مامان و خاله واقعا داشتن سخت کار میکردن واسه خونه تکون اساسی! شاید پریشون به نظر میرسیدن ولی من از همشون وضعم خراب تر بود! چون تو عید باید با سیلی از ادمای جدید یا حتی قدیمی که منو یادشون نمیاد مواجه میشدم! و سخت ترینشونم همین مادر بزرگم بود...! با اینکه اصلا حس و حالش نبود ولی باید کمک مامانم اینا هم میکردم...به جای اینکه بگن دستت درد نکنه رزیتا، زحمت کشیدی، هی غر به جونم میزنن! به من میگن سوسول! باور کنید فقط حسش نیست سوسول چیه!
کار خونه تکونی دیگه تموم شده بود فقط مونده بود اتاق امین که اونم امروز تموم میشه...
فردا وسایلمونو جمع میکردیم تا بریم شیراز!!! هر سال میرفتیم شیراز و خونه مادربزرگم جمع میشدیم....ولی من خیلی وقت بود تو این مراسما نبودم! یعنی خودم میخواستم که نباشم...خب جنبه مثبتش اینه که اینبار که میای، همچین اومدن با شکوهی داری! تازه با شوهرت میای همه کفشون میبره میگن اوا این که رزیتاس! شوهرشــو!
لبمو به دندون گرفتم تا فکر اضافی نکنم! من که جنبه ندارم چرا شوهرم میدن اخه؟!
رفتم سر کمد لباسام و تصمیم گرفتم واسه اولین روزی که میرم اونجا همون لباسیو بپوشم که شهاب خریده...مطمئنم هم بهم میاد هم شهاب خوشش میاد!
***
ـ رزیتــــا بدو دیگه! الان مادر بزرگت ناراحت میشه ها! ای بابا...
با ترس گفتم:
ـ وای مامان من میترسم!
مامان با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
ـ دیوونه مگه لولو خور خوره اس؟!
من ـ بدتر!
مامان ـ هیــــن!
من ـ خب چیه؟ یه روز که نمیومدم منو میکشت! حالا که دیگه چند ساله ندیدتم حتما منو میکشه!
مامان ـ نگو زشته! میری اونجا خیلی مودب...
من ـ باشه مامان صدبار گفتی! خانم و مودب میرم سلام میکنم و به خاطر این غیبتم عذر خواهی میکنم!
مامان لبخندی زد و گفت:
ـ حالا زود باش!
چشمی گفتم و شالمو سرم کردم و از خونه خارج شدیم...به خاطر فامیلای بابام اصلا نگران نبودم اما فامیلای مامانم چرا! چون هم منو ممکن بود نشناسن هم شاید با خاله بد رفتاری میکردن! اونوقت مثه کوه پشت خاله درمیومدم و نمیذاشتم بهش بی احترامی بشه! تقصیر بابای مامان بود نه خاله ی عزیز من! اصلا بیخیال حالا که مرده کی زنده اس؟! اصلا چه ربطی داشت؟! شوهر خاله ام فهمیده بود زیادی استرس دارم فکر کنم این استرس رو به همه منتقل کردم! وقتی رسیدیم انگار یه وزنه سنگین گذاشته باشن رو قلبم نفسم بند اومد! خیلی ضعیف تر از اونی بودم که بخواب جواب یه عده ای رو بدم که شاید الان ازم ناراحت و عصبانی باشن و حتی منو یادشون نیاد! یادمه مادر بزرگ پیغام داده بود رزیتا نیاد دیگه نه من نه شما...!!! زن جدی و تعصبی بود! ولی تو دلش هیچی نبود...به خاطر همین به مامان و بابا کاری نداشت مشکلش من بودم که امیدوار بودم ببخشتم!
میدونستم الان عمو اینا هم اونجان...چون مادر و پدرم دختر خاله پسرخاله هستن همه دور هم جمعیم!!! جالبه! به دست چپم نگاه کردم...حلقه نامزدیم به دستم خیلی میومد...دلم غنج رفت...وقتی رسیدیم به پشت در یعنی داشتم قالب تهی میکردم...شهاب دستامو گرفت و تو گوشم زمزمه کرد:
ـ چرا اینقدر یخی؟! نمیخوان که قطعه قطعه ات کنن! عادی باش! اعتماد بنفست کجاست دختر؟! مثه همیشه سرتو بگیر بالا و خیلی سنگین وارد شو...اگه کسی بهت تیکه انداخت با همون زبون دو متری ات جوابشو بده! نترس! من پیشتم!
از حرفای شهاب دلگرم شدم و نفس عمیقی کشیدم و دستای گرمشو محکم تر فشار دادم...وقتی یه خانمه درو باز کرد نفس حبس شده ام رو دادم بیرون و با اعتماد بنفس وارد شدم...اینقدر شیر تو شیر بود که ناخواسته چسبیدم به شهاب...شهاب یکم هولم داد تا جلو تر برم و به تنهایی برم واسه عملیات ماچ و بوسه!
همه با گیجی با من احوال پرسی میکردن و دست میدادن! درواقع براشون گنگ بودم! هنوز نمیدونستن دارن با کی حرف میزنن! خب از 14 سالگی تا حالا 3 سالی میشه! با کلی تغییرات عمرا اگه بفهمن! بالاخره همه کنار رفتن و راه رو برای احوال پرسی با مادر بزرگ باز کردن! اخرین نفر من بودم...لبخند نیمه جونی زدم و برخلاف همه اون حرفای مامان سلام نیمه جونی هم تحویل مادربزرگ دادم...
مامانی ـ رزیتا؟!
اووف شناخت!
من ـ وایی مادر بزرگ فکر کردم منو یادتون نمیاد!
خواستم برم جلو و ببوسمش که گفت:
ـ نیا نیا! دختر بی معرفت! نمیگه یه مادر بزرگی هم داره! ما شیرازیم فقط یه بار در سال میتونیم تورو ببینیم اونوقت تو نمیای یه سر بزنی؟!
همینطور با دهن باز نگاهش میکردم! مردم پچ پچ میکردن و به من نگاه می کردن...مامان کاملا به مادربزرگ رفته بود! مخصوصا طرز حرف زدنشون!
من ـ خیلی معذرت میخوام به دلایلی نشد بیام!
نگاه کسی رو رو خودم حس کردم! سپهر...!!! پسره عوضی! دلایل من تو بودی!
مامانی ـ چه دلایلی؟
من ـ به دلایلی!
خندید و گفت:
ـ زبون دراز شدی!
من ـ خب قابل گفتن نیست دیگه اصرار نکنید! هنوزم نیام بغلتون؟!
مادر بزرگ خنده ای از ته دل کرد و گفت:
ـ نه هنوزم همون رزیتا کوچولوی خودمی!
و دستاشو از هم باز کرد و من رفتم بغلش...چقدر دلم براش تنگ شده بود! این استرس هم بیخود بود! مامانی مهربون تر از اونی بود که فکر میکردم...متاسفانه به خاطر پا دردش نمیتونست بلند شه...به خاطر همین از خم شدن زیاد کمرم درد گرفته بود که بالاخره رضایت داد و ولم کرد...
خاله مات و مبهوت تو بغل مامانی بود و جم نمیخورد...دهن من که باز مونده بود فکر میکردم الان جار و جنجال به پا میکنه و بیرونش میکنه!!!
خاله ـ من واقعا...
مامانی ـ هیس! هیچی نگو مهناز جان! نمیخواد بترسی! تو هم مثه دخترمی! وقتی زهره اینقدر دوستت داره، دیگه جای هیچ حرفی نمیمونه...! من باباتو بخشیدم...
خاله لبخندی زد و هیچی نگفت...که ناگهان مامانی برگشت و با لبخند به من و شهاب نگاه کرد و گفت:
ـ اینا بچه هاتن؟!
بی اراده دستای شهابو محکم تر فشار دادم...
خاله لبخندی زد و گفت:
ـ ایشون شهاب پسرم هستن...و اینم عروسم...(آب دهنم رو به سختی قورت دادم) رزیتا...!!!
پچ پچا یهو بالا گرفت و حتی بعضیا بلند بلند نظر میدادن ولی گوشام نمیشنید! انگار کر شده بودم که یهو مادر بزرگ با چشمای ریز و ابروهای گره خورده گفت:
ـ رزیتا؟!
لبخند کم جونی زدم و دستامو تکون دادم و گفتم:
ـ سلام!
مادر بزرگ یهو داد زد:
ـ بیا اینجا ببینم رزیتا خواجه وند!
شهاب کمرمو هول داد تا قدم از قدم بردارم!!! انگار چسبیده بودم به زمین...ولی به هربدبختی که بود رفتم پیشش...حسابی عصبانی بود... به محض اینکه رفتم پیشش خیلی خشن مثل قبلا مچ دستمو گرفت و منو نشوند رو صندلی کناریش...تقریبا شوکه شده بودم از این همه زورش چون از لحاظ ظاهری شکسته به نظر میرسید ولی ماشالا خیلی قوی بود! شوکه از این کارش نشستم که گفت:
ـ تو خجالت نمیکشی؟!
با من و من گفتم:
ـ چیزه..امم...من...
نمیدونستم چی بگم! همه به من و مامانی خیره شده بودن و اعصابم رو بهم میریختن!!! مخصوصا سپهر که با پوزخند نگاهم میکرد...همه میدونستیم شاید دیگه نتونم نوه مورد علاقه مامانی باشم! شاید سپهر جاشو بگیره...!
مامانی ـ تو چی؟
من ـ امم..خب... من نتونستم بیام! عیدا هم باید میرفتم مدرسه!
مامانی ـ تو غلط کردی! مدرسه مهم تر بود یاما؟!
عصبانی شدم و گفتم:
ـ ببخشید؟!؟!؟ نه اینکه شما خیلی منو به خاطر دارید؟! مدرسه مهم تره یا شمایی که منو خیلی زود فراموش کردید؟!
مامانی ـ زبون درازم که شدی! رفتی مدرسه از درس خوندن و مدرسه رفتن فقط قر و فر و زبون درازیشو یاد گرفتی؟!
خیلی عصبانی بودم...بلند شدم و نگاهم به شهاب افتاد که با تشویق نگاهم میکرد...اونم میخواست من حرف دلمو بزنم...باید میزدم...نباید میترسیدم...
من ـ شما به حرف حق میگید زبون درازی؟! به بزرگ شدن و بالغ شدن و عشق میگید قر و فر؟! شما اگه یکم به یاد من بودید یه زنگ میزدید...
و رو به همه جمع ، اونایی که میشناختم و اونایی که نمیشناختم کردم و گفتم:
ـ با همتونم...! شماها اصلا منو شناختید؟ مادربزرگ شما اصلا یه زنگ زدید ببنید من تو چه حالیم؟! نگفتید رزیتا زنده اس، مرده اس داره چه غلطی میکنه؟! شما که دم از معرفت میزنید چرا حال منو جویا نشدید؟ فقط شما گرفتاری دارید، درد دارید زندگی دارید؟! من حق ندارم واسه خودم انتخاب کنم؟!
با اینکه داشتم با مادربزرگ حرف میزدم ولی طرف صحبتم سپهر بود...شهاب هم کاملا فهمیده بود...ولی خب دلم پر بود ازهمه...هرچند مامان داشت خودزنی میکرد که ادامه ندم ولی من باید ادامه میدادم تا به نا حق بهم تهمت نزنن...
دستامو مشت کرده بودم و نفس نفس میزدم...با صدای آروم ادامه دادم:
ـ غرورتون اینقدر براتون ارزشمنده که به نوه اتون زنگ نمیزنید بعد ازش گله هم میکنید؟! به انتخابش میگید قر و فر؟مادر بزرگ نکنه میخواستید خودتون قر و فرمو (به شهاب اشاره کردم) برام انتخاب کنید؟!
با این حرفم بعضیا زدن زیر خنده ولی من و مادربزرگ هنوز جدی بهم خیره شده بودیم...میدونستم حرفام روش تاثیر خوبی گذاشته چون پشیمون شده بود...همیشه از این بحثا باهم داشتیم...ولی اینبار من تمام دق و دلیمو سرشون خالی کردم...وقتی آروم شدم فقط سرمو انداختم پایین و ساکت شدم...
مامانی ـ رزیتا حرفای قلمبه سلمبه میزنی! پس خیلی بزرگ شدی دختر کوچولوی مامانی...
یکی از اونور گفت:
ـ خانوم جون ببخشیدش بچگی کرد!
دلم میخواست بزنم دندوناشو تو دهنش خرد کنم! با خشم زل زدم تو چشمای طرف که سرشو انداخت پایین...یعنی خودم مرده بودم واسه جذبه ام!!!
من ـ مامانی...ببخشید...ولی باید میگفتم...حالا هم اگه میخواید من میرم...
مامانی ـ این همه راه اومدی مگه میذارم بری رزی؟!