شاه کلید 25
مادربزرگ دستامو گرفته بود و داشت درباره من به مهمونا توضیح میداد که یکی گفت:
ـ حالا خانوم جون بذار بره لباساشو عوض کنه بعد بیاد! کشتی دخترتو!
خانوم جون خندید و گفت:
ـ ای وای! راست میگیا مهین!!! اینقدر که این رزیتا رو ندیدم هیجان زده شدم!
با لبخند با اجازه ای گفتم و رفتم تو اتاق...
لباسامو عوض کردم و همون لباسی رو که شهاب برام خریده بود رو پوشیدم...! موهامم بازکردم و ریختم دورم...خودمو تو آینه قدی تو اتاق نگاه کردم...خوب شد این لباس رو اوردما! همه لباسای درست حسابی پوشیدن!
امروز آرایش زیادی نکرده بودم فقط یه رژ صورتی با یکم رژ گونه که رنگ پریدگی ام زیاد ضایع نباشه! ولی درکل خوب بودم...تا پامو از اتاق گذاشتم بیرون به به و چه چه مادر بزرگ شروع شد! کلا هروقت منو میدید شروع میکرد به تعریف و تمجید! ولی اینبار دیگه از نوع واقعیش! یه آن نگاه کردم به سپهر که داشت منونگاه میکرد...حالا بسوز...
رفتم کنار مادر بزرگ اما رو زمین نشستم و گفتم:
ـ خــب من اومدم!
رو به خاله کردم و گفتم:
ـ راستی خاله ببخشید پشتم راهه!
خاله دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت:
ـ راحت باش عروس گلم!
تو همین لحظه یهو مادر بزرگ زد تو بازوم و گفت:
ـ خب داشتیم راجع به قر و فر حرف میزدیم! تعریف کن! جریان از چه قراره این مهناز اینقدر عروسم عروسم میکنه! تو که عروس خودم بودی!
خندیدم و گفتم:
ـ حتما اون یارو افغانیه هم پسرتون بود و میخواستین منو بندازین بهش؟!
مادربزرگ خندید و گفت:
ـ اره دقیقا!
خاله ـ ای بابا رزیتا حیفه...!!!
نگاهمو بین جمعیت گردوندم...بعضیا داشتن باهم حرف میزدن و یه گروه دیگه هم غیبت میکردن یعنی قشنگ معلوم بود! یه گروه دیگه هم اقایون بودن که سپهر و شهاب هم تو بحثشون شرکت داشتن! یه گروه دیگه هم که خودمون بودیم و چند نفر دیگه که من نمیشناختمشون ولی مثه اینکه اونا منو میشناختن و الان دارن به بحث ما گوش میدن! دلم میخواست برم پیش شهاب ولی یکم ضایع اس!
کنار سپهر نشسته بود و داشت با عموم بحث میکرد... سپهر دربرابر شهاب هیچی نبود! جز یه پسر جلف و بچه ننه! درحالی که شهاب با اینکه 24 سالش بیشتر نیست ولی خیلی مردونه رفتار میکنه تا سپهر....ولی من و شهاب یه جورایی برعکس همیم! من پر از شیطنتم و رفتارام متین نیست! ولی شهاب بیشتر ساکت و آرومه و خیلی آقاست...
ـ رزیتا خوردیش!
با گیجی پرسیدم:
ـ چیو خوردم؟ من که چیزی نخوردم! ولی گشنمه!
با این حرفم همه اینقدر بلند خندیدن که همه سرا به طرف ما برگشت...ای بابا شد یه بار من یه چیزی بگم کسی نخنده؟
مادربزرگ ـ نه مثه اینکه روحیه ات باز شده رزیتا!
هه! خبر نداری به خاطر همین روحیه جایی نمیرفتم! شهاب به جای تحقیر منو حمایت میکنه! این روحیه امو تقویت میکنه...نه سپهر!
من ـ من همیشه روحیه ام باز بوده!
مادر بزرگ ـ الهی من قربونت برم چشم نخوری یه وقت!
خندیدم و به ساعت نگاه کردم و دستامو به هم کوفتم و با خوشحالی یهو پریدم و گفتم:
ـ وایی بچه ها 5 دقیقه دیگه عیده! پاشید بیاید اینجارو درست کنیم همه دور سفره هفت سین بچینیم! ماشالا چقدرم طویله!
خاله خندید و اومد کمکم تا سفره رو تکمیل کنه...دلم از خوشی داشت غنج میرفت! امسال اولین عیدی بود که من به حساب اورده بودمش و کنار شهاب بودم...!
سفره که تکمیل شد همه دورش نشستن...منم کنار شهاب نشستم و دستاشو گرفتم...فقط چند دقیقه مونده بود... با ارامش به شهاب نگاه کردم و از ته دلم خواستم که برای همیشه مال هم باشیم...برای همیشه...
شروع
سال جدید عالی بود... مهمونای اضافی رفتن خونشون و ما و عمو اینا
موندیم...اون شب رو سعی کردم قید شهاب رو بزنم و برم پیش مادر بزرگم...من و
خاله تا ساعت 12داشتیم باهاش حرف میزدیم...یکی من میگفتم یکی خاله! انگار
خاله هم از مادربزرگم خوشش اومده بود...کیه که از این زن مهربون بدش بیاد؟!
با همه اخم و تخمش بازم دوست داشتنیه...موبایلمو گذشته بودم کنارم و هر از
گاهی چکش میکردم...شاید مهرناز اس داده باشه! بدترین قسمت عید اینه که من و
ارمینا از مهرناز جدا میشیم! ولی نه هیچ اسی نداده بود...تا اینکه یه پیام
برام اومد...با هیجان بازش کردم...از شهاب بود...
ـ نمیخوای بخوابی؟
با تعجب دور تا دور خونه رو نگاه کردم...دیدم شهاب پتورو تا اخر کشیده رو سرش ولی نور موبایل پتوشو روشن کرده! خنده ام گرفت و نوشتم:
ـ هروقت تو خوابیدی منم میخوابم!
شهاب ـ منظورت اینه که باهم بخوابیم؟!
من ـ شهـــــاب!
آرم خنده برام فرستاد و گفت:
ـ منحرف منظورم این بود که همزمان بخوابیم؟!
وای
که چقدر ضایع شده بودم! دلم میخواست خودمو دو نصف کنم...که یهو چشمم به
خاله افتاد که داره با لبخند نگاهم میکنه...! وای همین یکیو کم داشتیم!
مادر بزرگ رفته بود بخوابه... من و خاله تنها بودیم...جواب شهابو ندادم و
با خجالت رو به خاله گفتم:
ـ چیه خاله جون، نگاه میکنید؟!
خاله ـ به کی اس ام اس میدی نصف شبی؟!
من ـ اومم..به مه..مهرناز!
خاله ـ پس چرا اسم شهابو سیو کردی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خاله شما که خودتون دارید میبینید پس چرا دیگه سوال میکنید منو ضایع کنید؟!
خاله ـ نمیدونی چه کیفی میده! دقیقا حس تورو دارم که منو دست میندازی! حالا منم همون حسو دارم!
خاله رو بغل کردم و گفتم:
ـ خاله یعنی عاشقتونم! تکید به خدا!
خاله خندید و گفت :
ـ برو پاچه خواری شهابو کن بهت نمره بده!
من ـ وا! من بدون پاچه خواری هم نمره میارم!
خاله ـ اصلا بگو شهاب دلش میاد به زنش نمره نده؟!
من ـ خاله!
خاله ـ چرا خجالت میکشی اینقدر؟! تو که دوسش داری چرا بهش نمیگی؟!
من
ـ خاله از شما دیگه توقع نداشتم! خب بگم که چی بشه؟! که ضایعم کنه؟! میگه
چه دختر جوگیریه حالا یه ازدواج الکی کردیم عاشقم شده! بعدشم یه نــه گنده
بهم بگه و خلاص!
خاله ـ رزیتا شهابم دوستت داره!
من ـ خب چرا اون پیش قدم نمیشه؟!
خاله ـ اینقدر مغرور نباش!
من
ـ غرورمو زیر پام گذاشتم که رو دست خوردم! اینبار دیگه اشتباه
نمیکنم....اگه واقعا عاشقم باشه میگه...خب...نمیدونم خاله من میترسم دوسم
نداشته باشه...
خاله ـ مشکل تو با سپهره اره؟!
من ـ خاله وانمود
نکنید که نمیدونید! میدونم مامان مو به موی قضیه رو بهتون گفته! از منم
دقیق تر براتون تعریف کرده! بله مشکل من سپهره! میترسم شهابم مثه
اون...البته ببخشیدا ولی خب چیکار کنم خاله میترسم!
خاله ـ اشکال نداره
دخترم...حالا بذار بگذره، دانشگاه هم بری بعدش بگو...وقتی واقعا خواستی بری
سر خونه زندگیت...تا اون موقع کی مرده کی زنده؟! خدا بزرگه...
من ـ خاله...مثه فیلما حرف میزنیدا!
خاله خندید و گفت:
ـ خدا نکشتت! برو بخواب تا شهابم بخوابه!
من ـ خالـــــــــه!
خاله ـ درد!
من ـ خیلی ممنون!!!
خاله ـ قابلی نداشت...برو بخواب رزیتا سرمو خوردی!
خاله باحالِ من دارم؟! چقدر احمق بودم اذیتش میکردما...یه تختم کم بود!
***
ـ شهاب جان برو رزیتا رو صدا بزن!
وای من بیدارم! ولی نه! بهتره خودمو بزنم به خواب! وایی!
شهاب ـ الان خودش بیدار میشه خاله!
مامان ـ نه شهاب این تا لنگ ظهرم میتونه بخوابه!
ای خدا حالا باید آبروی منو ببری؟! خودمو زدم به خواب که یه صدای دیگه رو شنیدم:
ـ زنعمو من بیدارش میکنم!
مامان ـ لازم نکرده! شوهرش بیدارش میکنه...
شهاب ـ دلم نمیاد رزیتا رو بیدار کنم، خیلی ناز خوابیده خسته اس...
مامان ـ اصلا خودم میرم!
خنده ام گرفته بود اما غلتی زدم و سرمو فرو بردم تو بالش تا خنده ام معلوم نشه...کاش میتونستم این صحنه هارو ببینم!
شهاب ـ نه نه! خودم میرم!
حس کردم داره نزدیک میشه...سرمو بیشتر کردم تو بالش...نه الان خفه میشم...یکم از بالش فاصله گرفتم که یهو شهاب درگوشم گفت:
ـ نخند! من ضایع میشم تو نخند! مرض داری وقتی بیداری وانمود میکنی خوابی!
غلتی زدم و به تلافی این حرفش به طور مثلا تصادفی زدم تو شکمش که اخش در اومد! با یه حالت خواب آلودی گفتم:
ـ چی گفتی عزیزم؟!
شهاب ـ هیچی گفتم پاشو خوشگلم هنوز کلی کار داریم! منم یه کار شخصی باهات دارم!
منظور
شهاب این بود که به حسابت میرسم ولی مثه اینکه بقیه چیز دیگه ای برداشت
کردن که زدن زیر خنده! ای بابا...اینم از عواقب تو سالن خوابیدنه!