ، من و شهاب و آرمینا و سپهر هم باهم...! همینا بودیم یه دایره کوچیک تشکیل دادیم و سپهر یه بطری آورد گذاشت وسط و چرخوند...سر بطری رو به شهرزاد بود...
سپهر ـ جرئت یا حقیقت؟!
شهرزاد ـ حقیقت...
سپهر بی حوصله بود قشنگ معلوم بود دلش میخواست سر بطری به طرف من یا شهاب بیوفته تا زهرشو بریزه!
سپهر ـ اولین شیطنتت چی بود؟!
شهرزاد زیر چشمی به امین نگاه کرد و گفت:
ـ با یه پسر دوست شدم...!
سپهر خنده مزخرفی کرد که دلم میخواست بزنم لهش کنم الدنگو! به عمه ات بخند!
شهرزاد بطری رو چرخوند و دقیقا بین من و شهاب وایساد بطری...دوباره چرخوند اینبار روی آرمینا ثابت موند... ارمینا هم حقیقت رو انتخاب کرد...سوال شهرزاد این بود که ایا تا حالا رو کسی استفراغ کردی یا نه! این سوالا واقعا مسخره بودن! ولی از بیکاری بهتر بود...جواب ارمینا بله بود! جالبیش اینجاست که به هیچ کس حتی من هم نگفته بود...اون روی پای خانم اکبری بالا اورده بود...! یعنی به محض اینکه اینو شنیدم از خنده ولو شدم...آرمینا هم با حرص نگاهم میکرد ولی من نمیتونستم جلو خنده امو بگیرم! پس بگو چرا ارمینا اصلا دور و بر اون نمیپلکه...!
آرمینا با حرص بطری رو
چرخوند که بطری رو به سپهر افتاد...آرمینا یکی از اون لبخند شیطانیاشو زد
از همونایی که من و مهرناز هیچ وقت دلمون نمیخواست در معرضش قرار بگیریم!
آرمینا با هیجان پرسید:
ـ جرئت یا حقیقت؟!
سپهر پوزخندی زد و گفت:
ـ جرئت!
من و آرمینا طبق عادت یهو باهم گفتیم:
ـ ایول!!!
سپهر اینبار لبخندی زد و منتظر حرف ارمینا شد...
آرمینا ـ جورابتو درار...!
همه
با تعجب به ارمینا و سپهر نگاه میکردیم...سپهر با بیخیالی جورابشو در
آورد...آرمینا رفت آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب برگشت...رنگ
سپهر پرید، اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو...! بیچاره سپهر!
آرمینا
جورابای سپهر رو برداشت و کرد تو لیوان...با اینکارش همه زدیم زیر خنده ولی
سپهر داشت از خجالت میمرد! امینم دستشو گذاشته بود رو شونه سپهر و میخندید
که بیشتر حرصشو در میاورد!
سپهر ـ نکنه انتظار داری اونارو پام کنم!؟
آرمینا ـ نه گلم! (و جورابارو بعد از چند ثانیه از لیوان در اورد و لیوان آب رو گرفت جلوش و گفت) بخور...!
خنده
هامون شدید تر شده بود و چهره سپهر رفته بود تو هم! چندشش شده بود مخصوصا
وقتی آبش بوی گند جوراب گرفته بود...آرمینا رو زانوهاش نشسته بود و وقتی
دید سپهر لیوانو نمیگیره همینطور که نشسته راه میرفت لیوانو هم به سمت سپهر
میگرفت و سپهر هی عقب عقب میرفت...تا جایی که دیگه چسبید به کمد
دیواری...آرمینا به من اشاره کرد که برم سپهرو نگه دارم و خودش به زور
میخواست اون آبو بریزه تو حلق سپهر...سرمو چرخوندم و شهاب نگاه کردم تا
خواستم برم چشم و ابرو اومد و خودش جای من رفت سپهرو نگه داشت! یعنی کیلو
کیلو قند داشتم تو دلم آب میکردم از این غیرتش...!بالاخره با هزار زور و
زحمت سپهر تا اخرین قطره اون آبو خورد... ولی به محض اینکه ولش کردن هجوم
برد به سمت دستشویی...! دیگه تصمیم گرفتیم بازی نکنیم البته چه تصمیم
میگرفتیم چه نمیگرفتیم چون زنگ زدن و مهمون اومده بود برامون نمیتونستیم
ادامه اش بدیم!!!ما دخترا رفتیم جلو آینه و سر و وضعمونو درست کردیم و بعد
رفتیم بیرون...پسرا هم که زودتر از ما خوش و خرم رفته بودن بیرون...!!! تا
از اتاق اومدیم بیرون و یه سلام و علیک مختصر کردیم یه خانم مسنی که تو
عمرم حتی یه بارم ندیده بودمش اومد اول از همه شهرزاد رو بغل کرد و گفت:
ـ الهی قربونت برم من عمه!!! منو میشناسی؟
شهرزاد لبخند کج و کوله ای زد و گفت:
ـ ام...نه متاسفانه!
عمه ـ من عمه باباتم رزیتا جون!
من و آرمینا به زور داشتیم جلو خنده امونو میگرفتیم ولی نمیشد بالاخره یه نیشخندی زدیم که شهرزاد با اخم رو به ما گفت:
ـ من شهرزاد هستم رزیتا...
اون خانمه نذاشت حرفشو تموم کنه و یهو آرمینا رو بغل کرد...!
عمه ـ پس تو رزیتایی! الهی من قربونت بشم عزیزم! چقدر بزرگ شدی!
دستمو گذاشتم رو دهنم که نزنم زیر خنده آخه این کی بود؟!
آرمینا درحالی که رگه هایی از خنده تو کلامش موج میزد گفت:
ـ من ارمینا هستم...ببخشید رزیتا اینه...( و به من اشاره کرد)...
لبخند ملیحی زدم...یا ابوالفضل الان میاد...! منو بغل کرد و گفت:
ـ پس تو رزیتایی دیگه؟! چقدر بزرگ شدی عزیزم! منو میشناسی دیگه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ بله خودم هستم...بله شما عمه پدرم هستید!
عمه ـ وایی الهی دورت بگردم میدونستم منو یادت میاد!
با
این حرفش چند نفر از پسرا که اونور بودن زدن زیر خنده...تو بد موقعیتی گیر
کرده بودم باید خودمو نگه میداشتم تا نخندم!بالاخره با کلی تعارف تیکه
پاره کردن خانمه رفت و ماهم از بقیه استقبال کردیم...وقتی سلام و احوال
پرسیا تموم شد سه تایی به اتاق هجوم بردیم و یه دل سیر خندیدیم...اینقدر
خندیده بودم که اشک از چشمام سرازیر شده بود و دل درد گرفته بودم...تو همین
حین مامان یهو در اتاقو باز کرد و گفت:
ـ اِ اِ اِ! نگاشون کن نشستن تو اتاق دارن هر هر میخندن! پاشین جمع کنید بساطتونو بیاید بیرون زشته صدای خندتون کل اتاقو برداشته...!
همینطور که میخندیدم جریان رو برای مامانم تعریف کردم اونم لبشو گاز گرفت و چشم غره ای بهم رفت ولی وقتی داشت از در میرفت بیرون از لرزش شونه هاش فهمیدم که داره میخنده...بالاخره رفتیم پیش مهمونا و بعد از کلی بحث راجع به اینکه چرا چند سال نبودم و چقدر بزرگ شدم و چرا بی خبر ازدواج کردم و این حرفای چرت و پرت، مهمونا قصد رفتن کردن...وقتی مهمونا رفتن ساعت 8 بود..با بچه ها تصمیم گرفتیم یه املت درست کنیم بخوریم! من املت رو درست کردم شهرزاد و آرمینا خیلی حرفه ای و شاعرانه میزو چیدن! ولی وقتی املت رو گذاشتم رو سفره یک ضدحالی خوردن این پسرا...! فکر کردن این سفره شاعرانه مخصوص یه غذای شاعرانه اس! ولی خب چی شاعرانه تر از املتی که من درست کرده باشم!؟؟! برای بزرگترا میز رو چیدیم که راحت باشن و خودمون رو زمین نشستیم
بعد
از خوردن شام قرار شد پسرا برن ظرفارو بشورن و ما به خودمون استراحت
بدیم...با خنده داشتیم ظرف شستن پسرارو نظارت میکردیم که یهو زنگ در به صدا
در اومد...خودمو سریع به سمت در رسوندم و بازش کردم و با دیدن مهمون جدیدی
که احتمالاً ، یا بهتره بگم حتما اومده بود تا کلا اینجا پلاس شه خشکم
زد...! فقط همین نسرین اینارو کم داشتیم! لبخند از رو لبم محو شد ولی برای
حفظ آبرو یه لبخند خشک تحویل نسرین دادم و به عموم هم سلام کردم و از جلو
در کنار رفتم تا بیان داخل...تو دلم داشتم به نسرین فحش میدادم...!!! خوشم
نمیومد بیاد اینجا...اینقدر افاده ایه که خوشیمونو بهم میزنه...باورم نمیشه
یه زمانی نسرین صمیمی ترین دوست من بود! ولی سر همین سپهر بود که دوستیمون
بهم خورد...منم به خاطر همین از نسرین بدم میاد وگرنه اینقدرها هم دختر
چندشی نیست! ولی دلیل نمیشه که کامل چندش نباشه ها...یعنی کلا بیخیال دختر
مزخرفیه! با حرص پوفی کردم وبا یه صدای کاملا مصنوعی داد زدم:
ـ وایــی بچه ها بیاید ببینید کی اومده! نسرین...!!!
همه
از آشپزخونه اومدن بیرون...انگار یه ضدحال اساسی بهشون وارد شده بود
بیچاره ها! البته همه به جز سپهر... وقتی عمو اینا وارد سالن اصلی شدن همه
به احترامشون بلند شدن...مامان ازشون پرسید شام خوردن یا نه...که خدارو شکر
خورده بودن و اومده بودن! به احتمال زیاد اینا میمونن یا میرن و نسرین
میمونه اینجا...به هرحال سعی کردم امشب رو خراب نکنم و با خوش رویی از
نسرین استقبال کنم الان که دیگه نسرین رقیبم نیست هیچ کاری نمیتونه کنه پس
برای چی به خودم تلقین کنم این دختر مزخرفه!؟
پس با بیخیالی به اتاقم
بردمش تا لباساشو عوض کنه...نمیدونستم باید بهش چی بگم دلم میخواست برم پیش
شهاب...خیلی وقت بود باهاش دو کلام حرف درست حسابی نزده بودم!!! خواستم از
اتاق برم بیرون که صدای متعجب نسرین متوقفم کرد:
ـ رزیتا تو ازدواج کردی؟!
برگشتم و لبخندی زدم و گفتم:
ـ اره...! با شهاب دیگه ما نامزد بودیم...!
نسرین لبخندی زد و گفت:
ـ مبارک باشه دوستم!
ایی.. سطل اشغال کوش؟! رزیتا قرار شد خوب باشیا...!!!
من ـ مرسی عزیزم! بیا بریم اون اتاق یکم حرف بزنیم حوصله امون سر نره...(و دستشو کشیدم و باخودم بردم) خب امشب قراره امشب بمونی؟!
نسرین ـ اره من امشب میمونم اشکالی که نداره؟!
من ـ نه بابا چه اشکالی راحت باش!!!