شاه کلید 10
من ـ مهشیییییییییییدوووو!
مهشید ـ جووووووووونم؟!
من ـ زهرماااااار! اینو یکم کمش کن!
مهشید در حالی که سرجاش میرقصید سرشو بالا انداخت که یعنی اصلا فکرشو هم نکن! بیخیال شدم و اینبار آرمینا رو صدا زدم.
من ـ آرمینا!
آرمینا درحالی که لبخند زده بود سرشو به سمتم برگردوند و گفت:
ـ بله؟!
من ـ خوش میگذره؟!
آرمینا سرشو تکون داد و گفت:
ـ اره خیلی!
تو چشماش نگاه کردم که فهمید میخوام چی بپرسم!
آرمینا ـ راحت حرفتو بزن میدونم میخوای چی بگی!
من ـ آرمینا ارسلان چی شد؟! چرا امشب نیومده؟!
آرمینا ـ پیش دوست دخترشه!
چشمام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون!
من ـ با دوست دخترشه و تو اینقدر خوشحالی!؟!
آرمینا سرشو به علامت مثبت تکون داد که دیگه واقعا دیوونه شدم از دستش! یه روز عذا میگیره و یه روز شاده!
من ـ اونوقت چرا؟
آرمینا ـ برای اینکه من فهمیدم عاشقش نیستم... یکی بهترشو پیدا کردم!
آب دهنم پرید تو گلوم و سرفه افتادم و با چشمای از حدقه در اومده وقتی حالم جا اومد گفتم:
ـ جونم؟! آرمینا؟!
آرمینا ـ اخه ببین... ارسلان منو دوست نداره! من که نمیتونم زورش کنم! اما این چند روز با یکی آشنا شدم که میشناسیش! ولی خیلی آدم خوبیه! خیلی! فقط رزیتا... تورو خدا دعوام نکنیا!
با شک بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ باشه! بگو!
آرمینا ـ امیر!
با این حرفش انگار یه پارچ آب سرد ریختن روم! امیر!؟ امیر؟! ای بابا چرا؟!
من ـ آرمیـــــــنا!
آرمینا ـ بهت که گفتم دعوام نکن!
من ـ حالا چی شد چطور شد تعریف کن؟!
آرمینا ـ همسایتونه دیگه! بعد دیدمش کلی عصبانی و اینا از آسانسور اومد بیرون! بعد همونجا بود که باهم آشنا شدیم!
من ـ یعنی چی قشنگ تر توضیح بده!
آرمینا ـ بابا هیچی محکم خورد بهم بعدش کلی عصبانیتش رو سر من خالی کرد بعدش منم از دستش عصبانی شدم خواستم برم بالا که اون سریع اومد تو آسانسور و ازم معذرت خواهی کرد بعد از یکم حرف زدن بهم شماره داد! تازه منو هم میشناخت!
وای خدا اگه امیر بخواد با آرمینا کاری کنه چی!؟ از رو لج من؟! وای خدایا اینبارو دیگه واقعا به خیر بگذرون خدا جونم!
هیچی نگفتم و فقط یه لبخند تحویل آرمینا دادم! خوبه که اینطوری میخواد ارسلان رو فراموش کنه!
***
اون شب شایان اومد خونه ما تا با امین باشه و سارا رو رسوندیم خونشون و مهرناز و آرمینا هم رفتن خونه های خودشون!
سارا و شایان از سال پیش باهم آشنا شدن، شایان هم همون یه بار که اومد با دیدن سارا خیلی رفت تو کفش اما سارا دختری نبود که به این سادگی بهش پا بده! اما بعدها فهمیدم که شایان قایمکی میاد مدرسه و به خاطر همین هم بود که مچشو گرفته بودن! اما طی این قرار ها سارا هم بالاخره عاشق شایان شد... شایان هم از اون موقع تا الان تمام دوست دختراشو پیچوند و الان سارا براش مهمه! اینو میتونم تو رفتاراش بخونم! سارا دوست مشترک من و آرمینا و مهرنازه و از نسیم و پارمیس هم باهاش صمیمی تریم!مهشید هم سارا رو میشناسه! البته اینم از صدقه سری شایانه!
اون شب خیلی راحت خوابیدم ولی هنوزم فکرم مشغول بود! اما بالاخره خوابم برد!
***
امروز ریاضی داریم و به خاطر همین هیجان دارم! نمیدونم چرا ولی وقتی یادم میاد که اروانی نیست واقعا خوشحال میشم! و تازه قسمت باحال ترش اینه که پسر جیگرش به جاش هست!
دوباره مثل همیشه اومدم پایین و منتظر آرمینا شدم که دیدم قبل من یکی دیگه منتظرشه! بله آقا امیر جلو درشون وایساده بود...
با عصبانیت رفتم نزدیکش و با دیدن من لبخندی زد و گفت:
ـ بــــــــــه! سلام رزیتا خانوم!
من ـ کوفت ، درد ...!
امیر ـ نچ نچ نچ نچ! بی ادب نشو! داری میسوزی نه؟!
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
ـ من؟! نه نمیسوزم اصلا! ولی به خدا اگه به خاطر لجبازی با من داری با آرمینا بازی میکنی یه کاری میکنم از صحنه هستی محو شی!
امیر ـ ها ها ها! خندیدم! تو جوجه هیچ کاری نمیتونی کنی!
از حرص یه پامو به زمین کوبیدم و گفتم:
ـ امیر به قرآن اگه با دل کوچیک آرمینا بازی کنی یه کاری میکنم از به دنیا اومدنت پشیمون شی!
البته خودمم میدونستم این تهدیدا الکی و از رو حرصن!
ادامو در آورد و خواست حرف بزنه که آرمینا ازپله پایین اومد و من و امیر که نزدیک بهم و درحال کل کل بودیم از هم دور شدیم!
آرمینا
با دیدنمون تعجب کرد. مردد بود به سمت من بیاد یا امیر! به جون مامانم اگه
بره سمت امیر دیگه اسمشو هم نمیارم! ولی خوشبختانه اومد سمت من و به امیر
سلامی زیر لب کرد و تا امیر خواست نزدیکش بشه باهم راه افتادیم به سمت محل
همیشگی... فکر کنم آرمینا به خاطر من اینکارو کرد! دختر دایی منه دیگه! حس
میکردم آرمینا یکم ازم ترسیده! چون هیچ حرفی نمیزد! البته هر بنی بشر دیگه
ای هم بود با دیدن چهره بر افروخته من خراب کاری میکرد تو خودش!!! وقتی
سرویسمون اومد سوار شدیم و بر خلاف همیشه که ماشین رو میترکوندیم، اون روز
ساکت موندیم! مطمئناً نه من و نه آرمینا هیچ کدوم حوصله حرف زدن نداشتیم!
آقای شجاعی هم که دید ما لال مونی گرفتیم ضبط رو خاموش کرد!!! جو سرویس هم
عذاب آور بود!!! هیچ بچه ای حرف نمیزد! وقتی به مدرسه رسیدیم یه خداحافظی
ساده کردیم و وارد حیاط شدیم... زمین از بارون دیشب خیس شده بود و دخترایی
که سر به سر هم میذاشتن و می دویدن آب های توی چاله هارو به اطراف پخش
میکردن که البته خودشون هم گلی میشدن اما از شدت سر خوشی بیخیال این موضوع
بودن! خوش به حالشون! مهرناز امروز نیومده بود بهم گفته بود که نمیاد چون
حالش بد شده بود!!! وارد کلاس که شدیم دیدم همه خیلی آشفته ان و کتاب ریاضی
دستشونه و دارن جزوه هارو مرور میکنن! من و آرمینا با تعجب بهم نگاه کردیم
که نسیم اومد جلو و گفت:
ـ وایـی! بچه ها بدبخت شدیم دانش فر میخواد امتحان بگیره!
و دوباره پچ پچ و سر و صدا تو کلاس اوج گرفت! با در موندگی به کتاب نسیم نگاه کردم و گفتم:
ـ ولی قبول نیست نگفته بود!!!!
آرمینا ـ اه امتحان گرفتنشم به ننه اش رفته هی زرت و زرت و بی هوا امتحان میگیره!
پارمیس
و کیمیا هم حرفش رو تایید کردن... سارا هم غرق کتاب بود و داشت تمام مطالب
رو میجوید!!!! بی خیال این فکرا شدم و با سرعت زیاد به سمت نیمکتم راه
افتادم و کیفم رو شوت کردم اون ته و خودمم رفتم تو و کتاب ریاضی رو برداشتم
و مشغول خوندن شدم! آرمینا و نگار هم پای تخته تقلب مینوشتن به خیال اینکه
استاد نفهمه! با یه خط های خرچنگ قورباغه ای مینوشتن که مشخص نشه تقلبه!
به خیالشون خیلی حرفه ای کار میکردن! اگه آقای دانش فر مثل مادرش زرنگ
باشه، زود متوجه این موضوع میشه! از شدت هیجان رنگم پریده بود! هیجان که
نه، استرس!!! اینقدر فکرام پراکنده و درهم برهم بود که نمیتونستم روی مطالب
تمرکز کنم! پس بهترین راه این بود که روی میز تقلب بنویسم! شروع کردم به
تقلب نوشتن!!! تند تند نکات مهم رو مینوشتم و فرمول هارو هم روی دستم
نوشتم! حالا میز من و آرمینا پر شده بود از تقلبای ریز ریز!!!
کل کلاس در حالی که با عجله مشغول خوندن بودن، با اومدن استاد، ساکت شدن و سر جاهای همیشگیشون قرار گرفتن!
آرمینا
و نسیم هم سریع اومدن... از استرس دستام عرق کرده بود... آقای دانش فر با
لبخند به ماها نگاه میکرد! فکر کنم تمام نقشه های مارو از حفظ بود! معلومه
وقتی مامانش خانم اروانی باشه همه چیزو بهش میگه! ماهم وقت نکردیم روش
تقلبمون رو عوض کنیم!!!!
تا
دقایقی در کلاس سکوت حکم فرما بود اما وقتی استاد گفت کتاب و دفتراتون رو
جمع کنید میخوام امتحان بگیرم، صدای بچه ها بلند شد و همه اعتراض کردن!!!
ـ استاد نگفته بودید!
ـ آقای دانش فر تورو خدا!!! ما هیچی نخوندیم!
ـ نمره هامون کم میشه! اقای دانش فر!
ولی
استاد بی توجه به حرف ما ، برگه هارو پخش میکرد... وقتی دیدیم فایده
نداره، نگار به همه علامت داد که اعتصاب کنیم و چیزی ننویسیم!!! ماهم دست
به سینه نشستیم و به استاد نگاه کردیم!
استاد دستاش رو به هم کوبید و گفت:
ـ خب! شروع کنید دیگه!
ولی ما هنوز هم دست به سینه نشسته بودیم! استاد وقتی دید ما هیچ تکونی به این هیکلمون نمیدیم کم کم عصبانی شد و گفت:
ـ مگه کرید؟! میگم شروع کنید دیگه!
با اینکه ترسیده بودم اما هیچ کاری نکردم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم!
دانش فر ـ نمی نویسید نه؟!
باز هم سکوت... زیر لب با خودش زمزمه ای کرد که نشنیدم چی گفت و بعد از لحظاتی ، خانم اکبری رو صدا زد!
نمیدونم چرا همه این اکبری رو صدا میکنن؟! ای بابا!
چند ثانیه بعد خانم اکبری وارد شد و آقای دانش فر با عصبانیت به ما نگاه کرد و گفت:
ـ
خانم اکبری من تازه واردم نمیدونم چطوری باید با اینا رفتار کنم! میشه شما
یادم بدید؟! اصلا با من همکاری نمیکنن همینطور زل زدن به من!
ای تو روحت!
خانم اکبری ـ غلط کردن!!! مگه شهره هرته؟! زودباشین! همین الان شروع کنید وگرنه نفری دو نمره از انضباطتون کم میکنم!
دوباره صدا ها بالا گرفت:
ـ اما خانم اکبری ما هیچی نخوندیم!
ـ بله خانم! ایشون بدون اینکه به ما بگن دارن امتحان میگیرن!
ـ خانم نمره امون کم میشه میره تو مستمر!
ـ خانم ، خانم اکبری!
خانم اکبری دستش رو به علامت سکوت بالا اورد و یه دادی زد که فکر کنم تمام پنجره ها لرزید! ماشالا تن صداشم که بالاس!
خانم اکبری ـ نه مثل اینکه اینطوری حالیتون نمیشه!
و
به یه خودکار گرفت دستش و خواست نمره کم کنه که همه با عجله شروع به نوشتن
کردن! آقای دانش فر هم با لبخند نگاهمون کرد!!! هه! نگاه کن چه ذوقی
میکنه! امتحان گرفتناشم از مامانش یاد گرفته هی زرت و زرت! اه! وقتی دید
دارم غر میزنم اومد بالای سرم که نزدیک بود سکته رو بزنم! این چرا یهو رم
میکنه؟! تند تند شروع کردم به حل کردن! وقتی چشمم به سوالا افتاد به معنای
واقعی هنگ کردم! چشممو بین بچه ها چرخوندم؛ اخمای همه تو هنگ بود و منتظر
امداد های غیبی بودن! از تقلبای روی میز کمک گرفتم و چند تا سوال راحت رو
جواب دادم... بعد از چند دقیقه تقریبا کل برگه ام رو پر کردم اما به یه
سوال سخت که رسیدم یه لگد به آرمینا زدم که دستشو باز کنه!!!! آرمینا دستشو
باز کرد و تا خواستم به برگه اش نگاه کنم بازم دانش فر اومد بالا سر من!
دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد! ای خدا گیر چه ادمی افتادم! فکر کنم
اروانی بهش هشدار داده بود که حواست به این دختره باشه! سابقه ام پیشش
داغونه از خرابم گذشته! بالای سرم ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد...
داشتم به سوال فکر میکردم که گفت:
ـ دو دقیقه بیشتر وقت ندارید!
بچه
ها هیچی نگفتن! خب معلومه! هیچ حرفی ندارن بزنن از دست این معلم بی
ادبیات! فقط خدا کنه نمره هارو تاثیر نده! دیگه نا امید شدم از جواب دادن
به سوال... برگه ام رو گرفتم سمتش و ازم گرفت... بقیه بچه ها هم برگه
هاشونو دادن...
استاد هم بعد از جمع آوری برگه ها رفت نشست و شروع کرد به صحیح کردن! ای بابا این از ماهم هول تره!
اون روز اصلا درس نداد و فقط تمرین بهمون داد تا حل کنیم... اما ما به جای تمرین حل کردن باهم حرف میزدیم...
***
نسیم ـ بریم دیگه!
من ـ کجا؟!
پارمیس ـ نمازخونه!
من ـ که چی؟
نسیم خندید و گفت:
ـ بریم یکم بخندیم!
با چشمای گرد شده گفتم:
ـ جان؟!
نسیم ـ اخه نمیدونی که اون بالا چی هست!
آرمینا هم که تا اون موقع ساکت بود با کنجکاوی پرسید:
ـ چی هست؟
نسیم دستمون رو کشید و باهم رفتیم بالا!
وقتی
وارد شدیم سارا و کیمیا و چندتا از بچه هارو دیدیم که از سفره هفت سین مال
پارسال که هنوز اونجاست، یه چیزی شبیه سفره عقد درست کردن!! اینقدر خنده
ام گرفته بود که همون وسط پقی زدم زیر خنده! آرمینا هم مثل من داشت
میخندید! به محظ اینکه من و آرمینا نزدیک اون سفره عقد شدیم مسخره بازیای
سارا و کیمیا هم شروع شد و کل میکشیدن! من و آرمینا نمیدونستیم بخندیم یا
سرشون دعوا کنیم! سارا دست آرمینارو کشید و تقریبا شوتش کرد رو اون صندلی و
نگار هم منو نشوند رو صندلی کناری ارمینا! من و آرمینا هم دست از خندیدن
برداشتیم و به اونا پیوستیم! هیچ کس به جز ما تو نماز خونه نبود و چون زنگ
بعد زیست داشتیم و معلم سرمون نبود، ماهم از فرصت استفاده کردیم و اومدیم
بالا! وقتی خطبه عقد الکی رو خوندن من و آرمینا یه بله الکی گفتیم که بیشتر
شبیه صدای گوسفند بود تا بله!!! بعدش همدیگرو طبق عادت همیشگی بوسیدیم و
بغل کردیم! از این جوادی بازیا زیاد در میاوردیم! ولی نه جلوی همه! چون
اینکه دختر به دختر کشش داشته باشه تو مدرسه ما زیاد بود، همه به ما شک
میکردن و جو گیر میشدن! اما من و آرمینا مثل دوتا دوست بودیم و هستیم همین
نه بیشتر و نه کم تر!
ماهم
غرق اینکارا بودیم و اینقدر گفتیم و خنیدیدیم که ناگهان در نماز خونه باز
شد و آقای دانش فر درحالی که گوشی دستش بود و حرف میزد وارد شد! من و
آرمینا از ترس خیلی سریع از رو صندلی بلند شدیم و آقای دانش فر هم تا مارو
دید شوکه شد و به اون طرف گفت:
ـ بعدا بهت زنگ میزنم عزیزم!
به
به دوست دخترش بود! همه از اون سفره فاصله گرفتیم و کیمیا و سارا که هول
شده بودن سریع فرار کردن و نسیم و پارمیس هم بدتر از اونا هول کردن! نسیم
سلام کرد و پارمیس هم خداحافظی! و بعد هم با اخرین سرعتشون از نماز خونه
خارج شدن! فقط موندیم من و آرمینا!!! آرمینا هم که دیگه نمیدونست چیکار
کنه! با هم به سمت در رفتیم و آرمینا با سرعت خارج شد و تا من خواستم خارج
بشم، حس کردم آستین روپوشم توسط کسی کشیده شد! با ترس به طرف آقای دانش فر
برگشتم و با من و من گفتم:
ـ س...سلام... استاد!!!
آقای دانش فر با عصبانیت به چشمام زل زده بود... آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با رنگ پریده ای گفتم:
ـ ببخشید استاد مشکلی پیش اومده؟!
استاد ـ خجالت نمیکشی؟!
من ـ چرا؟!
استاد ـ اینکارا چه معنی داره؟
من ـ کدوم کارا؟!
اقای دانش فر به اون سفره الکی و کارای چند ثانیه قبل اشاره کرد و گفت:
ـ همین کارا دیگه!یعنی چی اینکارا؟! شماها خجالت نمیکشید؟! اخه دختر با دختر؟! استغفرالله!
از
شدت تعجب نفسم بند اومد! اون چه فکری راجع به ما کرده بود؟! یعنی واقعا
همچین برداشتی کرده بود؟! ما فقط داشتیم شوخی میکردیم! البته بهش حق میدادم
تو مدرسه ما پر بود از این نوع دخترا که بدتر از ما اینکارارو میکردن و
معلومه که دانش فر بدبین میشه! ولی درمورد من و آرمینا اشتباه فکر کرده!
با عصبانیت و صدایی که حالا اوج گرفته بودگفتم:
ـ استاد شما اشتباه میکنید! چطور به خودتون اجازه دادید همچین فکری بکنید؟!
دانش فر پوزخندی زد و گفت:
ـ خوبه با چشمای خودم دیدم!
من
ـ ببخشید از نظرتون، بوسیدن دختر داییم جرمه؟! تازه من خیلی عادی بوسیدمش!
گونه اشو بوسیدم! تازه ما داشتیم شوخی میکردیم اصلا شما چرا دخالت
میکنید؟! تازه چرا فقط به من گیر میدید؟!
استاد ـ واسه اینکه تو از همشون شر تری! میدونی تو دفتر معلما چقدر اسمت سر زبوناست!
من ـ نه خیر اسم من فقط سر زبون مامان شماست و شما به من بدبین شدین!
هنوزم
آستین روپوشم تو دستاش بود و از حرص بازومو فشار میداد! حس کردم که یه
چیزی رو داره ازم پنهان میکنه! اما چی؟! علم غیب که ندارم! فقط حس میکردم
خیلی جلوی خودشو میگیره تا حرفی نزنه!
استاد ـ ببین یه دفعه دیگه همچین صحنه ای ببینم واقعا باهات برخورد جدی میکنم!
من
ـ ببخشید اما شما خیلی منحرفید که همچین فکری کردید! من و دختر داییم
رابطه صمیمی داریم و این فقط برای شوخی و خنده بود! واقعا برای خانم اروانی
متاسفم که همچین پسری دارن!
دانش
فر هم بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه آستینمو ول کرد و رفت! منم از حرصم
پامو زمین کوبیدم و براش ادا در آوردم که تو یه حرکت ناگهانی برگشت و زبون
من بین زمین و آسمون معلق موند! از شدت ضایعگی و شرمندگی نمیدونستم چیکار
کنم! دانش فر سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره ولی زیاد موفق نشد و یه لبخند
رو لبش اومد که نشون میداد داره خیلی خودشو کنترل میکنه! منم سرمو انداختم
پایین و خیلی سریع از کنارش گذشتم و رفتم بیرون! تا پامو بیرون گذاشتم صدای
خنده بچه ها بلند شد!
با عصبانیت بهشون توپیدم:
ـ
زهر مار! همه ی عصبانیتشو سر من خالی کرد کلی بهم تهمت زد و نصیحتم کرد!
اونوقت شما دارید اینجا هر هر میخندید؟! الهی جز جیگر بگیری کیمیا! نگاه
استین مانتومم چروک کرد!
بچه ها هنوز درحال خنده بودن که یهو خنده اشون قطع شد!!! با تعجب گفتم:
ـ چیه چرا لال مونی گرفتید؟!
صدای
سرفه آقای دانش فر دوباره قلبمو به تپش در اورد! ای خدا چرا امروز من باید
ضایع بشم؟! آقای دانش فر با خنده از کنارمون رد شد و بچه ها دوباره به
خنده افتادن!
مامان ـ چه خبرته دختر مگه سر اوردی؟!
سلام کردم و خیلی ریلکس وارد اتاقم شدم! اما مثل اینکه مامان اونقدر ها هم ریلکس نبود! خیلی مضطرب بود و همش در حال رفت و آمد بود و اصلا اروم و قرار نداشت! حتی رفتم لباسامم عوض کردم و اومدم بیرون اما دیدم بازم عجله داره! دیگه داشتم از شدت تعجب و کنجکاوی منفجر میشدم!
به مامان که با عجله مانتو و روسریش رو میپوشید نگاه کردم و با لحن آرومی پرسیدم:
ـ مامان، اتفاقی افتاده؟! چرا اینقدر پریشونی؟!
درحالی که آرایشش رو کامل میکرد بهم گفت:
ـ چیزی نیست! اگه صلاح دیدم بهت میگم! بعدا
چیزی نگفتم اما دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده که مامانم اینقدر آشفته و هوله! بعد از اتمام کارش منو بوسید و از خونه خارج شد...
نفس عمیقی کشیدم و به فکر فرو رفتم... امروز چقدر ضایع شدم واقعا دیگه روم نمیشه باهاش حرف بزنم! راستی من هیچ وقت اسمشو حتی تو دلمم نگفتم... شهاب! این اسم رو دوست دارم... نمیدونم چرا ولی حس خوبی بهم میده... ولی این روزا خیلیا هستن که دارن یه سری چیزا رو از من پنهون میکنن! الان ناجور تو خماری ام!
من ـ بله بفرمایید!
مامان ـ سلام رزیتا خوبی؟!
من ـ اره خوبم تو خوبی؟! کجایی؟
مامان ـ مم... رزیتا ببین... پیش خاله اتم!
برای چند لحظه نفسم سنگین شد!!! مامان چی میگفت؟! خاله؟! مگه من خاله دارم؟! با صدای مامان به خودم اومدم:
ـ رزیتا هستی؟! چی شد رزیتا!؟
با صدای آرومی گفتم:
ـ خاله!؟
مامان ـ رزیتا من الان کار دارم بعدا بهت میگم!
و قطع کرد... گیج و سردرگم به گوشی توی دستم خیره شدم... خاله؟! گوشی رو گذاشتم و رفتم تو اتاقم... خواستم به آرمینا هم خبر بدم اما دیدم اگه نگم بهتره! چون خودم هنوز هیچی نمیدونستم! اینقدر گیج و منگ بودم که نزدیک بود بخورم به دیوار! اخه خدا جونم این خاله رو کجای دلم بذارم؟!
من الان 17 سالمه! الان وقته اینه که خاله امو بشناسم؟! اصلا این همه وقت کجا بوده؟! نگفته یه خواهری داره، یه خواهر زاده ایه؟! خدا کنه حالا که اینقدر بی معرفته، یه دختر همسن ماها داشته باشه!!!!!! از بس فکرای چرت و پرت و بی سر و ته کردم، سرم درد گرفت و بیخیال شدم تا خود مامان بیاد و دوباره رفتم سر درسم!
مامان درحالی که به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود سرش رو به معنای تایید تکون داد... تظاهر میکرد که داره تلویزیون میبینه اما مامان از فوتبال متنفره!!! پس حواسش جای دیگه ایه!
وقتی دیدم حاضر نیست جواب کامل بده تصمیم گرفتم که برم رو مخش!
من ـ مامان از اول توضیح بده! اسم خاله ام چیه؟! چندسالشه؟! من دختر خاله یا پسرخاله دارم؟! چندسالشونه!؟ مامان چرا تا حالا نیومدن؟!
مامان که از عجول بودن من خنده اش گرفته بود و کمی هم عصبی شده گفت:
ـ اه! یکی یکی بپرس!
من ـ باشه! مامان چطوری با فهمیدی من خاله دارم؟! چرا بهم نگفته بودی؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ ببین خاله ات اسمش مهنازه!!! رزیتا من هم تازه اینو فهمیدم... همین دیروز...
مشتاقانه نگاهش کردم تا ادامه بده:
ـ خاله ات از من بزرگتره! حدود ده سال از من بزرگتره!!!! پدرم، وقتی با مادرم ازدواج کرد بچه دار نشدن! مامانشم بهش گفت برو با یه دختر دیگه ازدواج کن! چون پدرم عاشق بچه بوده!!! به خاطر همین با کمال میل قبول میکنه... ( آهی کشید و ادامه داد) اما هنوزم عاشق مامانمه... چندسال میگذره و پدرم و زن دومش بچه دار میشن!!! مامانمم از خودش نا امید میشه و بابام نسبت بهش سرد میشه! با وجود این بچه ، تمام توجه پدرم بهش جلب میشه! ده سال میگذره و مادرم تازه بچه دار میشه!!!! و اون بچه منم!!! بعد از منم باز بچه به دنیا میاره!!! حالا اینا رو ولش کن!!! مامان و بابای من هیچی بهم نگفتن و من دیروز فهمیدم! مهناز دیروز اومد بهم گفت! مثل اینکه از من خبر داشت! کلی از دست پدرم ناراحت شدم رزیتا... ولی نمیدونی که مهناز چقدر ماهه! من فکر میکردم خواهر ندارم اما مهناز خواهرمه و تو همین دیدار اول مهرش تو دلم نشست!
با چشمای گشاد شده از تعجب به مامانم زل زدم! این چی میگفت؟! اینقدر از حرفای مامان شوکه شده بودم که بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره شده بودم و به حرفاش فکر میکردم! یعنی پدر بزرگم دوتا زن داشت؟! باورش برام خیلی سخته چون این چیزارو فقط تو فیلما دیدم هیچ وقت با یه همچین موردی برخورد نکرده بودم! حتی تو دوستام و فامیلای دورشون!
با صدای مامان از افکار درهم و برهمم بیرون اومدم:
ـ رزیتا کجایی؟!
من ـ مامان من باورم نمیشه! تا نبینم باورم نمیشه!
مامان ـ به زودی میبینی!
من ـ مامان نمیخوای بهم بگی کیه؟! راستی چندتا دختر خاله و پسرخاله دارم؟!
مامان ـ بهت که گفتم الان نه! فردا خودت میبینی!
وای خدا جونم فردا؟! قلبم شروع کرد به تند تند زدن... از همین الان هیجان زده شدم!!! برای اینکه فردا زودتر برسه لحظه شماری میکردم!
تو حال خودم بودم که محکم با یاسمن برخوردم! ای خدا اونم کی؟! یاسمن! خیلی از ریختش خوشم میاد!؟
سعی کردم بی تفاوت باشم و از کنارش رد شم که یهو بازومو گرفت و درکمال تعجب گونه امو بوسید که یعنی هنگ کردم!
یاسمن خندید و گفت:
ـ رزیتا معلم جدیدمون رو دیدی؟!
من ـ پ ن پ!!! خب الان که چی؟!
یاسمن ـ دستت درد نکنه اگه تو نبودی من عاشق شهاب دانش فر نمیشدم!
جــــــان؟!
من ـ یعنی عاشق این معلم جدیدمون شدی؟! خاک بر سرت!
یاسمن ـ همه عاشقش شدن! بیا برو ببین میفهمی!
راست میگفت! تو این یه هفته اسمشو از زبون هزار تا دختر تو مدرسمون شنیدم!!!! اگه بخوام با خودم روراست باشم، باید بگم که واقعا محشره! اما تجربه به من یاد داده که نباید زود وابسته و عاشق شد! پس من دورشو خط میکشم! به یاسمن حق میدم! آقای دانش فر هیچی کم نداره! از همه لحاظ تکه! علاوه بر اینکه جدی و مغروره، بعضی مواقع شوخ هم میشه! این ویژگی اش رو خیلی دوست دارم چون خودم عاشق ادمای شوخ و مغرورم! ولی خب این باعث نمیشه که منم مثل بقیه عاشق استادمون بشم!
خندیدم و رو به یاسمن گفتم:
ـ مبارک باشه! هوو هم که داری!
یاسمن ـ زهرمار! منظورم اینه که انتخابم تکه!
من ـ اوه مای گاد! بیگیر من! جمع کن خودتو دختر!
یاسمن با لب و لوچه آویزون ازم دور شد! از اینکه حالشو میگیرم عشق میکنم!!!
وقتی زنگ خورد رفتم تو کلاس... بازم ریاضی داشتیم! در هفته 4 بار ریاضی داریم و 3 بار فیزیک!
دوباره استاد جیگرمون وارد کلاس شد! دوباره هم بچه ها از دیدنش ذوق مرگ شدن و رفتن دور و برش به بهونه سوال پرسیدن! از کارشون خنده ام گرفته بود! ولی دانش فر با زرنگی اونارو از دورشون میکرد و حالشونو میگرفت! کاش حال یاسمن رو هم همینطوری بگیره!
مامان ـ بله؟!
من ـ پس کوشن این میمونا؟!
مامان لب پایینش رو گاز گرفت و گفت:
ـ ای بی تربیت!
خندیدم و گفتم:
ـ خب حالا! کوشن پس چرا نمیان؟!
تو همین حین زنگ خورد و آرمینا و مهرناز باهم وارد شدن!!! قرار بود چیزی بهشون نگم اما از اونجایی که دهن لقم زرتی بهشون همه چیو گفتم و اونا هم که کاسه داغ تر از آش! با سر قبول کردن و اومدن! الانم اینجان! دست جفتشون رو گرفتم و کشیدم تو اتاق!
بعد از کلی حرف زدن و تخلیه انرژی، تصمیم گرفتیم که یکم به سر و وضعمون برسیم!
تو همین حین زنگ خورد و هرسه با وحشت نیم متر پریدیم اونور تر! دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد!
آرمینا رو هل دادم تا بره از لای در ببینه که خاله ام اومدن یا نه!؟
ولی از صدای حال و احوالشون مشخص بود که اومدن! از شدت هیجان بدنم به لرزه و نفس هام به شمار افتاده بود!!! مهرناز و آرمینا حالشون از من بهتر بود! خب معلومه! من از شدت خوشحالی و هیجان نمیدونستم چیکار کنم! اخه من خیلی دلم میخواست یه خاله داشته باشم! چون میگن خاله ها خیلی مهربون و باحالن! خواستم از آرمینا بپرسم که چی شد؟! که یهو درو محکم بست که فکر کنم بیرونیا صداشو شنیدن!
با تعجب گفتم:
ـ چته ازگل؟! نمیگی شک میکنن؟! بیشعور!
آرمینا به تته پته افتاد!
آرمینا ـ وای رزیتا! وای مهرناز! وای رزیتا!
من ـ خبرت خب بنال دیگه! جون به لبم کردی!
آرمینا خواست حرف بزنه که با شنیدن این صدا هر سه امون میخ کوب شدیم! آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:
ـ شوخی میکنی؟!
مهرناز ـ اروانی؟!
آرمینا که رنگ به رخش نمونده بود سرشو تکون داد!!! دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار! این قضیه که اروانی خاله منه برام غیر قابل باور بود! درضمن من نمیتونم به این صدا اعتماد کنم! ناخودآگاه هر سه به سمت در هجوم بردیم و من خیلی اروم در و باز کردم و سرمو از لای در بیرون اوردم! نفسم بند اومده بود! آقای دانش فر با یه دختر دیگه رو مبل نشسته بودن و خانم اروانی هم کنارشون بود! دوباره درو بستم و اینبار رفتم سمت آینه! حسابی رنگم پریده بود! نمیدونم چرا ولی خیلی استرس داشتم! از فکر اینکه بخوام با خانم اروانی و این دانش فر که جلوش کلی سوتی دادم، رو به رو بشم، تمام موهای بدنم سیخ میشد! با تقه ای که به در خورد جیغ کوتاهی کشیدم که به عقل خودم شک کردم! ای بابا رزیتا به اعصاب خودت مثلث باش! چیزی نشده که! فقط اروانی خاله اته! مامان اومد تو اتاقم و به چهره هراسون هر سه نفرمون نگاه کرد و گفت:
ـ چیه؟! چرا شما اینقدر گرخیدین؟!
من ـ مامان میشه ما نیایم؟!
مامان زد رو دستش و گفت:
ـ وای خدا مرگم بده رزیتا! چت شده تو؟! زشته پاشو برو بیرون! شماهم بیاین بیرون زشته! رزیتا یکم به خودت برس شدی شبیه مرده متحرک!
و بعد از اینکه حرفش تموم شد از اتاق خارج شد. دستمو به سمت رژ گونه ام بردم و یکم رژ گونه زدم که رنگ پریدگیم زیاد معلوم نباشه! اصلا برام قابل هضم نبود که اروانی خاله امه! کسی که این همه سال باهاش لج بودم از قبل منو میشناخته و الان خاله امه! ای خدا منو بکش و راحتم کن! حس میکردم که این یه خوابه! البته صدرحمت به خواب! این یه کابوسه! یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم و به دنبالم آرمینا و مهرنازم هم بیرون اومدن... تک سرفه ای کردم و با دستای لرزونم تی شرتمو درست کردم و سلام کردم! و مهرناز و آرمینا هم بعد از من سلام کردن... تو این لحظه صدبار مردم و زنده شدم! آقای دانش فر با دیدن من پوزخندی زد و خانم اروانی یا خاله ام هم به خاطرم بلند شد! لرزش بدنم صدبرابر شد! با پاهای لرزون به سمتش رفتم و لبخندکم جونی زدم و بهش دست دادم که تو یه حرکت ناگهانی منو تو بغلش گرفت که حسابی شوکه شدم!!!!
شهابم سرشو تکون داد و دوباره رفت تو! منم برگشتم و شهرزاد رو دیدم که داره واسه خواب آماده میشه...