شاه کلید 21
تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی نزدم اونم تو سکوت رانندگی میکرد...دلم میخواست مثل فیلما دستاشو که رو دنده اس بگیرم و فشار بدم و بهش بگم خیلی دوستت دارم! ولی این جوگیر بازیا به من نیومده! وقتی نزدیکای مدرسه شدیم، از ماشین پیاده شدم و از در کوچیکه وارد شدم....چمدونم خیلی سنگین بود و به زور حملش میکردم!وقتی وارد شدم انگار دنیارو بهم داده بودن خودمو ولو کردم رو صندلیایی که نزدیک در بود که خانم محسنی با تعجب نگاهم کرد! فهمیدم بهش سلام نکردم!
من ـ سلام خانم محسنی خسته نباشید!
خانم محسنی که حالا خوشحال شده بود گفت:
ـ ممنونم مامان!
کلا این بشر عادتش بود به همه بگه مامان!
چمدونمو به زور بردم تو حیاط و یه دور همه رو از نظر گذروندم که آه از نهادم بلند شد! یاسمنم تو این سفر با ماست! وقتی چشمش به من افتاد خواست بیاد طرفم که شکر خدا آرمینا اینا نجاتم دادن! نمیدونم چرا ولی از نزدیک بودن با یاسمن ترس به وجودم چنگ مینداخت! خب معلومه! کسی که یه روز قصد جونتو کرده باشه و بخواد باهات دوست باشه باعث ترست میشه!
بعد از سلام و احوال پرسی مفصل با دوستان ، خانم نامداری صدامون کرد تا یه سری تذکر راجع به اردو بده! با چشم دنبال شهاب میگشتم...دلم میخواست اتاق نزدیک اتاق ما باشه....ولی این غیر ممکن بود! هوا خنک بود ولی میگفتن مشهد سرده! امیدوارم که زیاد سرد نباشه چون از سرما خوشم نمیاد!
بعد از نیم ساعت علافی بالاخره سوار اتوبوس شدیم....از شانس بد من، شهاب تو اتوبوس شماره دو افتاد و ما تو اتوبوس شماره یک! و بدترش این بود که یاسمن هم اتوبوس شماره دو بود! مهرناز که فهمید دارم حرص میخورم و ناراحتم سعی کرد جو رو عوض کنه! ولی نمی شد، من شهابو میخواستم...
مهرناز ـ در هر حال من عاشقش شدم! نمیدونم چطوری!
با گیجی گفتم:
ـ عاشق کی؟!
که با یه پس گردنی از طرف مهرناز مواجه شدم!!!
مهرناز ـ من نیم ساعته اینجا دارم زر میزنم اونوقت ایشون میگه عاشق کی؟! تو هپروتیا!
نسیم ـ علیرضا رو میگه! دیشب باهاش بیرون رفته! مثه اینکه رابطشون داره جدی میشه!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ اووووف! مگه چند وقت میگذره؟! چقدر زود! بابا شما معرکه اید! یکی بیاد منو نجات بده از دست شه...
یهو پشیمون شدم! به جز مهرناز و آرمینا کسی نمیدونه شهاب تو زندگی من نقشی داره!
من ـ ازدست شهرزاد! کشت منو!
نسیم ـ شهرزاد کیه؟!
وایی بازم گند زدم!
من ـ اوم...دوست دختر...دوست دختر امینه!
نسیم دستاشو بهم کوبید و گفت:
ـ ایول بالاخره این داداش پاستوریزه ات یه تکونی به خودش داد!
من ـ خفه شو!
نسیم ـ ای بی ادب! حیف که اکبری اینجا نشسته وگرنه یه چی میگفتم که به درد سنت نمیخوره!
من ـ برو بابا!
چشمام به اتوبوسی بود که کنارمون بود...شهاب داشت با یکی از معلما حرف میزد...حرصم گرفت! من اینجا دارم از دلتنگی میمیرم اون داره با معلمه حرف میزنه! دلم میخواست دندونای خانوم صالحی رو تو دهنش خرد کنم! لامصب بیشعور! با معلم مردِ دم بخت صحبت میکنه! عوضی! تصمیم گرفتم بیخیال باشم و مثه بقیه خوش بگذرونم! پس با بچه ها همراهی میکردم و آهنگ میخوندم! آرمینا مسخره بازیش گل کرده بود...من و مهرناز از خنده غش کرده بودیم! نسیم و سارا هم مثه ما شکمشونو گرفته بودن و ریسه میرفتن! پارمیسم به آرمینا ملحق شده بود و با نگار اینا مسخره بازی درمیاورد و ادای معلمارو در میاوردن! ادای خانم اروانی رو هم درآوردن! برعکس همیشه اینبار اخم کردم...آرمینا و دوستامم چیزی نگفتن ولی بقیه که نمیدونستن! به کارشون ادامه میدادن و من حرص میخوردم!
بگذریم
از اینکه من تو اتوبوس چقدر حرص خوردم! وقتی رسیدیم به راه آهن شهابو دیدم
که داره میاد به سمتمون! نیشم شل شد ولی وقتی شهاب از کنار اکیپمون گذشت
لبخند رو لبم ماسید و مات و مبهوت به رفتن شهاب نگاه میکردم!!! یعنی چی؟!
من اینجا بوقم؟! مرتیکه عوضی رفته با خانم صالحی حرف میزنه! یکی بگه مگه
صالحی هم سن توئه مگه نکبت؟! حالا نه اینکه خودم خیلی همسنشم! شهاب از
اینکه حالمو گرفته بود لبخند پیروزمندانه ای زد که یه تای ابروم از تعجب
بالا رفت! مگه من چیکارش کردم که داره تلافی میکنه؟! آرمینا سقلمه ای بهم
زد و اونم با تعجب به شهاب اشاره کرد! واه! شوهرم دیوونه شده! سعی کردم بی
تفاوت باشم و این سفر رو به خودم زهر نکنم!تقریبا یه چهل و پنج دقیقه ای
اونجا علاف بودیم که وقتی صدامون کردن واسه سوار شدن انگار دنیارو بهمون
دادن!!! ما شیش نفر تو یه کوپه بودیم و شهاب و اقای حیدری هم که ماشالا به
جونش همیشه باهامون بود و من تازه فهمیدم که شوهر خانم اکبریه، تو یه کوپه
بودن!
تو کوپه ما فقط پارمیس و نسیم شلوغ میکردن و مهرناز و آرمینا باهم
حرف میزدن و سارا هم از شایان برای من میگفت! میخواست واسه ولنتاین یه
پیانوی کوچولو دکوری واسش بخره! تا اینجاشو فقط گوش دادم ولی از بقیه حرفاش
سر در نیاوردم چون فکرم پر کشید به سمت شهاب که الان داره چیکار میکنه!
اصلا من چیکار کردم که سزوار این رفتارشم؟! فقط شهاب خان من تورو یه گوشه
گیر بیارم! پدرتو درمیارم!
ناراحت و مغموم یه گوشه نشسته بودم و تظاهر میکردم دارم به حرفای سارا گوش میدم که یهو دیدم همه ساکت شدن...!
سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
ـ چیه؟!
مهرناز ـ در میزنن!
من ـ خب چیکار کنم؟!
مهرناز ـ باز کن!
من ـ چرا من؟!
مهرناز ـ خب ما خجالت میکشیم! شاید از این برادرا باشن!
خنده ام گرفت و بلند گفتم :
ـ کیـــــه؟!
نسیم و سارا داشتن ریز ریز میخندیدن که مهرناز گفت:
ـ خاک تو سرت مگه اینجا چاله میدونه صداتو ول میدی؟!
صدامو نازک کردم و گفتم:
ـ کیه؟!
اون کسی که پشت در بود خنده اش گرفته بود و اینو از تکون شونه هاش از پشت اون شیشه مات تشخیص میدادم!
قفل در کوپه رو باز کردم و دوباره پرسیدم:
ـ کیه؟!
اها پس از این اخویاس!
برادر که سعی میکرد جدی باشه گفت:
ـ براتون چایی آوردم! لطفاً بخورید ببرم!
و فلاسک چایی رو داد دستم و زود از اونجا دور شد! به بچه ها گفتم چایی میخورید که همه مخالفت کردن منم داد زدم:
ـ ولی ببخشید ما چایی نمیخوریم!
که یهو یکی از اون پشت مشتا داد زد:
ـ نمیشه شما باید همه چی بخورید!
بچه ها پشت من خنده اشون گرفته بود حالا منم کفری شده بودم و گفتم:
ـ ولی ما نمیخوریم بیاید ببرید لطفا میمیونه ها!
اقای اخوی ـ حالا بمونه میخورید!
ای تو روح حرف نشنفت!
تا درو با پام بستم همه بچه ها یهو زدن زیر خنده!
آرمینا ـ وای رزیتا خیلی باحال خیط شدی! وای خیلی باحال بود!
چایی رو گذاشتم رو میز و گفتم:
ـ زهر مار! هیچکی لب به اون چایی نمیزنه ها! مرتیکه عوضی! دستم خسته شد!
پارمیس ـ اووو! چقدر غر میزنی خب!
من ـ خب وایساده با من کل کل میکنه!
نسیم ـ بیخیال حالا! وای بچه ها پایه اید رفتیم هتل استاد رو اذیت کنیم؟!
من ـ نــــه! مگه کرم داری؟!
نسیم ـ وای حال میده رزی! خل و چل بازی درنیار!
من ـ میترسم بی جنبه بازی دربیاره بره به اکبری بگه!
آرمینا ـ یعنی اینقدر بی جنبه اس؟!
من ـ خب نه...ولی خدارو خوش نمیاد بابا ول کن!
نسیم ـ تو نیا خودم میکنم!
رگ غیرتم زد بالا و گفتم:
ـ باشه بابا چس نکن خودتو ، پایه اتم!
آرمینا خندید و با شیطنت نگام کرد که زیر لب گفتم:
ـ شات آپ پریز!
خندید و تخت بالاییشو باز کرد و رفت بالا...
من ـ کجا میری؟!
ارمینا گوشیشو در آورد و گفت:
ـ
برید گمشید مزاحم نشید فعلا با امیر کار دارم! اون درم قفل کنید بی زحمت!
زیر لب غرغری کردم و گفتم: ـ نوکر بابات... آرمینا یهو گفت: ـ رزیتا! سویی
شرتمو که رو صندلی افتاده بود رو پرت کردم سمتش و خورد تو صورتش که خنده اش
به هوا رفت و بقیه هم میخندیدن!
زیر لب غرغری کردم و گفتم:
ـ نوکر بابات...
که آرمینا سریع وسط حرفم پرید و گفت:
ـ رزیتاست!
کفری شدم و سویی شرتمو که رو صندلی افتاده بود رو پرت کردم که خورد تو صورتش و خنده اش به هوا رفت و بقیه هم خندیدن...!!!
من ـ امیره!
آرمینا ـ هوو...!
من ـ تو کلات!
نسیم ـ ای بی ادبیاتا! یادم باشه به خانم حمیدی بگم ادبیاتتون خیلی ضعیفه!
دوباره
همه خندیدیم و آرمینا هم به حرف زدن با اقاشون اینا مشغول شد! مثه اینکه
اینجا فقط من تنها بودم...! درحالی که شهاب تو کوپه بغلی بود! یه رمان از
تو کیفم برداشتم و برای اینکه حوصله ام سر نره شروع کردم به خوردن که
دوباره در زدن...همه مانتو مقنعه اشونو دراورده بودن...آرمینا موبایلشو
انداخت تو کیفشو من قفل درو باز کردم...خانم نامداری بود...
نامداری ـ بچه ها چاییاتونو نمیخورید؟
من ـ نه مرسی خانوم!
نامداری ـ پس بدین من ببرم!
سینی
رو دادم بهش و رفت! دوباره درو قفل کردم و آرمینا گوشیشو در اورد! خیلی
صحنه باحالی بود! یکم دیگه رمان خوندم که مهرناز شروع کرد به ضرب گرفتن رو
میز...
من ـ مهری چیکار میکنی؟
مهرناز ـ حوصله ام سر رفت! من اهنگ میزنم شما برقصید...!!!
نگاه عاقل اندسفیهی بهش انداختم و گفتم:
ـ عزیز دلم ، دلت هوای نامداری رو کرده؟!
مهرناز ـ اوووووف! بره بمیره ایشالا!
من ـ هیــــن! نگو! دلت میاد؟!
همه بچه ها یهو باهم گفتن:
ـ ایــش چندش!
چون میدونستم همه از نامداری بدشون میاد این بهترین راه واسه اذیتشون بود!
دوباره صدای در اومد...
مهرناز ـ اه لامصبا! رزیتا پاشو برو درو باز کن!
من ـ مگه من درباز کنم!؟
مهرناز ـ کم حرف بزن!
با
غرغر بلند شدم و بی مقدمه درو یهو باز کردم...فکر کردم نامداریه که با
دیدن اخوی جلوی در قلبم اومد تو شرتم و بدتر از اون شهاب که از کنار اخوی
رد شد و نگاه وحشتناکی به خاطر سرو وضعم بهم انداخت ، باعث شد قلبم اصلا
گیر کنه همونجا...!!!!!!!!!!! به خودم اومدم و سریع درو بستم...!
به پشتم که نگاه کردم بچه ها با چشمایی به گندگی نعلبکی زل زده بودن به من!
من ـ زهر مار! هی درو باز کن درو باز کن!
دوباره لای درو یکم باز کردم و فقط دستامو اوردم بیرون و گفتم:
ـ بفرمایید؟!
اخوی ـ سینی پذیراییتون لطفا!؟
مهرناز سینی رو داد به من که بدم به اخوی! وقتی دادم بهش سریع در و بستم و گفتم:
ـ الهی بمیرید!
پارمیس ـ لطف داری!
حالا اخوی به درک! الان شهاب راجع به من چی فکر میکنه؟! ای وای کاش قبلش میپرسیدم کیه!
وایی! گند زدم رفت! حالا شهاب خوب بلده تلافی کنه!
اونشب
اصلا نتونستم بخوابم! هم به خاطر تکونای قطار هم به خاطر شهاب! ای
بابا...مگه من از قصد اونکارو کردم؟! اه! چی میشد مانتو و مقنعه امو
درنمیاوردم! با اینکه نصف شب بود ولی هیشکی نخوابیده بود...!!!
توهمین فکرا بودم که دیگه کم کم چشام گرم شد و طولی نکشید که خوابم برد...
صبح
با تقه های شدیدی که به در میخورد از خواب پریدم! اینقدر خوابم میومد که
چشامو به زور باز نگه داشته بودم و خمیازه کشیدنم بند نمیومد! دیگه فکم درد
گرفته بود!مهرناز و ارمینا هم بلند شده بودن ولی بازم رو مبل ولو بودن!
صدای در زدن رو نروم بود... به زور به هیکلم تکونی دادم و درو باز
کردم...خانم نامداری نکبت بود! گفت وسایلمونو جمع کنیم بریم!
دوباره
شهابو دیدم که داشت رد میشد...اینبار حتی نگاهمم نکرد...از همون فاصله هم
میتونستم سرمای نگاهشو تشخیص بدم! وای...صالحی که از کنارش رد شد لبخند زد!
میدونستم میدونه که دارم میبینم! از لج من اینکارو کرد! وگرنه شهاب همچین
آدمی نیست! اصلا...شهاب همیشه اینطوری تلافی میکنه...
***
ـ بچه ها برید تو اتاقای خودتون...مهرناز بیا کلید رو بگیر برو...سرگروه ها بیاید کلید رو بگیرید!
مهرناز
رفت کلید رو گرفت و باهم رفتیم بالا...با چشم دنبال شهاب میگشتم ولی پیداش
نبود...دلم گرفته بود و میدونستم اگه یکم بیش از حد حرف بزنم بغضم سرباز
میکنه...دوباره داشتم میشدم همون موجود ضعیف که از عشق به این ذلت میوفته!
بیخیال این فکرا چمدونمو مثه لک لک به زور از پله ها بردم بالا...!!! اسانسور پر بود و منم حوصله صبر نداشتم!
وقتی
رسیدم به اتاقمون، اول از همه ولو شدم رو تخت...دلم گریه میخواست! باز دارم
شکننده میشم! به خودم اومدم و رو تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...اصلا
همین الان، همین لحظه میرم در اتاقشو میزنم و میکشمش یه گوشه و ازش سوال
میپرسم که چرا؟ چرا همچین میکنه؟! اصلا برام مهم نیست کسی ببینه! خیلی
ناگهانی و با خشم از تخت پایین اومدم و قبلش چمدونمو گذاشتم روش تا کسی این
تخت رو صاحب نشه! از اتاق خارج شدم و درو محکم کوبیدم بهم و به سوالای بچه
ها هم که کجا میری توجهی نکردم...
اتاق شهاب طبقه بالا بود...میدونستم
که دوباره شعار دادم! داشتم خدا خدا میکردم که فقط حیدری نباشه! اما وقتی
یادم اومد که حیدری شوهر اکبریه خیالم راحت شد که شهابتنهاست! ای جون ، ای
جون! وقتی رسیدم طبقه بالا سر دوراهی مونده بودم که کدوم اتاق شهابه! وقتی
کفشای یه زن رو پشت در دیدم خیالم راحت شد! در سمت چپ اتاق شهابه...چند دور
در زدم که بالاخره شهاب درو باز کرد...شهاب وحشت زده به من نگاهی انداخت و
بعد سرکی تو راهرو کشید و بازومو گرفت و کشوندم تو اتاق...
شهاب صداشو پایین آورد ولی لحنش هنوزم مثه فریاد بود!
شهاب ـ اینجا چیکار میکنی رزیتا؟! دیوونه شدی؟ اگه ببیننت بدبخت میشی!
چیزی نگفتم و با عصبانیت زل زدم تو چشمای مشکیش....
شهاب ـ چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟
من ـ وقتی دلیل این رفتارات رو توضیح دادی بهت میگم چرا اینطوری نگات میکنم!
شهاب ـ کدوم رفتار؟
من ـ از صبح تاحالا داری منو حرص میدی! ببخشید مگه من ارث باباتو خوردم اونطوری نگاهم میکنی؟!
شهاب دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:
ـ بهتره از خودت بپرسم! اون پسره کی بود که شمارتو بهش داده بودی؟!
چشام از حدقه زد بیرون! جــان؟! من کی شماره دادم؟! به کی؟ به کدوم پسر؟
من ـ راجع به چی حرف میزنی؟کدوم پسر؟ تو اصلا حواست به من بود؟ اصلا دیدی که برم طرف پسری؟
شهاب
ـ یعنی چی؟ اون پسررو مگه تو راه اهن ندیدی؟!همون پسر به اصطلاح خوشتیپه!
سوسوله! بهت اشاره کرد گفت این دختره اسمش چیه؟ منم نگفتم ، گفت تو شماره
دادی بهش! داره درباره ات تحقیق میکنه!
فکم افتاد زمین!
من ـ شهاب پسره دروغ میگه! شهاب خیلی خری!
شهاب ـ بی ادب! من...
من
ـ شهاب الکی من من نکن! خب شماره رو میدیدی! الکی تهمت زدی به من! رفتی با
خانوم صالحی که چی بشه؟! دختر خاله اتو تنها گذاشتی...حتی ازم نپرسیدی که
جریان چی هست....فقط رفتی....
پشیمونی کاملا تو صورتش معلوم بود...
شهاب
ـ من...راستش رزیتا پسره که اینو گفت واقعا عصبانی شدم...یعنی به هیچی فکر
نکردم مغزم کار نکرد فقط عصبانی شدم چون پسره طوری ازت تعریف میکرد که من
فکر کردم واقعا رفتی جلوش چندتا چرخ زدیو اومدی! یه کاغذم تو دستش بود هی
تکونش میداد! تو خودتو بذار جای من! از عصبانیت حتی به کاغذه هم نگاه
نکردم! دلم میخواست اول پسررو بکشم بعدش تورو!
ته دلم غنج رفت از غیرت شهاب! هیچ کس برای من غیرتی نشده بود! هیچ کس!
من ـ خب شهاب...من از تو انتظار نداشتم! کارت مثه لج و لجبازیای این بچه ها بود! حالا هم که چیزی نشده! ولی خب ناراحتم کردی...
شهاب ـ حالا این هیچی! اون چه سر و ریختی بود اومدی جلو اون یارو؟!
من ـ شهاب! من فکر کردم نامداریه! اذیت نکن دیگه!
شهاب پوفی کرد و گفت:
ـ
رزیتا معذرت میخوام! درک کن! منم غیرت دارم...گفتم که مغزم اون موقع یاری
نمیکرد...واقعا از خودم نا امید شدم که درباره ات همچین فکری کردم!
ببخشید...حالا چطوری از دلت دربیارم؟!
وای خدا...ای جونم! این شهابه؟ چه مهربون شده...وای خدایا منو بگیر!
من ـ نمیدونم...خب...
شهاب چند قدم نزدیک شد و گفت:
ـ نظرت درباره این چیه؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
ـ چی؟
شهاب با شیطنت زل زد تو چشام و گفت:
ـ این؟!
هر لحظه گیج تر میشدم! این چیه؟!
من ـ چـــی؟!
شهاب
با یه قدم خودشو به من نزدیک کرد و کمرمو گرفت...تازه فهمیدم این چیه!
داشت سرشو نزدیک صورتم میاورد و مثه دفعه قبل داشت نزدیک و نزدیک تر
میشد...اینبار دیگه نمیتونستم برم عقب...خیلی سریع سرشو آورد جلوی لبم که
تو عمل انجام شده قرارم بده که صدای در بلند شد! مثه اینایی که مچشونو
گرفته باشن جفتمون هول شدیم! همینطور اون کسی که پشت در بود در
میزد...بدبخت سر آورده بود! سریع از شهاب جدا شدم و یه دور کامل دور خونه
گشتم و اخرش پریدم تو بالکن تا قایم بشم!
شهاب درو باز کرد...صدای اقای حیدری اومد...هی وای من! لابد میخواد نیم ساعت اینجا بمونه!
خاک تو سرم! حالا چطوری فرار کنم؟! الان بچه ها نگران میشن! وایی! رزیتا خیلی خنگی ، دختره چلغوز!
چند
دقیقه اون تو مونده بودم...سردم شده بود...!!! حتی سویی شرتمم نپوشیده
بودم! سوز بدی هم میومد و از سرما دندونام بهم میخورد! ولی بازم باید تحمل
میکردم! اه! خیلی خنگم! حداقل میرفتم تو اتاقش! با حیدری که نمیرن تو
اتاق...صداهاشون نمیومد ولی من از پشت شیشه دید میزدمشون! ولی چون پرده
داشت و حیدری هم حواسش نبود، نفهمید که من اینجام! ولی شهاب همش مراقب بود
حیدری نگاهش نیوفته این طرف یا یه وقت هوس سیگار نکنه و به بالکن نزدیک
نشه! همینطور راه میرفتم و دستامو به دهنم نزدیک میکردم و ها میکردم...دیگه
نمیتونستم وایسم! از طرفی دستشویی هم نرفته بودم و با وجود سرما دستشویی
ام گرفته بود! یعنی دلم میخواست خودمو از همینجا پرت کنم پایین! باز راه
رفتم ولی گرم نمیشدم هوای مشهد بیشتر از اونچه که فکرشو میکردم سرد بود!!!
دقیقا
حدود 45 دقیقه صبر کردم...!!! شهاب در بالکنو باز کرد! من که دیگه از سرما
منجمد شده بودم با باز شدن در خودمو ولو کردم تو بغل شهاب...دندونام
همینطوری بهم میخورد خیلی وضع خرابی بود! یه سرما خوردگی مشتی رو شاخش بود!
شهاب کشون کشون منو برد سمت مبل...
شهاب دستشو گذاشت رو گونه امو گفت:
ـ وای رزیتا چرا اینقدر یخی؟! دختر این چه کاری بود؟! بالکنم شد جا؟!
نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم و همینطور که از سرما میلرزیدم گفتم:
ـ تقصیر خودت بود! هولم کردی منم پریدم تو بالکن!
شهاب
خندید و رفت تو اتاق و چند ثانیه بعد با کاپشن گرم خودش اومد...ای جون ،
ای جون این سرما خوردگی خوردن داره!!!!!!!!!! شهاب کاپشنشو شخصاً خودش کرد
تنم و برام چایی آورد! بچم کدبانوییه واسه خودش! دستامو حلقه کردم دور
لیوان چایی تا گرماش به دستام هم سرایت کنه ولی نکرد که نکرد!!! هم خنده ام
گرفته بود هم ذوق کرده بودم از این همه توجه شهاب...!!! دلم نمیخواست اصلا
از اونجا برم بیرون...هنوز سرما از تنم بیرون نرفته بود به خاطر همین
کاپشن رو بیشتر به خودم چسبوندم! به خاطر گرمای کاپشن و بخاری که شهاب روشن
کرده بود چشام داشت گرم میشد ولی هنوز سرد سرد بودم که شهاب گفت:
ـ میخوای بغلت کنم گرمت شه؟!
لای یکی از چشمامو مثه جغد باز کردم و به شهاب که صورتش جلو صورتم بود نگاه کردم...اخمی کردم و برخلاف میلم گفتم:
ـ نه خیر لازم نکر....
ولی
شهاب کار خودشو کرد و مچ دو دستمو با یه دستش گرفت و قشنگ تو بغلش جا
گرفتم...مثه یه بچه که میچسبه به بغل مامانش منم چسبیده بودم به شهاب و
همینطور نفسای عمیق میکشیدم....دور از چشم شهاب یه لبخند زدم و زود جمعش
کردم که نبینه....یکم خجالت میکشیدم به خاطر همین سعی کردم ازش دور بشم که
منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:
ـ اه رزیتا یه دقیقه اروم بگیر...! نترس نمیخورمت میخوام فقط گرم شی!
دستشو
از دور مچم جدا کرد و انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد...تعجب کردم ولی با
خودم گفتم شاید اینم یکی از اصول گرم کردنه! یکم که گذشت دیدم بچم اصلا
تکون نمیخوره! سرمو از رو سینه اش بلند کردم و گفتم:
ـ شهاب تو گرمت نشد؟! من گرمم شدا...
شهاب ـ نه من خوبم! میخوای بری؟
دلم
نمیخواست از این آغوش گرم حتی یه لحظه هم جدا شم...گرمی بغل شهاب از صدتا
بخاری و چایی داغ هم بیشتر و لذت بخش تره!!! ولی با این حال از بغلش بیرون
اومدم و گفتم:
ـ اره دیگه باید برم! فقط یه سر گوشی آب بده بی زحمت ببین از برو بچ کسی اینجا نباشه!
تو
کاپشنشبرای بار آخر یه نفس عمیق کشیدم و درش آوردم...شهاب اشاره کرد که
کسی نیست... اروم اروم رفتم دم در و رو به شهاب با یه لبخند مکش مرگ ما
گفتم:
ـ دستت درد نکنه بابت چایی!
خنده اش گرفته بود ولی گفت:
ـ خواهش میکنم، وظیفه ام بود!
لبخندی زدم و با احتیاط از اتاقش خارج شدم.... سریع رفتم دم در اتاق خودمون و چنددور زنگ زدم که ارمینا درو باز کرد...
با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت:
ـ کدوم گوری بودی تو؟! یه ساعته منتظر توییم!
من ـ خب...ام...رفته بودم پایین! اگه خیلی نگرانمید میتونستید بیاید!
ارمینا
که انگار باورش شده بود هیچی نگفت و رفت...نمیخواستم راجع به این قضیه حتی
به آرمینا هم چیزی بگم! تازه یادم اومد من دستشویی دارم! اینقدر از خودم
بی خود شده بودم که نیازای ضروریمم یادم رفته بود! حالا خوب شد الان یادم
اومد!!! با این فکرم یهو زدم زیر خنده که مهرناز گفت:
ـ بچه روانی شده! برای خودش جک میگه میخنده! خدا شفات بده!
پارمیس ـ الهی آمــین!
من ـ زهـــــرمار!
سریع رفتم دستشویی ولی این بچه ها کرمشون گرفته بود و یه بند در میزدن! اعصبام خرد شد و گفتم:
ـ عوضیای بیشعور چرا نمیذارید ادم یه ذره هم که شده حداقل تو این تالار اندیشه راحت باشه؟!
یهو صدای خنده همشون بلند شد و در زدناشونم شدید تر! دلم میخواست بگیرم بزنمشون! کثافتا! عاملای استکبار!!! حالا منم دارم براتون!
از
دستشویی که اومدم بیرون بازم همه خندیدن..کفری شدم ولی چیزی نگفتم...منم
پا به پاشون خندیدم که فکر کنن بیخیال شدم! چیز خاصی تو ذهنم نبود....
یه
فکر بهتری به ذهنم رسید... تو ساکم چندتا از این موجودات ترسناک داشتم!
سوسک و عقرب و اینا...تو تک تک وسایلای بچه ها یکی گذاشتم! بهشونم نگفته
بودم که میارم...اینا یادگاریای سپهرن! اره داداش!! حداقل اینا به درد
خورد!
رفتم مانتو و شلوار مدرسه امو پوشیدم چون قرار بود بریم بیرون....داشتم لباس تنم میکردم که جیغ یکی از بچه ها در اومد!
ـ ســــوسک!
خنده ام گرفته بود ولی برای اینکه نقش بازی کنم سریع اومدم بیرون و گفتم:
ـ چی شد؟!
پارمیس ـ یه سوسک اینجا بود...خودم دیدمش! نیست!
ایول! رفتم تو اتاق و سوسکمو که رو زمین افتاده بود برداشتم! گذاشتم تو جیبم و گفتم:
ـ حتما خیالاتی شدی سوسکی نبوده!
بچه
ها خندیدن و همه رفتیم پایین! حالا باید منتظر تک تک بچه ها باشم و ببینم
که چطوری جیغ میزنن و من میخندم! ای که چقدر من پلیدم!!!هاهاهاها!