شاه کلید 22
با احساس دستی روی شونه ام کاملا از خلوتم با خدا بیرون اومدم و با تعجب به آرمینا نگاه کردم:
ـ رزیتا چرا داری گریه میکنی؟!
دستی رو گونه ام کشیدم اشکامو پس زدم...واقعا داشتم گریه میکردم...اصلا تو حال خودم نبودم هیچ وقت با گریه چیزیو نخواستم! پس ببین چقدر شهاب برام عزیزه!
من ـ چیزی نیست دلم گرفته بود...
ارمینا از غالب شر وشیطونش بیرون اومد و گفت:
ـ الهی قربون دلت برم! چی شدی؟!
من ـ چیزی نیست اری!
اری میدونست تو همچین شرایطی اصلا حرف نمیزنم به خاطر همین از پیشم رفت تا راحت خلوت کنم...حرفای من تموم شده بود! فقط منتظر موافقت خدا بودم! اینبار واقعا توکل میکنم به خودش...میذارم هرچی صلاحمه بذاره جلوی پام...
اذان رو که گفتن نمازامونو خوندیم و بعد از حرم اومدیم بیرون...امیدوار بودم یه بار دیگه هم ببرنمون!
همون روز واسه خرید بردنمون! از بس که بچه ها اصرار داشتن واسه خریدن سوغاتی! مخصوصا که پنجشنبه ولنتاین بود دیگه هیچی! ولی من نمیتونستم برای شهاب چیزی بخرم! تا وقتی نفهمیدم دوسم داره یا نه بهش چیزی نمیگم...میدونم اگه پسم بزنه نابود میشم! عشق یه طرفه می ارزه به داغون شدن و نا امید شدن! حداقل تو عشق یه طرفه به خودت امید میدی! شاید روزی بفهمه!
بیخیال این افکار آزار دهنده شدم و رفتم پیش اعضای گروه خودم...کسل و بی حال راه میرفتم...بیشتر تو فکر بودم....دلم میخواست با شهاب قدم بزنم! ای ای ای! اقا شهاب ناجور بد عادتم کردی! به بودنت دارم کم کم عادت میکنم....خدایا شهاب نره که بره؟! وایـی! فکرش قلبمو فشرده میکنه! انگار که کسی قلبمو گرفته باشه و محکم فشارش بده...!
اروم اروم راه میرفتم...حس کردم یکی اومد کنارم...سرمو برنگردوندم بالاخره هرکی بود خودش به حرف میومد...یه لحظه از فکر اینکه شاید شهاب باشه سرمو بالا آوردم که با دیدن یه پسر غریبه سکته ناقص رو زدم و برگشتم!!!!
ـ خانومی چرا رنگت پرید؟!
با تعجب به دور و برم نگاه کردم! من کدوم گوری ام؟! وای من گم شدم! وایی! اگه کسی منو با این چلغوز ببینه دخلم اومده! وای شهاب!
سیل افکار منفی خیلی یهو به مغزم هجوم آوردن! از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم! شروع کردم به تند تند راه رفتن...پسره همینطوری دنبالم میومد...دلم میخواست با دمپایی ابری خیس بکوبم تو دهنش حالش جا بیادا مرتیکه...!
راه رفتن سریعم تبدیل به دویدن شده بود...صدای قدماشو میشنیدم که میومد دنبالم فکر کنم مخش عیب داره پسر بنده خدا! که یهو یکی بازومو گرفت...! قلبم از ترس وایساد ولی از حرص و ترس خیلی سریع برگشتم و چشامو بستم و زدم تو گوشش! دیدم بی حرکت مونده...چشمامو که باز کردم از تعجب دوتا دستامو گرفتم جلو دهنم و یه هیـــــن گنده گفتم:
ـ وایـــی! شهاب من معذرت میخوام...شهاب اون پسره دنبالم بود فکر کردم تو اونی زدمش ببخشید شهاب...! چیزیت که نشد؟!
شهاب ـ ماشالا دستتم سنگینه ها! نترس پسره تا منو دید در رفت! اشغال عوضی! از اون بالا دیدم اومده کنارت! تو چرا امروز هواست اینجا نیست؟!
هول شدم و گفتم:
ـ امم با منی؟! (ن پس با عمه اته!) چیزه...نمیدونم فکر کنم سرما خوردم! (که تو همین لحظه یه عطسه کردم که مهر تایید زد رو حرفم!!!)
شهاب ـ خب عزیزم الان این چیه پوشیدی؟! این سویی شرت دردی رو دوا نمیکنه که! باید کاپشن بپوشی! حیف که معلما اینجان وگرنه مال خودمو میدادم! مثه اینکه خیلی هم ازش خوشت میاد!
چشم غره ای بهش رفتم که خندید و گفت:
ـ بریم نامداری داره نگاهمون میکنه!
یهو زدم تو صورت خودم و گفتم:
ـ وای خدا مرگم بده نامداری هم دید پسررو؟!
شهاب ـ اره! بهش گفتم فکر کنم گم شدی! که دعوات نکنه! حالا اشکال نداره با من بیا تا بانگاهش ذوب نشدیم!
خندیدم و رفتیم طبقه بالا...نامداری هیچی بهم نگفت! یعنی واقعا اگه میگفت میموندم که چی باید جوابشو بدم! فکر کنم، یعنی خیلی کم فکر میکنم که میدونه من و شهاب نسبت فامیلی داریم زیاد گیر نمیده!
اون روز علاوه بر من، بعضی دیگه از بچه ها هم اومدن و با شهاب حرف میزدن! کلا شهاب عشق همه بچه ها بود! شام رو هم همونجا خوردیم و اومدیم خونه...بعد از تعویض لباسامون همه نشستیم تو حال و قرار شد به اتاق شهاب زنگ بزنیم! تلفن رو گذاشتیم وسطمون و نسیم که بینمون تُرک بود تلفن زد.... با لهجه ترکیش با شهاب حرف میزد و شهاب بدبختم نمیتونست تشخیص بده قطع میکرد! خنده ام گرفته بود اساسی همون وسط داشتم ریسه میرفتم که یهو صدای در خنده هامونو قطع کرد! به همه گفتم خودشونو جمع و جور کنن! از چشمی نگاه کردم ببینم کیه...وای ددم! شهابه! به بچه ها گفتم شهابه برن یه چی بپوشن...! خودمم شالی که اورده بودمو عجولانه انداختم سرم...درو باز کردم و گفتم:
ـ سلام! استاد کاری داشتید؟
شهاب سرکی تو کشید و گفت:
ـ این مسخره بازیا چیه؟!
من ـ کدوم مسخره بازی ببخشید؟
شهاب ـ این ترک بازیا!
خنده ام گرفته بود ولی گفتم:
ـ ببخشید؟!
شهاب که گیج شده بود گفت:
ـ مگه شما زنگ نزدید مزاحم شده بودید؟!
من ـ نه استاد ما میخواستیم بخوابیم...
شهاب با شک نگاهم کرد و زیر لب خداحافظی کرد و رفت...بعد از رفتنش به در تکیه دادم و خودمو سر دادم رو زمین و شروع کردم به خندیدن!
نسیمم همینطور که میخندید گفت:
ـ وای خدا میگه این ترک بازیا چیه؟!
همینطوری قهقهه میزدم...خیلی خوش گذشت اون روز واقعا عالی بود! عالی...!!!
دیگه موقع خواب بود...همه رفتن که بخوابن انگار کوه کنده بودن، هرکدوم یه ور ولو شدن!
خمیازه ای کشیدم و خواستم برم تو اتاق که تلفن زنگ خورد! مثه جت پریدم رو تلفن و برداشتم تا بچه ها بیدارنشن...!
من ـ بله؟!
صدای پر ابهت شهاب که تو گوشی پیچید ناخودآگاه ضربان قلبم رو بالا برد...اروم رو مبل کنار تلفن نشستم...
شهاب ـ سلام!
با تن صدای خیلی پایین گفتم:
ـ سلام! چرا زنگ زدی؟! اگه یکی دیگه برمیداشت چی؟!
شهاب
ـ دختر صداتون تا واحد ما پیچه! اون دوستِت نگار، داشت رد میشد بدبخت با
صدای خنده شما کلی ترسید! این حیدری هم کلی غر به جون من زد...!
من ـ واا؟! خب مگه ما حق نداریم بخندیم؟!
شهاب
ـ چرا خانوم! ولی حق سرکار گذاشتن ندارید! صداتون میومد فهمیدم کار شماست!
بیچاره حیدری کلی تعجب کرد...! واقعا اینکارا از شما بعیده!
من ـ ای بابا شهاب گیر پدربزرگی نده دیگه!
شهاب ـ باشه بابا دارم شوخی میکنم باهات...رزیتا؟!
من ـ چیه؟!
شهاب ـ دِ نشد!
از پشت تلفن پوفی کردم که صدای خنده شهاب در اومد...
من ـ بله؟!
شهاب ـ نوچ!
من ـ جانم؟!
شهاب حرفی نزد...
من ـ جونم؟!
شهاب اینقدر قشنگ خندید که ناخودآگاه رو لبای منم لبخند نشست...خنده هاشو دوست داشتم مردونه بود! جلف نبود...!!!
شهاب ـ هیچی...!
هم خنده ام گرفته بود هم حرصم در اومده بود!
من ـ اِ شهاب! بگو دیگه!
شهاب من و منی کرد و گفت:
ـ هیچی بابا میخواستم یکم سر به سرت بذارم! شب به خیر عزیزم خوب بخوابی...!
من ـتوهم همینطور شبت خوش!
و
خیلی اسلوموشن گوشی رو گذاشتم سرجاش...صداش تو گوشم پیچید...چه قشنگ بهم
گفت عزیزم! دلم میخواست بهش بگم شهاب اینقدر با احساسات من بازی نکن! کاش
میفهمید دوسش دارم...اونوقت شاید بس میکرد...یا شایدم بهم اعتراف
میکرد....همونجا سرمو بین دستام گرفتم و چشامو بستم...باید سعی کنم امیدوار
باشم...باید قوی باشم، باید ظرفیت نه شنیدن رو داشته باشم...! هرچند من
هیچ وقت هیچی بهش نمیگم....
***
امروز آخرین روز مشهد بود....دیگه
اتفاق خاصی بین من و شهاب نیوفتاد...نگاهای یاسمن رو وقتی من و شهاب کنار
هم حرکت میکردیم رو به طور واضح احساس میکردم...اون نباید چیزی میفهمید ولی
شهاب دیگه خیلی بیخیال بود...! باهم برای همه سوغاتی خریدیم...ولی خب
مجبور بودیم یکم از هم فاصله داشته باشیم تا کسی شک نکنه...! این اردو
واقعا چسبید! با اینکه پنهون کاری زیاد داشتیم ولی همین مخفی بازیا هیجان
سفر رو بیشتر می کرد! با شهاب جایی رفتن خودش آخر هیجانه!
داشتم برای خودم تو بازار چرخ میزدم که یاسمن اومد کنارم و با لبخند گفت:
ـ سلام رزی! خوبی؟
یهو
حرفای آرمینا و مهرناز تو سرم پیچید...میگفتن نباید بهش رو بدم و زیاد
باهاش راحت باشم...!!! برق نگاهش مهر تایید رو حرفای مهرناز و آرمینا بود!
یاد این آدمای خبیث تو داستانا افتادم! منو که میشناسید زود خنده ام
میگیره! یاسمن که خنده امو دید، با لبخند عمیق تری گفت:
ـ چیه چرا کم حرف شدی؟! دلت واسه آقاتون اینا تنگ شده؟!
و خودش هر هر خندید!
من ـ نه بابا کم حرف چیه! آقامون اینا کجا بود؟! بیخیال! تو خوبی؟
یاسمن ـ اره خوبم! چه جورم! راستی کلک...!(ابروهاشو چند بار بالا انداخت) این دانش فر خیلی دور و برت میپلکه ها...!!!
از این لحن و حرف صریحش جا خوردم و به من و من افتادم...
من ـ چی؟! نه بابا بیچاره با همه میپلکه! شایعه درست نکن!
یاسمن ـ شایعه چیه؟! خدایی بهت توجه داره ها!
زهر مار! به من چه که توجه داره! البته به من خیلی چه! ولی به این یاسمن چه ربطی داره؟!
من ـ غلط کرده! یاسمن اونجارو؟!
و دستشو کشیدم و بردمش سمت یه مغازه و از این گوسفند زبلا که شبیه خودش بود (!!!) نشونش دادم تا فکشو ببنده!
یاسمن ـ اه اینا چیه بابا! بیا بریم پیش دانش فر ، بیشتر خوش میگذره!
دندون
قروچه ای کردم و با حرص و تندی دستمو از دستش کشیدم بیرون...عصبانی شده
بودم...دیگه داشت شورشو در میاورد! مطمئنم این دختر مشکل داره...! خل و چل!
من ـ ولم کن! داری شورشو درمیاری با این دانش فر!
یاسمن لباشو جمع کرد و گفت:
ـ وا! چرا یهو منفجر شدی؟!
من ـ واسه اینکه داری عصبانی ام میکنی!
و
با ناراحتی از کنارش گذشتم...این جاسوسه سپهره! جاسوس سپهر! سپهر یه
چیزایی بهش گفته که این مثه بز منو زیر نظر گرفته و ول نمیکنه! هی دم به
دقیقه میاد میچسبه به من رزی خوبی، رزی خوبی؟! عین دیوونه ها زیر لب با
خودم غرغر میکردم و ادای یاسمنو در میاوردم! از کنار هرکی رد میشدم با تعجب
نگاهم میکردن! برام مهم نبود فقط دلم میخواست خودمو خالی کنم...اه! فقط
برم تهران...دارم براش...
ولی نه...! تا عید نمیبینمش! تو عید هم همه
خونه مادر بزرگ جمع میشیم! وای مادر بزرگ! الان حدود 4 سالی هست ندیدمش!!!
اوه! برم اونجا میکشتم! با کلی غرغر باید مواجه شم! تازه جلو اون به سپهرم
نمیتونم چیزی بگم! تازه بدتر از اون شهابو هم باید معرفی کنم و جلوش نقش
بازی کنم! نقش کوتاه نه! نقش بلند همچین بلند که شهابم باورش بشه!