شاه کلید 14
چند روز از اون ماجرا گذشت. تو مدرسه سعی میکردم جلوی یاسمن
آفتابی نشم. درباره بیماری اش کنجکاوی نکردم. دلم نمیخواست چیزی بدونم چون
من خیلی حساسم و میدونم اگه بیماری اش بد باشه تو روحیه ام تاثیر میذاره!
شاید حرفم خنده دار باشه ولی خبر مرگ، سرطان یا هرچیز دیگه ای واقعا داغونم
میکنه! شاید به خاطر همینه که رشته ریاضی رو انتخاب کردم و صد البته توش
خیلی موفق ترم! و اینکه تو این چند روز فهمیدم که شهاب از کلاس یاسمن اینا
رفته... دلیلی هم که اورده بود این بود که کلاسشون شلوغ بود و الحق هم که
خیلی شلوغه کلاسشون! اما دلیل اصلیش رو من میدونم. دلیل اصلیش اینه که اونم
نمیخواد با یاسمن رو به رو بشه و بازخواست شه. چون یاسمن واقعا دختره کنه
ایه! چندبار دیدم رفته پیش شهاب و سعی داره چیزیو از زیر زبونش بکشه بیرون.
به خاطر همین هم شهاب این کارو کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد...
تو راهرو درحال قدم زدن بودم. به شهاب فکر میکردم. به اینکه چه زندگی پر فراز و نشیبی دارم. من به زندگی عادیم با سپهر راضی بودم، ولی وقتی سپهر رفت زندگیم زیر و رو شد. یا وقتی که شهاب اومد. وجود شهاب برام الزامیه. بعد از این همه سال حالا یه پسر خاله دارم که میتونم بهش تکیه کنم. کی فکرشو میکرد اروانی خاله ام باشه؟!
لبخندی زدم... من این زندگی رو بیشتر دوست دارم. این زندگی پر فراز و نشیبو ... واسه اینکه مشتاقانه منتظرم ببینم فردای من چی میشه... با شهاب؟ با سپهر؟ یا هیچ کدوم؟!
از اینکه زندگیم این همه راه انتخاب برام گذاشته خوشحالم. نمیدونم چرا اما حس خوبی دارم. دیگه اون افسردگی رو حس نمیکنم. دیگه هیچ تمایلی به گریه کردن ندارم. دلم میخواد یه بارم که شده محض رضای خدا شاد باشم. واسه ی خودم زندگی کنم...
دختری که داشت به سمتم میومد تنه ای بهم زد که رشته افکارم پاره شد. دست از فکر کردن برداشتم و یه راست خواستم برم سر کلاس که با شنیدن صدایی از دفتر مدیر سرجام ایستادم. آرمینا و مهرناز هم از کلاس بیرون اومدن و با دیدن من که گوشامو تیز کردم اومدن سمتم...
آرمینا ـ بیا بریم سرکلاس الان استاد میاد!
دستمو گذاشتم رو دهنش و هیسی گفتم و برای اینکه صداهارو واضح بشنوم گوشمو کامل چسبوندم به در... صداش شهاب و خانم اکبری تعجبمو صدبرابر کرد.
اکبری ـ آخه من برای منصوری ( یاسمن ) نگرانم! گفته که شما حتما باید معلمش باشید!!!
صدای قدم زدن تو اتاق به گوش میرسید...
شهاب ـ اما من نمیتونم. عامل اصلیی که من از کلاسشون رفتم همین خانم منصوری بود! ایشون غیر قابل کنترلن. فکرکنم متوجه هم شدید که با خانم خواجه وند دعواشون شده بود و نزدیک بود به کشتنش بده!
با شنیدن فامیلی خودم قلبم فرو ریخت! وای بهش گفت؟! لبخندی رو لبم نشست. چقدر به فکرم بود. از این توجهش خوشم اومد. به عنوان یه پسرخاله خیلی هوامو داشت و من از این بابت حسابی ممنونش بودم... دستم رو دستگیره در بود که بیشتر تسلط داشته باشم. مهرناز و ارمینا هم گوشاشونو به در چسبونده بودن و درواقع من اون زیر درحال له شدن بودم!!!
اکبری ـ بله بله متوجهم! اما خودتون که میبینید! منصوری کاراش دست خودش نیست! شاید لجبازی کنه. ما دربرابر خانواده اش مسئولیم اگه کاری دست خودش بده ما باید جوابگو باشیم! گویا منصوری به شما ارادت خاصی داره!
با این حرفش چشمای هرسه مون از شدت تعجب گرد شد!!!
شهاب ـ ولی این به من مربوط نیست. از اولشم اشتباه کردم که اومدم اینجا بین این همه دختر باید فکر اینجاهاشم میکردم.
اکبری ـ حالا شما نمیتونید جا بزنید اقای دانش فر! من میگم که یه صحبتی با خانم منصوری داشته باشید و براش توضیح بدید! و درضمن جای خانم منصوری رو با خانم خواجه وند میتونید عوض کنید تا مشکلی پیش نیاد!
با این حرفش اخمی کردم و ناخواسته فشار دستم روی دستگیره در بیشتر شد و در با شدت باز شد و آرمینا و مهرناز هم که اصلا آمادگی همچین حرکتی رو نداشتن ، از دو طرفم افتادن و منم دستگیره در رو دو دستی چسبیده بودم و تقریبا افتاده بودم رو زمین!!!!! از این وضعیتی که داشتیم حسابی خجالت زده بودیم! خانم اکبری هم که دیگه نگوو! کارد میزدی خونش درنمیومد! خنده ام گرفته بود ولی سعی داشتم کنترلش کنم! شهابم که بدتر از ما سه تا! خیلی خودشو کنترل میکرد که قهقهه نزنه به خاطر همین اخمی کرد و خانم اکبری چنان دادی زد که ستون فقیرفقرام به لرزه دراومد!!!!!
اکبری ـ شما سه تا اینجا چه غلطی میکنین؟! فال گوش وایساده بودین؟!
با صدای ضعیفی که ناشی از شوکه شدن بود گفتم:
ـ راستش... خانم خواستیم واسه تحقیق پژوهشمون مزاحمتون بشیم که در گیر کرده بود هرچی زور زدیم باز نشد ولی یهو باز شد سه تایی افتادیم!
و برای اینکه ضایع نشم ادامه دادم:
ـ حالا میتونم واسه تحقیقمون ازتون سوال بپرسم؟!
اکبری که حالا یکم از عصبانیتش کاسته شده بود گفت:
ـ باشه زودباش کار دارم خواجه وند!!!
فکر اینجاشو نکرده بودم که قبول کنه! حالا چی از خودم دربیارم؟!
یهو از دهنم پرید:
ـ بازیگر مورد علاقه اتون کیه ببخشید؟!
با این حرفم شهاب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و خندید که خانم اکبری پشت چشمی نازک کرد که با تعجب بهش خیره شدم! خاک عالم همینش کم بود!!!
اکبری ـ خیلی واجبه؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ خیلی!
مهرناز و آرمینا هم که حالا به خودشون اومده بودن ریز ریز میخندیدن. چشم غره ای بهشون رفتم و مهرناز گفت:
ـ خب بگید دیگه ما تو کارمون میمونیما!
اکبری ـ پوریا پورسرخ ( خنده ام گرفته بود، تو دلم گفتم" رو دل نکنی شما؟!")
و رو کردم به شهاب و گفتم:
ـ شما چی؟!
شهاب ـ بهاره رهنما.
سعی کردم با اعتماد به نفس بگم:
ـ خیلی ممنون از اطلاعاتتون! چقدرم که خوش سلیقه تشریف دارید!
خواستم یکم دیگه زبون بریزم که اکبری دستشو انداخت دور کمرم و به سمت بیرون هولم داد و گفت:
ـ بسه دیگه خواجه وند کم زبون بریز!
خنده ام گرفته بود و با یه خداحافظ از دفتر زدم بیرون! یکم که از دفتر دور شدیم هر سه امون پقی زدیم زیر خنده که بچه ها با تعجب نگاهمون میکردن! هرچند میدونستم که فهمیدن فال گوش وایسادیم اما خب واسه تفریح بد نبود!
***
مثل همیشه از در پشتی اومدیم. ماشین شهاب بهم چشمک میزد! دلم میخواست صبر کنم تا شهاب بیاد و باهم بریم! اما نه این دیگه آخر پرویی بود! از افکار خودم خنده ام گرفت و ریز خندیدم که باعث شد ارمینا بگه:
ـ واسه خودت تنها تنها جک میگی میخندی؟
خندیدم و گفتم:
ـ نه یاد اتفاق صبح افتادم!
که اوناهم با یادآوری اتفاقات صبح دوباره خنده اشون گرفت و با من خندیدن.
تو همین لحظه هم شهاب اومد و ما خنده هامونو خوردیم. با دیدن ما یه تعارف زد و گفت:
ـ میخواین برسونمتون خانوما؟!
خواستم یکم ناز کنم و گفتم:
ـ نه مرسی خودمون میریم!
شهاب شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ باشه هرجور مایلید!
و زود سوار ماشینش شد و ما سه تارو بهت زده تو کوچه باقی گذاشت و رفت!
هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم! ارمینا و مهرناز هم ریختن سرم و شروع کردن به زدن تو سرو کله من! با خنده و شوخی رسیدیم خونه. هرکس رفت خونه خودش.
من که از زور خستگی زود رو مبل ولو شدم. شهاب هم رسیده بود و تو اشپزخونه بود و داشت آب میخورد. بهش نگاه کردم که اومد پیشم و گفت:
ـ حالا واقعا میخوای بدونی من از چه بازیگری خوشم میاد!؟
وا؟ این هنوز یادشه؟! با تعجب یه تای ابرومو بالا دادم و درسکوت خیره شدم بهش... اومد نزدیکم. از این نزدیکی بیش از حدش خجالت زده شدم و خودمو جمع و جور تر کردم که زمزمه وار گفت:
ـ من عاشق بازیِ توام! خیلی طبیعی بازی میکنی! در آینده بازیگر خوبی میشی!
با تعجب زل زده بودم بهش که خنده اش گرفت و رفت و منو با رویاهای دخترونه ام تنها گذاشت... هرچند دیگه یاد گرفته بودم خیالبافی نکنم! و به این یادگیری هم عادت کرده بودم. پس بی خیال شدم و رفتم تو اتاقم...
بعد از اینکه درسامو خوندم و کارم تموم شد. با بی حوصلگی به ساعت نگاه کردم... چه روز مسخره ای!
حوصله ام به شدت سر رفته بود... رفتم سمت تلفن و شماره مهرناز رو گرفتم... بعد از سه بوق برداشت...
مهرناز (درحالی که نفس نفس میزد) ـ بله بفرمایید؟!
خندیدم و گفتم:
ـ سلام مهرناز خانوم خوبید انشالا؟! چرا نفس نفس میزنید؟!
صدای خنده مهرناز توی گوشی پیچید:
ـ داشتم ورزش میکردم!
زدم زیر خنده که گفت:
ـ زهرمار! رو آب بخندی! چیه مشکلی داری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ والا اخه این موقع ادم ورزش میکنه؟!
مهرناز ـ حالا که من دارم ورزش میکنم! تا چشم تو دراد!
من ـ باشه بابا تسلیم!
مهرناز ـ خب حالا چیکار داشتی جفت پا پریدی وسط ورزش کردنم؟!
من ـ خبرم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام به تو زنگ بزنم! نظرت چیه فردا بریم سینما؟
مهرناز کمی مکث کرد و بعد گفت:
ـ اره فکر خوبیه! به آرمینا هم بگو فردا بریم!
من ـ باشه! خیلی لازم بود واسمون پوسیدیم تو خونه!
خندید و گفت:
ـ توهم که چقدر درحال پوسیدنی!
من ـ خفه بابا! برو به ورزشت برس! خداحافظ مهری!
مهرناز ـ خداحافظ رزی!
قطع کردم و بلافاصله شماره آرمینا رو گرفتم و اونوهم درجریان گذاشتم.
خدارو شکر دوستام همیشه پایه ان واسه صفا سیتی!!! خندیدم و شهرزادو صدا کردم که دیدم تو اتاق نیست... تو اتاق شهاب هم سرک کشیدم نبود. رفتم تو سالن که دیدم امین و شهرزاد دارن باهم حرف میزنن! لبخندی زدم و رفتم سمتشون و دستمو انداختم دور گردن امین و گونه اشو بوسیدم که اخم بانمکی کرد و گفت:
ـ دختره لوس صدبار بهت گفتم جلو مردم نیا عین کنه بچسب به من!!!
خندیدم و گفتم:
ـ از بس که تو بی لیاقتی! مگه نه شهرزاد؟!
شهرزاد چیزی نگفت و فقط ریز خندید. بعد از اینکه از امین رو رها کردم نشستم پیششون تا ببینم چیا میگن! اما بحثایی که میکردن برام جذابیتی نداشت!!!! همش درس و کار و کار و درس! ولم کن بابا! رفتم تو آشپزخونه و مامان و خاله رو دیدم که در حال ظرف شستنن. لبخندی زدم و رفتم کمکشون... خاله با دیدنم لبخندی زد... بدون هیچ حرفی ظرفارو آب میکشیدم... از سکوتی که بینمون بود معذب شدم اما هیچ حرفی هم به ذهنم نمیرسید...
ولی خاله این سکوت رو شکست:
ـ خب رزیتا درسا چطور پیش میره؟!
من ـ خوبه بد نیست...
خاله ـ از معلم جدیدتون راضی هستید؟!
با خجالت نگاهش کردم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ ای بابا خاله جون زخم زبون نزن دیگه! من غلط کردم خوب شد؟! (و با دست خیسم زدم تو سر خودم که خاله خنده اش گرفت)
خاله ـ نه قربونت برم زخم زبون چیه! منظورم اینه که شهاب خوب درس میده؟!
من ـ اون که بلههه! خب پسر شماست به هرحال هرچند درس دادنش به پای شما نمیرسه!
خندید و گفت:
ـ ای دختره شیطون!!! تازه یادت افتاده پاچه خاری کنی؟!
دوتاییمون خندیدیم. مامان هم که حرفای ما گوش میداد با ما خندید. تو همین لحظه شهاب هم وارد آشپزخونه شد و با دیدن ما که میخندیم گفت:
ـ به به! دختر خاله جون چی گفتی که مامانم داره میخنده؟!
خاله پشت چشمی براش نازک کرد که شهاب سرشو تکون داد و گفت:
ـ نگفتم؟! همیشه چشم غره هاش واسه ماست!
بازم خندیدیم... شهاب هم به موقع اش شوخ و شیطون میشه... و موقع درس یا مواقع خاص هم جدی و پرجذبه... نفس عمیقی کشیدم... بعد از اینکه کارم تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم...
***
اون روز خیلی استرس داشتم... نمیدونستم بالاخره منو با یاسمن عوض میکنن یا نه... سرکلاس نشسته بودم و با خودکارم روی میز خط و خطوطای نامفهوم میکشیدم و مدام لبمو میجویدم... آرمینا و مهرناز میدونستن چم شده... ولی شهاب با خونسردی درس میداد... وقتی به چهره آرومش نگاه کردم، ناخودآگاه احساس آرامش کردم... شاید من بی خودی مضطرب شدم... چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم تا آروم شم. ولی تو همین لحظه در باز شدت و قلبم شروع کرد به تند تند زدن!!! اصلا دلم نمیخواست از این کلاس برم... چون از بهترین دوستام جدا میشدم... ولی ته دلم میدونستم که دلم برای شهاب تنگ میشه... هرچند اون که پسرخاله امه اما دوست دارم حتی تو مدرسه هم ببینمش... اینطوری احساس امینت و دلگرمی میکنم... شهاب اولین مردیه که با وجودش حس ارامش بهم دست میده... با ورود خانم اکبری همه بلند شدیم... به من نگاهی کرد... قلبم اومد تو دهنم!!!!!
اکبری ـ رزیتا وسایلتو جمع کن برو کلاس...!!!
و یاسمن از پشت خانم اکبری نمایان شد... با حرص وسایلمو جمع کردم... اما برای اخرین بار سعی کردم از حقم دفاع کنم:
ـ اما خانم اکبری من نمیخوام برم!!!
خانم اکبری چشماشو ریز کرد و من ناچار شدم که برم سمتش... داشتم از کلاس خارج میشدم که با حرف اکبری از خجالت سرخ شدم... از اونجایی که از فال گوش وایسادنمون خبر داشت یهو گفت:
ـ خانم خواجه وند مثه اینکه شما هم به آقای دانش فر ارادت خاصی دارید!
با این حرفش کلاس رفت رو هوا... شهاب هم داشت میخندید. با حرص رومو برگردوندم و بهش گفتم:
ـ نه من مثه بعضیا به معلمم ارادت خاصی ندارم! اگه اینطور فکر میکنید باشه از اینجا میرم...
ارمینا و سارا و نسیم هم اعتراض کردن اما خانم اکبری بی توجه به اونا یاسمنو فرستاد جای من. با اخم بهش زل زدم که لبخند ژکوندی بهم زد و رفت. با ناراحتی رفتم سر اون یکی کلاس... بدبختی اینجا بود که خانم اکبری منو پیش مهرناز هم ننداخته بود...انداخته بود تو یه کلاس مسخره و خشک... مطمئنا افسردگی میگرفتم!!!!
با بی حوصلگی دفترمو باز کردم و شروع کردم به یادداشت برداری...خیلی حرصی بودم. از دست شهابم حرصم گرفته بود... هرچند اون معلمه و نمیتونه کاری کنه اما حداقل میتونست نخنده یا حداقل ازم یکم ، یه کوچولو دفاع کنه! یعنی الان یاسمن نکبت سرجای من نشسته؟! ای خدا حتما داره اردات خاصشو هم به رخ شهاب میکشه... دلم میخواد بکوبم تو اون دهنش تا دندوناش خرد شه!!! اه!
با صدای معلم که صدام میکرد از فکر بیرون اومدم و با یه صدای حرصی و زنگی گفتم:
ـ بله؟!
معلم که از لحن خشک و حرصی من تعجب کرده بود گفت:
ـ حواست کجاست دخترم؟! شمارو صدا کردم بری پای تخته!
همینم کم بود پاشم برم پای تخته. خودکارو تقریبا کوبوندم رو میز و با خشمی که هنوزم تو وجودم بود رفتم پای تخته و تمام عصبانیتم رو سرتخته پاک کن خالی کردم! هرچند تخته خیلی تمیز شد.
تازه فهمیدم این معلم هندسه اس! آه از نهادم بلند شد... من هیچی از هندسه حالیم نیست... باید به شهاب بگم باهام کار کنه... اما نه... این چند روز اصلا باهاش حرفی نمیزنم... خیلی سرد برخورد میکنم. به هرحال از دستش ناراحتم... ناراحت که نه دلخورم!!!
معلم چندتا تمرین داد... ولی خوشبختانه تونستم با کمکش حل کنم... به خاطر همین ضایع نشدم... باید سعی کنم با بچه های جدید خو بگیرم. هرچند دلم برای کلاس خودمون خیلی تنگ میشه... و حتی برای... نه خیرم! شما هیچم دلت واسه شهاب تنگ نمیشه رزیتا خانوم! یادت رفت اصلا ازت دفاع نکرد؟! ولی خب اخه در برابر خانم اکبری چطوری اینکارو میکرد...
زنگ که خورد با عجله از کلاس خارج شدم و به سمت کلاسمون راه افتادم... داشتم میدویدم سمت کلاسمون که محکم خوردم به کسی... سرمو بالا اوردم و با دیدن شهاب قلبم فرو ریخت اما بازم چهره بی تفاوتمو حفظ کردم و خیلی نرم و آهسته از کنارش گذشتم. صدای ضعیفشو که اسممو صدا میزد از بین لباش شنیدم اما توجهی نکردم و رفتم تو... ارمینا و سارا با دیدنم اومدن طرفم...
سارا ـ ای لعنت بر یاسمن!
آرمینا ـ ای لعنت بر اکبری!
خنده ام گرفته بود. ولی خیلی ناراحت و دلخور بودم... شهاب هم مطمئناً فهمیده بود که ازش ناراحتم... به یاسی نگاه کردم...
یاسمن سرجاش نشسته بود و حواسش به ما نبود. دستشونو گرفتم و کشیدم تا مارو نبینه اما دیر شده بود. یاسمن با دیدن من با یه لبخند پلید به طرفم اومد. نمیدونم چرا اصلا از این لبخندش خوشم نمیاد. همیشه زیر این لبخند پلیدش یه فکر شیطانیه!!! هاهاها!
یاسمن ـ به رزیتا خانم... خوبی؟ کلاس جدید که ایشالا بهتون خوش میگذره؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ به کوری چشم بعضیا خیلی عالیه! محشره! شما چطور؟!
یاسمن ـ عالیههه! کلاستون فوق العاده اس! البته حرفمو اصلاح میکنم کلاستون نه! شهاب فوق العاده اس! اخ ببخشید منظورم اقای دانش فر بود! مشکلی نداره که دوست پسرتون رو به اسم کوچیک صدا میکنم؟!
به معنای واقعی فکم چسبیده بود به زمین!!! چشمای سارا و آرمینا هم که انگار داشتن از کاسه درمیومدن!!!
یاسمن خنده ای کرد که به خودم لرزیدم... یعنی دیده بود؟ خب معلومه که فهمیده!
با تته پته و صدای ضعیفی که دست خودم نبود گفتم:
ـ دوست پسر؟ بیخیال یاسمن! اقای دانش فر فقط استادمه... تازه تو به هر اسمی هم خواستی صداش کن.
پوزخندی زد و با عشوه بهم نزدیک شد که نزدیک بود بالا بیارم!!!
یاسمن ـ فکر نکن با این حرفات چیزی درست میشه. من میدونم... همه چیزو... پس سعی نکن که چیزی رو ازم قایم کنی. البته اگه دوست داری که کل مدرسه نفهمن! اگه هم که میخوای همه بفهمن و هم تو اخراج بشی هم شهاب، اوکی پس من به همه میگم...
و بدون حرف از کنارم گذشت. کم مونده بود همونجا بزنم زیر گریه. سارا هم از شدت تعجب دهنش باز مونده بود و ارمینا هم با حرص پوست لبشو میجوید... نمیتونستم چیزی بگم حالم خیلی خراب شد با این حرفاش... کاش میتونستم با شهاب حرف بزنم... سرمو برگردوندم و مهرناز رو دیدم که اونم بهت زده اس! پس حرفامونو شنیده! شانس اوردم کس دیگه ای نشنیده... سرم گیج میرفت. همیشه باید یه مشکلی سر راهم باشه! اصلا نمیتونم مثه ادم زندگی کنم! تو یه لحظه تصمیم گرفتم از بیماری سری یاسمن سر دربیارم! به هرحال خیلی شخصی بود و اگه میفهمیدن شاید دیگه هیچ وقت نزدیک یاسمن نمیشدن... حالا که تمام ابروی من تو دستای یاسمنه چطوره منم آبروی یاسمن رو تو دستام بگیرم؟! ولی نه این راه درستی نیست. من اینقدر عقده ای نیستم. اصلا باید ببینم مشکلش چیه... شاید اون شهابو میخواد... دلم از این فکرم گرفت... اخه شهاب از سر یاسمنم زیاده...اخه شهاب حیفه که بره با یه دیوونه ی عقده ای...
رفتم دم در دفتر خانم اکبری... در زدم و بعد از اینکه اجازه ورود داد، وارد شدم. آب دهنم رو قورت دادم و تا لب باز کردم تا صحبت کنم یهو خانم اکبری گفت:
ـ رزیتا اصلا حوصله ندارم بشنوم که میخوای کلاست رو عوض کنی باشه؟!
با اخم زل زدم بهش و گفتم:
ـ به خاطر این نیومدم خانم! والا هرچند هم که من بگم شما هیچ وقت توجه نمیکنید و باعث میشید با یه خاطره بد از مدرسه بریم!!!
خندید ولی من هنوزم اخم کرده بودم.
اکبری ـ خب پس چرا اومدی؟!
من ـ میخواستم... میخواستم از بیماری یاسمن منصوری مطلع بشم! فکر کنم این حق رو داشته باشم مگه نه؟!
موشکافانه نگام کرد. تک تک اعضای صورتمو از نظر گذروند و وقتی مطمئن شد خیلی مصمم و جدی هستم گفت:
ـ با من بیا...
به دنبالش راه افتادم... یه سری پرونده گذاشت رو میزش. بعد از چند دقیقه گشتن پرونده یاسی رو پیدا کرد. هیجان زده شده بودم.
اکبری ـ اومم... اینم از پرونده منصوری... بفرما...
پرونده رو گرفتم. یه نگاه بهش انداختم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد! مثل این خُلا زل زدم به اکبری که خودش فهمید و شروع کرد به تعریف کردن:
ـ ببین یاسمن یه نوع عقده روانی داره... که با جنون همراهه! ولی این جنون زیاد نیست بعضی وقتا از شدت عصبانیت اینطوری میشه ولی بیشتر بیش فعاله! نمیدونم خیلی پیچیده اس. قلبشم مشکل داره...حالا به خاطر این بیماری اعصبابشم ، قلبش تحت تاثیر قرار میگیره! نمیتونم خیلی موضوع رو برات باز کنم ولی باید عمل بشه... به کسی نگفته اما مادرش به ما گفته... ما باید درجریان باشیم. علت این توجهاتی هم که به یاسمن میکنیم به خاطر همینه. اگه گریه اش بگیره یا فشار زیادی به قلبش وارد شه، براش خطرناکه. و از اونجا که بیماری جنون هم داره ـ که گفتم زیاد نیست و فقط یکم پرخاشگری و فوقش یه گیس و گیس کشی حسابیه!!! ـ ممکنه به بچه ها آسیب برسونه و برای قلبشم خوب نیست دریچه قلبش بدتر میشه.
سرمو تکون دادم... چقدر دلم براش سوخت... بیچاره... پس بگو دلیل این کاراش بیماریشه... چه غمی رو تحمل میکنه. همیشه فکر میکردم بدبخت ترین و افسرده ترین ادم خودِ منم! اما یاسمن بهم فهموند که ادمای دردمند تر از منم هستن!
ظاهرا حرفای خانم اکبری تموم شده بود. ازش تشکری کردم و از دفتر بیرون اومدم. سارا و آرمینا و مهرناز با کنجکاوی نگاهم میکردن. ماجرارو بهشون گفتم چون میدونستم دهنشون قرصه...
ولی درباره شهاب... هنوزم میخواستم باهاش سرد باشم. و هنوز کنجکاویم کاملا ارضا نشده بود و تصمیم گرفتم در اولین فرصت یه تحقیق درست حسابی و مشتی درباره بیماری یاسی بکنم. هرچند همینجوریشم حسابی بهم ریختم. شایدم بیخیالش بشم. ولی ای کاش بشه یاسمن رو مجاب کرد که برگرده سر کلاس خودش. همین یه زنگ دلم لک زد برای کلاسمون. وای به حالم!!! تا اخر سال چی بکشم من!
بی سر و صدا وارد خونه شدم. اولین کاری که کردم رفتم حموم... بعد از اینکه لباسمو عوض کردم خواستم برم تو اتاق مامان بابا که با دیدن بابا که رو تخت خوابیده پشیمون شدم. دلم نمیومد بیدارش کنم. لبخندی زدم. در اتاق شهاب باز بود. از کنار اتاق در حال رد شدن بودم که با صدای شهاب سر جام ایستادم.
شهاب ـ رزیتا...
ای جان...(رزیتا خودتو کنترل کن لطفا! سنگین باش دختر!)
صدامو صاف کردم و گفتم:
ـ بله؟!
شهاب ـ بیا تو یه لحظه!
من ـ نمیتونم اگه با من کاری دارید ، شما بیاید بیرون...
تو یه چشم بهم زدن شهاب درچهارچوب در ظاهر شد. اولین چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه میکرد چشمای خوشگلش بود که همه رو محو خودش میکنه. نگاهمو به پایین دوختم. چشمم افتاد رو هیکلش... به به! نیشگونی از پام گرفتم بلکه یکم ادم شم!!!
شهاب ـ رزیتا از دستم ناراحتی؟
چیزی نگفتم و همچنان سرم پایین بود.
شهاب ـ رزیتا حالا بیا تو اتاقم راحت حرف بزنیم...
نمیدونم چرا اما قبول کردم. نمیخواستم کسی بفهمه با شهاب مشکل دارم!!!
در و بست. رو به روم قرار گرفت. به سختی سعی داشتم نگاهمو کنترل کنم تا نگاهم با چشمای مشکی و پرجذبه اش گره نخوره...
شهاب ـ خب رزیتا منو درک کن دختر! نمیتونستم کاری کنم! خودت که میدونی یاسمن همه چیو میدونه. جلو خانم اکبری هم که ضایع است... رزیتا به من نگاه کن...
ولی من لجباز تر از این حرفا بودم و سرمو بیشتر پایین اوردم که شهاب با خشنوت چونه امو تو دستاش گرفت و سرمو اورد بالا. قلبم تند تند میزد. نفسشو فوت کرد تو صورتم تا از عصبانیتش کم بشه. قلقلکم اومد!!! اما حتی یه لبخند هم نزدم. شهاب تو جفت چشمای طوسی ام خیره شد و با لحن پرجذبه ای که آدم خودشو خیس میکنه گفت:
ـ رزیتا... هروقت باهات حرف میزنم به من نگاه کن! فهمیدی؟!
درحالی که هنوز چونه امو گرفته بود سری تکون دادم که خیلی اروم چونمو ول کرد. قلبم همچنان محکم به سینه ام میکوبید. میدونستم از هیجان زیادیه...
وقتی شهاب سکوتمو دید دوباره با اون لحن پر ابهتش گفت:
ـ پرسیدم فهمیدی؟
با صدای ضعیفی گفتم:
ـ بله بله! چشم!
حسابی هول شده بودم. حالا که فکر میکنم میبینم نمیتونم از این موجود دوست داشتنی ناراحت باشم! حتی این جذبه اش هم جذابه!!! نمیگم عاشقش شدم! نه! ولی ازش خوشم میاد... دلم میخواد بیشتر دوستای صمیمی باشیم تا یه پسرخاله و دخترخاله معمولی!
دیگه طاقتم طاق شد و خواستم برم که شهاب بازومو گرفت و منو چرخوند سمت خودش. این همه هیجان واسه یه روز واقعا زیاد بود برام. با اینکاراش بدتر منو وابسته خودش میکنه و نمیفهمه!
شهاب ـ و یه چیز دیگه رزیتا... بهت قول میدم، برت گردونم سر کلاست!
چشمام از شادی برق زد! تشکری کردم و بالاخره از اتاق رفتم بیرون! واییییییی شهاب معرکه اس! فکر نمیکردم برای برگردوندنم اهمیت قائل بشه!
رفتم سر درسام... میخواستم راجع به بیماری یاسمن هم باهاش صبحت کنم. باید یه طوری اینکارو کنه که یاسمن آسیبی به خودش و من و شهاب وارد نکنه. اصلا چرا نمیبرنش عمل کنه؟!
سرمو تکون دادم. نمیخواستم درباره اش چیزی بدونم. با صدای زنگ گوشیم سرمو از رو کتاب برداشتم. آرمینا بود که باز جیغ جیغ میکرد:
ـ دختره نکبت مگه قرار نشد امروز بریم سینما؟! پس چی شد؟ خبر مرگت پاشو حاضر شو دیگه! شرط میبندم اصلا یادتم نمونده!
ای وایییییی سینما! خاک تو سرم یادم رفت! خدارو شکر دوش گرفته بودم و فقط مونده بود حاضر شم. گوشی رو گذاشتم رو شونه امو سرم رو بهش تکیه دادم که همینطور که لباس میپوشم به آرمینا هم گوش بدم و باهاش حرف بزنم:
ـ ارمینا تو بیا اینجا من تا ده دقیقه دیگه حاضر میشم تو بیا اینجا!
آرمینا درحالی که غرغر میکرد گفت:
ـ ای سر تخته بشورنت!
خندم گرفت ولی گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت. آرمینا از انتظار متنفره! به خاطر همینه کلی فحش بارم کرد! چه میشه کرد آرمیناس دیگه! ولی همین فحشاش بیشتر از صدتا عزیزم و جیگرم میچسبه!!!
لنگ لنگون داشتم شلوارمو میپوشیدم که یهو در با شدت باز شد. جیغی کشیدم که شهرزاد زود در و بست و گفت:
ـ ببخشید ببخشید حواسم نبود!
با گفتن اشکالی نداره شلوارمو عین ادم پام کردم. یه شلوار جین طوسی. یه تاپ هم زیر مانتوی مشکی ـ قهوه ایم پوشیدم و نوبت به موهام شد. موهای فِرَم رو بالای سرم جمع کردم... این حالت مو خیلی بهم میومد. یه شال مشکی با خط های ظریف قهوه ای ـ که بیشتر به عسلی میزد تا قهوه ای! ـ سرم کردم. یه نگاه به خودم انداختم. به قول آرمینا عجب تیپ افغانی کشی زده بودم!!! این آرمینا هم که همش بلده بزنه تو ذوق آدم! خواستم آرایش نکنم چون همینطوری خوب بود اما دیدم نه هیچ رقمه نمیشه از خیر آرایش کردن گذشت!!!
با یه آرایش ملیح و ساده دخترونه ، کارم تموم شد. یه نگاه دیگه به خودم کردم که شهرزاد سوتی زد و گفت:
ـ بسه بابا خودتو خوردی!!! بیا برو اونور... حالا کجا به سلامتی؟!
خندیدم و درحالی که کیفمو برمیداشتم گفتم:
ـ سینما! میای؟
شهرزاد ـ اومم. نه فعلا که باید درس بخونم بعدشم با دوستام قرار دارم!
سری تکون دادم و ازش خداحافظی کردم. با صدای زنگ قدمامو تند تر کردم و از بابا و مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین...
با دیدن آرمینا که زیر لب چیزی با خودش زمزمه میکرد دستی براش تکون دادم که اومد طرفم.
بهش نگاه کردم. به به! چه هلویی!
آرمینا ـ خب خانم بالاخره تشریف آوردید؟! بریم؟ دیگه کاری نداری؟
من ـ نه بابا توهم! حالا پنج دقیقه دیر کردما!
ارمینا چشماش گرد شد و گفت:
ـ پنج دقیقه؟! یا یه ربع؟!
من ـ حالا وللش! بریم که مهرناز تو سینما پوسید!
با خنده و شوخی رفتیم سینما. مهرناز رو یه صندلی نشسته بود و بلیتا هم دستش بود و داشت زیر لب غر میزد.
رفتم سمتشو دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
ـ مهرناز جون ببخشید خیلی معطل شدی؟
مهرناز ادامو درآورد و گفت:
ـ مهرناز جون خیلی معطل شدی؟! پ ن پ ! میخواستید یکم دیر تر بیاید!
آرمینا به من اشاره کرد و گفت:
ـ به من چه به این رزیتا بگو!
خندیدم و گفتم:
ـ ای بابا! بیخیال اصلا امروز همتون مهمون من!
مهرناز ـ خفه بابا! پول بیلیتو رد کن بیاد!!!
با این حرفش هر سه امون زدیم زیر خنده...
پنج دقیقه دیگه فیلم شروع میشد. رفتیم تو سالن و نشستیم تو ردیف یکی مونده به اخر...
مهرناز پاپکورن خریده بود. فیلمی که میخواستیم بریم یه فیلم ترسناک بود. تعریفشو خیلی شنیده بودم. سینما هم خیلی شلوغ بود. تا نشستیم فیلم هم شروع شد. من وسط مهرناز و آرمینا نشسته بودم و دستشونو گرفته بودم. عادت داشتم. ولی اینکارم به این معنا نبود که میترسم!!!
سینما دیگه ساکت شده بود و همه داشتن فیلمشونو میدیدن که حس کردم پشتیامون هی دارن لگد میزنن... اعصابم خرد شد اما چیزی نگفتم ، شاید از حواسشون نیست. اما مثه اینکه نه. خیلی خیلی کرم دارن!!! آرمینا و مهرنازم مثه اینکه این لگدارو حس کردن چون اخمی کردن و به من نگاه کردن. بازم ساکت موندم ولی همچنان این لگدا ادامه داشت که دیگه عصبانی شدم و بدون اینکه برگردم ولی طوری که پشت سریم بشنوه گفتم:
ـ مثه اینکه بعضیا اینجارو با باغ وحش اشتباه گرفتن هی جفتک میندازن!!!
مهرناز و آرمینا از این حرف من خندیدن. ولی پسر پشت سریم گفت:
ـ خیلی جالب بود. اما این توهینتون رو نشنیده میگیرم!
من ـ توهین نکردم حقیقت رو گفتم! از اول ساعت تا الان یه بند دارید به صندلی ما میکوبید.
پسر ـ ببخشید اما فکر نمیکنید که صندلیتون خیلی عقبه؟! تازه از عمد اینکارو نمیکنیم یه نگاه به پشتیاتون بندازید متوجه میشید!!!
بازم بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم بهش بندازم گفتم:
ـ نه خیرم لنگای شما درازه!
مهرناز که دیگه با این حرف غش کرده بود. مردم هم صدای اعتراضشون بلند شد. به خاطر مردم ساکت شدیم... آینه جیبیمو از تو کیفم در آوردم تا ببینم این کسی که باهاش کل میندازم کیه! خیلی کنجکاوم کرده. هرچند صداش خیلی آشناس ولی نتونستم تشخیص بدم.
بدون اینکه کسی بفهمه آینه رو در آوردم و اول یه نگاه به خودم انداختم. خوبه از قیافه ام راضی ام. آینه رو یه طوری جلو صورتم گرفتم که پشتمم معلوم باشه. با دیدن یه جفت چشم مشکی و پرجذبه قلبم اومد تو شرتم! خدا رو شکر حواسش به فیلم بود. سریع در آینه رو بستم که با صدای تقی که داد مهرناز و آرمینا با تعجب به سمتم برگشتن. مهرناز هم که خدای سوتی یهو اسممو بلند صدا زد:
ـ چیکار میکنی رزیتا؟!
یکی میخواستم بزنم تو سر خودم یکی هم تو سر مهرناز!!!
با صدای آرومی گفتم:
ـ خفه شو بابا مهرناز این شهابه!
آرمینا و مهرناز با شنیدن اسم شهاب یهو به سمت عقب برگشتن! از این ضایع بازیامون دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین. بیشتر تو صندلیم فرو رفتم و مشغول تماشای فیلم شدم. اما هیچی ازش نمیفهمیدم. مطمئن بودم دیگه فهمیده. با لگدی که به صندلیم زده شد مطمئن شدم شهاب نفهمیده!!! نمیدونم شایدم فهمیده و به رو خودش نمیاره! اصلا این چرا مثه سایه همه جا با منه؟!
این بار لبمو گاز گرفتم تا هیچی بهش نگم! نمیتونم جلو زبونمو بگیرم شاید با اینکار بتونم یکم از اتفاقات و حرفای ناخوشایند کم کنم!!!
اما با اخرین لگدی که زده شد دیگه واقعا جوش آوردم و با شتاب برگشتم به سمت عقب که یه لحظه با دیدن شهاب از این کارم پشیمون شدم! اما این پشیمونی فقط برای یه لحظه بود! نور کمی که افتاده بود رو صورتش، جذاب ترش کرده بود. نمیدونم چرا اینقدر نسبت بهش کشش داشتم. تازه یادم افتاد دوتا دوستاشم کنارشن. ولی بین این دو دوست، شهاب ازشون سرتر بود.
سعی کردم خودمو به نفهمی بزنم...خیلی بی تفاوت برگشتم و اصلا نگفتم که شهابو میشناسم. ولی دیدم که دوست شهاب یه چیزی در گوشش گفت، که شهاب با اخم نگاهش کرد.
بعد از اینکه فیلم تموم شد کیفمو برداشتم و با مهرناز اینا خواستیم بریم که یهو با صدای شهاب متوقف شدیم!
شهاب ـ رزیتا خانوم دیگه تحویل نمیگیرن انگار؟!
خنده ام گرفت اما سعی کردم جدی باشم.
یهو آرمینا گفت:
ـ رزیتا خانوم با کسایی که لگد میزنن کاری نداره!!!
با این حرفش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و هر 6 تامون زدیم زیر خنده.
پسر سمت راستی که بغل شهاب وایساده بود گفت:
ـ آقا شهاب معرفی نمیکنید؟
معلوم بود پسره هیزیه... چون از فرق سر تا نوک انگشتای پای سه تامون به طور کامل دید زد... نگاهش رو صورتم زوم بود. خوشم نمیومد ازش. از شهاب بعید بود با همچین پسرایی بگرده!
شهاب با اخم گفت:
ـ رزیتا خانوم دخترخاله بنده. رزیتا عزیزم ایشونم پیام هستن.
پیام دستشو به سمتم دراز کرد اما من فقط با تکون دادن سر اظهار خوشبختی کردم(خیر سرم مثلا!).
نفر بعدی هم اسمش علی رضا بود. پسر خوبی بود. چون با پیام دست ندادم اونم دستشو دراز نکرد. خنده ام گرفته بود. مهرناز و آرمینا هم همینطور... علیرضا چهره معمولی ولی تو دل برویی داشت و پیامم خیلی خوشگل بود ولی بیشتر بهش میومد از این پسر سوسولا باشه!
شهاب اومد نزدیکم و گفت:
ـ خب الان میخواین کجا برید؟
من ـ خونه دیگه! شما چی؟
شهاب ـ نه ما هنوز هستیم! میخواین با ما بیاین؟!
دیدم بد فکری هم نیستا... از تو خونه نشینی بهتره! ناز هم نمیکنم شاید مثه دفعه قبل یهو بره! خنده ام گرفت اما با جدیت رو کردم بهش و گفتم :
ـ باشه میایم...
مهرناز خوشحال شد اما آرمینا کنف شد. بهش نگاه کردم و با اشاره پرسیدم چیشد؟!
که یهو اومد نزدیکم و بازومو کشید و به یه گوشه رفتیم...
من ـ چی شده ارمینا؟!
آرمینا ـ ای بابا! مهرناز که میره با علیرضا ، توهم با شهاب، اونوقت من باید برم با پیام!
خندیدم و گفتم:
ـ خب به امیر زنگ بزن بگو بیاد.
یهو چشماش برقی زد. گوشیشو از تو جیبش در آورد و با امیر تماس گرفت. رفتم طرف شهاب و در گوشش گفتم:
ـ شهاب... این پیام دوست صمیمیته؟!
شهاب که متوجه معذب بودنمون شد لبخند گرمی به صورتم پاشید و در گوشم گفت:
ـ نه عزیز دلم ، امروز اومد با ما! میخوای دکش کنم بره؟!
از اینکه منو "عزیز دلم" خطاب کرده بود یه جوری شدم. احساس خوشایندی پیدا کردم...ولی به روی خودم نیاوردم.
با صدای پیام به خودمون اومدیم که میگفت:
ـ در گوشی نداشتیما... بلند بگید همه بفهمن!
ای پسره نچسب! چشمکی به شهاب زدم که یعنی آره... اونم رفت سمت پیام و نمیدونم چی در گوشش گفت که پیام لبخندی زد و گفت:
ـ بچه ها من دیگه میرم... شب خوبی داشته باشید...
و برامون دست تکون داد و رفت... مات و مبهوت به شهاب خیره شده بودم که از این قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
ـ خب دیگه بریم بچه ها!؟
همه سری تکون دادیم و راه افتادیم... چند دقیقه بعد هم امیر اومد... آرمینا با دیدن امیر لبخندی زد و امیر اومد سمتمون.... اول از همه با ارمینا و سلام و احوال پرسی گرمی کرد و بعد با ماها سلام کرد. حالا که امیر اومد خیال آرمینا هم راحت شد... نگاهی به مهرناز و علیرضا انداختم که باهم گرم گرفته بودن. من و شهاب ولی ساکت ، کنار هم درحال قدم زدن بودیم. درواقع پشت همه داشتیم میرفتیم.
از این سکوتی که بینمون حاکم بود خسته شدم و خیلی بی هوا پرسیدم:
ـ واسه چی لگد میزدی شهاب؟!
خندید و گفت :
ـ به خدا تقصیر من نبود. پیام اینکارو میکرد!
یهو از دهنم پرید :
ـ مرتیکه نکبت!
شهاب با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده.... چقدر وقتی میخندید خوشگل میشد. وای چال گونه اش منو کشته فقط!
شهاب ـ رزیتا... اون پسرعموت، سهیله، سپهره ، سهنده، کیه ؛ چی شد؟
من ـ نمیدونم والا... هیچ خبری ازش ندارم... شهاب من خیلی میترسم. اگه چیزی بگه چی؟! نمیخوام کسی بفهمه... اونوقت دستم میندازن. هرچند تو واقعا خیلی خوبی اما مردمو که میشناسی؟! هزارتا حرف درمیارن واست! تازه میگن باید حتما نامزد شن یا یه همچین چرت و پرتایی که من اصلا زیر بارشون نمیرم...
شهاب ـ اره حق باتوئه...حالا اگه هم بفهمن موضوع رو به مامانت میگیم یه جوری درستش کنه هوم؟!
من ـ نمیدونم... حالا اونو ولش کن... درباره یاسمن یه چیزایی فهمیدم....
همه چیزایی که راجع به یاسمن فهمیده بودمو بهش گفتم...
من ـ ببین شهاب من میگم که بهتره از در دوستی وارد شیم... یعنی یه کاری کنیم که بره عمل کنه!
شهاب ـ اره بد فکری هم نیست... اما این منصوری ادم بشو نیست!
من ـ ببین چون یه جورایی تورو دوست داره و با تو خوبه، شاید اگه باهاش حرف بزنی به حرفت گوش بده و بره عمل کنه.... فکر کنم مامان باباشم خیلی دلشون میخواد این دختر عمل بشه اما خود یاسمن زیر بار نمیره!
شهاب تو فکر فرو رفت. بهش نگاه کردم تا تاثیر حرفامو تو صورتش ببینم.
شهاب ـ باشه کاملا موافقم!
لبخندی زدم... راستی شهاب متولد چه ماهیه؟!
من ـ شهـــاب؟!
شهاب ـ بله؟
من ـ تو... ام متولد چه ماهی هستی؟
خندید و گفت:
ـ میخوای برام کادو بگیری؟ راضی به زحمت نیستیم! من متولد 11 اسفند هستم!!!
من ـ اوووف! دیگه از تولدت گذشت اقا!!! الان اخرای اسفندیم!
سپهر متولد تیر ماه بود. راستش همه ی خصوصیات تیر ماهیارو میدونستم... ولی اسفند هم باید جالب باشه! اینجور که من میبینم اسفندیا هم ادمای باحالین!
شهاب ـ تو چی چشم قشنگ؟!
با این حرفش چند ثانیه خیره شدم تو چشماش. به من گفته بود چشم قشنگ؟ وای خدا چشمای خودت که قشنگ تره داداش!!!
با خجالت گفتم :
ـ 21 مهر!
لبخند محوی زد و گفت:
ـ ماه مهر! همونی که...
با خنده حرفشو قطع کردم:
ـ بسه بسه! میدونم همه از ماه مهر متنفرن!!!
خندید و گفت:
ـ خوبه خودتم میدونی...
درحالی که داشتیم میخندیدیم رسیدیم به یه مغازه... مهرناز و آرمینا رفتن تو... اما من ترجیح دادم همینجا کنار شهاب بمونم... حوصله خرید کردن نداشتم، درضمن پولی هم نداشتم که بخوام خرید کنم! انگار که شهاب فهمید و زیر گوشم گفت:
ـ تو نمیخوای بری تو؟
من ـ نه...
شهاب ـ چیزی نمیخوای...
من ـ نه...
شهاب ـ نظرت راجع به اون لباسه که اونجاست چیه؟! واسه عید به درد میخوره ها...
من ـ نه...
شهاب با خنده پرسید:
ـ عزیزم نوارت گیر کرده؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه!!!
دیگه هیچ حرفی نزدیم...داشتم به لباسای تو مغازه نگاه میکردم... یکیش که شهاب گفته بود واقعا خوشگل بود و به درد عید میخورد... به درد مهمونیای ما میخورد. یه تونیک با ترکیبی از رنگ های مشکی و صورتی و طوسی با ساق طوسی و کفش پاشنه بلند نقره ای... خیلی خوشگل و دخترونه بود به سنم میومد و مطمئن بودم که هیکل ظریفم تو این لباس حسابی جلوه پیدا میکنه و بهم میاد. فقط جلوی یقه اش یکم شل بود...
دستامو تو جیب سویی شرتم فرو کرده بودم که یهو شهاب بازومو گرفت و کشید تو مغازه. فقط تاچند دقیقه هنگ بودم! با تعجب بهش خیره شده بودم ولی اون خیلی خونسرد بود.
من ـ شهاب چیکار میکنی؟
شهاب ـ هیچی میخوام لباسارو ببینم...
منم شروع کردم به دید زدن بیشتر لباسا...
با صدای شهاب به خودم اومدم و چشم از تونیکه برداشتم.
شهاب ـ میشه اون تونیک طوسی رو ببینم.
فروشنده تونیک طوسی رو آورد بیرون. شهاب تونیکو به سمت من گرفت. ناچار ازش گرفتم.
شهاب ـ برو امتحانش کن!
من ـ اما شهاب...
شهاب چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ برووووو!
با خنده رفتم تو اتاق پرو... میدونستم مهرناز و آرمینا حسابی تعجب کردن... ولی خب این کار شهاب از روی توجه بود که بعدا خودم پول این تونیکو بهش میدم. مثلا خواسته بهم لطف کنه و از دلم دراره... خدایی خیلی پسر خوبیه... هرچند خیلی مرموزه... هم خشنه ، هم جدی و پرجذبه... هم شوخ و خوش خنده! شخصیتش خیلی عجیبه! تضاد توش زیاده...غیرتی هم که اووووووف! من عاشق مردای غیرتی ام! حالا برعکس شهاب، سپهر خیلی بی غیرته....
تو راهرو درحال قدم زدن بودم. به شهاب فکر میکردم. به اینکه چه زندگی پر فراز و نشیبی دارم. من به زندگی عادیم با سپهر راضی بودم، ولی وقتی سپهر رفت زندگیم زیر و رو شد. یا وقتی که شهاب اومد. وجود شهاب برام الزامیه. بعد از این همه سال حالا یه پسر خاله دارم که میتونم بهش تکیه کنم. کی فکرشو میکرد اروانی خاله ام باشه؟!
لبخندی زدم... من این زندگی رو بیشتر دوست دارم. این زندگی پر فراز و نشیبو ... واسه اینکه مشتاقانه منتظرم ببینم فردای من چی میشه... با شهاب؟ با سپهر؟ یا هیچ کدوم؟!
از اینکه زندگیم این همه راه انتخاب برام گذاشته خوشحالم. نمیدونم چرا اما حس خوبی دارم. دیگه اون افسردگی رو حس نمیکنم. دیگه هیچ تمایلی به گریه کردن ندارم. دلم میخواد یه بارم که شده محض رضای خدا شاد باشم. واسه ی خودم زندگی کنم...
دختری که داشت به سمتم میومد تنه ای بهم زد که رشته افکارم پاره شد. دست از فکر کردن برداشتم و یه راست خواستم برم سر کلاس که با شنیدن صدایی از دفتر مدیر سرجام ایستادم. آرمینا و مهرناز هم از کلاس بیرون اومدن و با دیدن من که گوشامو تیز کردم اومدن سمتم...
آرمینا ـ بیا بریم سرکلاس الان استاد میاد!
دستمو گذاشتم رو دهنش و هیسی گفتم و برای اینکه صداهارو واضح بشنوم گوشمو کامل چسبوندم به در... صداش شهاب و خانم اکبری تعجبمو صدبرابر کرد.
اکبری ـ آخه من برای منصوری ( یاسمن ) نگرانم! گفته که شما حتما باید معلمش باشید!!!
صدای قدم زدن تو اتاق به گوش میرسید...
شهاب ـ اما من نمیتونم. عامل اصلیی که من از کلاسشون رفتم همین خانم منصوری بود! ایشون غیر قابل کنترلن. فکرکنم متوجه هم شدید که با خانم خواجه وند دعواشون شده بود و نزدیک بود به کشتنش بده!
با شنیدن فامیلی خودم قلبم فرو ریخت! وای بهش گفت؟! لبخندی رو لبم نشست. چقدر به فکرم بود. از این توجهش خوشم اومد. به عنوان یه پسرخاله خیلی هوامو داشت و من از این بابت حسابی ممنونش بودم... دستم رو دستگیره در بود که بیشتر تسلط داشته باشم. مهرناز و ارمینا هم گوشاشونو به در چسبونده بودن و درواقع من اون زیر درحال له شدن بودم!!!
اکبری ـ بله بله متوجهم! اما خودتون که میبینید! منصوری کاراش دست خودش نیست! شاید لجبازی کنه. ما دربرابر خانواده اش مسئولیم اگه کاری دست خودش بده ما باید جوابگو باشیم! گویا منصوری به شما ارادت خاصی داره!
با این حرفش چشمای هرسه مون از شدت تعجب گرد شد!!!
شهاب ـ ولی این به من مربوط نیست. از اولشم اشتباه کردم که اومدم اینجا بین این همه دختر باید فکر اینجاهاشم میکردم.
اکبری ـ حالا شما نمیتونید جا بزنید اقای دانش فر! من میگم که یه صحبتی با خانم منصوری داشته باشید و براش توضیح بدید! و درضمن جای خانم منصوری رو با خانم خواجه وند میتونید عوض کنید تا مشکلی پیش نیاد!
با این حرفش اخمی کردم و ناخواسته فشار دستم روی دستگیره در بیشتر شد و در با شدت باز شد و آرمینا و مهرناز هم که اصلا آمادگی همچین حرکتی رو نداشتن ، از دو طرفم افتادن و منم دستگیره در رو دو دستی چسبیده بودم و تقریبا افتاده بودم رو زمین!!!!! از این وضعیتی که داشتیم حسابی خجالت زده بودیم! خانم اکبری هم که دیگه نگوو! کارد میزدی خونش درنمیومد! خنده ام گرفته بود ولی سعی داشتم کنترلش کنم! شهابم که بدتر از ما سه تا! خیلی خودشو کنترل میکرد که قهقهه نزنه به خاطر همین اخمی کرد و خانم اکبری چنان دادی زد که ستون فقیرفقرام به لرزه دراومد!!!!!
اکبری ـ شما سه تا اینجا چه غلطی میکنین؟! فال گوش وایساده بودین؟!
با صدای ضعیفی که ناشی از شوکه شدن بود گفتم:
ـ راستش... خانم خواستیم واسه تحقیق پژوهشمون مزاحمتون بشیم که در گیر کرده بود هرچی زور زدیم باز نشد ولی یهو باز شد سه تایی افتادیم!
و برای اینکه ضایع نشم ادامه دادم:
ـ حالا میتونم واسه تحقیقمون ازتون سوال بپرسم؟!
اکبری که حالا یکم از عصبانیتش کاسته شده بود گفت:
ـ باشه زودباش کار دارم خواجه وند!!!
فکر اینجاشو نکرده بودم که قبول کنه! حالا چی از خودم دربیارم؟!
یهو از دهنم پرید:
ـ بازیگر مورد علاقه اتون کیه ببخشید؟!
با این حرفم شهاب دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و خندید که خانم اکبری پشت چشمی نازک کرد که با تعجب بهش خیره شدم! خاک عالم همینش کم بود!!!
اکبری ـ خیلی واجبه؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ خیلی!
مهرناز و آرمینا هم که حالا به خودشون اومده بودن ریز ریز میخندیدن. چشم غره ای بهشون رفتم و مهرناز گفت:
ـ خب بگید دیگه ما تو کارمون میمونیما!
اکبری ـ پوریا پورسرخ ( خنده ام گرفته بود، تو دلم گفتم" رو دل نکنی شما؟!")
و رو کردم به شهاب و گفتم:
ـ شما چی؟!
شهاب ـ بهاره رهنما.
سعی کردم با اعتماد به نفس بگم:
ـ خیلی ممنون از اطلاعاتتون! چقدرم که خوش سلیقه تشریف دارید!
خواستم یکم دیگه زبون بریزم که اکبری دستشو انداخت دور کمرم و به سمت بیرون هولم داد و گفت:
ـ بسه دیگه خواجه وند کم زبون بریز!
خنده ام گرفته بود و با یه خداحافظ از دفتر زدم بیرون! یکم که از دفتر دور شدیم هر سه امون پقی زدیم زیر خنده که بچه ها با تعجب نگاهمون میکردن! هرچند میدونستم که فهمیدن فال گوش وایسادیم اما خب واسه تفریح بد نبود!
***
مثل همیشه از در پشتی اومدیم. ماشین شهاب بهم چشمک میزد! دلم میخواست صبر کنم تا شهاب بیاد و باهم بریم! اما نه این دیگه آخر پرویی بود! از افکار خودم خنده ام گرفت و ریز خندیدم که باعث شد ارمینا بگه:
ـ واسه خودت تنها تنها جک میگی میخندی؟
خندیدم و گفتم:
ـ نه یاد اتفاق صبح افتادم!
که اوناهم با یادآوری اتفاقات صبح دوباره خنده اشون گرفت و با من خندیدن.
تو همین لحظه هم شهاب اومد و ما خنده هامونو خوردیم. با دیدن ما یه تعارف زد و گفت:
ـ میخواین برسونمتون خانوما؟!
خواستم یکم ناز کنم و گفتم:
ـ نه مرسی خودمون میریم!
شهاب شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ باشه هرجور مایلید!
و زود سوار ماشینش شد و ما سه تارو بهت زده تو کوچه باقی گذاشت و رفت!
هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم! ارمینا و مهرناز هم ریختن سرم و شروع کردن به زدن تو سرو کله من! با خنده و شوخی رسیدیم خونه. هرکس رفت خونه خودش.
من که از زور خستگی زود رو مبل ولو شدم. شهاب هم رسیده بود و تو اشپزخونه بود و داشت آب میخورد. بهش نگاه کردم که اومد پیشم و گفت:
ـ حالا واقعا میخوای بدونی من از چه بازیگری خوشم میاد!؟
وا؟ این هنوز یادشه؟! با تعجب یه تای ابرومو بالا دادم و درسکوت خیره شدم بهش... اومد نزدیکم. از این نزدیکی بیش از حدش خجالت زده شدم و خودمو جمع و جور تر کردم که زمزمه وار گفت:
ـ من عاشق بازیِ توام! خیلی طبیعی بازی میکنی! در آینده بازیگر خوبی میشی!
با تعجب زل زده بودم بهش که خنده اش گرفت و رفت و منو با رویاهای دخترونه ام تنها گذاشت... هرچند دیگه یاد گرفته بودم خیالبافی نکنم! و به این یادگیری هم عادت کرده بودم. پس بی خیال شدم و رفتم تو اتاقم...
بعد از اینکه درسامو خوندم و کارم تموم شد. با بی حوصلگی به ساعت نگاه کردم... چه روز مسخره ای!
حوصله ام به شدت سر رفته بود... رفتم سمت تلفن و شماره مهرناز رو گرفتم... بعد از سه بوق برداشت...
مهرناز (درحالی که نفس نفس میزد) ـ بله بفرمایید؟!
خندیدم و گفتم:
ـ سلام مهرناز خانوم خوبید انشالا؟! چرا نفس نفس میزنید؟!
صدای خنده مهرناز توی گوشی پیچید:
ـ داشتم ورزش میکردم!
زدم زیر خنده که گفت:
ـ زهرمار! رو آب بخندی! چیه مشکلی داری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ والا اخه این موقع ادم ورزش میکنه؟!
مهرناز ـ حالا که من دارم ورزش میکنم! تا چشم تو دراد!
من ـ باشه بابا تسلیم!
مهرناز ـ خب حالا چیکار داشتی جفت پا پریدی وسط ورزش کردنم؟!
من ـ خبرم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام به تو زنگ بزنم! نظرت چیه فردا بریم سینما؟
مهرناز کمی مکث کرد و بعد گفت:
ـ اره فکر خوبیه! به آرمینا هم بگو فردا بریم!
من ـ باشه! خیلی لازم بود واسمون پوسیدیم تو خونه!
خندید و گفت:
ـ توهم که چقدر درحال پوسیدنی!
من ـ خفه بابا! برو به ورزشت برس! خداحافظ مهری!
مهرناز ـ خداحافظ رزی!
قطع کردم و بلافاصله شماره آرمینا رو گرفتم و اونوهم درجریان گذاشتم.
خدارو شکر دوستام همیشه پایه ان واسه صفا سیتی!!! خندیدم و شهرزادو صدا کردم که دیدم تو اتاق نیست... تو اتاق شهاب هم سرک کشیدم نبود. رفتم تو سالن که دیدم امین و شهرزاد دارن باهم حرف میزنن! لبخندی زدم و رفتم سمتشون و دستمو انداختم دور گردن امین و گونه اشو بوسیدم که اخم بانمکی کرد و گفت:
ـ دختره لوس صدبار بهت گفتم جلو مردم نیا عین کنه بچسب به من!!!
خندیدم و گفتم:
ـ از بس که تو بی لیاقتی! مگه نه شهرزاد؟!
شهرزاد چیزی نگفت و فقط ریز خندید. بعد از اینکه از امین رو رها کردم نشستم پیششون تا ببینم چیا میگن! اما بحثایی که میکردن برام جذابیتی نداشت!!!! همش درس و کار و کار و درس! ولم کن بابا! رفتم تو آشپزخونه و مامان و خاله رو دیدم که در حال ظرف شستنن. لبخندی زدم و رفتم کمکشون... خاله با دیدنم لبخندی زد... بدون هیچ حرفی ظرفارو آب میکشیدم... از سکوتی که بینمون بود معذب شدم اما هیچ حرفی هم به ذهنم نمیرسید...
ولی خاله این سکوت رو شکست:
ـ خب رزیتا درسا چطور پیش میره؟!
من ـ خوبه بد نیست...
خاله ـ از معلم جدیدتون راضی هستید؟!
با خجالت نگاهش کردم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ ای بابا خاله جون زخم زبون نزن دیگه! من غلط کردم خوب شد؟! (و با دست خیسم زدم تو سر خودم که خاله خنده اش گرفت)
خاله ـ نه قربونت برم زخم زبون چیه! منظورم اینه که شهاب خوب درس میده؟!
من ـ اون که بلههه! خب پسر شماست به هرحال هرچند درس دادنش به پای شما نمیرسه!
خندید و گفت:
ـ ای دختره شیطون!!! تازه یادت افتاده پاچه خاری کنی؟!
دوتاییمون خندیدیم. مامان هم که حرفای ما گوش میداد با ما خندید. تو همین لحظه شهاب هم وارد آشپزخونه شد و با دیدن ما که میخندیم گفت:
ـ به به! دختر خاله جون چی گفتی که مامانم داره میخنده؟!
خاله پشت چشمی براش نازک کرد که شهاب سرشو تکون داد و گفت:
ـ نگفتم؟! همیشه چشم غره هاش واسه ماست!
بازم خندیدیم... شهاب هم به موقع اش شوخ و شیطون میشه... و موقع درس یا مواقع خاص هم جدی و پرجذبه... نفس عمیقی کشیدم... بعد از اینکه کارم تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم...
***
اون روز خیلی استرس داشتم... نمیدونستم بالاخره منو با یاسمن عوض میکنن یا نه... سرکلاس نشسته بودم و با خودکارم روی میز خط و خطوطای نامفهوم میکشیدم و مدام لبمو میجویدم... آرمینا و مهرناز میدونستن چم شده... ولی شهاب با خونسردی درس میداد... وقتی به چهره آرومش نگاه کردم، ناخودآگاه احساس آرامش کردم... شاید من بی خودی مضطرب شدم... چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم تا آروم شم. ولی تو همین لحظه در باز شدت و قلبم شروع کرد به تند تند زدن!!! اصلا دلم نمیخواست از این کلاس برم... چون از بهترین دوستام جدا میشدم... ولی ته دلم میدونستم که دلم برای شهاب تنگ میشه... هرچند اون که پسرخاله امه اما دوست دارم حتی تو مدرسه هم ببینمش... اینطوری احساس امینت و دلگرمی میکنم... شهاب اولین مردیه که با وجودش حس ارامش بهم دست میده... با ورود خانم اکبری همه بلند شدیم... به من نگاهی کرد... قلبم اومد تو دهنم!!!!!
اکبری ـ رزیتا وسایلتو جمع کن برو کلاس...!!!
و یاسمن از پشت خانم اکبری نمایان شد... با حرص وسایلمو جمع کردم... اما برای اخرین بار سعی کردم از حقم دفاع کنم:
ـ اما خانم اکبری من نمیخوام برم!!!
خانم اکبری چشماشو ریز کرد و من ناچار شدم که برم سمتش... داشتم از کلاس خارج میشدم که با حرف اکبری از خجالت سرخ شدم... از اونجایی که از فال گوش وایسادنمون خبر داشت یهو گفت:
ـ خانم خواجه وند مثه اینکه شما هم به آقای دانش فر ارادت خاصی دارید!
با این حرفش کلاس رفت رو هوا... شهاب هم داشت میخندید. با حرص رومو برگردوندم و بهش گفتم:
ـ نه من مثه بعضیا به معلمم ارادت خاصی ندارم! اگه اینطور فکر میکنید باشه از اینجا میرم...
ارمینا و سارا و نسیم هم اعتراض کردن اما خانم اکبری بی توجه به اونا یاسمنو فرستاد جای من. با اخم بهش زل زدم که لبخند ژکوندی بهم زد و رفت. با ناراحتی رفتم سر اون یکی کلاس... بدبختی اینجا بود که خانم اکبری منو پیش مهرناز هم ننداخته بود...انداخته بود تو یه کلاس مسخره و خشک... مطمئنا افسردگی میگرفتم!!!!
با بی حوصلگی دفترمو باز کردم و شروع کردم به یادداشت برداری...خیلی حرصی بودم. از دست شهابم حرصم گرفته بود... هرچند اون معلمه و نمیتونه کاری کنه اما حداقل میتونست نخنده یا حداقل ازم یکم ، یه کوچولو دفاع کنه! یعنی الان یاسمن نکبت سرجای من نشسته؟! ای خدا حتما داره اردات خاصشو هم به رخ شهاب میکشه... دلم میخواد بکوبم تو اون دهنش تا دندوناش خرد شه!!! اه!
با صدای معلم که صدام میکرد از فکر بیرون اومدم و با یه صدای حرصی و زنگی گفتم:
ـ بله؟!
معلم که از لحن خشک و حرصی من تعجب کرده بود گفت:
ـ حواست کجاست دخترم؟! شمارو صدا کردم بری پای تخته!
همینم کم بود پاشم برم پای تخته. خودکارو تقریبا کوبوندم رو میز و با خشمی که هنوزم تو وجودم بود رفتم پای تخته و تمام عصبانیتم رو سرتخته پاک کن خالی کردم! هرچند تخته خیلی تمیز شد.
تازه فهمیدم این معلم هندسه اس! آه از نهادم بلند شد... من هیچی از هندسه حالیم نیست... باید به شهاب بگم باهام کار کنه... اما نه... این چند روز اصلا باهاش حرفی نمیزنم... خیلی سرد برخورد میکنم. به هرحال از دستش ناراحتم... ناراحت که نه دلخورم!!!
معلم چندتا تمرین داد... ولی خوشبختانه تونستم با کمکش حل کنم... به خاطر همین ضایع نشدم... باید سعی کنم با بچه های جدید خو بگیرم. هرچند دلم برای کلاس خودمون خیلی تنگ میشه... و حتی برای... نه خیرم! شما هیچم دلت واسه شهاب تنگ نمیشه رزیتا خانوم! یادت رفت اصلا ازت دفاع نکرد؟! ولی خب اخه در برابر خانم اکبری چطوری اینکارو میکرد...
زنگ که خورد با عجله از کلاس خارج شدم و به سمت کلاسمون راه افتادم... داشتم میدویدم سمت کلاسمون که محکم خوردم به کسی... سرمو بالا اوردم و با دیدن شهاب قلبم فرو ریخت اما بازم چهره بی تفاوتمو حفظ کردم و خیلی نرم و آهسته از کنارش گذشتم. صدای ضعیفشو که اسممو صدا میزد از بین لباش شنیدم اما توجهی نکردم و رفتم تو... ارمینا و سارا با دیدنم اومدن طرفم...
سارا ـ ای لعنت بر یاسمن!
آرمینا ـ ای لعنت بر اکبری!
خنده ام گرفته بود. ولی خیلی ناراحت و دلخور بودم... شهاب هم مطمئناً فهمیده بود که ازش ناراحتم... به یاسی نگاه کردم...
یاسمن سرجاش نشسته بود و حواسش به ما نبود. دستشونو گرفتم و کشیدم تا مارو نبینه اما دیر شده بود. یاسمن با دیدن من با یه لبخند پلید به طرفم اومد. نمیدونم چرا اصلا از این لبخندش خوشم نمیاد. همیشه زیر این لبخند پلیدش یه فکر شیطانیه!!! هاهاها!
یاسمن ـ به رزیتا خانم... خوبی؟ کلاس جدید که ایشالا بهتون خوش میگذره؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ به کوری چشم بعضیا خیلی عالیه! محشره! شما چطور؟!
یاسمن ـ عالیههه! کلاستون فوق العاده اس! البته حرفمو اصلاح میکنم کلاستون نه! شهاب فوق العاده اس! اخ ببخشید منظورم اقای دانش فر بود! مشکلی نداره که دوست پسرتون رو به اسم کوچیک صدا میکنم؟!
به معنای واقعی فکم چسبیده بود به زمین!!! چشمای سارا و آرمینا هم که انگار داشتن از کاسه درمیومدن!!!
یاسمن خنده ای کرد که به خودم لرزیدم... یعنی دیده بود؟ خب معلومه که فهمیده!
با تته پته و صدای ضعیفی که دست خودم نبود گفتم:
ـ دوست پسر؟ بیخیال یاسمن! اقای دانش فر فقط استادمه... تازه تو به هر اسمی هم خواستی صداش کن.
پوزخندی زد و با عشوه بهم نزدیک شد که نزدیک بود بالا بیارم!!!
یاسمن ـ فکر نکن با این حرفات چیزی درست میشه. من میدونم... همه چیزو... پس سعی نکن که چیزی رو ازم قایم کنی. البته اگه دوست داری که کل مدرسه نفهمن! اگه هم که میخوای همه بفهمن و هم تو اخراج بشی هم شهاب، اوکی پس من به همه میگم...
و بدون حرف از کنارم گذشت. کم مونده بود همونجا بزنم زیر گریه. سارا هم از شدت تعجب دهنش باز مونده بود و ارمینا هم با حرص پوست لبشو میجوید... نمیتونستم چیزی بگم حالم خیلی خراب شد با این حرفاش... کاش میتونستم با شهاب حرف بزنم... سرمو برگردوندم و مهرناز رو دیدم که اونم بهت زده اس! پس حرفامونو شنیده! شانس اوردم کس دیگه ای نشنیده... سرم گیج میرفت. همیشه باید یه مشکلی سر راهم باشه! اصلا نمیتونم مثه ادم زندگی کنم! تو یه لحظه تصمیم گرفتم از بیماری سری یاسمن سر دربیارم! به هرحال خیلی شخصی بود و اگه میفهمیدن شاید دیگه هیچ وقت نزدیک یاسمن نمیشدن... حالا که تمام ابروی من تو دستای یاسمنه چطوره منم آبروی یاسمن رو تو دستام بگیرم؟! ولی نه این راه درستی نیست. من اینقدر عقده ای نیستم. اصلا باید ببینم مشکلش چیه... شاید اون شهابو میخواد... دلم از این فکرم گرفت... اخه شهاب از سر یاسمنم زیاده...اخه شهاب حیفه که بره با یه دیوونه ی عقده ای...
رفتم دم در دفتر خانم اکبری... در زدم و بعد از اینکه اجازه ورود داد، وارد شدم. آب دهنم رو قورت دادم و تا لب باز کردم تا صحبت کنم یهو خانم اکبری گفت:
ـ رزیتا اصلا حوصله ندارم بشنوم که میخوای کلاست رو عوض کنی باشه؟!
با اخم زل زدم بهش و گفتم:
ـ به خاطر این نیومدم خانم! والا هرچند هم که من بگم شما هیچ وقت توجه نمیکنید و باعث میشید با یه خاطره بد از مدرسه بریم!!!
خندید ولی من هنوزم اخم کرده بودم.
اکبری ـ خب پس چرا اومدی؟!
من ـ میخواستم... میخواستم از بیماری یاسمن منصوری مطلع بشم! فکر کنم این حق رو داشته باشم مگه نه؟!
موشکافانه نگام کرد. تک تک اعضای صورتمو از نظر گذروند و وقتی مطمئن شد خیلی مصمم و جدی هستم گفت:
ـ با من بیا...
به دنبالش راه افتادم... یه سری پرونده گذاشت رو میزش. بعد از چند دقیقه گشتن پرونده یاسی رو پیدا کرد. هیجان زده شده بودم.
اکبری ـ اومم... اینم از پرونده منصوری... بفرما...
پرونده رو گرفتم. یه نگاه بهش انداختم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد! مثل این خُلا زل زدم به اکبری که خودش فهمید و شروع کرد به تعریف کردن:
ـ ببین یاسمن یه نوع عقده روانی داره... که با جنون همراهه! ولی این جنون زیاد نیست بعضی وقتا از شدت عصبانیت اینطوری میشه ولی بیشتر بیش فعاله! نمیدونم خیلی پیچیده اس. قلبشم مشکل داره...حالا به خاطر این بیماری اعصبابشم ، قلبش تحت تاثیر قرار میگیره! نمیتونم خیلی موضوع رو برات باز کنم ولی باید عمل بشه... به کسی نگفته اما مادرش به ما گفته... ما باید درجریان باشیم. علت این توجهاتی هم که به یاسمن میکنیم به خاطر همینه. اگه گریه اش بگیره یا فشار زیادی به قلبش وارد شه، براش خطرناکه. و از اونجا که بیماری جنون هم داره ـ که گفتم زیاد نیست و فقط یکم پرخاشگری و فوقش یه گیس و گیس کشی حسابیه!!! ـ ممکنه به بچه ها آسیب برسونه و برای قلبشم خوب نیست دریچه قلبش بدتر میشه.
سرمو تکون دادم... چقدر دلم براش سوخت... بیچاره... پس بگو دلیل این کاراش بیماریشه... چه غمی رو تحمل میکنه. همیشه فکر میکردم بدبخت ترین و افسرده ترین ادم خودِ منم! اما یاسمن بهم فهموند که ادمای دردمند تر از منم هستن!
ظاهرا حرفای خانم اکبری تموم شده بود. ازش تشکری کردم و از دفتر بیرون اومدم. سارا و آرمینا و مهرناز با کنجکاوی نگاهم میکردن. ماجرارو بهشون گفتم چون میدونستم دهنشون قرصه...
ولی درباره شهاب... هنوزم میخواستم باهاش سرد باشم. و هنوز کنجکاویم کاملا ارضا نشده بود و تصمیم گرفتم در اولین فرصت یه تحقیق درست حسابی و مشتی درباره بیماری یاسی بکنم. هرچند همینجوریشم حسابی بهم ریختم. شایدم بیخیالش بشم. ولی ای کاش بشه یاسمن رو مجاب کرد که برگرده سر کلاس خودش. همین یه زنگ دلم لک زد برای کلاسمون. وای به حالم!!! تا اخر سال چی بکشم من!
بی سر و صدا وارد خونه شدم. اولین کاری که کردم رفتم حموم... بعد از اینکه لباسمو عوض کردم خواستم برم تو اتاق مامان بابا که با دیدن بابا که رو تخت خوابیده پشیمون شدم. دلم نمیومد بیدارش کنم. لبخندی زدم. در اتاق شهاب باز بود. از کنار اتاق در حال رد شدن بودم که با صدای شهاب سر جام ایستادم.
شهاب ـ رزیتا...
ای جان...(رزیتا خودتو کنترل کن لطفا! سنگین باش دختر!)
صدامو صاف کردم و گفتم:
ـ بله؟!
شهاب ـ بیا تو یه لحظه!
من ـ نمیتونم اگه با من کاری دارید ، شما بیاید بیرون...
تو یه چشم بهم زدن شهاب درچهارچوب در ظاهر شد. اولین چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه میکرد چشمای خوشگلش بود که همه رو محو خودش میکنه. نگاهمو به پایین دوختم. چشمم افتاد رو هیکلش... به به! نیشگونی از پام گرفتم بلکه یکم ادم شم!!!
شهاب ـ رزیتا از دستم ناراحتی؟
چیزی نگفتم و همچنان سرم پایین بود.
شهاب ـ رزیتا حالا بیا تو اتاقم راحت حرف بزنیم...
نمیدونم چرا اما قبول کردم. نمیخواستم کسی بفهمه با شهاب مشکل دارم!!!
در و بست. رو به روم قرار گرفت. به سختی سعی داشتم نگاهمو کنترل کنم تا نگاهم با چشمای مشکی و پرجذبه اش گره نخوره...
شهاب ـ خب رزیتا منو درک کن دختر! نمیتونستم کاری کنم! خودت که میدونی یاسمن همه چیو میدونه. جلو خانم اکبری هم که ضایع است... رزیتا به من نگاه کن...
ولی من لجباز تر از این حرفا بودم و سرمو بیشتر پایین اوردم که شهاب با خشنوت چونه امو تو دستاش گرفت و سرمو اورد بالا. قلبم تند تند میزد. نفسشو فوت کرد تو صورتم تا از عصبانیتش کم بشه. قلقلکم اومد!!! اما حتی یه لبخند هم نزدم. شهاب تو جفت چشمای طوسی ام خیره شد و با لحن پرجذبه ای که آدم خودشو خیس میکنه گفت:
ـ رزیتا... هروقت باهات حرف میزنم به من نگاه کن! فهمیدی؟!
درحالی که هنوز چونه امو گرفته بود سری تکون دادم که خیلی اروم چونمو ول کرد. قلبم همچنان محکم به سینه ام میکوبید. میدونستم از هیجان زیادیه...
وقتی شهاب سکوتمو دید دوباره با اون لحن پر ابهتش گفت:
ـ پرسیدم فهمیدی؟
با صدای ضعیفی گفتم:
ـ بله بله! چشم!
حسابی هول شده بودم. حالا که فکر میکنم میبینم نمیتونم از این موجود دوست داشتنی ناراحت باشم! حتی این جذبه اش هم جذابه!!! نمیگم عاشقش شدم! نه! ولی ازش خوشم میاد... دلم میخواد بیشتر دوستای صمیمی باشیم تا یه پسرخاله و دخترخاله معمولی!
دیگه طاقتم طاق شد و خواستم برم که شهاب بازومو گرفت و منو چرخوند سمت خودش. این همه هیجان واسه یه روز واقعا زیاد بود برام. با اینکاراش بدتر منو وابسته خودش میکنه و نمیفهمه!
شهاب ـ و یه چیز دیگه رزیتا... بهت قول میدم، برت گردونم سر کلاست!
چشمام از شادی برق زد! تشکری کردم و بالاخره از اتاق رفتم بیرون! واییییییی شهاب معرکه اس! فکر نمیکردم برای برگردوندنم اهمیت قائل بشه!
رفتم سر درسام... میخواستم راجع به بیماری یاسمن هم باهاش صبحت کنم. باید یه طوری اینکارو کنه که یاسمن آسیبی به خودش و من و شهاب وارد نکنه. اصلا چرا نمیبرنش عمل کنه؟!
سرمو تکون دادم. نمیخواستم درباره اش چیزی بدونم. با صدای زنگ گوشیم سرمو از رو کتاب برداشتم. آرمینا بود که باز جیغ جیغ میکرد:
ـ دختره نکبت مگه قرار نشد امروز بریم سینما؟! پس چی شد؟ خبر مرگت پاشو حاضر شو دیگه! شرط میبندم اصلا یادتم نمونده!
ای وایییییی سینما! خاک تو سرم یادم رفت! خدارو شکر دوش گرفته بودم و فقط مونده بود حاضر شم. گوشی رو گذاشتم رو شونه امو سرم رو بهش تکیه دادم که همینطور که لباس میپوشم به آرمینا هم گوش بدم و باهاش حرف بزنم:
ـ ارمینا تو بیا اینجا من تا ده دقیقه دیگه حاضر میشم تو بیا اینجا!
آرمینا درحالی که غرغر میکرد گفت:
ـ ای سر تخته بشورنت!
خندم گرفت ولی گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت. آرمینا از انتظار متنفره! به خاطر همینه کلی فحش بارم کرد! چه میشه کرد آرمیناس دیگه! ولی همین فحشاش بیشتر از صدتا عزیزم و جیگرم میچسبه!!!
لنگ لنگون داشتم شلوارمو میپوشیدم که یهو در با شدت باز شد. جیغی کشیدم که شهرزاد زود در و بست و گفت:
ـ ببخشید ببخشید حواسم نبود!
با گفتن اشکالی نداره شلوارمو عین ادم پام کردم. یه شلوار جین طوسی. یه تاپ هم زیر مانتوی مشکی ـ قهوه ایم پوشیدم و نوبت به موهام شد. موهای فِرَم رو بالای سرم جمع کردم... این حالت مو خیلی بهم میومد. یه شال مشکی با خط های ظریف قهوه ای ـ که بیشتر به عسلی میزد تا قهوه ای! ـ سرم کردم. یه نگاه به خودم انداختم. به قول آرمینا عجب تیپ افغانی کشی زده بودم!!! این آرمینا هم که همش بلده بزنه تو ذوق آدم! خواستم آرایش نکنم چون همینطوری خوب بود اما دیدم نه هیچ رقمه نمیشه از خیر آرایش کردن گذشت!!!
با یه آرایش ملیح و ساده دخترونه ، کارم تموم شد. یه نگاه دیگه به خودم کردم که شهرزاد سوتی زد و گفت:
ـ بسه بابا خودتو خوردی!!! بیا برو اونور... حالا کجا به سلامتی؟!
خندیدم و درحالی که کیفمو برمیداشتم گفتم:
ـ سینما! میای؟
شهرزاد ـ اومم. نه فعلا که باید درس بخونم بعدشم با دوستام قرار دارم!
سری تکون دادم و ازش خداحافظی کردم. با صدای زنگ قدمامو تند تر کردم و از بابا و مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین...
با دیدن آرمینا که زیر لب چیزی با خودش زمزمه میکرد دستی براش تکون دادم که اومد طرفم.
بهش نگاه کردم. به به! چه هلویی!
آرمینا ـ خب خانم بالاخره تشریف آوردید؟! بریم؟ دیگه کاری نداری؟
من ـ نه بابا توهم! حالا پنج دقیقه دیر کردما!
ارمینا چشماش گرد شد و گفت:
ـ پنج دقیقه؟! یا یه ربع؟!
من ـ حالا وللش! بریم که مهرناز تو سینما پوسید!
با خنده و شوخی رفتیم سینما. مهرناز رو یه صندلی نشسته بود و بلیتا هم دستش بود و داشت زیر لب غر میزد.
رفتم سمتشو دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
ـ مهرناز جون ببخشید خیلی معطل شدی؟
مهرناز ادامو درآورد و گفت:
ـ مهرناز جون خیلی معطل شدی؟! پ ن پ ! میخواستید یکم دیر تر بیاید!
آرمینا به من اشاره کرد و گفت:
ـ به من چه به این رزیتا بگو!
خندیدم و گفتم:
ـ ای بابا! بیخیال اصلا امروز همتون مهمون من!
مهرناز ـ خفه بابا! پول بیلیتو رد کن بیاد!!!
با این حرفش هر سه امون زدیم زیر خنده...
پنج دقیقه دیگه فیلم شروع میشد. رفتیم تو سالن و نشستیم تو ردیف یکی مونده به اخر...
مهرناز پاپکورن خریده بود. فیلمی که میخواستیم بریم یه فیلم ترسناک بود. تعریفشو خیلی شنیده بودم. سینما هم خیلی شلوغ بود. تا نشستیم فیلم هم شروع شد. من وسط مهرناز و آرمینا نشسته بودم و دستشونو گرفته بودم. عادت داشتم. ولی اینکارم به این معنا نبود که میترسم!!!
سینما دیگه ساکت شده بود و همه داشتن فیلمشونو میدیدن که حس کردم پشتیامون هی دارن لگد میزنن... اعصابم خرد شد اما چیزی نگفتم ، شاید از حواسشون نیست. اما مثه اینکه نه. خیلی خیلی کرم دارن!!! آرمینا و مهرنازم مثه اینکه این لگدارو حس کردن چون اخمی کردن و به من نگاه کردن. بازم ساکت موندم ولی همچنان این لگدا ادامه داشت که دیگه عصبانی شدم و بدون اینکه برگردم ولی طوری که پشت سریم بشنوه گفتم:
ـ مثه اینکه بعضیا اینجارو با باغ وحش اشتباه گرفتن هی جفتک میندازن!!!
مهرناز و آرمینا از این حرف من خندیدن. ولی پسر پشت سریم گفت:
ـ خیلی جالب بود. اما این توهینتون رو نشنیده میگیرم!
من ـ توهین نکردم حقیقت رو گفتم! از اول ساعت تا الان یه بند دارید به صندلی ما میکوبید.
پسر ـ ببخشید اما فکر نمیکنید که صندلیتون خیلی عقبه؟! تازه از عمد اینکارو نمیکنیم یه نگاه به پشتیاتون بندازید متوجه میشید!!!
بازم بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم بهش بندازم گفتم:
ـ نه خیرم لنگای شما درازه!
مهرناز که دیگه با این حرف غش کرده بود. مردم هم صدای اعتراضشون بلند شد. به خاطر مردم ساکت شدیم... آینه جیبیمو از تو کیفم در آوردم تا ببینم این کسی که باهاش کل میندازم کیه! خیلی کنجکاوم کرده. هرچند صداش خیلی آشناس ولی نتونستم تشخیص بدم.
بدون اینکه کسی بفهمه آینه رو در آوردم و اول یه نگاه به خودم انداختم. خوبه از قیافه ام راضی ام. آینه رو یه طوری جلو صورتم گرفتم که پشتمم معلوم باشه. با دیدن یه جفت چشم مشکی و پرجذبه قلبم اومد تو شرتم! خدا رو شکر حواسش به فیلم بود. سریع در آینه رو بستم که با صدای تقی که داد مهرناز و آرمینا با تعجب به سمتم برگشتن. مهرناز هم که خدای سوتی یهو اسممو بلند صدا زد:
ـ چیکار میکنی رزیتا؟!
یکی میخواستم بزنم تو سر خودم یکی هم تو سر مهرناز!!!
با صدای آرومی گفتم:
ـ خفه شو بابا مهرناز این شهابه!
آرمینا و مهرناز با شنیدن اسم شهاب یهو به سمت عقب برگشتن! از این ضایع بازیامون دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین. بیشتر تو صندلیم فرو رفتم و مشغول تماشای فیلم شدم. اما هیچی ازش نمیفهمیدم. مطمئن بودم دیگه فهمیده. با لگدی که به صندلیم زده شد مطمئن شدم شهاب نفهمیده!!! نمیدونم شایدم فهمیده و به رو خودش نمیاره! اصلا این چرا مثه سایه همه جا با منه؟!
این بار لبمو گاز گرفتم تا هیچی بهش نگم! نمیتونم جلو زبونمو بگیرم شاید با اینکار بتونم یکم از اتفاقات و حرفای ناخوشایند کم کنم!!!
اما با اخرین لگدی که زده شد دیگه واقعا جوش آوردم و با شتاب برگشتم به سمت عقب که یه لحظه با دیدن شهاب از این کارم پشیمون شدم! اما این پشیمونی فقط برای یه لحظه بود! نور کمی که افتاده بود رو صورتش، جذاب ترش کرده بود. نمیدونم چرا اینقدر نسبت بهش کشش داشتم. تازه یادم افتاد دوتا دوستاشم کنارشن. ولی بین این دو دوست، شهاب ازشون سرتر بود.
سعی کردم خودمو به نفهمی بزنم...خیلی بی تفاوت برگشتم و اصلا نگفتم که شهابو میشناسم. ولی دیدم که دوست شهاب یه چیزی در گوشش گفت، که شهاب با اخم نگاهش کرد.
بعد از اینکه فیلم تموم شد کیفمو برداشتم و با مهرناز اینا خواستیم بریم که یهو با صدای شهاب متوقف شدیم!
شهاب ـ رزیتا خانوم دیگه تحویل نمیگیرن انگار؟!
خنده ام گرفت اما سعی کردم جدی باشم.
یهو آرمینا گفت:
ـ رزیتا خانوم با کسایی که لگد میزنن کاری نداره!!!
با این حرفش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و هر 6 تامون زدیم زیر خنده.
پسر سمت راستی که بغل شهاب وایساده بود گفت:
ـ آقا شهاب معرفی نمیکنید؟
معلوم بود پسره هیزیه... چون از فرق سر تا نوک انگشتای پای سه تامون به طور کامل دید زد... نگاهش رو صورتم زوم بود. خوشم نمیومد ازش. از شهاب بعید بود با همچین پسرایی بگرده!
شهاب با اخم گفت:
ـ رزیتا خانوم دخترخاله بنده. رزیتا عزیزم ایشونم پیام هستن.
پیام دستشو به سمتم دراز کرد اما من فقط با تکون دادن سر اظهار خوشبختی کردم(خیر سرم مثلا!).
نفر بعدی هم اسمش علی رضا بود. پسر خوبی بود. چون با پیام دست ندادم اونم دستشو دراز نکرد. خنده ام گرفته بود. مهرناز و آرمینا هم همینطور... علیرضا چهره معمولی ولی تو دل برویی داشت و پیامم خیلی خوشگل بود ولی بیشتر بهش میومد از این پسر سوسولا باشه!
شهاب اومد نزدیکم و گفت:
ـ خب الان میخواین کجا برید؟
من ـ خونه دیگه! شما چی؟
شهاب ـ نه ما هنوز هستیم! میخواین با ما بیاین؟!
دیدم بد فکری هم نیستا... از تو خونه نشینی بهتره! ناز هم نمیکنم شاید مثه دفعه قبل یهو بره! خنده ام گرفت اما با جدیت رو کردم بهش و گفتم :
ـ باشه میایم...
مهرناز خوشحال شد اما آرمینا کنف شد. بهش نگاه کردم و با اشاره پرسیدم چیشد؟!
که یهو اومد نزدیکم و بازومو کشید و به یه گوشه رفتیم...
من ـ چی شده ارمینا؟!
آرمینا ـ ای بابا! مهرناز که میره با علیرضا ، توهم با شهاب، اونوقت من باید برم با پیام!
خندیدم و گفتم:
ـ خب به امیر زنگ بزن بگو بیاد.
یهو چشماش برقی زد. گوشیشو از تو جیبش در آورد و با امیر تماس گرفت. رفتم طرف شهاب و در گوشش گفتم:
ـ شهاب... این پیام دوست صمیمیته؟!
شهاب که متوجه معذب بودنمون شد لبخند گرمی به صورتم پاشید و در گوشم گفت:
ـ نه عزیز دلم ، امروز اومد با ما! میخوای دکش کنم بره؟!
از اینکه منو "عزیز دلم" خطاب کرده بود یه جوری شدم. احساس خوشایندی پیدا کردم...ولی به روی خودم نیاوردم.
با صدای پیام به خودمون اومدیم که میگفت:
ـ در گوشی نداشتیما... بلند بگید همه بفهمن!
ای پسره نچسب! چشمکی به شهاب زدم که یعنی آره... اونم رفت سمت پیام و نمیدونم چی در گوشش گفت که پیام لبخندی زد و گفت:
ـ بچه ها من دیگه میرم... شب خوبی داشته باشید...
و برامون دست تکون داد و رفت... مات و مبهوت به شهاب خیره شده بودم که از این قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
ـ خب دیگه بریم بچه ها!؟
همه سری تکون دادیم و راه افتادیم... چند دقیقه بعد هم امیر اومد... آرمینا با دیدن امیر لبخندی زد و امیر اومد سمتمون.... اول از همه با ارمینا و سلام و احوال پرسی گرمی کرد و بعد با ماها سلام کرد. حالا که امیر اومد خیال آرمینا هم راحت شد... نگاهی به مهرناز و علیرضا انداختم که باهم گرم گرفته بودن. من و شهاب ولی ساکت ، کنار هم درحال قدم زدن بودیم. درواقع پشت همه داشتیم میرفتیم.
از این سکوتی که بینمون حاکم بود خسته شدم و خیلی بی هوا پرسیدم:
ـ واسه چی لگد میزدی شهاب؟!
خندید و گفت :
ـ به خدا تقصیر من نبود. پیام اینکارو میکرد!
یهو از دهنم پرید :
ـ مرتیکه نکبت!
شهاب با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده.... چقدر وقتی میخندید خوشگل میشد. وای چال گونه اش منو کشته فقط!
شهاب ـ رزیتا... اون پسرعموت، سهیله، سپهره ، سهنده، کیه ؛ چی شد؟
من ـ نمیدونم والا... هیچ خبری ازش ندارم... شهاب من خیلی میترسم. اگه چیزی بگه چی؟! نمیخوام کسی بفهمه... اونوقت دستم میندازن. هرچند تو واقعا خیلی خوبی اما مردمو که میشناسی؟! هزارتا حرف درمیارن واست! تازه میگن باید حتما نامزد شن یا یه همچین چرت و پرتایی که من اصلا زیر بارشون نمیرم...
شهاب ـ اره حق باتوئه...حالا اگه هم بفهمن موضوع رو به مامانت میگیم یه جوری درستش کنه هوم؟!
من ـ نمیدونم... حالا اونو ولش کن... درباره یاسمن یه چیزایی فهمیدم....
همه چیزایی که راجع به یاسمن فهمیده بودمو بهش گفتم...
من ـ ببین شهاب من میگم که بهتره از در دوستی وارد شیم... یعنی یه کاری کنیم که بره عمل کنه!
شهاب ـ اره بد فکری هم نیست... اما این منصوری ادم بشو نیست!
من ـ ببین چون یه جورایی تورو دوست داره و با تو خوبه، شاید اگه باهاش حرف بزنی به حرفت گوش بده و بره عمل کنه.... فکر کنم مامان باباشم خیلی دلشون میخواد این دختر عمل بشه اما خود یاسمن زیر بار نمیره!
شهاب تو فکر فرو رفت. بهش نگاه کردم تا تاثیر حرفامو تو صورتش ببینم.
شهاب ـ باشه کاملا موافقم!
لبخندی زدم... راستی شهاب متولد چه ماهیه؟!
من ـ شهـــاب؟!
شهاب ـ بله؟
من ـ تو... ام متولد چه ماهی هستی؟
خندید و گفت:
ـ میخوای برام کادو بگیری؟ راضی به زحمت نیستیم! من متولد 11 اسفند هستم!!!
من ـ اوووف! دیگه از تولدت گذشت اقا!!! الان اخرای اسفندیم!
سپهر متولد تیر ماه بود. راستش همه ی خصوصیات تیر ماهیارو میدونستم... ولی اسفند هم باید جالب باشه! اینجور که من میبینم اسفندیا هم ادمای باحالین!
شهاب ـ تو چی چشم قشنگ؟!
با این حرفش چند ثانیه خیره شدم تو چشماش. به من گفته بود چشم قشنگ؟ وای خدا چشمای خودت که قشنگ تره داداش!!!
با خجالت گفتم :
ـ 21 مهر!
لبخند محوی زد و گفت:
ـ ماه مهر! همونی که...
با خنده حرفشو قطع کردم:
ـ بسه بسه! میدونم همه از ماه مهر متنفرن!!!
خندید و گفت:
ـ خوبه خودتم میدونی...
درحالی که داشتیم میخندیدیم رسیدیم به یه مغازه... مهرناز و آرمینا رفتن تو... اما من ترجیح دادم همینجا کنار شهاب بمونم... حوصله خرید کردن نداشتم، درضمن پولی هم نداشتم که بخوام خرید کنم! انگار که شهاب فهمید و زیر گوشم گفت:
ـ تو نمیخوای بری تو؟
من ـ نه...
شهاب ـ چیزی نمیخوای...
من ـ نه...
شهاب ـ نظرت راجع به اون لباسه که اونجاست چیه؟! واسه عید به درد میخوره ها...
من ـ نه...
شهاب با خنده پرسید:
ـ عزیزم نوارت گیر کرده؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه!!!
دیگه هیچ حرفی نزدیم...داشتم به لباسای تو مغازه نگاه میکردم... یکیش که شهاب گفته بود واقعا خوشگل بود و به درد عید میخورد... به درد مهمونیای ما میخورد. یه تونیک با ترکیبی از رنگ های مشکی و صورتی و طوسی با ساق طوسی و کفش پاشنه بلند نقره ای... خیلی خوشگل و دخترونه بود به سنم میومد و مطمئن بودم که هیکل ظریفم تو این لباس حسابی جلوه پیدا میکنه و بهم میاد. فقط جلوی یقه اش یکم شل بود...
دستامو تو جیب سویی شرتم فرو کرده بودم که یهو شهاب بازومو گرفت و کشید تو مغازه. فقط تاچند دقیقه هنگ بودم! با تعجب بهش خیره شده بودم ولی اون خیلی خونسرد بود.
من ـ شهاب چیکار میکنی؟
شهاب ـ هیچی میخوام لباسارو ببینم...
منم شروع کردم به دید زدن بیشتر لباسا...
با صدای شهاب به خودم اومدم و چشم از تونیکه برداشتم.
شهاب ـ میشه اون تونیک طوسی رو ببینم.
فروشنده تونیک طوسی رو آورد بیرون. شهاب تونیکو به سمت من گرفت. ناچار ازش گرفتم.
شهاب ـ برو امتحانش کن!
من ـ اما شهاب...
شهاب چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ برووووو!
با خنده رفتم تو اتاق پرو... میدونستم مهرناز و آرمینا حسابی تعجب کردن... ولی خب این کار شهاب از روی توجه بود که بعدا خودم پول این تونیکو بهش میدم. مثلا خواسته بهم لطف کنه و از دلم دراره... خدایی خیلی پسر خوبیه... هرچند خیلی مرموزه... هم خشنه ، هم جدی و پرجذبه... هم شوخ و خوش خنده! شخصیتش خیلی عجیبه! تضاد توش زیاده...غیرتی هم که اووووووف! من عاشق مردای غیرتی ام! حالا برعکس شهاب، سپهر خیلی بی غیرته....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۰ ساعت 13:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|