لاله مثل اسب صیحه ای کشید و با جیغ گفت :
اِاِاِ ... خودشه حلما !! این همونه ها اا!!
فورا متوجه شدم که منظور لاله از اقای جنتل منی که امروز دیده ، رهام بود ... فقط متوجه ربط جناب راد و اقای برهان نمی شدم !
رهام به طرفم اومد و دست به سینه ایستاد ... نگاهی به دست راستش که از اسارت باند رها شده بود انداختم ... متوجه نگاهم شد و دست راستش و کمی تکان داد و ابرویی بالا انداخت
به خودم اومدم و تغییر جناح دادم و قدمی به طرفش برداشتم :
هیچ معلومه دارید چیکار می کنید ؟!... چرا بی هوا زدید رو ترمز ؟!
با تعجبی ساختگی گفت :
اُه ... من معذرت می خوام ... اما جنابعالی چرا فاصله رو رعایت نمی کنید ؟!
_ فاصله ی من مناسب بود !
_ اهان ، واسه همین ماشین منو مدل چروک تحویلم دادید !!؟ اشکالی نداره ، خب لابد حواستون نبوده ... اینطور نیست !؟
لاله پرید وسط و گفت:
بله ... حواسمون نبوده ...
با خشم به طرف لاله برگشتم :
لاله .. خواهش می کنم !!
لاله لب ورچید و رویش را برگردوند ...
رهام لبخند محوی زد و گفت :
خب خانوم ... تکلیف من چیه !!؟
لبمو از داخل گاز گرفتم و نگاهی به جلوبندی ماشینم انداختم ... حالا چیکار کنم ؟! ... همینم مونده بود ...
_ خب ... خب... مدارکتون رو بدید تا من واسه تعمیر ماشینتون اقدام کنم ...
کمی به عقب متمایل شد و خنده ای بلند سر داد ... به لاله که ریز ریز می خندید نگاه کردم ... لبمو از حرص روی هم فشار دادم و بهش چشم غره رفتم ... شانه اش را بالا انداخت و کاملا پشتش رو به من کرد ... به طرف رهام برگشتم .. میون خنده گفت :
ببخشید خانم .... ولی ظاهرا من باید اینو ازتون بخوام ...
_ من ... من ...
_شما چی ؟! یا باید با پلیس تماس گرفت یا اینکه بین خودمون حل بشه ...
_ نه ... ببینید .. من ... پدر من صافکاری داره ... شاید بشه کار شما رو راه انداخت ..
نگاهی به ماشینش انداختم و فکر کردم :
بابا این مدل ماشینارو می تونه راست و ریس کنه ؟!
_ خیل خب ... پس لطف کنید مدارکتون و .... یه ادرس از محل کار پدرتون !! البته جسارت نباشه !
با حرص نگاش کردم و پفی کشیدم عقب گرد کردمو از داخل داشبورد مدارک ماشین و بیرون اوردم .. به سمتش رفتم و مدارک و به دستش دادم ... کارت گاراژ بابا رو هم بهش اضافه کردمو نفس پر صدایی کشیدم و به لاله که مشغول صحبت با موبایلش بود نیم نگاهی انداختم ...
مدارک و نگاه کرد و گفت :
گواهینامه لطفا ...
جا خوردم :
گواهینامه ..؟!
_ بله ... گواهینامه
_ اما من .... گواهیناممو لازم دارم .... یعنی ممکنه ...
_ یعنی ممکنه توی راه یه تصادف دیگه بکنید و اونجا لازمتون بشه ، اینطور نیست !؟
_ چیز ... منظورم این بود که ... گواهینامم رو ... یعنی چیزه ... گواهینامم همراهم نیست .
در حالیکه سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
چقدر بد !!! یعنی خیلی ی ی ی بد !! گواهینامتون همراهتون نیست !! فکر کنم باید به پلیس اطلاع داد ...
نگاهی به ماشینایی که سرعتشون رو کم می کردند وشاهد تصادف بودند انداختم و با حرص گفتم :
ببینید اقای محترم ... من خوب می دونم که نیازی به گواهینامه ی من در این وهله نیست ، پس بهتره اینقدر شلوغش نکنید ...
لبخندی رو لبهایش نشست .. نزدیکم شد و گفت :
شرط می بندم باهات که اصلا گواهینامه ای در کار نیست !!
_ چی ی ی ی؟!!! گواهینامه نداری ؟!
صدای جیغ مانند لاله بود که شنیده شد ... با عصبانیت به او گفتم :
چی می گی تو!!؟
به طرف رهام چرخیدم :
ببین اقای محترم .. شرط و شروطت رو ببر جای دیگه ! ماشینت صدمه دیده ، بیا خسارتت رو بگیر ، به چیز دیگه ای کار نداشته باش ...
بی توجه به نگاه پر خنده اش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم ... با روشن شدن ماشین لاله هم پرید تو و سوار شد ... از کنار رهام که رد می شدم ، همینطور که دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود ، اشاره به کمر بند نبسته ام کرد و سری تکان داد...
زیر لب غریدم :
برو بابا....
و از او دور شدیم .. دقایقی بعد ، ناخوداگاه دستم به سمت کمر بند رفت و اونو بستم...

نیم نگاهی به لاله انداختم ... به گوشه تکیه داده و خیره شده بود به من ... طاقت نیاوردم و گفتم :
خب .... خب اره ... گواهینامه ندارم ... که چی ؟!
دلم لبریز از ناگفته شد و گفت :
گواهینامه ندارم چون خودش باعثش بود ... نگاه به قیافه ی مظلوم و حق به جانبش نکن ... از اون دل شکن های هفت خطه ... منو حیرون خودش کرد و رفت ... من داغون شدم و برنگشت ... حالا که داشتم به نبودنش عادت می کردم ... هه ... شرط می بندم که گواهینامه ای در کار نیست ... خب نیست ... اره ... گواهینامه ندارم ... نَ ...دا ..رَم ...
این من بودم که جملات ناقص و در هم رو با عصبانیت می گفتم ... صدای ضعیفی از دهان لاله برخاست :
خب ... من که چیزی نگفتم تو جوش اوردی ...
پفی کشیدم و به سرعتم اضاف کردم..
وارد خونه که شدم متوجه حضور هستی گشتم که حسابی مخ مامانبزرگ رو کار گرفته بود ... رفتم تو اشپزخونه که با دیدن من گفت :
معلوم هست کجائی ..؟ مردیم از گشنگی ...
_ سلام ... خسته نباشم ... قربونتون برم من ... شما چرا ؟!
_واا ... پاک خل شدی .. گفتم این دختره رو زود ردش کنید بره تا تاریخ مصرفش نگذشته !
مامانبزرگ خندید و به طرفم اومد و خسته نباشیدی گفت ...
_ سلامت باشید ... شما چرا با این حالتون چیزی نخوردید ... من برمی گشتم میخوردم دیگه ...
هستی چپ چپ نگام کرد و گفت :
برو لباستو عوض کن تا من میزو چیدم ...
ناهار و بدون هیچ فکر اشفته ای صرف کردیم .. بعد از شستن ظرفها من و هستی به اتاق رفتیم و تا بعد از ظهر یکسره فک زدیم ...
از مزایای بارداری گفت تا رسید به معایب نامزدی امید و هدی ... اینقدر گفت و نالید که خودش خسته شد و رشته ی حرف و به دست من داد... منم از بیمارستان گفتم و رسیدم به خانم یزدانی همسایه ی مامانبزرگ که به تازگی منو واسه پسرش لقمه گرفته بود ...
به ذوق کردنهای هستی توجه نکردم و پرسیدم :
امید خودش چی میگه ؟!
_ آشیه که دستپخت خودشه ! حرفی نداره که...
_ جدای از در گیری های لفظی تو وهدی ، فکر می کنی بین خودشون هم مشکلی هست !!
نمی دونم ... ولی اینو می دونم که هدی با تمام بهونه گیریهاش واقعا امید و دوست داره ...
نفس راحتی کشیدم و گفتم :
خدا رو شکر ... همین هم کافیه ...
_ خب داشتی می گفتی ... حالا این اقای یزدانی چه جور پسریه ؟!!

خانم مهربان به ساختمان اداری ... خانم مهربان به ساختمان اداری ...
پرونده رو تحویل ایستگاه پرستاری دادم و با قدم های بلند از بخش بیرون اومدم ... یعنی چی شده ؟! چیکارم دارند ؟!
سرم پایین بود و همینطور که با خودم درگیر بودم صدایی از پشت سر منو غافلگیر کرد :
پدرتون که از نظر قد مشکلی ندارن ... اما شما ... نمی دونم چطور بدشانسی اوردین !!
به طرف صدا برگشتم ... چطور متوجه حضورش نشده بودم ؟ اصلا اون اینجا چیکار می کرد ؟ ! امپر عصابانیتم چسبید بالا ... سرمو به طرف اسمون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم ... هوووم حلما ... حالا تا 10 بشمار ... نچ ... حالا وقتش نیست ...
_ ببخشید من کار دارم ..
_ اگه منظورتون مراجعه به بخش اداریه ! اون کار اداری منم !!
باید حدس می زدم ... اما نزدم ... چیزی نگفتم و نگامو به منتهی الیه بخش 4 انداختم ...
به طرفم اومد..:
میشه بشینیم ؟!
_ ببینید اقای راد .... اینجا محیط کاریه ومن ...
_ مطمئن باشید زیاد وقتتون رو نمی گیرم گرچه با رئیس بیمارستان هماهنگ شده !
وقتی سکوتمو دید دوباره پرسید :
بشینیم ؟!
سرمو به معنی باشه تکون دادم وبه طرف نیمکت کنار بید مجنون رفتم ...
کنارم با فاصله نشست ... هردو به روبه رو خیره شده بودیم ... هر از گاهی نگاهی به نیم رخم می انداخت ... پس چرا حرف نمی زنی...؟
سرفه ای کرد و بالاخره با صدای ارام شروع کرد ...:
بهت گفتم همه چیز و پیش بینی کن ... گفتم که صبور باش اینارو بهت گفته بودم و تو ...
وقتی وارد دانشگاه افسری شدم ، هیچ کس فکر نمی کرد که بتونم به این زودی پا جای پای بابا بزارم و نذارم اسمش فراموش بشه ...نمی دونم از ذکاوت خودم بود یا از حس انتقامی که بعد از شهید شدن پدرم توی وجودم رخنه کرده بود ..!
هرچی بود باعث شد بعد از اتمام تحصیلاتم ، روی بیارم به بخش مبارزه با مواد مخدر و... بعد از اون بود که دیگه باید تو مرز ها منو پیدا می کردن !!!
مادرم همیشه از کارم گلایه مند بود ... بعد از فوت پدر خیلی تنها شد و من و پرهام برادرم تنها دلخوشیاش بودیم ...
خامواده ی ما یه خانواده ی متمول و امروزیه ! پدر بزرگم 3 پسر و 1 دختر داشت عموی کوچکم که توی جوونی تصادف می کنه و از بین می ره ... پدر بزرگم می مونه و 3 بچه ...
وقتی پدرم برخلاف قاعده نظامی شد و دست از تجارت کشید ، عمو شد دردونه ی پدر بزرگ ... خب اینم یه جورشه دیگه ...
عمو وخانوادش به شیراز اسباب کشی کردن و اینجا سرمایه گذاری کرد ... تو هر فنی که اسم ببری عمو دستی برد .. از سوپر مارکت های ذنجیره ای و کارخونه های پراکنده تو اطراف شهر گرفته تا اموزشگاه رانندگی ...
من پیشرفت می کردم و به ستاره های روی شونه هام اضاف می شد اما عمو هنوز فکر می کرد همون رهامی هستم که موهای دخترشو می کشید و الفرار ...
وقتی خبر سکته کردنش و انتقالش به تهران رو بهم دادن که توی کردستان مشغول بررسی راههای احتمالی ورود محموله ی مواد بودم ...
خودمو که رسوندم ، برگ وکالت وارسی همه ی اموالش رو به دستم دادن ... نتونستم نگاه نگران زن عمو رو پس بزنم ..سارا دختر عموم هم جوون تر از اونی بود که عمو بخواد بهش اعتماد کنه و ... اما مونده بودم چرا من ...؟!
من گرفتار تر از اونی بودم که بخوام فکرمو ، وقتمو صرف مسائل عمو کنم ... اما چاره چه بود ...
4 ماهی می شد که عمو اسیر تخت بیمارستان بود و من اخر هفته ها مو شیراز میگذروندم ... هیچ چیزی قانون نداشت ... همه چیز بهم ریخته و بی نظم پیش می رفت .... می دونم ارامش و از خیلی ها گرفتم ... اما خودم اروم می شدم وقتی به این نتیجه می رسیدم که کارای عمو خوب پیش میره ...
همه چیز خوب پیش می رفت و من راضی بودم به اینکه همه ی کارامو به نحو احسن پیش می برم ... تا اینکه ... تا اینکه روزی یه دختر خوش خنده حسابی برنامه هامو بهم ریخت ...
به اینجای حرفش که رسید برگشت و نگام کرد ... نگاش کردم ... لبخندی زد و سرش و پایین انداخت ... دلم ضعف رفت ... کمی خودمو جمع و جور کردم و منتظر بقیه ی حرفاش شدم...

_ اعتراف می کنم .... حتی فکرشم نمی کردم که با دیدن خنده ات از خود بیخود بشم ... راستش سابقه نداشت اینجوری بند و اب بدم ... کم کم به این نتیجه رسیدم که باید یه فکری به حال زندگی شخصیم بکنم ... بد نیست ثانیه ای دیر کنم یکی عاشقانه منتظرم باشه ...
تورو به بهانه های مختلف رد کردم که بکشونمت به اموزشگاه و ... هفته به هفته ببینمت .... خود خواهی بود که تورو سرر کار بزارم و وعده ی الکی بهت بدم اما هرکدوم ما از یه شهر و یه فرهنگ هستیم و شناخت لازم بود ...
وقتی ماموریت زاهدان بهم خورد و واسه شناسایی رفتیم ، فهمیدم ، با یکی از خطرناک ترین باندها روبه رو هستم و نمی شه بیگدار به اب زد ... شاید این ماموریت روزها وقت می برد ... شاید برگشتی هم توی کار نمی بود .... نمی شد اسمی از ماموریت ببرم ... هرچی بود جون نیروی امنیتی بالایی تو خطر بود ... دلم نیومد بی خبر بزارم و برم ... باید یه جوری بهت می گفتم که منتظرم بمونی ... قبول دارم که جلسه ی اول دیدار و صحبت هامون ، اونجور که می بایست نتونستم از تو در خودم شناختی ایجاد کنم ... فوت عمو هم مزید بر علت شد ...
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی عمو فوت کرد و سارا 2 روز نشده همه ی اموال رو به مزایده گذاشت و همراه زن عمو از ایران رفت ....
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی ازت هیچ خبری نشد و تاریخ ماموریتم جلو افتاد...
دل و سپردم به دریا و گفتم روزای بعد از ماموریت رو ازت نگرفتن ... نمیدونستم که روزای بعد از ماموریتم اینقدر طولانی می شه ...
همه ی راه های فرار رو بسته بودیم اما فکر نمی کردیم که از کشور پاکستان حمایت بشن و اینطور غافلگیرمون کنن!!
طولی نکشید که خیلی از نیروهامون رو به خاطر فردی نفوذی از دست دادیم و من هم .... از جمله کسایی بودم که لو رفتم و ...
زنده بودن ما برای اونا ارزش نداشت ... فقط تا رد شدن از مرز به ما نیازمند بودن
خسته ات نمی کنم ... فقط همینو بدن که وقتی نیروهای جدید رسیدن بالای سرم ، فکر نمی کردند که ممکنه نبضم هنوز نایی واسه زدن داشته باشه ...
وقتی بهوش اومدم که دست و پایی واسه حرکت کردن نداشتم و یکی از کلیه هامو از دست داده بودم و یه عمل لخته برداری از مغز و پشت سر گذاشته بودم ...
تنها چیزی که بهم اضاف شد یه ستاره روی شونه هام بود .... اخه اون محموله به همراه باندش فرصت نکردن مرز و رد کنن ...
برگشت و نگامو غافلگیر کرد ..:
من نمی خواستم بیخبر برم ... نمی خواستم دلی رو گرفتار کنم ... حلما باور کن ، حاضر بودم وقتی برمی گردم وارد یه زندگی دیگه شده باشی تا اینکه تورو اینقدر شکسته ببینم ...
بی انصافیه اگه بگم متوجه عشق ساده و بی ریات نشده بودم ...
اما... بی عدالتیه اگه باور نکنی که احساس من به تو غیر از همینه ...
اره حلما ... من به اندازه ی تمام بی قراری هات ... به اندازه ی ...
ادامه ی حرفش و دنبال کردم :
به اندازه ی تمام ثانیه های چشم انتظاری ... به اندازه ی تمام ناله ها و خیسی چشمام .... به اندازه ی شبهای سخت دل کندن ... به اندازه ی اوج فریادم تو سکوت شبهای زمستون ... به اندازه ی...
میون حرفم اومد :
به اندازه ی همشون از تو عذر می خوام ... گرچه بی تقصیرم اما میخوام که منو ببخشی ... می بخشی اینطور نیست ؟!
بغض کرده بودم ... چونه ام می لرزید ... واای که چقدر از این حالت بی اراده ام متنفر بودم ... با کلافگی بهم چشم دوخته بود ...
اومدی که فقط ببخشمت ؟!
لبخندی تلخ به لبهاش نشست ... نگاهش و به زمین دوخت ...:
حالا که با شرایط کاری و زندگی من اشنا شدی ... بدن اش و لاشمو هم داری می بینی ... می بینی که به زور فیزیوتراپی سرپا شدم ... نمی خوام فرصت هایی که واسه زندگی کردن داری رو ازت بگیرم ... نمی خوام که جوونیت رو پای زندگی پرخطر با من هدر بدی ... یه زندگی پر از استرس ... توروخدا اینجوری نگام نکن ... همینقدر و بهت بگم که میشناسمت ... وابسته شدی ... مثل خودم ... اما نمی خوام خسته و وامونده بشی ... خیال نکن این حرفایی که بهت می گم راحته ولی ...
_ تموم شد ؟! چیزی که جا نمونده ..؟! بفرمائید ... راه خروج و که بلدید !!؟
_ حلما !!
_ حلما چی...؟! هان !! مگه حرفی هم واسه من مونده ! شما که جای من تصمیم گرفتی .... فقط موندم که چرا برگشتی ..؟! من که به نبودنت عادت کرده بودم ... اومدی که ببینی چی به سرم اومده و خیالت راحت بشه که نبودنت یکی رو سوزوند و چندان هم بی تاثیر نبوده نه؟!
روبه روم قرار گرفت :
نه حلما ... به خدا اینطور نیست ... نمی خوام به خاطر من خطر کنی ...
گردنمو راست گرفتم :
منم نمی خوام شما به جای من فکر کنی و تصمیم بگیری ...
اینو گفتم و به طرف بخش 2 ، قدم هامو بلند برداشتم و ازش جدا شدم ...

انگار لاله هم متوجه حال گرفته ام شده بود ... تا رسیدن به مقصد جز خداحافظی چیز دیگه ای نگفت... دلم خیلی گرفته بود ... همه چیز و تحمل می کردم جز این حرفا رو ... یکی نیست بهش بگه ، تو که دلسوزیت گل کرده و هی نمی خوام نمی خوام راه انداختی ،دیگه چرا برگشتی ؟! لعنتی ... برو به .... کاش زورم بهش می رسید و یه کتک مفصل نثارش می کردم ... اخ خدا ... چرا ... چرا اینقدر جلوش ضعیف می شم که باورش شده من تحمل زندگی باهاش و ندارم ... یعنی دارم ؟! تو تحمل داری هر روز صبح اونو بدرقه کنی و ساعتها منتظر بمونی شاید برگرده ، شاید برنگرده ... وای نه ... حتی فکرشم عذابم می ده ... خب اونم همینو بهت گوشزد کرد ! عین چی بهش می پری و پاچشو می گیری ! منظورت سگه ؟! حالا هر چی !! ای خدا ... حالا چی می شه ... خسته شدم به جون تو ... خیلی خسته ام ...
وارد خونه که شدم صحبتهای بابا و مامانبزرگ به طور محسوس و عینی قطع شد !! بی حوصله تر از اونی بودم که توجهی نشون بدم... سلام کردم و راهی اتاق شدم ... ابی به دست و صورتم زدم و با شکمی خالی دراز کشیدم ... چقدر از دست خودم شاکی بودم ... رفتارم رو نتونستم کنترل کنم ... چقدر بد شد !! کاش عصبانیتم رو به پای ... به پای چیز دیگه ای بذاره جز بی حرمتی .... خب چیکار کنم ؟! چرا فکر دل منو نمی کنه ! من که از سنگ نیستم !! نفهم هم نیستم که نتونم موقعیت شغلی و تاثیرش روی زندگی رو درک نکنم...
_ حلما ... مگه گشنت نیست !! حلما ... خوابی !؟
صدای بابا بود ..:
ممنون ... از بوفه چیزی گرفتم و خوردم... می خوام بخوابم ...
ناگهان به فکر حرف رهام افتادم ... در مورد مقایسه ی قد من و بابام !! یعنی همدیگرو دیده بودن ؟! یعنی با بابا صحبت داشت !! یعنی بینشون چه حرفایی رد و بدل شده بود !؟ اُه ... کاش می شد از بابا پرسید ... نه ... این محال بود ...
***

چشمامو باز کردم ... تمرکز کردم .. این صدای عمه لیلا بود ... اووم ... اره... اینم صدای خاله بود ... اینجا چه خبره ... کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پریدم پایین ....سریع دست و صورتمو شستم و با همون ظاهر ژولیده و نا مرتب از اتاق بیرون اومدم و از پله ها سرازیر شدم ...
عمه که داشت روی میز رو دستمال می کشید با دیدنم راست شد و گفت :
بَه ! ساعت خواب ... ایام به کام
_ سلام عمه جون ... شما چرا ؟ من که چند روز پیش گردگیری کرده بودم!!
بوسه ای رو گونه ام کاشت و با خنده گفت :
اون گردگیری عید بود ... این گردگیری جریان دیگه ای داره!!
صدای هستی از پشت سر غافلگیرم کرد ..:
می ذاشتی یکدفعه 2_ 3 ساعت دیگه بیدار می شدی خفاش شب !
_ چیکارش داری دخترم رو ... یه امروزی رو تعطیله ...
خاله بود که به هواداری من از اشپزخونه بیرون اومده بود ... با همه سلام و احوالپرسی کردم و رو به هستی گفتم :
مگه تو خونه و زندگی نداری که راه به راه اینور اونوری !!؟
_ تا چشت در آد ! مگه تو حسودی؟!
خندیدم و سراغ ما مان بزرگ رو گرفتم ! عمه جواب داد:
چند لحظه پیش رفت توی اتاقش !!
سری تکون دادم و راهی اشپزخونه شدم و دلی از عذا در اوردم ... هستی مدام حرف می زد و من به این فکر می کردم که چرا همه اینقدر مشکوکن...
ظرفم و اب کشیدم و با قدم های سریع خودمو به اتاق مامانبزرگ رسوندم ...
تقه ای به در زدم و بعد از اذن دخول وارد شدم ... مامانبزرگ کنار صندوق بزرگ چوبی اش نشسته بود و با وسواس پارچه های داخل اونو جا به جا می کرد ...
روی تختش نشستم و بعد از مزه مزه کردن حرفم گفتم :
مامانی ...
_ جانم ... چیه ؟!
_ خاله و عمه اینا شب می مونن !؟
_ اره عزیزم ...
_ چیزه ... چرا همه یه جورین ؟!
سرش و بلند کرد و عینکش رو از چشم برداشت :
چه جورین ؟!
_ نمی دونم ... همشون زل می زنن به من ... تا نگاشون می کنم لبخند پت و پهنی رو لبشون می شینه...
دستی به پیشونی اش زد و با لحنی خاص گفت :
واای دیدی یادم رفت ! امان از دست پر خوابی تو دختر ... هی اومدم دم اتاقت دیدم خوابی ، گذاشتم واسه بعد ... امشب مهمون داریم ... پاشو ... پاشو برو حموم و اماده شو !!
_ باشه می رم .... حالا این مهمون کی هست؟!
مامانبزگ پاشد و گفت :
پاشو بیا اینجا ...
به طرفش رفتم و روبه روش ایستادم ... نگاهی به چشمام انداخت ... دستای چروکیده اش رو روی سرم کشید و موهای لختم با اشاره ای مرتب شد ... لبخندی به صورتم اومد ... خم شد و چادر سفیدی رو برداشت ... لای اونو باز کرد و به سرم انداخت ...
تعجب جای لبخند و گرفت ... چادر و روی سرم مرتب کرد و جلوی اونو به دست گرفت ...
_ همیشه اینو روی سر تو تصور کردم ... الحق که لایق و برازندته دخترم !!
دستشو به دست گرفتم و خم شدم و بوسیدمش ... شونه هامو گرفت و قامتمو صاف کرد ... سکوتی کوتاه و سپس گفت :
دلیل مهمونی امشب ... توئی
جا خوردم !
_ من؟!
_ امر،امر خیره ...