اون روز تا رفتم خونه همه اتفاقات رو به مادرم گزارش دادم!!! با آب و تاب از معلم جدیدمون حرف میزدیم و اینکه اروانی رفته و دانش فر هم پسرشه! مامانم هیچی نگفت! برخلاف همیشه که کلی نصیحت میکرد اینبار هیچی نگفت و با اخم کارشو انجام داد... ملت چشون شده؟! بیخیال شدم و رفتم تو اتاقم!!! دلم برای اروانی سوخت! ولی اگه از این موضوع ناراحته پس چرا دانش فر با شوخی و خنده راجع به ما آتیش پاره ها حرف میزنه؟! از لفظ آتیش پاره ها خنده ام گرفت... شهاب برعکس مادرش خیلی مهربون بود!!! ولی با اروانی مگه میشد حرف زد اصلا!؟ آخ راستی اسمش چی بود!؟ ولی نه... تنها معلمی که اسمشو نگفت اروانی بود!!! همیشه با همین اروانی میشناسیمش! حتی شعر هم براش ساختیم! یه بار زهرا داشت شعری که ساخته بود رو میخوند که اروانی از راه رسید و یه چشم غره رفت که زهرا بدبخت لال شد!!!!!
راستی چرا مامان اینقدر خشن شده بود؟! بیخیال شونه ای بالا انداختم و به سقف خیره شدم! خب ریاضی تموم شد تا یه هفته دیگه! ولی این آقا شهاب اصلا بهش نمیومد پسر خانم اروانی باشه! البته خانم اروانی هم قشنگه... اما این حتما به باباش رفته!!! اصلا به من چه به کیش رفته؟! اصلا شاید به عمه ننش رفته! به من چه!!!
***
ـ بدو آماده شو الان میان!
دوباره با گیجی پرسیدم:
ـ کیــــــــــــا؟! مامان بگو دیگه از صبح تاحالا داری میگی الان میان، الان میان! خب بگو دیگه کیا میان خبرشون؟!
مامان لبشو گاز گرفت و گفت:
ـ دختره بی ادب برو بپوش بهت میگم!!!
با صدای زنگ مامان چشم غره ای بهم رفت و من سریع پریدم تو اتاقم و خواستم درو ببندم که مامان گفت:
ـ رزیتا یه لباس خوب بپوش!
زیر لب چشمی گفتم و رفتم تو اتاق... لباسمو عوض کردم و یکم آرایش کردم... مامانم از صبح بهم سفارش میکرد، رزیتا این کارو بکن، رزیتا اینکارو بکن، رزیتا حواستو جمع کن! مامان اجازه میدی نفس بکشم؟! والا به خدا!!! یه شال انداختم رو تختم! اما دو دل بودم بپوشم نپوشم؟! اصلا مهمونامون کین؟! با یک جهش نزدیک در شدم تا صدای مهمون هارو بشنوم! اوه اوه! صدای خانم خدری اینا میاد! ای بابا امیر اینا الان اینجا چیکار میکنن؟! پس واجب شد این شال رو سرم کنم!!! شال رو سرم کردم و موبایلمو برداشتم و به امیر اس دادم:
ـ امیر بیشعور اینجا چیکار میکنی؟!
چند لحظه بعد:
ـ خب بیا پایین بفهمی! تو اون بالا چیکار میکنی؟!
من ـ خبر مرگم دارم آماده میشم از صبح تاحالا مامانم منو کشت!
موبایلو پرت کردم رو تخت و رفتم پایین! مثل فیلما سعی کردم خیلی خانم و باوقار بیام پایین بدون اینکه به فکر نرده ها باشم تا ازشون سر بخورم!!!! امیر با دیدنم بهم چشمک زد که از چشمای امیر دور نموند!!! از غیرتی بازی امین خیلی خوشم میومد چون بعدش کلی بهش میخندیدم! وقتی رسیدم پایین خیلی با متانت به همه سلام کردم و نشستم کنار مادرم... خب حالا اینا اینجا چیکار میکنن!؟ لابد مثل دفعه قبل هم باید دستمو بسوزونم!؟ مادرم خیلی مضطرب بود و این باعث شد که منم یکم استرس بگیرم! با تعجب و چشمایی که شبیه علامت سوال بود به امیر زل زده بودم اما اون هی ابرو بالا می انداخت برای من! دیوونه ان ملت! از قیافه امیر خنده ام گرفته بود! اوخی چقدر کت و شلوار بهش میومد! چی؟! کت و شلوار؟! نکنه؟! وا؟! نه بابا... ولی با دقت بیشتری نگاه کردم! اخ آخ گل هم که خریدن! وای نه... حدس زدم که واسه خواستگاری اومدن! امیدوارم زیر سر امیر نباشه که خفه اش میکنم! اخم کردم و پاهام رو تکون دادم... مطمئنم بعد از اینکارش اگه از من جواب رد بشنوه، دیگه هیچ دوستی بین من و اون درکار نیست! بالاخره چندماه بود که باهاش آشنا شده بودم یه سری از اخلاقاش دستم اومده بود! مطمئنم... من این دوستی ساده رو دوست دارم! دلم نمیخواد اینطوری خراب بشه! از مامانم حرصم گرفت! مگه مردم علاف منن که بیان و جواب رد بشنون؟! از کجا اینقدر مطمئنه که جواب مثبت میدم که گذاشتن بیان؟! اه! اینطوری همه چی خراب میشه! با صدای مامان که میگفت:
ـ رزیتا جون! برید تو اتاق دیگه!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ باکی؟! برای چی؟!
میتونستم از چشمای مامان عصبانیت رو بخونم! خودمو زده بودم به نفهمی!
مامان ـ با آقا امیر دیگه! که سنگاتون رو وا بکنید!
من ـ سنگامون رو؟! ما که سنگی نداریم؟!
پریسا یهو به حرف اومد:
ـ یعنی جوابتون مثبته!
مامان چشم غره ای بهم رفت که مجبور شدم بلند شم و بگم:
ـ باشه چشم رفتیم!
امیر هم بلند شد و باهم رفتیم بالا تو اتاق من... تا وارد شد درو محکم بستم که با خنده گفت:
ـ نه، مثل اینکه تو هول تری!
با اخم گفتم:
ـ چطور؟!
امیر ـ از این کارات دیگه!!! هولی!
من ـ واسه چی اونوقت باید هول باشم؟!
امیر ـ خودتو نزن به نفهمی دیگه خانومم! خودتم میدونی واسه چی اینجام نه؟!
یهو بهش توپیدم:
ـ تو خیلی بی جا میکنی الان اینجایی! چرا بدون اینکه بهم بگی اومدین؟!
امیر ـ وویی! چته حالا؟! چرا منو میزنی؟! بده زود اومدم!
از اشتیاق امیر خیلی حرصم گرفت و ناراحت شدم! یعنی واقعا الان انتظار جواب مثبت داره؟! بابا بیخیال من تازه 17 سالمه مامانش مجبورش کرده ازدواج کنه! من میدونم! وگرنه امیر مرد زندگی نیست! مگه اون چندسالشه؟! فوقش 22!!! نه نمیتونم یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم! یعنی دوبار عاشق سپهر بشم!!! مگه میشه؟ امیر واقعا شبیه سپهره! من میخوام سپهرو فراموش کنم اونوقت این مثل خر، پاشده جفت پا پریده تو زندگی من! اونوقت اینطوری نمیتونم سپهرو فراموش کنم تماماً درحال مقایسه امیر با سپهر میشم! ای خدا چقدر من بدبختم!!!
تو همین فکرا بودم که امیر چونه ام رو گرفت و به سمت خودش چرخوند و گفت:
ـ به چی فکر میکنی؟! به آینده مون؟! وای رزیتا بچه هامون اینقدر ناز میشن!
و هر هر به این حرفش خندید!
با عصبانیت چشمامو به چشماش دوختم:
ـ امیر! چی میگی واسه خودت؟! چرا واسه خودت هی میبری و میدوزی؟! اصلا من حرفی بهت زدم که تو این همه تند جلو میری؟!
حس کردم رنگ امیر تغییر کرد!!! وا این چش شد؟! بیچاره از این لحن وحشتناکه من خشکش زده بود!
با ترس دستمو گذاشتم رو بازوش و پرسیدم:
ـ امیر زنده ای؟!
یهو به خودش اومد و با شدت دستمو پس زد و به سمت در نزدیک شد و حالا کاملا بهم نزدیک بود! دستمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم:
ـ هویی! خیلی اومدی جلوها برو عقب تر!
و سعی کردم به عقب هولش بدم ولی ماشالا مگه میرفت عقب؟! دیگه کم کم داشتم ازش می ترسیدم!
من ـ دِ لامصب برو عقب دیگه جا کمه خوردم به در! امیر!؟
امیر دوباره یه قدم نزدیک تر شد! عجب گیری کردیما...
دوباره صداش زدم:
ـ امیر بیشعور برو عقب تر تا جیغ نکشیدم!
امیر تو یه حرکت ناگهانی با دستاش منو بین دیوار زندانی کرد! یا امام پانزدهم این چرا اینطوری میکنه!؟ لال شدم تا ببینم میخواد چی بگه!
امیر ـ حرف آخرت بود؟!
پوووووف! این همه اذیت کردن واسه همین یه جمله بود؟!
نفس عمیقی کشیدم و تقریبا میشه گفت نفسمو فوت کردم تو صورتش!!!
من ـ آره!!! من دوستی ساده امون رو بیشتر دوست دارم! تو داری خرابش میکنی! وجداناً جواب سوالمو بده!
امیر ـ بگو.
من ـ تو به اجبار مامانت اومدی خواستگاری یا از اولش قصد داشتی؟!
امیرپوزخندی زد و گفت:
ـ به اجبار مامانم! وگرنه من به دخترایی مثل تو نگاه هم نمیکنم!!! فکر کردی چه تحفه نطنزی هستی؟! من یه تار موی گندیده جی افام رو با کل هیکلت عوض نمیکنم!!! حله؟!
یعنی هنگ کردم!!!! پس از اولش سرکار بودم؟! با ناباوری پوزخندی زدم و گفتم:
ـ تو کپی سپهری!
امیر ـ برو گمشو با اون سپهر دلقکت!
نمیدونم چرا ولی از سپهر دفاع کردم!
من ـ هرچی هست بهتر از توئه!!!
با اینکه میدونستم اونم خیلی عوضیه! فکر میکردم امیر فهمیده تره! اما خیلی بچه اس! جنبه شنیدن یه نه رو نداره...
امیر ـ آخی، کوچولو! خودتم میدونی که خیلی عوضیه پس ازش دفاع نکن!
من ـ میخوای از تو دفاع کنم؟! امیر جان دلم برات میسوزه چون الان شکست عشقی خوردی اره درکت میکنم!
امیر از من فاصله گرفت و با دستش برو بابایی بهم گفت و منو از جلوی در کنار زد و رفت بیرون...
واقعا که چقدر عوضیه!!! به همین راحتی؟! ای خدا منو بگو که دلم واسش سوخت که الان ناراحت میشه! اما نه! این از منم سرخوش تره! پسره کثافت بی لیاقت! لیاقتت همون دخترای خیابونیه! یا به قول خودت جی افای هرزه ات!!! خدارو شکر من جز اونا نیستم که بهت سرویس بدم امیر خان! به درک اصلا! مرتیکه پروو! به من میگه تحفه نطنز! شیطونه میگه بزنم دکور مکورشو بیارم پایین! بدجوری حرصی شدم از حرفاش! این حقم نبود! مگه من چی بهش گفتم!؟ بیخیال بابا! پسر هم اینقدر لوس و بی جنبه؟! اه اه!
من حالشو میگیرم! تمام این جملات رو بلند بلند با خودم میگفتم یا به قولی غر غر میکردم! درو محکم باز کردم تا برم بیرون که دیدم امیر پشت در وایساده! ای خدا شانس که ندارم!!! پس حتما همش رو هم شنید نه؟!
خواستم حرفی بزنم که امیر گفت:
ـ وایسادم تا باهم بریم که نفهمن اختلاف داریم! بعدش بهشون میگیم به تفاهم نرسیدیم!
من ـ واه واه واه! خب معلومه که نرسیدیم! بمیرم هم با تو نمیرم زیر یه سقف پسره خنگ!
امیر خیلی خونسرد بود و هی نفس عمیق میکشید تا چیزی بهم نگه... اما قرمز شده بود! معلوم بود بیش از حد تند رفتم! خب اعصابمو بهم ریخته دیگه پسره کثاف ت!
راستی خیلی عجیبه اینبار نگفتن چایی بیار!!! فکر کنم دفعه قبل قسمت مقدماتش بوده!!! هه! پس از قبل فکر همه جارو کرده بودن! یعنی فکر کردن من و امیر همدیگر رو دوست داریم ؟!

واقعا این فکرو کرده بودن؟! ای خدا! الان مامانم میگه پس چرا باهاش دوست شدی؟! اصلا به من چه همش تقصیر امیره!!!


وقتی رسیدیم پایین همه با شور و شوق نگاهمون می کردن اما نمیدونستن که چه دعوایی کردیم! مامان لبخندی زد و به حرف زدن با خانم خدری ادامه داد... قرار شد دو روز بعد بیان جواب بگیرن! بعد از یه سری حرفای چرت که اصلا بهشون توجه نکردم، زحمتو کم کردن! تو این مدت همش به امیر نگاه میکردم و براش خط و نشون میکشیدم! دیگه مطمئن شدم شدیم دشمنای خونی! اینطوری که حال همدیگرو گرفتیم غیر از این نمیشه! من فقط باید حال اینو بگیرم! پسره مغرور! خیلی بیشعوره دلم میخواد کله اشو بکوبم به دیوار! هیچ وقت اینطوری حرصی نشدم! دلم میخواد جیغ بکشم! اههه! با عصبانیت رفتم تو اتاق که صدای مامان متوقفم کرد: ـ رزیتا؟! رفتین تو اتاق چی شد؟!
با عصبانیت برگشتم و گفتم:
ـ میخواستی چی بشه؟! جوابم منفیه مامان!
مامان از تعجب چشماش اندازه نعلبکی شد!
با من و من گفتم:
ـ مامان ... اینطوری... اینطوری نگام نکن!
مامان تقریبا داد زد:
ـ چــــــی؟! جوابت منفیه؟! اونوقت چرا؟! پس چرا باهاش دوست شدی؟!
دستامو زدم به کمرم و گفتم:
ـ مامان جان! من و اون همکلاسی بودیم گفت شمارتو بده مشکلی پیش اومد به خودت بگم که همسایه هم هستی! ولی دلیل نمیشه که من دوسش داشته باشم! تازه میدونی چیا بهم گفت وقتی گفتم جوابم منفیه؟!
و تمام حرفای امیر رو مو به مو بهش گفتم!
مامان که هرلحظه بر تعجبش افزوده میشد! امین هم از عصبانیت پاهاش رو تکون میداد!
دیگه بدون اینکه به نظراشون اهمیت بدم رفتم تو اتاقم و درو محکم کوبیدم به هم!
امیر من حال تورو باید بگیرم! همچین اشکتو دربیارم عوضی!(دست میکنم تو چشمت تا اشکت دربیاد!)

***
ساعت 4 بود که از مدرسه برگشتم! امروز به سرویسم گفتم که پیاده برمیگردم!!! دلم میخواست راه برم!!! هوا هم ابری بود اونطوری که واقعا دوست دارم! پیاده تا خونه 10 دقیقه راهه... امروز تو مدرسه خیلی سوت و کور بود! از وقتی اروانی رفته همه سر و صداها خوابیده و مدرسه اروم شده! چون اروانی همیشه جارو جنجال به پا میکرد و همه بچه ها شاکی بودن ازش! امروز اصلا امیرو ندیدم! اه پسره کودن!!! چقدر ازش حرصم گرفت! تو همین فکرا بودم که صدای کسی توجهمو به خودش جلب کرد:
ـ خانوم شماره بدم؟!
با تعجب برگشتم ببینم با منه یانه؟! با شک و تردید برگشتم و درکمال تعجب شایان رو دیدم! شایان که از قیافه من خنده اش گرفته بود گفت:
ـ خانوم با شمام! حالا شماره بدم یا ندم!
خندیدم و رفتم سمتش ... بغلم کرد و گفت:
ـ خوبی دختر عمو؟!
از بغلش بیرون اومدم:
ـ اره خوبم شایان! وای چقدر بزرگ شدی تو!!!!!
شایان خندید و گفت:
ـ خاک بر سرت رزیتا همین یه هفته پیش همدیگرو دیدیما!
من ـ اوا پس چرا یادم نمیاد؟! حالا بگذریم به هرحال بزرگ شدی تو!
شایان ـ خب تو آلزایمر داری!
دستمو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم به سمت خونه ما...
من ـ شایان! با اون دوست دخترت، اممم ! اسمش چی بود؟! آهان مروارید چیکار کردی؟!
شایان آهی کشید و گفت:
ـ دختره هرزه از آب دراومد!!!!!
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
ـ وا یعنی چی؟!
شایان با اون دست ازادش زد تو سرم و گفت:
ـ یعنی نمیدونی!
من ـ چرا میدونم اما یعنی چطور فهمیدی!
شایان ـ با دوستم دیدمش! دوستم بهم گفت! خاک تو گورش!
من ـ واقعا! تاسف بر انگیزه! دوستیای خیابونی رو میگم!
شایان ـ خفه شو بابا!
من ـ بی تربیت! اصلا من باهات قهرم!
دستشو ول کردم و الکی خودمو قهر نشون دادم!
شایان که از این لوس بازیا خوشش نمیومد گفت:
ـ برو کسی نازتو نمیکشه من رفتم!
با خنده برگشتم پیشش و گفتم:
ـ اصلا بلد نیستی با یه خانم متشصخ درست رفتار کنی!

شایان ـ تو اول یاد بگیر متشخص رو درست تلفظ کنی تا بعد!


باز من آتو دادم دست این بوزینه! آخ آخ اگه بفهمه تو دلم چی بهش گفتم خفه ام میکنه اینقدر رو این کلمه حساسه!

لبخندی زدم و چون حوصله نداشتم رفتم سر اصل مطلب:
ـ خب برای چی اومدی؟! تو که بکشنت هم پاتو نمیذاری اینجا! یادته یه بار اومدی خانم نامداری کلی سرت جارو جنجال کرد جلو مدرسه دخترونه چیکار میکنی و اینا؟! یادته؟! وای قیافه ات واقعا دیدنی شده بود!
شایان با خجالت گفت:
ـ خب حالا لازم نکرده تجدید خاطره کنی! عمرا اگه یه بار دیگه پامو بذارم اونجا! فقطم به خاطر جنابعالی اومدم اونجا تو هم که ولو شده بودی هر هر به من میخندیدی به جای اینکه ازم دفاع کنی!
خندیدم و شایان ادامه داد:
ـ خب واسه این مزاحمت شدم که بریم خونتون!
با خنده و تعجب گفتم:
ـ خب بعدش؟!
شایان ـ میخوام شخصا واسه مهمونی فردا دعوتتون کنم مخصوصا تورو که از زیرش در نری!!!
با خنده گفتم:
ـ اخه چه لزومی داره من بیام؟!
شایان اخمی کرد و با لحنی کاملا جدی که فقط یه بار ازش شنیدم اونم وقتی که میخواست درباره سپهر بهم هشدار بده، گفت:
ـ تا کی میخوای خودتو از همه مخفی کنی هان؟! اینطوری بدتر بهت شک میکنن! از وقتی که سپهر رفته هیچ کدوم از فامیلا به جز من تورو ندیدن! این چه وضعشه رزیتا!؟ اگه بخوای اینطوری باشی دیگه دور منو خط بکش! خب؟! شیر فهم شد؟! دختره کل شق!(این رو زیر لب گفت!)
آب دهنم رو قورت دادم و با حالی گرفته گفتم:
ـ باشه بابا چرا میزنی!
شایان که فهمید یکم زیادی تند رفته با لحن آروم تری گفت:
ـ آخه خواهر من، از چی میترسی هان؟!
نا خود آگاه ابروهام در هم گره خورد و با صدای ارومی گفتم:
ـ نمیدونم! حس میکنم هیچ کس از من خوشش نمیاد!
شایان ـ ولی تو دیگه اون رزیتا نیستی یادت رفته؟! تو الان خیلی خانوم تر شدی! تازه عقلتم سر جاش اومده دیگه سپهرو دوست نداری درسته!؟ درست میگم!
من ـ اوهوم... ولی اخه نمیدونم!
شایان ـ نمیدونم نداریم! مطمئناً کل فامیل از دیدنت شوکه میشن!
خندیدم و زیر لب گفتم:
ـ خدا کنه! این تنها چیزیه که میخوام!
***

وقتی رسیدیم خونه، مامان از دیدن شایان کنار من تعجب کرد! ولی با گرمی ازش استقبال کرد... شایان از ما دعوت کرد که به خونشون بریم چون به مناسبت تولد مهشید ، خواهر شایان جشن گرفته بودن و کل فامیل هم میومدن! مامان هم قبول کرد! چه جالب منم حتما باید میرفتم! در واقع حرفای شایان بدجور روم اثر گذاشته بود! این یه فرصت بود که رزیتای جدید رو به همه نشون بدم! تنها چیزی که دیدنش برام جالبه، عکس العمل اونهاست! ببینم با دیدنم چیکار میکنن! وای فقط فردا رو به خیر بگذرون!


رژ لب سرخابی ام رو برداشتم و درحالی که روی لبای قلوه ایم می مالیدم به شایان که زل زده بود به من نگاه میکردم! از اینکه یه وقت مهمونی رو بپیچونم و نیام، اومده بود خونمون تا از اومدنم مطمئن بشه. به آرایش کردنم ادامه دادم! هرچند ثانیه یه بار بعد از اینکه قسمتی از صورتمو آرایش میکردم اول به شایان نشون میدادم که خوبه؟! اونم فقط سر تکون می داد! اینقدر استرس داشتم که حد نداشت! چون دلم میخواد واقعا تک باشم، البته تا وقتی آرمینا اونجاست همچین چیزی ممکن نیست!!!! وقتی آرایشم کامل شد یه لبخند زدم و از اول شروع به بررسی کردن خودم شدم! به به! ادم حظ میکنه! خاک تو سرت رزیتا! ادم از خودش تعریف میکنه؟! ولی نه... تو این مدت اصلا به خودم دقت نکرده بودم! یعنی مطمئنم شوکه میشن اگه نشن میرم زیر تریلی!!!! با این چشمای طوسی کشیده ام که حالا به طرز زیبایی آرایش شده بودن، لبای قلوه ایم که رنگ سرخابیشون با پوست صاف و سفیدم تضاد زیبایی به وجود اورده بودو موهای فرم که اینبار بالای سرم جمعشون کرده بودم ، میشد گفت که دختر زیبایی هستم. که البته واسه این کلی تلاش کردم نذاشتم صورتم خراب تر بشه، اینطوری از حالت بچه گونه درمیاد! حالت اصلی صورتم همینه... دوران بلوغ گذشت این چهره اصلیمه که دنبالشم! با صدای شایان چشم از خودم برداشتم : ـ خودتو خفه کردیا! بسه دیگه بیا بیرون حالت تهوع گرفتم به جای تو از بس که به این آینه وامونده زل زدی! خوشگلی بابا برو بیرون! سارا هم منتظره!
ابرومو چند بار بالا انداختم و با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:
ـ اوه اوه! شما راست میگی! از کی تاحالا اینقدر وقت شناس شدی!؟
شایان هم با همون لحن جوابمو داد:
ـ از همون وقتی که سارا اومده!
لبخند دندون نمایی زدم و رفتم بیرون..سارا هم با ما میومد! آرمینا و مهرناز هم که طبق معمول تلپ بودن تو مهمونیا! الان باید خونه مهشید اینا باشن! اما سارا صبر کرد که باهم بریم! و البته من دلیل اصلی صبر کردنشو میدونم! به خاطر شایان خان منتظر مونده! وگرنه منو چغندرم حساب نمیکنه!شایان هم همینطور! یه بند هی سرم غر میزد که زود باش، تند تر ! هروقت هم که اسم سارا رو میارم نیشش همچین باز میشه دیگه نمیتونی جمعش کنی!!!
وقتی با شایان وارد سالن شدیم، مامان با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و با دو انگشتش آروم زد به دسته چوپی صندلی! که به قول خودش چشم نخورم! چقدرم که منو چشم میزنن از بس مرکز توجه ام! والا! همه آماده شده بودن، فکر کنم من آخرین نفری بودم! سارا هم مثل همیشه خوشگل و مرتب آماده بود و با دیدن شایان چشماش برقی زد که خنده ام گرفت! خب حق هم داشت شایان نکبت خیلی جیگر شده بود! چشمای اونم به مادر بزرگ رفته سبز شده! چشمای منم به بابا بزرگمون رفته و طوسی شده! کلا تو خانواده من و شایان چشم رنگی هستیم و هرکی ندونه فکر میکنه ما خواهر برادریم!
امین هم تیپ اسپرت همیشگی اش رو زده بود! بابا و مامانم هم که! اوهو؟! تیپاشون سته! چه باحال!چه رمانتیک! چه..(بسه دیگه!) بیخیال این فکرا شدم و باهم رفتیم پایین... ما همه با ماشین امین رفتیم و مامان بابا ، با ماشین خودشون! به قول معروف تنهاشون گذاشتیم یکم لاو بترکونن!!! (خاک عالم!)
تو راه شایان و امین هی از خودشون چرت و پرت در میکردن و من و سارا هم هر هر میخندیدیم! وقتی رسیدیم لبخندی زدم و صدامو صاف کردم تا یه وقت وسطش صدا خروس از خودم درنیارم! هیجان تمام وجودمو در بر گرفته بود و دستام عرق کرده بود! دست سارا رو گرفتم که با تعجب گفت:
ـ چته تو؟!
من ـ هیجان دارم!
سارا لبخندی زد و گفت:
ـ ایشالا که مورد قبول واقع میشی!
لبخند کم جونی زدم و امین زنگ زد و وارد شدیم! مامان بابا هنوز نرسیده بودن فکر کنم رفتن گل بخرن! صدای آهنگ از پشت در هم میومد! اینا کلا عادتشونه صدای آهنگشون رو تا آخر زیاد کنن کر شن! مثه خودم!
شایان و امین زودتر وارد شدن و من و سارا بعد از اونا... مهشید با دیدن سارا با خوش رویی جوابشو داد و چون شایان بهش نگفته بود که منم میام، اولش با دقت به من نگاه میکرد ، وقتی به خودش اومد تازه گرفت که جریان چیه!
با صدای جیغ مانندش دادی زد که ترسیدم نکنه جن دیده باشه؟!
مهشید ـ وایــــــــــــــــــــــ ـــی رزیتا! دختر خودتی؟!
با پرویی جوابشو دادم:
ـ پ ن پ عمه امه! سلامت کو دختر عمو؟!
مهشید بغلم کرد و گفت:
ـ وای چقدر دلم برات تنگ شده بود! اخ اخ! ببخشید بیا تو بیا!
وارد که شدیم، همه به احتراممون بلند شدن و صدای آهنگو برای چند لحظه قطع کردن! بعد از چند لحظه مامان بابا هم اومدن و دوباره خر تو خر(!) شد و بساط ماچ و بوسه پهن شد! ای خدا من از این قسمتش خیلی بدم میاد! ادمو تفی میکنن! یعنی چی اصلا؟! همه از غیبت صغری ی من گله میکردن و از اینکه چقدر عوض شدم تعریف میکردن، دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم! ولی خب بالاخره مطمئن شدم همون قدر که اینا از چهره جدیدم شوکه شدن، سپهر هم شوکه میشه مطمئنم!
من و سارا به سمت اتاق مهشید رفتیم تا لباسامون رو عوض کنیم. آرمینا و مهرناز هم تو سالن بودن و داشتن قر میدادن!
سارا یه کت و شلوار دخترونه مجلسی به رنگ کرم پوشیده بود که من واسش داشتم پس میوفتادم چه برسه به شایان! رنگ چشماشم حالا روشن تر شده بود! تو مایه های عسلی! منم یه تونیک چسبون با یه ساق طوسی پوشیده بودم و رنگ تونیکم سفید و طوسی بود و رنگ ساقم یکم پرنگ تر بود و یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بودم که قدمو بلند تر نشون بده!!! دوباره رفتم سمت آینه یه دور دیگه صورتمو چک کردم سارا هم همینطور! همه چی تکمیل بود! برگشتیم که از اتاق بریم بیرون ، که یهو زن عمو رو دیدم... مامان سپهر! نزدیک بود پس بیوفتم! دوباره دستام یخ کرد! اصلا انتظار اومدن سپهر رو نداشتم! وای خدا! ولی با فشار دست سارا به بازوم به خودم اومدم و صاف و محکم ایستادم و رفتم جلوش و سلام کردم و بهش خیلی رسمی دست دادم چون اونم زیاد تمایلی نداشت که باهام گرم باشه! فکر کن این میخواست مادر شوهر من بشه! یه درصد فکر کن! به زحمت و یه لبخند کاملا مصنوعی و لحن خشک گفت:
ـ وایی! رزیتا از دیدنت خیلی خوشحال شدم! چقدر بزرگ و خوشگل شدی!
اره تا چشمت دراد! تو همین لحظه سارا با ببخشیدی بیرون رفت تا من و زن عمو راحت حرف بزنیم!
منم یه لبخند مسخره تحویلش دادم و گفتم:
ـ مرسی زنعمو! منم از دیدنتون خوشحال شدم! خیلی وقت بود ندیده بودمتون! سفر به خیر راستی!
زن عمو خنده ای کرد و دستی به موهای پریشونش کشید و گفت:
ـ عزیزم فعلا من تنها اومدم عموت و سپهر هنوز مالزی ان!
با این حرفش حسابی حالمو گرفت! ولی هنوز لبخندمو حفظ کردم!
من ـ جدی؟! چرا؟!
زن عمو ـ اخه سپهر درس داشت! البته تا چند ماه دیگه شاید باز واسه همیشه بیایم ایران! ولی من کاری برام پیش اومد، که الان اینجام! یه هفته ای میشه!
ای زن عموی ناکس! یه هفته اس اومده ولی به ما نگفته! ما که نزدیک ترین کساش بودیم و حتی مامانم سپهرو بزرگ کرده!
نا خودآگاه اخمام رفت تو هم و سعی کردم بازم اون لحن قوی و مغرورم رو حفظ کنم اما مطمئن نبودم که موفق شدم یا نه.
من ـ ایشالا زودتر میاین! چرا به ما سر نزدید زن عمو؟!
زن عمو ـ کار پیش اومد عزیزم! وقت نکردم! امروز هم با اصرار جاریم اومدم!
وای مامانم اینا! یه سفر خارجی رفته ببین چطور خودشو میگیره انگار صد ساله مال اونجاست! منو بکش و راحتم کن خدا از دست اینا!
زنعمو با صدای مامانم که صداش میزد، بیرون رفت و چند دقیقه بعد آرمینا اینا اومدن! من هم که حرصم گرفته بود کلی فحش بار زن عموم کردم! از اینکه سپهر نیومده بود و مامانش کلی اعصابمو خرد کرد و از این چیزای بی خود حرصم گرفته بود و همه شو به بچه ها گفتم! سارا میگفت:
ـ ولش کن بابا زنیکه دیوونه اس!
آرمینا ـ اره راست میگه! اسم مهمونی که میاد کاراش بر طرف میشه ولی نوبت یه زنگ زدن ساده که میشه میگه کار پیش اومد!
مهرناز هم که از حرص خوردن ارمینا خنده اش گرفته بود گفت:
ـ باشه بابا حالا تو خودتو جر نده!
آرمینا زبونشو برای مهرناز در اورد و گفت:
ـ بی ادب!
بعد از چند دقیقه که حرف زدیم رفتیم بیرون! همه در حال رقص بودن... به پیشنهاد مهرناز ، ماهم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن... شایان هم که با دیدن سارا گل از گلش شکفت به جمع رقصنده ها پیوست!
با طعنه و شوخی بهش گفتم:
ـ شایان تو که اصلا رقص دوست نداشتی چی شد پس؟!
شایان زیر لب رو به من گفت:
ـ خفه شو!
خندیدم و ترجیح دادم جوابشو ندم!
سارا و شایان همینطور که میرقصیدن باهم حرف میزدن... من و مهرناز هم رو به روی هم میرقصیدیم و یه پسره هم رفته بود کنار ارمینا و داشت مخشو میزد! آرمینا هم با خنده حالشو میگرفت! من و مهرناز که داشتیم از کارای آرمینا و اون پسره که فکر کنم از دوستای مهشید بود، از خنده غش میکردیم! تو همین حال دو تا پسر دیگه هم به طرف ما اومدن! مهرناز سقلمه ای بهم زد که خنده ام گرفت و گفتم:
ـ مهرناز یواش! الان سوراخم میکنی!
مهرناز هم خندید و گفت:
ـ رزیتا نزنی تو پرشونا! بذار یکم بخندیم!
خندیدم و نگامو به سمت دیگه ای چرخوندم که فکر نکنن خیلی شاخن!!! اخه پسر سمت راستیه خیلی مغرور نشون میداد!
وقتی به ما رسیدن پسر سمت چپیه شروع کرد به لاس زدن با مهرناز!
پسر مغروره هم همینطور ساکت بود مثل اینکه واقعا اعتماد به نفسش چسبیده بود به سقف و فکر میکرد الان من بهش نخ میدم! اما من بیخیال مشغول رقصیدن شده بودم که بیچاره کلافه شد و گفت:
ـ سلام خانومی! رزیتا خانوم شمایی؟!
با جدیت گفتم:
ـ بله! امرتون؟!
نمیدونم چرا حس خوبی به این پسر نداشتم! بقیه پسرای فامیل خودمون هم با شک به این نگاه میکردن مثل اینکه حواسشون بود این نیاد سمت من اما اومده بود!
پسره ـ امر خاصی ندارم! فقط میخوام با یه خانوم متشخص هم صحبت بشم عیبی داره؟!
اوه اوه بگیر منو چه با کلاس!


سعی کردم طبق گفته آرمینا محض رضای خدا یه بارم که شده جدی باشم!
من ـ ولی من دلیلی نمی بینم!
پسره اخم کرد! میدونستم تو دلش داره بهم فحش 18+ میده! اما نمیدونستم چرا اینقدر خودشو کنترل میکنه هنوزم داره پا فشاری میکنه!
داشتم به همینا فکر میکردم که تو یه حرکت ناگهانی دستمو کشید سمت خودش و وانمود کرد که داریم باهم میرقصیم! من هم تو شوک بودم که خیلی اروم در گوشم گفت:
ـ ببین رزیتا خانوم من حوصله نازکردن تورو ندارم خب؟! فقط میخوام یه خبری بهت بدم...
آب دهنم رو قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم:
ـ چه خبری؟!
پسر ـ یه خبر که مطمئنم خوش حالت میکنه!
لحنم کمی عصبی شده بود:
ـ بهت میگم بگو چه خبری؟!
پسره تو گوشم خنده ای در گوشم کرد که نفس داغش به پوستم برخورد کرد و مور مورم شد...
پسر ـ چقدر هولی تو! اروم باش خوشگلم!
دیگه کم کم داشتم میترسیدم، با لحنی عصبی تر از قبل گفتم:
ـ من خوشگل تو نیستم پسره نچسب! (به من نچسبیده بودا! منظورم اینه که اخلاقش نچسب بود!!!)
دوباره خندید:
ـ عزیزم چرا لج میکنی؟! یکم صبر کن اروم که شدی بهت میگم!
از شدت کلافگی نمیدونستم چیکار کنم! مجبور شدم کمی آروم بگیرم تا ببینم چی میخواد بگه... بعد چند ثانیه شروع کرد به حرف زدن:
ـ ببین، من دوست... دوست سپهرم!
چشمام از شدت تعجب گرد شد و دوباره فشارم افتاد! همیشه وقتی هیجان زیاد ناشی از استرس بهم وارد میشه، یخ میزنم! تو چشمای پسره نگاه کردم و از فکر اینکه دستم تو دست دوست سپهره حالت تهوع گرفتم!!!! واقعا هیچ وقت دلم نمیخواد دیگه دست سپهر یا حتی دوستشو تو دستم بگیرم هیچ وقت!!! چون بالاخره این یارو هم دست کمی از سپهر نداره!!!
پسره که از سرد شدن دستای من تعجب کرده بود با رنگی پریده بهم نگاه کرد و گفت:
ـ چی شدی؟!
من ـ هیچی! اینجا هوا یکم سرده! خب بگذریم میشه بگی حالا من چیکار کنم که تو دوست سپهری؟!
پسر ـ سپهر داره میاد ایران! میخواستم همینو بهت بگم!
خواستم آب دهنم رو قورت بدم اما گلوم خشک خشک بود!!!
من ـ خب من چیکار کنم؟!
پسر ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ یعنی باور کنم برات مهم نیست؟! سپهر که میگفت خیلی بهم ریختی!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ اگه بهم ریخته بودم که الان به جای این حوری، یه عجوزه داشت باهات می رقصید!
پسره قهقه ای زد که همه سرها به طرف ما برگشت. بهش اخمی کردم و گفتم:
ـ یواش تر بابا!
پسر خنده اشو قطع کرد و گفت:
ـ اعتماد به نفست خیلی زیاده ها! البته حق داری! راستی من خودمو معرفی نکردم! از بس این سپهر هولم میکنه! من کسری هستم!
من ـ سپهر که مالزیه از قبل باهاش دوست بودی؟!
کسری ـ یه خوشبختمی چیزی نگی یه وقت! اره از قبل دوستیم الان هم باهاش در ارتباطم!
من ـ آخه از دیدنت خوشبخت و خوشوقت نیستم که بگم! کلا من ادم دروغ گویی نیستم!
کسری ـ حالا بیا منو بخور! مگه من چی گفتم؟!
در جوابش هیچی نگفتم... از اینکه یه بند درحال تکون خوردن بودیم خسته شدم و گفتم:
ـ خب دیگه خسته شدم بریم بشینیم!
کسری هم دست از رقصیدن بر داشت و داشت دنبالم میومد که گفتم:
ـ هوی! کجا هی دنبال من راه میوفتی؟!
کسری ـ مگه نگفتی بریم بیشینیم؟!
من ـ من با خودم بودم! سمج!
کسری با قیافه پنچر ازم دور شد و من با لبخند رفتم سمت سارا اینا و دوباره مثل کلاغای خبر چین همه چیز رو مو به مو بهشون گفتم! اونا هم که فکر کردن کسری ازم خوشش اومده و داره نخ میده اما در واقع کسری داشت انجام وظیفه میکرد... اخ یادم رفت ازش بپرسم که سپهر کی میاد! ولی نه نپرسم بهتره! اونوقت فکر میکنه که من واقعا منتظر سپهرم! اه قربونم بشه الهی این سپهر! البته تا عید قربان خیلی مونده تا سپهر قربونم بشه ولی خب به هرحال! چند دقیقه بعد ارغوان ومهشید هم به جمع ما پیوستن و حرفامون نیمه کاره موند! البته تمام حرفا زده شده بود و مهرناز و سارا بهم هشدار دادن که اصلا درموردش کنجکاوی نکنم که بدتره! چون کسری جاسوسه!
مهرناز و ارغوان که اومدن دوباره خنده ها شروع شد! آرمینا هم اون وسط هی به همه تیکه می انداخت و مارو می خندوند! اون شب برای اولین بار تو این چند سال، خیلی بهم خوش گذشت!
ولی تنها چیزی که منو عذاب میداد این بود که من تو خماری بودم ولی کسری رو رد میکردم چون به هیچ وجه نمیتونستم ازش حرف بکشم!
ارسلان نیومده بود اما آرمینا اصلا ناراحت نبود! واقعا تعجب کردم! نمیدونم این چرا اینطوری شده!
شاید مشکلش حل شده!