وقتی دیدم همه رفتن منم بلند شدم تا با شهاب برم... الان وقتش بود تا زیر زیرکی نقشه امو اجرا کنم... هرچند نقشه ای نداشتم! ولی این مخم زیادم اکبند نیست میتونم همون لحظه بهش فشار بیارم تا یه نتیجه ای بده!!!!
وقتی رفتیم اونجا شهاب رو به روی من وایساد... دستشو گرفتم و اونم یه دستشو دور کمرم حلقه کرد و شروع کردیم به رقصیدن...همه چراغارو خاموش کردن به جز چندتا رو که فضا شاعرانه تر بشه... نمیدونم چرا اما شروع کردم به لرزیدن... میترسیدم... از چی ، نمیدونم... به شهاب نگاه کردم که با خونسردی بهم خیره شده... سرمو انداختم پایین... یه زمانی آرزوم بود که الان سپهر جلوم باشه و درحال رقصیدن با سپهر باشم... اما الان یکی بهتر از اون جلومه... لبخند محوی زدم... شهاب حلقه دستاشو تنگ تر کرد... بهش چسبیده بودم... حس خوبی داشتم... زیر چشمی به بقیه نگاه کردم... کسی حواسش به ما نبود... به آرومی سرمو گذاشتم رو سینه شهاب و تو همین حالت میرقصیدیم... صدای قلبش رو میشنیدم که به طور منظم به سینه اش میکوبید... بوم، بوم... بوم، بوم... بوم،بوم... بازم لبخند زدم... صدای موسیقی ملایمی که نسرین و شایان و سارا میزدن واقعا بهم ارامش میداد...نسرین تو اوج ویالون زدن بود و واقعا هم قشنگ میزد و شایان و سارا هم باهاش هماهنگ بودن... بهشون نگاه کردم... خوش به حالشون چه دل خوشی دارن... خوش به حال سارا... آرمینا... یهو یاد سپهر افتادم... بهش نگاه کردم که چشمام تو چشماش قفل شد... انگار با دیدن چشماش دلمو آتیش زدن... خشم و عصبانیت و ناراحتی رو به راحتی میتونستم تشخیص بدم... دلم سوخت...ولی دوسش نداشتم... تقصیر خودشه... سریع نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به چشمای شهاب خیره شدم... هر وقت بهش نگاه میکردم ارامش پیدا میکردم... لبخندی بهم زد، انگار میدونست با هر لبخندی که بهم میزنه ، یه آرامبخش به وجودم تزریق میکنه و دوباره آروم میشم... خالی از استرس و ناراحتی...این حسی رو که داشتم هیچ وقت نتونستم با سپهر تجربه اش کنم، حس امنیت... حس داشتن یه تکیه گاه امن... دوباره سرمو گذاشتم رو سینه شهاب و سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم... کم کم حس کردم بقیه دارن محو میشن!!! به دور و برم نگاه کردم... برای یه لحظه گیج شدم... چرا همه نشستن؟! نکنه اهنگ تموم شد!؟ ولی نه اهنگ هنوز تموم نشده بود...همه به من و شهاب نگاه میکردن... با تعجب به شهاب نگاه کردم. اونم گیج شده بود... ولی ما هنوزم به رقصیدن ادامه میدادیم...خجالت میکشیدم... سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم... سپهر داشت نگاهمون میکرد... خیلی پکر بود... نمیدونم چرا اما از تصمیمم پشیمون شدم... دیگه دلم نمیخواست ناراحتش کنم... اصلا هیچ حسی بهش نداشتم... حتی نفرت... ولی به کسی که جلوم بود یه حسایی داشتم... هنوز قطعی نبود ولی دوسش داشتم...!!!
با تموم شدن آهنگ به ارومی از هم جدا شدیم ولی هنوزم رو به روی هم بودیم... شهاب دستمو به لباش نزدیک کرد و بوسه ای روش کاشت... قلبم شروع کرد به تند تند زدن... نا خودآگاه لبخندی بهش زدم و دوتایی رو به جمع تعظیمی کردیم و رفتیم سر جامون... هنوزم قلبم تند تند میزد و هیجان زده بودم...بعد از ما ، به پیشنهاد زنعمو خودشون اهنگ شاد گذاشتن تو ضبط تا برقصن!!!دیگه بلند نشدم ... سارا و شایانم سریع از پشت پیانو اومدن بیرون و اومدن سمت ما...سارا و آرمینا و مهرناز یهو هجوم اوردن سمت من!!! سعی کردم از دستشون در برم اما مهرناز بازومو کشید طرف خودش و یهو بی مقدمه گفت:
ـ رزیتای بیشعور خیلی قشنگ رقصیدی ضعیفه!!!
با خنده گفتم:
ـ واقعا مرسی از تعریفت!!! یه چهارتا فحش دیگه هم میدادی!!!
مهرناز ـ یادم رفت! ایشالا واسه بعد!
سارا یهو زد به بازومو گفت:
ـ دیدی چقدر قشنگ پیانو میزدیم؟!
با شوخی قری به گردنم دادم و گفتم:
ـ شایان خیلی قشنگ میزد! پسرعموی منه دیگه!
با این حرفم همه امون زدیم زیر خنده و سارا یکی محکم زد به بازوم که جاش موند لامصب!
دیگه جو عادی شده بود و منم دیگه اروم شده بودم... به شهاب نگاه نکردم یا اگه هم نگاهم تو نگاهش گره میخورد، سریع ازش رو برمیگردوندم... خیلی خجالت میکشیدم ازش... حالا خوبه فقط دستمو بوسیده! تازه اگه اون تنفس مصنوعی رو هم فاکتور بگیریم!
دوباره با یاد آوری این افکار گونه هام سرخ شد که ارمینا با شیطنت گفت:
ـ به چی فکر میکنی که اینطوری سرخ کردی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ هیچی!
ارمینا پشت چشمی برام نازک کرد که از این حرکتش غش غش خندیدم! اصلا بهش از این ادا اطفارا نمیومد!!!
هنوزم داشتیم میخندیدیم که موبایل ارمینا زنگ زد! ارمینا یه دستشو به علامت سکوت بالا اورد و گفت:
ـ هیسسس! ( و با عشوه گفت) امیره!!!
دوباره با این حرکتش زدیم زیر خنده! از جمعمون دور شد تا راحت تر باهاش صحبت کنه...سارا هم حوصله اش سر رفت، سریع دوید رفت پیش شایان!!! شایانم نیشش تا بنا گوشش باز شد! اصلا من موندم یکم این بچه ها حیا میا حالیشون نمیشه والا!
مهرناز ـ رزیتا؟!
من ـ بله؟!
مهرناز ـ سپهر با یه قیافه عصبانی داره میاد سمتمون!
من ـ یا خدا فرار کنم یعنی؟!
مهرناز خنده اش گرفت و گفت:
ـ نه دیوونه یعنی حواستو جمع کن سوتی ندی!
من ـ اهان از اون لحاظ!
صدامو صاف کردم و به سپهر که داشت میومد سمتمون نگاه کردم...
سپهر ـ سلام مجدد رزیتا خانوم!
ای زهرمار!
من ـ علیک مجدد اقا سپهر! فرمایش؟!
سپهر ـ بهتون نمیاد اینطوری حرف بزنید!
اتفاقا به تو هم نمیاد شبیه ... (از سقف برو بالا رزیتا!)...
من ـ من هرجور که صلاح بدونم با طرف مقابلم حرف میزنم...همینم که دارم باهاتون حرف میزنم افتخار بزرگی نصیبتون شده!
والا من موندم این جمله هارو از کجام در میارم بهش میگم؟! زبون دراز نبودم که!
سپهر سری تکون داد و به مهرناز نگاهی انداخت و بعدش تو چشمام زل زد و گفت:
ـ میتونیم تنهایی صحبت کنیم؟!
من ـ بله بفرمایید همینجا بگید!
سپهر ـ گفتم تنهایی...
من ـ خب الانم تنهاییم دیگه!
سپهر ـ تنهای تنها...!
ای بزنم دکور مکورشو بیارم پایین پسره نکبت!
من ـ مهرناز که غریبه نیست... من بدون مهرناز جایی نمیام...
سپهر یهو عصبانی شد بازومو محکم گرفت برد ته سالن... مهرنازم با حیرت نگاهش میکرد..
من ـ هوی مرتیکه بیشعور چرا همچین میکنی؟!
سپهر ـ مگه بهت نمیگم میخوام باهات تنها باشم!؟
من ـ تو حق نداری دستور بدی بهم!
پوزخندی زد و گفت:
ـ هه! قبلا که ناراحت نمیشدی!
من ـ قبلا ، قبلا بود! الان ، الانه! درضمن توهمی نشید یه وقت! من اصلا هیچ علاقه ای ندارم که بخوام باهاتون هم صحبت بشم!
سپهر ـ نترس نمیخورمت جوجو!!! میخواستم بهت بگم یه سوپرایز برای تو و اقا شهابت دارم...
حس کردم قلبم از جا کنده شد... این حرفش بوی تهدید میداد... خیلی ترسیدم...
پوزخند سپهر پررنگ تر شد و گفت:
ـ چی شدی؟! چرا رنگت پرید عشقم؟!
انگار که با این کلمه عشقم اتیشم زده باشن ، منفجر شدم و یکی زدم تو گوشش که دفعه اخرش باشه به من میگه عشقم و منو تهدید نکنه!!!
هنوزم با پوزخند نگاهم میکرد... حس میکردم دست خودم بیشتر از صورت اون درد گرفت!!!
با خشم نگاه اخرو هم بهش انداختم و ازش دور شدم... مهرناز تا منو دید نیشخندی زد و گفت:
ـ دمت گرم بابا! همچین زدی تو گوشش من جای سپهر دردم گرفت!
ولی وقتی هیچ تغییری تو صورت برافروخته ام ندید ساکت شد...خدارو شکر فقط مهرناز اونجا بود و حواسش به ما بود... بقیه ندیدنمون وگرنه باید برای زدن سپهر بهشون جواب پس میدادم... پسره عوضی نکبت!
چند دقیقه گذشت اما هنوزم عصبانی بودم...دلم میخواست بزنم سپهرو به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کنم!!! روانی نصف نیمه!!!
کسی دستشو گذاشت رو شونه ام و منو برگردوند سمت خودش... وقتی فهمیدم شهابه سعی کردم حالت چهره ام رو عوض کنم و عادی باشم...
من ـ هی سلام شهاب خوش میگذره؟!
هه چه حرف بی ربطی!!!
شهاب ـ اره خوبه... رزیتا چیزی شده؟!
خودمو زدم به کوچه علی چپ ـ نه چیزی باید شده باشه؟!
خاک بر سرت رزیتا با این جواب دادنت! اخه این چه طرز جمله بندیه؟! الان میفهمه یه چی سر جاش نیست و اونم اعصابته!!!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ مطمئنی؟!
دیدی گفتم!!! فهمید!
من ـ اره بابا مطمئن باش...
شهاب ـ چشمات یه چیز دیگه میگه ها... مطمئنی چیزی عصبانیت نکرده؟! یا بهتره بگم کسی؟!
بازم خودمو زدم به اون راه ـ بیخیال بابا چیزی نشده که!
شهاب ـ پس چرا زدی تو گوش سپهر؟!
بی اراده با صدای بلند گفتم:
ـ مهرناز بهت گفت؟!
شهاب از این هول شدن من خنده اش گرفت و گفت:
ـ نه خودم دیدم!
از اینکه شهاب حواسش به من و کارامه حس خوبی پیدا کردم... انگار قند تو دلم آب میکردن!!! (خـــــــــــاک بر سر بی جنبه ات کنن دختر!)... ولی خب بازم دلیل بر این نمیشه که احساسی ناشناخته ای که من بهش دارم ، اونم به من داشته باشه!!!
دیگه چیزی نگفتم...حوصله جر و بحث نداشتم... باید زود جیم میزدم و میرفتم!!! چون میدونستم سپهر میخواد چیکار کنه!!! ولی وقتی من و شهاب اونجا نباشیم اینکارو نمیکنه...میدونم میخواد آبرومونو ببره و مثلا بگه که ما نامزدیم! هه! ولی کور خونده. توهمین فکرا بودم که حس کردم یکی با شدت بهم تنه زد...سرمو برگردوندم و سپهرو دیدم که داشت میرفت سمت جمعیت...قلبم هری ریخت پایین!!! سریع به شهاب نگاه کردم و رفتم سمتش...
من ـ شهاب!
شهاب ـ بله؟!
من ـ پاشو بریم!
شهاب ـ کجا بریم نصف شبی؟!
من ـ خونمون دیگه!
شهاب ـ بدون خاله اینا ؟
من ـ ببین شهاب وقت نداریم سپهر الاناس که گند بالا بیاره! سر درد و بهونه میکنیم و خیلی ساکت میریم از اینجا بدون اینکه کسی بفهمه!
شهاب ـ کلید داری؟!
من ـ اره دارم فقط بدو برو حاضر شو!
سرمو برگردوندم تا سپهرو ببینم...هنوز داشت دور خودش میچرخید و وضعیت و بررسی میکرد. با دیدن من لبخند شیطانی (!!!) زد و دستشو برام تکون داد. فهمیدم یه فکر پلید تو اون کله پوکشه!
سریع رفتم تو اتاق و مانتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم و حاضر شدم... در اتاقو نیمه باز کردم و از لای در به سالن نگاهی انداختم. مهرناز و ارمینا دنبالم میگشتن! مهرناز سرشو برگردوند سمت در و من براش دست تکون دادم تا بیاد پیشم. اونم بازوی ارمینارو گرفت و دوتایی اومدن تو اتاق...
من ـ خاک تو سرتون کنن چقدر تابلو اومدین تو!
مهرناز ـ خب چیکار کنیم حالا! کجا میری؟! مامانت اینا هنوز هستن!
من ـ مهرناز الان وقت جواب دادن ندارم...
و رو به آرمینا که هنوز بیرون وایساده بود گفتم:
ـ ارمینا قربون چشات یه نگاه بنداز ببین سپهر داره چه غلطی میکنه؟!
ارمینا به سمت سالن خیره شد...خیلی بی مقدمه به طرفم چرخید و گفت:
ـ اوه اوه گاوت دو قلو زایید! سپهر داره یه غلطایی میکنه...داره همه رو جمع میکنه....
با یه لحن پر گلایه و مضطرب گفتم :
ـ واییی خدا فکر کنم میخواد بگه!
آرمینا و مهرناز همزمان باهم گفتن:
ـ چیو؟!
من ـ اینکه منو شهاب نامزدیم!
مهرناز و آرمینا با چشمای ورقلمبیدشون زل زدن به من و گفتن:
ـ مگه نامزدین؟!
سرمو اوردم بین در و به سالن نگاه کردم که کم کم همه یه جا جمع میشدن،و بعد بی حوصله گفتم:
ـ معلومه که نه! وای حالا چطوری از اینجا فرار کنیم؟! میگما میتونید یه جوری سرشونو گرم کنید تا من و شهاب از بینشون بگذریم؟!
ارمینا و مهرناز در جواب چشمای منتظر من سری تکون دادن و من خیلی اروم و بی سر و صدا از تو اتاق بیرون اومدم...صدای موزیک قطع شده بود و همین اضطرابمو بیشتر میکرد! همزمان با من شهاب هم از اتاق بغلی خارج شد و دو تاییمون باهم رفتیم پایین... مهرناز و آرمینا هم زودتر از ما رفتن پایین... چند ثانیه صبر کردم تا آرمینا یه طوری حواس سپهرو پرت کنه...بقیه هنوز مشغول بودن و فقط تعداد کمی بیکار وایساده بودن...دستام از شدت هیجان سرد شده بود....فقط کافی بود سپهر مارو ببینه، دیگه همه چی تموم میشد...مهرناز هم رفت بین خانومایی که بیکار بودن و وادارشون کرد که بهش توجه کنن... نمیدونم چی میگفت بهشون ولی خیلی جلب توجه کرد... ارمینا هم قربونش بشم مخ سپهرو کار گرفته بود!!! منم سریع به شهاب علامت دادم و باهم از پله ها اومدیم پایین... خیلی اروم در ورودی رو باز کردم و اول شهاب و بعدش خودم، خارج شدیم... یکم که از خونه دور شدیم، یه نفس راحت کشیدم و رو به شهاب گفتم:
ـ آخییییییش! از خطرات احتمالی نجات پیدا کردیم!
شهاب ـ ولی رزیتا! یه مشکلی! من که ماشین ندارم!
واییی فکر اینجاشو نکرده بودم! با درموندگی به شهاب نگاه کردم که گفت:
ـ مشکلی نیست پیاده میریم!
با این حرفش پقی زدم زیر خنده...نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم! با این سر و وضع؟! به شهاب نگاه کردم که خیلی جدی بهم خیره شده! خندمو جمع کردم و گفتم:
ـ اخه با این ریخت و قیافه؟! پیاده بریم شهاب؟!
شهاب ـ رزیتا تا خونه که راهی نیست دختر!
من ـ شهاب پولم نداری؟!
شهاب ـ نه متاسفانه! نمیدونستم باید تو یه عملیاتم شرکت کنم!!!
خب این یعنی اینکه پیاده بریم!
شهاب حرکت کرد و من فقط مات نگاش میکردم! بیخیال!!! 20 دقیقه پیاده روی؟! اونم با این کفشا؟! تو این هوای سرد؟! ای خدا...دنبال شهاب راه افتادم... تقصیر خودم بود... خنده ام گرفته بود...
سرعت قدمامو بیشتر کردم تا به شهاب برسم...حالا دیگه کنارش بودم...اروم اروم داشتیم به سمت خونه میرفتیم! خیلی ریلکس، ساعت 12 شب،تو این هوای ابری! چی؟ ابری؟ به بالای سرم نگاه کردم که دیدم بعله! کم کم بارونم شروع میشه...بازم سرعت قدمامو سریع تر کردم ولی با این کفشای پاشنه بلند واقعا سختم بود...شهابم بی حرف دنبالم میومد...دیگه فهمیده بودم شهاب وقتی عصبی یا ناراحته یا حرف نمیزنه و سرد برخورد میکنه، یا داد و هوار میکنه!!! کلا نمیتونه متعادل برخورد کنه! 10 دقیقه بعد رسیدیم...دیگه نا نداشتم!!! پیاده روی برام خوشایند بود ولی نه تو این وضعیت به خاطر همین خسته شده بودم و غر غر میکردم که شهاب با کلافگی گفت:اه رزیتا چه قدر غر میزنی...ساکت باش دیگه نقشهی من نبود که نقشهی خودت بود...!

با این حرفش دیگه لال شدم!!!کلیدو از کیفم برداشتم و درو باز کردم...سریع رفتیم تو..
شهاب با کلافگی کفششو از پاش در آورد و یه گوشه انداخت...!به من که بهش زل زده بودم یه نگاهی انداخت سرشو تکون دادو گفت:خدا امشبو به خیر کنه...!سرمو تکون دادم گفتم:امیدوارم سپهر کاری نکرده باشه...!داشتم از پله ها میرفتم بالا. صدای شهابو شنیدم که زیر لب گفت:
ـ لا الله الا الله!!! از دست این دختر!!!
با این حرفش یاد یه چیزی افتادم...یهو گفتم:
ـ راستی شهاب تو نماز می خونی؟
شهاب ـ یه زمانی می خوندم...!چطور؟
من ـ هیچی همینجوری!
لبخندی محو نشست رو لبم. فکر خوبی بود اگه دوباره شروع میکرد...منم بهش ملحق میشدم!
بدون هیچ حرفه دیگه ای رفتم تو اتاقم با هزار بدبختی لباسمو اویزون کردم...!موهامو باز کردم و دورم ریختم...!نمی دونم چرا استرس داشتم می ترسیدم سپهر یه کاری کرده باشه....!وای اگه بابا میفهمید چی....؟! بیخیال رزیتا، سپهر فقط جلو خودت حرصت میده! همون موقع صدا داده بابا پیچید تو خونه...!
بابا ـ رزیتاااااااا!!!
من ـ وای...!فهمید همه چیو...! خدایا خودمو سپردم دست خودت!
صدای داده بابام دوباره بلند شد...
زود در اتاقمو باز کردم رفتم پایین...! سرمو چرخوندم که شاید شهابو ببینم ولی نبودش..! بابام تا منو دید به طرفم اومد...!بازومو گرفت و گفت:
ـ سپهر چی میگه؟
من ـ بابا بزار توضیح بدم...!
بابا ـ چی رو توضیح بدی هان؟ابرومو بردی رزیتا....! تو این چند وقت مراعات حالتو کردم هیچی بهت نگفتم پرو شدی...!
داشتم از ترس به خودم میلرزیدم که همون موقع امین اومد بازوی بابارو گرفت...
امین ـ بابا بیا بریم تو حیاط شما فعلا عصبانی هستیبیا بریم اروم شدی میایم تو الان یه کاری میکنی بعدا پشیمون میشی...
بابام یه نگاهی بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم! و همراهه امین رفت بیرون...! با رفتن بابا با راحتی نفسمو دادم بیرون خواستم برم تو اتاق که مامان سریع از پله ها بالا اومد و بازومو گرفت و با خودش کشید و برد پایین...فکر کردم که الان شوت میشم پایین از پله ها ولی حواسش بود... امشب بازوم کبود میشه من مطمئنم!

من ـ آیی مامان چی کار میکنی؟!
مامان ـ حرف نباشه رزیتا! حرف نباشه که سخت ازت عصبانی ام!
من ـ دِ آخه چرا؟!
هنوز خاله اینا رو ندیده بودم...
شهاب با چشمای گشاد شده به من و مامان نگاه میکرد که تو همین لحظه خاله هم وارد شد و با کیف دستیش شتـــــــــــــرق! زد تو کمر شهاب...وسط دعوا خنده ام گرفته بود شهرزادم که اومده بود داشت ریز ریز میخندید!!! هی خودمو نیشگون میگرفتم مبادا بخندم ولی نمیشد صحنه باحالی بود که شهاب از خاله کتک بخوره!
مامان ـ نیشتو ببند ور پریده! سپهر راست میگه؟!
خنده امو جمع کردم و گفتم:
ـ چیو راست میگه بابا به منم بگید جریان چیه بعد کتک بزنید!
مامان ـ سپهر میگه تو و شهاب باهم دوستید درسته؟! میگه نامزدین!جلو جمع گفت نامزدین!
وای نه! بالاخره زهرشو ریخت...
من ـ نه بابا شایعه اس!
خاله ـ شهاب میکشمت!
شهاب ـ اِ به من چه! حالا هرچی که یه پسر بچه لوس میگه که نباید واقعیت داشته باشه!
من ـ افرین این پسر بچه لوسو خوب اومدی پسرخاله!
شهرزاد که دیگه اون پشت داشت میترکید از خنده...خودمم دست کمی از اون نداشتم...
مامان یه نیشگونی از بازوم گرفت که جیغم رفت هوا!!! ولی حرفی نزدم که مامان گفت:
ـ دختره احمق من جواب فامیلو چی بگم؟! جلو فامیل گفته رزیتا نامزده شهابه!!! با اون رقصتونم که دیگه همه مطمئن شدن!
خاک بر سر من یعنی! رزیتا ریدی با این چزوندنت!!! خاک تو سرت کنن!
خاله هم با عصبانیت گفت :
ـ فردا باید عقد کنید همین که گفتم! اگه قراره از این داستانا تو فامیل داشته باشیم، باید عقد کنید!
ـ فردا باید عقد کنید همین که گفتم! اگه قراره از این داستانا تو فامیل داشته باشیم، باید عقد کنید!
چشمام از حدقه زد بیرون! همزمان با شهاب گفتم:
ـ چـــــی؟!
شهرزادم دهنش وامونده بود...در ورودی دوباره باز شد و امین وارد شد...فکر کنم همه حرفارو شنیده بود چون اونم بی مقدمه گفت:
ـ چـــــی؟!
خاله ـ شهاب و رزیتا فردا عقد موقت میکنن....که بهم محرم باشن!!!
شهاب ـ اما مادر من نمیشه!
من ـ اخه خاله! چیکار به حرف مردم دارین شما ، خب انکار میکردین!
وای خدا بازم بچگی کردم! اگه فرار نمیکردم و از خودم و شهاب دفاع میکردم الان اینطوری نمیشد...
مامان ـ تو یکی حرف نزن! حالا فردا عقد میکنین به عاقد خبر میدم بیاد!
من ـ حالا چرا داد میزنی نصف شبی!؟ مردم خوابن!
مامان بازومو ول کرد و خاله و مامان رفتن تو اتاقشون... شوهر خاله ام هم بدون اینکه چیزی بگه فقط رفت!!! یا به قولی چغندرم حسابمون نکرد، ما هویجیم کلا!...چند لحظه به شهرزاد و شهاب امین که تازه اومده بود خیره شدم و بعد دو دستی زدم تو سرم و نشستم رو زمین! زیر لب گفتم:
ـ خاک تو سرت رزیتا!
حس کردم کسی دستشو گذاشت رو شونه ام...سرمو بالا گرفتم و امین رو دیدم که با لبخند نگاهم میکنه:
ـ حالا اشکالی نداره خواهری عقد موقته دیگه! شهابم که غریبه نیست! بده داری از ترشیدگی درمیای؟!
با حرص بهش نگاه کردم و با پام زدم تو پاش که صدای خنده اش بلند شد و رو به شهاب گفت:
ـ شهاب جون مواظب خودت باش این یکم وحشیه!
بهش براق شدم:
ـ نکبت برو گمشو تو اتاقت حوصله اتو ندارما! همچین میکوبم تو صورتت اعلامیه شی بچسبی به دیوار!
امین همینطور که میخندید و از پله ها بالا میرفت رو به شهاب گفت:
ـ نگفتم؟!
من ـ برووووووو!
و امین دوباره خندید و رفت بالا...با شرمندگی به شهاب نگاه کردم و گفتم:
ـ شهاب من متاسفم! فکر اینجاهاشو نکرده بودم...
شهاب چیزی نگفت و رفت تو اتاق... شهرزاد هم اومد نشست کنارم و مثه من زانوهاشو بغل کرد و گفت:
ـ خب حالا میخوای چیکار کنی رزی؟!
با یه صدای گرفته و نا امید گفتم:
ـ نمیدونم...شهرزاد دارم فکر میکنم که سپهر اینقدر ارزش داشت که من به خاطرش با زندگیم بازی کنم؟! خب نمیدونم دوست ندارم باهاش عقد کنم...یعنی ...نمیدونم ....سردرگمم... همیشه فکر میکردم با عشق ازدواج میکنم...ولی خب هرچند این ازدواج نیست و نمیریم سر یه خونه زندگی...ولی به هرحال محرمم میشه، میشه شوهرم؟!
شهرزاد خنده ای کرد و گفت:
ـ بیخیال رزیتا...یکم دیگه فکرکنی داغون میشی...شهاب فقط یه مدت خیلی کوتاه میشه شوهرت بعدش یه دلیل جور میکنیم که بهم زدین...فکر کن نامزدته...نترس رزیتا چیزی نمیشه...خدارو چه دیدی؟ شاید عاشقش شدی...
زدم تو بازوشو گفتم:
نبونتو گاز بگیر! دیگه عاشق نمیشم! اونوقت عمه من بود میگفت به این روبه روییم یه حسایی دارم؟!؟!
از این فکرم خنده ام گرفت...منم با خودم درگیرما...اصلا هرچی باداباد...به درک! کسی نمیفهمه که...فقط کل فامیل میفهمن!!!هه!
شهرزاد بلند شد و دست منم گرفت تا بلند شم...دوتایی رفتیم تو اتاقمون...چشامو که دیگه از شدت خواب درحال بسته شدن بودن رو مالیدم و با خودم زمزمه کردم " خدا بزرگه رزی!"
ولی بازم از فردا میترسیدم...ای کاش بخوابم و فردا بلند نشم! کاش همه این اتفاقات خواب باشه و من دوباره اون رزیتای 14 ساله شم! ولی اینبار رزیتای 14 ساله ای که عاشق درسشه، نه پسرعموش!!!
***
مامان ـ رزیتا این چه لباسیه؟! یه لباس درست حسابی تر بپوش عاقد داره میاد!!!
به لباسم نگاهی کردم! از عمد یه لباس کهنه و رنگ و رو رفته پوشیده بودم! انگار باخودم لج کرده بودم! کسی که به لباس من اهمیت نمیده حداقل واسه خودم ابرو داشته باشم!!! رفتم سر کشوم و یه لباس بهتر برداشتم...یه بلوز سفید به اصرار مادرم، با شلوار جین طوسی ام!هه! چه عروس گلی ام من خبرم! مثه همیشه موهامو بالای سرم جمع کردم و شال سفیدمم انداختم رو سرم... به چهره نگرانم از تو آینه نگاه کردم... رزیتا نترس...شما دوتا فقط محرم میشید!!! فکر کن شهابم مثه امینه...اینطوری راحت تر میتونی بهش نزدیک باشی...اگه قرار باشه سپهرو بچزونی این راه شرعی تره!!! بعدشم که به هدفت رسیدی نامزدیتونو بهم میزنی...تا اخر عمر که نمیخواین محرم بمونین! تازه مامانتم میدونه اینطوری فقط جلو فامیل نقش بازی میکنید همین! با این فکرا سعی میکردم خودمو آروم کنم...
چند ثانیه بعد شهرزاد با عجله وارد اتاق شد و گفت:
ـ وای واییی رزیتا عاقد اومد!
لبمو به دندون گرفتم و با اضطراب خیره شدم بهش که گفت:
ـ رزیتا نمیخوان بخورنت که! چرا این ریختی شدی تو؟!
من ـ چه ریختی؟
شهرزاد ـ مثه میت شدی!
و رژ لب صورتیمو برداشت و خودش مالید رو لبام... بعدش دستمو گرفت و باهم رفتیم پایین...
با پایین اومدن من و شهرزاد امین شروع کرد به بلبل زبونی:
ـ بـــــه! عروس خانومم که اومد!
من ـ مـــــر...
ولی تا چشمم به عاقد افتاد ساکت شدم و رفتم کنار شهاب که ساکت نشسته بود، نشستم... شهرزاد بهم اشاره کرد قرانو بردارم... قرانو برداشتم شروع کردم به خوندن..!وقتی تموم شده نفس عمیقی کشیدم از خدا خواستم این موضوع به خیر بگذره و عاقبت به خیر بشم! بوسه ای هم به قران زدم که همون موقع عاقد شروع کرد به خوندن خطبه ....دوشیزه رزیتا خواجه وند ایا بنده وکالت دارم شما رو به عقده موقت اقای شهاب دانش فر با مهریه ی معلوم یک کلام الله مجید و 100 شاخه گله رز و 5 تا سکه بهاره ازدی به مدت 2 سال به دربیاورم ایا بنده وکیلم؟
خیلی هیجان زده بودم همش انگشتای دستمو توهم میپیچوندم و نمیتونستم مثه یه دختر خوب رو صندلی بشینم! همش وول میخوردم که چشم غره های مامان منو به خودم آورد و سعی کردم یکم اروم باشم...
بیخیال رزیتا شهابه دیگه!!! شهاب پسر خالته! و چند ثانیه دیگه میشه شوهرت! وایــــی بسه دیگه خفه شو وجدان! داری دیوونه ام میکنی!
هم خوشحال بودم هم ناراحت! البته لازم به ذکره که خوشحالیم صدبرابر ناراحتیم بود!!! دلشوره داشتم و از هیجان زیاد دستام یخ کرده بود...
شهاب وقتی حال پریشونمو دید یه لبخند زد تا خونسردیمو حفظ کنم! دلم از لبخند قشنگش غنج رفت!!! اصلا حال خودمو نمیفهمیدم! من چم شده؟! چرا اینقدر هولم؟! نه جسمم نه ذهنم هیچ کدوم آروم و قرار ندارن!!! یعنی ممکنه که...؟! نه غیر ممکنه که...!!!
عاقد دوباره سوالشو تکرار کرد :
ـ دوشیزه رزیتا خواجه وند برای باره اخر میپرسم آیا بنده وکالت دارم شما رو به عقده موقت اقای شهاب دانش فر با مهریه ی معلوم یک کلام الله مجید و شاخه گل رز و 5 تا سکه بهاره ازدی به مدت 2 سال دربیاورم ایا بنده وکیلم؟
بالاخره به جدال درونی ام خاتمه دادمو چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم..!نگاهی به اطرافم کردم ..!با صدایی که میلرزید گفتم:با اجازه همه ی بزرگترا بله....!!!