شاه کلید 20
ـ مطمئنی؟!
از این جذبه ای که تو صداش بود آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
ـ آره!
شهاب خواست حرفی بزنه که با اومدن آرمینا و مهرناز ازم فاصله گرفت و گفت:
ـ بعدا نشونت میدم مطمئنی یا نه!
یهو لرزم گرفت ولی بیخیال به آرمینا و مهرناز نگاه کردم...
مهرناز ـ سلام خانم دانش فر!
من ـ هان؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ خیلی شوتیا! مگه تو زن شهاب نیستی؟! میشی خانم دانش فر!
با خنده گفتم:
ـ حالا به جای پاچه خواری برین سر درستون تا ازتون نمره کم نکردم!
مهرناز یه پس گردنی بهم زد که نزدیک بود برم تو دیوار:
ـ خفه بابا! چه خودشم تحویل میگیره!
با اخم همینطور که گردنمو میمالیدم گفتم:
ـ وحشی این طرز زدنه؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ بهتر از این بلد نیستم!
خواستم حرفی بزنم که مهرناز گفت:
ـ وای بچه ها یه چیزی بگم؟!
با اشتیاق گفتم:
ـ بگو!
آرمینا ـ اره بگو ببینم چی میخوای بگی از صبح بی قراری میکنی!
مهرناز بشین بینیم بابای زیر لبی بهش گفت که خنده ام گرفت!
مهرناز ـ اون یارو علیرضا یادتونه؟!
من و آرمینا مثه این مونگولا زل زدیم بهم و سرمونو به چپ و راست تکون دادیم که یعنی نه!
مهرناز دستاشو به علامت خاک بر سرتون تکون داد و گفت:
ـ بابا همون دوست استاد! همون پسره!
بشکنی زدم و گفتم:
ـ آهـان! همون یارو...!
مهرناز ـ زهرمار! ترسیدم! نکبت! یارو چیه بیشعور! علیرضا همونیه که اون روز چشممو گرفته بود!
آرمینا یهو پقی زد زیر خنده که مهرناز خواست از اون پس گردنیارو معروفشو بزنه که آرمینا گفت:
ـ آی آی غلط کردم نزن!
خندیدم و گفتم:
ـ خب بعدش؟!
مهرناز دستشو گذاشت رو چونه اشو گفت:
ـ چی میخواستم بگم؟! آهان! داشتم میگفتم! اون روز بهش شماره امو دادم! خودش خواسته بود بعد تازه دیروز بهم زنگ زده! تقریبا یه ماه گذشته!
من ـ پس تو به خاطر این اینقدر خوشحالی؟!
مهرناز ـ آره دیگه! نمیدونی که! مگه ندیدیش؟!
من ـ چرا ! اره خب پسر خوبی هم هست! مهرناز سعی کن تورش کنی!
مهرناز چشمکی زد و گفت:
ـ خیالت تخت!
یکی محکم زدم تو بازوشو وگفتم:
ـ خاک عالم مثبتمونم منفی شد!
اون روزم مثه روزای دیگه با مسخره بازی گذروندیم! یاسمن از دور منو زیر نظر داشت و وقتی میدید نگاهش میکنم بهم لبخند میزد! خدا به داد برسه چون یاسمنم تو این اردو هست!
زنگ آخر دیگه واقعا جلوی خودمو گرفته بودم تا نخوابم! وقتی زنگ خورد مثه جت از کلاس خارج شدم و از بوفه پنج شیش تا الوچه خریدم چون حسابی هوس کرده بودم! واسه مهرناز و آرمینا رو هم دادم بهشون... سوار سرویس که شدیم میخواستم یکم بخوابم ولی مهرناز مخمونو با این علیرضا خان خورد!
وقتی رسیدم خونه هیچ کس خونه نبود...با بیحالی کیفمو پرت کردم یه گوشه و نشستم رو اُپن...مقنعه امو در آوردم و پرت کردم رو کیفم! ولی از این شلختگی ام کلافه تر شدم و با خودم گفتم:
ـ به تو استراحت نیومده! رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و دوباره با الوچه ها اومدم پایین! اضافه هارو گذاشتم تو کشو و خودم نشستم رو اُپن (جایی که ارادت خاصی بهش دارم همیشه!) شروع کردم به خوردن...!!! نگاهی به کنارم انداختم که با دیدن کیفم آه از نهادم بلند شد! دوباره یادم رفت این کیفو بردارم! بیخیالش شدم و از توش دفتر فیزیکو برداشتم تا ببینم واسه فردا چیکار داریم...همینطور که میخوردم وفیزیک میخوندم که با صدای شهاب که از کنار گوشم اومد هول شدم:
ـ اینجا هم جای درس خوندنه؟!
نزدیک بود از رو اُپن بیوفتم که اگه شهاب دستشو دور کمرم حلقه نکرده بود میوفتادم! با چشمای گرد شده نگاهش میکردم! این چطوری اومد تو؟! دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:
ـ وای شهاب ترسوندیم تو چطوری اومدی تو؟!
کلیدشو جلو چشام به حرکت در آورد و گفت:
ـ اینطوری! سوال بعدی؟
و به کتاب اشاره کرد! یهو نگاهش رفت رو دست من و گفت:
ـ منم میخوام!
من ـ چی؟!
شهاب ـ الوچه!
خندیدم و گفتم:
ـ تو کشو هست خب برو بردار!
شهاب همینطور به آلوچه من خیره مونده بود!
شهاب ـ همینو میخوام!این خوشمزه به نظر میاد!
با تعجب گفتم:
ـ ولی این دهنیه! بعدشم این دستاتو از دور کمرم بردار!
شهاب دستاشو از روکمرم برداشت و تو یه حرکت آلوچه رو از دستم قاپید...خندیدم و از رو اُپن پریدم پایین و گفتم:
ـ حق نداری بهش لب بزنی!
شهاب دوباره چشمکی بهم زد و گفت:
ـ مطمئنی؟!
با خنده گفتم:
ـ آره مطمئنم!
به سمتش رفتم و خواستم آلوچه رو از دستش بگیرم که دستاشو برد بالا! منم رو انگشتای پام وایسادم تا قدم بهش برسه ولی ماشالا از زرافه خودمون (سپهر) هم بلند تر بود! با خنده دستمو بلند کردم تا الوچه رو بگیرم ولی نتونستم! دست از پا دراز تر به شهاب نگاه کردم که خندید و دقیقا از همون وری که من از آلوچه خورده بودم ، خورد! همینطور مات و مبهوت بهش خیره شده بودم که گفت:
ـ میخوری؟!
خندیدم و با یه لحن بامزه گفتم:
ـ نه خیلی مرسی!
ولی خواستم با یه حرکت غافلگیرانه آلوچه امو ازش پس بگیرم ولی شهاب از من زرنگ تر بود و آلوچه رو دوباره برد بالا که اینبار چسبیدم بهش! شهابم نامردی نکرد و مثه قبل دوباره کمرمو گرفت و فشار داد تا دستم به آلوچه نرسه!
شهاب ـ هرچی هم زور بزنی نمیتونی اونو بگیری!
من ـ مطمئنی؟!
شهاب لبخند قشنگی زد و گفت:
ـ آره مطمئنم!
اینبار به جای آلوچه خیره شدم به چشمای شهاب...دوباره داشتم تو شب چشماش غرق میشدم، درست مثل بار اول...دست شهاب که تا اون لحظه بالا مونده بود اومد پایین...دستشو رو سمت راست کمرم حس کردم...همیشه فکر میکردم فقط تو چشمای رنگی میتونی غرق شی! افکار بچگونه ای داشتم! ولی اینبار من داشتم تو شب غرق میشدم...حس میکردم چشمای شهاب داره نزدیک میشه...اینقدر نزدیک که حتی نفساشو هم روی پوست صورتم حس میکردم...نفسمو حبس کردم ، دیگه تاب خیره شدن تو چشماشو نداشتم ، سرمو انداختم پایین که نگاهم رو لبای نیمه باز شهاب زوم شد! حس کردم نفس کم آوردم نفسمو با پوف دادم بیرون و فشار دستای شهاب رو کمرم زیاد شد و اینقدر به شهاب نزدیک شده بودم که اگه یه حرکت کوچیک میکردم لبام رو لبای شهاب قرار میگرفت....بلاتکلیف مونده بودم که گرمی لباشو رو لبام حس کردم...اینقدر گر گرفتم که حرارت از تمام بدنم میزد بیرون!!!مغزم قفل کرده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم! دروغه اگه بگم دلم میخواست ازش فاصله بگیرم!
ولی با صدای چرخش کلید مغزم شروع به فعالیت کرد و با دستم سینه شهابو فشار دادم و ازش دور شدم و رفتم سمت یخچال!!!(جا قحط بود؟!)
در یخچالو باز کردم و سرمو بردم توش تا از حرارت صورتم کم بشه! وای خدای من...با اینکه این بوسه حتی 3 ثانیه بیشتر طول نکشید ولی برای من به قدری لذت بخش بود که نمیتونم توصیفش کنم! قلبم از شدت هیجان انگار وایساده بود!!!!! تاحالا اینقدر هول نشده بودم...!
مامان ـ رزیتا! تو یخچال چیکار میکنی نیم ساعته؟!
با صدای مامان هول شدم و خواستم سرمو بیارم بیرون که محکم خورد به طبقه بالای یخچال و کلی درد گرفت! آخ یواشی گفتم و همینطور که سرمو میمالیدم جواب دادم:
ـ سلام مامان! ببخشید حواسم پرت شد یادم رفت چی میخواستم!
چشمم به آب افتاد و گفتم:
ـ آهان...! آب میخواستم!
وبطری آب مخصوص خودمو برداشتم و همون یه ذره ای که تهش بود رو یه نفس سر کشیدم...
سریع در یخچال رو بستم و رفتم سمت مامان و بوسه سرسری به گونه مامان زدم و بی حرف و به سرعت از کنار شهاب رد شدم...وای اینقدر هیجان زده بودم که حتی یادم رفته بود نفس بکشم! چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم که عطر شهاب مشاممو پر کرد! مثه اینکه با عطر دوش گرفته بود!
وارد اتاق که شدم خودمو محکم پرت کردم رو تخت! دلم میخواست از شدت خوشی جیغ بزنم!
ولی با نا امیدی هیجان رو تو خودم خفه کردم و به سقف خیره شدم و باز رفتم تو فکر...
رزیتا بوسه تو با عشق بود مال شهاب چی؟! رزیتا چرا عقب نکشیدی؟! با خودت فکر نکردی اینم مثه سپهر؟! رزیتا داری خودتو ارزون میفروشی!
از رو تخت بلند شدم و سرمو گرفتم بین دستام...این وجدان بازم پیداش شد! معلوم نیست اون موقع کدوم گوری بوده!
من هنگ کرده بودم، من عاشق شهابم، من محرمشم!!! خدایا چی دارم میگم؟! وای اینارو ول کن! حالا منچطوری جلوی شهاب رژه برم؟!
وقتی بهش فکرم میکنم قلبم تند تند میتپه! ولی....وای من چطوری به شهاب بگم...جریان سپهر...اگه بفهمه شاید از من بدش بیاد!
دوباره
مثه این دیوونه های تیمارستانی خودمو پرت کردم رو تخت! نمیدونم چرا ولی
دلم خیلی گرفته بود....دوباره خاطراتم با سپهر داشت جون میگرفت! باید امروز
عقب میکشیدم! باید زودتر سینه شهابو فشار میدادم و از آغوشش میومدم بیرون!
این یعنی پس زدن...وای من نمیتونم شهابمو پس بزنم...با یه بوسه که شهاب
مال من نمیشه! من قلبشو میخوام...خدایا...دلم میخواست بنای گریه بذارم و
امروز هرچی تو دلم هست رو خالی کنم! ولی نمیتونم...باوجود شهرزاد ، شهاب،
مامان ، بابا....در و قفل کنم نگرانم میشن! من که الان باید خوشحال باشم؟!
پس چرا اینطوری شدم؟! کاش سپهری وجود نداشت هیچ وقت! کاش چشمامو بیشتر باز
میکردم...کاش میدونستم شهاب چه حسی نسبت به من داره! میتونم بهش اعتماد
کنم؟! من به سپهر اعتماد کردم...ولی اون خردم کرد....به شهاب نمیاد دختر
باز باشه...! یعنی اصلا نمیاد....برعکس سپهر که صفتش بود! سپهر دختر باز!
دوباره
صدای وجدانم بلند شد" تو حق نداری شهاب رو با سپهر مقایسه کنی! تو واقعا
یه مرد واقعی رو با یه پسر بچه مقایسه میکنی که حتی بلد نیست شلوارشو بکشه
بالا؟! حالا اتفاقیه که افتاده!رزیتا خودتو جمع کن، نباید کز کنی یه گوشه و
زانوی غم بغل بگیری..."
خب پس چیکار کنم؟
وجدان"الان پا میشی میری
حموم، دیگه هم با من حرف نمیزنیا مردم فکر میکنن خل و چل شدی!!! بعدش خیلی
شیک میری میشینی تو سالن انگار نه انگار اتفاقی افتاده!"
نه نه نه! چطور میتونم وانمود کنم؟!
"چطور جلوی سپهر خجالت نمیکشیدی؟!"
اینبار
از شدت عصبانیت گر گرفتم...من اینقدرم دختر ولی نیستم برم بشینم پیش شهاب!
پس حیام کجا رفته؟!شاید بهم محرم باشیم ولی کسی نگفته حق دارید همچین غلطی
کنید! ولی فعلا بهتره جلو شهاب آفتابی نشم معلوم نیست چه فکری راجع بهم
میکنه....
اینقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره خسته شدم و رفتم حموم...
بعد
از حموم رفتم سر درسام...بالاخره باید خودمو با یه چیزی سرگرم
میکردم...!ولی خداشاهده اون صحنه از جلو چشام کنار نمیرفت! چشمای مشکی
شهاب....و غرق شدن خاکستر چشمام تو اون چشمای به رنگ شب! وای طوسی و مشکی!
چه قشنگ!
خاک بر سرت رزیتا الان باید درس بخونی این چیزا چیه هی بهش فکر میکنی؟! دیوونه!
دم
به دقیقه به ساعت نگاه میکردم، یه نگاه به کتاب یه نگاه به ساعت....دلم
میخواست برم بیرون، خیلی وقت بود دیگه مثه قدیم اشتیاقی برایحبس شدن
نداشتم! الان که شهابو دارم حبس شدن بی معنیه برام....
بالاخره بعد از
کلی انتظار در اتاقو باز کردم و خیلی متین رفتم تو آشپزخونه پیش
مامان...داشت ظرف میشست...غرق کارش بود و هر ازگاهی با پشت دستش عرقای
نداشته اشو پاک میکرد!!! هروقت خسته بود این حرکت رو انجام میداد...سلامی
کردم که با لبخند جوابمو داد...رفتم کمکش...با کلی اصرار وادارش کردم که
بره استراحت کنه...خیلی مضطرب بودم و با چشم دنبال شهاب میگشتم...وقتی صدای
قدمای کسی رو شنیدم چشمامو رو ظرفا متوقف کردم و وانمود کردم دارم سخت کار
میکنم! صدا داشت بهم نزدیک تر میشد...نفسم حبس شده بود....از رو به رو شدن
دوباره با شهاب قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن...صدای قدما تند تر شد و
بالاخره....
این دستای خاله بود که خیلی نرم دور کمرم قرار گرفت...آهی کشیدم که خاله گونه امو بوسید و گفت:
ـ خسته شدی؟!
من ـ نه خاله مگه کوه کندم؟!بالاخره باید یاد بگیرم!
خاله با دو انگشتش زد رو میز و گفت:
ـ زنم به تخته عروسم چشم نخوره!تو که ماشالا کدبانویی هستی واسه خودت!
خیلی دلم میخواست از اون نگاهای عاقل اندرسفیهانه بهش بندازم بگم خودتو دست بنداز ولی فقط به لبخند ملیحی اکتفا کردم و گفتم:
ـ شرمنده میکنید خاله! من که انگشت کوچیکه شما و مامانم نیستم!
خاله خندید و گفت:
ـ یاد میگیری خاله!
خاله چشمکی بهم زد و گفت:
ـ دوست داری اولین غذایی که میپزی چی باشه؟!
نگاهمو به ظرفا دوختم و شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ نمیدونم!
خاله ـ میدونی اولین غذایی که باید درست کنی چیه؟!
با خنده گفتم:
ـ چیه؟!
خاله صداشو پایین آورد و گفت:
ـ قورمه سبزی!
دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم و زدم زیر خنده که گفت:
ـ نخند! خودم یادت میدم! میدونی چرا؟!
من ـ چرا؟!
خاله ـ چون شهاب عاشق قورمه سبزیه! شب عروسیتون که هیچی ولی اون روز براش قورمه سبزی درست کن!
اینقدر از این حرف خاله شوکه شده بودم که ظرفی که تو دستم بود محکم خورد تو سینک و نزدیک بود بشکنه که سفت گرفتمش!
من ـ چــــی؟!
خاله قهقهه ای زد و بی توجه به چشمای گرد شده من گفت:
ـ نترس یادت میدم!
من ـ ولی خاله...مثه اینکه شما این قضیه ازدواج رو جدی گرفتید؟!
خاله دستشو رو شونه ام گذاشت و همینطور که ماساژ میداد گفت:
ـ ساده ایا! شهاب از تو خوشش میاد! چرا جدی نگیرم؟!
با اینکه من از خدام بود و با این حرف خاله انگار بال درآورده بودم ولی گفتم:
ـ پس احساس من چی؟!
خاله نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و خیلی خودمونی و جوری که به دور از انتظار بود گفت:
ـ خیلی ببخشیدا! پس عمه من بود چسبیده بود به شهاب؟!
و ابروهاشو چند بار بالا داد...از شدت تعجب نمیدونستم تو افق محو شم یا آب شم برم تو زمین؟!
خاله که دید چشمای من قصد ندارن به حالت عادیشون برگردن گفت:
ـ
ببخشید دخالت کردم ولی من خواب بودم تو اومدی! بعد شهاب اومد خواستم سلام
کنم بهتون که دیدم سرتون گرمه ساکت شدم رفتم تو اتاق! وگرنه شما تنها
نبودید!
لبمو گزیدم و بدون حرف ظرف اخری رو هم شستم و خواستم برم که خاله گفت:
ـ خجالت بهت نمیادا رزیتا!
لبخند نیمه جونی زدم و خواستم برم بالا که خاله گفت:
ـ رزیتا پیش شوهرت بشین!
من ـ اما خاله....شاید شهاب خوشش نیاد!
خاله ـ تو هرکاری من میگم بکن!
مات و مبهوت سری تکون دادم و رفتم تو سالن و روی مبل کناریه شهاب نشستم! خاله با چشم و ابرو اشاره میکرد که برو پیش شهاب بشین! بالاخره خاله اس دیگه احترامش واجبه! ولی از اونجایی که یه نمه مغرورم از جام بلند شدم و رفتم سمت میز و یه نگاه به میوه ها انداختم که مثلا من با این میز کار دارم! بعدشم اومدم نشستم پیش شهاب که داشت روزنامه میخوند! به خاله نگاه کردم...خنده ام گرفته بود...همچین با لبخند نگاه میکرد انگار داره فیلم سینمایی نگاه میکنه!
شهاب وقتی دید من کنارش نشستم روزنامه رو گذاشت یه کنار و بهم نگاه کرد...خیلی زود رومو برگردوندم تا نگاهم به نگاهش نیوفته! حتی میتونم تشخیص بدم تو نگاهش شیطنت موج میزنه!
انگشتامو تو هم میپیچونم...خواستم بگم "چه خبر؟!" که همزمان با من شهابم گفت چه خبر؟!
حسابی خنده ام گرفته بود چون هیچ حرفی نداشتیم و حالا هم یهو یه بحثو پیش گرفتیم!
خواستم بگم تو بگو! ولی این تو بگوی منم با شهاب همزمان شد!
شهاب لبخند زد و گفت:
ـ هیچی خبری نیست! مشقاتو نوشتی؟!
با خجالت لبخندی زدم و گفتم:
ـ آره کارامو کردم استاد!
شهاب یه تای ابروش از تعجب بالا رفت و گفت:
ـ رزیتا تنت میخاره؟!
با تعجب بهش زل زدم و گفتم:
ـ نه من تازه حموم بودم!
با این حرفم پقی زد زیر خنده! از خنده های شهاب منم خنده ام گرفته بود...بین خنده گفتم:
ـ به چی میخندی؟!
شهاب ـ منظورم اینه که دلت کتک میخواد هی استاد استاد میکنیا!
نفس راحتی کشیدم از اینکه شهاب کلا اشاره ای به اون اتفاق نمیکنه! این کار منو راحت میکنه! هرچند شهاب به خاطر هوس اونکارو کرد! اگه به عشقش اعتراف نمیکنه پس چه معنی داره این بوسه؟! دوباره نگاهم رنگ غم به خودش گرفت...چقدر من بدبختم!
***
ـ رزیتا بدو دیـگه!
همینطور که زیر لب غر غر میکردم چمدونمو برداشتم و اول از همه از شوهر خاله ام خداحافظی کردم...بعدش بابامو یه ماچ آبدار کردم و بعد از اون خاله رو بغل کردم و صورتشو بوسه بارون کردم...! دلم برای همشون تنگ میشد! خیلی زیاد! از زیر قرآن رد شدم و مامانو با تمام وجود بغل کردم! مامان برای اینکه جو رو عوض کنه با خنده گفت:
ـ خجالت بکش دختر مگه میخوای بری سفر قندهار!
اینو درحالی گفت که اشک تو چشماش جمع شده بود! خب نگران بود! ولی این سفر فقط 5 روز بود!
به هرسختی بود ازشون دل کندم و دستمو تو دستای منتظر شهاب گذاشتم و با بسم الله از خونه خارج شدم...