وقتی دستای یاسمن تو دستای سپهر جا گرفت به سرفه افتادم و با چشمای از حدقه در اومده بهدستای یاسی و سپهر زل زده بودم! کم مونده بود خودمو لو بدم! تو عمرم اینقدر ضایع بازی در نیاورده بودم! آرمینا هم که متوجه شد سخت شوکه شدم با آرنجش محکم کوبید تو پهلوم! مثلا خواست اوضاع رو درست کنه با آخی که من گفتم بدتر شد و همه نگاها رو ما زوم شد! حالا پوزخند سپهر بدجوری رو مخم بود!!! کاش شهاب اینجا بود! میدونستم اگه بهش زنگ بزنم میاد ولی با وجود یاسمن نمیشد...نباید یاسمن چیزی بفهمه! همین که دست نقطه ضعف من ، تو دستشه برای هفت پشتم بسه! خب معلومه منظورم از نقطه ضعف من سپهره!!! و متقابلا منم نقطه ضعف سپهرم! من و سپهر هردو داشتیم با نگاهمون همدیگرو تیر بارون میکردیم و برای هم خط و نشون میکشیدیم!!
حس کردم دست کسی دور بازوم حلقه شد و منو با خودش کشوند تو اتاق...
من ـ آرمینا چیکار میکنی؟!
آرمینا ـ تو چیکار میکنی؟! چرا اینطوری شدی تو؟!
من ـ وای آرمینا من هنگ کردم! آخه یاسمن و سپهر کجا باهم آشنا شدن!؟ وای خدای من فکر اینجاشو نکردم! فکر کردم سپهر میوفته به پام!!! ببین الکی الکی خودمو بدبخت کردم!!! شهابم بدبخت کردم! به خاطر همینه اخلاق شهاب مثه سگ شده دیگه!!! اگه به زور عقد نمیکردیم الان اینطوری نمیشد! ای خدا...
آرمینا ـ واوو! بابا تو که توپت پره! حالاهم چیزی نشده که! به شهاب بزنگ بیاد!
من ـ نــــــــــه! همینم کم مونده که به شهاب زنگ بزنم و یاسی هم ازم آتو بگیره!
آرمینا ـ پس دست از غر غر کردن بردار! خیلی هم راحت برخورد کن!
من ـ آره تو راست میگی!
و قیافه جدی به خودم گرفتم و خواستم از در خارج شم که پام دوباره گیر کرد به کفش و سریع دست ارمینا رو گرفتم تا نیوفتم! من یکی از دست چلفتی ترین ادما بودم که تو مواقع حساس سوتی میدن!!!
آرمینا که خنده اش گرفته بود گفت:
ـ شست پات نره تو چشت! اینجا دیگه شهاب نیست زرتی بپری بغلشا!
با این حرفش خندیدم و باهم رفتیم بیرون...
تازه یادم افتاد سپهر و یاسی رو درست آنالیز نکردم!!! به خاطر همین بهشون نگاه کردم که داشتن باهم حرف میزدن...یاسی یه لباس کرم پوشیده بود که هی وای من خیلی خوشگل شده بود لامصب برم بکشمش!!! سپهرم خوب شده بود ولی داشت به طرز ناشیانه ای نقش بازی میکرد...شاید جریان ایناهم مثه من و شهاب باشه که اینطوری برگ برنده دست منه! سپهر تقلید کار!
با آرمینا رفتیم وسط و رقصیدیم...سارا هم رفت از سپهر اینا شخصا پذیرایی کنه! وقتی کارش تموم شد اومد پیش ما...تا دیدمش همچین کشیدمش سمت خودم که بدبخت شوکه شد ولی حقش بود!
من ـ سارا چرا نگفتی یاسی هم میاد؟
سارا ـ خب...نمیشد بگم نیا که...مامانم با مامانش دوسته حالا این یاسی هم خودشیرین مامانم عاشقشه!
من ـ خیلی معذرت میخوام ولی سلیقه مامانت خیلی چرته!
سارا ـ این یکیو موافقم!
وقتی دیدم سپهر و یاسی دارن میان نزدیکمون خودمو جمع و جور کردم و خیلی سنگین رنگین جلو آرمینا رقصیدم ولی نمیتونستم جلو چشامو بگیرم و گاهی زیرچشمی بهشون نیم نگاهی مینداختم... یه فکری به ذهنم رسید هرچند ناشیانه و مسخره به نظر میرسید ولی برای آروم شدن و خارج شدن از شوکم بدک نبود! به خاطر همین تو یه حرکت جامو با آرمینا عوض کردم تا نزدیک به سپهر بشم...جوری که فقط سپهر بشنوه با یه لحن پر از دلتنگی گفتم:
ـ وای اری! جای شهابم خالیه...دلم براش یه ذره شده...
آرمینا ـ تو که همین امروز پیشش بودی!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ـ اره ولی خب یاد اون حرکت صبحش افتادم بیشتر دلم براش تنگ شد!
آرمینا ابروشو چندبار بالا انداخت و گفت:
ـ درکت میکنم!

و هردو خندیدم...حس کردم یکی بهم تنه زد.با عصبانیت برگشتم و سپهرو دیدم که با چشمای قرمزش زل زده بود بهم! چی شد؟؟؟؟!!! وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم سریع روشو ازم برگردوند...داشت گریه میکرد...؟ لبخندم محو شد...با اینکه سپهر دشمنمه ولی حاضر نیستم گریه اشو ببینم...بازم از این تصمیم انتقامم پیشمون شدم...آرمینا هم که قیافه اش شبیه علامت سوال شده بود بهم خیره شد...عذاب وجدان بدجوری به دلم چنگ میزد...یعنی جدی گریه میکرد؟ اون که میگفت مرد گریه نمیکنه! فکر میکنم خیلی رنجوندمش...خدارو خوش نمیاد بهتره یه امشبو بذارم خوش باشه...برای اینکه مطمئن بشم هنوز چشاش قرمزه یا نه بهش تنه زدم که بهم نگاه کرد...ولی وقتی از قرمزیش مطمئن شدم دلم به درد اومد...سپهر از اون دسته آدماییه که وقتی گریه اش میگیره چشماش میشه کاسه خون...ولی نمیدونم چرا یاسی نفهمید...به یاسمن نگاه کردم که دیدم داره به بقیه نگاه میکنه و اصلا حواسش به سپهر نیست...یاد زمانی افتادم که با سپهر بودم و اون توجهی بهم نداشت.....منم اشک تو چشام جمع میشد ولی به روی خودم نمیاوردم و میگفتم سرما خوردم.. سپهر داره تاوان پس میده...چرا باید دلم براش بسوزه؟مگه من همینو نمیخواستم؟ چرا تمام غمام یادم رفت و حالا ناراحتی سپهر داره خفه ام میکنه؟!؟ وقتی من ناراحت بودم سپهرم عذاب وجدان گرفت؟ وقتی اون نگرفت چرا من باید بگیرم؟! بعضی وقتا از این مهربونیم عاصی میشم...من خیلی احساساتی ام...کاش شهاب اینجا بود...بالاخره شهاب اولین کسیه که بعد سپهر تونست توجه منو به خودش جلب کنه...حالا از تیپ و قیافه اش که بگذریم میبینم که ادم خوبی هم هست...ولی مطمئنم این روحیه لطیف من ، وقتی که سپهر اشک میریزه از عشق نیست...از سر دلسوزیه...من که حالا شهابو دارم ...دیگه نباید به انتقام فکر کنم...باید زندگیمو از نو بسازم...با شهاب...الان وظیفه مهم تری از انتقام دارم...به دست آوردن دل شهاب...این دفعه دیگه اشتباه نمیکنم....من دیگه 14 سالم نیست...17 سالمه! شهابم یه پسره 16 ساله نیست! ولی تا وقتی که از احساس خودم بهش مطمئن نشدم هیچی بهش نمیگم...نمیذارم مثه سپهر بشه...


اون شب به هر بدبختی بود تموم شد...و منم همش سعی میکردم دور و بر سپهر آفتابی نشم...زبونم دست خودم نیست وبعضی وقتا تلخ و تند میشه!!!! به قول خاله ام اخرشم این زبون کار دستم میده....اون موقع ها که با خاله لج بودم اینقدر زبون درازی کرده بودم که اینارو بهم میگفت!!! تنها چیزی که دلم میخواست این بود که زودتر برم خونه...هرچند میدونستم که وقتی میرسم خونه شهاب خوابه...ولی همین که میدونستم هنوزم هست ، بهم دلگرمی میداد...شاید این شروع یه عشق تازه است...یه عشق یه طرفه که از سپهر هم سخت تره...چون شهاب...نمیخوام تصمیم گیری کنم و اشتباه از آب در بیاد....اصلا نمیدونم یهو چی شد که به شهاب وابسته شدم....مگه اون چه فرقی با بقیه پسرا داشت؟؟؟ حتی به اندازه همه اونایی که وارد زندگیم شدن پیشم بود...ولی چی داشت که اینقدر جذابش کرده بود؟ انگار با عقد کردنمون هم این احساسم قوی تر شد... اینقدر فکرم پیش شهاب بود که نفهمیدم چطوری کادوهارو باز کردن و شام خوردیم! انگار فقط جسمم اونجا بود....روحم پیش شهاب بود. اگه آرمینا و سارا نبودن ومنو وادار به انجام کاری نمیکردن، مطمئنا یه گوشه میشستم و تو فکر فرو میرفتم... سعی میکردم با یاسمن هم همکلام نشم...ولی نمیشد چون دقیقا کنار من نشسته بود و مخمو به کار گرفته بود...به چرت و پرتاش گوش نمیدادم و فقط سرمو تکون میدادم...حتی در جواب حرفای بی ربطش!!!!! به چهره مغرورش خیره شدم...ولی هیچی نمیفهمیدم فقط لباشو میدیدم که تکون میخورد...!!! اصلا چی شده یاسی اومده با من حرف بزنه؟
یاسی ـ متوجه شدی؟!
من ـ آره! خب دیگه چه خبر؟!
یاسی با این حرف من زد زیر خنده و گفت:
ـ حواست نیستا!
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
ـ چرا هست!
یاسی ـ رزیتا من الان ازت سوال پرسیدم جوابم چه خبر نیست!
من ـ ببخشید یاسمن چی پرسیدی؟
یاسمن ـ یه کاسه ای زیر نیم کاسه تو و شهابه!خبریه؟!
با شنیدن اسم شهاب آب دهنم پرید تو گلوم و با تعجب گفتم:
ـ من و شهاب؟! نه بابا این چه حرفیه!
یاسی با شیطنت خاص خودش بهم زل زد و گفت:
ـ خب پس چرا هول میشی!
من ـ نمیدونم! یاسمن چی شده امروز اومدی پیش من؟! شما که سایه منو با تیر میزدی!
این جمله رو با طنعه ادا کردم...
یاسمن ـ اذیت نکن رزیتا...خسته شدم از لج و لج بازی...
با تعجب یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:
ـ آفتاب از کدوم طرف در اومده؟!
خیلی ناگهانی به سپهر اشاره کرد و گفت:
ـ از اون طرف!!!
خیلی شوکه شدم...ولی از طرفی هم کمی خوشحال شدم که عاشق شهاب نیست!
من ـ ولی مگه تو عاشق شهاب نبودی؟!
یاسمن ـ نـه! من ...راستش ...ببین رزیتا من یکم ...بچگونه فکر کردم! میخواستم تورو عصبانی کنم! ولی وقتی فهمیدم تو شهابو دوست نداری تیرم به سنگ خورد! راستش از همون اولش که تو با سپهر بودی من عاشق سپهر بودم!
راستش فهمیدم که یاسمن بازم داره با منظور حرف میزنه و بازم یه نقشه پلید کشیده! به خاطر همین لبخند پسرکشی زدم و گفتم:
ـ اشکال نداره! سپهر از هرلحاظ خیلی خوبه! بهم خیلی میاین!


سرشو تکون داد و لبخند گرمی بهم زد و گفت:

ـ مرسی! راستی رزیتا...من معذرت میخوام که اون روز قصد جونتو کردم!
خودش با این حرفش خندید و شرمنده نگاهم کرد...حس کردم واقعا متحول شده...از رفتارش گیج و کلافه شده بودم.
من ـ مهم نیست!!!
باید همین الان باهاش صحبت کنم راجع به عمل!!! خب بالاخره که باید بره عمل کنه...با این وضعی که من میبینم مامان باباشم حاضرن اینو ببرن خارج! فوقش واسه مدرسه اش یا اونجا ادامه تحصیل میده، یا مرخصی میگیره!!! چه میدونم! ولی بهتره باهاش حرف بزنم...ولی نه!!!! با یاسی نه! با سپهر...البته اگه مطمئن شدم یاسمن واقعا عاشق سپهره یا داره به خواست سپهر نقش بازی میکنه...
یاسمن ـ رزیتا...خیلی ازت خوشم میاد، میدونی ولی همیشه بهت حسودیم میشد تو خیلی خوبی از هر لحاظ...
به طور واضح یه تای ابروم ناخودآگاه رفت بالا...نکنه یه چیزی به خورد این بدبخت دادن؟!؟!
ادامه داد:
ـ ولی چون نمیتونستم باهات دوست بشم سعی کردم حداقل دشمنت بشم تا به چشمت بیام!
تک سرفه ای کردم که شاید به خودش بیاد بفهمه داره چی میگه ولی انگار اینارو قبلا هم میخواست بهم بگه...
یاسی ـ چرا اینقدر تعجب کردی؟!؟! اگه مریض نبودم شاید رفتار بهتری باهات داشتم ولی وقتی باهم رقیب شدیم منم سعی کردم سپهرو از چنگت دربیارم...آخه سپهر همیشه میومد دم مدرسه و من یه جورایی ازش خوشم میومد...فهمیده بودم که پسرعموی توئه...اوایل فکر میکردم به خاطر تو میاد....ولی رزیتا میخوام یه رازی رو بهت بگم....سپهر به تو نگاه نمیکرد! یعنی الان با خودت فکر نکن که به خاطر تو میومد! نه کلا به خاطر همه دخترا میومد! دارم آگاهت میکنم که اگه یه وقت اومد سمتت گولشو نخوری...ببین من سپهرو دوست دارم...ولی تورو بیشتر دوست دارم چون تو معصومی...ولی من دست خودم نیست...حتی کسایی که دوسشون دارم رو هم اذیت میکنم! منو میبخشی؟؟
حس کردم رنگم پریده...اینقدر تعجب کرده بودم که با خودم گفتم الانه که چشام از حدقه بزنه بیرون! یاسمن و این حرفا؟ سرگیجه امانمو بریده بود...
با دستایی که جلوی چشمم به حرکت در میومدن به خودم اومدم و با لکنت گفتم:
ـ اره...اره معلومه که میبخشمت! یاسمن مگه خودت دوست نداری خوب شی؟!
یاسمن ـ چرا...
من ـ پس چرا زیر بار عمل نمیری؟!
لحن یاسمن غمگین شد...
یاسی ـ من میترسم...خیلی میترسم...(و سعی کرد با لحن شوخی ادامه بده) هنوز جوونم و کلی ارزو دارم( و زیر چشمی به سپهر نگاه کرد که اینکارش از چشام دور نموند!).
من ـ خب ولی شاید با خوب شدنت به آرزوهاتم برسی!
یاسمن ـ نمیتونم! آرزوی من کس دیگه ای رو دوست داره!
دلم گرفت...چقدر این یاسمن با احساسه و من نمیدونستم...وای خدا...
من ـ کیو؟!
یاسمن ـ رزی...میتونم رزی صدات کنم؟!
من ـ اره راحت باش یاسی!
یاسی ـ رزی ، سپهر تورو دوست داره...ولی فعلا تحت تاثیر این تغییراتت قرار گرفته...سپهر آدمی نیست که دلش یه جا بند بشه...به خاطر همینه که...
بغض کردم...خدارو صدهزار مرتبه شکر کردم که حتی یه لحظه هم جای یاسمن نیستم! خدانکنه که شهابم اینطوری باشه...از همین امروز تصمیم گرفتم که از یاسمن حمایت کنم...شاید اینطوری راضی به عمل بشه و حالش خوب شه! این دختر سرشار از احساساته بی آلایشه....ولی بیماریش باعث میشه که نتونه احساساتشو بروز بده...
دستای ظریف و خوش تراش یاسی رو تو دستام گرفتم و گفتم:
ـ یاسمن تورو خدا ناراحت نباش...تو فقط برو عمل کن! شاید از این رو به اون رو شدی! شاید به آرزوهاتم رسیدی! یاسمن هیچ وقت نا امید نشو...
یاسمن فقط به یه لبخند محزون اکتفا کرد... تو همین لحظه یاد گریه سپهر افتادم...خواستم حرفشو پیش بکشم ولی نتونستم...که یاسی انگار ازتوی چشام این خواسته امو خوند و گفت:
ـ رزیتا...سپهر به خاطر تو امروز اشک ریخت...اذیتش نکن...من میفهمم ناراحت میشه ولی دم نمیزنه...اون فعلا حس عذاب وجدان داره خفه اش میکنه...ولی رزیتا گول اشکاشو نخور....فکر نکن چون من عاشق سپهرم دارم اینارو بهت میگم! نه! ببین اون تا مثلا چند ماه همین حس ندامت باهاشه...ولی بعد که بگذره دوباره براش عادی میشه... اون به تو عادت کرده بود...ولی اونطوری نبودی که اون میخواست! به خاطر همینم الان از رفتنش پشیمونه!
با این حرفا دلم آروم گرفت که ناراحتی سپهر زودگذره...
من ـ یاسمن پس تو چرا نمیری؟ ببین برو..ولی قبلش سپهرو به خودت وابسته کن...برو تا اون قدرتو بدونه...مطمئن باش تو همون چیزی هستی که اون میخواد...یه دختر مهربون و زیبا...میدونی قفل در قلب سپهرو با چه شاه کلیدی باید باز کنی؟! با زیباییت... اون شیفته دخترای خوشگله...و من میدونم تو هیچی کم نداری...ولی اگه عمل کنی هم خودت راحت میشی، هم اطرافیانت! درست نمیگم؟
یاسمن سری تکون داد و چیزی نگفت!
من ـ راستی یاسمن چطوری شد که با سپهر رسماً آشنا شدی؟!
یاسمن ـ میدونی از دستت عصبانی بودم خیلی زیاد...چون خواستم مثلا با به دست آوردن شهاب حرصت بدم...کلاسمو عوض کردم تا ناراحتت کنم! منو ببخش ولی دست خودم نبود انگار یه نیرویی وادار به این کارم میکرد! فکر نکن جنی شدم! ولی خب مشکل قلبم به خاطر همین مشکل روحی هست که دارم! ولی تو اصلا انگار نه انگار هیچ توجهی به شهاب نکردی! منم ازت عصبانی شدم...تو یه روز دوباره سپهرو دیدم که دم در مدرسه وایساده...مثه همیشه با نگاهش داشت دخترارو میخورد...ولی با دیدن تو برای چند لحظه نگاهش رو تو قفل شد و من بیشتر از پیش عصبانی شدم...ولی بر خلاف نظرم اینبار سپهر منتظر یکی دیگه بود! اون یه نفرم من بودم...قبلا باهم حرف زده بودیم و ...خودت که میدونی اون عسل دوست من بود...از کنارش که رد شدم صدام کرد....رفتم پیشش...بهم نگفت جریان از چه قرار فقط بهم گفت که میخواد تلافی کنه...بازم نفهمیدم تلافی چیو..ولی قبول کردم که اینبار شخصاً نقش دوست دخترشو بازی کنم....


یاسمن هی می گفت و می گفت و من بیشتر و بیشتر غرق حرفاش میشدم...یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این بَشَر هست! چه دلیلی داره تو یه همچین مهمونی اونم وقتی که ادعاش میشه سپهر رو دوست داره بیاد بچسبه به من؟!
تو همین فکرا بودم که یاسمن با خنده گفت:
ـ آخه میدونی، یه بار که دیدم تو بغل شهابی فکرای بد کردم!
خاک عالم من کی بغل شهاب بودم؟!
یاسی ـ ببینم شیطون (و یه ابروشو بالا داد) سر و سری با شهاب داری؟!
من ـ نه من سر و سری با اقای دانش فر ندارم ولی یاسی فکر کنم تو سر و سری باید داشته باشی چون هیچ کس اونو به اسم کوچیک صدا نمیکنه!
این بار بلند تر خندید و گفت:
ـ ولی تو صداش کردی! ولی من فکر میکنم (سعی میکرد لحنش شوخ باشه تا فکر کنم این زخم زبونا فقط شوخیه!) یه کاسه ای زیر نیم کاسه تو شهاب هست! یعنی تو و شهاب...میدونی بقیه میگن...
از کنارش بلند شدم و در حالی که لبخند بی رنگی میزدم گفتم:
ـ اینا همش شایعه است!
و با سرعت از بین رقصنده ها رد شدم و رفتم تو اتاق...
***
ـ ســـــــــلام به مادر گل و...
مامان ـ هیــــــس! دختر بابات خوابه! چیه نصف شبی صداتو واسه من ول میدی؟!
خنده ام گرفت و به ساعت مچیم نگاه کردم...تازه ساعت 11 بود! بی توجه به غر غرا و کنایه های مامان رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم...سرکی تو حال و تو اتاقا انداختم تا ببینم شهاب کجاست...با دیدن شهاب که رو تخت امینه و داره کتاب میخونه لبخندی زدم و رفتم تو اتاق...امین هم که نمیدونم چرا این روزا اینقدر کم پیدا بود...از مامانم میپرسیدم جواب سر بالا بهم میداد! رفته خونه دوستش، رفته خونه اون دوستش، نصف شب میاد، مهمونیه! نمیدونم داره چه غلطی میکنه! ولی حالش زیاد رو به راه نیست...ایشالا که خیره! (میگم حالش روبه راه نیست تو میگی ایشالا خیره؟! خدا اول تورو شفا بده!) ....بعد از تعویض لباس، رفتم پیش شهاب و یه سلام بلند بالا دادم که با لبخند جوابمو داد... ای قربون اون خنده هات!!! (زهرمار...!!!)
شهاب ـ خوش گذشت؟!
من ـ جای شما خالی!
یه تای ابروشو با تعجب بالا داد و گفت:ـ شما؟!
من ـ رزیتا هستم!
شهاب خنده کوتاهی کرد و گفت:ـ منظورم این بود که چرا یهو اینقدر رسمی شدی؟! حالا من شدم شما؟!
همینطوری دو دل وایساده بودم و نگاهش میکردم که خودشو یکم جمع و جور کرد و جایی برام باز کرد تا کنارش بشینم... منم با خجالتی که ازم بعید بود رفتم کنارش نشستم...حالا باید چی میگفتم؟ شهاب کامل برگشت و دقیقا رو به روی من قرار گرفت...یکم زیادی بهش نزدیک بودم...به خاطر همین هول کردم!
شهاب ـ خب رزی...حوصله ات سر رفته یاد من افتادی؟!
دست پاچه شدم و گفتم:
ـ نه استاد این چه حرفیه؟!
شهاب پوفی کرد...در واقع نفس داغشو تو صورتم خالی کرد که قلقلکم گرفت و لبخند محوی زدم...ولی زود جمعش کردم و سعی کردم تو چشماش خیره نشم! پووووووف چه کار سختی...
شهاب ـ چرا سعی میکنی حرصم بدی؟!
با تعجب سرمو اوردم بالا و گفتم:
ـ من کی حرصتون دادم؟!
شهاب کلافه گفت:
ـ همین الان! هی رسمی حرف میزنی!
من ـ خب از دهنم میپره!
شهاب ـ خب یه کاری کن نپره!
خنده ام گرفته بود که شهاب گفت:
ـ رزیتا...خواهشا دیگه اونطوری نپر بغل من!!!
و با شیطنت زل زد تو چشمام! داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم! حرصی شده بودم و دندونامو میسائیدم بهم!
من ـمن؟! من پریدم بغل شما استاد؟! (از قصد هم استاد رو گفتم هم شمارو!)
شهاب ـ بله دو بار!
با خشم مشتی به بازوش زدم که گفت:
ـ زورت نمیرسه جوجه!
یکی دیگه محکم زدم تو بازوش و بلند شدم که برم اما شهاب مچ دستمو محکم گرفت و به سمت خودش کشید.
شهاب ـ حالا چه زودم قهر میکنه جوجه!
تعادلمو از دست دادم و برای بار سوم نزدیک بود بیوفتم که با سرسختی خودمو پرت کردم کنارش رو تخت...از اینکارم خندید و گفت:
ـ اینم سومیش!
من ـ حساب نیست! تازه تقصیر خودت بود!
شهاب کنارم دراز کشید و گفت:ـ مثه اینکه بدتم نمیاد!
من ـ شهاب میزنمتا!
دوباره از اون لبخندای رزیتا کشش زد و گفت:ـ چه خوشگل عصبانی میشی!
من ـ منو نگه داشتی اینجا که اینارو بگی؟!
شهاب ـ چقدر تو بی احساسی!
از این حرفش جا خوردم...چقدر شهاب رک شده... نه به اون سردیش نه به این...خاک عالم...اخم ساختگی کردم و گفتم:ـ اقا شهاب شما که تا دیروز تحویل نمیگرفتید؟
شهاب ـ با موضوع عقد کنار اومدم...
من ـ یعنی محرم شدن با من اینقدر سخته؟!
شهاب ـ نه ولی خب منم آزادیامو میخوام!
من ـ مگه مجبورتون کردن؟!
شهاب صاف تو چشمام زل زد و گفت:
ـ اره...به خاطر تو دارم اینکارارو میکنم...مگه خودت مجبورم نکردی؟!
از اینکه اینقدر رک و بی پرده حرفشو زد یکم جا خوردم! ولی نه اونقدر که منگول بازی دربیارم!
من ـ چرا من ازتون خواستم! ولی فکر میکردم میتونیم باهم کنار بیایم! من فکر نمیکردم که باهم دعوامون بشه! راستش اصلا فکر نمیکردم که باید عقد کنیم! باشه...اونجوری نگام نکن بهت نمیگم شما...اعتراف میکنم، یکم بچگونه فکر کردم! دور اندیشی نکردم به قول خاله!
شهاب بی حرف به من خیره شده بود...کم کم داشتم از این خیره نگاه کردنش معذب میشدم...حس میکردم الان از خجالت آب میشم میرم تو زمین!صدامو صاف کردم و یه سرفه مصنوعی کردم شاید شهاب به خودش بیاد...که اینطور هم شد و نگاهشو ازم گرفت و گفت:
ـ خب ببخشید به خاطر رفتارم...فقط که موضوع عقد نبود! یه مسئله دیگه هم پیش اومده بود اخلاقم یکم سگی شده بود!
یعنی چه مشکلی بوده که باعث شده شهاب اینقدر بهم بریزه؟! از این لفظ حرصیش خنده ام گرفت و بی اراده گفتم:
ـ مثه خاله!
که یهو لبخندم محو شد و با خجالت لبمو گاز گرفتم تا دیگه زر مفت نزنم!!! شهاب هم خنده اش گرفته بود اما سعی میکرد جلو خنده اشو بگیره...چقدر این بشر خوش خنده اس! خیلی وقته نشستم پیشش اما اصلا دلم نمیخواد پامو ا زاین اتاق بذارم بیرون!
شهاب ـ راستی رزیتا...عکس بچگیات خیلی با نمک بود!
اخمی کردم و گفتم:
ـ خودتو مسخره کن!
شهاب ـ رزیتا...(خدا میدونه وقتی اینطوری میگه رزیتا چه حالی میشم) چرا هروقت از بچگیات حرف میزنم زود اخم میکنی و از جواب دادن طفره میری؟!
من ـ خب...ام...من خاطره خوشی از اون دوران ندارم....با یادآوریشم عذاب میکشم!
شهاب ـ چرا؟!
من ـ خودت که میدونی...به خاطر سپهر...باهام بد کرد شهاب!
شهاب ـ رزیتا...هنوزم دوسش داری؟!
هنوز دوسش دارم؟! نه! من دلم براش میسوزه! همین! حس میکنم ورق برگشته و حالا سپهر عاشق منه! به خاطر همین دلم براش میسوزه!
من ـ نه! فقط دلم براش میسوزه...یه جورایی انگار جاهامون عوض شده!
شهاب ـ پس چرا میخوای انتقام بگیری؟!
من قصدم انتقام نیست! من هدفمو فراموش کردم! کاش میتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم شهاب! نمیگم عاشقتم، ولی دارم عاشقت میشم! کاش میشد بهت بگم مثه سپهر عوضی نباش! کاش میتونستم بهت بگم....
من ـ نمیدونم....چون اینی که میبینی الان رو به روت نشسته فقط برای انتقام اینطوری شده!!!! من خودمو به آب و آتیش زدم تا سپهر رو بسوزونم! اما الان پشیمونم دلم براش میسوزه...
شهاب ـ خب الان کسی رو هم دوست داری؟!
چی بگم؟ دروغ؟ اگه راستشو بگم...ممکنه ازم فاصله بگیره...شهاب فقط پسرخاله امه...
من ـ نه کسیو دوست ندارم....تو چی؟
شهاب ـ منم کسیو دوست ندارم! یعنی تو فاز این چیزا نیستم....
ای شهرزاد دروغگو...خدا بگم چیکارت کنه الکی منو امیدوار میکنی!
برای اینکه بحثو عوض کنم، هرچی که تو مهمونی رخ داده بود رو براش تعریف کردم...از نظر شهاب هم یاسمن یکم مشکوک به نظر میرسید! حداقل اگه داشت نقش بازی میکرد که خیلی ناشی بود!!! لعنت بر من که نمیتونم راست رو از دروغ تشخیص بدم! از بس که خنگم!
به ساعت نگاه کردم...اوه!!! ساعت دوازدهه!!! خاک عالم یه ساعت نشستم اینجا دارم با شهاب زر میزنم!!! خیلی غیرمنتظره از رو تخت بلند شدم که شهاب با تعجب گفت:
ـ چی شد؟!
من ـ ساعت دوازدهه دیگه بگیریم بخوابیم! فردا خواب میمونم!
شهاب خنده شرورانه ای کرد و گفت:
ـ لطفا بند کفشتو هم یادت نره صبح ببندی! سر کلاس هم چرت نزن!
با دهن باز نگاهش کردم که گفت:
ـ دهنتم ببند مگس میره توش!
از حرص نمیدونستم دیوارو گاز بگیرم یا زمینو؟!؟!؟ ای تو روحت! همش منو ضایع کن شما!
بدون اینکه بهش شب به خیر بگم رفتم تو اتاقم تا بخوابم...ای ناکس!!! یعنی متوجه شده بود من سر کلاس چرتم میگیره؟! بابا این که دست خاله رو هم از پشت بسته!!!
شهرزاد خوابیده بود....اصلا متوجه اش نشده بودم!!! خواستم برم زیر پتو که دیدم موبایلم ویبره رفت! سریع برش داشتم و با خودم بردم زیر پتو...یه اس ام اس از یه شماره ناشناس...
ـ رزیتا حالا نمیخواد قهر کنی، معذرت میخوام! شب به خیر! راستی شماره امو هم سیو کن!چرا هنگ کردی؟! شهابم!
همینطور زل زده بودم به گوشی! شهاب شماره امو از کجا گیر آورده بود؟! یا از شهرزاد گرفته یا امین...!!! پووووف! چه دقیق هم پیش بینی کرده بود! واقعا هنگ کرده بودم! اینقدر خسته بودم که جوابشو ندادم و خوابیدم...