شاه کلید 12
ثنا چیزی نگفت و به من ، که با بی تفاوتی بهشون نگاه میکردم،نگاه کرد... انگار میخواست چیزی رو از تو چشمام بخونه... شاید میخواست ببینه عکل العملمو وقتی که اسم شهاب میاد ببینه!!! شاید فکر میکنه بهش علاقه مند شدم! چون هروقت اسم سپهر میومد گوشام تیز میشد و این حرکات من از چشمای تیزبین ثنا دور نمی موند و به خاطر همین هم ثنا الان رو رفتار من حساس شده بود...
ثنا وقتی
دید نمیتونه چیزی از حالت نگاهم بفهمه ، روشو ازم برگردوند و به حرفای
شهرزاد گوش کرد. اصلا نمیفهمیدم راجع به چی صحبت میکنن، فکرم مشغول بود. به
شهاب فکر میکردم، به سپهر ، به امیری که فکر کنم حالا واقعا عاشق ارمینا
شده بود... بالاخره منم یه زمانی عاشق بودم،میفهمم نگاه یه عاشق چطوریه.
حالا نگاه امیر به ارمینا کاملا عاشقانه بود... وقتی هم از آرمینا راجع به
ارسلان سوال میکردم، با بی تفاوتی راجع بهش حرف میزد! حالا فهمیدم این فقط
یه دوست داشتن معمولی بوده! ولی آرمینا حالا، کاملا حس عشق رو درک میکنه.
امیر کسیه که حالا آرمینا خیلی دوسش داره! حتی بیشتر از ارسلان! چقدر از
این ماجرا میگذره؟! یه ماه، دوماه؟! نه سه ماه میگذره و آرمینا و امیر تازه
یاد گرفتن که چطوری واقعا عاشق هم باشن... خدارو شکر امیرم بیخیال من شده!
دیگه بهم نمی پریم! دست از فکر کردن
برداشتم و نگاهمو به شهرزاد و ثنا دوختم که باهم گرم گرفته بودن. فکر کنم
فقط خودم اینجا تک افتادم! لبخندی زدم و دوباره کتاب شیمی امو به دست گرفتم
و مشغول خوندن شدم...
با صدای زنگ در نگاهمو از خطوط کتاب گرفتم و از اتاق خارج شدم تا در رو باز کنم.
مامان تو آشپزخونه نبود؛ شاید تو اتاق خواب خودشون بود. قفل در و باز کردم و در باز شد.
هیکل
خوش ورزیده شهاب تو چارچوب در نمایان شد. مثل همیشه از دیدنش هیجان زده
شدم. برای دیدن صورتش باید سرمو بالا میگرفتم! ولی اینکارو نکردم و به جاش
از جلوی در رفتم کنار تا وارد بشه! تازه یادم افتاد که سلام نکردم!!! چقدر
من مخم!
من ـ سلام اقای دانش فر!
شهاب
با لبخند جوابمو داد. داشت کفشهاشو در میاورد که نگاهش به کفشای ثنا
افتاد. چند لحظه مکث کرد و درحالی که نگاهش هنوز رو کفشا بود پرسید:
ـ مهمون دارین؟!
من ـ اومم! اره دوستمه. اسمش ثناست!
شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد. با تعجب پرسیدم:
ـ چی شد؟!
شهاب ـ از دوستای مدرسه ات که نیست؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه نیست! چطور؟!
نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
ـ
آخه کسی نباید بفهمه که من و تو دختر خاله پسرخاله ایم! میفهمی که چی
میگم؟ حتی ارمینا و مهرناز هم نباید میدونستن! اما حالا که فهمیدن! اما
حواست باشه کس دیگه ای نفهمه چون مدرسه منو اخراج میکنه!
زیر لب باشه ای گفتم و دوباره رفتم پیش ثنا...
چیزی نگفت و این باعث تعجبم شد. سرم رو بالا گرفتم... با دیدن چهره آشنا از تعجب کپ کردم... زبونم قفل شده بود و نفسم بند اومده بود.
باورم
نمیشد سپهر جلوم باشه... چندبار آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به حالت
عادی ام برگردم اما نمیتونستم ... ماتم برده بود. از دیدن سپهر به قدری
شوکه شده بودم که نفهمیدم شهاب کی اومد کنارم. شهاب که دید مثل گیج و منگا
زل زدم به سپهر و تقریبا لال مونی گرفتم رو به سپهر کرد و گفت: ـ سلام!
با صدای سپهر به خودم اومدم. تو چهره اش دقیق شدم که با کنجکاوی نگاهم میکرد و لبخند محوی گوشه لبش بود!
سپهر ـ ببخشید زنگ زدم متوجه نشدید؟!
به
سمت در نگاه کردم و مامان رو دیدم که با نگرانی به من نگاه میکنه. نفس
عمیقی کشیدم ولی بازم چیزی نگفتم... دستام لرزش خفیفی پیدا کرده بود و بدنم
یخ کرده بود.
مادرم سعی کرد جو رو عوض کنه!
مامان ـ به بچه ببینید کی اومده! اقا سپهر! پسرعموی رزیتا!
شهاب ـ خوشبختم اقا سپهر!
سپهر که با شنیدن اسم من کنجکاوتر شده بود پرسید:
ـ پس رزیتا کجاست؟!
دیگه
تقریبا داشتم شاخ درمیاوردم! مامان و شهاب هم دست کمی از من نداشتن. یعنی
باید باور میکردم که منو فراموش کرده؟ یعنی باور کنم منو نمیشناسه؟!
اینکارش منو در تصمیمم مصمم تر کرد! حالا دیگه واقعا برای انتقام گرفتن بی
تاب بودم! سپهر جلوم بود! ولی کاش دیرتر میومد! من هیچ نقشه ای واسه انتقام
نکشیده بودم! هیچی!
مامان خندید ولی نگرانی رو میتونستم از صداش حس کنم:
ـ سپهرجون یعنی واقعا دخترعموتو نشناختی؟! جلوت وایساده! فکر نمیکردم 5 سال بری مالزی ماهارو یادت بره!
سپهر نگاهش رنگ تعجب و حیرت گرفت. نگاهشو به من دوخت که از اینکارش هول شدم و بیشتر به شهاب چسبیدم که شهاب هم تعجب کرد.
سپهر
خواست حرفی بزنه اما از بین لباش هیچ حرفی خارج نشد. منم فرصت رو مناسب
دیدم و با صدای ضعیف ببخشیدی گفتم و به سمت ماتمکده ام دویدم.
وارد
اتاق که شدم زدم زیر گریه. به در تکیه دادم... زانوهام یاری نکردن و خم
شدن... خودمو سر دادم پایین و نشستم و شروع کردم اروم اروم گریه کردن...
به
خودم که اومدم دیدم دارم جلوی شهرزاد گریه میکنم و شهرزاد مات و مبهوت منو
نگاه میکنه! یه لحظه جا خوردم و به خودم لعنت فرستادم! مگه برام مهم بود؟!
ولی خب بالاخره خاطره هام زنده میشدن. شهرزاد با عجله به سمتم اومد و وقتی
دید متوجه اش شدم گفت:
ـ رزیتا چت شد؟! شهاب چیزی بهت گفت؟!
سرمو تکون دادم و دربین هق هقم گفتم:
ـ سپهر...
شهرزاد هول کرد و گفت:
ـ سپهر کیه؟ چیه؟ چی شد یهو رزی؟
دوباره
گریه رو از سر گرفتم... الان وقتش بود حداقل با شهرزاد مشکلمو درمیون
بذارم! حتی به ثنا هم نگفته بودم! اون اصلا با انتقام موافق نبود! ولی شاید
اگه الان اینجا بود و اشکای منو میدید نظرش عوض میشد!
شهرزاد
که دید هنوزم حرف نمیزنم و گریه میکنم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش
کردنم. کمی که حالم خوب شد... اروم ، اروم شروع کردم به تعریف کردن. از اول
زندگیمو تا اینجا براش تعریف کردم...
بعد
از اینکه صحبتام تموم شد به ساعت نگاه کردم. یه ساعت بود که داشتم براش
قصه میگفتم!هه! دستی به گونه ام کشیدم که دیدم بازم خیس شده. شهرزاد هم
داشت گریه میکرد.
با خنده سعی کردم جو رو عوض کنم:
ـ تو دیگه چرا گریه میکنی؟! مگه فیلم هندیه؟
شهرزاد میون گریه خندید و گفت:
ـ عاشق همین روحیه اتم! همش میخندی!
هه!
خب معلومه شهرزاد اون روزای اسفناک منو ندیده بود! حرفی نزدم. از جلوی در
پاشدم و به سمت میز آرایشی ام رفتم و سر و وضعمو درست کردم. چشام قرمز شده
بود. رفتم دستشویی و یه مشت اب به صورتم زدم و صورتمو خشک کردم. به شهرزاد
نگاه کردم و گفتم:
ـ شهرزاد خوبم؟!
شهرزاد نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
ـ رزیتا همینطوری هم خوشگلی! اینقدر نگران نباش! میتونی حال سپهر رو بگیری!
من ـ باهام میای پایین؟
شهرزاد
سری تکون داد و سر و وضعشو مرتب کرد و باهم رفتیم پایین. دستام میلرزید.
رنگم پریده بود و باز یخ کرده بودم. شهرزاد که متوجه حالم شد، دستامو گرفت
تا لرزشش معلوم نشه! هرچند که خیلی کم بود. سپهر هنوزم نشسته بود!
نمیدونستم برای چی اینجاست! چرا باید اینجا باشه ؟ پس بابا و مامانش کجان؟
ـ سپهر ایشون شهرزاد هستن!
صدای مامانم بود که شهرزاد رو به سپهر معرفی میکرد! شهرزاد سلامی کرد و زیر لب در گوش من گفت:
ـ صدسال سیاه میخوام باهات آشنا نشم شفتهِ ول!
با
این حرف شهرزاد خنده ام گرفت ولی سعی کردم جلو خنده ام رو بگیرم! سپهر
واقعا سفید بود! مثله ماست! فکر کنم اصلا از خونشون بیرون نرفته!سپهر خیلی
تغییر نکرده بود.
سپهر
بغل مامان نشسته بود و شهاب تک و تنها روبه روی اونا... دقیقا رفتم نشستم
کنار شهاب و شهرزاد هم اومد کنار من! نمیدونم قصدم از اینکار چی بود. کنترل
کارام دست خودم نبود. به هیچی فکر نمیکردم و با بی فکری کارمیکردم! شهرزاد
هم چیزی نمیگفت. مامان که از سکوت بیزار بود، گفت:
ـ خب سپهر جان مادر وپدرت چرا نیومدن؟!
سپهر پای راستشو انداخت رو اون یکی پاش و با حالت خیلی رسمی جواب داد:
ـ
راستش ما تازه رسیدیم! مامان و بابا خسته بودن و گفتن که از فردا مزاحمتون
میشن! منم اومدم یه احوالی بپرسم و برم! (خبر مرگت دو ساعت نشستی میخوای
احوال بپرسی؟ خب بپرس شرتو کم کن دیگه!) و خیلی ممنون از استقبال گرمتون!
(این جمله رو با طعنه ادا کرد.)
شهاب خنده اش گرفت. مامان که دیگه حوصله اش سر رفته بود گفت:
ـ ای بابا پس چرا خالت نمیاد؟
سپهر
با شنیدن این حرف با تعجب به مامانم نگاه کرد. اما مامانم چیزی نگفت! خوب
بلد بود بذارتش تو خماری! سپهر هم پسری نبود که سوال بپرسه! از اونایی بود
که ترجیح میداد از کنجکاوی بمیره ولی سوالی نپرسه! اه پسره ی نکبت!
مامان بلند شد و به سمت تلفن رفت و مارو تنها گذاشت. سپهر که از رفتن مامانم مطمئن شد به من نگاه کرد و گفت:
ـ خب چه خبر دختر عموجون؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلامتی پسرعمو!
سپهر به شهاب اشاره کرد و گفت:
ـ معرفی نمیکنی؟
من ـ مگه بهم معرفی نشدین؟
سپهر ـ کامل تر معرفی کن!
یهو بی هوا انگشتامو به وضوح انگشتای شهاب قلاب کردم طوری که سپهر ببینه و گفتم:
ـ شهاب، پسرخاله عزیزم. یا بهتره بگم عشقم! شهاب جون ایشونم سپهر پسرعموم هستن!
شهاب که شوکه شده بود هیچ حرکتی نکرد ، دستشو فشار دادم که به خودش اومد و گفت:
ـ خوشبختم اقا سپهر! خیلی خوش شانسید که رزیتا دخترعموتونه!
با این حرفش قربون صدقه اش رفتم و لبخندی زدم! شهرزاد هم که حرفی نمیزد و هنوز تو شوک بود! اما از کارای من خنده اش گرفته بود!
سپهر با این حرفای من ، اخم غلیظی کرد و گفت:
ـ اِ؟! عشق جدیدتون؟!
میدونستم میخواد آبرومو ببره! ولی کم نیاوردم و گفتم:
ـ
نه اقا سپهر! عشق اولم! راستش اون عشق دوران بچگی، توهمی بیش نبوده! راستش
یه وابستگی فانتزی بود که من عشق تعبیرش کردم!اینطور نیست؟
سپهر
دیگه حرفی نزد. بلند شد. دستمو از دست شهاب بیرون اوردم و اینبار دستمو
دور بازوش حلقه کردم! شهاب هرلحظه متعجب تر میشد! ولی همین که چیزی بهم
نمیگفت و باهام همکاری میکرد برام خیلی ارزش داشت. سپهر نفس عمیقی کشید و
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ استقبال گرمی که ازم نکردی! حداقل خداحافظی گرمی باهام کن!
با نفرت به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم. سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه متاسفم من طبق لیاقت هرکس باهاش برخورد میکنم!
چهره سپهر رفت توهم. دستشو پس کشید و با گفتن خداحافظ به کل حضار، به سمت در رفت و خارج شد.
بازوی شهابو ول کردم و نفسمو با سرخوشی بیرون دادم... شهرزاد هم بالاخره لب باز کرد و گفت:
ـ آخیش! بالاخره از دست این ایکبیری خلاص شدیم!
شهاب با شک و تعجب به ما دوتا نگاه کرد و گفت:
ـ منظورتون چیه؟!
و به سمت من برگشت و دست به کمر شد و گفت:
ـ خب بگو! میشنوم توضیحتو!
موندم
چی بگم! چی میگفتم؟! شهرزاد با نگرانی نگاهم کرد... چاره ای نبود. باید
همه چیو بهش میگفتم... با اومدن مامان نفسی از سر اسودگی کشیدم و زیر لب به
شهاب گفتم:
ـ بعدا همه چیو بهت میگم!
و با شهرزاد رفتیم بالا... اول من وارد شدم و شهرزاد پشت سرم اومد و درو بست. یکم نگاهم کرد و وقتی دید هیچ حرفی ندارم گفت:
ـ رزیتا... راه درستی واسه انتقام انتخاب کردی؟
بهش نگاه کردم و خجالت زده گفتم:
ـ نمیدونم...
شهرزاد ـ شهاب رو وارد بازی نکن! یا اگه میکنی به عنوان یه وسیله ازش استفاده نکن!
من ـ نه... من ...
چی باید میگفتم؟ که علاقه دارم به شهاب؟ نه این درست نیست!!! شاید ازش خوشم بیاد ولی خب به هرحال نمیتونم عاشقش باشم!
شهرزاد ـ تو چی؟
با درموندگی نگاهش کردم.
من ـ شهرزاد! من خیلی به کمکش نیاز دارم!
شهرزاد ـ رزیتا چرا شهاب؟ میدونی که شهاب خیلی مغروره! خیلی زیاد! ببین تو میتونی با بی محلی به سپهر هم کارخودتو راه بندازی!
سرمو تکون دادم... اما نه... با بی محلی اروم نمیشدم! به هرحال چیزیه که شده و گندیه که زدم!!!
من ـ شهرزاد حالا میگی چیکار کنم؟
شهرزاد ـ از بس بی فکری رزیتا!
من ـ اه اینقدر اذیت نکن! به جای اینکه نصیحتم کنی الان بگو چیکار کنم؟! میفهمی من دیگه گفتم به سپهر!
شهرزاد ـ ببین... من شهابو میشناسم الان میاد سوال پیچت میکنه! سعی کن چند روز ازش فاصله بگیری!
من
ـ نمیگفتی هم همین کارو میکردم! خب بعدش چی؟ فکر میکنی سپهر دیگه اینجا
نمیاد؟ نه جونم! از فردا هم با مامانش اینا میاد! اونوقت دیگه واویلا!
شهرزاد با کلافگی سرشو تکون داد و گفت:
ـ من هیچی دیگه به فکرم نمیرسه!
من ـ شهرزاد... وقتی داستانمو برات تعریف کردم... دلت به حالم سوخت؟
شهرزاد ـ اره! از سپهرم بدم اومد! اگه بهم نمیگفتی که همچین پسریه هیچ وقت نمیفهمیدم! ظاهرش خیلی گول زنه!
من ـ اره... منم گول ظاهر و رفتار مهربونشو خوردم...
سرمو بالا گرفتم تا ببینم عکس العمل شهرزاد چیه! ناراحت بود... شاید داشت بهم ترحم میکرد!
من ـ از نظرت اگه به شهاب بگم چیکار میکنه؟
شهرزاد ـ نگی بهتره!
راست میگفت! نگم به نفعمه! اونم شاید تا چند روز دیگه کلا یادش بره! البته این امکان نداره که یادش بره!!!
دوباره
رفتم سر کتابم تا درسامو یه دور دیگه مرور کنم! خدارو شکر فردا چهارشنبه
است و ریاضی نداریم! پس درنتیجه شهاب... ای وای! ولی بالاخره که میبینمش!
باید یه جوری از دستش فرار کنم!
سرمو پایین گرفتم و درحال خوندن بودم که
با صدای مشتایی که به در میخورد با ترس سرمو از رو کتاب بالا اوردم و به
در چشم دوختم... خدارو شکر در قفل بود! چون من و شهرزاد موقع درس خوندن درو
قفل میکنیم! از این نوع در زدن مشخص بود که پای شهاب درمیونه! حسابی هم
عصبانیه! خب معلومه من بی هماهنگی وارد یه بازی بزرگ کردمش و هیچ توضیحی هم
بهش ندادم و ندارم که بدم! با ترس به شهرزاد خیره شدم! کتابو پرت کردم رو
تخت و خودم رفتم تو دستشویی!!! از اینکارای عجولانه و رفتار بچگانه ام خنده
ام گرفته بود! خب معلومه! حتی معرفی کردن شهاب به سپهر به عنوان عشقم هم
چیز عجیب و بچگانه ای بود! ولی به هرحال کاریه که شده! ولی تصمیم داشتم تا
چند روز جلو چشم شهاب آفتابی نشم! چون هنوزم دلیل رفتارام رو نمیدونستم!
اگه سپهر برام ارزش نداره پس چرا اونکارو کردم؟ من از احساس خودم مطمئنم که
بهش هیچ حسی ندارم! اما خب از چزوندنشم خوشم میاد! با بی محلی اروم نمیشم!
همین امروز وقتی منو دید حسابی جا خورد! منو نشناخت! عشق قدیمیشو... البته
هیچ وقت عشقش نبودم این سپهر بود که عشق من بود... البته دیگه به هیچ
عنوان نمیخوام دوسش داشته باشم! علاقه ام هدر میره! ههه! با صدای مشتی که
به در کوبیده شد دوباره قلبم تند تند زد! شهاب حسابی شاکی بود. بهش حق
میدادم...
صدای شهرزاد رو شنیدم که میگفت:
ـ چته بابا؟! الان میام باز میکنم درو!
صدای شهاب رو از پشت در میشنیدم اما واضح نبود:
ـ چرا قفل کردید درو ؟ رزیتاکوش؟
شهرزاد ـ رزیتا ؟ اینجا نیست منم دارم درس میخونم! رزیتا پایینه مگه ندیدیش؟!
ای بابا شهابم که خره!!!
شهاب ـ دِ باز کن این در لعنتی رو!
شهرزاد به تته پته افتاد ـ با..باشه بابا چته تو...
درو باز کرد... صدای قدمای محکم شهاب رو میشنیدم و این نشون میداد که وارد شده...
یهو بلند گفت:
ـ
خانوم خواجه وند، هرجا که قایم شدی برام مهم نیست! ولی اینو خوب گوش کن!!!
این مسخره بازیارو بذار کنار فهمیدی؟ من باهات همکاری نمیکنم....
از شدت تعجب دهنم وا مونده بود!!! دقیقا از چیزی که میترسیدم به سرم اومد! ای وای...
ولی بازم حرفی نزدم... نمیخواستم فکر کنه که کم اوردم! هرچند من واقعا با همکاریش احتیاج داشتم!
صدای
بسته شدن در منو از افکارم پرت کرد بیرون!!! شهاب رفته بود... از دستشویی
بیرون اومدم و با حالتی غمگین زل زدم به شهرزاد...گوشه لبمو به دندون گرفتم
تا اشکام سرازیر نشه! فکر کنم من باید به جای سپهر چزونده بشم! ای خدا....
شهرزادم
هیچی نمیگفت و سکوت کرده بود. چیکار باید میکردم؟ یعنی برم به شهاب التماس
کنم؟ نه اصلا! حتی فکرشم نکن رزیتا! فعلا تا چند روز جلوش نمیپلکم وقتی هم
سپهر اومد دوباره غیرمنتظره یه کاری میکنم همکاری کنه باهام!!!
از فکرای چرت خودم خنده ام گرفته بود! ولی چه میشه کرد خوشیِ زیاد زده بود زیر دلم دیگه!
*** تو
مدرسه حالم حسابی گرفته بود و حواسم به درس نمیرفت! ارمینا هم متوجه حالم
شده بود. هنوز به هیچ کدومشون نگفته بودم سپهر اومده و من دست به یه همچین
کار احمقانه ای زدم! ثنا که اگه بفهمه پوستمو میکنه و مهرنازم که از وسط به
دو نیمه مساوی تقسیمم میکنه!
با صدای میز پوفی کردم و بدون هیچ حرفی از
سرجام بلند شدم. زنگ آخر بود. شهاب رو ندیده بودم. کیفمو گذاشتم رو کولم و
منتظر بچه ها شدم... همه اومدن که باهم بریم... ساراو پارمیس و نسیم چون
عجله داشتن سریع رفتن و من و آرمینا منتظر مهرناز موندیم! اگه اون سه تا هم
سرویسشون اینقدر عجول نبود باهم میرفتیم!