ساعت 8 بود که از خواب بیدار شدم... دوساعت خوابیده بودم، فکر کنم شب دیگه خوابم نبره!!! با بی حالی از روی تخت بلند شدم و حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم. برای اینکه سرحال بشم آب یخ رو باز کردم و لحظه ای بعد آب سرد با فشار زیاد پایین ریخت... رفتم زیر دوش... داشتم پشیمون میشدم از اینکه اینکارو کردم اما آب سرد خیلی سرحالم می آورد! پس بیخیال شدم... بعد از حموم رفتم تو اتاقم و یه تی شرت لیمویی با شلوار جین ساده پوشیدم و مشغول خشک کردن موهام شدم... بعضی وقتا به سرم میزد که کوتاهشون کنم اما وقتی یادم میوفته که نصف عمرمو پای بلند کردن موهام گذاشتم پشیمون میشم!!!!!!
بعد از اتمام کارم ، تکالیف و درسای فردارو انجام دادم تا خیال خودم راحت بشه مثل پارسال با ترس و لرز وارد کلاس نشم!!!! کلا امسال متحول شدم! دلیلم نمیدونم. تا ساعت 10 درگیر درسهام بودم بعد از اون مثل همیشه رفتم رو تخت تا راحت فکرامو بکنم... باید واسه اروانی نقشه میکشیدم... کار سختی بود چون پارسال هم چندبار سعی کردم اما نزدیک بود لو برم با وجود دوربین و این ضبط صداها یه چیزایی فهمیده بودن... پس باید امسال خیلی روش کار کنم. باید بچه هارو هم جمع کنیم...راستش الان تنها خواسته ام اینه که خانم اروانی از این مدرسه بره و هم مارو و هم خودشو راحت کنه!!! من نمیدونم این همه اذیتش میکنیم واسه چی نمیخواد بره؟! یکی نیست بهش بگه دِ لامصب وقتی هیچکس از تو خوشش نمیاد پاشو برو دیگه علاف کردی مارو!؟ اخه حقوق مدرسه هم حقوقه که تو موندی!؟ خودش که میگه من لنگ پول مدرسه نیستم! پس هدفش چیه!؟ شاید تا منو نندازه دست بردار نیست! روانی خرفت!!! البته این فحشا از ته دل نیست... حسی که بهش دارم دلسوزیه اما بعضی وقتا دیگه نمیتونم تحملش کنم... هیچ جوری باهاش کنار نمیام... سعی کردم باهاش کنار بیام اما نمیشه...اون نمیخواد با من کنار بیاد!!! حالا اینا مهم نیست، چطوری بچه ها رو جمع کنم طرف خودم؟! اومم، شاید بهتر باشه براشون یه نامه بنویسم! خب حالا چی بنویسم؟!
نمیدونم! لازم نیست زیاد رسمی بنویسم چون این نامه فوریه تازه بچه ها هم خودمونی ان!!!فقط میخوام کسی نفهمه وگرنه خودم بهشون میگفتم ولی موضوع اینجاست که صداها پخش میشه!!! فقط مینویسم:
ـ برای بیرون کردن اروانی ( ا + روانی ) نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!! درصورت تمایل امضا کنید! (بسیار بسیار فوری!!!)
آره همین عالیه!!! اونایی که میخوان امضا میکنن و به ما میپیوند اونایی هم که نمیخوان هیچی نمیگن! ولی من مطمئنم هم شرکت میکنن... کیه که از این پیشنهاد بدش بیاد؟! حالا یه امتحانی میکنیم اگه هم موفق نشدیم و نقشه امون لو رفت، فوقش از نمره انضباطمون کم میشه!!! تازه یه معلم جدید میارن دیگه! خدارو چه دیدی!
با هیجان نامه رو تا کردم و گذاشتم تو کیفم تا یادم نره ببرمش... لبخندی زدم و خواستم از اتاق برم بیرون که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد... با عجله حمله کردم به سمت کیفم!!! صدامو صاف کردم و گوشی رو برداشتم و خیلی رسمی گفتم:
ـ بله بفرمایید!
صدای گرم ارغوان خنده رو مهمون لبام کرد:
ـ زهرمار و بله بفرمایید!!! جمع کن بابا این قرطی بازیا رو! واسه من آدم شده این نفله!!!
من ـ سلامت کو بیشعور؟! باز تو روت خندیدم پررو شدی؟!
ارغوان ـ تو یکی خفه! این همه خبری ازت نیست کم مونده بود بگی شما؟!
من ـ اگه زر نمیزدی که عمرا میفهمیدم تویی!
ارغوان ـ ازبس که بی معرفت و خری!
من ـ خب حالا! چیکار داشتی مزاحم شدی؟!
ارغوان ـ اَی اَی! ببین من به فکر کی بودم!
من ـ اه زهرمار بابا! حرف بزن دیگه ارغوان!
ارغوان ـ خاک تو سر بی احساسات کنن ، اومدم حالی ازت بپرسم ببین چطوری جواب دادی!
خندیدم و با خودم گفتم "هـــــی ارغوان کجای کاری دختر عمو؟ خیلی وقته دیگه احساسی نسبت به هیچ کس و هیچ چیزی ندارم."
من ـ خب ببخشید عجق وجقم!!!!
ارغوان ـ نه تو آدم نمیشی!!! میخواستم بگم که... دلم برات تنگ شده رزیتا... کجایی تو؟
من ـ همینجام زیر سایه شوما!!!
ارغوان ـ هنوزم نمیخوای بیای یه سر به ما بزنی ستاره سهیل؟!
من ـ چرا میام انشالا... ولی به خدا وقت نمیکنم...
ارغوان ـ اره از بس پی قرطی بازیاتی!
من ـ خفه شو تو یکی!!!!! ارغوان میدونی که کلی کار دارم به خدا... قول میدم بیام ، تو این هفته!
ارغوان ـ بتمرگ بابا! قولت عمود شه بخوره تو فرق سرت!!!! چه بخوای ، چه نخوای این هفته به زورت میکشونمت اینجا حالا ببین!
با خنده گفتم:
ـ باشه بابا! خون کثیفتو آلوده نکن حالا!
ارغوان خندید و لحن گفتارش تغییر کرد:
ـ اخ اخ! مامانم داره صدام میکنه من باید برم! خداحافظ عزیزم به زن عمو اینا سلام برسون!
من ـ باشه جیگر تو هم همینطور. خداحافظ...


گوشی رو قطع کردم... چقدر دلم واسه ارغوان تنگ شده بود! خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم.... باهم خیلی صمیمی بودیم اما تو این چندسال نتونستم باهاش تماس بگیرم... یعنی به طور کل فراموش کرده بودم... خیلی چیزا بود که فراموش کرده بودم اما هیچ وقت نتونستم سپهر رو کامل فراموش کنم... اخ سپهر!!! با یاد آوری عکسای سپهر سریع رفتم سمت کشو و دوباره مشغول گشتن شدم؛ ای بابا پس این عکسای لعنتی کجان؟
از کشو صرف نظر کردم و رفتم سمت کمد... هرچی گشتم اونجا هم نبود. کم کم داشتم عصبی میشدم! سریع از اتاقم رفتم بیرون و مامان رو صدا زدم!
من ـ مامان... مامان؟! مــــــــــامــــ...
مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و بهم اخمی کرد و گفت:
ـ هیــــــــس! دختر مگه اینجا چاله میدونه صداتو واسه من ول میدی!؟
با قیافه ای متعجب گفتم:
ـ جـــــــــان؟!
مامان ـ جان و مرض! ساکت دختر! چیه رزیتا چی میخوای؟!
من ـ ام.. چیزه... ببین ما...
چطوری بهش بگم؟! چی بهش بگم!؟ بگم مامان عکسای سپهر رو ندیدی؟! اخه دیگه ضایع تر از این؟! خاک تو سر بدبختت کنن رزیتا!!!
مامان نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت:
ـ هوم؟!
من ـ هیچی ولش کن!!!
و خواستم برم که دوباره برگشتم و خیلی بی مقدمه گفتم:
ـ عکسای منو ندیدی؟!
مامان سرش رو بالا گرفت و با چشمای میشی رنگش دقیقا زل زد تو چشمام. آب دهنم رو قورت دادم و مثل خودش گفتم:
ـ هوم؟!
از حرکاتم خنده اش گرفت و گفت:

ـ منظورت عکسای سپهره؟!


سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ اوهوم! ( خجالت زده لبخندی زدم!)
مامان به سطل آشغال اشاره ای کرد و گفت:
ـ این توئه!
سرمو تکون دادم و بی هیچ حرفی رفتم تو اتاقم...اوه مامان از کجا فهمید؟! چقدر ضایع شدم جلوش! ولی حیف شد تمام حس و حالش به همون بود که عکسارو با دستای خودم پاره کنم مثل تو فیلما!!! خنده ای کردم که در تو همین لحظه با شدت باز شد و من از ترس نیم متر پریدم بالا که مامانم با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ اینکارا چیه میکنی رزیتا؟! مگه جن دیدی؟!
دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
ـ وایی مامان مگه نمیدونی وقتی من تو فکرم نباید اینطوری درو باز کنی؟ اخرشم منو سکته میدی به خد!
مامان با لحن ناراحت و کمی عصبی گفت:
ـ من چه میدونستم جنابعالی تو فکری! علم غیب که ندارم!
خندیدم و گفتم:
ـ ببخشید!
ناگهان مامان جدی شد و با لحنی برافروخته بهم توپید:
ـ رزیتا! (منم خیلی بی اراده گفتم بله؟! ولی باعث نشد حرفش قطع شه!) اون عکسارو واسه چی میخواستی؟! مگه بهم قول نداده بودی که دیگه بهش فکر نکنی؟ رزیتا دیگه نبینم اسمشم بیاریا وگرنه دیگه نه من نه تو!
چه زود قضاوت کرده بود! البته تقصیر خودم بودم...
من ـ مامان... من میخواستم عکسارو آتیش بزنم وگرنه کاری باهاشون نداشتم...
مامان نگاه شکاکش رو دوخت بهم و گفت:
ـ مطمئن باشم رزیتا؟!
من ـ اره مامان...
مامان دستای سردمو تو دستای گرمش گرفت که گرماش به من هم سرایت کرد و گرم شدم...
مامان ـ رزیتا دخترم، من به خاطر خودت میگم، من از اولشم از سپهر خوشم نمیومد...
حالا بغض راه گلومو گرفته بود... نگاهم به زیر بود و گوشم پی حرفای مامان و فکرم هم به گذشته ها...
مامان ـ رزیتا، تورو خدا هیچی رو ازم قایم نکن باشه؟! من کمکت میکنم ، من مادرتم رزیتا، مادرت! آدم که چیزیو از مامانش قایم نمیکنه، رزیتا به من نگاه کن!
چونه امو بالا و به سمت خودش گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم، اما من نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم...من لیاقت نداشتم تو چشمای معصوم مامان نگاه کنم.... با چه رویی تو چشماش نگاه کنم؟ نه میترسم همه چیرو از نگاهم بخونه...بغضم شکست و اشک به چشام راه یافت... برای اینکه اشکمو نبینه خودمو تو بغلش انداختم و سرمو گذاشتم رو سینه اش... همینطور که موهامو نوازش میکرد میگفت :
ـ دختر خوشگلم نبینم ناراحت باشیا! من پیشتم عزیزم...
با صدای لرزونی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
ـ مامان خیلی دوستت دارم...
تا چند دقیقه فقط تو اغوش گرم مادرم بودم و زمان از دستم در رفته بود... تو این همه سال هیچ وقت اینطوری بغلش نکرده بودم...انگار شده بودم یه تیکه سنگ خالی از احساس... من خیلی درحق خانواده ام بدی کردم...اه ...وقتی به خودم اومدم دیدم پیرهنش خیس از اشکای منه... بینی ام رو بالا کشیدم و اشکامو پاک کردم... با من و من گفتم:
ـ مامان یه چیزی بگم؟!
مامان ـ اره عزیزم!
میخواستم جریان امیر رو بهش بگم! اگه بدونه که بد نیست!
من ـ مامان ... امروز شماره امیر رو گرفتم!!!
مامان یه لحظه چشماش برق زد؛ ولی نمیدونستم برق خشمه یا تعجب یا چیز دیگه...هیچی نگفت... برام عجیب بود چون انتظار داشتم باهام بحث و جدل کنه اما انگار نه انگار!
دستمو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:
ـ مامان!!! کجایی؟! نمیخوای دعوا کنی؟!
مامان خندید و گفت:
ـ مثه اینکه تنت میخاره!!! نه دعوا واسه چی؟!
یه تای ابرومو از تعجب بالا دادم و زیر لب گفتم" وااا!"
مامان چند دقیقه تو اتاقم موند و وقتی خواست از در خارج بشه، نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند؛ شاید میخواست مطمئن بشه هیچ اثری از سپهر نیست... و خارج شد...

***
صبح بر خلاف همیشه زودتر از زنگ ساعت بیدار شدم!!! ههه! ساعت بی وجدان همش منو اذیت میکردی؟! حالا اینقدر زنگ بخور تا بسوزی! ( این رزیتا هم خود درگیری داره ها!!!)...
امروز مشخص بود که از دنده ی راست بلند شدم!!!!! یعنی اصلا عصبی و دیوونه نبودم! حس میکردم روز خوبی باید باشه... با عجله به سمت دستشویی هجوم بردم و دستگیره رو چرخوندم اما درش قفل بود... حدس زدم بابا یا امین باید تو حموم باشن... چند تقه به در زدم که بابا جواب داد:
ـ کیه؟!
خنده ام گرفت و خواستم شوخی کنم اما دیدم اگه یه لحظه دیگه وایسم حتما میریزه!!!!
سریع رفتم تو اون یکی دستشویی... بعد از اینکه از دستشویی خارج شدم با خودم گفتم:
ـ آخیــــــش!!! چشام تازه وا شد!!!
نگاهی به ساعت دیواری انداختم... نیم ساعت وقت داشتم، اما با عجله رفتم سر کمد و لباسامو پوشیدم و پنج دقیقه ای حاضر شدم... یه صبحونه مختصر هم خوردم و از اونجایی که بدون مسواک میمیرم رفتم مسواک زدم و اومدم!!!! حالا 15 وقت داشتم... تو دلم یه حس خاصی داشتم! انگار داشتن توش رخت میشستن! یا شاید هم داشتن خود دلم رو میشستن!!! اره همینه!!! حوصله صبر کردن نداشتم و سریع رفتم پایین... خب آرمینا خانوم امروز یکم زودتر بیا پایین!!! رفتم دم خونشون ... میدونستم مامان باباش الان سرکارن و فقط خودش خونه تنهاست! پس دستم رو بی وقفه روی زنگ نگه داشتم به طوری که دیگه زنگشون داشت میسوخت!!!! آرمینا رو دیدم که داشت میدوید تا بیاد... دستمو از رو زنگ برداشتم... خنده ام گرفت بود... از هول شدن ارمینا داشتم میخندیدم و عقب عقب میرفتم که اگه اومد به باد کتک نگیرتم!!! همینطور عقب عقب میرفتم که یهو خوردم به یه چیزی!!! اخ فکر کنم خوردم به یه درخت کمرم خرد شد!!!
درحالی که اخمام رفته بود تو هم گفتم:
ـ اه لعنتی این درخت چطور اینجا سبز شد؟!
برگشتم که به این درخت فحش بدم که از دیدن امیر جا خوردم!!! با چشم های گشاد شده زل زده بودم بهش! از اینکه من هول شدم خنده اش گرفت و گفت:
ـ ببخشید که مثه درخت پشتتون سبز شدم!!!
زیر چشمی به آرمینا نگاه کردم که داشت میخندید! اب دهنم رو قورت دادم و با خجالت گفتم:
ـ من واقعا معذرت میخوام ببخشید نمیدونستم شمایید!!!
امیر ـ فکر کردید درختم!؟
خندیدم و گفتم:
ـ شرمنده نکنید اقا امیر!!!
امیر لبخند متواضعه ای زد و گفت:
ـ امیر صدام کن (و پس از چند لحظه مکث) رزیتا!
خیلی سریع تو قالب جدیت فرو رفتم و با لحن خیلی جدی که ازم بعید بود گفتم:
ـ لزومی نداره که اینقدر صمیمی باشیم اقا امیر!(رو اقا امیر تاکید کردم!)
امیر هم مثل من جدی شد و گفت:
ـ هرطور مایلدید خانم خواجه وند... خدانگهدار!
بعد از رفتنش با خودم گفتم:
ـ اوهو!!! بیگیر منو! این دیگه کیه؟!
آرمینا بهم نزدیک شد و با تعجب به امیر که درحال رفتن بود اشاره کرد و گفت:
ـ این دیگه کی بود؟!
من ـ همسایمونه...
ارمینا با شیطنت بهم نگاه کرد و لبخندی از جنس نگاهش رو لبش نقش بست که با عصبانیتی ساختگی ، گفتم:
ـ نیشتو ببند!!! دختره بی حیا!
آرمینا ـ گمشووو!!! واییی دیوونه سکته زدم با اون زنگ زدنت کثافت!
من ـ هه! خب خواستم یکم سحر خیز تر بشی!
آرمینا ـ هه! خودتو مسخره کن! تو هم خوب ضایع شدیا! خیلی خنده دار بود!!!
دهنم رو باز کردم تا یه چیزی بارش کنم اما با صدای بوق راننده سرویسمون منصرف شدم و چیزی نگفتم و باهم رفتیم سوار ماشین بشیم...

توی سرویس من و آرمینا کلی کل کل میکردیم که صدای همه در اومده بود و اعتراض میکردن و آقای شجاعی هم فقط بهمون میخندید!!!! بعضیا چه دل خجسته ای دارن!

با تعجب بهش گفتم:
ـ آرمینا؟! کجایی خواهر من؟!
آرمینا چشمای مشکی اشو که خستگی توش هویدا بود، به چشمام دوخت و با لحن محزونی گفت:
ـ همینجا!!!
از لحن غمگینش تمام بدنم سرد شد و قلبم فشرده... هیچ وقت آرمینارو اینطور ندیده بودم...
با ناراحتی بهش گفتم :
ـ آرمینا؟! چت شده عزیزم؟!
آرمینا لبخند غمگینی زد و گفت:
ـ هیچی!
دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما صدای ضعیف من با صدای بلند مربیمون در هم قاطی شد و نتونستم چیزی از آرمینا بپرسم و بالاجبار وارد سالن شدیم...
لباسامون رو عوض کردیم و وارد سالن اصلی شدیم و مربی آهنگ گذاشت و شروع کرد به نرمش کردن...
تمام نگاهم رو آرمینا بود و زیر نظر گرفته بودمش...خیلی کسل و بی حال بود... ای خدا آرمینا چش شده؟!
اینقدر حواسم به آرمینا بود که نزدیک بود بخورم به خانوم جلوییم!!! تصمیم گرفتم این یه ساعت رو به خیر و خوشی بگذرونم بعدش با آرمینا حرف بزنم... اما ناراحتی آرمینا سخت فکرمو مشغول کرده بود... حتی مهرناز هم به رفتارش شک کرده بود و با اشاره ازم میپرسید که چی شده!؟ منم درجوابش شونه هامو از رو ندونستن بالا می انداختم...
بعد از اینکه کلاس تموم شد سه تایی رفتیم تو رختکن... آرمینا خیلی بی حوصله بود و مهرناز هم پکر... منم بین این دو گیر کرده بودم که چرا اینطوری میکنن؟!
دستمو گذاشتم رو شونه آرمینا و آروم صداش زدم...
سرشو برگردوند سمتم و مهرناز هم به ما نگاه کرد... مهرناز پیش دستی کرد و گفت:
ـ آرمینا چت شده؟!
دستای آرمینا رو گرفتم و کشوندمش سمت نیمکت. دستاش سرد ِ سرد بود... دلم از این همه سردی گرفت... با بغض ازش پرسیدم:
ـ خواهری چی شده؟!
ارمینا لباشو از هم باز کرد اما از بین اونا فقط صدایی ناله مانند بیرون اومد... دستمو که تو دستش بود فشار داد و با صدای ضعیف و نجوا گونه ای گفت:
ـ ارس... ارسلان...
با وحشت و تعجب پرسیدم:
ـ ارسلان چی؟! طوریش شده؟!
آرمینا ـ اون دوسم نداره...
کنترل صدام دست خودم نبود تقریبا با فریاد گفتم:
ـ چـــــــــی؟!
مهرناز انگشت اشاره اش رو روی بینی اش گذاشت و گفت:
ـ هـــــــیــــــس! نکنه میخوای همه رو بکشونی اینجا؟!
سرمو تکون دادم و مهرناز گفت:
ـ آرمینا مگه نگفتی اونم دوستت داره؟! پس چی شد؟!
آرمینا که حالا صداش از شدت بغض لرزون شده بود گفت:
ـ چرا... ولی من اشتباه کردم... اون منو به عنوان یه خواهر کوچیک تر دوست داره... میفهمی!؟ اون وقتی پیش منه از عشقش برام حرف میزنه... (دستمو بیشتر فشار داد) رزیتا میتونی تصور کنی وقتی از عشقش برام حرف میزنه چه حالی بهم دست میده؟! میتونی؟! نه نمیتونی...رزیتا نمیتونی...
آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم فروکش کنه... مهرناز هم سر آرمینا رو تو بغلش گرفته بود و آرمینا آروم آروم تو بغل مهرناز اشک میریخت... دلم از این همه نامردی گرفت...
به سختی گفتم :
ـ مگه ارسلان نمیدونست تو ... تو دوسش داری؟!
آرمینا ـ نـــه...
حالا جریان برام پیچیده شده بود... اگه نمیدونست پس آرمینا چطوری فکر میکرد دوسش داره؟!
ازش پرسیدم...
آرمینا ـ بهم میگفت دوسم داره... ولی من هیچ وقت بهش نگفتم... اون بین حرفاش اینو میگفت... منم که از اینکه بلایی که به سرتو اومد، سر منم بیاد بهش هیچی نگفتم تا بگذره... اما دیشب... دیشب بهم گفت چطوری آبجی کوچیکه؟!
دستمو گذاشتم رو گردنم و گفتم:
ـ دروغ؟!
آرمینا سری از تاسف تکون داد و ادامه داد:
ـ میگفت از یه دختره خوشش میاد... هرکاری کردم اسمشو بگه، نگفت... ولی گفت خیلی خوشگله... گفت تموم زندگیمه... ولی... ولی گفت اون دوسم نداره... اینقدر تو صداش غم موج میزد که ناخدا گاه منم گریه ام گرفته بود رزیتا... به اون دختره حسودیم میشه... باورم نمیشد ارسلان به خاطر یه دختر اینقدر شکسته بشه... منم خیلی ناگهانی بهش گفتم هرکاری بتونم میکنم تا بهش برسی...(حالا گریه اش به هق هق تبدیل شده بود) ... مهرناز من دستی دستی خودمو بدبخت کردم!!! چطور میتونم از عشقم بگذرم!؟ بچه ها تورو خدا کمکم کنید من بدون اون میمیرم...
من که تحت تاثیر حرفای آرمینا قرار گرفته بودم... اما چیکار میتونستم براش بکنم؟!
تو همین لحظه یهو مهرناز یه بشکن زد که از تعجب چشمام شد قد یه نعلبکی!!!
آرمینا با دلخوری گفت:
ـ مهرناز من دارم از غصه میمیرم تو بشکن میزنی دختر؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ پاشو قنبرک نزن! یه فکر توپ به سرم زد!
من و آرمینا دوتایی همزمان گفتیم:
ـ چی؟!
مهرناز ـ توهم وقتی اون برات حرف میزنه از یه پسر دیگه بگو!!! از خودش بگو اما اسمشو نبر! این شاید جواب بده... قدرتو بیشتر بدونه... میفهمی چی میگم؟!
آرمینا چشماش برقی زد اما خیلی زود خوشحالیش فروکش کرد و دوباره چشماش رنگ غم به خود گرفتن ... گفت:
ـ اگه جواب نداد چی!؟
مهرناز ـ جواب میده دختر! جواب میده...
و رو به من گفت:
ـ توهم نشین اینجا واسه من بشو کاسه داغ تر از آش!!! پاشین یکم خودتونو جمع و جور کنین! واه واه واه!
خندیدم و گفتم:
ـ نوبت شما هم میرسه!
تکونی به سرو گردنش داد و گفت:
ـ فعلا که سر خر نمیخوام!!!
من و آرمینا از این حرکتش خندمون گرفت و بلند بلند خندیدیم که همه سرها به طرف ما برگشت!
مهرناز چشم غره ای به ما رفت و گفت:
ـ مگه به شما یاد ندادن بلند بلند نباید بخندید؟! اومدیم و یه نامحرم از اینجا رد شد!!!!
دستمو گذاشتم رو شکمم و غش غش از این حرفش خندیدم... اون شب مهرناز با کارا و حرفاش مارو از جو ناراحتی بیرون اورد و بعد از چند ماه یه دل سیر خندیدیم...

***
نگار ـ بچه ها هوامو داشته باشیدا!!! بسم الله الرحمن الرحیم!!!!! ما رفتیم!
از در خارج شد و بقیه از تو کلاس نگاهش میکردن... تو کلاس هیچ دوربینی نبود که بشه مارو ببینن! فقط دوربینای بیرون بود...
نگار داشت راه میرفت که یهو وسط راه تلپ(!) افتاد زمین!!! نرگس هم سریع از کلاس بیرون رفت و وانمود کرد که از افتادن نگار به شدت ترسیده و به همین علت یه جیغ بنفش کشیدکه فکر کنم کل مدرسه لرزید!!! حتی از صدای بلندش، دستامو رو گوشم گذاشته بودم!!! جیغای بنفش نرگس حرف نداشت! مخصوصا اینکه کل راهرو خلوت بود و با جیغ اون ، فضای ترسناکی به خود گرفت و همه از کلاس خارج شدن تا ببینن چه اتفاقی رخ داده...از طبقه بالا هم اومدن پایین... چون هیچ وقت سابقه نداشت کسی اینطوری جیغ بزنه... نرگس بالای سر نگار ایستاده بود و یه نفس جیغ میکشید و اسم نگار رو صدا میزد! از اینکارش به شدت خنده ام گرفته بود اما دستمو گذاشتم رو دهنم تا صدایی ازم خارج نشه و کسی لبخندمو نبینه... ماهم از کلاس بیرون اومدیم و یه سری رفتن بالای سر نگار و من و بقیه هم رفتیم طبقه بالا... گروه ساجده اینا وایساده بودن تا مراقب ما باشن و من و پارمیس رفتیم تو و از اونجایی که دقیقا میدونستم دوربین کجاست، با خمیری که تو جیبم بود کشیدم روش تا ما معلوم نشیم!!! ومن برای اولین بار دیدم که تمامی کلاسا توسط دوربینا دیده میشن... برام چیز جالبی بود!!! با حرص حمله کردم سمت اون صفحه و با پیچ گوشتی کوبیدم روش تا داغون شه...خدایا مارو ببخش! چقدر خرج انداختیم رو دستشون! وقتی کار من و پارمیس تموم شد و مطمئن شدیم دوربینا دیگه خودشونو بکشن درست نمیشن، از اون اتاقک رفتیم بیرون!!! از طبقه پایین هم همه ای میومد... فکر کنم نگار مثلا به هوش اومده بود!!! واییی خدایا ما چه عجوبه هایی هستیم! سریع از پله ها اومدیم پایین و رفتیم سمت جمعیت!!! تو دست نگار یه لیوان بود که حدس میزنم آب قند باشه! نگار هم دستشو گذاشته بود رو قلبش و رنگش کمی پریده بود... تو دلم کلی آفرین بهش گفتم نقش بازی کردنش معرکه اس!!! دمش گرم!!! لبخند محوی که رو لبام بود رو پنهان کردم و الکی برای جو سازی داد زدم:
ـ وایـــــــــی! نگار حالت خوبه!؟
نگار بریده بریده گفت:
ـ هیچی نشده! الان حالم خوب میشه...
خانم اکبری خیلی مشکوک نگاهی بهم انداخت و به گروه ما اشاره کرد:
ـ شماها کجا بودید؟!
با تحکم گفتم:
ـ بالا بودیم خانم!!!
اکبری پوزخندی زد و گفت:
ـ میدونم بالا بودید اما بالا چیکار میکردین؟!
من ـ رفتیم از آب دار خونه برای نگار آب قند بیاریم!
اکبری ـ دست جمعی!؟
من ـ آخه ...(به من و من افتاده بودم.) اخه... من بلد نبودم راهشو!!!
اکبری ـ باشه قانع شدم!
اه اه اه میخوام که باور نکنی پاندای کنگفوکار!
من ـ اوا خانم چرا باور...
اکبری حرفمو قطع کرد و گفت:
ـ خب حالا ساکت باشید و برید تو کلاستون همینطوریش از درس عقبید معلمتونم که نیومده!!!
چشمی گفتیم و همگی رفتیم تو کلاس... نگار هم که وارد شد همه به افتخارش دست زدن و اونم یه چشمک بهمون زد و نشست... رفتم پیشش و در گوشش گفتم:
ـ مرسی آجی ایشالا جبران میکنم!
خندید و گفت:
ـ اره اون که وظیفته جبران کنی!
خندیدم و رفتم نشستم...

امروز خانم اروانی نیومده بود... نمیدونم چرا... اما بهمون گفته بود که تا یه ساعت دیگه میاد! اصلا برام مهم نبود که میاد یا نه... فقط دلم میخواست حالشو بگیرم... خیلی روش حساس شده بودم جدیداً بیشتر از دفعات قبل با من لج شده بود فکر کنم یه بوهایی از این نقشه برده بود... اما مهلت و حق اعتراضی نداشت!!! از همکاری بچه ها باهم خیلی راضی بودم راستش من باورم شده بود نگار حالش بد شده و نرگس هم خیلی طبیعی رفتار کرد..


ساعتی بعد، خانم اروانی اومد... با دیدنش پنچر شدم!!! مثل هر روز... کمی تو چهره اش دقیق شدم... حس کردم کلافه اس...
بعد از حضور و غیاب درسو داد و چندتا تمرین به ما داد تا حل کنیم... بعد از اینکه تمرین هارو حل کردم نشستم و فقط به خانم اروانی زل زدم!!! معلوم بود از یه جایی برگشته که دعواش شده!!! چهره اش خسته نشون میداد! چشمای قهوه ای درشت، موهای قهوه ای تیره که از زیر مقنعه اش بیرون اومده بود، بینی کوچیک که به صورتش میومد، پوست گندمگون که چین های رو پیشونی و کنار چشمش ، پیر و شکسته نشونش میداد... قدش متوسط بود و جثه ظریفی هم داشت... خانم اروانی چهره دوست داشتنی داشت ولی اخلاقش خیلی غیر قابل تحمل بود!!! شاید روزگار اینطوریش کرده بود! فکر کنم 49 _ 50 رو حداقل داشته باشه! اصلا به من چه با شوورش دعواش شده ناراحته! تازه با کاری که ما میکنیم بیشتر ناراحت میشه! ولی رزیتا خدارو خوش میاد !؟ آره چرا که نه؟! وقتی اون این همه اذیت میکنه منم میخوام تلافی کنم! به خدا اینقدر که از دست این جیغ کشیدم الان صدام اینقدر معرکه اس!
***
دو هفته گذشت و ما به بدترین نحو اروانی رو اذیت میکردیم!!! به طوری که دیگه کلافه شده بود و هرچی هم منفی بهمون میداد ما اروم نمیشدیم!!! جلو ناظما موش بودیم اما جلو اروانی کلی دل و جرئت داشتیم! دیگه کم کم اروانی باید میرفت!!!
بدترین شیطنتمون این بود که رو صندلیش آدامس چسبوندیم!!! واقعا خیلی صحنه قشنگی بود!!! از این به بعد هروقت وارد کلاس میشه اول صندلی رو نگاه میکنه!!! قبلنا به جای آدامس صندلیش رو گچی میکردیم تا مانتوش کثیف بشه!!! ولی بعضی وقتا دلم براش میسوخت... دیگه حتی باهامون حرف هم نمیزنه... تمام معلما از ما میترسن! نمیدونم چی بهشون گفته که اینا اینطوری شدن!
فردا ریاضی داشتیم!!! اگه اومد به این معناست که یعنی هنوز معلممونه اگه نیومد یعنی کم آورده!!! من که همیشه همینو میگم! هر روز منتظر شنیدن این خبرم!
دوباره سخت تو فکر بودم که با صدای اس ام اس گوشیم نیم متر از ترس پریدم هوا...
دوباره از امیر!!! لبخندی زدم و بازش کردم:
ـ سلام آبجی خانوم! خوبی؟! یه حالی از ما نگیریا...
اخ اخ این چند هفته اینقدر سرگرم درس و این شیطنتا بودم که به کل امیرو یادم رفته بود!!! دمم گرم با این معرفتم!!!
در جواب گفتم:
ـ سلام!!! ببخشید امیر! معذرت!!! حالا اینارو ول کن خودت خوبی؟!
چند لحظه بعد موبایلم زنگ خورد... امیر بود!!! اینم یکی از عادتاش بود حوصله نداشت اس بده یهو زنگ میزد! هیچ وقت هم من واسه زنگ زدن پیشقدم نمی شدم!
من ـ بله؟!
امیر ـ سلام!!! خوبی رزی؟!
من ـ سلام! اره خوبم!!! تو خوبی؟! چه خبر چیکارا میکنی؟!
امیر ـ هیچی خبری نیست! کاری هم نمیکنم!!!
یهو از اونور خط صدای شکستن چیزی بلند شد!!!
من ـ مطمئنی کاری نمیکنی؟!
امیر خندید و گفت:
ـ اره!!! تقصیر من نبود پریسا انداختش!
با تعجب پرسیدم:
ـ چیو؟!
امیر ـ هیچی بابا ظرفو!!! دست و پا چلفتیه!
خندیدم و گفتم:
ـ ادم با خواهرش اینطوری صحبت نمیکنه!!!
امیر ـ حالا تو نمیخواد یاد من بدی!!!
به ساعت نگاهی کردم و گفتم:
ـ باشه حالا حوصله کل کل ندارم! امیر من دیگه باید قطع کنم باشه؟!
امیر ـ باشه عزیزم! مواظب خودت باش، عجقم!
با صدای جیغ مانندی گفتم:
ـ امیـــــــــــــــــــــر !!!
امیر قهقهه ای زد و گفت:
ـ ببخشید ببخشید دیگه نمیگم! خداحافظ! میبینمت عشقم!!!( و دوباره خندید!)
بدون اینکه خداحافظی کنم قطع کردم! این امیر هم خوب بلده فقط حرص منو در آره!!! احمق!
وسایل کلاس زبانمو جمع کردم و از اتاقم خارج شدم تا به کلاس زبان برم!!! اصلا اگه امیرو دیگه بهش محل نمیدم! اخه جدیدا پررو شده!!!
***
فقط یه ساعت دیگه معلوم میشد که اروانی میاد یا نه... همه در تکاپو بودند... استرس داشتم ، استرس که نه ، هیجان داشتم! اگه اروانی نیاد عالیه... زنگ زیست رو به سختی گذروندم... باید بگم اصلا حواسم به درس نبود!!! تمام حواسم پیش اروانی بود... وقتی زنگ خورد مثل فنر از جام بلند شدم و از کلاس زدم بیرون!!! رفتم دم در دفتر دبیران و از خانم شریعت پرسیدم:
ـ ببخشید!!! ، خانوم اروانی نیومدن؟!
خانم شریعت نگاهی به من و نگاهی به دفتر کرد و گفت:
ـ نه...
خجالت زده لبخندی زدم و گفتم:
ـ اوا؟! چرا خانوم؟! کسالت دارن؟! (هه! کسالت!!!)
شریعت ـ نه...استفاء دادن!!! مشکلی پیش اومده بود براشون چون نمیتونستن بیان!!! ولی به جاش یکی دیگه میاد!!!
قیافه ناراحتی به خودم گرفتم درحالی که تو دلم داشتم از ذوق خفه میشدم!!!!
ـ آخ بمیرم چه مشکلی؟!
خانم شریعت ـ رزیتا برو اونش دیگه به تو ربطی نداره!!!
برام عجیب بود! یعنی به خاطر ما استفا نداده!؟ اگه به خاطر ما بود خانم شریعت با زبون نیش دارش بهم میگفت!!! ولی اینا مهم نیست مهم اینه که ای واییییی روانی خل چل نیست!!! رفته!!! آخ جون!
با سرعت به طرف کلاسمون دویدم و در و مثل خر باز کردم که همه نگاه ها به طرف من برگشت!!!
کیمیا ـ هوووییی!!! چته رزیتا سر اوردی!؟
یهو یادم اومد که میخواستم چی بگم!
من ـ نه!!! بچه ها اروانی نیومده!!! خانم شریعت گفتش خودش رفته... واسه همیشه... به جاش یه نفر دیگه میاد!!!
همه بچه ها از شادی جیغ کشیدن و کیمیا اروم ازم پرسید:
ـ نگفت کی جاش میاد؟!
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ چه میدونم بابا!!! معلوم نیست حالا ! روز اولیه که رفته...فکر کنم از روزای قبل داشت مقدماتشو فراهم میکرد! دلم براش تنگ میشه!!!(این جمله رو به شوخی گفتم که کیمیا یکی زد تو سرم که خنده جفتمون به هوا رفت!)...
اون روز زنگ ریاضی نتونستیم زیاد خوش بگذرونیم! برای اینکه خانم صالحی اومد سرمون!!! حتی نتونستیم جیک بزنیم! خداشاهده مثل سگ ازش میترسم!!!!! همچین با چشمای ورقلمبیده اش زل میزنه تو چشات که تو خودت کار خرابی میکنی! والا راست میگم دیگه!!!
تو همین فکرای خنده دار خودم غوطه ور بودم که آرمینا پرسید:
ـ رزیتا، نمیدونی معلم جدید کی میاد؟!
من ـ نچ... نمیدونم... باید بسپاریم به کیمیا که بهمون بگه!!! (کیمیا خبرچین کلاسه!!! هر خبری باشه میاد میگه!!! مثل کلاغ!!!!)
آرمینا سری تکون داد و هیچی نگفت... معلوم بود بازم تو فکر ارسلانه... اما نخواستم چیزی بپرسم!!! چون واقعا نمیتونم ناراحتی آرمینا رو تحمل کنم اشک منم در میاد... دوستام عزیزترین کسامن... ناراحتیشون واقعا ناراحتم میکنه...
هنوزم خانم صالحی سرمون بود!!! کلاس ساکت بود اما زمزمه هایی به گوش میرسید... به سمت کیمیا چرخیدم و سعی کردم صداش کنم:
ـ پیـــس! کیمیا... کیــــــــمی! پیس پیس! کیمیا!!!!! (واییی این دختر کره!)
کیمیا برگشت و آروم گفت:
ـ هان؟!
من ـ کیمیا فردا برو بگرد ببین معلم جدیدی که میاد سرمون کیه!
کیمیا ـ نمیگفتی هم خودم اینکارو میکردم!!!
خندیدم و طبق عادت همیشگی شروع کردم به کشیدن خطای درهم و برهم روی میز!!!
چند دقیقه بعد هم زنگ خورد ؛ کلاس هم ساکت مونده بود.....

شب بعد از کمی اس ام اس بازی با ارغوان و امیر، رفتم تو تخت و به حرف خانم شریعت فکر کردم؛ یعنی اروانی به خاطر ما استفا نداده بود؟! پس قضیه چیه؟ یعنی از قبل میخواسته بره و ما بهونه دادیم دستش؟!
ای خدا گیج شدم! کاش میتونستم فکر مردم رو بخونم! بعضی وقتا واقعا نیازه! اصلا اگه من میتونستم فکر مردم رو بخونم از همون اولش به نقشه پلید سپهر پی میبردم و نمیرفتم سمتش!!! اصلا امروز چرا فکرای من اینقدر چرت و پرت شده؟! آهان راستی باید بخوابم! واسه اینکه اگه یکم دیگه فسفور بسوزونم واسه ریاضی فردا هنگ میکنم!!!
***
ـ رزیـــــــتا خواجه وند!!!
با بی حوصلگی دستمو کوبیدم رو میز و زیر لب چندتا فحش نثار یاسمن کردم:
ـ مرگ! مرض! حناق! خفه بشی ایشالا!
صدامو صاف کردم و برای اینکه حرصشو دربیارم گفتم:
ـ فرمایش آبجی کچل؟!
یاسمن از بین دندون های کلیدشده بهمش گفت:
ـ اگه من ابجی تو باشم که باید خودکشی کنم! کچل هم تویی عزیزم من موهام به این پرپشتی!
من ـ اوهو! بگیر منو! تو که کچلی!!! حالا چی میخواستی بگی؟!
یاسمن لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ خانوم رزیتا خوب موفق شدی این اروانی رو بیرون کنی بهت تبریک میگم!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ به خاطر همین به این هیکلت زحمت دادی و تا اینجا اومدی؟! واسه تبریک!؟ باید به عرضت برسونم الان کار غیر مفید انجام دادی!!! اروانی به خاطر ما نرفت! واسه خودش مشکل پیش اومده بود ما بهونه دستش دادیم پروفسور خنگ!!!
ابروهای یاسمن از تعجب بالا رفت!!!
یاسمن ـ اوه!!! جدی؟! حالا معلوم میشه! (انگشت اشاره اش رو جلو صورتم گرفت و به حالت تهدید تکون داد) ولی رزیتا! وای به حالت اگه معلم ریاضی بدتر از اروانی باشه جرت میدم!
خندیدم و گفتم:
ـ تو بی عرضه تر از این حرفایی!
یاسمن خواست سر یه کل کل حسابی رو باز کنه که زنگ خورد و مجبور شد بره سر کلاسش... همه نشستیم سرجامون و منتظر شدیم تا معلم بیاد... کیمیا هنوز نیومده بود... بهمون گفته بودن که معلم جدیدمون امروز میاد!!! برام خیلی تعجب بر انگیز بود چون خیلی زود اقدام کرده بودن برای معلم!!! اومدن کیمیا خیلی طول کشید! بیشتریامون از جامون بلند شدیم تا ببینیم کیمیا کدوم گوری مونده؟! تا نیمه های در رفتم که کیمیا با سرعت وارد شد و همچنان که نفس نفس میزد، میخواست یه چیزی بهمون بگه.
من پیشدستی کردم و گفتم:
ـ کیمیا چی شد؟!
کیمیا دستاش رو تو هوا تکون داد و چشماشو درشت کرد!!!
من ـ اووهه! مُرد! بنال دیگه کیمیا!
کیمیا ـ اقا نمیدونی که معلممون کیه!
من ـ اگه میدونستم تو رو نمیفرستادم که اخه! نفله بگو کیه مردم از استرس!!!
کیمیا ـ معلممون خیلی خوشگله!!! ولی ببین دیروز رفته پیش راهنماییا... میگن چشماش تیزه مثل عقاب!!! خوشگل مثل ببر!!! گوشاشم مثل رادار عمل میکنه عین آهو تا یه صدایی بیاد برمیگرده!!!! اصلا یه وضیه رزیتا!!! هیکل بیست! اصلا معرکه است!
از تعریفای کیمیا پقی زدم زیر خنده و گفتم:
ـ وایی یهو بگو یه پا حیوونه واسه خودش! حالا این خانوم اسمش چیه؟!
حالا اینبار کیمیا خندید و گفت:
ـ کجای کاری تو!؟ از نظرت من از یه زن اینطوری تعریف میکنم؟!
با تعجب گفتم:
ـ پس چی؟! نکنه...
سریع رفتم سمت در تا خودم با چشمای خودم ببینم!!! سرمو از در بیرون اوردم... وا! هیچ کس که تو راهرو نیست!
برگشتم تو کلاس و گفتم:
ـ کیمیا کسی که تو راهرو نیست تو با این عجله اومدی! اوسکل کردی؟!
دوباره برگشتم که از در برم بیرون اما با شدت به یکی برخوردم!!! آخ دماغم آسفالت شد مامان!
همینطور که بینی خوشگل و آسفالت شدمو (!!!!) می مالیدم سرمو بالا گرفتم تا ببینم به کی خوردم! حالا این بچه ها چرا خفه خون گرفتن؟! تا سرم رو گرفتم بالا چشمام تو یه جفت چشم خــــــــــوشگل مشکی که آدم رو جذب میکرد، قفل شد!!! وای دَدَم!!! فاصله ام با این معلم جدید خیلی کم بود!!! اصلا حواسم نبود که چسبیدم بهش!!! وقتی پلک زد تازه به خودم اومدم و یه آخ گفتم و دوباره و دماغمو مالیدم که شک نکنه! ( چقدرم که ضایع نبودم!) بوی عطرش تمام بینی امو پر کرده بود!!! سلیقه اشم خوبه!!! حالا من باور کنم این معلم ریاضیه؟! معلم جدیدمون یه لبخند محو رو لباش بود! فکر کنم ازکارای من خیلی خنده اش گرفته بود! ولی من خیلی بد جلوش ضایع شدم! به بچه ها که نگاه کردم دیدم همه تو هنگن! یعنی هیچ کس انتظار نداشت یه معلم مرد، اونم به این جوونی ، اونم تو این مدرسه بیاد! من موندم اینا این تیکه لامصبو از کجا پیدا کردن اخه؟! بی انصاف خیلی خوشگل بود!!! به همین چیزا فکر میکردم که وجدانم یکی زد تو گوشم و گفت (رزیتا حواستو جمع کن! مسخره بازی دیگه بسه! برو بتمرگ سرجات تا یه سوتی دیگه هم ندادی!)
وقتی نشستم آرمینا و سارا و با خنده زل زده بودن بهم! پارمیس از اون پشت گفت:
ـ وای چه جیگره!
هممون تایید کردیم! مگه میشه تایید نکنیم؟! یه پسر جوون که فکر کنم تقریبا 24_25 سال رو داشته باشه و خیلی قیافه جذابی داشت... موهای خرمایی و صافِ صاف، از اون موهایی که آدم دلش میخواد دستشو بکنه تو موها و هی نازش کنه(!!!)، پوست برنزه، چشمای مشکی، ابروهای پرشت ولی مرتب که به فرم چشمای قشنگش میومد! و بینی قلمی و لبای قلوه ای که هنوزم اون لبخند محو روش بود! فکر نکنم از این پسر سوسولا باشه! عمراً این خیلی تیریپ مردونه داره! پیرهن مردونه سفید پوشیده بود که به پوست برنزه اش خیلی میومد! استیناشم تا آرنج بالا زده بود...
درحال بررسی بودم که آرمینا سقلمه ای بهم زد و گفت:
ـ اینقدر ضایع نگاهش نکن رزیتا ! خوردیش!
درحالی که نگاهم هنوز روش بود گفتم:
ـ آخه دارم بررسی میکنم! ببین خیلی جیگره ازش خوشم اومد!
آرمینا ـ اره منم خیلی خوشم اومد!
نا خودآگاه ذهنم کشیده شد طرف سپهر... باورم نمیشد! هروقت هر پسری رو میدیدم که خیلی باهاش سرو کار داشتم با سپهر مقایسه اش میکردم! امیر شبیه سپهر بود! بی نهایت... اما این معلمه... اصلا خصوصیات این رو نمیتونم با سپهر مقایسه کنم! البته الان هیچی ازش نمیدونم اما میدونم این از سپهر خیلی سرتره!!! مرد تر هم هست!
دوباره رفته بودم تو فکر که با صدای کیمیا به خودم اومدم:
ـ ببخشید استاد...اسمتون چیه؟!
جان استاد؟! مگه دانشگاه است؟! ولم کن بابا! ولی استاد راحت تره! منم که اسمشو نمیدونم! فعلا بهش میگم استاد!
استاد کیف دستیش رو ، روی میز گذاشت و رفت پای تخته... گچ سفیدی برداشت و پر رنگ نوشت:
دانش فر
آقای دانش فر؟! خوبه! برگشت طرف ما و گفت:
ـ سوال دیگه؟!
کیمیا هی دست دست میکرد اما بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت:
ـ اسم ... اسم ... اسم کوچیکتون؟!
با این حرفش همه پقی زدن زیر خنده! این کیمیا واقعا فضوله!!! همیشه از همه معلما اینو میپرسه! اما این یکی فرق داشت!
دانش فر خنده ای کرد و گفت:
ـ هه! حدس میزدم شما باید اون آتیش پاره ها باشین که مامانمو فراری دادین!!! البته خودتون که اینطور فکر میکنید!!!
با این حرفش همه ساکت شدن!!! یعنی این یارو؟! نه؟! واقعا؟! چی میگی!؟ یعنی این پسر خانم اروانیه!؟ ای وای بر من! پس نگاه به این قیافه اش نکن ، فکر کنم خیلی اخلاق گندی داشته باشه!!!! ای وای!
کیمیا هنوزم جواب سوالشو نگرفته بود پس دوباره پرسید:
ـ نگفتید؟!
دانش فر اینبار بلند تر خندید... فکر کنم با خودش میگفت اینا چه رویی دارن دیگه!
دانش فر ـ واسه چی میخواین بدونید؟!
یه دستشو به میز تیکه داده بود و دست دیگه اش به کمرش بود...
کیمیا ـ همینطوری! اخه من اسم تک تک معلما رو میدونم!
دانش فر ـ شهاب...
هوم... قشنگه... شهاب دانش فر! بعد از اینکه خودش رو کامل معرفی کرد، شروع کرد به درس دادن... تا اینجا که اخلاقش خوب بوده! پس مامانش چرا اینقدر گند دماغه؟! من هنوزم تو شوکم!!! اخه مگه میشه؟! ولی اره میشه به اروانی میومد که یه پسر تو این سن داشته باشه! خودشم یه چیزایی گفته بود...
بیخیال این حرفا شدم و به درسش گوش دادم..