من عاشق عشق می مونم قسمت8(قسمت آخر)
سرمو انداختم پایین ... غم عالم روی شونه ام نشست... نه الان وقتش نیست !! هیچ خیری واسه من خیر نمی شه وقتی یاد رهام تو قلبمه ... شونه هام می لرزید ... کاش مامانبزرگ دستاش رو بر میداشت تا از اونجا فرار می کردم ... به سختی لب باز کردم :
اما هیچ وقت واسه امر خیرهایی که پیش می اومد مهمونی گرفته نمی شد ؟! کسی خبردار نمی شد ؟! جریان این خیر فرق داره؟ درست نمی گم... ؟
لبخندی زد و به طرف صندوق چوبی اش برگشت :
اره فرق داره ... ایندفعه مهونای ما از راه دور تشریف می یارن...
با خودم زمزمه کردم :
راه دور؟!
همانطور که مشغول برگرداندن پارچه ها به داخل صندوق بود اضافه کرد :
بهتره به جای اینکه اینجا وایسی و جلو دست و پای من پیرزن باشی، بری اماده بشی ... هیچ خوش ندارم تصورات خانم راد از دختر من برعکس از اب در بیاد ...
با شنیدن نام راد ، اب دهانمو به سختی قورت دادم ... جرات نکردم سوالی بپرسم ... چادر و از سرم کشیدم و اروم عقب گرد کرده از اتاق بیرون اومدم...
جلوی اینه ی حموم که قرار گرفتم نگاه ناباورانه ای به خودم انداختم و بار دیگه گفته های مامانبزرگ و پیش خودم تکرار کردم ...
این جا چه خبره ؟! داره چه اتفاقی می افته ...؟! خانم راد ؟! منظورشون مادر رهامه ؟!
نه خدا جون... من چی شنیدم ؟! یعنی ... یعنی دارن می یان خواستگاری ؟! پس حرفای اونروز رهام چی ؟! کدوم حرفا ؟! مگه چی گفت ؟! اینکه گوشزد های قبل از عمل و بهت کرده اشتباه بوده ؟! لبخندی از سرخوشی به لبهام اومد ... دلم اروم و قرار نداشت ... تند و سریع اب رو باز کردم و حسابی خودمو سابیدم ... به قول مامانبزرگ نباید تصوراتی که رهام از من ساخته تا مادرشو به شیراز بکشونه غلط از اب در بیاد ... پسر بزرگ رو زن دادن که الکی نیست !
چقدر جلو خودم پا میشم !! یکی بیاد منو بگیره ...
خونه شده بود عین دسته گل ... همه چیز اماده و حاضر بود ... خاله و عمه ها هم بعد از انجام کارهای مربوطه پذیرایی و پس از اون خود ارایی و تعویض لباس ، اماده شده ، به اتاق من هجوم اورده بودند و مدام نکته های لازم و یاداوری می کردند ...
زمانیکه ماکسی صورتی رنگم رو به تن کردم و هستی زیپ لباسم رو بالا کشید ، چرخی زدم و به طرف 3جفت چشم منتظر برگشتم ... عمه زهرا نفس پر حسرتی کشید و گفت :
من می رم اسفند دود کنم ...
خاله به طرف شال متناسب با لباسم رفت و اونو با دقت برداشت و به سمتم گرفت ...
عمه لیلا گفت:
همه ی موهاتو نپوشون ... یکم از جلو پیدا باشه بهتره
هستی خندید و گفت :
اره ... ما که شانس نداریم ، یدفعه می بینی فکر کردند کچلی و راه اومده رو بر می گردن...
خاله چشم غره ای به او رفت و گفت :
حق با عمته عزیزم ... بهتره نذاریم حرف و حدیثی پیش بیاد !!
از پایین صدای مردها هم بلند شد و خبر از اومدنشون می داد ... در حالیکه شالمو می بستم به ارومی از هستی پرسیدم :
از مردا کیا هستن؟!
_ بابات ، بابام ، شوهر عمه هات ...
_ همین ؟!
_ مگه عروسیته ؟! همینا هم زیادین !!
پس امید نمی یومد !! اشکالی نداشت !!
مامانبزرگ عصا زنون وارد اتاق شد ... نگاهی به سر تا پایم انداخت ... زیر لب صلواتی فرستاد و گفت :
نبینم از اون صندل ها یی بپوشی که یه متر می برتت تو هوا ها ! یه چیز مناسب بپوش ...
همگی با سر تصدیق کردند ... او اضافه کرد :
در ضمن ... چادرت یادت نره ...
هستی ریز ریز خندید و کنار گوشم گفت :
اخر این مامانبزرگت تو رو چادری می کنه !
سری تکون دادم و همزمان با این حرکت من ، زنگ در به صدا در اومد
سری تکون دادم و همزمان با این حرکت من ، زنگ در به صدا در اومد ... دستان هستی رو چنگ زدم و هراسان به بقیه چشم دوختم ...
عمه زهرا گفت :
منتظر باش تا صدات بزنیم ... باید بریم پیشواز ..
کنار راه پله منتظر و گوش وایسادم ... همگی مشغول سلام و احوالپرسی بودند و معلوم نبود کی به کیه ! زمانیکه سکوتی همه جا رو فرا گرفت متوجه شدم که کم کم نوبت منه ...
10 دقیقه نگذشته بود که صدای دلنشینی صحبتی از عروس خانم به میون اورد و مامانبزرگ در کمال تواضع گفت :
خدمت می رسند ... حلما جان ... حلما دخترم ...
چادرم و مرتب کردم و بعد از فوت کردن ایه الکرسی به اطرافم با طمانینه از پله ها پایین رفتم ...
با رد کردن پله ها کم کم کل پذیرایی بزرگ خونه به چشم اومد و من نگاهی گذرا به همه انداختم ...
4 نفر به جمع خانوادگی ما اضاف شده بود ! با اجازه ی مامانبزرگ به طرف خانمی چادری که بی شک مادر رهام بود رفتم ... از جایش بلند شد و بوسه ای ارام به گونه هام زدو ... شونه هامو گرفت و لبخندی از سر رضایت به لبهایش نقش بست ... زیر لب گفت :
ماشاالله ...
لبخندمو حفظ کردمو سرمو به زیر انداختم .. متوجه دختر جوانی در کنارش شدم که منتظر ایستاده بود .. به سمتش قدم برداشتم و با او دست دادم ... بیش از حد سفید روی ولی لبخندی که به لب داشت جذابش کرده بود ... سری تکون دادم و سلام کردم ... جواب داد و کمی بعد پسری بلند قد روبه رویم قرار گرفت ... صدای مادر رهام به گوش رسید :
اقا پرهام و سحر جون خانومشون ...
_خوشوقتم ...
نگاهم چرخید ... رهام جذابتر و خوش پوش تر از همیشه در کنار پدر نشسته بود ... با دیدنم از جا بلند شد ... قدمی به سمتش رفتم :
خیلی خوش اومدید ...
_ متشکر ... خوشحالم از دیدنتون ...
_ لطف دارید ... خواهش می کنم بفرمائید
نگاهی کلی به مهمانان انداختم و گفتم :
خیلی خوش اومدید ... الان خدمت می رسم ...
و با اجازه ی پدر به سمت اشپزخونه رفتم ... چایی رو با وسواس توی فنجونها می ریختم که هستی به اشپزخونه اومد ... ضربه ای محکم به بازوم زد و گفت :
چش سفید !! فورا اعتراف کن که کی ، کجا ، چه جوری تورش کردی ؟!
_ هیس !!
_ هیس و زهر مار ... راستشو بگو حلما !! این یارو از تهران پاشده اومده پی توئه بی کله تو که اهل چت نبودی ! هان ؟!
_ چت چی چیه ؟! قضیه داره ... تو نمی یای؟
_ نه ... می خوام ظرفهارو اماده کنم ... توبرو ... مواظب چادرت باش !!
به ارامی قدمی برداشتم و مواظب سینی سنگین بودم ! به طرف مامانبزرگ رفتم و خم شدم ... مامانبزرگ به بابا اشاره کرد ... لبخندی زدم و به سمت بابا رفتم ... کمی خم شدم و به چشمای بابا نگاه کردم ... نگاه معنا داری نثارم کرد و با لحنی پدرانه گفت :
پیر شی دخترم ... اول مهمون!
_ چشم بابا جون ...
چای رو روبه روی خانم راد و پسرو عروسش گرفتم و تشکر شنیدم ! نفسی تازه کردمو به طرف رهام تغییر مسیر دادم ....:
بفرمائید ...
متوجه نگاهش شدم اما جوابی به ان ندادم و به فنجان ها خیره ماندم ...:
ممنونم...
پس از پایان رسیدن این مرحله کنار عمه لیلا نشستم و به گل های قالی چشم دوختم ...
بزرگتر ها مشغول صحبت های متفرقه بودند ، اقایون یک طرف و خانم ها طرف دیگه ... هر کدام موضوعی برای صحبت انتخاب کرده و سرگرم بودند...
نیم نگاهی به رهام انداختم ... با پوشیدن کت و شلوار نوک مدادی چقدر جذاب و خواستنی شده بود ... با دیدن موهای کوتاه و چند سانتی اش دلم گرفت ... چقدر درد و ناراحتی کشیده بود خدا می دونه ... الهی فدات ...
ادامه ی حرفم و خوردم و نگاهم رو به مادر رهام بخشیدم ...
زیبا بود و این زیباییش را رهام بیشتر به ارث برده بود تا پرهام ...
تو فکر بودم که عمه زهرا همه رو به صرف شام دعوت کرد ... همگی با تعارفات معمول به سر میز رفتند ... خاله چند صندلی به میز اضافه کرد و همگی مشغول شدند ... اخ که چی می شد عین این رمانا من ورهام روبه رو هم قرار می گرفتیم ! اما کو از این شانسا !! به هیچ وجه توی دیدم نبود !!
و من به این نتیجه رسیدم که اصلا گشنم نیست !
بعد از صرف شام خانم ها مشغول جمع اوری میز شدند و شست و شو رو موکول کردند به بعد ... میوه و شیرینی رو به کمک هستی و عمه لیلا به پذیرایی بردم و کنار مامانبزرگ جای گرفتم ...
لحظاتی نگذشته بود که خانم راد رشته ی سخن رو به دست گرفت و با لحنی ارامش دهنده گفت :
جای مرحومه خانم غفاری مادر حلما جان واقعا خالیه ... کاش بودن و به ثمر رسیدن دختر گلش رو می دیدن ...
هاله ای از اشک با بردن نام و یاد مامانم به چشمام هجوم اورد ... گوشه ای از چادرم و چنگ زدم و به باقی حرفاش گوش دادم
_ صحبتهای اصلی و اشنایی های اولیه رو اقا رهام زحمتشون رو کشیدن و جناب مهربان در جریان هستند ... می مونه صحبتهای نهایی این دو جوون و شرط و شروط ما بین خانواده ها و... هرچی بزرگتر این مجلس دستور بفرمایند ...
مادر بزرگ تشکری کرد و گفت :
بله خانوم راد... پسرم منو در جریان امور گذاشته ... واقعیتش اینه که بهتره شرط و شروط وبقیه ی چیزها رو رو موکول کنیم بعد از صحبتهای نهایی این دو جوون ... هرچی باشه این دو نفر هستن که می بایست باهم کنار بیان ...
مادر بزرگ نگاهی به من کرد و ادامه داد:
ماشاالله هر دو عاقل و بالغ هستن و لزومی نمی بینم که همه چیز و گوشزد کنم ... اما بد نیست همینجا در حضور بزرگترها شون بگم که :
شما حلما جان ... واسه خودت خانمی شدی ... درس خوندی ... شاغل شدی ...وجهه ی اجتماعی و خانوادگی مناسبی داری اما ، نجابت، تحمل و صبر ، دیانت و تعقل رو در زندگی مشترکت حفظ کن و پرورش بده ...
شما پسرم ... اقا رهام ... واسه خودت مردی شدی ... ماشاءالله خانواده دار و اصیلی ... به حد کافی تجربه در مسائل جامعه داری و نیازی نیست من چیزی بگم ... اما ... غیرت ، صبوری و خانواده داری رو فراموش نکن ..
صدای رهام تصدیق گوی حرف مامانبزرگ شد :
بله همینطوره خانم بزرگ ...
_ خیلی خب جوونا ... بهار نزدیکه ... وهواش عالیه واسه یه شروع بهاری ... بلند شید
همه از این حرف شاعرانه ی مامانبزرگ به خنده افتادن و رهام از جایش بلند شد و به دنبالش من هم ایستادم و با هم به طرف حیاط رفتیم ...
جلوی در ورودی برگشت و با دستش اشاره کرد که من اول برم ... تشکر کردم و از چهارچوب رد شدم ... پشت سر در و بست و کنارم ایستاد ... خنکای ملایمی به صورتم خورد ... صدای تالاپ تلوپ قلبم داشت رسوام می کرد ... نفس عمیق هم کارساز نبود ... باخودم درگیر بودم که صداش منو متوجه موقعیتم کرد :
اجازه دارم از فرارای گاه و بیگاهت از من ، کمی گلایه و شکایت کنم ؟!!
لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم ...
روبه رویم قرار گرفت :
منو نگاه کن ...
نگاش کردم ... دستش و توی جیب شلوارش فرو برد و سرشو کمی کج کرد و گفت :
من اون حرفا رو نزدم که برنجی و از دستم فرار کنی ... اونا رو گفتم که عادت دلتنگی بیفته از سرت ...
لبمو جمع کردمو بی طاقت گفتم :
نمی تونم ... ازم نخواه ... من خیلی بی طاقت تر از اونیم که شما فکر می کنی ... باور کن من صبور نیستم رهام ... یعنی نمی تونم باشم ...
به اسمان نگاه کردمو زیر لب گفت : ای جانم...
شنیدم چی گفت ولی تا اومدم از خجالت سرخ بشم نگام کرد و گفت :
این اولین باری بود که اسممو صدا زدی ...
حالا وقتش بود ،تغییر رنگ دادم و گفتم :
قصدم بی احترامی نبود ...
_ نه نه ... ابدا چنین فکری نکردم ! میشه بشینم!؟
نگاهی به پایش انداختم ... فورا قبول کردم و هر دو روی پله ها نشستیم
وقتی سکوتمون طولانی شد تصمیم گرفتم که اینبار و من شروع کنم :
شما ... چه توقعی از همسر اینده ات داری؟!
_ چه توقعی از تو دارم ؟!
_ حالا من یا هرکس دیگه!!
_ببینمت !! نداشتیما !! کسی دیگه ای در کار نیست خانوم ... مفهوم شد ؟!
_ بله جناب سرگرد ..
_ سرهنگ ... سرهنگ خانم مهربان ...
خنده ام گرفت :
بله ... شما درست می فرمایین جناب سرهنگ ...
نگاهی به انتهای حیاط انداخت و به ارومی گفت :
البته ... یه سرهنگ استعفا داده ...
گردنم از چرخیدن ناگهانی ام درد گرفت ...:
استعفا داده ؟!
نگاهش به طرفم چرخید :
من از همسر اینده ام توقع دارم به من و زندگیم ارامش بده ... همسر من خودش چجور بدون ارامش ، اینکارو واسه من انجام می ده... ؟!
نمی دونم چه طور باید از احساس اون لحظه ام بگم !! تا اونجایی که تونستم قدر شناسی رو تو نگام ریختم و به نگاهش سپردم ...:
اما من نمی خواستم از علایقت بزنی و ...
_ تو هم جزء بزرگی از علایقم هستی نه ؟! بگذریم... البته ، زیاد هم دلخوش نباش ، شاید با استعفام موافقت نشد !!
با پایان رسیدن جمله اش خندید و باز به انتهای حیاط خیره شد .
اروم زمزمه کردم :
همین هم برای من کافیه ... ممنونم ...
_ خب خانوم راد ... مهریتون چند سکه باشه ..؟!
ناباورانه نگاهش کردم ... میون خنده ی منقطعم گفتم :
چه اعتماد به نفسی جناب راد ! اونوقت از کجا این همه مطمئنید !؟
_ دیگه ...!
۱۵تیر _ تهران
همه چیز اینقدر زود گذشت که باورش حتی امروز که منتظر تموم شدن ارایشم هستم هم سخته با استعفای سرهنگ راد موافقت نشد اما بخش کاریش رو تغییر داد و من از این تغییر راضیم ...
تمام این 3 ماه به خرید وسایل خونه و انجام کارهای عروسی و انتقالی کارم به تهران و ... گذشت ... چه زود گذشت !!
چه روزای سختی بود زمانیکه بابا و مامان بزرگ و خاله و عمه و غیره و غیره همگی واسه راضی کردنم به زندگی در تهران جهاد کرده بودند ... و بالاخره و از روی ناچاری راضی شدم ... البته رهام از این جهاد اکبر خبری نداره و فکر می کنه این یه حرکت خود جوش بوده ... چه می شه کرد؟!
نگاهی به ارایش ساده و زیبایم انداختم ... موهای کوتاهم با فرهای درشتی که خورده بود به شانه ام می رسید و نیم تاجی که روی سرم قرار داشت ، تحسین اطرافیانم رو برانگیخته بود ...
طرح دکلته ی لباسم و رنگ خاص نباتی اش اندامم را به زیبایی در بر گرفته بود ...
صندل پاشنه بلندم رو که می پوشیدم فیلمبردار از نیم رخم فیلم می گرفت ... ارایشگر که خبر از اومدن رهام داد چشمکی به دوربین زدم و از رختکن بیرون اومدم ...
زمانیکه رهام وارد سالن شد به طرفش چرخیدم ، مکثی که در چهره اش نشست دیدنی بود ...
در حالیکه سعی می کردم حواسم رو به توصیه های ارایشگر بدم ، نمی تونستم عکس العمل رهام رو با دیدن بدن نیمه برهنه ام نادیده بگیرم ... شرمی دخترانه وجودمو گرفته بود و اصلا نمی تونستم به گفته های فیلمبردار توجهی نشون بدم ...
توی ماشین که قرار گرفتیم رویم رو از رهام گرفتم و به بیرون خیره شدم ...
سکوتمان طولانی نشد چرا که رهام دستش و روی دستم گذاشت ... به طرفش برگشتم ..
_ چیه عزیزم ... از چیزی ناراحتی ؟!
_ نه ... فقط نگرانم ...
_ نگران نباش ... همه چیز داره عالی پیش می ره ... جز یک چیز !
نگاه پرسشگرانه ای به او انداختم ... لبخند ی زد و گفت :
جز اینکه خانوم قشنگم با من احساس راحتی نمی کنه ...
_ بذار پای نامحرمیمون !!
با شیطنت پرسید :
یعنی بعد از خطبه ، شما راحتیتون گل می کنه و دیگه انشاءالله اخر شب مشکلی پیش نمی یاد دیگه !!؟
ناباورانه نگاهش کردم هه ای کشیدم و با صدای جیغ مانندی اسمش و صدا زدم ..: رُهام...
خنده ای بلند سر داد و فشاری به دستم وارد کرد و زیر لب زمزمه کرد :
ای جان ...
به اتلیه که رسیدیم دلهره ام بیشتر شد اما سعی کردم به روی خودم نیارم ... ژست هایی که عکاس پیشنهاد می داد خارج از حد تحملم بود و همین موجبات خنده ی همه ی عوامل گروه هنری شده بود ...
گهگاه خنده ها و نگاه های معنا دار رهام حسابی کفریم می کرد ، که خود سوژه ی فیلمبردار می شد ...
بعد از فیلم برداری در باغ و طی مسافت باغ تا تالار طبق زمان برنامه ریزی شده وارد اتاق عقد در طبقه ی اول تالار شدیم ... عده ای محدود از فامیلای درجه 1 و محارم و بزرگان اونجا به انتظار ایستاده بودند ... با ورود ما صدای هلهله و دست و سوت بلند شد ... فضا، فضایی خالی از موسیقی بود و حال و هوایی عجیب داشت ... میان سفره ی نباتی عقد که قرار گرفتیم ، زیر چشمی یک به یک اطرافیانم رو از نظر گذروندم ... بابا ... مامانبزرگ ... خاله ... هستی ... عمه ها ... خانواده ی رهام ... مادرش ... پرهام... سحر ... عمه اش ... خاله هاش ... لاله ... ودر اخر ... پس بالاخره اومد ... امید !!
بعد از جاری شدن خطبه ی عقد گرفتن امضا و کارهای مربوط به اون ... عاقد اتاق عقد رو ترک کرد و شاید بیش از هزار بار نور فلش های انواع دوربین هایی که انجا بود به چشم می خورد ... پس از گرفتن عکس های تک نفره و دسته جمعی اطرافیان با ما ، بالاخره اتاق خلوت شد و ما موندیم و 2 فیلم بردار ... دلم می خواست بدونم فیلمبردار ممکنه چه صحنه ای رو از دست داده باشه .. شنلم توسط رهام از روی شونه هام برداشته شد ... به طرفم خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد :
می رسیم به غافلگیر کننده ترین قسمت برنامه ... فقط خواهش می کنم هماهنگ باش...
گیج و مبهوت نگاهش کردم ... فیلمبردار با بی سیم با دیگر اعضای گروهشون چیزی رو هماهنگ کردند و منتظر به ما چشم دوختند ...
می دونستم که مرحله ی بعد ، ورود به سالن مخصوص و جایگاه ویژه است ... اما متوجه منظور رهام نشدم ... بدون اینکه توضیحی بده ، دستم و گشید و همراه با فیلمبردار ها وارد اسانسور شدیم ...
لبخند های رهام و چک کردن مداوم اوضاع توسط فیلمبردارها کلافه ام کرده بود ..
پشت در ورود به جایگاه ویژه ایستاده بودیم ... دستمو فشار داد و گفت :
همه چیز و بسپار به من ...
و وارد شدیم ... همه جا تاریک بود ... وهمهمه ی ضعیفی از جانب جایگاه مهمانان شنیده می شد ...
قلبم دیوانه وار می زد ... دستم و رها کرد ... تا به خودم اومدم ، نورهای ملایمی که به طور فوق العاده زیبا و رویایی تنظیم شده بودند به روی سکوی ویژه ای که ما روی ان قرار داشتیم تابید ...
صدای اکو شده ی گیتار کل تالار رو فرا گرفت ... نوری مهتابی رنگ روی رهام قرار گرفت ...
نوای گیتار اشنا بود ... وصدای رهام بود که غافلگیرم کرد :
از تموم دار دنیا ، عاشقانه مثل رویا ...
با تو هستم ، با تو می مونم تا خدا ....
لبخندی به لبم نشست ... این همون اهنگی بود که در طول این مدت همیشه برایم زمزمه می کرد .... نورمهتابی رنگ دیگری به روی من تنظیم شد ... حالا متوجه منظور رهام مبنی بر تکرار این اهنگ می شدم ...
همراه با لبخند گوشه ی لبمو با دندون گرفتمو بیت بعد رو من هماهنگ با ریتم اهنگ خوندم ... بد یا خوب ... ولی خوندم :
از تو تا من ساده می شم ...
واسه عشق اماده می شم ...
خون تو رگهام ... بغض عشق آلود ِ صدام...
رهام از گروه ارکستر فاصله گرفت و به طرفم قدم برداشت و به همین منوال ، بیت بعدی را او خواند :
شورو شرم با تو بودن ... از تو با عشق ِ تو خوندن
واسه من مثل نفس می مونه گلم ...
به طرفش گام کوچکی برداشتم و ادامه ی شعر و من به عهده گرفتم :
شور و شرم با تو بودن ... از تو با عشق تو خوندن ...
خنده هات تسکین زخم الود ِ دلم ...
زمانیکه گروه نوازنده همگی شروع به نواختن نت های زیبای این اهنگ کردند ، هردو با گامهایی ارام رو به روی هم قرار گرفتیم ...
هر دو بی توجه به حضاری که در سکوت مطلق نظاره گر بودند به هم نگاه می کردیم و می خوندیم ... با نزدیک شدن به ریتم بیت جدید ، به ارومی سرمو تکون دادم و خوندم :
می نویسم لحظه لحظه ... با تو بدنامی می ارزه ...
می شه حتی مرگ و حس کرد و خنده زد ...
رهام با پشت دستش ، نوازش وار ، گونه ام را لمس کرد و بیت بعد رو به عهده گرفت :
حس خوب نازنینم ... از تو من عاشقترینم
می شه با دستات پلی به اینده زد ...
با شرمی اکنده با ناز ، یقه ی کتش و مرتب کرده و ادامه دادم :
ریتمِ تندِ نبضِ لحظه هام ... در تو معنا داره خنده هام
من صدام از قصه ی عشقم با تو خوند ...
دستامو به دست گرفت و اخرین بیت این اهنگ قسمت او شد :
غربت و تنهایی و غم ...
تو بخوای دنیامو می دم
مگه می شه بی تو موندو باز زنده موند ؟
و بوسه ای که پشت دستم زد با اخرین ضرب ها و اوج نواختن ها و همراهی کف زدن های حضار توام شد ...
***
وارد اتاق شدم و لبه تخت پر از گلبرگ نشستم ... صدای بدرقه ی رهام از کسانی که ما رو تا خونه همراهی کردند به گوش می رسید ... کاش نمی رفتن!! یعنی ... حالا حالا ها نمی رفتن ... تازه سر شب بود ... نگاهم به ساعت افتاد ... عقربه ی ساعت به روی 3 بامداد بود... اب دهانمو قورت دادمو بی اراده نفس پر صدایی کشیدم...
چشمم به رهام که دست به سینه به چار چوب در تکیه داده بود خورد ... خودمو جمع کردمو لبخندی زدم ...
_ قهوه یا چای ؟!
_ اگه زحمتی نیست ... یه لیوان اب !!
چشمکی زد و گفت :
تا باشه از این زحمتها ...
خندیدم و زیر لب گفتم :
ای چاپلوس زبون باز ...
همینطور که دور می شد بلند گفت :
غیبت نکن خانوم !!
با لیوان ابی برگشت و کنارم نشست ... به اب خوردنم خیره شد ... به یکباره گفت:
چیه !؟ خطبه ی عاقد هنوز اثر نکرده !!؟
اب به گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن .. ارام به پشتم زد و من بدون توجه به پرش ناگهانی اب به گلوم ، از تماس دستش به کمرم ، گر گرفتم...
نگاهمو دزدیدم و از جا بلند شدم ... رو به روی میز توالت قرار گرفتم و دستی به گونه ی داغم کشیدم ... خدایا به دادم برس... اینجور پیش بره تا چند ثانیه ی دیگه بخار می شم و هیچی ازم نمی مونه ...
پشت سرم قرار گرفت ... از اینه بهم نگاه کرد ... بازوهامو تو دستاش فشرد ... کنار گوشم زمزمه کرد:
من کمکت می کنم ...
دستش از روی بازوم سر خورد و به سمت زیپ لباسم پایین رفت ...
و من فکر کردم ... چقدر خوبه که من عاشق عشقم .... و رهام جدای از عشق نیست !!
پایان