شاه کلید 23
مامان ـ اصلا تحویل نمیگیریا؟!
بابا ـ اره دختر! مثه اینکه شهاب خوب هواتو داشته مارو یادت رفته!
با خجالت گفتم:
ـ شرمنده نکنید شما خیلی برام عزیزید!
و از همون صندلی عقب رفتم جلو و گونه بابا و مامان رو بوسیدم...سوغاتیارو میخواستم وقتی رفتیم خونه نشونشون بدم...هرچند مامان تو پلاستیکا سرک میکشید و سوپرایزی بودنشون رو خراب میکرد!
ما و شهاب باهم رسیدیم...وقتی پامو گذاشتم تو، شهرزاد پرید تو بغلم!!! دل منم براش تنگ شده بود ولی نه تا این حد!
من ـ وای سلام خوشگله!
شهرزاد ـ سلام رزی! خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده بود!
از اونطرف هم امین اومد و با خنده گفت:
ـ بـع آجی کوچیکه اومد!
به شوخی گفتم:
ـ چطوری گوسی چون ؟!
به خاطر این بعی که گفت این لقبو بهش دادم که هم من خندیدم هم شهرزاد! ولی امین چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود از خنده پخش زمین شم! نمردیمو چشم غره مردارو هم دیدیم! بعد از روبوسی با اونا، رفتم سمت خاله و محکم بغلش کردم! دلم براش تنگ شده بود! خاله هم آبیاریم کرد کلا با این بوسیدنش!!! با شوهر خاله امم دست دادم و خیلی پدرونه پیشونی امو بوسید! درواقع میشد پدر شوهرم! وای چه باحال!
بعد از اینکه رفتم حموم و خستگی در کردم، با شهاب سوغاتیارو دادیم به صاحباشون! همه خوششون اومد ولی باز این امین پارازیت اومد:
ـ رزیتا اینم سلیقه اس تو داری؟
مامان لبشو گاز گرفت و گفت:
ـ زشته! ادم با خواهرش اینطوری صحبت میکنه؟!
من ـ خیلی هم دلت بخواد! ادکلن به این خوبی! از بویی که میدی بهتره!
همه خندیدن و امین فقط به لبخندی اکتفا کرد و اومد جلو و به زور منو بوس کرد! میدونست خوشم نمیاد از این جور بوسه ها چون همچین بوس میکرد لپت کنده میشد!
اون شب تازه فهمیدم چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود! اینقدر دور و برم تو مشهد شلوغ بود که یادم رفته بود باید دلتنگ هم بشم!!! خاک تو سرم واقعا!
شهرزاد یکم پکر بود...وقتی اونطوری محکم بغلم کرد حتما دلش برام تنگ شده بود! و الانم که پکره پس نیاز به یه همصحبت خوب داره! کی بهتر از من؟! (تو نگی کی بگه؟)...
تو همین فکرا بودم که خاله گفت:
ـ رزیتا، چرا غذا نمیخوری؟!
من ـ چرا میخورم!
خاله رو به شهاب کرد و گفت:
ـ چرا مواظب این دختر نبودی؟! نگاهش کن چه لاغر شده؟!
با چشمای از حدقه دراومده به خاله نگاه کردم و گفتم:
ـ خاله شهاب بیچاره چیکاره اس؟! بعدشم اونجا اینقدر غذا خوردیم من فکر کنم دو کیلو چاق شدم! کجام لاغر شده؟! شما هم که فقط پیازداغشو زیاد میکنید!
شهاب ـ راست میگه دیگه! تازه من که اونجا فقط یه چشمم به رزیتا بود گم نشه!
من ـ لازم نکرده بود که مواظب من باشید! بچه که نیستم!
شهاب لبخندی زد و گفت:
ـ بله دیدم!
با حرص به بشقابم زل زدم که همه خندیدن و امین گفت:
ـ رزیتا وقتی بلد نیستی جواب بدی حرف نزن!
من ـ خفه!
امین ـ حیف اینجا جاش نیست!
دیگه چیزی بهش نگفتم... بعد از اینکه شام تموم شد و کمکشون کردم واسه جمع کردن میز، رفتم بالا پیش شهرزاد!
شهرزاد داشتجزوه به دست تو اتاق راه میرفت...متوجه ورود من نشد! اهمی کردم که سرشو از رو جزوه بلند کرد و با لبخند نشست رو تخت و اشاره کرد که بشینم کنارش...
من ـ خب خوبی تو خوشگله؟!
شهرزاد ـ خوبم بلبل!
من ـ اوا! بلبل چرا؟!
شهرزاد ـ زیادی شیرین زبونی میکنی!
خندیدم و گفتم:
ـ شهرزاد؟!
شهرزاد ـ جونم؟!
من ـ خوبی؟!
شهرزاد خندید و گفت:ـ دیوونه شدیا! یه بار پرسیدی! گفتم که خوبم! من ـ نه...ببین....یه جورایی پکری! شهرزاد اهی کشید که جای اون سینه من سوخت! من ـ چه اهی میکشی! چته تو؟! شهرزاد ـ حالا که خودت فهمیدی...دیگه نمیتونم تحمل کنم خسته شدم... من ـ از چی؟ شهرزاد ـ از همه چی! از همه کس!
شهرزاد خندید و گفت:
ـ دیوونه شدیا! یه بار پرسیدی!!!گفتم که خوبم!
دستامو تو هم پیچوندم و با من و من گفتم:
ـ ولی نیستی! پکری!
شهرزاد چنان آهی کشید که قلب من آتیش گرفت! الهی بمیرم!
من ـ چه آهی میکشی! چته تو دختر؟!
شهرزاد ـ طولانیه...بیخیال!
من ـ میدونم میخوای به خودم بگی! من میشنوم بگو!
شهرزاد ـ درباره...امینه...
نیشم باز شد و گفتم:
ـ کلک! عاشق داداش من شدی؟! مبارکـــــه!
و بلند شدم و گونه اشو بوسیدم که لبخند تلخی زد و گفت:
ـ نه مبارک نیست!
لبخند رو لبم ماسید و گفتم:
ـ چرا؟!
شهرزاد ـ ببین من از خیلی وقت پیش...از خیلی خیلی وقت پیش امین رو میشناسم!
دهنم وا موند!
من ـ چطوری؟!
شهرزاد ـ رزیتا لطفا هیچی نگو خودم همه رو تعریف میکنم...
دیگه ساکت شدم تا ببینم چی میخواد بگه! کنجکاو بودم...خیلی بیش از حد!
شهرزاد
ـ اون موقع شاید همسن الان تو بودم یا شاید بیشتر!!! درواقع این ماجرای
چند سال پیشه...!!! زیادم دیرینه نیست!!! یه دختر درس خون و عادی بودم که
همه فکرش درسش بود! (نفس عمیقی کشید و انگار که میخواست بره سر اصل مطلب
شروع کرد!)... تابستون بود و از اونجایی که مامان من خیلی گیره، کلا
نمیذاشت با دوستام جایی برم! ولی دوستم هما اینقدر به مامان اصرار کرد که
راضی شد من با هما برم بیرون گردش... اولین باری که داداشت رو دیدم تو پارک
... بود! خب هیچی شاید خودت بدونی که ماهم شیطونی زیاد میکردیم مثه
خودتون! امین توجهش به گروه ما جلب شد! دروغه بگم که به امین بی تفاوت
بودم! بین دوستاش این امین از همشون سر تر بود و تو چشم تر بود! پاتوق ما
شده بود این پارکه! امین و دوستاش هم همیشه اونجا بودن...رفته رفته از
داداشت خوشم اومد! تا اون موقع نمیدونستم امین دوسال از من کوچیکتره! امین
چهره اش بیشتر از سنش نشون میده! رزیتا از اینا بگذریم! خلاصه امین اومد و
به من پیشنهاد دوستی داد...فهمیده بودم از من خوشش میاد! ولی وقتی فهمیدم
16 سالشه خورد تو پرم!!! ولی گفتم عیب نداره به سن و سال نیست که! ما
تقریبا یه سال باهم بودیم...امین پیشنهاد داد به مامانامون بگیم تا دردسر
نشه! رزیتا... به محض اینکه به مامانم گفتم با مخالفت شدیدی رو به رو شدم!
تو اون موقع سرت گرم سپهر بود وگرنه اگه دقت میکردی میدیدی مامانت و امین
خیلی باهم دعوا میکنن سر من! هیچ مامانی دوست نداره عروسش از پسرش بزرگتر
باشه خب!!!!همیشه همین بوده! رزیتا ما تا یه سال کنار اومدیم باهم ولی کم
کم دعواهامون شروع شد! رزی دو سال زیاده! وقتی سر امین غر میزدم حس میکرد
من خواهرشم! از نظرش من بیشتر نقش خواهرو داشتم تا عشقش! خب این خیلی بده!
حرفای مامانت رو امین تاثیر گذاشت و حرفای مامان من بیشتر!!! اینطوری ما
بهم زدیم! دو سال باهم بودیم و بهم زدیم! یه سال عاشق یه سال هم عشق هم
دعوا! افتضاح بود! مامانامون نمیدونن که من و امین همو میشناسیم! امینم هی
تیکه بار من میکنه! وای دلم براش تنگ شده! ولی من جای خواهرشم! رزیـــی!
شهرزاد
سرشو گذاشت رو پام و گریه کرد! فهمیدم هنوزم عاشقه امینه دلش براش تنگ شده
و با دیدنش داغ دلش تازه شده! الهی بمیرم! عشق شهرزاد عشقه نه عشق بچگونه
من به سپهر! من بدبخت فقط به فکر انتقام بودم! وای این امین چقدر عوضیه!
کثافت! مامان منو بگو!!! واییی! به طور کامل هنگ کرده بودم...! گذاشتم
شهرزاد کامل گریه اشو بکنه... ولی معلوم بود قشنگ امین هم شهرزاد رو دوست
داره! حالا معنی این فراراشو میفهمیدم! و این کم حرفیاشو... شهرزاد سرشو از
رو پاهام برداشت و گفت:
ـ ببخشید تورو هم ناراحت کردم!
من ـ ای جونم اشکال نداره تو تاج سر منی! ولی امین دوستت داره ها...
شهرزاد ـ نداره!خودش گفت!
من ـ زر مفت زده! ای وای ببخشید! منظورم اینه که الکی گفته! قشنگ تابلوئه دوستت داره!!!
شهرزاد لبخند تلخی زد و دیگه چیزی نگفت! منم ادامه ندادم...خدا همه رو عاقبت به خیر کنه! چه چیزا که تاحالا نشنیدم!!!
***
دو
روز دیگه عیده! این یه ماه تو یه چشم بهم زنی تموم شد! از اون روز تمام
رفتارای شهرزاد و امین رو زیر ذره بین قرار دادم...و هنوزم سر حرفم هستم که
امینم شهرزادو دوست داره!