رمان عشقم رو نادیده نگیر21
با خستگی از جام بلند شدم و در حالی که چشم های خواب آلودم رو می
مالیدم, به طرف دستشویی حرکت کردم. با زدن آبی به دست و روم, از
دستشویی بیرون اومدم و به جای خالی ارسلان خیره شدم. برام آرزو به دل
مونده بود یک بار زود تر از ارسلان بیدار شم. ارسلان هم هر وقت که بیدار
می شد, فقط برای خودش صبحانه درست میکرد انگار که من اینجا بوق
بودم!
تا از اتاق خارج شدم چشمم به در نیمه باز اتاقم افتاد. اخمی کردم و بی
توجه از پله ها پایین رفتم. خودم رو به آشپزخونه رسوندم. کمی چایی برای
خودم ریختم و روی صندلی نشستم. با دیدن کاغذ کوچیکی که روی در
یخچال چسبیده بود, با تعجب از جام بلند شدم و به طرف یخچال رفتم.
برگه رو از جاش کندم و دوباره سرجام نشستم. اینبار با تعجب بیشتری
بهش خیره شدم. کاغذ کوچیکی نبود بلکه فقط تا شده بود. فکر کنم تا
حدود یک متری می رسید! با دقت شروع کردم به خوندنش.
"استخر رو تمیز کن...سالن رو تی بکش...اتاق ها رو تمیز کن..
هیچی ازش سردر نمی اوردم فقط می دونستم خط ارسلانه. دیدم اگه
ادامه بدم تا شب هم تموم نمی شه! ناخودآگاه چشمم به آخرین
جمله افتاد. با دیدن چیزی که نوشته بود چای توی گلوم گیر گرد به سرفه
کردن افتادم. اینبار دوباره با چشم های گرد شدم خوندمش.
"امیدوارم به تمام چیزهایی که اشاره کردم عمل کنی و زیر قولت نزنی!
ارسلان"
با عصبانیت لیوان رو روی میز کوبیدم. اصلا فکر نمی کردم یادش بمونه!
تازه من فقط سر یک چیز شرط بسته بودم ولی اون هر چی به ذهنش
رسیده بود رو توی برگه نوشته بود! با حرص به طرف تلفن رفتم و شمارش
رو گرفتم. بعد از دو بوق صدای خوشحالش به گوشم رسید
ارسلان:- سلام خانوم!
با حرص گفتم:
- اینا چین نوشتی؟!!
اینبار با لحن بیخیالی گفت:
-کدوما؟
اینبار با حرص بیشتری گفتم:
- ما فقط روی یک چیز شرط بسته بودیم!...قرارمون این نبود هر چی به
ذهنت برسه رو ازم بخوای!
ارسلان:- ما کی همچین قراری گذاشتیم؟
خودت گفتی هر چی که بخوام.. نکنه یادت رفته؟!
آره همین رو گفته بودم ولی اون چیز دیگه ای رو برداشت کرده بود.کم آورده
بودم. با حرص گفتم:
- ما که بالاخره بهم می رسیم ارسلان خان!
فقط صدای خنده ی سرخوشش رو شنیدم بعدش هم صدای بوق متعدد
گوشی...
با عصبانیت گوشی رو پرت کردم که صدای تیکه شدنش توی
سالن پیچید. توی خواب ببینی من به این خونه دست بزنم!
ولی یک لحظه از این حرفم پشیمون شدم. اگه کارهایی رو که گفته بود رو
انجام نمی دادم, مطمئنا هیچ وقت دست از سرم بر نمی داشت. خودم این
شرط رو بشته بودم و اگر هم بهش عمل نمی کردم, همه جا جار می زد
که من ترسیدم و یا هم می گفت من زدم زیر قولم! مطمئنا این کار ازش
بعید نبود. نفسم رو با حرص بیرون دادم و به ساعت خیره شدم. ساعت
8 بود یعنی من فقط 10 ساعت وقت داشتم. البته وقت کمی هم نبود اما
با این دستور هایی که داده بود کارم تا نصف شب هم تموم نمی شد!
کاغذ رو برداشتم و بهش خیره شدم. تنها جایی رو که نباید تمیز می کردم
خونه ی همسایه ی بغلی بود! با حرص تی رو برداشتم و بعد از خیس
کردنش , کارم رو شروع کردم. بعد از تی کشیدن سالن سراغ اتاق ها
رفتم ولی تنها جایی رو که تمیز نکردم اتاق خودم بود.
با صدای آیفون به خودم اومدم و با ترس به ساعت نگاه کردم.هنوز ساعت
11 بود پس کی می تونست باشه. به طرف آیفون رفتم و برش داشتم.
با شنیدن صدای سروناز لبخند گشادی روی لبم نشست. با خوش حالی
خودم رو بهش رسوندم و محکم بغلش کردم. با حرص گفت:
- به همین زودی خانوادتو فراموش کردی؟!
با همون لبخند گشادی که روی لبم بود گفتم:
- خواهری تو که میدونی این روزا خیلی سرم شلوغه
با خنده نگاهش رو به جای دیگه ای دوخت و گفت:
- این خوشگله مال کیه؟
با دیدن ملوسک کنارم , با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:
- اسمش ملوسکه... توی شمال پیداش کردیم
سریع از بغلم قاپیدش و گفت:
-وای چقدر اسمش بهش میاد... خیلی نازه!
- زود باش بیا داخل... امروز کلی کار دارم باید کمکم کنی!
بدون حرفی پشت سرم راه افتاد. به نازنین فقط گفتم میخوام خونه تکونی
کنم اون هم هیچی نگفت و کمکم کرد. تقریبا ساعتای 4 بود که سروناز
عزم رفتن کرد. من هم بخاطر کارهایی که ازش کشیده بودم, فقط عذر
خواهی کردم. بعد از رفتن سروناز با خستگی روی مبل ولو شدم..
هنوز چند تا از کار ها باقی مونده بود من هم برای کم کردن روی ارسلان
می خواستم تا قبل از برگشتنش تمام کار ها رو انجام بدم.
ساعت 5 شد و تنها کاری که برام مونده بود, خریدن چند تا خرت و پرت بود
مجبور بودم داخل اتاقم برم . در رو باز کردم و به اطراف خیره شدم.
بر خلاف دیشب اصلا ترسناک نبود. لباس هام رو عوض کردم و از اتاق
خارج شدم.
*********
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ربع ساعت دیگه ارسلان می اومد و من
هنوز توی مغازه بودم با سرعت از مغازه خارج شدم. هوا کم کم داشت
تاریک می شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خیلی خسته شدم. بخاطر
کار هایی هم که کرده بودم, پاهام خیلی درد می کرد.
با دیدن پارکی همون نزدیکی ها, پلاستیک ها رو توی دستم جابجا کردم و
به طرف نزدیک ترین نیمکت پارک حرکت کردم. ساعت هم دیگه 6 شده بود
ولی چاره ای نداشتم جز اینکه کمی استراحت کنم. هنوز چند ثانیه نگذشته
بود که احساس کردم کسی کنارم نشست.
با دیدن پسری که بی شباهت به یک جوجه تیغی نبود, ناخودآگاه اخمی
کردم. انگار از رو نرفت چون یکدفعه دست هاش رو پشت سرم روی
نیمکت دراز کرد و با نیش باز گفت:
- خانومی چرا خسته ای؟
با حرص خواستم از جام بلند شم که دوباره صداش اومد:
- میخوای کاری کنم که سرحال بیای؟
با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم:
- برو عمتو سرحال بیار آشغال!
با عصبانیت از پارک خارج شدم و به خیابون خلوت روبروم خیره شدم. اینبار
با ترس به طرف همون پسره برگشتم . با نیش باز بهم خیره شده بود.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ساعت 7 بود. قدم هام رو تند کردم.
با شنیدن صدای پایی با ترس به عقب برگشتم. خودش بود. اینبار لرزش
شدیدی سراغم اومده بود. قبل از اینکه بهم برسه, قدم هام رو تندتر کردم
و با سرعت زیادی شروع کردم به دویدن. دوباره به عقب برگشتم.
سرجاش وایستاده بود و با نیشخندی نگام می کرد. با یاد اوری موبایلم
سریع از کیفم درش اوردم. بدون اینکه نگاهی به 16 میس کالی که داشتم,
بندازم, شماره ی ارسلان رو گرفتم ولی قبل از اینکه دکمه ی تماس رو بزنم
خودش زنگ خورد. سعی کردم التهاب درونم رو کم کنم. قبل از اینکه چیزی
بگم, صدای فریادش توی گوشی پیچید:
-کدوم گوری هستی تو؟!!
همین کافی بود تا اشکام سرازیر شن. با حالت زاری گفتم:
- ارسلان
سکوت کرد. اما بعد از چند ثانیه با صدایی که کلافگی توش کاملا مشهود
بود, گفت:
- الان کجایی؟
همونجوری که گریه می کردم نگاهم رو به اطراف دوختم.تنها جایی که به
چشمم خورد در بسته ی سوپرمارکتی بود. به هر زحمتی که شده بود,
اسم سوپر مارکت رو پیدا کردم و بهش گفتم.
همونجوری که میدویدم, ناخودآگاه محکم به کسی برخورد کردم که باعث
شد پلاستیک ها پخش زمین شن. با وحشت به مردی که لبخند کریهی
روی لبش بود خیره شدم. تا خواستم مسیر حرکتم رو تغییر بدم, بازوم
محکم کشیده شد و باعث شد محکم روی زمین پرت شم. توی اون
موقعیت سکسکم گرفته بود. همونجوری که خیره نگاهم می کرد, با صدای
بلندی خطاب به دوستش گفت:
- امیر برو ماشین رو بیار!
با شنیدن این حرف یک لحظه احساس کردم قلبم از کار ایستاد. کنار پام
خم شد و با صدای چندشی گفت:
- خوشگله کاری می کنیم امشب حسابی بهت خوش بگذره!
با ترس بهش خیره شدم که چونم رو گرفت و گفت:
- خانوم کوچولو بابات بهت نگفته بود توی خیابون های خلوت نری؟
همینجوری داشت کنار گوشم حرف میزد که صدای ماشینی اومد. با
خوش حالی به طرف خیابون برگشتم ولی با دیدن دوستش با وحشت
بهشون خیره شدم.آخرین توانم رو جمع کردم و تا خواستم فرار کنم
احساس کردم زیر پام خالی شد. جیغ بلندی کشیدم. صداش کنار گوشم
بلند شد:
-جیغ نزن خانوم کوچولو...جز اینکه پرده ی گوش ما رو پاره کنی, چیز
دیگه ای نصیبت نمی شه!
اینبار کاملا خفه شدم! انگار باور کرده بودم دیگه هیچ امیدی نیست.
چشم هام رو محکم بستم. پس ارسلان کجا بود؟ مگه قرار نبود بیاد؟
با شنیدن صدای وحشتناک ترمزی, سریع چشم هام رو باز کردم. با دیدن
ماشینش انگار خون توی بدنم جریان پیدا کرد, سریع به خودم اومدم و با
تمام قدرتم محکم وسط پای پسره کوبیدم. از شدت ضعف چشمهاش رو
روی هم گذاشت و با زانو روی زمین افتاد. به ارسلان خیره شدم.
با صدای بلندی داد زد:
- برو گمشو توی ماشین!
با تمام سرعتم به طرف ماشین رفتم و سوارش شدم. بدون اینکه به
دعواشون نگاه کنم , سرم رو روی زانوهام گذاشتم. فقط تونستم صدای
فحش های رکیک و بعدش صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی رو
بشنوم. هق هق هام بیشتر شده بود اما قدرت اینکه نگاهی به روبروم
بندازم رو نداشتم. با صدای باز شدن در ماشین به خودم اومدم و به صورت
پر از خونش خیره شدم. در رو محکم بست. ماشین رو روشن کرد و با
عصبانیت از اون جا دور شد
مالیدم, به طرف دستشویی حرکت کردم. با زدن آبی به دست و روم, از
دستشویی بیرون اومدم و به جای خالی ارسلان خیره شدم. برام آرزو به دل
مونده بود یک بار زود تر از ارسلان بیدار شم. ارسلان هم هر وقت که بیدار
می شد, فقط برای خودش صبحانه درست میکرد انگار که من اینجا بوق
بودم!
تا از اتاق خارج شدم چشمم به در نیمه باز اتاقم افتاد. اخمی کردم و بی
توجه از پله ها پایین رفتم. خودم رو به آشپزخونه رسوندم. کمی چایی برای
خودم ریختم و روی صندلی نشستم. با دیدن کاغذ کوچیکی که روی در
یخچال چسبیده بود, با تعجب از جام بلند شدم و به طرف یخچال رفتم.
برگه رو از جاش کندم و دوباره سرجام نشستم. اینبار با تعجب بیشتری
بهش خیره شدم. کاغذ کوچیکی نبود بلکه فقط تا شده بود. فکر کنم تا
حدود یک متری می رسید! با دقت شروع کردم به خوندنش.
"استخر رو تمیز کن...سالن رو تی بکش...اتاق ها رو تمیز کن..
هیچی ازش سردر نمی اوردم فقط می دونستم خط ارسلانه. دیدم اگه
ادامه بدم تا شب هم تموم نمی شه! ناخودآگاه چشمم به آخرین
جمله افتاد. با دیدن چیزی که نوشته بود چای توی گلوم گیر گرد به سرفه
کردن افتادم. اینبار دوباره با چشم های گرد شدم خوندمش.
"امیدوارم به تمام چیزهایی که اشاره کردم عمل کنی و زیر قولت نزنی!
ارسلان"
با عصبانیت لیوان رو روی میز کوبیدم. اصلا فکر نمی کردم یادش بمونه!
تازه من فقط سر یک چیز شرط بسته بودم ولی اون هر چی به ذهنش
رسیده بود رو توی برگه نوشته بود! با حرص به طرف تلفن رفتم و شمارش
رو گرفتم. بعد از دو بوق صدای خوشحالش به گوشم رسید
ارسلان:- سلام خانوم!
با حرص گفتم:
- اینا چین نوشتی؟!!
اینبار با لحن بیخیالی گفت:
-کدوما؟
اینبار با حرص بیشتری گفتم:
- ما فقط روی یک چیز شرط بسته بودیم!...قرارمون این نبود هر چی به
ذهنت برسه رو ازم بخوای!
ارسلان:- ما کی همچین قراری گذاشتیم؟
خودت گفتی هر چی که بخوام.. نکنه یادت رفته؟!
آره همین رو گفته بودم ولی اون چیز دیگه ای رو برداشت کرده بود.کم آورده
بودم. با حرص گفتم:
- ما که بالاخره بهم می رسیم ارسلان خان!
فقط صدای خنده ی سرخوشش رو شنیدم بعدش هم صدای بوق متعدد
گوشی...
با عصبانیت گوشی رو پرت کردم که صدای تیکه شدنش توی
سالن پیچید. توی خواب ببینی من به این خونه دست بزنم!
ولی یک لحظه از این حرفم پشیمون شدم. اگه کارهایی رو که گفته بود رو
انجام نمی دادم, مطمئنا هیچ وقت دست از سرم بر نمی داشت. خودم این
شرط رو بشته بودم و اگر هم بهش عمل نمی کردم, همه جا جار می زد
که من ترسیدم و یا هم می گفت من زدم زیر قولم! مطمئنا این کار ازش
بعید نبود. نفسم رو با حرص بیرون دادم و به ساعت خیره شدم. ساعت
8 بود یعنی من فقط 10 ساعت وقت داشتم. البته وقت کمی هم نبود اما
با این دستور هایی که داده بود کارم تا نصف شب هم تموم نمی شد!
کاغذ رو برداشتم و بهش خیره شدم. تنها جایی رو که نباید تمیز می کردم
خونه ی همسایه ی بغلی بود! با حرص تی رو برداشتم و بعد از خیس
کردنش , کارم رو شروع کردم. بعد از تی کشیدن سالن سراغ اتاق ها
رفتم ولی تنها جایی رو که تمیز نکردم اتاق خودم بود.
با صدای آیفون به خودم اومدم و با ترس به ساعت نگاه کردم.هنوز ساعت
11 بود پس کی می تونست باشه. به طرف آیفون رفتم و برش داشتم.
با شنیدن صدای سروناز لبخند گشادی روی لبم نشست. با خوش حالی
خودم رو بهش رسوندم و محکم بغلش کردم. با حرص گفت:
- به همین زودی خانوادتو فراموش کردی؟!
با همون لبخند گشادی که روی لبم بود گفتم:
- خواهری تو که میدونی این روزا خیلی سرم شلوغه
با خنده نگاهش رو به جای دیگه ای دوخت و گفت:
- این خوشگله مال کیه؟
با دیدن ملوسک کنارم , با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:
- اسمش ملوسکه... توی شمال پیداش کردیم
سریع از بغلم قاپیدش و گفت:
-وای چقدر اسمش بهش میاد... خیلی نازه!
- زود باش بیا داخل... امروز کلی کار دارم باید کمکم کنی!
بدون حرفی پشت سرم راه افتاد. به نازنین فقط گفتم میخوام خونه تکونی
کنم اون هم هیچی نگفت و کمکم کرد. تقریبا ساعتای 4 بود که سروناز
عزم رفتن کرد. من هم بخاطر کارهایی که ازش کشیده بودم, فقط عذر
خواهی کردم. بعد از رفتن سروناز با خستگی روی مبل ولو شدم..
هنوز چند تا از کار ها باقی مونده بود من هم برای کم کردن روی ارسلان
می خواستم تا قبل از برگشتنش تمام کار ها رو انجام بدم.
ساعت 5 شد و تنها کاری که برام مونده بود, خریدن چند تا خرت و پرت بود
مجبور بودم داخل اتاقم برم . در رو باز کردم و به اطراف خیره شدم.
بر خلاف دیشب اصلا ترسناک نبود. لباس هام رو عوض کردم و از اتاق
خارج شدم.
*********
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ربع ساعت دیگه ارسلان می اومد و من
هنوز توی مغازه بودم با سرعت از مغازه خارج شدم. هوا کم کم داشت
تاریک می شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که خیلی خسته شدم. بخاطر
کار هایی هم که کرده بودم, پاهام خیلی درد می کرد.
با دیدن پارکی همون نزدیکی ها, پلاستیک ها رو توی دستم جابجا کردم و
به طرف نزدیک ترین نیمکت پارک حرکت کردم. ساعت هم دیگه 6 شده بود
ولی چاره ای نداشتم جز اینکه کمی استراحت کنم. هنوز چند ثانیه نگذشته
بود که احساس کردم کسی کنارم نشست.
با دیدن پسری که بی شباهت به یک جوجه تیغی نبود, ناخودآگاه اخمی
کردم. انگار از رو نرفت چون یکدفعه دست هاش رو پشت سرم روی
نیمکت دراز کرد و با نیش باز گفت:
- خانومی چرا خسته ای؟
با حرص خواستم از جام بلند شم که دوباره صداش اومد:
- میخوای کاری کنم که سرحال بیای؟
با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم:
- برو عمتو سرحال بیار آشغال!
با عصبانیت از پارک خارج شدم و به خیابون خلوت روبروم خیره شدم. اینبار
با ترس به طرف همون پسره برگشتم . با نیش باز بهم خیره شده بود.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ساعت 7 بود. قدم هام رو تند کردم.
با شنیدن صدای پایی با ترس به عقب برگشتم. خودش بود. اینبار لرزش
شدیدی سراغم اومده بود. قبل از اینکه بهم برسه, قدم هام رو تندتر کردم
و با سرعت زیادی شروع کردم به دویدن. دوباره به عقب برگشتم.
سرجاش وایستاده بود و با نیشخندی نگام می کرد. با یاد اوری موبایلم
سریع از کیفم درش اوردم. بدون اینکه نگاهی به 16 میس کالی که داشتم,
بندازم, شماره ی ارسلان رو گرفتم ولی قبل از اینکه دکمه ی تماس رو بزنم
خودش زنگ خورد. سعی کردم التهاب درونم رو کم کنم. قبل از اینکه چیزی
بگم, صدای فریادش توی گوشی پیچید:
-کدوم گوری هستی تو؟!!
همین کافی بود تا اشکام سرازیر شن. با حالت زاری گفتم:
- ارسلان
سکوت کرد. اما بعد از چند ثانیه با صدایی که کلافگی توش کاملا مشهود
بود, گفت:
- الان کجایی؟
همونجوری که گریه می کردم نگاهم رو به اطراف دوختم.تنها جایی که به
چشمم خورد در بسته ی سوپرمارکتی بود. به هر زحمتی که شده بود,
اسم سوپر مارکت رو پیدا کردم و بهش گفتم.
همونجوری که میدویدم, ناخودآگاه محکم به کسی برخورد کردم که باعث
شد پلاستیک ها پخش زمین شن. با وحشت به مردی که لبخند کریهی
روی لبش بود خیره شدم. تا خواستم مسیر حرکتم رو تغییر بدم, بازوم
محکم کشیده شد و باعث شد محکم روی زمین پرت شم. توی اون
موقعیت سکسکم گرفته بود. همونجوری که خیره نگاهم می کرد, با صدای
بلندی خطاب به دوستش گفت:
- امیر برو ماشین رو بیار!
با شنیدن این حرف یک لحظه احساس کردم قلبم از کار ایستاد. کنار پام
خم شد و با صدای چندشی گفت:
- خوشگله کاری می کنیم امشب حسابی بهت خوش بگذره!
با ترس بهش خیره شدم که چونم رو گرفت و گفت:
- خانوم کوچولو بابات بهت نگفته بود توی خیابون های خلوت نری؟
همینجوری داشت کنار گوشم حرف میزد که صدای ماشینی اومد. با
خوش حالی به طرف خیابون برگشتم ولی با دیدن دوستش با وحشت
بهشون خیره شدم.آخرین توانم رو جمع کردم و تا خواستم فرار کنم
احساس کردم زیر پام خالی شد. جیغ بلندی کشیدم. صداش کنار گوشم
بلند شد:
-جیغ نزن خانوم کوچولو...جز اینکه پرده ی گوش ما رو پاره کنی, چیز
دیگه ای نصیبت نمی شه!
اینبار کاملا خفه شدم! انگار باور کرده بودم دیگه هیچ امیدی نیست.
چشم هام رو محکم بستم. پس ارسلان کجا بود؟ مگه قرار نبود بیاد؟
با شنیدن صدای وحشتناک ترمزی, سریع چشم هام رو باز کردم. با دیدن
ماشینش انگار خون توی بدنم جریان پیدا کرد, سریع به خودم اومدم و با
تمام قدرتم محکم وسط پای پسره کوبیدم. از شدت ضعف چشمهاش رو
روی هم گذاشت و با زانو روی زمین افتاد. به ارسلان خیره شدم.
با صدای بلندی داد زد:
- برو گمشو توی ماشین!
با تمام سرعتم به طرف ماشین رفتم و سوارش شدم. بدون اینکه به
دعواشون نگاه کنم , سرم رو روی زانوهام گذاشتم. فقط تونستم صدای
فحش های رکیک و بعدش صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی رو
بشنوم. هق هق هام بیشتر شده بود اما قدرت اینکه نگاهی به روبروم
بندازم رو نداشتم. با صدای باز شدن در ماشین به خودم اومدم و به صورت
پر از خونش خیره شدم. در رو محکم بست. ماشین رو روشن کرد و با
عصبانیت از اون جا دور شد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۹ ساعت 18:31 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|