شاه کلید 19
-اردو؟!
نسیم ـ آره اردو! پایه ای؟!
من ـ کجا، کی؟!
نسیم با هیجان دستاشو بهم کوبید و گفت:
ـ مشــــهد!!!
پــــــــــوف مشهد؟! تاحالا مشهد نرفتم!
من ـ چه جور جاییه؟!
نسیم
ـ نمیدونم تاحالا نرفتم! بیا بریم خوش میگذره! از طرف مدرسه است! پولشم200
تومن این حدوداس! ولی زیاد مطمئن نیستم بیا بریم بپرسیم!
وخیلی سریع
دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و اجازه ی اعتراض کردنو بهم نداد...!!!
میدونست اگه یه دقیقه دیگه هم معطل کنه قبول نمیکنم!!!
باهم رفتیم دم
میز خانم نامداری و دوتا رضایت نامه ازش گرفتیم...پول سفر 230 تومن بود و
قرار بود با قطار بریم...نمیدونستم برم یا نرم؟! تو دوراهی بودم چون تاحالا
یه بار بیشتر از طرف مدرسه اردو نرفته بودم...بهم خوش نگذشته بود! با وجود
یاسمن اصلا خوش نمیگذشت! ولی شاید ایندفعه با دوستای اصلیم خوش
بگذره!پیارسال با یه گروه از دخترای در پیتی رفتیم سفر که کوفتم شد! موبایل
برده بودم و یاسی لوم داده بود! اوووف حالا که یادش میوفتم میبینم چقدر
مزخرف بود! این همون یاسیه؟! مطمئناً که اینطور نیست! یاسی یه نقشه ای تو
اون کله اشه! و شاید این نقشه از سپهر سرچشمه بگیره! حتما سپهر میخواد زیر و
بم احساسات و زندگی منو بکشه بیرون! وای خدا نکنه به یاسمن گفته باشه که
من با شهاب نامزدم؟! وایی...خدا اگه یاسمن واقعا همون یاسمن چند سال پیش
باشه که آبرومو میبره! کاش شهاب به خانم اکبری جریان رو بگه! حداقل بگه
دختر خاله پسرخاله ایم!
با دستی که رو شونه ام حس کردم دست از فکر کردن
برداشتم و به کنارم نگاه کردم...یاسمن بود که با لبخند نگاهم میکرد....برای
یه لحظه قلبم اومد تو شرتم و برگشت سر جاش! یعنی سکته ناقصو زدم از بس که
شوکه شده بودم! اونم این جا خوردن منو دید و دستشو از رو شونه ام برداشت و
با لحن نگرانی پرسید:
ـ رزی حالت خوبه؟! ببخشید اصلا قصد ترسوندنت رو نداشتم!
همینطور که یه دستم رو قلبم بود نیمچه لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
ـ ببخشید من تو فکر بودم ترسیدم!
آرمینا
و سارا هم که تازه از راه رسیده بودن با تعجب به من و یاسی که با لبخند
داشتیم باهم حرف میزدیم نگاه کردن...نسیم هم دیگه نزدیک بود پس بیوفته!
کلا این نسیم زیاد پیاز داغ هر قضیه ای رو زیاد میکرد...یاسی متاقبلا به اوناهم لبخند گرمی زد و گفت:
ـ مثه اینکه بد موقع مزاحمت شدم دوستات از راه رسیدن!
با اینکه بدجور مزاحم بود ولی گفتم:
ـ نه اول کارتو بگو بعد برو عزیزم!
یاسی لباشو تر کرد و گفت:
ـ هیچی کاری نداشتم میخواستم بهت سر بزنم! بعدا باهم صحبت میکنیم!
و
بوسه ای به گونه ام زد و رفت! همینطور با چشام بدرقه اش میکردم...بی حرکت
سرجام وایساده بودم و دوباره نزدیک بود برم تو فکر که سارا بازومو گرفت و
به سمت خودش چرخوند...درحالی که به یاسی اشاره میکرد و یه تای ابروشو بالا
داده بود گفت:
ـ خبریه؟!
ابروهامو درهم کشیدم و گفتم:
ـ منظورت چیه؟!
سارا ـ از اون شب مهمونی خیلی باهاش گرم گرفتی! به طوری که دوستای اصلیت فراموشت شد!
طعنه ی این حرفش به قدری زیاد بود که چشام گرد شد!
من ـ سارا! من دیگه حوصله دعوا باهاشو ندارم! ولی نمیدونم چش شده! یکی ندونه فکر میکنه متحول شده! ولی خب من بهش شکاکم!
آرمینا هم دستشو گذاشت رو شونه سارا و گفت:
ـ بابا شکاک!
خواستم جوابشو بدم که پارمیس نفس زنون از پله ها پایین اومد...تو دستاش سه تا برگه بود!
به ما که رسید وایساد تا نفسش جا بیاد! بعد با هیجان خاص خودش گفت:
ـ مشهد میاین دیگه شما دوتا؟!
و به من و نسیم اشاره کرد که با سر جوابشو دادم...
رضایت نامه هارو به سارا و آرمینا هم داد و شروع کرد به برنامه ریزی واسه سفر! با خنده گفتم:
ـ پارمیس تند نرو! اصلا ببینیم خانواده ها اجازه میدن یا نه؟!
پارمیس ـ فکر کن مامان بابای تو نذارن!
من ـ اون که اره ولی بقیه چی؟!
سارا ـ مامان من که میذاره! بابامم کلا با کله میفرستتم تا یه نفس راحت از دستم بکشه!
خندیدم و بقیه هم رضایت خانواده اشونو اعلام کردن! خوشم میاد بچه هامون پایه ان!
داشتیم باهم حرف میزدیم که خانم نامداری با خط کش چند بار کوبید رو میز تا یعنی بریم سر کلاسامون!
امروزم با شهاب کلاس داشتیم...تا وارد کلاس شد همهمه خوابید و کلاس دوباره ساکت شد...ای جونم جذبه!
شهاب
پشت میزش نشست و دفتر کلاسیش رو دستش گرفت و نگاه سرسری بهش انداخت و یه
نگاه هم به بچه ها...میخواست درس بپرسه...بچه ها هم که از درس پرسیدن بیزار
بودن!!! به خاطر همین کیمیا یه بحث داغ انداخت وسط:
ـ استاد؟!
شهاب با کلافگی نگاهش کرد...میخواستم بهش بگم شهاب اونطوری نگاش نکن اون که نمیدونه تو خوشت نمیاد بهت بگن استاد!
شهاب ـ بله؟!
کیمیا با من و من گفت:
ـ استاد...شما اردو میاین؟!
شهاب به من نگاهی انداخت و گفت:
ـ اردو کجا؟!
کیمیا ـ مشهد!
انگار
با این حرف دکمه پلی (PLAY) فکای بچه هارو زده باشن، همه شروع کردن با
همدیگه حرف زدن و کلاس دوباره شلوغ شده بود که شهاب چند ضربه به میز زد تا
بچه ها ساکت بشن...
شهاب ـ فکر نکنم معلما بتونن بیان!
نگار از اون طرف کلاس گفت:
ـ چرا استاد میتونن برن! باید ثبت نام کنن!
با
این حرف حالا بچه ها شروع کردن به اصرار و التماس که استاد تورو خدا پاشین
بیاین مشهد! خنده ام گرفته بود آرمینا هم ریز ریز میخندید...
آرمینا ـ چقدر تو بی غیرتی!
من ـ خفه شو!
شهاب چند ضربه به میز زد تا دوباره بچه ها ساکت بشن...!!!
شهاب ـ خب کیا میرن مشهد؟!
تقریبا نصف کلاس دستشونو بالا کردن!
شهاب لبخندی زد و گفت:
ـ خوش بگذره!
کیمیا ـ استاد شماهم بیاید خوبه!
شهاب بدون حرف بلند شد و رفت پای تخته تا درسو شروع کنه و بچه ها دیگه حرف نزنن!
***
ـ اه خودتو لوس نکن دیگه شهاب!
شهاب با اخم گفت:
ـ نکنه انتظار داری با یه سری دختر دبیرستانی جوگیر و بی جنبه پاشم بیام مشهد؟!
همینطور که دستامو تو هوا تکون میدادم گفتم:
ـ خب چه عیبی داره؟! تو به اکبری بگو، (و یه چشمک بهش زدم و گفتم) اون مواظبته!
شهاب کوسن بغل دستشو برداشت و خواست بزنه تو سرم که دستامو بالا اوردم و همینطور که جلوشو گرفته بودم گفتم:
ـ اوا نزن! دلت میاد؟! پاندا کونگفو کار به این خوبی مواظبته!!!
شهاب خندید کوسنو گذاشت سر جاش و گفت:
ـ بی تربیت! میخوام ببینم جلو خود اکبری هم همینو میگی یا نه؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه من جلو اون موشم!
شهاب خندید و گفت:
ـ بحث بعدی!
ـ
خب باشه! ببین یه کاری میکنیم!!! من اول یه قضیه ای رو باهات درمیون
میذارم بعد درباره همین بحث اول میرم رو مخت! من میگم که بهتره تو بری به
اکبری جریان اینکه ما فامیلیم رو بگی...
شهاب حرفم رو قطع کرد و گفت:
ـ خسته نباشی واقعا! فکر کردی نمیدونه؟!
چشام از حدقه زد بیرون و گفتم:
ـ میدونه؟!
شهاب ـ اره بهش گفتم! همون روز که یاسی بلا سرت آورد به خانم اکبری گفتم! وگرنه فکر کردی میذاره خیلی راحت بهت نزدیک بشم؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ خب پس پاشو بیا مشهد!
شهاب ـ مگه به همین راحتیه؟!
من ـ معلومه! حتی بیشتر از راحت! تو فقط باید ثبت نام کنی!
شهاب ـ من خوشم نمیاد اینا هی میخوان بچسبن به من! تو چجور زنی هستی میذاری شوهرت بره میون این همه دختر جوگیر؟!
منم مثه خودش به شوخی جبهه گرفتم و گفتم:
ـ
تو چجور شوهری هستی میذاری زنت تنهایی بره تو یه شهر غریب؟! تک و تنها؟
وجدانت ناراحت نمیشه؟ نمیگی زنتو تو هوا میقاپن؟! (با این جیغ جیغام شهاب
نمیتونست جلو خنده اشو بگیره و میخندید) میخندی؟ بایدم بخندی! پسر همسایه
رو نگاه کن، نمیذاره زنش تنهایی تا دم کوچه بره! اونوقت تو داری زن جوونتو
میفرستی تنها بره مشهد!
شونه های شهاب تکون میخورد و میفهمیدم که داره میخنده ولی جلو خودشو میگیره که قهقهه نزنه!
شهاب با لحنی که خنده توش موج میزد گفت:
ـ خانومم حالا شما خون کثیفتو آلوده نکن واسه بچمون خوب نیست!
با این حرفش ، هرچند که شوخی بود گر گرفتم و لب پایینمو گزیدم و گفتم:
ـ ای بی حیا! جلو فک و فامیل زشته! خون خودتم آلوده اس!
شهاب خواست جوابمو بده که با صدای بابا از پشت سرم ساکت شد:
ـ خب شهاب جان رزیتا راست میگه توهم باهاش برو! از طرف مدرسه اس مدیر حواسش بهت هست!
شهاب لبخندی زد و گفت:
ـ
آخه عمو (همیشه به بابای من میگه عمو!!! منم به بابای اون میگم عمو!)
نمیشه شما که این دبیرستانیارو میشناسید، همشون سر و گوششون میجنبه، همه که
مثل رزیتا و آرمینا دختر خوبی نیستن که!
از این تعریفش نیشم باز شد و
با لبخند نگاهش کردم...رومو برگردوندم تا ببینم بابا چی میگه...ولی با
لبخند داشت حرفای شهابو تایید میکرد...برق تحسین رو برای اولین بار تو
چشمای بابا اونم رو شوهرم دیدم! شانس که نداریم شده حتی یه بار از این
نگاها به من بکنه؟!؟!هه!
خاله هم از اتاقش اومد بیرون و رو به شهاب گفت:
ـ
اوا مادر! شهاب بهونه بنی اسرائیلی نیار پسرم! با رزیتا برو دیگه! مگه
یادت نیست پیارسال اقای حیدری هم با بچه ها رفت اردو؟! تازه رفت تویه واگن
جدا! تو اگه بری خیالمون از بابت رزیتا راحتمیشه تر میشه!
شهاب کمی فکر کرد و گفت:
ـ حالا ببینم چی میشه!
با
این حرفش با لبخند بلند شدم و بوسه ای رو گونه خاله زدم و رفتم تو اتاقم
.... این حالا ببینم چی میشه ی شهاب یعنی باشه میام! با خوشحالی رفتم موبه
موی این قضیه رو برای شهرزاد تعریف کردم...اگه یکم دیگه ضایع بازی در ارم
مطمئنم میفهمه عاشق شهابم!
اون شب اینقدر هیجان داشتم که مخ بابا و
شوهر خاله و خاله ام رو خوردم! هی واسه خودم برنامه ریزی میکردم این شهابم
هیچی نمیگفت! مثلا میخواست بگه دارم فکر میکنم بیام یا نه! ولی من تنها
گیرش بیارم، از زیر زبونش میکشم بیرون که میاد یا نه!
تا قبل عید
میرفتیم ، بعدش برمی گشتیم! وقتی هم که برگردیم یه هفته بعدش عیده و مدرسه
تق و لقه! به خاطر همینه که همیشه عاشق آخر سالم! و جالبیش اینجاست که شروع
سال جدید کنار شهاب هستم و این تنها چیزیه که از ته قلبم خواستارشم!!!
برای
اولین بار امشب موقع شام خودم همه ظرفارو شستم و حسابی کمک مامانم کردم!
بالاخره باید یه جوری انرژی و شادیم رو تخلیه میکردم! بعد از شستن ظرفا
خواستم برم تو اتاق خودم که صدای خوش و بش کردن امین و شهاب باعث شد دم در
اتاقشون وایسم...! ادم فضولی نیستم باور کنید فقط کنجکاوم! چیزی جز پچ پچ
توجهمو جلب نکرد! به بحث امین و شهابم زیاد علاقه مند نبودم به خاطر همین
از در فاصله گرفتم و رفتم تو اتاق خودم...به موبایلم نگاه کردم...دیشب شهاب
بهم اس داد! باید اسمشو سیو کنم که مثه دیشب هنگ نکنم! انگشتمو روی اسمش
حرکت دادم...شهاب...چه ابهتی!!! دوباره رفتم اس ام اس شب قبلشو
بخونم...هرچند چیز خاصی نبود ولی خب برام لذت بخش بود که شهاب اول بهم اس
ام اس داد و حتی شماره امو کش رفته بود! نه تنها ناراحت نشدم، بلکه الان
واقعا خوشحالم! یادمه اولین سالی که سپهر موبایل خرید کلی از دستش کفری شدم
که بدون اجازه رفته سر گوشی من! ولی همیشه این من بودم که اول میرفتم
سراغش! هیچ وقت طعم اینکه کسی سراغمو بگیره رو تا امسال نچشیده
بودم...بهتره یکم باز تر فکر کنم! اگه شهاب چندسال قبل هم بود، ممکن بود
بازم بیاد طرفم؟؟! با این قیافه ای که من داشتم فکر نکنم! پس...نمیگم من
ظاهر بین نیستم،چرا من ظاهر بینم اما کاش شهاب ظاهر بین نبود! کاش میتونستم
ازش بپرسم نظرش درباره اون عکسم چی بوده؟! برام خیلی مهمه!چون تا جایی که
یادمه سپهر این عکس رو کلی مسخره میکرد!
سری تکون دادم و نشستم رو
تخت...سرمو بین دستام گرفتم و به در خیره شدم...کاش الان شهاب بیاد
تو...همیشه من میرم تو اتاقش...انگار روش نمیشه بیاد! چقدر این پسر
آقاست!برعکس سپهر که عین گاو سرشو مینداخت پایین و میومد تو اتاق!
چرا من اینطوری شدم؟! همش دارم سپهر رو با شهاب مقایسه میکنم! و تو این مقایسه شهاب همیشه برنده اس!
با
کلافگی از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت میز توالتم...به آینه خیره
شدم...دستمو گذاشتم رو قلبم و چندبار اسم سپهر رو تکرار کردم...قلبم مثه
همیشه منظم میتپید... اینبار نفس عمیقی کشیدم و اسم شهابو بارها و بارها
تکرار کردم...قلبم شروع کرد به تند تند زدن! لبخند قشنگی رو لبم نقش
بست...با یادآوری خاطراتی که تو این چندماه با شهاب داشتم لبخندم عمیق تر
شد...با اینکه خیلی پسر جدی هست اما واقعا قلب مهربونی داره و سعی میکنه با
آدم شوخی کنه تا احساس راحتی بیشتری کنی...خوش به حال کسی که شهاب دوسش
داره....لبخندم محو شد...یعنی شهاب کسیو هم دوست داره؟ من تنها کسی نیستم
که واقعا شهابو دوست دارم! نصف بچه های مدرسه از شهاب خوششون میاد! اینطوری
رقابت سخت میشه! این همه دختر، یکی از یکی خوشگل تر.... تنها امتیاز مثبتی
که من دارم اینه که شهاب پسرخاله امه...هرچند ناتنی، اما پسرخاله
امه....دلم نمیخواد مثه این دخترخاله های عقده ای باشم که دو دستی پسرخاله
اشونو میچسبن...
نگاهم به گردنم افتاد...برق گردنبندی که خاله برای روز
عقدمون بهم داده بود، دوباره لبخند رو مهمون لبام کرد....نه امتیاز مثبت من
اینه که من زن شهابم!!!
تو همین فکرا بودم که در با شدت باز شد و شهرزاد وارد شد...از چهره درهمش فهمیدم که میخواد غر غراشو شروع کنه!
شهرزاد ـ این داداشت چرا اینطوریه؟!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:
ـ چطوریه؟!
شهرزاد درحالی که یه بالش از کمدم درمیاورد گفت:
ـ نمیدونم! مثه خودت عشق کل کله! الحق که داداش خودته!
با شیطنت گفتم:
ـ حالا تو چرا حرص میخوری؟!
شهرزاد ـ واسه اینکه هی بامن کل کل میکنه! هرچی هم میگم جوابشو نمیدم بدتر میشه!
خندیدم و گفتم:
ـ امین همینه! از کسی که خوشش بیاد اینطوری میکنه!
شهرزاد سرجاش خشک شد! وای گند زدم! خواستم حرفمو درست کنم! به خاطر همین گفتم:
ـ منظورم اینه که صمیمیتشو اینطوری نشون میده!
شهرزاد اوهومی گفت و بی حرف پتوشو هم انداخت رو رخت خواب و خیلی آروم زیر پتوش خزید و به سقف خیره شد..
اینقدر
غرق خودش بود که متوجه نگاه عمیق من به خودش نمیشد...یعنی ممکنه که شهرزاد
از امین خوشش بیاد؟ یا شاید امینم از شهرزاد خوشش میاد! من چجور خواهری
هستم؟! اینقدر تو خودم غرقم که اصلا حواسم نیست برادری دارم که این روزا
اصلا پیداش نیست! اصلا برای چی هی از این خونه فرار میکنه؟! من چه دختری
هستم که نمیدونم بابام در چه حاله؟! چرا نفهمیدم بابام قرص میخوره؟! امروز
سر شام مامان بهش یاد آوری کرد قرص فشارتو بخور! خدایا...من خیلی خودخواهم!
تازه اینطوری هم باهاشون دعوا میکنم!
از عذاب وجدان بغض به گلوم
چنگ انداخت...من چقدرخودخواهم! این همه مهرناز کنارم بوده نفهمیدم که چرا
اینقدر کم حرف شده، نمیدونم داره چیکار میکنه...مکالمه ام با آرمینا به
حداکثر رسیده! خدایا قول میدم از فردا دقیق حواسم به همه چی باشه! بیشتر به
بابام برسم...فقط خودت میدونی چه حالی شدم وقتی فهمیدم بابام مریضه...حالا
خدارو شکر زیادم جدی نیست...
ـ رزیتا؟!
با گیجی به شهرزاد نگاه کردم و گفتم:
ـ چی؟!
شهرزاد با خنده گفت:
ـ این همه دارم صدات میکنم چرا نمیفهمی؟!
من ـ تو فکر بودم!
شهرزاد ـ تو چه فکری؟!
من ـ که خیلی خودخواهم!
شهرزاد اخمی کرد و گفت:
ـ چی باعث شده که تو همچین فکری کنی؟!
من ـ من اصلا حواسم به اطرافیانم نیست! فقط به فکر خودمم! باورت نمیشه اگه بگم من تازه امروز فهمیدم بابام قرص میخوره!
شهرزاد خندید و گفت:
ـ رزیتا...اینکه نگرانی نداره! خب توهم مشکلات خودتو داری!
من ـ مشکلات خودمو دارم ولی اینقدر غرقشون شدم که خانواده امو به کلی از یاد بردم!
شهرزاد ـ بسه بابا رزیتا اینطوری حرف نزن بهت نمیاد! پاشو بیا بخواب!!!
صبح
با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم...با خواب و بیداری به زحمت گوشی رو
برداشتم...کلی هم فحش بار کسی کردم که اول صبحی منو از خواب نازم بیدار
کرد!
من ـ بله؟!
صدای سرحال و خندون شهاب از تو گوشی باعث شد هشیار شم و سیخ سر جام بشینم:
ـ سلام خانوم خواجه وند! هنوز خواب تشریف دارید؟!
زیر لب غرغری کردم و گفتم:
ـ اه استاد بیدارم کردین!
شهاب تو گوشی پوفی کرد که خنده ام گرفت...! شهاب گفت:
ـ توهم بلند شو امروز امتحان داریم!
اینقدر از این حرفش جا خوردم که از تخت پرت شدم پایین!
من ـ چــــــــی؟!
شهاب با خنده گفت:
ـ چرا جیغ میزنی خانومم؟
با جیغ گفتم:
ـ زهرمــــــار!
شهاب ـ هیــــــــن!
لبمو به دندون گرفتم و با حرص گفتم:
ـ میمردی زودتر میگفتی؟!
شهاب جواب نمیداد اما صدای نفساشو میشنیدم!
من ـ شهاب!؟ شهاب؟! استاد؟! اقای دانش فر؟! ... شهاب معذرت میخوام! (دوباره با جیغ گفتم) شهاب در قید حیات هستی آیا؟!
شهاب خندید و گفت:
ـ
اه رز چقدر جیغ جیغ میکنی! اینقدر حرص نخور واسه بچمون خوب نیست برو آماده
شو امینو معطل نکن! اگه دیر برسی تضمینی نمیکنم که راهت بدم!
با حرص
گوشیو قطع کردم و همینطور که زیر لب غرغر میکردم رفتم دستشویی...اصلا حواسم
نبود دارم چیکار میکنم خواستم شیر آب رو باز کنم که اشتباهی شیر دوشو باز
کردم و آب با فشار ریخت رو بدنم! دوباره با حرص جیغ خفیفی کشیدم و چهارتا
فحش آبدار به شهاب دادم و بعد از اینکه کارم تموم شد از دستشویی اومدم
بیرون.خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم، تا موهام خشک بشه طول میکشید ولی
با عجله یکم سشوار کشیدم تا خیسی اش مقنعه ام روهم خیس نکنه! و بعد بدون
اینکه صبحونه بخورم سریع رفتم پایین و سوار ماشین امین شدم...امینم کلی غر
به جونم زد که چرا دیر کردی! منم تو دلم برای شهاب خط و نشون میکشیدم!
امین
مثه لاک پشت رانندگی میکرد.منم که نگران بودم شهاب تو کلاس راهم نده کلی
داد و بیداد کردم که یکم گاز بده! انگار داره اون پدال گازو نوازش میکنه
لامصب! خب یکم سریع تر دیگه!تا به مدرسه رسیدیم مثه جت از ماشین پیاده
شدم...فکر کنم خداحافظی هم از امین نکردم! با بیخیالی شونه ای بالا انداختم
و با آخرین سرعت از پله ها رفتم بالا...ای تو روح کسی که این پله هارو
اختراع کرد! جونم در اومد تا رسیدم به راهروی دبیرستان! خداروشکر تک و توک
بچه ها تو راهرو بودن و این یعنی اینکه کلاسا هنوز شروع نشده! با هن و هن
رفتم تو کلاس و خودمو پرت کردم رو نیمکت که آرمینا از تعجب یکم رفت عقب و
دقیق نگاهم کرد...
مهرناز هنوز تو کلاس ما بود و با تعجب منو نگاه میکرد! به بیرون اشاره کرد و گفت:
ـ کسی دنبالت کرده رزیتا؟! این چه وضعشه؟ چرا اینقدر قرمز شدی؟!
همینطور که نفس نفس میزدم همه ماجرارو براشون تعریف کردم...حرفام که تموم شد نفسمو تازه کردم که آرمینا زد زیر خنده و گفت:
ـ وای خدا به شهاب نمیاد اینقدر شیطون باشه!
اینقدر این حرف رو بلند گفت که کلاس ساکت شد و همه سرا به طرف میز ما برگشت!
برای ماسمالی این گندی که بالا آورده بود گفتم:
ـ اوف اره داداشت خیلی شیطونه...
صدامو پایین اوردم و گفتم:
ـ ارمینا! یکم حواستو بیشتر جمع کن اینا دنبال سوژه ان! اسم شهابم که تو سر زبوناس قشنگ میفهمن اگه به اسم کوچیک صداش کنی!
آرمینا سری تکون داد و مهرناز هم با عجله ازمون خداحافظی کرد و رفت! چون میترسید معلمش زودتر بیاد...
اینقدر حرص خورده بودم که یادم رفت به بچه ها اعلام کنم امتحان داریم حداقل بخونن شهاب خیط شه!
رفتم پای تخته وایسادم و با داد گفتم:
ـ بچه ها! بچه ها! یه لحظه گوش کنید! امروز امتحان داریم بشینید بخونید، تقلب بنویسید یه کاری بکنید به هرحال امتحان داریم!
نگارـ تو از کجا میدونی؟
با من من گفتم:
ـ ام...اوم! چیزه ...خب برگه هارو تو دست استاد دیدم!
حالا بچه ها با سر حمله کردن به کیفاشونو کتابارو در آوردن تا بخونن و یه سری هم شروع کردن رو میز تقلب نوشتن!
با
اومدن شهاب اونایی که تقلب مینوشتن دستاشونو بردن زیر میز و مثه جغد زل
زدن به شهاب! شهاب با یه لبخند خبیثانه همه مارو از نظر گذروند و گفت:
ـ بچه ها اماده باشید امتحان داریم!
انتظار داشت همه الان شوکه بشن ولی همه بی سر و صدا مشغول مطالعه شدن این دم آخری!
شهاب ـ جمع کنید خودکارارو بزارید رومیز! تو جامیز هیچی نبینم! بینتون یه کیف بذارید...سریع...
شهاب همینطور که برگه هارو پخش میکرد رو به کیمیا اشاره کرد و گفت:
ـ تو جاتو با رزیتا عوض کن!
با بهت و حرص گفتم:
ـ ولی شها...(نزدیک بود سوتی بدم که با نگاه غضبناک شهاب سریع سوتیمو درست کردم و گفتم) استاد شما که نگفته بودید امتحان داریم!
شهاب ـ همچین میگید امتحان انگار چی هست! پرسش کلاسیه!
من ـ ولی این همه دنگ و فنگ واسه یه پرسش کلاسی لازم نیست!
شهاب با عصبانیت گفت:
ـ رزیتا بشین سرجایی که گفتم!
با حرص گفتم:
ـ چشم استاد ولی این رسمش نبود!
با
این حرفم چندتا از بچه ها زدن زیر خنده که با حرص بهشون نگاه کردم و هیچی
نگفتم....به شهاب نگاه کردم که لبخند محوی رو لباش جا خوش کرده بود که منو
بدتر حرصی میکرد! حتما داره تلافی اصرارای دیشب منو میکنه! از اینکه مجبوره
بیاد مشهد ناراحته و اینطوری داره منو حرص میده! عجب استاد دیوونه
ای!اشکال نداره! من امتحان میدم، خوب هم میشم تا چشات دراد اقا شهاب! شما
هم میای مشهد!
امتحانشروع شد...با دیدن سوالا هنگ کردم!!! الهی درد
بگیری! (وای نه خدا نکنه شهاب درد بگیره!) کاش حداقل یکم خونده بودم! نامرد
این همه تقلب رو میز نوشته بودم منو نشوند اینجا! هی سرم اینور اونور
میچرخید و هر دقیقه شهاب یه تذکر به من میداد...منم بیخیال شدم و هرچی بلد
بودم و دم دستم رسید نوشتم! اینقدر حرص خورده بودم انرژیم تموم شده بود! ده
دقیقه بعد اعلام کرد که وقت تمومه...همه نوشته بودن ولی از چهره هاشون
معلوم بود زیاد از نتیجه اش راضی نخواهند بود!!! فکر میکردم شهاب الان میگه
برگه ها بالا ولی در کمال تعجب رفت پای تخته و گفت:
ـ برگه هارو بزارید جلوتون میخوام چک کنم! شماهم چک کنید ببینید چندتا غلط دارید!
با
این حرف شهاب به قدری خوشحال شدم که دلم میخواست بپرم بغلش صورتشو بوسه
بارون کنم! ولی این دور از شأن یه دختر خانمه! پس شهابم اینقدر نامرد نیست
که نمره هارو تاثیر بده!
با هیجان برگه امو چک کردم ولی جداً خدارو شکر که برگه هارو صحیح نمیکنه وگرنه آبروم میرفت! خیلی افتضاح میشد نمره ام!
***
بالاخره
شهاب راضی شد که ثبت نام کنه...! از اون روز دو هفته میگذره! یادمه من و
آرمینا به زور شهابو هل دادیم سر میز خانم نامداری و خودمون فرار کردیم تا
کسی نبینه! اون روز اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم! این آرمینا دست شیطونو
هم از پشت بسته! سارا و مهرناز رو گذاشت بین راهرو تا ما راحت شهابو تو عمل
انجام شده قرار بدیم و به زورم که شده ثبت نامش کنیم!!! شهابم خنده اش
گرفته بود ولی با اخم سعی میکرد خجالت زده امون کنه ولی ما از اون بدتر
بودیم! بالاخره به هر زحمتی بود شهاب ثبت نام کرد و از اونجایی که من
میدونم مثه اینکه یه معلم مرد دیگه هم ثبت نام کرده بود که شهابو هم
انداختن با اون! ولی همینم که شهاب تو این سفر کنارمه برام کافیه!!!
خاله
کلی قربون صدقه ام رفت که پسرشو راضی کردم! باید کلی قربون صدقه خودش
میرفت چون با اصرارای اون بود که شهاب راضی شد! شهاب با اینکه خیلی مغروره و
به خودش متکیه ولی حرف مادرشو هیچ وقت زمین نمیندازه! سپهر خیلی پسر
مامانی بود و بدون اجازه مامانش آبم نمیخورد! ولی شهاب متکی به خودشه ولی
هیچ وقت به خودش اجازه نمیده که مادرشو ناراحت کنه...! برعکس من....چقدر
مادرمو اذیت کردم!
سرمو تکون دادم تا فکرای آزار دهنده واردش نشن! بالاخره پسفردا میریم مشهد!
شهاب ـ من چی گفتم الان خانم خواجه وند؟!
با گیجی سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
ـ بله؟!
شهاب گفت:
ـ کجا سیر میکنید خانم؟!
من ـ همینجا...
شهاب ـ پس جواب سوال منو بدید!
من ـ معذرت میخوام متوجه نشدم!
شهاب که معلوم بود اعصاب درست حسابی نداره گفت:
ـ پس لطفا پاشین برید بیرون وقت کلاسو نگیرید!
با ناباوری زل زدم بهش و گفتم:
ـ ببخشید آقای دانش فر!
اینقدر
این جمله مظلوم گفتم که سرشو برگردوند و ادامه درسشو داد...وای نزدیک
بودا...چقدر امروز شوتم! سعی میکردم حواسمو جمع کنم ولی اینقدر کلاس خسته
کننده بود که نمیتونستم توجه کنم! به جز معلمش ، بقیه کلاس حسابی کسالت آور
بود!!!
زیــــــــنگ!
با صدای زنگ سرجام سیخ نشستم و کش و قوصی به
بدنم دادم و از جام بلند شدم تا آرمینا بره بیرون! اینقدر کلاس امروز خسته
کننده بود که همه یورش بردن سمت در و خارج شدن! آرمینا هم میخواست بره پیش
مهرناز کتاب زبانشو بهش قرض بده! با خستگی خمیازه ای کشیدم و دوباره کش و
قوصی به بدنم دادم که با صدای شهاب همونطور سرجام خشک شدم:
ـ مثه اینکه
دیشب کوه کندیا! چه خبرته هی خمیازه میکشی؟! اون از سر کلاست اینم از این!
اگه میدونستم فکر مشهد اینقدر ذهنتو درگیر میکنه اجازه نمیدادم بری!
به حالت عادیم برگشتم و گفتم:
ـ نیازی به اجازه تو ندارم!