شاه کلید 15
شهاب با دیدنم گفت:
ـ چطور بود؟!
من ـ خوب بود فقط... من که پول ندارم همرام!
شهاب خندید و گفت:
ـ پس پسرخاله ات چیکاره اس؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه شهاب اینطوری که خیلی بد میشه!
شهاب ـ خب بعدا پولشو ازت میگیرم!
لبخندی زدم و شهاب پولشو حساب کرد و اومدیم بیرون. مهرناز و آرمینا هم یه سری لباس خریدن و اومدن بیرون. آرمینا اومد کنارم و خیلی جدی گفت:
ـ خبریه آیا؟!
من ـ نه بابا... خیلی چشمم گرفته بود اون لباسرو بدبختی پولم نداشتم شهاب حساب کرد!
آرمینا خندید و گفت:
ـ گمشو نبینمت نکبت!
خنده ام گرفته بود. مهرناز اصلا تو باغ نبود. حسابی با علیرضا گرم گرفته بود. نمیدونم شاید ازش خوشش اومده بود!!! مهرناز مثبت ما؟! به به چشم دلم روشن! آرمینا هم که دیگه نگوو! فکر کنم از این به بعد به همین ترتیب میریم بیرون! چه اکیپی بشیم ما! از این صمیمتی هم که بین من و شهاب به وجود اومده بود خیلی راضی بودم. هرچند این خودمونی شدن یهویی شهاب یکم باعث تعجبم شد اما اینطور که من فهمیدم شهاب خیلی دست و دلبازه و چون من تنها دختر خاله اشم همچین کرده! برای من و آرمینا واقعا کم نمیذاره! هم به آرمینا تو درساش کمک میکنه هم به من... خیلی خوبه من و آرمینا پارتی داریم! آرمینا هم به هرحال دختر داییشه. تنها کسایی که از وجود خاله جدیدم یا بهتره بگم تنها خاله ام خبر دارن، خانواده آرمینا اینان... هرچند فقط تلفنی فهمیدن. دایی هم اومده بود دیدن خاله ولی زندایی تا حالا نیومده بود. تو مهمونی که تو عید داریم همه میفهمن... ولی فقط خدا کنه کسی نفهمه که من و شهاب چه نقشه هایی کشیدیم!
بعد از اینکه شکمامون به قار و قور افتاد، رفتیم تو یه فست فود و از خجالت شکمامون در اومدیم... موقع برگشتن تو خونه هم اینقدر علیرضا و شهاب مسخره بازی در آوردن و شوخی کردن تا رسیدیم. ولی امیر و آرمینا باهم رفتن... حتما مثه همیشه امیر میخواست برسونتش خونه. وقتی که مطمئن شدم امیر واقعا آرمینا رو دوست داره باهاش خوب شدم و مثه یه برادر روش حساب میکنم... آرمینا هم از امیر خیلی خوشش میاد حتی بیشتر از ارسلان!!! این ارسلانم که معلوم نشد چه مرگش شده! اصلا ازش خبری نیست. یعنی از اونا که خبر زیاده اما از ما خبری نیست!!!! بازم همون آش و همون کاسه...
***
من ـ شهاب ساعت چنده؟!شهاب ـ نگران نباش تازه ساعت 9!
من ـ ای بمیری!
شهاب ـ چیزی گفتی؟!
من ـ نه! حتما اشتباه شنیدی! بریم تو...
وارد خونه شدیم. اول شهاب رفت بعدش من. خونه ساکت نبود همه درحال جنب و جوش بودن!!!
با صدای بلند داد زدم:
ـ سلاااام! ما اومدیما... یکم تحویل بگیرید!!!
رفتم پیش باباو بعد از اینکه بهش سلام کردم گونه اشو بوسیدم و رفتم پیش خاله و مامان. اول خاله رو یه ماچ آبدار کردم که مامان دست از گردگیری برداشت و گفت:
ـ سلام و درد! تا این موقع کجا بودی؟!
فکم چسبید به زمین!
به شهاب اشاره کردم و گفتم:
ـ سینما...
مامان ـ تا الان؟!
به پاکتای تو دستمم اشاره کردم و گفتم:
ـ و خرید!
مامان ـ دیگه؟!
من ـ همین دیگه...
مامان ـ مگه نگفتی با آرمینا اینا میری؟
من ـ چرا اما شهاب هم به طور اتفاقی دیدیم بعد گفتیم که باهم بریم یه گشتی هم بزنیم و بعد برگردیم خونه! حالا چرا اینقدر عصبانی؟
شهاب رفت بالا... منم درحالی که مانتو و شالمو در میاوردم به حرفای مامان گوش میدادم:
ـ زنعمو اینات اینجا بودن.
بی حوصله گفتم:
ـ خب کدوم زنعمو مادر من؟! هزارتا زنعمو اینا دارم من!
مامان ـ سپهر اینا...
شاید میترسید که بگه سپهر اینا... ولی من اصلا برام فرقی نمیکرد. ولی استرس گرفتم....
من ـ خب؟!
مامان ـ زنعموت خیلی دلش میخواست شهاب و تورو ببینه!
من ـ اخی! سعادت نداشتن مارو زیارت کنن!
مامان اخمی کرد و گفت:
ـ واسه پنجشنبه همین هفته یه مهمونی بزرگ ترتیب دادن!
دست از کار کشیدم و سر پله اول متوقف شدم. همینطور که یه دستم به نرده بود گفتم:
ـ خب؟!
مامان ـ هیچی دیگه گفتم که بدونی! پنجشنبه مهمونیه و حتما هم باید باشید! تاکید میکنم باشیدددد! هم تو هم شهاب!
من ـ بیخیال مامان!
مامان ـ همین که گفتم!
من ـ همین که من گفتم! مامان واقعا نمیخوام بیام!
یعنی که چی؟! من اصلا امادگیشو ندارم. ای خدا... با عجله رفتم بالا تو اتاقم و تمام عصبانیتمو سر در خالی کردم. شهرزاد که از صدای کوبیده شدن در وحشت کرده بود گفت:
ـ چی شده رزیتا؟!
من ـ هیچی...
شهرزاد ـ به خاطر هیچی چهره ات اینقدر تو همه؟!
تمام ماجرا رو براش توضیح دادم. مثه اینکه اونم خونه نبوده... دلم میخواست یکم راجع به شهاب با شهرزاد صحبت کنم... بالاخره شهرزاد خواهر شهابه و از رفتار و اخلاق شهاب مطلع هست تا من!
من ـ شهی یه سوال بپرسم!؟
شهرزاد ـ ای کوفت و شهی! من شهرزادم! باشه بپرس!
ماجرای امروز و این چند وقت اخیرو کامل برای شهرزاد توضیح دادم. البته با سانسور خیلی زیاد چون دلم نمیخواست فکر کنه که من همین اول کاری عاشق داداشش شدم! شاید خوشش نیاد!!!
من ـ حالا شهرزاد از نظرت من و شهاب یکم زیادی باهم صمیمی نشدیم؟!
شهرزاد ـ عزیزم مشکلی نداره که! تو میتونی به عنوان یه دوست و یه برادر خوب رو شهاب حساب کنی!!! شهاب وظیفه اشه! این کاراشم از رو محبتشه...خودت که میدونی شهاب اگه کسیو ناراحت کنه سعی میکنه از دلش دربیاره!
اره با این حرفش موافق بودم. تا الان هروقت ازش ناراحت بودم از دلم درآورده بود. قضیه لباس خریدنم که واقعا شرمنده ام کرد... حتی سر اون جاها که من و ارمینارو از هم دور کرد هم سعی کرد از دل آرمینا در بیاره. چون آرمینا خیلی زودرنجه و کاملا معلوم بود که از دست شهاب حرصیه. شهاب هم برای اینکه از دلش دراره ، یه 20 تپل(!) به جای 19 بهش داده! هرچند آرمینا از قبل مثبت و تحقیقات و فعالیت کلاسی زیادی داشت و به خاطر همین دست شهابم باز بود نمیشه بگیم که حق دیگران ضایع شده! به هرحال شهاب همیشه بلده چطوری دل آدمو به دست بیاره!
شهرزاد ـ در ضمن تو و آرمینا که دیگه از فک و فامیلاشین! شهاب خیلی خونگرمه رزیتا... و خیلی هم بازیگوش!
از لفظ بازیگوش خنده ام گرفت. راست میگه اسفندیا خیلی بازیگوشن.
من ـ اوهوم حق باتوئه... شهرزاد؟ من بیشتر مشکلات یا حداقل بعضی از خاطراتمو یا رازامو حتی بهت میگم اما تو تاحالا حرفی راجع به زندگیت نزدی!
شهرزاد خنده ملیحی کرد و گفت:
ـ اخه من تا الان هیچ رازی نداشتم و ندارم!
سری تکون دادم و هیچی نگفتم. اصلا به من چه؟!
دلم برای امین تنگ شده بود. از وقتی رفته سرکار خیلی کم پیداش میشه... صبح زود میره و شب برمیگرده. اصلا حوصله نداره. نفسمو با صدا دادم بیرون.
باید با شهاب حرف میزدم. ولی الان حسش نیست! همینطور که به شهرزاد زل زده بودم رفتم تو فکر. حالا بازم باید لباس بخرم!!! چون مهمونیای زنعمو خیلی همچین شیک و پیکه! دخترای فامیلم که ماشالا! اوه اوه نسرینو بگو! پووووووف دلم میخواد منو ببینه کفش ببره دختره نکبتی!با این حرفم لبخندی زدم که با صدای زنگ گوشیم 10 متر پریدم هوا!!! گوشی رو برداشتم و خیلی با کلاس گفتم:
ـ بله بفرمایید؟!
صدای شایان تو گوشی پیچید:
ـ سلام رز خوبی؟!
من ـ سلام خوبم مرسی تو خوبی؟!
شایان ـ اره مرسی...(انگار خیلی برای گفتن یه چیزی عجله داشت!) ببین قضیه مهمونی پنجشنبه رو که...
من ـ اره بابا شنیدم! اه! زنعمو اجبار کرده حتما باید برم...
شایان ـ حالا واقعا میخوای بری؟!
شایان که از وجود شهاب خبر نداشت به خاطر همین گفتم:
ـ معلومه که اره! اگه نرم فکر میکنن ضعیفم!!! ولی واسه پنجشنبه یه برنامه ای دارم!
شایان ـ چی؟!
من ـ حالا خودت میفهمی!
شایان ـ اوکی... سارا هم میاد؟!
من ـ میارمش. نگران نباش!
خندید و گفت:
ـ دمت گرم ابجی جبران میکنم!
من ـ قربونم بری داداشی!
شایان ـ باز من به تو رو دادم پرو شدی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خفه بابا....
شایان ـ رزیتا فقط جلوی سپهر کم نیاریا...
من ـ باشه بابا! حواسم هست! دیگه کاری باری؟!
شایان ـ نه گلم خداحافظ!
من ـ شرت کم!
دیگه منتظر تیکه اون نشدم و قطع کردم... امروز سه شنبه بود ولی از الان استرس گرفته بودم...
حتما
زنعمو این قضیه خاله اینا رو هم از سپهر شنیده که اینقدر کنجکاو شده شهابو
ببینه! نمیدونم سپهر چی راجع به شهاب گفته که زنعمو اینقدر مشتاقه! ای
بابا! سعی کردم بیخیال باشم... کتاب درسیمو برداشتم و مشغول خوندن شدم...
***
قرار
بود امروز با سارا و شایان بریم خرید! آرمینا و مهرناز گفتن نمیان! برای
مهمونی فردا به یه لباس شب مجلسی نیاز داشتم! من تاحالا تو این مهمونیا
حاضر نشدم! چندباری زنعمو از این مهمونیا گرفته بود اما من نرفتم! به خاطر
همون دلایل! به خاطر همین گفتم که بهتره سارا باهام باشه چون سلیقه اش
خوبه!!! کلا دوستام سلیقه خوبی دارن اگه نداشتن که با من دوست نمیشدن!!!
بله اعتماد به سقفمم تو حلق خودم!
با خنده آماده شدم و با صدای زنگ از بابا و مامان و خاله خداحافظی کردم و رفتم پایین...
سوار 206 شایان شدم و راه افتادیم... من عقب نشسته بودم و سارا جلو... تا تونستم بهشون کرم ریختم!
وقتی رسیدیم دستمو دور بازوی سارا حلقه کردم و مثل قدیم باهم رفتیم مغازه هارو ببینیم! شایانم که کلا چغندر! پشت ما راه میومد.
همینطور که میرفتیم به لباسا هم نگاه مینداختیم... تقریبا نصف پاساژو دیده بودیم! دیگه شایان صداش در اومده بود و کلافه شده بود...
شایان ـ ای بابا شما خسته نشدید؟!
من و سارا همزمان گفتیم:
ـ نه!
شایان ـ خیلی ممنون که ضایع کردید!
من
و سارا ریز ریز خندیدیم و به گشتن ادامه دادیم... چشممو دور پاساژ چرخوندم
که با دیدن یه لباس پشت ویترین سرجام متوقف شدم و لباس رو به سارا نشون
دادم:
ـ وای محشرههه رزی! بریم تو!؟
من ـ اره بریم!
رفتیم
تو و من به فروشنده گفتم که لباس مشکی ـ صورتی پشت ویترینشون رو بیارن
بیرون... وقتی لباسو اورد، یه نگاه کلی بهش انداختم و رفتم تو اتاق پروو و
پوشیدمش...
چندبار چرخ زدم تا بهتر خودمو ارزیابی کنم! به به! ببین خیاط چه کرده، همه رو دیوونه کرده! خاک عالم خل شدم رفت!
لباس
قشنگی بود. به طوری که محوش شده بودم.لباس که قشنگه هیچ، خودم قشنگ ترم
والا! (روتو برم! به سنگ پای قزوین گفتی زکی!)... یه لباس مشکی کوتاه، با
خط هایی مثل خطای روی بدن ببر اما به رنگ صورتی (خطاش صورتی بود ، کل لباس
مشکی!) که روی بالا تنه اش قرار داشت و پایینشم یکم پف پفی بود... خیلی
خوشگل بود. فقط یکم زیادی بازه! هرچند مطمئنم خود زنعمو لباسش از همه
افتضاح تره!
***
لباسو خریدیم و از پاساژ رفتیم بیرون! سارا یه لباس صورتی کوتاه خریده بود که روش نگینای ظریف کار شده بود و خیلی ناز بود.
شایان
منو رسوند خونه... یه سلام بلند بالا کردم و رفتم تو اتاقم...ساعت 6 بود.
شهاب و شهرزاد و خاله خونه نبودن و این منو حسابی متعجب کرده بود و از طرفی
هم میتونستم یه بار دیگه لباسو امتحان کنم و نشون مامان بدم!
سریع لباسامو عوض کردم و لباس جدیدمو پوشیدم. مامانو صدا زدم تا بیاد بالا...
اومد بالا و وقتی منو با این لباس دید برای یه لحظه نگاهش رنگ تحسین به خودش گرفت اما زود تغییر حالت داد و گفت:
ـ رزیتا این لباس خاک بر سریه چیه خریدی؟! همه جات که بیرونه!
خندیدم و گفتم:
ـ بابا بیخیال دیگه!!! مامان!
مامان خندید و گفت:
ـ شوخی کردم دختر! فقط زیاد نرو دور و بر این پسرا!
اخمی کردم و غریدم:
ـ مـــــــامـــــان!
مامان ـ درد!!! هی مامان مامان! اون سپهر برات دندون تیز کرده رزیتا...حواستو جمع کن... کله شق بازی درنیاریا دختر!
دستمو گذاشتم رو چشمم و گفتم:
ـ به روی چشم! تموم شد!؟
مامان ـ اره تموم شد! حالا هم لباستو در بیار خراب نشه....
لباسمو
عوض کردم و با هیجان رفتم سر درسام... واسه فردا لحظه شماری میکردم... هیچ
جوری نمیتونستم جلوی لبخند ناخوداگاهمو بگیرم!!! یه جورایی هیجان زده
بودم.
یهو یادم اومد شهاب و خاله اینا نیستن! دوباره رفتم پیش مامانم و گفتم:
ـ پس خاله اینا کجان؟!
مامان ـ خونه آرمینا اینا!
هوووم!
پس به خاطر همینه که آرمینا امروز نیومد..!! اوه ، رزیتا چه کشف بزرگی
واقعا! بیخیال این فکرا شدم و رفتم سر درسم و تا آخر شب درسامو خوندم چون
وقت نداشتم فردا درسی بخونم!!! شهاب نامردم کلی مشق داده بود!
***
مهرناز ـ بلند شـــــــــــــو!!! چقدر میکپی رزیتا! لنگ ظهره!
دستی
به چشمم کشیدم و دوباره خواستم پتو رو بکشم روم که این دفعه آرمینا هم به
مهرناز ملحق شد و جفتشون افتادن روم... هرکدوم یکی از کوسنامو برداشتن و
کوبیدن تو سرم!!! دستمو گذاشتم رو سرمو خواستم از زیر پتو فرار کنم که
آرمینا دقیقا نشست جلوی پتو و راهمو سد کرد! احساس خفگی که بهم دست داد یه
هول محکم به جفتشون دادم و از زیر پتو اومدم بیرون و نفسی تازه کردم و با
تشر رو به مهرناز و آرمینا گفتم:
ـ خاک تو سر جفتتون با این بیدار کردنتون!!! بیچاره شوهرای بدبختتون!!!
آرمینا ـ بیچاره شوهر تو که وقتی صبح پا میشه باید با همچین فرشته ای رو به رو بشه!
دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم:
ـ خیلی هم دلش بخواد! مگه چمه؟!
آرمینا ـ برو جلو آینه میفهمی!
خمیازه
ای کشیدم و رفتم جلو آینه. درحالی که هنوز خواب آلود بودم تو آینه نگاه
کردم با دیدن قیافه هپلی و ژولیده پولیدم جا خوردم و خمیازه کشیدنم متوقف
شد!!!
مهرناز و
آرمینا با دیدن تعجب من زدن زیر خنده. لبامو جمع کردم و پشت چشمی براشون
نازک کردم و لباسامو برداشتم و یه راست رفتم حموم! هنوزم صدای خنده اشونو
میشنیدم. از خنده اشون خنده ام گرفت!
شیر
آبو باز کردم... آب داغ با شدت به بدنم میخورد... شیر آبو گذاشتم رو
ســــرد... داشتم یخ میزدم!!! ولی خب با اینکار انرژی میگیرفتم و شاد
میشدم! به خاطر همین هیچی مثه آب سرد نیست!
بعد
از اینکه کارم تموم شد اومدم بیرون و مشغول خشک کردن موهام شدم... هنوز یه
نمه خیس بود... حوصله بافتنشو نداشتم! قرار بود بریم آرایشگاه... بازم با
فکر کردن به مهمونی هیجان زده شدم. زیر لب آهنگی رو زمزمه میکردم و موهامو
شونه میکردم...
بعد
از اینکه کار شونه کردنمم تموم شد از اتاق زدم بیرون. یه نگاه به ساعت
کردم... وای خاک عالم ساعت دوازدهه؟! چقدر خوابیدم!!! الان شهاب میگه این
رزی هم وقتی تعطیله عین خرس میخوابه! غلط کرده همچین فکری کنه! ساعت 5 وقت
آرایشگاه داریم... خوبی زنعموم اینه که میذاره من دوستامو هم بیارم! یعنی
سارا و مهرناز دیگه جزئی از خانواده امون شدن و تو هر مهمونی با ما میان!
ولی سارا که نمیدونه شهاب پسرخاله امه؟! واییی! مهم نیست بالاخره که همه
میفهمن! اینم بفهمه! ولی دهن لق نیست...
ارمینا و مهرناز رو تو آشپزخونه پیدا کردم!!! داشتن کمک خاله و مامانم اونجا رو یکم سر و سامون میدادن! خاله ـ به به! ساعت خواب رزی!
من ـ وای ببخشید اخه دیشب اصلا درست حسابی نخوابیدم..! (اره جون همون زنعموت!)
خاله ـ اشکال نداره عزیز دلم!
وای ددم این چقدر مهربون شده! اخه یکی نیست بگه اگه سرکلاس اینقدر مهربون بودی آسمون به زمین میومد؟! تازه منم اینقدر شرمنده نمیشدم!
بعد از یکم خوش و بش کردن با خانواده، رفتم بالا... دنبال شهاب میگشتم... باید باهاش هماهنگ میکردم که تو مهمونی حواسش باشه...
رفتم طرف اتاقش... در زدم و بعد از شنیدن بفرمایید وارد شدم...
من ـ سلام صبح به خیر!
شهاب با خنده گفت:
ـ ظهرت به خیر!
لبخندی به روش زدم و به گوشه تختش اشاره کردم و گفتم:
ـ میتونم بشینم؟!
شهاب ـ اره حتما!
حوصله مقدمه چینی نداشتم خیلی بی مقدمه گفتم:
ـ
شهاب میدونی که امروز مهمونیه خونه زنعموی من! ببین ازت میخوام یه جوری
رفتار کنی که انگار من و تو فقط دختر خاله پسرخاله ایم! ولی جلوی سپهر یه
جوری رفتار کن که انگار .....امم ، دوست پسرمی... باشه؟!
چقدر گفتن این جمله واسم سخت بود!
شهاب ـ اره حواسم هست... فقط رزیتا... اگه چیزی گفت چی؟
من
ـ انکارش میکنیم...ببین من میشناسمش اگه دختر مورد علاقه اش بهش پا نده،
ضایع میشه، اما اگه بخواد ضایع اش کنه و ما نتونیم انکار کنیم، خب قبول
میکنیم! اینطوری بیشتر حرصش میگیره! چون شانسشو از دست میده!
شهاب
بدون اینکه لبخندی بزنه بهم خیره شد... دوباره رفته بود تو غالب مغرورش...
آره من همینو میخوام واسه اینکه امشب شهاب باید مغرور باشه... فکر کنم از
حرفام خوشش اومد!!! آخ دمم گرم! واسه اولین بار تونستم رو یکی تاثیر بذارم!
ولی انگار رفته بود تو فکر... دستمو جلوی صورتش چند بار تکون دادم و گفتم:
ـ کجایی پسر؟
شهاب ـ همینجام!!! باشه گرفتم دیگه...
این یعنی اینکه دیگه گورتو گم کن و برو!!! از اتاقش رفتم بیرون...
***
مدام
به ساعت نگاه میکردم... بعد از مهرناز، نوبت آرایش من بود... یه ربع بعد
کار مهرنازم تموم شد. الحق که آرایشگره گل کاشته بود! مهرناز یه لباس آبی
رنگ بلندپوشیده بود که خیلی ناز بود و به آرایششم میومد... آرمینا هم یه
لباس بنفش کوتاه که یه ورش آستین دار بود و طرف دیگه اش لختی بود!!!
نوبت من شد...
نشستم و بهش گفتم که آرایشم حتما ملیح و دخترونه باشه... نمیخواستم زیاد تغییر کنم... بعد
نیم ساعت، از زیر دستش اومدم بیرون!!!! موهامو از وسط بسته بود و اون
قسمتی که باز بود رو فر حلقه ای کرده بود و ریخته بود دورم... یه نگاه از
تو آینه به خودم کردم... خیلی قشنگ آرایشم کرده بود! از آرایشگره تشکر کردم
و رفتم پیش آرمینا اینا...
آرمینا ـ چه جیگر شدی رزی!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ مرسی! شما دوتا هم خیلی ماه شدید!!!خب بچه ها بریم دیگه من خیلی مضطربم نمیدونم چرا!
مهرناز ـ اما من میدونم! بازم از رو به رو شدن با سپهر میترسی مگه نه؟!
من
ـ حالا چون شما دوستامین بهتون میگم!!! بله اون که صد البته ولی بیشتر از
این میترسم که کاری کنه آبروی من و شهاب بره!!! برای من فرقی نمیکنه ولی
میترسم واسه شهاب مشکلی پیش بیاد!!!
آرمینا ـ وای چه دختر خاله فداکار و دلسوزی!!! واقعا به شهاب حسودیم شد!
با خنده گفتم:
ـ حیف که موهاتو درست کرده وگرنه یه توسری بهت میزدم تا بفهمی!!! عمه اتو مسخره کن!!!
آرمینا با این حرفم پقی زد زیر خنده و گفت:
ـ نه من از این جسارتا نمیکنم مامانتو مسخره کنم!!!
خودمم
خنده ام گرفت اما دیگه حوصله بحث نداشتم... با اومدن دایی مهران (بابای
آرمینا) و اقا مهدی ( بابای شهاب و شهرزاد) ، مانتوهامونو پوشیدیم و من و
مهرناز و آرمینا با دایی رفتیم و مامان و شهرزاد و خاله هم با آقا مهدی...
دیگه قرار بود یه راست بریم خونه زنعمو اینا... بابام با شهاب و امین رفته
بود و مطمئناً الان اونجا بودن.... کاش شماره شهابو داشتم! اونوقت میتونستم
ازش وضعیت اونجارو بپرسم! به امین هم که روم نمیشد اس ام اس بدم و راجع به
سپهر بپرسم...
تو همین فکرا بودم که با صدای دایی از فکر بیرون اومدم:
ـ رزیتا دایی، به چی فکر میکنی که اخمات توهمه؟!
لبخند کمجونی زدم و گفتم:
ـ هیچی دایی جون... حوصله مهمونی نداشتم!!! ( آره رزی خر خودتی!!!)
دایی هم لبخندی زد و چیزی نگفت... خواستم بپرسم زندایی کجاست که آرمینا گفت:
ـ مامان کجاست؟!
دایی ـ رسوندمش اونجا و اومدم...
تنها
کسی که ساکت بود مهرناز بود... خب حق داشت تک و تنها معذب بود... ولی تو
مهمونی سارا هست... تو دلم خدا خدا میکردم که شب خوبی رو در پیش داشته
باشم... یه شب پر آرامش نه با هیجان کاذب و استرس!
تقریبا
10 دقیقه بعد رسیدیم... نوک انگشتام یخ زده بود... من بین مهرناز و آرمینا
بودم... آرمینا دستامو گرفت و وقتی سرمای دستمو حس کرد با نگرانی گفت:
ـ چیزی شده رزیتا؟! بابا نترس دختر! نمیخورنت که!
خنده
ام گرفت! راس میگفت نمیخورنم که! تازه شهابم اونجاست... پس حتما تا الان
با همه آشنا شده!!! ای خدا خودت کمکم کن اونجا سوتی ندم! اگه تاحالا
نمیدونستم اما این چندوقته فهمیدم که خدای سوتی ام! هوامو داشته باش خدا
جون!
وارد شدیم...
خونه اشون خیلی بزرگ بود... یه خونه جدید خریده بودن!!! این یکی دوبلکس
بود... برعکس خونه قبلیشون که آپارتمان بود... ولی خب این یکی بهتره... و
خیلی هم برای همچین مهمونیایی مناسبه!!!
صدای یه آهنگ ملایم میومد که با پیانو نواخته میشد... به به پس پیانو هم خریدن!!!
زن
عمو اومد استقبالمون... با اومدن زنعمو همه توجهشون به ما جلب شد... از
دیدن این همه ادم یکجا هنگ کردم! فکر کنم کل فک و فامیلو دعوت کرده بود که
بگه اره داداش! منم بلدم از این مهمونیا بدم... اینقدر بدم میاد ازش! اییش!
اول از همه
زنعمو با مهرناز سلام علیک کرد! بعد از اون با ارمینا... وقتی به من رسید
لبخند تصنعی زد که دلم میخواست فکشو بیارم پایین!!! ولی ناچار یه لبخند زدم
و باهاش دست دادم که دستمو کشید و بغلم کرد... کلا عادتشه!!! میخواد
مهربونیشو به رخم بکشه! من بی چشم و رو نیستم اما این مهربونیا از ته قلبش
نیست... مطمئناً اگه اتفاق بدی برامون بیوفته که مایه ننگ خاندان باشه ،
عمرا اگه پشتمون وایسه و از این مهربونیا در حقمون بکنه! دیگه اینقدر عاقل
شدم که اینارو بفهمم... بعد از زنعمو با عمو دست دادم.
عمو ـ به رزیتا خانوم! دلمون تنگ شده بود برات خانوم! ستاره سهیل شدیا...
من ـ خجالتم ندین عمو.... ببخشید درسام حجمش زیاد شده...
و
با یه لبخند دستمو از تو دستای عمو بیرون کشیدم و با بقیه حضار که شامل ،
زنعمو ها ( مامان شایان و ارسلان اینا و نسرین (همون هَووی سابقم!) ، با
عمو ها و عمه ام و در آخر با اقا مهدی چون بار اول نتونستم برم باهاش سلام
علیک کنم!!! این قسمت مال بزرگا بود و قسمت جوونا طرف دیگه ی سالن بود...
ترجیح دادم اول لباسمو عوض کنم و بعد برم قسمت خودمون... زمزمه هایی که
راجع بهم میکردن رو میشنیدم... داشتن به مامانم میگفتن که رزیتا چقدر بزرگ
شده! ماشالا خانومی شده واسه خودش... چقدر خوشگل شده و از این خزعبلات که
شاید یه زمانی واقعا به این حرفا نیاز داشتم اما الان فقط مضطرب بودم...
دیگه برام فرقی نمیکرد مهم نظر سپهر بود و حالش که گرفته بشه!!!
وقتی
رسیدم تو اتاق ، مانتو و شالمو در آوردم و یه بار دیگه لباسمو چک کردم...
حرف نداشت... دخترایی رو هم که دیدم لباساشون تقریبا همین مدلی بود پس
نگرانی برای لباسمم رفع شد!!! رژ لبمو از بس که استرس داشتم خورده بودم و
پاک شده بود!!!!! به خاطر همین یه دور دیگه رژ زدم و منتظر شدم تا کار
آرمینا و مهرناز تموم بشه تا باهم بریم بیرون...
مهرناز
و آرمینا هم کاراشون تموم شد... نگاه اخرو به آینه انداختم و وقتی از خودم
مطمئن شدم، از اتاق اومدم بیرون... رفتم تو قسمتی که همه جوونا جمع شده
بودن... دست مهرناز رو گرفتم تا از آشفتگیم کم بشه. کفشم خیلی تق تق میکرد و
این حسابی رو اعصابم بود و با صدایی که ایجاد میکرد، توجه بچه ها بهم جلب
شد... اولین نفراتی که متوجهم شدن ، شهاب و شهرزاد بودن... بعد از اون
سپهر... رو سپهر دقیق شدم که چه با دقت داره نگاهم میکنه... دست مهرناز رو
محکم تر فشار دادم... بدون اینکه نگاه دیگه ای به سپهر بندازم رفتم سمت
نسرین که اولین نفر بود... با دیدن من چند ثانیه با دقت نگاهم کرد و بعد به
خودش اومد و چشماش گرد شد... فهمیدم اصلا انتظار دیدن منو نداشت! یا بهتره
بگم چشم دیدنمو نداشت! هنوزم داشت براندازم میکرد. خنده ام گرفت و دستمو
دراز کردم و با شوخی گفتم:
ـ سلام بر دخترعموی گرامی! چرا ماتت برده دختر؟!
حق داشت ماتش ببره حتما با خودش میگفت این چندسال کدوم گوری بودی که اینقدر بهت ساخته!!!
با این حرفم به خودش اومد و مثل قبلنا بازم شل و وارفته باهام دست داد و گفت:
ـ سلام رزی!!! چقدر عوض شدی! از دیدنت خیلی خوش حال شدم!
اره جون عمه ات نکبت!
بعد از اون رفتم سمت ارسلان و خیلی عادی باهاش دست دادم... همه به جز شهاب و سپهر و شهرزاد تعجب کرده بودن...
بعد از ارسلان رسیدم به ارغوان... با دیدنش پریدم تو بغلش و اونم محکمتر بغلم کرد که دیگه حس کردم اگه ادامه بده قطعا له میشم!!!
و
بعد از اون رسیدم به سپهر.... برای اینکه کسی شک نکنه فقط باهاش دست دادم
ولی مثل ارسلان عادی باهاش رفتار کردم... با شهاب هم دست دادم و دور از چشم
بقیه یه لبخند مکش مرگ ماهم بهش زدم تا چشم سپهر دربیاد! فعلا تنها کاری
بود که میتونستم تو اون لحظه بکنم و شهابم نامردی نکرد و یه چشمک بهم زد که
مطمئن شدم میتونم رو کمکش حساب کنم...
برگشتم
که ببینم ارمینا و مهرناز چیکار میکنن... آرمینا رو دیدم که داره با بقیه
سلام و احوال پرسی میکنه... وقتی به ارسلان رسید رو جفتشون دقیق شدم...
ارمینا با بی تفاوتی نگاهش میکرد... انگار برای یه فرد عادیه... چه خوب
تونسته کنار بیاد با این قضیه ... اما من؟! خاک تو سرت کنن رزیتا! ولی
ارسلان... اون که الان باید با دمش گردو بشکونه پس چرا اینقدر ناراحته؟!
هرچی هست حقشه لیاقت نداره دیگه! کلا این سپهر و ارسلان بی لیاقتن! این
نسرینم که از اول که دیدمش همش چسبیده به سپهر و جم نمیخوره... ولی سپهر
اصلا بهش توجهی نداره... نسرین داشت از بی توجهی دیوونه میشد!!! وقتی دید
از سپهر خیری بهش نمیرسه اومد طرف ما... راستش اولش فکر کردم که میخواد
بیاد طرف من اما دقت که کردم دیدم اومد پیش شهاب! هیچی نگفتم تا ببینم حرف
حسابش چیه!!! لبخند پرعشوه ای زد و گفت:
ـ رزیتا جون معرفی نمیکنی؟!
چشمامو الکی گرد کردم و گفتم:
ـ وا نسرین! مگه باهاش تاحالا اشنا نشدی؟!
نسرین ـ افتخار اشنایی ندادن!
اخ دمت گرم شهاب. بهش نگاه کردم که به روم لبخندی زد.
دستمو دور بازوش حلقه کردم و به حالت خیلی صمیمی گفتم:
ـ نسرین این شهاب پسرخاله امه! شهاب اینم نسرین دخترعمومه!!!
نسرین
دستشو آورد جلو تا با شهاب دست بده ولی شهاب فقط به گفتن"خوشوقتم" اکتفا
کرد... نسرین به طور واضح پنچر شد...نسرین به ساعتش نگاه کرد و تشنگی رو
بهونه کرد وگفت:
ـ ببخشید من برم آب بخورم الان برمیگردم!
حالا
حتما باید اعلام میکردی؟! با رفتنش منو شهاب ریز ریز خندیدیم... مهرناز و
آرمینا هم که انگار متوجه ماجرا شده بودن شروع کردن به خندیدن!
هنوزم
کسی مشغول نواختن پیانو بود... بعضیا رفته بودن و میرقصیدن... تازه یادم
افتاد سارا و شایان نیستن!!! با تعجب چشمامو دور تا دور سالن چرخوندم تا
ببینم کجان!!! ولی وقتی پیداشون نکردم سقلمه ای به مهرناز زدم و گفتم:
ـ سارا و شایان کجان؟!
مهرناز ـ اوناهاشن! دارن پیانو میزنن دیگه نابغه!
چشمام از حدقه زد بیرون!
من ـ جـــــــان؟! پیانو میزنن؟! واه واه واه چه غلطا؟!
با
خنده رفتم سمتشون... با شوخی و خنده داشتن پیانو میزدن و جالبیش اینجا بود
که چند نفرم داشتن میرقصیدن! خنده ام گرفته بود ولی خدایی قشنگ میزدن...
شایان از بچگی و سارا هم از سه سال پیش شروع کرده بود ولی خیلی کارشون محشر
بود.
سارا با دیدنم لبخندی زد و گفت:
ـ سلام رزیتا خانوم خوبید؟!
من ـ اره شما بهترید!
و
به شایان اشاره کردم که اونم خندید... نمیدونم چی شد اما یهو سارا از اون
زیر با پاش محکم زد به ساق پام که از درد خم شدم و با اخم گفتم:
ـ چته بیشعور! بیماری؟!
سارا ـ عوضی چرا نگفتی شهاب پسرخاله اته؟! هان؟!
من ـ یادم رفت!
سارا ـ بر دروغگو لعنت! بیشعور!!!
خندیدم و گونه اشو بوسیدم و ازش معذرت خواستم که شایان گفت:
ـ پس من چی؟! به منم نگفته بودیا!
با این حرفش من و سارا زدیم زیر خنده... ترجیح دادم دیگه از اونجا برم که سارا و شایان به کارشون ادامه بدن(!)...
به قول آرمینا رفتم وَر دل شهاب جونم!!! ولی فقط چند ثانیه نشستم و رفتم پیش بابام که صدام میزد...
من ـ جونم بابا؟!
بابا ـ رزیتا خوبی دخترم؟!
با تعجب بهش نگاه میکردم... شاید فکر میکرد که آشفته ام و البته که درست فکر میکرد... برای اینکه نگرانم نشه گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ اره بابایی! خیلی زیاد! به شما خوش میگذره؟!
خندید و چشمکی بهم زد و گفت:
ـ بله که خوش میگذره! مخصوصا با وجود مامانت!
از
ته دل خندیدم... وای خیلی خوبه که بعد این همه سال بابام هنوزم عاشق
مامانمه... به مامان نگاه کردم که داشت با بقیه خانوما حرف میزد و خاله هم
کنارش بود و باهاشون حرف میزد... معلوم بود خاله ام خودشو تو دل همه جا
کرده چون همه دورشو گرفته بودن... شوهرش هم کنار دایی مهرانم بود و داشتن
حرف میزدن... دوباره گونه بابامو بوسیدم و رفتم تو جمع نه چندان صمیمی
جوونا...
حالا امین هم به جمعمون ملحق شده بود و داشت با شهرزاد حرف میزد. تنها کسی که تنها بود شهاب بود. رفتم پیشش نشستم...
من ـ شهاب به شدت حوصله ام سر رفته چه کنیم!؟
شهاب ـ مهمونیاتون همیشه اینقدر کسل کننده اس؟! بابا یه رقصی یه چیزی!
من ـ خب میای برقصیم؟! هرچند خیلی ضایع اس!
خندید و چیزی نگفت...دلم نمیخواست اولین نفرات باشیم که بریم وسط سالن و برقصیم! چون خیلی تو چشم بودیم اینطوری.
چند دقیقه بعد زنعمو درحالی که یه لیوان دستش بود اومد سمت ماها که داشتیم باهم حرف میزدیم...
زنعمو ـ بچه ها پاشین برقصید دیگه! چقدر شماها بیحالید!؟
با
این حرف زنعمو همه بچه ها بلند شدن و به اجبار زنعمو رفتن تو سالن... امین
و شهرزاد باهم، سپهر و ارغوان و ارسلان و آرمینا...مهرناز هم با کسری
(دوست سپهر که تازه وارد سالن شد) رفت... شایان و سارا هم که درحال پیانو
زدن بودن...
نسرین هم رفت تو اتاق. فکر کنم رفت ویالونشو بیاره... تعریف ویالون زدنشو شنیده بودم میگفتن خیلی قشنگ میزنه...