شاه کلید 17
باورم نمیشه حالا من زن شهابم!!! به شهاب نگاه کردم!مثه
ماست زل زده بود به مامانش! برام جای تعجب داشت که چرا شهاب دیشب مخالفت
نکرد! اگه مخالفت نکرده پس این اخم و تخمش واسه چیه؟! منم اخم کردم و بازم
با پرویی زل زدم بهش تا حساب کار دستش بیاد...اما اون یه نگاه سرد بهم کرد و
از جاش بلند شد و رفت...همه اومدن بهمون تبریک گفتن ولی فکر من درگیر شهاب
بود...باید بهش میگفتم که چرا اینجوری میکنه...تحمل سردی از طرف شهابو
نداشتم...بعد از رفتن مامان و بابا و شوهر خاله ام اینا، سریع رفتم تو اتاق
امین و شهاب...ولی کسی تو اتاق نبود...با نا امیدی از اتاق خارج شدم و
رفتم تو اتاق خودم...شهرزاد داشت با لبتابش کار میکرد...
شهرزاد زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ چیه رزیتا؟ پکری؟!
من ـ شهاب چش شده؟!
شهرزاد ـ دیشب با مامان بحثش شده!
مشتاقانه نشستم رو تخت و زل زدم به شهرزاد که چهارچشمی لبتابشو نگاه میکرد و دل نمیکند ازش!!!
بالاخره یه نگاه بهم کرد و گفت:
ـ چیه؟
من ـ اکه هی! تازه خانوم میگه چیه! ادامه اشو بگو! سر چی دعوا کردن؟
با بی حوصلگی جواب داد :
ـ سر همین عقد و اینا... دیشب مگه صداشونو نشنیدی؟!
من ـ نه بابا چه دل خجسته ای داریا! من بیهوش شدم دیشب... خب چی میگفتن؟
تو همین لحظه شهرزاد بلند شد و صداشو صاف کرد؛ میخواست ادای شهابو در بیاره!
شهرزاد
ـ ببین شهاب اینطوری گفت"مادر من شما حق نداری برای زندگی من تصمیم بگیری!
جلو جمع هیچی بهت نگفتم احترام تو و خاله رو نگه داشتم وگرنه من دلیلی
نمیبینم با یه دختر دبیرستانی مزدوج بشم!" بعد مامانمم گفت " تو غلط میکنی
وقتی نمیخوای ازدواج کنی نقش بازی میکنی! مگه مردم بازیچه دست شماهان؟!"
بعد شهاب گفت " مادر من شما تو کار ما دخالت نکنید! عقد واسه چی آخه؟ یعنی
شما نمیتونید دهن مردمو ببندین؟!" بعد مامان صداش اومد پایین رفتم چسبیدم
به در رزیتا!!! بعد گفتش که" اتفاقا میخوام عقد کنید تا دهن فامیل بسته
بشه! لازم نکرده کسی هم بفهمه و جشن بگیریم! حالا تو خواستی یه لطفی به
رزیتا بکنی ، الانم جفتتون باید چوبشو بخورید! تازه دو سال بیشتر نیست!
نمیخوان دارتون بزنن که! فقط محرم میشید! همین!"بعد شهاب با عصبانیت رفت
بیرون و درو کوبید بهم!
از کارای شهرزاد خنده ام نگرفت...از حرفای شهاب
ناراحت شده بودم...من دختر دبیرستانی بودم؟ همین؟ اینقدر براش سخته فقط به
من محرم بشه؟ اگه اینقدر ناراحته پس چرا همچین رفتارایی از خودش نشون داد؟
با تکونای دست شهرزاد به خودم اومدم:
ـ چی شدی رزیتا؟ از حرفای شهاب ناراحت شدی؟
من ـ مهم نیست...
شهرزاد ـ خیلی هم مهمه! گوش که نمیکنی! بذار بقیه اش رو بگم!
نگاهمو به چشمای منتظر شهرزاد دوختم و شهرزاد ادامه داد:
ـ
بعد یهو مامانم از اتاق اومد بیرون و گفت "شهاب به خدا قسم، اگه عقد نکنی
با رزیتا، خدا شاهده دیگه مادری به اسم مهناز نداری و منم پسری به اسم شهاب
ندارم! فهمیدی؟" بعد شهاب دوباره اومد تو اتاق و گفتش که" باشه من عقدش
میکنم! ولی قول نمیدم که رفتار خوبی داشته باشم! باید انتظار هرچیزی رو ازم
داشته باشید! شما دارید با زندگیم بازی میکنید! باشه پس منم بازی میکنم"
بعد مامان گفت" خودت این بازی رو با رزیتا شروع کردی حالا هم تاوانشو پس
بده!!! بهم نگو که به این دختر علاقه ای نداری؟!" بعد شهاب چیزی نگفت چند
لحظه...بعدش گفت" چرا من رزیتا رو دوست دارم دختر خوبیه، ولی فکر ازدواج
باهاش...نه دیوانه کننده اس!!! بیخیال! فکر کن من و رزی؟! اصلا حرفشم نزن
اون فقط دختر خاله امه!!!" مامانمم گفت" یه دختر خاله معمولی؟" حالا
اینجاشو گوش کن! شهاب گفت" خب...نه زیادم معمولی نیست...یکم بالاتر از
معمولی! یه جورایی...اه مامان ولم کن نصف شبی باید به شماهم جواب پس بدم؟!
من رفتم بخوابم شب به خیر!" و این بار دیگه رفت بیرون ولی درو محکم نکوبید
بهم! حال کردی رزی؟! وای رز اون دوستت داره!
از حرفای شهرزاد مثه خر
ذوق زده شدم!!! یعنی شهاب مردد بود؟! خب پس من این مردد بودن رو میذارم
پای دوست داشتن!!! خب دوست داشتن هم که نه...وابستگی...پس همچینم مخالف
نبوده...حالا شاید بوده...ولی رفتار امروزش حسابی گیجم کرد...خیلی سرد
بود....چند روز تحمل میکنم...آخرش میشه همون شهاب دوست داشتنی من!
صبح با صدای گند امین از خواب پریدم....!
رزیتا-اههه چته!!!ادمو اینطوری بیدار نمیکنن!
امین-خوبه که خودت میگی ادم...!حالا حوصله بحث باهات ندارم رانندتم نمیاد من باید برسونمت...!
رزیتا-چرااااال؟!از سرویس جا موندم؟!
امین-نه بابا..!راننده سرویستون پنچر کرده.!
رزیتا-خودش یا ماشینش؟
امین-به اوون مغزت یکم فشار بیار خودت چی فکر میکنی؟
رزیتا-حتماً ماشینش دیگه!اره؟!
امین-اره دیگه فقط بدو حاضر شوو رزی یه جایی کار دارم
رزیتا-کجاااا؟کله پاچه ای؟!؟
امین-اره میخوام تو رو تحویلشون بدم
رزیتا-همون خودتو تحویل بده!!نکبت!!
امین تا خواست جواب بده از جام بلند شدم رفتم تو دستشوویی..!
همینطور که داشتم صورتمو با حوله خوش میکردم صدای امینو شهابو شنیدم...!
شهاب-نه بابا امین خودم میبرمش ..!
منم باید برم مدرسه دیگه تو هم برو به کارت برس!
امین-زحمتت میشه؟
شهاب-چه زحمتی ! مسیر تو با شهرزاد یکیه تو اوونو برسون
امین-اااااا بیین چون اصرار میکنی منم قبول میکنم.
شهابم خندهای کرد-برو امین خواهرم دیرش میشه.
امین-قربانت خداحافظ.
شهاب-خداحافظ.
منم
که دیدم دیگه صداشون نمی یاد. از.دستشویی رفتم بیرون در کماله تعجب دیدم
که شهاب اینجاس با کنجکاوی داره به میزم نگاه میکنه رده نگاشو که دنبال
کردم دیدم به قابه عکسم خیره شده
که یهو زد زیره خنده
که منم عصبی شدم دست به سینه شدمو با اخم گفتم:
چیزه خنده داری دیدی؟!
شهابم خندشو خورد
شهاب-چیزه...!تو این عکس خیلی بامزه افتادی.
که قابه عکسو گرفت سمتم گفت
تو این عکسو میگم
وای عکس ١٤ سالگیمو میگه...!
جلو رفتمو با عصبانیت عکسو از دستش کشیدم گفتم
خودتو مسخره کن!عکسه ١٤ سالهگیه خودتم فک نمیکنم بهتر از این باشه...!
شهاب-ندیدی حرف نزن.
بدون اینکه بزاره حرف بزنم رفت بیرون.
...…………................................... ..............
همینطور که داشتم بنده کفشامو میبستم شهایبو دیدم که نشست پشته فرمون منم زود سوار شدم.
تو ماشین نشستم که دیدم شهاب حرکت نمی کنه سرمو طرفش چرخوندم
-مشکلی پیش اومده ؟
شهاب-کمربند.!
منم نگاهی به شلوارم انداختم و با مسخرگی گفتم
-من اوصولانااا با شلوار مدرسه کمربند نمیبندم.!
شهاب خیلی جدی خشن گفت:
-منظورم کمربنده ماشینه
رزیتا-من کمربند دوست ندارم!!احساسه خفگی بهم میده.
شهاب-باشه
با کمال تعجب دیدم دارم کمربنده خودشو باز میکنه…!!!
ادامه دارد....!
شهاب
کمربند خودشو باز کرد و خیلی غیرمنتظره روم خم شد! برای یه لحظه نفسم بند
اومد! خیلی وقت بود همچین حسی بهم دست نداده بود!!!عین میخ سر جام نشسته
بودم و جم نمیخوردم! شهاب کمربند رو از کنارم کشید و برام بست. توهمین چند
ثانیه ، نفساش که به صورتم میخورد هیجانم رو بیشتر میکرد هرچند این اتفاقات
به دقیقه هم نکشید اما برام لذت بخش بود! دوباره با فکر اینکه من و شهاب
به هم محرمیم، دلم از خوشی غنج رفت! ولی بعد دوباره با یادآوری صبح که قاب
عکسم دست شهاب بود و اون داشت بهم میخندید، حالم گرفته شد! اون لحظه دلم
میخواست بکوبم تو سر شهاب!
سرمو به سمت شهاب چرخوندم و دیدم با دقت داره
رانندگی میکنه...چه قدر امروز خشن شده! البته دیشبم خیلی سرد شده بود...ای
کاش رابطمون همونطور دختر خاله و پسرخاله ای باقی میموند...حسای ضد و نقیض
حسابی عاصی ام کرده! نمیدونم دیگه باید چیکار کنم! نفسمو با صدا دادم
بیرون که شهاب برگشت ولی خیلی سریع دوباره به جلوش نگاه کرد و پرسید:
ـ چیزی شده؟!
من ـ نه خوابم میاد فقط!
شهاب چیزی نگفت و چند دقیقه بعد رسیدیم!
من
چند کوچه پایین تر از مدرسه پیاده شدم و شهاب هم رفت...همش نگران بودم که
کسی مارو ببینه...!!! تا مدرسه رو یه نفس دویدم... بعد از اون سریع رفتم تو
دفتر مدیر و دوباره بهش گفتم که کلاسمو عوض کنه!
من ـ خانوم شما به من قول داده بودید!
اکبری
ـ رزیتا فعلا هنوز قطعی نشده ولی خب چون خیلی گفتی و کلاسا الان شروع شده
فعلا برو سر کلاس اصلیت بعد دوباره بیا باهم حرف میزنیم! فقط سریع
رزیتا...الان اقای دانش فر درسو شروع میکنه ها!
تا سر کلاسمم دویدم تا
برسم....وقتی رسیدم سر کلاسم ، یکم صبر کردم تا نفسم سرجاش بیاد...دستمو
گذاشته بودم رو دیوار و نفس نفس میزدم!!!راهرو کاملا خلوت و ساکت بود و این
نشون میداد که همه سرکلاسان! ای وای بازم دیرم شد...! دستی به صورتم کشیدم
و در کلاسمونو با شدت باز کردم و یه سلام بلند بالا به شهاب و بچه ها دادم
و با عجله سمت میزم حرکت کردم که خیلی ناگهانی بند کفشم گیر کرد زیر پام و
چشام با وحشت گرد شد و محکم افتادم تو بغل شهاب که دقیقا رو به روی من
وایساده بود و بدتر از من نظاره گر این اتفاق بود! فقط خدا رحم کرد چون پشت
شهاب شوفاژ بود و اگه شهاب نبود من با صورت میرفتم تو شوفاژ! ولی به جاش
افتادم تو بغل شهاب! تا چند ثانیه کلاس ساکت بود اما بعضیا نتونستن جلو
خندشونو بگیرن و زدن زیر خنده که کلاس از خنده منفجر شد!!! شهاب تقریبا رو
شوفاژ نشسته بود و یه دستش رو شوفاژ بود تا از افتادن خودش جلو گیری کنه و
یه دستش هم دور کمر من حلقه شده بود و من کامل چسبیده بودم به شهاب!!!!
اینقدر این صحنه خنده دار بود که خودمم خنده ام گرفته بود اما با خجالت
مقنعه ام رو جلو تر کشیدم و با یه ببخشید که به سختی از گلوم خارج شد، از
بغلش اومدم بیرون و رفتم سر جام و نشستم که شهاب گفت:
ـ خانوم خواجه وند لطفا اول بند کفشتونو ببندید!
دوباره
با این حرف شهاب بچه ها زدن زیر خنده و من هرلحظه از خجالت سرخ تر میشدم!
هزاربار به خودم و بند کفشم لعنت فرستادم...! چقدر من بی حواسم این بند
کفشم کی باز شده بود؟! حتما وقتی داشتم میدویدم!حالا حتما هم باید همون
موقع زیرپام گیر میکرد!!!ارمینا هنوزم داشت میخندید که با آرنجم محکم زدم
به پهلوش که به سرفه افتاد!!! چند دقیقه بعد کلاس دوباره آروم شد و شهاب
درس دادنش رو شروع کرد!
ـ وایییی مهرناز نمیدونی که چی شد!!!
من ـ اه!!! بس کن دیگه ارمینا حتما باید به همه بگی؟!
آرمینا ـ مهرناز که هرکسی نیست! مهرناز باید بدونه بذار بگم یکم شاد شه!
و
همه ماجرارو برای مهرناز تعریف کرد...مهرناز میخندید و من حرص
میخوردم...تو همین حین شهاب از کنارمون گذشت و رفت تو کلاس خودمون! منم از
پشت سرکی به کلاسمون انداختم و دیدم یاسی تنهاس! تازه یادم افتاد باید
دوباره قضیه عوض کردن کلاسارو مطرح کنم!
ولی تا خواستم برم تو دفتر توجهم به شهاب و یاسمن که دقیقا رو به روی هم نشستن ، جلب شد و حس فضولیم فعال شد!
شهاب ـ یاسمن تا کی میخوای لجبازی کنی؟!
یاسمن ـ اخه استاد...واسه چی باید عمل کنم!؟
شهاب ـ ببخشید مثه اینکه یادت رفته خانم منصوری که شما داشتی خانوم خواجه وند رو به کشتن میدادی!
یاسمن هیچی نگفت...سرمو اوردم لای در و دیدم یاسمن اروم داره اشک میریزه...دلم سوخت!!!
شهاب ـ خب اگه میخوای عمل نکنی، حداقل کلاستو عوض کن!
یاسمن ـ جدی؟ اینطوری معامله میکنن؟!
شهاب ـ بله! اگه منو دوست داری برو عمل کن، اگه دوست نداری کلاستو عوض کن!
یاسمن ـ من از شما متنفرم!
شهاب ـ دل به دل راه داره خانم منصوری!!!! شما حتما باید کلاستونو عوض کنید! یا وگرنه من چیز دیگه ای برداشت میکنم!
یاسمن با جله بلند شد و وسایلشو جمع کرد و گفت:
ـ باشه مشکلی نیست!
و تا خواست از کلاس خارج شه منم سریع از در فاصله گرفتم و وانمود کردم حواسم به میز خانم نامداریه!
مخم
درحال سوت کشیدن بود! یاسمن خیلی بچه بود! دلایلشم بچگانه بود! شهابم مثه
بچه ها باهاش رفتار کرد! من بودم زمینو به آسمون میاوردم!!!!! (رزیتا تو
حرف نزن با این مثالات!آبرو نمیذاری که!)
شهاب هم با جدیت از کلاس خارج شد...
***
سارا ـ میای؟؟؟؟
من ـ معلومه که میــــــــــــام!
سارا ـ قول؟! مثه سال پیش نشه که نیایا!
من ـ ببین یه سوال فامیلی جشن میگیری یا فقط دوستا!؟
سارا ـ مهمونیای مارو که میشناسی!
من ـ خاک بر سرت سارا به خاطر همین مهمونیات من نیومدم دیگه! مامانم نذاشت!
سارا ـ بس که خری! خب بهش نگو میشه دوست پسراتونم بیارید!
من ـ من که نمیارم ولی کار خوبی نیست!
سارا ـ ببین همه آشنان مشکلی پیش نمیاد! ما باهمه اشون رفیقیم!
من ـ از دست تو! حالا ببینم چی میشه! به آرمینا هم گفتی؟
سارا
ـ اره به همه گفتم ولی مهرناز قبول نکرد ، ارمینا هم دو دله! من ـ باشه
سارایی! ولی حواست باشه چیز بدی ببینم کشتمت! همینمون کم مونده که تو تولد
بگیری! ولی یه سارا که بیشتر نداریم!
خانواده سارا اینا، یه
چیزی تو مایه های سپهر اینان! خانواده مذهبی و تعصبی نیستن...خیلی راحت با
مسائل برخورد میکنن...با همه این تفاوتایی که ماها داریم، بازم سارا دوست
صمیمیونه! پارسال نتونستم تو تولدش شرکت کنم چون مامانم خوشش نمیاد که زیاد
با سارا در ارتباط باشم! ولی خب به هرحال بازم با سارا معاشرت میکنیم و
حتی اون تو مهمونیامون هم میاد! چون سارا دختر دوست بابامه ، مامانم میتونه
بهش اعتماد کنه مخصوصا اینکه مامان فکر میکنه من هنوز عاشق سپهرم و نیاز
به یکم تنوع دارم! ولی نمیدونه که با وجود شهاب ، به هیچ تنوعی نیاز ندارم!
شهاب معرکه اس! ولی نه! من نباید اینطوری بگم! شهاب فقط پسرخاله امه
همین...نباید از این فکرا کنم! نباید دوباره وابسته کسی بشم! من که هنوز
شهابو نمیشناسم! از کجا معلوم تو زرد از آب درنیاد و مثه سپهر نشه!؟ پس
باید بیخیالش بشم...اصلا شاید خودش یه کسیو دوست داشته
باشه...نمیدونم....ولی بیخیال مهم نیست مهمونی سارا رو بچسب!!! ولی زیاد
خوشم نمیاد برم! ولی میدونم آرمینا حتما میره! مخصوصا که سارا میذاره تو
مهمونیش ، دخترا با دوست پسراشون بیان! ولی من هیچ کسو با خودم نمیارم! ولی
این واسه آرمینا یه فرصته که با امیر باشه!!! میدونم اونجا خیلی معذب میشم
ولی اگه نرم سارا ناراحت میشه! باید یه جوری هم مامانمو بپیچونم دوست
ندارم بفهمه میرم یه همچین جایی! خب میتونم یه کاری بکنم! مثلا دو ساعت
برم، بعد برگردم! ولی ای وای من جز دوستای نزدیکشم! اگه زود برم حسابی
ناراحت میشه و بهم میریزه! سارا رو میشناسم! ولی خب شاید شایانم بیاد!!!
ولی برام جای تعجب داره که مامان سارا چیزی بهش نمیگه؟ چه بیخیال! خب حق هم
داره مامانش طرز فکر کاملا اروپایی داره! اگه یکم دیگه فکر کنم قطعا گیج
میشم! به من چه که اینا چه نوع خانواده این!!! من میرم! حتما!
***
ـ کجا به سلامتی؟!
من ـ خونه آق... ببخشید منظورم اینه که میرم پیش ...پیش... چیز، خونه کیمیا!
(کیمیا کیه دیگه؟! منم بلد نیستم دروغ بگما اصلا خوب نیستم توش!)
مامان ـ به چه مناسبتی انشالا؟!
من ـ به مناسبت درس خوندن!!!!!
مامان ـ کیا هستن؟!
من ـ اری و مهری و سارا!
مامان ـ رزیتا ؟
همینطور که آرایش میکردم گفتم:
ـ جانم؟!
مامان ـ راستشو بگو! من تورو میشناسم!
من ـ منم تورو میشناسم مامان! تو مامانی منم رزیتا!
مامان ـ مسخره بازی درنیار! راستشو بگو با این تیپ اخه میرن درس بخونن؟!
من ـ مامان اگه راستشو بگم....
مامان ـ نترس کاریت ندارم! من نگرانتم رزیتا!
من ـ خب...میرم تولد..
مامان ـ کی؟
من ـ س...سمین!!!!
مامان ـ گفتم راستشو بگو!
من ـ سـ...سارا!
مامان ـ حالا نمیشه نری؟!
من ـ چرا نرم؟!
مامان ـ خودت که میدونی...من...زیاد با خانواده سارا راحت نیستم ، دوست ندارم دخترم هم بره!
من ـ اما مامـــان! من میخوام برم! خواهش میکنم!
مامان ـ رزیتا من به اونا اعتماد ندارم!
من ـ مامان من که دیگه بچه نیستم! من میتونم از خودم مواظبت کنم!
و با عجله به ساعت نگاه کردم و گفتم:
ـ وای مامان برم دیگه!؟ خواهشاً تورو خدا! ببین دیگه دیر شد من میرم بابای!
و گونه اشو بوسیدم و وسایلمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون!!! همینطور که از در خارج میشدم صدای مامانمو شنیدم که میگفت:
ـ باشه خوش بگذره مواظب خودت باش!
تو دلم قربون صدقه مامانم رفتم و از پله ها پایین رفتم...
***
صدای
آهنگی که از داخل خونه به گوش میرسید، قلبمو به تپش در آورده بود!!! هیجان
زده بودم و یه لبخند پت و پهن رو لبم بود! از اینکه مامان بهم اجازه داد
(هرچند تو عمل انجام شده قرارش دادم) خیلی خوشحال شدم! بعد از چند باز زنگ
زدن بالاخره مامان سارا درو باز کرد!
من ـ سلام خاله! ( همیشه به مامان سارا میگفتم خاله!)
خاله ـ سلام رزیتا جون! خوبی؟ بیا تو!
اومدم تو و سارا رو دیدم که از بین جمعیت رقصنده بیرون ، و به سمت من اومد!
سارا ـ بــــــه! سلام! بالاخره اومدی؟! ازت نا امید شده بودم! بیا تو اتاقم لباستو عوض کن!
لبخندی
زدم و رفتم تو اتاق... لباسمو عوض کردم. یه تونیک عسلی ـ طلایی پوشیده
بودم با یه ساق مشکی براق...کفشای پاشنه بلند نقره ایم هم پوشیده
بودم...لباسم باز نبود چون معذب میشدم! یه کمربند قهوه ای با رگه های عسلی
هم روی تونیکم بسته بودم.....از این کمربندا خوشم میومد چون هیکلمو کشیده
نشون میداد....موهامم صاف کرده بودم و دورم ریخته بودم... آرایشمم محو
بود...از اتاق بیرون اومدم و بین جمعیت چشم چرخوندم تا ببینم اری کجاست...
داشت با سارا میرقصید...وقتی بهشون ملحق شدم، شروع کردیم به حرف زدن... همینطور که میرقصیدیم به کارای آرمینا هم میخندیدم...
من ـ اری امیر کوش؟
ارمینا ـ اوناهاش!
و به میزی که پسرا دورش جمع شده بودن اشاره کرد!
سرمو
تکون دادم...تو همین لحظه صدای زنگ بلند شد اما کسی نشنید چون صدای آهنگ
نمیذاشت صدای زنگ به گوششون برسه! ولی چون ماها نزدیک بودیم شنیدیم و سارا
رفت درو باز کرد...من و آرمینا هم بیخیال شدیم و به رقصمون ادامه
دادیم...صدای آهنگ که قطع شد دست از رقص برداشتم و به در نگاه کردم...تا
چشمم به در افتاد سرجام میخکوپ شدم!!!!! ارمینا هم دست کمی از من نداشت!
دهنمون کامل بازمونده بود!
یاسمن اینجا چیکار میکرد؟ سقلمه ای به ارمینا زدم و گفتم:
ـ یاسی اینجا چه غلطی میکنه؟!
که تو همین لحظه یه نفر دیگه هم وارد شد که تعجبمونو صدبرابر کرد!!! نمیتونستم خودمو جمع کنم! سپهر و یاسمن باهم؟!